هی روزگار، کی میشه مردم، اکثرشون، یه کم جلوتر از نوک دماغشون رو هم ببین؟یعنی اینقدر سخته تشخیص درست و غلط؟

تو جریانات امروز و دیروز، خودم که اینجام، طبقه دوم. حتی نشد وقتی پدر و مادرم اومدن عیادت، از پله ها پایین برم و همینطور ماست ایستادم تا اونا بیان بالا. 

پرانتز باز: خدایا! تحمل درد و مریضی رو دارم، ناشکری هم نمیکنم. ولی لطفا نذار جلوی پدر و مادرم، کم بذارم و اونجور که باید احترام نذارم. پرانتز بسته. 

پرانتز دوم باز: صبح اینقدر کلافه بودم از بیکاری که نوشتم تمام ماجرا رو. بدون اینکه حواسم باشه به قوم و خویشانی که رفت و آمد دارن اینجا. و دقیقا از همون صبح تا دو ساعت پیش، همه تلفن کردن برای احوالپرسی! و به اندازه یه عمر نوحی که از خدا بگیرم، توصیه پزشکی دادن، از سنتی و مدرن. دستشون درد نکنه. پرانتز بسته.

آره، داشتم میگفتم. خودم که از خونه بیرون نرفتم و نمیدونم دقیقا چند نفر آشوب به پا کردن. ولی واقعش فرقی نمیکنه، بگو 20 نفر. 

حتی با 20 نفر هم میتونن آشوب به پا کنن. چون همه شون وحشی ان. و آموزش دیده. نه حصار عقل دارن و نه شرع و نه حتی وجدان.

مردم، با وجود همه مشکلاتی که داشتن، نباید پا میدادن به اینا. چطوری؟ با راهپیمایی بدون مجوز. 

درسته حق و حقوقشون پایمال شده و بیشتر هم میشه، ولی کف خیابون به کسی حق و حقوق نمیدن. 

و البته که حفظ نظام جمهوری اسلامی، با اینهمه شهیدی که برای حفظش خون دادن، از هر حق و حقوقی واجب تره. 

و باز هم انصاف داشته باشیم، کی داره حق ما رو پایمال میکنه؟ غیر از اونایی که خودمون انتخابشون کردیم؟ چطوره که موقع انتخابات خودمون رو به نابینایی کامل میزنیم و همه دروغ هاشون رو باور میکنیم، حالا که باید پای انتخابی که کردیم، بایستیم، جا میزنیم؟!

با اینحال واضح بود از قبل که دشمن منتظر کوچکترین فرصت و بهانه است. و اصلا چه بسا این گرونی و لایحه بودجه و...  با همکاری دشمن بوده که مردم رو وادار به این اعتراض کنن. 

من که معتقدم، شخص حسن کچل یکی از سران این بلواست و میخواد یه کودتای 28 مردادی شعبون بی مخی راه بندازه. 

ولی واقعش خیلی هراس ندارم. فکر نمیکنم کار به جایی ببرن. یعنی خیلی امید دارم که روزای آخره ان شاءاللّه. 

ولی بازم خیلی باید حواسمون رو جمع کنیم. خدایی دربیاریم این عقل خدادادی رو از آکبندش دیگه! 

راستی آخرش فردا چی شد؟ تعطیل شد؟ نشد؟ امتحانا چی؟ هست؟ نیست؟

من که فتوا دادم عماد بره مدرسه و فاطمه هم منتظر سرویس باشه. اگه اومد بره، نیومد رضایت بده به تو خونه موندن. چون حقیقتا نمیتونم برسونمش. نجم هم نیست. 

قصدم بود امشب یه ماجرایی رو از اتفاقات این چند روز وبلاگم بنویسم و توضیح بدم. ولی عصبانیتم تموم شد و حسش رفت. 

مختصر و مفید بگم:

به اعتقاد من تو این فضا، هر کسی چه بخواد صاحب صفحه ای باشه و چه فقط خواننده و نظر دهنده باشه، تو هر شبکه ای منظورمه و نه فقط وبلاگ نویسی، باید و باید یه هویت واحد داشته باشه. 

نمیشه هر جایی برای خودش یه پروفایل درست کنه. اگه نمیخواد لو بره، تو ساخت پروفایلش و اشتراک گذاری اطلاعاتش دقت کنه. 

