الان دقیقا در چه وضعیتی ام؟

2 ساعته دارم دور اتاق میچرخم. با سرعت 65 متر در دقیقه. در حالیکه دو تا دمبل 5 کیلیویی گذاشتم تو کوله عماد و انداختم پشتم. به علاوه بر دو تا وزنه مخصوصی که از ارتوپدی گرفتم و به پاهام بستم. 

به قول عماد فقط یه لباس راه راه لازم دارم برای اینکه تو نقش زندانیای قصر واکینگهام بازی کنم. 

امروز مادرجان، تمام محاسباتم برای کم کردن وزنم رو به هم ریختن. 

دو روزه هی میگیم این چه بوییه تو حیاط و کوچه پیچیده؟ کی داره چی درست میکنه؟ 

تا امروز صبح که مادرم با یه کاسه آب پای مرغ یا در واقع ژله پای مرغ اومدن سراغمون فهمیدیم چی بوده!!

بی خبر از ما، با پدرم رفتن بازار، یه ‌گونی پای مرغ خریدن آوردن، دو روزه گذاشتن پشت بوم بپزه! 

احتمال دادن مخالفت کنم، اینجوری گذاشتنم تو عمل انجام شده. 

والا اگه میگفتن، لااقل نجم رو میفرستادم بره بخره. نه ایتکه پدرم با اون وضعیت آرتورز آرنجشون رانندگی کنن. 

و جالبه که همین پدرجان که با عرض معذرت و ببخشید فراوان، سرهنگ مأبانه، دستور دادن بی چک و چونه روزی یه کاسه بخورم، خودشون لب به این مدل تقویتی جات نزدن و نمیزنن. و الا که یحتمل اینقدر تمام مفصلشون درد نداشت. 

خدایی اش هم اهل ادا نیستم، میخورم از این معجونها. این هم به لطف ادویه هایی که مادرم بهش زدن، خیلی خوش طعمه. اصلا هم بوی بد نداره. 

مشکل چربی اشه که مصداق بارزه یه وجب روغنه. و تمام معدلات من رو بهم زد. با این وصف مجبورم 10،15 کیلو وزنه به خودم ببندم برای راه رفتن. 

یه چیز بگم؟ حرص و طمع مصادیقی خیلی بیشتر از مال و ثروت داره. مثالش من. اصلا نسبت به مال دنیا حرص نمیزنم. غصه از دست دادنش رو هم نخوردم و نمیخورم. ولی این چند روز دیدم چقدر طمع سلامتی ام رو دارم و خیلی سختمه مقداری اش رو از دست بدم. 

اصلا منظورم ناشکری نیستا، منظورم رضایت دادن به تقدیر خداست. که به بهونه های مختلف سر سلامتی ام باهاش چونه زدم. 

ولی واقعش دارم گول میزنم خودم رو. اتفاقا هرچی بیشتر دل نکنم ازش، بیشتر خدا به از دست دادنش مبتلام میکنه. 

بگذریم، جا داره یه خسته نباشید هم به اغتشاشگران تلاشگر میهنمون بدیم از همین جا: سلام در به در! سوراخ موش میخوای؟!