ماجرای خیاطی کردن پارسال بود؟! خدا رو شکر امسال هم جور شد. و از جمله محسناتش اینکه میشه گفت تا حدی کار بلد شدم. در واقع دیگه از یه راسته دوز ساده، رسیدم به موقعیت الگو کشی. که خب جا داره اعتراف کنم اصلا با تفکر محاسباتی و هندسه اقلیدسی ام جور در نمیاد و تعبدا قوانینش رو پذیرفتم!! 

حدود یک هفته است همگی مشغول هستن و منم شبا که میام، تا حدود 12، 1 خودم رو یه جوری وسطشون جا میدم. 

تعریف از خود نباشه، طرح های جالبی دادم. احتمالا همینجوری پیش بره، بتونیم یه نمایشگاه مد و لباس بزنیم. 

ولی در کل خدایی اش کار سختیه خیاطی. بی نظمی و شلوغی اش زیاده. ریزه کاری هاش هم که دیگه نگو. 

خلاصه که این چند روز و شب درگیرش بودیم حسابی و تا پارچه های بعدی برسن، یه نفسی تازه میکنیم. 

از انتخاب رشته عماد گفتم؟ انتخاب اولش کاردانش، رشته کشاورزیه. کسی تهران سراغ داره مدرسه کاردانش که کشاورزی داشته باشه؟ فرصت نکردم جستجو کنم. 

البته که خودش بیشتر رو حساب سر به سر گذاشتن با ما، این رشته رو زده. ولی من اتفاقا دوست دارم. اگه بره تو این رشته، خیلی هم خوبه.

دیشب فاطمه قبل از خواب، اومد باهام یه صحبت پدر و دختری کرد.  خلاصه مفیدش این که خیلی دوست داره کارای یواشکی انجام بده. که ما رو شگفت زده کنه. کلی هم ایده داره. ولی ته تهش، چون میدونه ما بیشتر از اینکه هیجان زده بشیم، ناراحت میشیم، از خیرشون گذشته. 

کلی هم مثال ریز و درشت از فکرا و ایده هاش که حقیقتا دوز هیجانش بالا بود و خدا رو شکر از خیرشون گذشته! 

البته که ما هم با این اخلاقش آشنا بودیم همیشه و خیلی از اوقات خودمون یه فرصتهایی براش فراهم کردیم که ما رو غافلگیر کنه.

اما به هر حال، دیشب حرفش درباره کادوی روز مادر بود. که میخواسته، خودش اینترنتی سفارش بده و فقط به حرمت اعتباری که هنوز براش دارم، به خودم گفت! 

پرانتز باز: بابت ثبت نام کلاس زبانش و پرداخت شهریه اش، رمز دوم کارتم رو داره و میتونه اینترنتی سفارش بده. پرانتز بسته. 

حالا پیشنهاد شگفتانه اش چی بود؟ خرید وسایل فوق لوکس طراحی و نقاشی! 

منم بابت قدردانی از اینکه بهم افتخار داد و درد دل کرد باهام، همین امروز بردمش یه لوازم تحریری خیلی با کلاس که هرچی تو نظرش هست بخره. 

هیچی دیگه، وقتی داشتم کارت میکشیدم، بعد از کلی چونه زدن، تازه فهمیدم لوازم تحریر لاکچری که میگن یعنی چی. میشد با همین پول یه سرویس طلا خرید حتی!! 

هرچند که نرگس محال بود تا این حد خوشحال بشه. مخصوصا به خاطر سه پایه رومیزی اش که میتونه دو از دسترس بچه ها بذاره. 

من قصدم نبود همین امشب بدیم کادو رو، ولی فاطمه دلش طاقت نیاورد تا رسیدیم، بدو بدو رفت داد به مادرش. این شد که نجم هم مجبور شد از کادوش رو نمایی کنه: ساعت رومیزی زنگ دار. از همون قدیمیا فقط با طرح جدید. که به قول نرگس حیف تو اتاق خودمون طاقچه نداریم. البته کنار تخت هم میشه گذاشت، ولی تمام جذابیتش به اینه که رو طاقچه باشه. 

این وسط کی خیلی پکر شد؟ معلومه دیگه، عماد. که میخواسته گل بخره برای مادرش. که البته نرگس راضی اش کرد، به شیوه هایی که بلده و من بلد نیستم. 

خدیجه رو هم با یه جعبه پاستل و یه دفتر عجالتا گول زدیم. حالا تا کی اثر داشته باشه و راضی باشه به همینا، خدا میدونه. 

از آمنه هم بنویسم که تکمیل شه: از مرحله به پشت خوابیدن، ناگهان رسیده به مرحله ایستادن بدون کمک! هنوز دمر نمیفته، ولی دستش رو بگیری بلند میشه و میتونه نزدیک 30 ثانیه بدون هیچ کمکی، بایسته.

از لحاظ قیافه هم 180 درجه تغییر کرده. در حال حاضر کپی برابر اصل خودمه. من که باباشم، سختمه بهش بگم دخترم، اینقدر که پسره قیافه و چشما و نگاهش! مخصوصا که بسیار بسیار قلدر تشریف داره و به سر سوزنی ناملایمت، چنان داد و هواری راه میندازه که بیا و ببین.