نه اینکه با هزار اسم و شخصیت در صحنه حضور داشته باشه.

کاری که یه نفر این چند روز با من کرد. و خدایی از اول قصدم نبود مچش رو بگیرم، ولی دروغ گفت و روی دروغش پافشاری کرد، دیگه منم مجبور شدم کامل و تا ته برم. 

یعنی این وسط چه داستانایی که سر هم نکرد واسه اینکه بگه راست میگه. البته که به نظر من تجربه اش هم خیلی کم بود. و الا لااقل دروغی نمیگفت که بیشتر لو بره. 

اما به هر حال من همین حرف رو بهش زدم. که چند شخصیتی بودن تو این فضا، خودش یعنی کلک زدن. ولی قبول نکرد. تازه مدعی هم شد و مثلا خواست مچ من رو بگیره. که چرا بقیه باید باور کنن، اونجایی که نرگس خانم جواب پیام دادن، من نیستم؟!

خب باشه، کسی باور نمیکنه، نکنه. مگه من دست کسی رو گرفتم آوردم به زور اینجا ازش خواستم، چشم بسته هرچی من گفتم قبول کنه؟!

دقیقا همین جواب رو دادم. و توقع داشتم مثلا به نشونه اعتراض و باور نکردن من، دیگه بذاره بره.ولی باز بدترش کرد! دوباره با یه اسم جدید پیام داد! 

به معنای دقیق کلمه آمپر چسبوندم از کارش. کلی باهاش بحثم شد. اینقدر که عماد گوشی ام رو گرفت، که من لااقل نبینم. دیکته میگفتم تایپ میکرد. بعد سر علامتای تعجب که چند تا باشه، باهام چونه میزد و آخرشم کلی از حرفام رو سانسور کرد. 

اما به هر حال، لحظه آخر یه پیام ملتمسانه داد که اسمی ازش نبرم. تا رابطه اش با بقیه خراب نشه. هرچند که بعید میدونم بقیه نشناخته باشنش تا الان. اگر هم جوابش رو میدن، شاید از روی ادبه. از بس که اون بقیه....

اینم حذف کردم. 

....پی نوشت صبحگاهی.

الان که به اینجا سر زدم و پیامای آخر شب ایشون رو دیدم، با اینکه قصدم نبود بخونم، ولی خوندم.

و راستش با وجودی که حق با من بود، و ایشون اعتراف کرده بودن که اصرارشون روی دروغ اول باعث به وجود اومدن باقی قضایا شده بود، و با وجودی که من تمام سعی ام رو کردم که چیزی از هویت های فرضی ایشون آشکار نشه، ولی باز دلم سوخت براشون. 

چرا؟ چون درسته الان هیچ کس غیر از من ایشون رو نمیشناسه، ولی مطلبی که درباره اش نوشتم، خیلی تنده. 

شاید چون تا لحظه آخر هم حاضر به اعتراف اون چند خط نشد و فکر کرد میتونه گول بزنه من رو. 

این حس که دیگران درباره ام فکر کنن قابلیت گول مالیده شدن دارم،بدجوری عصبانی ام میکنه. 

و دقیقا نقطه ضعفم همینه. خودم میدونم. و متأسفانه هنوز هیچ کاری نکردم. هیچ کاری. 

به هر حال شاید راه بهترتش این بود، که از همون پنجشنبه ای که برام یقین شد و بهش گفتم، تموم میکردم و هیچ پیامی رو ازش نمیخوندم و جواب نمیدادم. 

ولی همون موجود ریز کوچولوی درونم که نمیذاره سر سوزنی نسبت به علم و هوش و دانایی کذایی ام، بی احترامی بشه، نذاشت و تحریکم کرد تمام و کمال بشورم و پهن بند رخت کنم. 

الان هم اول با خودم گفتم کل مطلب دیشب رو حذف کنم، ولی دیدم یه چند نفری از دیشب تا الان خوندن. 

در نتیجه همین زیر توضیح دادم بلکه، یه ذره روم کم شه. 

اگه ایشونم گذرشون افتاد اینجا، این معذرت خواهی رو ازم قبول کنن ان شاءاللّه.