زهرا رفت... به همون سرعتی که اومد، به چشم برهم زدنی رفت. و کی باور میکنه، آخرشم نشد دو ساعت تنها باهاش حرف بزن؟! نبودم، یا بودم و فرصت نشد. دلتنگی ام چند برابر شد با این اومدن و رفتنش. 

عماد مدتی بود دنبال عکس دار کردن شناسنامه و گرفتن کارت ملی اش بود. وقت نداشتم برم دنبالش. خودش رفت انجام داد. کلی هم خوشحال که تنها رفته. حالا میخواد بره حساب بانکی باز کنه و کارت بگیره برای خودش. 

با این اوصاف فقط شناسنامه من و نرگسه که باید تعویض شه. اونم با این اوضاع کاری، فکر نکنم به این زودیا فرصت کنم. 

با اینکه بودجه مون کامل قطع شده و هیچ امیدی فعلا به اتمام پروژه نیست، ولی هنوز داریم آزمایشاتمون رو انجام میدیم. خیلی حیفم میاد ولش کنم. 

نمیدونم چقدر خبر دارید، ولی نسل جدید حمل و نقل، تو دنیا، داره رو پرواز کار میکنه. دیگه حمل و نقل زمینی جوابگو نیست. از طرفی مسأله اصلی پرواز، کم کردن وزن وسیله، علی الخصوص سوختش هست. 

حالا حساب کنید تولید یه پرنده فوق سبک تمام خودکار با سوخت هیدروژن که پسماندش آبه و کنترلش هوشمنده، چقدر راهبردی و ضروریه. ولی صد حیف که کسی به فکر نیست. نه که به فکر نیستن، سنگ اندازی هم میکنن. 

چراش البته واضحه: ساده لوحانه ترین توجیه میتونه این باشه که برای دلال جماعت واردات و سود تریلیاردی به جیب زدن، همیشه بر ریسک تولید مقدمه و خب دور و بر وزرای ما هم که پر از دختر مظلوم و داداش بیکاره. 

البته که من به جد معتقدم این پیشفرض خیلی ساده لوحانه است. واقعیت اینه که متأسفانه دولت و مجلس، به لطف جوگیری مردم تو انتخابات کاملا افتاد دست لیبرالها و لیبرالها حقیقتا دشمن این مردم و از مخالفین واقعی حکومتی به اسم جمهوری اسلامی هستن. تنها چیزی که از این انقلاب و حکومت براشون مهمه و حاضرن براش جون بدن، سفره اشه، که همگی دورش نشستن و دارن چپاول میکنن. و الا ذره ای به این مردم و اعتقاداتشون و انقلابی که کردن اعتقاد ندارن.

البته هنوزم این اوضاع راه حل داره به نظرم. با وجود همه دشمنی ها و خیانتها، کافیه مردم یه کم به خودشون بیان و چشمشون رو باز کنن. بیان بیرون از سلطه این امپراطوری دروغ و شایعه. یه کم، اندازه نیم ساعت، بشینن دو دو تا، چهار تا کنن ببینن کی به کیه و دنیا دست کیه. 

اگه مردم، همه با هم، تصمیم بگیرن دست از باور و پرستش دروغ بردارن، قطعا دشمن هیچ غلطی نمیتونه بکنه. هر چقدر هم که نقشه کشیده باشه، تمام نقشه هاش نقش بر آب میشه. فقط باید ببینیم و بشناسیم که دشمن کیه.

بدی کار اونجاست که مردم جادو شدن انگار. یه موسی با عصای اعجازین لازمه، تا مردم از این جادو بیدار شن. 

هر چی فکر میکنم، میبینم در طول تاریخ، هیچوقت باطل پیروز نبوده. بلکه مردم به جهل و حماقت خودشون باختن. هر جا ذره ای عقل وسط اومده، باطل نابود شده. 

بگذریم از این حرفا...

عماد یه اصرار دیگه هم داره. میخواد اینجا رو ازم بگیره کامل. استدلالش اینه که من خیلی کم کار شدم. بهش میگم چی میخوای بنویسی، میگه از هر دری سخنی! میگم خب قحطی اش که نیومده، یکی به اسم خودت بساز، میگه کیفش به اینه آدم خونه باباش بشینه!! 

چه میدونم، شایدم دادم بهش اینجا رو...