۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

ما بیسوادای خشونت طلب!!

عمادم!!این تاریخ توست...تلخ تلخ

فاطمه جانم،ببین و بشناس کسایی رو که به خاطر آرامش تو رفتن

نجم الدین عزیزم،تو اون روز رو خوب یادته..با اینکه 11 ساله بودی،وقتی که شنیدی چی شده،با بغض ازم پرسیدی:بابا این که میگن همیشه عاشوراست؛یعنی این؟؟

گفتگو با علیرضا ستاری جانباز و شهید عاشورای 88

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۸ بهمن ۹۲

اینترنـــــــــــــــــــــــت!!

اینجور که از پیامای شما عزیزان متوجه شدم،دیدم باید درباره استفاده بچه ها از اینترنت یه توضیحاتی بدم...البته باید قبلش درباره اینجا بگم:خاصیت خوبی که این وبلاگ داره اینه که میشه تاریخ گذشته رو هم برای مطلب استفاده کرد و چون من خیلی اصرار دارم که اینجا به شدت مستند باشه،یه جورایی روزنگار شده واسه من،تمام مطالبی رو که با وسواس تمام و حفظ تمام نظرات به این وب انتقال دادم،تاریخشون رو هم به تاریخ اولیه برگردوندم تا همینطور مستند بمونه...همینطور مطالبی رو که من امشب و شبای دیگه ان شاالله مینویسم و بعدش نرگس جان سر یه فرصت که عماد نباشه زحمت میکشن وارد میکنن،به همون تاریخی که من نوشتم وارد میکنن تا همینطور حالت مستند خودشو حفظ کنه...کسی چه میدونه؟شاید 10 سال دیگه خواستیم اینجا رو به بچه ها نشون بدیم...میخوام تمام و کمال باشه!!به قول مدیر وبلاگ عطر گل نرگس ما خودمون یه آرشیو کامل داریم،دیگه به کرام الکاتبین نیاز نداریم!!

و اما بحث شیرین اینترنت:

1-کامپیوتری که تو اتاق بچه هاست به اینترنت متصل نیست.

2-بچه ها حق ندارن به کامپیوتر من دست بزنن و نمیزنن.

3-تنها وسیله ای که باقی میمونه لپ تاپه که جاش روی اپن آشپزخونه اس و هر کسی هم که بخواد استفاده کنه،حتی من،همونجا باید ازش استفاده کنم.

4-قانون استفاده از لپ تاپ اینه که بیشتر از 10 دقیقه یه نفر سرش نشینه.همینطور وقتی قراره با هم باشیم و میوه ای چیزی بخوریم،نباید کسی بره سر لپ تاپ.

5-من هیچ وقت یواشکی از لپ تاپ استفاده نمیکنم و اگه وسط کارم بخوام پاشم،صفحه رو هم نمیبندم.

6-خیلی از اوقات به بهونه های مختلف عماد یا نجم رو صدا میکنم و در عین اینکه دارم کارم رو میکنم باهاشون حرف میزنم.

7-کارهای اینترنتیمو مثه پرداخت قبض و...به عماد واگذار کردم.

8-وقتی بچه ها دارن کار میکنن،منم میرم پیششون و درباره یه موضوعی باهاشون حرف میزنم.

9-فیلتر شکن نداریم.

10-فقط فایر فاکس و گوگل کروم اونم با درجه فیلتر شدید+نرم افزار خاص کنترل والدین روی لپ تاپ نصبه...جوری که خیلی از عکسای معمولی رو هم باز نمیکنه...به عنوان مثال نقشه کشورها که تو این چند روزه عماد داره دانلود میکنه تا با فتوشاپ باهشون یه نقشه متحرک بسازه،رو باز نمیکنه و کلی ترفندای مختلف به کار بردیم تا بازشون کنه.

11-اینترنت و یادگیری استفاده ازش یه جورایی ضرورت زندگی امروز شده،البته با رعایت احتیاطات لازم.

12-عماد هنوز عقلش به خیلی چیزا نمیرسه.از اونجایی هم که تو خانواده ما کلا محرم و نامحرم از هم جدا هستن،هنوز معنی خیلی چیزا رو نمیدونه.

13-نتیجه اینکه در واقع عماد از طریق اینترنت فقط به اطلاعاتی که بهش نیاز داره،اونم دقیقا زیر نظر خودم،دسترسی داره و نه بیشتر.

