معرفی میکنم، شهاب هستم، یک عدد خانه نشین  و به معنای واقعی کلمه ندانم کار!

پریشب، حدود 4/5،5 سحر، از صدایی شبیه کوبیده شدن چیزی به زیر تخت، از خواب پریدم. همونطوری خواب و بیدار دو لا شدم زیر تخت رو ببینم که افتادم و پام از زانو پیچ خورد. 

قشنگ 10 دقیقه از درد نفسم بالا نمیومد. پام رو بغل کرده بودم عین این فوتبالیستا که روشون خطا میشه، فشار میدادم. 

خدا ببخشه من رو، تا قبل این اگه 10 سالی یه مرتبه فوتبال نگاه میکردم و این صحنه رو میدیدم، فکر میکردم داره خودش رو لوس میکنه!! 

خلاصه که نرگس هم از صدای آه و ناله ام بیدار شد و به برام ماساژ داد و از هر پمادی که فکر میکرد خوبه چرب کرد و بست. ولی افاقه نکرد. 

تا بعد از ظهر یه ذره هم دردش کمتر نشد. اینقدر که حتی روی صندلی هم نمیشه بشینم. زانوم خم نمیشه. روی صندلی پشت اپن که بلندتره، به حالتی که پام کاملا صاف باشه، نشسته بودم. از پله و دسشتویی رفتن هم که دیگه نگم. 

دیگه به اصرار بچه ها با نجم رفتم دکتر، قرار بود دیشب دوباره بره اردوی کرمانشاه، که به خاطر من نرفت. 

دکتر از معاینه جز یه مقدار سر و صدای اضافی، چیز خاصی تشخیص نداد. و ام آر آی تجویز کرد. از یه شبانه روزی برای 3 صبح امروز وقت گرفتیم و باز زحمتش رو دوش نجم افتاد. 

با وجودی که دارو هم داد و استفاده هم کردم و تمامش، چه پماد و چه کپسول، مسکن هستن، ولی بگو یه سر سوزن، اصلا فرقی نکرده. ورمش هم که جای خود. 

راستی زانو امکان شکستن هم داره؟ اگه بشکنه، قابل خوب شدنه؟ منظورم خود مفصل زانو هست. آخه خیلی صدای خرده استخون میده! به طرز فجیعی صداش چندشه. 

من قبلا مینسک زانوی راستم آسیب دید و به قولی حتی پاره شد. همینطورم رباط 4سر داخلی اش. ولی درد نداشت به این شکل. فقط تا مدتها موقع راه رفتن، احساس میکردم پام از زانو به پایین، جداست و اگه زانو بند نمیبستم، برای خودش میرفت. درمانش هم البته طول کشید. ورزشای مخصوص و راه رفتن تو آب و فیزیوتراپی و... 

ولی این اتفاق چند تا حسن مثبت داشته تا الان. در واقع درس زندگی:

اول اینکه، خدا اگه بخواد، به سادگی چشم برهم زدنی، کل سبک زندگی ات رو تغییر میده. بدون اینکه ازت اجازه بگیره، یا حتی قبلش اخطاری، هشداری، چیزی بده. 

دوم اینکه محتاج کمک دیگران، مخصوصا بچه ها شدن خیلی سخته، خیلی سخت. 

سوم اینکه، من خیلی وقته اصلا و ابدا کفش هام رو تمیز نمیکنم و واکس نمیزنم. از همون 10،12 سال پیش که به نجم واکس زدن یاد دادم و عماد هم به زور یاد گرفت. همیشه کفشام تمیز و واکس زده بودن. دستشون درد نکنه. 

ولی دیروز، موقعی که نجم داشت تو کفش پا کردن کمکم میکرد، تازه انگار برای اولین بار چشمم به کفشای عماد افتاد. که خب میشد از ظاهرش فهمید روزا دور از چشم من، به جای مدرسه، احتمالا میره کارگری معدن ذغالسنگ.

اینکه چرا اطلاع نداده یه طرف، اینکه چرا تو اینهمه سال یه بار به خودم نگفتم حالا تو کفشای بچه هات رو واکس بزن هم همون طرف. خجالت کشیدن کامل نمیتونه توصیف کنه وضعیتم رو.

درس بعدی شامل منع نکردن هیچ کس و هیچ چیز میباشد! تا من باشم هیچ ابدیتی رو برای خودم تعیین نکنم. که مثلا اگه بمیرم هم حاضر نیستم از... فرنگی استفاده کنم. 

و اما مهمترین درس که در واقع باید تابلوش کنم بزنم جلو چشمم اینه: 

آقا شهاب، دنیا، کلش، هیچ اصلیتی نداشته و نداره. مهم اینه وظیفه ای رو که خدا محول میکنه، درست انجام بدی. بی بهونه و کم و کاست. اگر هم بعد از مدتی نظرش عوض شد و خواست جور دیگه ای رفتار کنی، اعتراض نکن. 

یعنی قشنگ از دیروز، تا میام فکر کنم، مدام تمام کارای ریز و درشتی که دارم و برای انجامشون احتیاج به یه جفت پای رونده دارم و عصا و ویلچر جوابگوشون نیستن، میفتم. که حالا باید چه کنم. 

بدتر از اون اینکه اگه قرار بشه، دیگه نتونم درست راه برم، چقدر برای اطرافیانم کار و مسئولیت جدید تولید میشه. 

اما جواب تمام این فکرا و نگرانی ها یه چیزه:

خدا خودش کارگردان این صحنه دنیاست. به هر کسی هر نقشی که بخواد میده. هر چقدر که بخواد توانایی میده. هر موقع هم که بخواد، هر کدوم رو که صلاح بدونه، پس میگیره. 

تا الان اینجوری به من توانایی داده؟ این مسئولیت ها رو بهم واگذار کرده؟ حالا صلاحش این بوده که تغییر بده. همه چیز رو. نه فقط زندگی من رو، که زندگی اطرافیانم رو هم.

هیچی دیگه، با این وصف چیزی باقی نمیمونه جز تشکر و خواهش که قبول کنه ازم هرچی که کردم و کم و ناقص بوده و راه نشونم بده که به بیراهه نرم. 

...

پی نوشت:

خدیجه از صبح تا الان، بیشتر از یه میلیون بار به طرق مستقیم و غیر مستقیم یادآوری کرده که برم اداره. 

الان که عماد از امتحانش برگشته، رفته مثلا درگوشش داره میگه:

امیوز، همین امیوز، بابا ادایه نیفته. خونه است. خونه خودمون. امیوز! 

ای به قربان همه "ی" هایی که به جای "ر" میگی. جیگر!