چند تا پیام خصوصی شامل احوالپرسی از نرگس خانوم اینجا هست که باید بگم: الحمدللّه، شکر. خوبه و خوبیم در واقع. خدا رو شکر اون ماجرا کاملا تموم شد و روابط دوباره مثه قبله. بدون دلخوری و ناراحتی.

البته که سخت گذشت به همه مون. مخصوصا بچه ها. 

از بچه ها بگم یه کم:

آمنه راه افتاده. تقریبا دو هفته است. برای بلند شدن از زمین هم به هیچ چیزی تکیه نمیکنه. درست از وسط اتاق بلند میشه. 

بین بقیه بچه ها، فقط عماد به این زودی راه افتاد. ولی هنوز حرف نمیزنه. کما فی السابق، فقط با نگاه خیلی جدی و بدون احساسش حکمرانی میکنه. 

برای خدیجه هم یه جشن کوچیک گرفتیم. کیک هم داشتیم و تا به مرحله بریدن برسه، خدیجه تمام خامه های دورش رو لیس زد!! 

شمع هم گذاشتیم براش. ولی تا روشن کردیم، گریه اش درومد! چرا؟ چون ترسید خونه مون آتیش بگیره!  یه همچین بچه شجاعی دارم من! 

از شجاعتش همین بس که از لباس نظامی و پوتین نجم میترسه. و بر عکس بقیه بچه ها که از همون اول عاشق تیر و تفنگ و جبهه بودن، خیلی از این چیزا میترسه. 

حتی حاضر نیست عکسای جبهه و جنگ رو تماشا کنه. یا مثلا موبایل پدرم رو برداشته بود و اصرار داشت که پس نده، خواهرم فقط اشاره کرد دوستای بابایی که ممکنه به موبایلش تلفن کنن، بعضیاشون تفنگ هم دارن. 

یعنی به محض اینکه خواهرم این رو گفت، دو انگشتی، گوشی رو از تو کیفش بیرون آورد و برد انداخت رو میز. که یه وقت اون لیست مخاطبای تفنگ دار پدرم از تو گوشی بچه ام رو نخورن!!

فاطمه امسال هم از همون ابتدای شروع تعطیلات، دیدیم داره رویه پارسالش رو پیش میگیره. فیلم دیدن. مخصوصا که لپ تاپ هم دم دسته و راحت از اینترنت فیلم میگرفت.

دیدم بخوام مثه پارسال با قانون گذاری و باید نباید پیش برم، نتیجه اش هم میشه همون پارسالی. که دو روز حرف گوش میداد، باز یادش میرفت. که یه چند باری هم دعوامون شد. 

از طرفی دیگه نمیتونم گولش بزنم و براش برنامه بذارم. خیلی راحت دور میزنه همه برنامه هام رو.

این شد که تصمیم گرفتم خودم براش فیلم دانلود کنم. شبی یکی دوتا. ولی به این شرط که سکانسای جالبش رو تا فردا شب برامون اجرا کنه. 

فیلما رو اگه بگم کاملا پاستوریزه ان، که خب نیستن. حتی ایرانی هاش بعضا بدتر از خارجی ها. ولی به نسبت قابل قبول ترن.

اما حسن این روش این بود که فهمیدیم اجرای فاطمه به تنهایی و بدون دکور و صحنه، از خود فیلم خیلی جالبتره. مخصوصا اگه طنز باشه. 

مثلا قهوه تلخ مهران مدیری رو چند قسمت براش دانلود کردم، خدا وکیلی خیلی خنده دارتر از خودشون اجرا میکنه. 

این شد که کم کم تشویق شد خودش نمایش بده برامون. نمایشای کوتاه که از خودش درمیاره. از اتفاقای صبح تا شب که تو خونه میفته. فکر کنم یه هفته ده روزی هست که ازم فیلم نخواسته.

عماد غیر از کلاس ورزش و زبانش، باقی اوفات مسجده. داره با یکی دو تا از مربی های بسیجشون یه برنامه مینویسن. برنامه در واقع قسمتی از پایان نامه شونه و از عماد کمک خواستن. عماد هم از خدا خواسته. بیشتر برای اینکه به قول خودش کار یاد بگیره. 

یه کلاس مبانی کامپیوتر هم گذاشته مسجد که فعلا عماد معلمشه. 

نجم هم مثه همیشه، بچه راه دورمونه. تقریبا هفته ای سه روز تهران نیست. به مناسبتای مختلف. تازگی هام طراحی سیستم یه زمین کشاورزی رو حوالی دماوند گرفتن. طرحشون کاشت نعناع فلفلی به سبک کشاورزی جدیده که میشه گفت بومی آب و هوای ایرانه و اگه فراگیر بشه، خیلی از مشکلات آب و خاک مرتفع میشه. 

خیلی جالبه، با اینکه از بچگی اش عاشق گل و گلدون و کشت و کار بود، ولی برای دانشگاه رشته اش هیچ نسبتی با کشاورزی نداشت. و حالا برای انجام پروژه همین درس و رشته، باید یه مدت کشاورزی هم کنه! 

از زهرا هم بگم؟ هیچی.... هنوز نیامدن تهران. اینجور که پیداست، محسن زبون خوش حالی اش نمیشه. شیطونه میگه خودم پاشم برم مشهد، یه دعوای مفصل باهاش بکنم و دست زهرا رو بگیرم بیارم تا بفهمه دنیا دست کیه. 

خب البته که لعنت بر شیطون و از این صحبتا...

فقط اینقدر بگم که معصومه از پشت تلفن حرف میزنه برامون!

...

گفتم همون اول که نرگس حالش خوبه و روابط مثه قبله و...؟ 

راستش من هنوزم موندم از این همه گذشتی که تو وجود نرگسه. آخه چطوری میتونه اون حرفای منو بی خیال بشه؟ چطوری به روی خودش نمیاره و حتی ازم توقع جبران نداره؟

جبران شدنی هم نیست آخه. 

فقط کاش واقعا بخشیده باشه و ننوشته باشه به حسابم...