14-اما چرا میگم عماد و نجم به اینترنت نیاز دارن؟واسه اینکه من و مادرشون دانشمند نیستیم و نمیتونیم جواب تمام سؤالاتشونو بدیم.مدرسه هم واسشون کافی نیست.البته لازمه همین جا از معلم عزیز عماد جان اگه همچنان مارو خاموش همراهی میکنن،تشکر کنم.بی اغراق بگم،یکی از معمای نمونه هستن ایشون.من خودم واسه سؤالات عماد کم میارم.خیلی از اوقات ارجاعش میدم به کتابخونه.اما ایشون حقیقتا از دل و جون مایه میذارن.حدود یه ماه پیش عماد اقتاده بود دنبال جدول تناوبی و عدد اتمی و اوربیتال و...چیزایی که من تو دبیرستان هم به زور و فقط در حد گرفتن نمره قبولی یاد گرفته بودم...هیچ وقت شیمی تو مخم نرفت!!

خب من راحت گفتم نمیدونم و بلد نیستم...عماد هم رفته بود از ایشون سؤال کرده بود...اما ایشون طی یه دوره فشرده کل مبحث جدول تناوبی رو به عماد یاد دادن و بعدم یه سایت به عماد معرفی کردن که جدول تناوبی رو به صورت گرافیکی و انمیشن وار توضیح میده...به این خاطره که میگم نمیشه کامپیوتر و اینترنت رو واسه عماد غدقن کنم.

15-ممنوم از همه عزیزانی که نسبت به من و خونوادم محبت دارن.من این محبتای بی منت شما رو هیچ وقت از یاد نخواهم برد.کاش فرصت جبران داشته باشم.

 

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۶ بهمن ۹۲

دلیل اسباب کشی ناگهانی

اجازه بدین همین اول از آقا محمد که هنوز خبر ندادن که دیدن آدرس جدید رو یا نه،حلالیت بطلبم.اما چرا مجبور شدم خیلی فوری فوتی اون دو تا رو حذف کنم...فقط به یه دلیل:عماد داشت کشفشون میکرد...

دوشنبه شب عماد جان داشت با لپ تاپ کار میکرد که الله اکبر شروع شد.اونم لپ تاپو گذاشت و با هم رفتیم لب پنجره که الله اکبر بگیم.تموم که شد،نجم داشت آروم به سمت لپ تاپ میرفت که عماد دید و خیلی ناگهانی شیرجه زد که ازش بگیره...نمیدونم دقیقا کجا بودم که عماد با کله رفت تو صورتم و بینیم شکست...یعنی چیزی که من دیدم این بود که عماد به طرف نجم الدین پرید و در حین پرش یه تغییر مسیر 90 درجه ای داد و خورد به من!!واقعنا!!

همون لحظه خون بود که مثه چی راه افتاد...تا برسم به سینک کل فرش و کف آشپزخونه و خلاصه هرچی که سر راه بود،خونی شد...دردشم که دیگه نگو...نفسم بالا نمیومد...بچه ها به خصوص عماد هم خیلی ترسیده بودن...بعد اینکه یه کم اوضاع رو به راه شد و نشستیم،به عماد گفتم آخه این چه طرز راه رفتنه؟مگه اینجا پیست اسکیته اینجوری میپری؟که البته ایشونم طبق معمول شروع کردن آسمون و ریسمون کردن و تقصیر رو گردن عناصر 4 گانه انداختن!

اما از همون اول که شیرجه زد،فهمیدم یه چیزی تو لپ تاپ بوده که نمیخواسته نجم ببینه.ولی اصلا به روی خودم نیاوردم..نجم هم که طفلک کلا یادش رفت با لپ تاپ کار داشته...حواسم به عماد بود...بعد اینکه مطمئن شد حالم خوبه،یواشی رفت سراغ لپ تاپ و صفحه ای رو که باز کرده بود،بست...بعد چند دقیقه به بهانه اینکه ببینم از چه مسیری باید بریم راهپیمایی،از عماد خواستم لپ تاپو برام بیاره و چون دراز کشیده بودم(از بس سرم و کلا صورتم درد میکرد)از خودش خواستم بره گوگل مپ...کارمون که تموم شد بهش گفتم بره برام یه مسکن بیاره...در واقع نخود سیاه!

