از دیشب حالم به شدت بده. حال روحیم یعنی. البته که خدا رو شکر اتفاق بدی نیفتاد و به خیر گذشت. ولی هنوز قلبم تند میزنه.

دیروز غروب، موقع برگشتن، تا پیچیدم تو کوچه، به نظرم اومد یه گربه قد بلند وسط کوچه ایستاده. هم دم غروب بود و هم اینکه عینکم کثیف بود، درست نمیدیدم. تا رسیدم دو متری اش که دیدم خدیجه است!!!

تا مرز سکته رفتم واقعا! حالا خانوم یه ذره ترسیده؟! اصلا. تازه چی، داره هر هر میخنده که من دیدمت!

حالا چطوری تنها وسط کوچه بود؟

بعد از ظهر داشته پایین تو دست و پای عماد میچرخیده و بازی میکرده. که عماد آماده شده بره مسجد. پنجشنبه ها دو ساعت قبل مغرب حلقه بسیج دارن. فقط به خدیجه گفته برو بالا پیش مامان و خودش نبرده بالا، بسپره دست نرگس.

ایشونم خیلی سرخودانه، پشت سرش داداشش دمپایی پوشیده، اومده تو کوچه. 

نرگس هم از دیشب خیلی حالش بده. اشکش بند نمیاد. کلی هم بد و بیراه نثار خودش کرده که چرا حواسش نبوده عماد میره مسجد و نرفته پایین ببینه خدیجه چی کار میکنه. 

عماد هم وقتی فهمید خیلی ترسید و کلی معذرت خواهی کرد. 

هرچند به نظر من هیچ کدوم مقصر نبودن. فقط یه اتفاق بود که خدا رو شکر به خیر گذشت. و البته که باید حواسمون باشه خیلی بیشتر مراقب بچه ها باشیم. 

کلی هم با خدیجه حرف زدم که نباید تنها رفت بیرون، خطرناکه. ماشینا و آدم بدا و.. قشنگ میفهمه چی میگم. بعد کلی نصیحت، برگشته میگه: آقاهه رو دیدم. تعجب کردم!!

منظورش اینه که ترسیده، ولی بازم از رو نرفته. 

امروز میخوام برای در راهرو قفل بذارم و قرار گذاشتیم همیشه حواسمون باشه در قفل باشه.

حالا وسط این حال خراب خانوادگی کی بازی اش گرفته و میخنده؟

آمنه خانم! ازدو هفته پیش که نرگس خانم داره بهش غذا میده، کلی اخلاقش خوب شده. معلوم شد اونهمه گریه اش و بی تابی هاش، از روی گشنگی بوده. 

حالا که روزی نصف استکان غذا میخوره، دیگه اصلا توقع مدام بغل شدن نداره و فقط دوست داره یکی باهاش بازی کنه. 

پریشب میخواستم درباره اون شب کذایی بنویسم که چی دیدم، ولی نشد. اون شب من داشتم از فیزیوتراپی برمیگشتم و تو پاسداران بودم. 

تنها چیزی که از دیدن تیپ و قیافه عاشون به ذهنم میرسید، این بود که داعش حمله کرده. اراذل و اوباش محلی به گرد پاشون هم نمیرسن. دیدم قبلا اراذلی که مست کرده باشن و اربده کشی راه بندازن. سر و صدا دارن، ولی دل و جرأت وحشی گری ندارن. دو تا پلیس ببینن، بادشون میخوابه. اینا قشنگ اومده بودن جنگ. 

بعد هم که با اون فیلم مسخره گل دادنشون به اهل محل مشخص شد نقشه از قبل داشتن. اگه فیلم رو دیده باشید، معلومه مال قبله و هنوز محله رو خراب نکردن. مخصوصا که سردسته شون که داره جلو میره و گل میده، همونیه که واسه نیرو انتظامی شاخ و شونه میکشه و تعیین وقت میکنه. که دستگیرش کردن. بعد چطور ممکنه فرداش پاشه بره گل بده دست مردم؟

البته که دیگه دوره این فیلم درآوردنا گذشته. دیگه مگه کسی رسما کند ذهن باشه که با این چیزا گول بخوره و نفهمه اینا چقدر وخشی ان. 

فقط نکته جالب توجه برخورد دولت و جناب حسن خان با ماجراست. 

اول که به قول خودش دستور میده پلیس خلع شه، بعد هم که اجازه برخورد نمیده تا وقتی که دیگه خوب هر غلطی خواستن کردن، در نهایت هم برگشتن گفتن اینا حسابشون از دراویش جداست و دراویش خیلی هم خوب و مهربونن!!  آره جون خودت، فقط کاش یه بارم بیان با خودت مهربونی کنن ان شاءاللّه. مخصوصا با اون شلنگ میخ کاری شده شون. 

و نکته آخر اینکه دیگه حسن خان و دار و دسته اش چطوری باید ثابت کنن عامل نفوذی دشمنن، تا بعضیا باورشون بشه؟!! یعنی حتما باید با توپ و تانک بیان سراغ ملت، تا بفهمیم منافقه؟ همین حمایتشون از این گله گرگ وحشی کافی نیست؟!