امشب قصد نوشتن مطلب خاصی نداشتم. فقط میخواستم دو تا پیام جواب بدم که اشتباها یکی اش حذف شد. پیام سرکار خانم آبان. 

فرموده بودین که چرا دیگه درباره اوضاع و احوال روز و سیاست نمینویسم. 

چرا؟ چون اتفاق تازه و غیر قابل پیشبینی نیفتاده. اوضاع هر چی که هست، از گرونی و اختلاس و فساد و بی عدالتی و اعتراض و خلاصه نابسامانی، کاملا قابل پیشبینی بود. 

و تا وقتی مردم، عموم مردم، تصمیم نگیرن که فکر کنن، اوضاع همینه. بله، دقیقا فکر. مشکل بشر از ابتدا تا الان، همینه که فکر نکرده و نمیکنه. لایعقلون زندگی کرده. 

فکر و تعقل هم قرص و آمپول نداره که بشه به کسی تزریق کرد. 

فرض مثال همین راه حلی که دولت داده واسه صرفه جویی برق و آب. 

اصلش درست که چقدر خوب کار و تلاش روزانه از ابتدای طلوع آفتاب شروع بشه. ولی یه کم فکر پشت این تصمیم نیست. که ببینن خب تو کلانشهر تهران با این مسافتای طولانی، که فرض مثال من نوعی واسه اینکه ساعت 8 برسم محل کارم باید 6 راه بیفتم، الان با این وضعیت منطقی اش اینه که همون بعد از شام حرکت کنم!! 

فقط جای شکرش باقیه که دو هفته بیشتر نیست این طرح. 

....

پروژه مون رو دارن نابود میکنن. با اینکه از همون اول سفارش از طرف وزارت دفاع بود، ولی به خاطر کم شدن بودجه وزارتخونه، گفتن که دیگه پولی نمیدن. و خب به سرانجام رسوندن همین نمونه اولیه هم پول میخواد. چه برسه به تولید انبوه و باقی ماجرا. 

آقا رسول خیلی اصرار داره خونه اش رو بفروشه. با اینکه وظیفه ای برای اتمام ابن پروژه نداره. 

راستش من از اول هم امید نداشتم به انجام این کار. با شناختی که از مسئولین مربوطه داشتم. ولی طبق وظیفه ام گفتم باید شروع کنم و کردم. ولی الان واقعا نمیدونم چه باید بکنم. 

بی خیال کلش بشم؟

یا به آب و آتیش بزنم واسه جور کردن بقیه پولش؟

نرگس میگه خونه رو بفروش. 

ولی مسأله اینه، اگه به هر نحوی پولش رو جور کردم و ساختمش، چه تضمینی هست برای تولید انبوهش؟ کی حاضر میشه سرمایه گذاری کنه؟

به تولید انبوه هم نرسه که به لعنت خدا نمی ارزه. 

یه دو راهی سخته واسه تصمیم گرفتن. خیلی سخت. 

...

تا قبل ازواج زهرا فکر میکردم شوهر دادن دختر خیلی کار سختیه. ولی الان میبینم اصلا فکر کردن به ازدواج پسر هم وحشتناکه.

نمیدونم از چی دقیقا، ولی تا میام فکر کنم به اینکه برای نجم چه باید بکنم، میترسم. 

بگم از مخارجش میترسم؟

از اینکه سرمایه نداره؟ خونه و ماشین و... 

از اینکه مورد مناسب نمیشناسیم؟

از چی؟ نمیدونم.

فقط اینکه یکی از نگرانی های بزرگمه این مورد. احساس میکنم دارم بهش ظلم میکنم. 

حالا وسط اینهمه حرفای چرت و پرت یه چیز بامزه بگم:

حسنی، دختر خواهرم، که حدودا 13,14 سالشه، از حدود 6 ماه پیش که فیلم ایستاده در غبار رو دیده، به شدت شیفته حاج احمد شده. 

پنجشنبه خونه شون بودیم، واسه نماز رفتم اتاقش. تمام در و دیوار پر از عکسای ایشون بود. یه گوشه اتاق هم سنگر درست کرده، توش آینه و قرآن گذاشته.

برای چی؟ برا وقتی که ان شاءاللّه ایشون آزاد شدن و برگشتن، دست جمع بریم ازشون بخوایم بیان دختر ما رو به کنیزی قبول کنن!! و تو همین سنگر خطبه عقد خونده بشه! 

خیلی هم جدی تصمیمش رو گرفته و براش اختلاف سن هم اصلا مطرح نیست! 

خدا وکیلی خوب تیکه ای هم برای خودش انتخاب کرده.