تا بره و برگرده هیستوری رو باز کردم و دیدم تو گوگل بوده و دنبال خاطرات من و عماد میگشته!منم در همون لحظه طی یک عملیات گانگستری رفتم مدیریت جفتشونو و خیلی سرعتی لوکس رو حذف کردم و میهن رو هم حذف موقت کردم تا ببینم چی میشه...دوباره که اومد ازم پرسید با لپ تاپ کار ندارم؟منم گفتم نه...اونم دوباره نشست پاش...همونطور زیر چشمی حواسم بهش بود...دو سه دقیقه بعد خیلی عصبانی خاموش کرد و داد دستم...دوباره که رفتم هیستوری،دیدم بله دقیقا به هردو آدرس رفته بوده و از اینکه جفتشون بسته بودن،عصبانی شده...

دیگه منم سه شنبه با کلی رعایت مسائل ایمنی،دوباره وب میهنو بازش کردم تا بتونم به سینا جان و آقا آرش و محمد آقا که ازشون آدرس ندارم،خبر بدم...بعدشم نصفه شبی وقتی که عماد خواب بود،اسباب کشی کردم!!خوبیش این بود که دو سه روز قبل بابت امتحان کردن یه مسأله ای اینجا رو ساخته بودم و کارشو بلد بودم...

از این به بعد هم احتمالا نرگس جان زحمت تایپ مطالب رو بکشن،روزا که عماد نیست...چون فردا نیستیم و عماد به اینترنت دسترسی نداره،فردا شب میهن رو حذف میکنم.که اگر محمد جان خواستن،بتونن ما رو پیدا کنن...

حیف که زیاد نمیتونم بشینم،بینیم خیلی درد میگیره،و الا میخواستم یه نمونه کوچیک از مهربونیای پسرم رو براتون بنویسم...ان شاالله در اولین فرصت

 

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۴ بهمن ۹۲

بستنی عماد!!

  

اینم از عکسایی که قول داده بودم...ربطش اینه که خودم طراح عکس اولی هستم!!و عکس دوم...البته عماد خیلی تغییر کرده،اما هنوزم وقتی یه کاری کرده و میخوایم جدی درباره اش با هم صحبت کنیم،نمیدونم کجای قیافه ام واسش کاریکاتور میشه که این شکلی بهم میخنده...
  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۱ بهمن ۹۲

و أنا یا سیدی...هارب منک الیک

گفته بودم قبلا که بچه ها اساتید بندگی هستن برا ما اگه بهشون دقت کنیم،یکی دیگه از نمونه هاشو میخوام برای خودم موشکافی کنم...
شهاب یادته عماد 1/5-2 ساله که بود،دکتر براش کپسول روغن ماهی تجویز کرده بود؟که باید سوراخش میکردی و روغنشو خالی میکردی و میدادی بخوره...چقدرم که وسواس داشتی سر حرف دکتر،انگار که وحی منزل بود و فکر میکردی اگه نخوره حتما میمیره!!
یادته چه بساطی بود هرشب؟به محض اینکه عماد میدید که داری میری سر کشوی داروها،جیغ زدن و دویدن رو شروع میکرد...اما نه اینکه فرار کنه و مثلا بره تو اتاق یا جایی قایم شه تا دستت بهش نرسه...که صاف میامد تو بغل خودت قایم میشد!!
یادته میبردشون پارک و باهاشون گرگم به هوا بازی میکردی؟یادته وقتی نوبت تو بود بری دنبالشون و اونا باید فرار میکردن،بازم عماد پشت خودت قایم میشد؟
ماجرای کاغذ دیواری خونه بابا رو چی؟همون که هر بار تو یه فرصت مناسب با ناخنای کوچیکش میگشت یه جای مناسب برای پاره کردنشو پیدا میکرد و کارشو یه سره میکرد...چند باری به طرق مختلف واسش توضیح دادی و ازش خواستی که دیگه اینکار رو نکنه...عمادم دقیقا فهمید که تو چی میگی ولی بازم تا رفتین اونجا همون ساعت اول یه تیکه دیگه ازشو پاره کرد تا بهت حالی کنه بچه حرف منطقی سرش نمیشه یا به عبارت بهتر تنها منطق بچه بازیه و یکی از مهیج ترین بازیا واسه بچه ها سر به سر گذاشتن و لجبازی با باباشونه...
یادته دیگه جدی جدی از دستش عصبانی شدی و پا شدی که بگیریش؟ولی عماد اصلا از دستت فرار نکرد،که تازه خودش پرید تو بغلت...
چرا راه دور بری...همین هفته پیش که شب جمعه توی رواق امام خمینی بعد نماز طبق معمول غیب شد ولی اینبار با فاطمه...که خواسته بود فاطمه رو ببره پیش نرگس جان...همون اول که قیافه ات رو دید خودش فهمید چه خبره...تا برسین هتل چیزی نگفت.ولی همین که پاتونو گذاشتین تو اتاق،با اینکه میدونست حداقل تا وقتی برگردین،درباره اش حرفی نمیزنی،آویزونت شد که بابا کارت دارم...یادته در گوشت چی گفت؟
خوب خوب فکر کن...هیچ وقت اشتباهی از دست خودت به خودت پناه نیاورده...هر وقت که عصبانی بودی،هر وقت که ازت ترسیده حتی...و همه وقتایی که خواسته از دستت فرار کنه،به خودت پناهنده شده و از خودت کمک خواسته...

