پیام خصوصی داشتم و تا حدی گله مند که حالا غیبت های طولانی ام به کنار، چرا امکان نظر دادن رو مسدود کردم.

اولا که شرمنده، این غیبت ها رو به حساب بی توجهی و اهمیت ندادن نذارید. منم به اندازه شما و بلکه بیشتر، به حال و احوال تمام دوستان مجازی ام اهمیت میدم. فقط یه کم فرصتم کم شده و اینکه گفتم مشغول یه تحقیق خیلی مفصل هستیم با نرگس خانوم که نمیتونم از سر سوزنش بگذرم. حداقل برای اینکه بتونم جواب یک چهارم از سؤالات بی انتهای عماد رو بدم.

دوم اینکه قسمت ارسال پیام رو قبلا تنظیم کرده بودم روی 10 روز. یعنی تا نهایتا بعد از گذشت 10 روز از انتشار یه مطلب میشد براش نظر داد. که خب با وضعیت فعلی ام، روی 20 روز تنظیمش کردم.

... 

بچه مدرسه ای دارید؟! دبستانی مخصوصا؟ میاید اعتصاب کنیم سال دیگه کلا مدرسه ثبت نامشون نکنیم؟ بلکه این دولت بوق بفهمه ما سر سند 2030 شوخی نداریم؟

جدا از اینکه حضرت آقا هم تذکر دادن، ما خودمون تو دو هفته آخر مدرسه فاطمه یه درگیری شدید با مدیر و معلم زبان فاطمه پیدا کردیم.

توضیحش هم خیلی طولانیه و هم احتیاج به سانسور داره. خلاصه اش اینکه معلما، مخصوصا جوونترا و تازه کارا، برای اجرای مخفیانه این سند آموزش دیدن. اصلا یکی از ملاک های گزینش معلمای جدید، هم عقیده بودنشون با محتوای این سنده. 

رو این حساب واقعا دلم نمیخواد دیگه بذارم فاطمه بره مدرسه. نه اینکه بترسم از تأثیرات مدرسه، ببشتر دلم میخواد یه تو دهنی به آموزش و پرورش بزنم. دوست داشتم زورم میرسید یه کمپین راه مینداختم.

عروس هلندی هاش هم مردن به سلامتی. نه اینکه خوشحال باشم از مردنشون، ولی خب جدا زحمتشون زیاد بود برای ما. ضمن اینکه باورش شد این کاره نیستیم و از خیرش گذشت.

خدیجه چند روز پیش در ادامه فضولی هاش تو کمدای خونه به منبع اسباب بازی های عماد رسید.

پرانتز باز: خدیجه مدتیه خیلی جدی از صبح که بیدار میشه میره سراغ کمد و کابینتا که ببینه توشون چیه؟ نرگس میگه حتی برای طبقه های بالا 4پایه میذاره که قشنگ بتونه وارسی کنه. هیچ توجهی هم به اخطارای نرگس و بقیه نداره. دیگه خیلی بخواد محل بذاره، میگه صب کن، کار دارم!! پرانتز بسته.

عماد حدود یک سالی هست که دیگه اسباب بازی هاش رو، چه فکری ها و چه کنترلی ها، دست نزده. اگر هم سراغشون رفته، بیشتر برای ساختن یه وسیله بوده تا بازی. فاطمه هم که کلا از اول اهل اسباب بازی نبود.

حالا خدیجه خانوم انگار گنج پیدا کرده باشه. هر روز یه تیکه اش رو میاره بالا که بازی کنه. تا هم که کسی بهش اعتراض کنه میگه میخوام واسه معصومه! که یعنی گذاشتم معصومه که اومد بهش بدم. خاله به این مهربونی دیده بودین تا الان؟

امسال متأسفانه محسن نتونست برای نمایشگاه کار بگیره و نیومدن تهران... لعنت به دوری ...

............

این قسمت آخر هم یه مقدار خاطره خانوادگی بود که حذف شد. فقط میتونم نتیجه اخلاقی اش رو بنویسم: لعنت به هرچی حزب و گروه و دسته منفعت طلبه. فرقی نداره اسمش کدوم گرا و طلب باشه. همین که منفعت حزبی شون براشون اولویت داشته باشه و ملاکشون حق نباشه، کافیه تادست به هر جنایتی بزنن. چه جنایتی بالاتر از شکستن دل؟ اونم دل ...