میبینید چه آرامش و عشقی تو نگاه مادره؟

عکس مال شاید دو سه ماه پیشه. قبل از اذان ظهر، وقتی مقعنه مخصوص نمازش رو سر کرده بود. 

باور کردنش برام خیلی سخته. اینکه دیگه نمیتونم به صورت مهربونش دست بکشم و دستای گرمش رو ببوسم. 

وقتی میگم مهربون، یعنی اینقدر دلسوز که حتی نذاشت برای رفتنش غم و غصه تو دلمون تلنبار شه. وقتی هر روز با همین نگاه مهربونش، از بالای طاقچه نگاهمون میکنه، همین لبخند زنده و عمیقش، همه غم و غصه و دلتنگی رو از دلمون درمیاره. 

اینه که میگم باور کردن نبودنش، با همه هنوز بودنش، برام سخته... 

خدیجه هم با اینکه سعی کردیم تو مراسما نباشه، اما از صحبتایی که میشه یه چیزایی فهمیده. امروز داشت با خودش بازی میکرد، رفت مهمونی خونه بابابزرگ. همون جلوی در، بعد سلام، ازش پرسید: بابابزرگ! مادر کجا لفته؟ دیگه نمیاد؟

دیروز هم بابابزرگ، با همه سعی اش که نمیخواست بروز بده، موقع خداحافظی، یهو بی مقدمه گفت: دیگه از این به بعد که میرم برای نماز، وقتی برگردم، چراغ خونه روشن نیست. نباید هول باشم که زود بیام. شب تا صبح نباید بلند شم ببینم خانم چیزی لازم داره یا نه. دیگه تنها شدم... 

میدونم، نباید این حرفا رو بنویسم اینجا، یا حداقل منتشر نکنم. ولی نتونستم. نشد که نگم چقدر مادر رو عاشق بودم و هستم و چقدر دلم نمیخواست از دستش بدم. چه کنم که دنیا اساسا به خواستنی ها و نخواستنی های ما کار نداره. 

از احوالپرسی هاتون هم ممنون. بله، خدا رو شکر بهترم. بخیه ها جذبی بودن و سر و تهش رو کشید دکتر. بریس هم دوره اش تموم شد. فقط مونده دو تا عصا. که ان شاءاللّه تا آخر هفته میشه یکی و تا دو سه هفته بعد تموم. فیزیوتراپی هم یه خط در میون میرم. البته اصل ورزشهای مخصوصشه که تمام مدت انجام دادم. 

در مورد اینکه مرخصی ام چقدره هم دوستی سوال پرسیده بودن. یه هفته مرخصی داشتم که هفته پیش تموم شد. از شنبه با آژانس رفتم کار و دانشگاه و امتحان دادم و خواهم داد ان شاءاللّه. 

راستی امسال عماد ان شاءاللّه تو تعطیلات سال نو قراره بره اردوی جهادی طرفای کرمان. خیلی عجیبه، نجم هم 4 سال پیش فرستادمش کرمان! هم سن و سال الان عماد بود. نمیدونم این سری هم مراسم وداع پر سوز و گداز داریم یا نه.