و من ای آقای من!پناهنده فضل تو شده ام،به کرامت تو دخیل بسته ام و از تو،ازخشم تو به دامن مهر تو گریخته ام و دل به آن سطر از کتاب عفو تو خوش کرده ام که گنهکاران خوش گمان به خویش را وعده بخشش عطا فرموده ای...



پی نوشت:چن روز پیش که با سینا جان صحبت میکردم،فهمیدم باید یه کوچولو بیشتر راجع به خودم توضیح بدم...در همین راستا میخواستم دوتا عکس از عماد بذارم که موفق نشدم...

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۷ بهمن ۹۲

عبادت از سر وحشت واسه عاشق عبادت نیست.پرستش راه تسکینه؛پرستیدن تجارت نیست...

سلام...معرفی میکنم:شهاب با ورژن جدید و آپدیت شده در خدمتم!!
نمیدونم چه خاصیتی داره،وارد حرم که میشی،همه چی یادت میره...همه اون حرفایی که قبلش با خودت تکرار کردی که یادت نره،همه خواسته ها و آرزوها...آخه خودشون گفتن حتی نمک غذاتونو هم از ما بخواین...ولی همین که پاتو میذاری تو صحن،همین که چشمت به گنبد میفته،دیگه هیچ خواهشی واست نمیمونه...انگار همش بهونه بوده...بهونه های دلتنگی...فقط تویی و یه امام غریب که دلت تنگ بوده براش و حالا اجازه داده که بری دست بوسی...
سکوت میکنی و دلت میخواد تا ابد بمونن...لحظه هارو میگم...همه غصه ها و قصه ها از یادت میرن...درست مثل کبوترایی که هی از روی گنبد پا میشن و دور میزنن و برمیگردن،دل تو هم هی دور میزنه و دور میزنه...دیگه حتی یادت میره که روی دیدن آقا رو نداشتی...وقتی دعوت میکنن،جوری نگات میکنن که تو تمام اشتاباهاتتو فراموش کنی...که دیگه حتی شرمنده هم نباشی...
حالا میفهمم وقتی عمادم میگفت:بابا دلم برات تنگه.فقط خودتو میخوام یعنی چی...3-4 سال پیش کلاسی داشتم دانشگاه شیراز،دو هفته یه بار باید3 روز میرفتم و بر میگشتم...واقعا بیتابی میکرد...روزی چن بار باهم صحبت میکردیم.ولی براش کافی نبود...هر بار با کلی وعده اسباب بازی و جایزه میرفتم،نرسیده به شیراز زنگ میزد که دلم تنگه،برگرد.هیچی نمیخوام...با اینکه میدونست برگردم،بالاخره اینقدر شیطنت کرده که مجبور میشم دعواش کنم،ولی بازم میخواس که برگردم
...حتی شب به شب تمام شیطنتا و خرابکاریاشو برام میگفت که بابا قول میدم دیگه اذیت نکنم.تو فق بیا...
و حقیقتا هم فقط دلش تنگ بود...وقتی میومدم،به اسباب بازیاش نگاهم نمیکرد...میومد بغلم و سرشو میذاشت رو سینم...همینطور بود تا خوابش میبرد...دل منم خیلی تنگ میشد براش...حتی یه بار5 ساله که بود،قرار بود با پدر و مادر نرگس جان برن اصفهان دیدن اقوام...من به خاطر کارم نمیتونستم باهاشون برم...هر کاری کردیم،راضی نشد بره...میگفت دلم برات تنگ میشه و نرفت...تمام مدتی که با هم بودیم،کوچکترین بهونه ای نگرفت که مبادا بفرستمش بره...
میخوام بگم ما هم به یه همچین عشقی نیاز داریم...باید اینجوری دلمون تنگ شه واسه خدا...اینجوری بخوایمش...خودمون براش اعتراف کنیم...نه از سر ترس،که از دلتنگی...بهش بگیم که هیچی نمیخوایم جز خودتو...بعد سرمونو آروم بذاریم و بخوابیم...
فَهبنی یآ اِلهی وَ سَیِدِّی و مولایَ و رَبِّی صَبَرتُ عَلی عَذابِکَ فَکَیفَ اَصبِرُ عَلی فِراقِکَ
گیرم که آقا و مولا و پروردگارم،آتش عذابت را تحمل توانم.دوریت را چگونه تاب آورم؟
  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۳ بهمن ۹۲

چی شد که اینطوری شد!!

