خدا بخواد، ان شاءاللّه امشب راه میفتیم. و از اونجایی که قراره خواب آلوده نباشیم، ما سه تا ، من و نجم و محسن رو، فرستادن بالا که بخوابیم.

این دو تا که دارن خواب هفت پادشاه رو میبینن. چه خر و پفی هم میکنه داماد عزیزم! ولی من دریغ از یه سر سوزن خواب که هیچ، چرت هم نمیتونم بزنم!!

با اینکه این تعطیلات، تعطیل نبودم و هر روز تا 5 کار بودم و تا میرسیدم دید و بازدید تا 10 و 11 شب. استراحت نداشتم اصلا. 

احتمالا به خاطر نور شدید آفتاب باشه. هرچند که کلا عادت به خواب روز ندارم.

اینم بگم که تصمیممون درباره کرایه دربست ون، اونقدرها که فکر میکردیم خوب نبود. دنگ و فنگش خیلی بود. باید وکالت تام الاختیار از صاحب ماشین میگرفتم که ایشونم در قبالش سند محضری گرو گرفتن. ان شاءاللّه که کلاه بردار نیست این شرکت و در نهایت ختم به خیر بشه.

به لحاظ قیمت هم تقریبا همونی درومد که اگه میخواستیم با هواپیما بریم، با این تفاوت که اونجا مشکل ماشین گرفتن و جابه جایی ان شاءاللّه نداریم. مخصوصا با این سه تا فسقلی که داریم.

یه مطلبی هم درباره این سریال پایتخت بنویسم که لال از دنیا نرم:

چند شب پیش خونه یکی از اقوام یه سکانس ازش دیدم که آقایی داشت امکانات ویلچر برقی رو توضیح میداد. در نهایت همین کار ساده منجر به ولو شدن خانوم وسط سفره، اونم تو یه اتاق دیگه شد!

تنها چیزی که بعد دیدن این صحنه به ذهنم رسید اینه که این خانواده، استعداد ویژه ای در ایجاد بحران دارن، اونم تحت شرایط کاملا معمولی و با امکانات خیلی ساده!!

یه برنامه بود قدیما، بچه ها مواظب باشید؟ که نشون میداد بی احتیاطی موقع استفاده از چرخ گوشت و اجاق گاز چه عواقبی داره؟ 

اینا حتی احتیاج به وسیله خطرناک هم ندارن. حتی سر یه غذا خوردن ساده هم میتونن فاجعه به بار بیارن!!

دیگه حرفی باقی نمیمونه، جز التماس دعا و حلالیت طلبیدن از همه دوستان قدیم و جدید و روشن و خاموش و...

خواهشا دعا کنید دست خالی برنگردیم.