باز یه چند شبی غیبت غیر موجه داشتم و لطف دوستانی که جویای حال شدن. الحمدللّه، شکر خدا همه خوبیم. فقط یه مختصر آتیش سوزی داشتیم که اونم ختم به خیر شد الحمدللّه.

یکشنبه عصر رفته بودم فیزیو تراپی، نرگس خانوم و بچه ها هم رفته بودن خونه مادرم برف بازی دست جمعی. 

نمیدونم چه سریه که برف بازی خونه مادربزرگ یه مزه دیگه داره همیشه. 

عماد بعد نیم ساعت برگشت خونه که به کاراش برسه. تو این فاصله، چند تا سیب زمینی هم گذاشته بود تنوری بشه برای شام. ولی اشتباها شعله رو کم نکرده، رفته بود پایین. حرارت زیاد هم اول دستگیره قابلمه رو سوزونده بود و بعد به دستمال کنار گاز سرایت کرده و...و تقریبا نصف آشپزخونه سوخت. 

فقط جای شکرش باقیه، وقتی بوی سوختنی رو حس کرده و رفته بالا، قهرمان بازی درنیاورده و سریع تلفن کرده آتش نشانی. چون به قول خودش ظاهر آتیش خیلی کم بوده. اصلش رو نمیدیده اصلا.

به هر حال دوشنبه و سه شنبه کار داشتیم در حد کارای همیشه! منم تنها کمکی که ازم برمیومد، نگهداشتن خدیجه و آمنه بود. به هر نحوی بود، بالاخره تونستم رابطه آمنه رو با زمین خوب کنم! الان سر حال باشه، تا نیم ساعت هم طاقت میاره همینطور روی زمین باشه و تقلا کنه واسه رفتن. البته که با تمام تلاشی که میکنه، هنوز نتونسته برگرده. 

خدیجه هم که دیگه تمام رشوه های عالم رو گرفت تا طاقت بیاره و نره تو دست و پای بقیه. تا این حد که براش از اینترنت به اصرار خودش، مرا ببوس!! دانلود کردم.

اول که اصلا نمیفهمیدم چی میگه. بعد که خودش برای گوگل گفته چی میخواد و گوگل هم از خدا خواسته، براش آورده، شاخام از تعجب درومد که این فسقلی این چیزا رو از کجا شنیده. 

دست آخر کاشف به عمل اومد که تو یکی از قسمتای دیرین دیرین، میگه: مرا ببورس، با همین آهنگ، اینم شنیده و یاد گرفته. 

خسارت آشپزخونه هم شامل نصف درای کابینتا و یه مقدار ادویه جات و یه تعداد ظرف و ظروفه. اصل بدنه چون فلزه، سالم مونده. 

پرده اتاق هم بعد از چند سری شستن، هنوز بو میده و سیاهه. فکر کنم باید عوض بشه.

به قیمت روز بخوام حساب کنم، احتمالا نزدیک دو تومن بشه. ولی به عماد گفتم فقط پول درا و پارچه پرده رو باید بدی. دوخت و نصب پرده و درا رو هم با خودت.

هنوز اعتراض نکرده، ولی یحتمل موقع حساب و کتاب، به هزار و یک دلیل و بهونه ازم تخفیف 90 درصدی بگیره. 

فاطمه ولی هنوز نتونسته با این ماجرا کنار بیاد. هنوز براش هضم نشده باید خوشحال باشه یا ناراحت. به قول خودش با اینکه فقط یه کم همه خسته شدیم و واقعا اتفاق بدی نیفتاده برامون، ولی انگار یه چیزی تو دلش هست که نمیذاره خوشحال باشه. 

میگه وقتی درای سوخته کابینت رو میبینم، یهو خیلی دلم میگیره. دلم میسوزه اون موقع که داشتن میسوختن، هیچ کس کمکشون نکرده...

راستش جوابی برای این حرفاش ندارم. منم در نیم سوخته ببینم، فرق نمیکنه مال چی باشه، دلم میگیره. منم یاد مظلومیتی میفتم که هنوز ادامه داره...