امشب خونه ما به شلوغ ترین حد ممکن از خودش رسیده. مهون داریم زیاد، خدا رو شکر. و البته از صنوف مختلف.

مادر و یکی از برادرای نرگس خانم از سه شنبه تشریف آوردن اینجا که دیشب برن شمال. ولی ماشینشون باهاشون همراهی نکرد، موندن پیشمون.

دوست نرگس خانوم هم از همون موقع که خبر ازدواجش رو داد قرار شد یه دو شبی با همسرشون تشریف بیارن اینجا. اول که مصادف شد با فوت مادر و جراحی من، بعد هم تعطیلات که نبودیم، تا رسید به امشب.

خانواده بعدی، آقا رسول و خانواده شون هستن. ما مدتی بود برای پروژه مون احتیاج به یه متخصص رادارهای مخابراتی داشتیم. استادمون قول یه نخبه رو داده بودن بهمون. قبل از سال نشد، بعد از تعطیلات هم یه چن روزی گذشت تا هفته پیش چشممون به جمال آقا رسول روشن شد.

خب ما طبیعتا منتظر یه روحانی نبودیم با توصیفاتی که از سابقه تحصیلات و اختراعاتشون و طرح فوق پیشرفته ای که روش کار میکنن شنیده بودیم. اما روحانی هستن ایشون. 

همینطور با حجم تحصیلاتی که دارن باز توقعمون این بود که لااقل هم سن و سال باشیم، ولی 6_7 سالی ازم کوچکترن.

همه اینا یه طرف، صمیمیت و آشنایی اش هم همونطرف. اینقدر که انگار برادرم بوده و از اول آشنا بودیم. به شدت اکتیو، خنده رو، گرم و خلاصه از اون تیپایی که میبینی ظرف دو ساعت صحبت در حین کار، احتمالا آدرس وبلاگت رو هم بهش دادی و نفهمیدی!

تو این دو هفته شبا مهمانسرای صها بودن. دیروز خیلی شوخی وار و با لهجه غلیظ مشهدی ازم پرسید: یعنی نمیخوای یه تعارف کنی این آخر هفته ای، زن و بچه ام رو از مشهد بگم بیان خونه ات؟

منم نه اینکه فقط تعارف کرده باشم، ولی باورم نمیشد جدی گفته باشه و قبول کنه! که دیدم هم جدی گرفت و هم سریع تلفن کرد بهشون که بیان.

و امروز ساعت 10 صبح ازم آدرس گرفت خانوم و بچه هاش رو از راه آهن برد خونه ما. تا ما برسیم اتفاقا نرگس خانوم و مادرش و فاطمه خانوم، همسر آقا رسول، خیلی هم با هم رفیق شدن. بچه هاشون هم با عماد و فاطمه. 3 تا پسر دارن، 2 تا دختر.

کلی هم لهجمون مشهدی رفته تو این چند ساعت. محسن تنهایی از پس لهجه ما برنمیاد، ولی آقا رسول اینا چند نفری، همه هم ماشاءاللّه پر سر و صدا، کلا همه مون رو مشهدی کردن.

خلاصه که خونه حسابی شلوغ شده.سر عقد زهرا هم شلوغ شد، ولی شب کسی نموند. این شب موندن مهمون رو خیلی دوست دارم. 

اما جدا از این بحث، جدا آشنایی با آقا رسول و خانواده اش خیلی برام جالبه. سبک زندگی شون خیلی متفاوت از اون چیزاییه که دیدم و شنیدم. 

یه سادگی و صمیمتی دارن که بلد نیستم توصیفش کنم. تنها چیزی که میتونم بگم اینه که من اگه قرار باشه کسی از همکارام رو دعوت کنم، اولا باید شناختم ازش بالای چند سال باشه. بعد هم خیلی شیک و مجلسی برای یه شام ممکنه دعوت کنم.

ولی این آقا به قدری تو این دو هفته من رو جذب کرد که وقتی قرار شد با خانواده اش این دو روز خونه مون باشن، واقعا خوشحال شدم.

نرگس هم نیم ساعت پیش همین رو میگفت، که چقدر مهربونی شون فرق داره با اون چیزی که از مهربونی شنیدیم.

مخصوصا که با وجود تحصیلات عالی و سطح علمی خیلی بالا، به شدت خاکی و متواضع هستن زن و شوهر. آقا رسول میگن خانومشون اهل یکی از روستاهای اطراف مشهدن. بارها شده تلفن کردن اهالی که فلان خانوم فوت شده. اگه ممکنه فاطمه خانوم بیان برای غسل! و ایشون میرن. بدون ناراحتی!!

چرا؟ مادرشون از قدیم غساله روستا بودن و مردم توقع دارن دخترشون هم همین کار رو انجام بدن. حتی اگه پول هم بدن، ایشون قبول میکنن، در حالی که استاد دانشگاه فردوسی مشهد هستن در حال حاضر!

خلاصه که عجیب خانواده ای هستن و خدا رو شکر فرصت کردیم ببینیمشون و کاش یه کم یاد بگیریم ازشون...