1- با تاخیر تقریبا یک هفته ای، عید فطر مبارک! ان شاءاللّه که دست پر از مهمونی برگشتین همگی...

2- عکس، هنر دست فاطمه خانمه. در واقع دژ لا اله الا اللّه است برای خدیجه. طبق حدیث، زمان آموزش جمله لا اله الا اللّه، سه سالگیه و خدیجه تا چند روز دیگه سه سال قمری اش تموم میشه. 

ایده نرگس خانوم بر اساس حدیث سلسلة الذهب، این بود که یه قلعه برای خدیجه با این جمله بسازیم و تو بازی یادش بدیم که فاطمه فورا داوطلب ساختش شد و این رو دیروز تحویل داد. 

خدیجه هم تقریبا مفهومش رو درک کرده. ابسازیاش رو( به اسباب بازی میگه ابسازی) شبا میذاره زیرش تا کسی دست نزنه و خرابشون نکنه.

پرانتز باز: ببشتر از خود بازی، به چیدن وسایلش اهمیت میده. اونم در وسعت زیاد. یعنی قشنگ کل اتاق در تصرفشه و باید موقع راه رفتن مواظب باشیم یه وقت چیزی از وسایلش رو اشتباهی جا به جا نکنیم.

توقع هم داره همونطور که ما وسایلمون رو شبا جمع نمیکنیم، اونم اسباب بازیاش پخش و پلا بمونه. حالا با این دژ راضی شده، وسایلش رو کلا داخل قلعه اش بچینه و محدوده اش کمی تا قسمتی حد و مرز پیدا کرده. پرانتز بسته.

3- میخواستم بنویسم: طوفان هفته پیش خیلی سنگین بود. خسارت داشت برامون....

ولی واقعش اینه که نه، من مقصر بودم.

هزار بار، نه بیشتر، یه میلیارد بار بهم ثابت شده هیچی نیستم و نباید ذره ای به خودم مغرور شم. ولی باز یادم میره. به کوچکترین اتفاقی که تمامش از لطف خداست، باد میکنم و بعد با عین بادکنک با یه سوزن ریز میترکم. هرچی بادم بیشتر، صداش بلندتر...

و این بار خیلی بد شد... خیلی بد. اینقدر که آشناهایی که اینجا میان همگی از ریزش خبر دارن. 

نوشتن از جزئیاتش جدا از سختی اش، فایده ای هم نداره. کلی اش هم اینکه دعوا کردیم، قهر کردیم، آشتی مون دادن، فهمیدیم از اول سوء برداشت بوده و دیگر هیچ!

چرا؟! 

واقعا هنوز برام سؤاله که چطور شد ناگهان همچین سوء تفاهمی بوجود اومد؟ چطور شد از بین اون همه احتمال منطقی، این احتمال ضعیف غیر منطقی مسخره اصلا به فکرم رسید. حالا روش مانور دادن و باور کردنش پیشکش.

و چرا نرگس هم؟!

هیچ جوابی نمیتونم براش پیدا کنم جز اینکه تمامش نقشه خدا بود. 

آره واقعا نقشه خدا بود.

نه اینکه بگم بی تقصیرم، نه. 

ولی اشتباه اصلی ام مال وقتیه که فکر میکنم زندگی ام بی عیب و نقصه. اون موقعی که ته دلم، به دعواها و اختلافات بقیه میخندم و فکر میکنم چقدر هنوز بچگانه و خودخواهانه است زندگی شون.

دقیقا همون وقتی که دارم زهرا رو نصیحت میکنم و واسش از خودم مثال میزنم و میگم راه درست یعنی من! 

4- بزرگتر داشتن، همیشه همیشه لازمه. هر چقدر هم که بزرگ باشیم. اگه مادرش نبود، اگه مادرم نبود...

5- هر اتفاقی روی بد و خوب داره. هیچ اتفاقی مطلقا بد یا خوب نیست. دعوا ظاهرش بد و تلخه. محسنات هم داره ولی. 

محسناتش، اونایی که فعلا دیدم، یه کم شخصی ان. نمیشه نوشتشون.

6- بچه ها.... خیلی اذیت شدن. شاید اندازه سه سال پیش. شاید هم بیشتر. اگه سه سال پیش فقط یه زلزله شدید اومد تو زندگی اشون، این دفعه سقف رو سرشون خراب شد و زیر آوار موندن. بی پناه...

7- اشتباهات نباید لزوما خیلی بزرگ باشن تا نشه جبرانشون کرد. بلکه گاهی یه اشتباه خیلی کوچیک و مسخره هم ضررش غیر قابل جبران میشه. درست مثل اتوبانی که اگه دور برگردونش رو از دست بدی، شاید مجبور شی تا آخرش رو بری.

8- دلخوری و عشق نسبت مستقیم دارن. هرچقدر بیشتر کسی رو دوست داشته باشی، بخشیدن اشتباهش برات سخت تر میشه. اشتباه عمدی اش. اگه عشقی در کار نباشه، دلخور نمیشی، عصبانی میشی و واکنشت خشونته.

9- تو مواقع بحرانی و انتخاب، انتخاب اولتون چیه؟ سخته گفتنش برام. خودم هم باورم نمیشه، ولی من بچه ها رو انتخاب کردم. شاید چون ضعیف ترن. شاید هم احساس مالکیت....

10- به اخبار هواشناسی و توصیه هاشون دقت کنید. اگه میگن امروز طوفان میشه و تا میتونید از خونه بیرون نرید، خب نرید! 

11- هیچ ابایی از خوندن و شنیدن انتقاد و نصحیت ندارم. با کمال میل استقبال میکنم. ولی از آشناها خواهش میکنم از طریقی غیر از اینجا صحبت کنن. گویا که اصلا نمیخونن این حرفا رو. 

12- عماد دو ساعت پیش بعد چند بار بالا و پایین پریدن ناگهانی و حرص خوردن و عصبی شدن، خبر داد که ایران نمیدونم از کجا باخت. داشت با هندزفری گوش میداد از رادیو. یه توضیحاتی هم داد که بازی چطور بود و چی به چی شد، ولی من راستش حواسم بهش نبود.

گذشته از اینکه روح و روانم هنوز داغونه، به جام جهانی حساسیت دارم. اینقدر که همیشه جام جهانی یه بوق بوده واسه نشنیدن صدای بچه های آواره از بمب و وحشیگری و تجاوز. واسه ندیدن خون و دود و آتیش. 

اصلا جام جهانی بدون جنگ، بدون وحشیگری که جام جهانی نمیشه.