آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگی ما همه جا و ول میخورد

هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر و کار خویش بود

بیچاره مادرم

هر روز میگذشت از ین زیر پله ها

آهسته تا به هم نزند خواب ناز من

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل کوچه می رود

چادر نماز فلفلی انداخته به سر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هر جا شده هویج هم امروز میخرد

بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

نه او نمرده است میشنوم من صدای او

با بچه ها هنوز سر و کله میزند

کفگیر بی صدا

دارد برای نا خوش خود آش میپزد

او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتب

یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود

بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند

لطف شما زیاد

اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:

این حرفها برای تو مادر نمیشود

پس این که بود؟

دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید

لیوان آب از بغل من کنار زد

در نصفه های شب

یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب

نزدیک های صبح

او باز زیر پای من اینجا نشسته بود

آهسته با خدا

راز و نیاز داشت

نه او نمرده است 

نه او نمرده است که من زنده ام هنوز

او پنج سال کرد پرستاری مریض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسر چه کرد برای تو؟ هیچ هیچ

تنها مریض خانه به امید دیگران

یکروز هم خبر که بیا او تمام کرد

در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود

پیچیده کوه و فحش به من داد و دور شد

صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه

طومار سرنوشت و خبر های سهمگین

دریاچه هم به حال من از دور میگریست

تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

یک اشک هم به سوره یاسین من چکید

مادر به خاک رفت

آینده بود و قصه بی مادری من

ناگاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ

من میدویدم از وسط قبر ها برون

او بود و سر به ناله بر آورده از مفاک

خود را به ضعف از پی من باز میکشید

دیوانه و رمیده دویدم به ایستگاه

خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه

باز از آن سفید پوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نیمه باز

از من جدا مشو

میآمدیم و کله من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب میکنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم

خاموش و خوفناک همه میگریختند

میگشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد

یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان

میآمد و به مغز من آهسته میخلید

تنها شدی پسر

باز آمدم به خانه چه حالی نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود

انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود

بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟

تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر

میخواستم به خنده در آیم ز اشتباه

اما خیال بود

ای وای مادرم...

مادری! 

یادته؟

اون روز رو میگم که داشتی کنار حیاط کتلت درست میکردی. 

و من سرخوش از اومدن بی خبر خاله، اومدم نشستم پیشت بلکه یه ناخنکی به کتلت ها بزنم.. 

درست نمیدونم چی شد، ولی بعد پنج دقیقه فهمیدم که بعد از ناهار میخواهید با عمه برید مشهد و به منم تعارف زدین که شهاب! میای بریم؟!!

-بیام؟ یعنی تنها؟ بدون مامانم؟...

یادم نیست چقدر طول کشید اجازه گرفتنم از مامان و آماده شدنم و جمع کردن وسایلم، ولی قاعدتا اون روز باید حسابی کش اومده باشه. 

یعنی تمام اون 4شنبه ظهر تا شنبه صبح باید کش اومده باشه. و الا این حجم از خاطره رو بخوام فقط تعریف کنم بیشتر از 60 ساعت طول میکشه. 

مادری! 

همه خاطرات اون دو روز و نصفی به کنار، میدونی کدومش هنوزم برام زنده است؟ 

همون جمله "میای بریم؟" 

انگار که همین الان در گوشم گفته باشی...معلومه که میام، هر جا که بگی....

مادربزرگم چهارشنبه سحر از پیشمون رفت، بدون اینکه به هیچ کدوممون تعارف کنه.. و من.... هیچ... فقط نگاه، فقط حسرت، فقط بغض..