خب اگه خدا بخواد، بالاخره فاطمه خانم رضایت داد دست از سر کله کچل ما برداشت. نه به اون هفته که به هیچ عنوان یه کلمه هم سوال از هیچ درسی نداشت،نه به دیشب و امشب که کل درسای این ترمش رو مرور کردیم! 

اون هفته هم من و هم نرگس، با چند شیوه مختلف یادش انداختیم که هفته بعد امتحان داری و اگه سوال داری بیا بپرس، ولی ترجیح داد موضع شب امتحانی بودنش رو حفظ کنه همچنان. 

امروز هم به عنوان آخرین تیر فرار از جراحی، رفتم سراغ طب سنتی. آقای دکتر پرما نبودن. ولی یحتمل ایشونم همین نظر رو میدادن، که بله، اگه 10 سال پیش بود، شاید امکان داشت به همون شیوه حجامت و زالو درستش کرد. ولی الان دیگه راهی جز جراحی نداره.

یه دستور ویژه هم برای لاغری ازشون گرفتم. اگه نتیجه داد، توضیحش میدم کامل. 

از طرفی به خاطر اتفاقاتی که برای مادربزرگ مرحومم افتاده، همگی این حساسیت ویژه رو برای جراحی های حوزه استخوان و مفاصل داریم، مادرم از همه بیشتر. 

حالا که من راضی شدم به جراحی و خدایی اش با تحقیقاتی هم که کردم، اونقدرها هم سخت و سنگین نیست، مادرم اصرار دارن که نرم اتاق عمل. 

براشون کامل توضیح دادم جراحی نکردن باعث میشه اولا ساییدگی غضروف پیدا کنم و آرتروز و در ثانی بقیه رباط ها هم ممکنه پاره بشن.

میفرمایند که خب تا میتونی راه نرو تا هیچ اتفاقی برات نیفته...

ولی هر چی فکر میکنم، به نظرم درست نیست. این یعنی دستی دستی خودم رو از پا افتاده کنم. اگه بعد جراحی اتفاقی بیفته که منجر به از پا افتادگی بشه، به نظرم تحملش خیلی راحت تره تا اینکه سالم باشم و از پاهام استفاده نکنم. 

بگذریم از این صحبتا، میدونید دایی بودن فقط کجاش؟!!

اونجاش که حسنی خانم امروز بهم تلفن کرده که بیاد کمکم، برای انجام حرکات ورزشی!

پدر آقا حمید پارسال یه مدت فیزیوتراپی داشتن، برای درد مفاصل مخصوصا زانو. حسنی هم کمکش میکرد برای انجام ورزشای مخصوصش. 

حالا تو این هفته نتونست بیاد من رو ببینه، از صحبتای بقیه اینطور برداشت کرده که زانوم درد میکنه فقط. 

خلاصه که هی از یادآوری تلفنش غنج میره دلم. 

راستی بالاخره دیدم تخت رو، هیچی نبود. اما در عوض یکی از طبقه های کمد اتاق زیر ما که وسایل کناری توش بود، افتاده. صدا از اون طبقه بود و من توهم نزده بودم! 

و حرف آخر اینکه، چقدر بعد از یه هفته مرخصی و تو خونه بودن و صبحانه رو ساعت 8 خوردن و بازی کردن با خدیجه، بیرون رفتن ساعت 6 صبح سخته!! 

یه پیام خصوصی هم بود، ممنون از لطف و محبتون. نه، راستش من در مورد تهران فقط متوجه شدم جمعه بعد از نماز جمعه قرار بود راهپیمایی کنن. ولی یه مطلبی، میشه که شما بدون اینکه وبلاگ فعال داشته باشید، تو بیان عضو بشید. بعد خوبی اش اینه که اگه برای وبلاگ های بیان پیام بذارید، حتی خصوصی، امثال من میتونیم جواب رو زیر پیامتون بدیم. البته این فقط پیشنهاده، هرطور خودتون صلاح میدونید.