قبل هر حرفی باید چن تا نکته رو توضیح بدم...من جدا قصد نگران کردن کسی رو نداشتم...به خصوص تو این محیط.اما قبلا هم گفتم،نوشتن اینجا برام یه جور فکر کردنه...یا بهتره بگم تنظیم افکارمه...درباره این خواب هم باید بگم،20 سال بود که با هیچکس دربارش حرفی نزده بودم و همیشه هم یه قسمت عمده از روح و روان منو اشغال کرده بود...اما همین که اینجا نوشتمش و البته متأسفانه باعث نگرانی شما عزیزان شدم،ولی راهنماییا و همراهیاتون کلی فکرمو باز کرد...احساس میکنم بعد سالها تونستم این بار سنگینو رو زمین بذارم...دوستی گفته بودن من نمیبایست این خوابو تعریف میکردم...اما این دقیقا کاریه که من 20 سال کرده بودم و نتیجه اش این نگرانی مدام و دلهره همیشگی ام بود...نمیتونستم دربارش با کسی هم رودرو حرف بزنم...برام خیلی سخته...اینجا خوبیش به اینه که کسی کسی رو نمیبینه و نمیشناسه،البته به جز عموی عزیزم.که لازمه یه بار دیگه همین جا دوباره ازشون تشکر کنم بابت رازداریشون...
اما چطور شد که تصمیم گرفتم تعریفش کنم...سه شنبه شب من نرگس بانو رو بردم قم برای امتحان که تا پنجشنبه انشاالله برمیگرده...تو این فاصله قرار از اول این بود که تا من خونه نیستم بچه ها برن پایین پیش خواهرم...اما 4شنبه شب به محض اینکه رسیدم خونه،عماد جان شروع کرد رژه رفتن رو اعصاب و روان من که بذارم فرداش تا ظهر خونه تنها بمونه و برای ناهار بره پیش عمه اش...خب طبیعیه با اون سابقه درخشان پسرم و ذهنیت خودم و فکرای خلاقانه اش که در لحظه شکوفا میشه،اجازه ندم...ضمن اینکه هرچی بیشتر اصرار میکرد،شکم بهش بیشتر میشد که حتما یه شیطنت به خصوصی تو ذهنش هست.واسه همین رفتم سراغ کمد و وسایلش و کلشو زیر و رو که چه عرض کنم،کلا شخم زدم...اما هیچی پیدا نکردم.تو این فاصله هم میدیدم که داره از اون لبخندای مرموزش میزنه...

خلاصه این شد که دیگه به هیچ عنوان اجازه ندادم و صبح خودم تحویل خواهرم دادمش و محض اطمینان که اگه خواهرمو راضی کرد نتونه بره بالا،حفاظ رو هم قفل کردم و کلیدشم برداشتم...اما عماد این بار فقط میخواسته با هلیکوپترش بازی کنه،نکه از اول به فاطمه نگفت که دلش نسوزه،هر چی ازش میپرسیدم تو خونه چی  کار داری،حرف نمیزد و فقط میخندید...فکر کرده بود من علم غیب دارم که بفهمم منظورش چیه...اینم تو پرانتز بگم که من واسه فاطمه هلیکوپتر نخریدم چون دوست نداره ولی به عماد هم نگفتم که ببینم بلده جوری رفتار کنه که دل خواهرش نشکنه...

اونروز خواهرم ظهر داشته بادمجون برای غذا سرخ میکرده که گریه دوقلوهاش درمیاد...تا بره به اونا برسه،که دست کم یه نیم ساعتی زمان میبره معمولا،عماد اومده کمک کنه...البته بی سر و صدا...اجاقو روشن کرده،روغن که خوب داغ شده،یه تیکه بادمجون انداخته تو ماهیتابه...یه کم روغن پاشیده رو دستش که به قول خودش با اینکه زیاد نسوخته ولی بی هوا دستشو کشیده،دستش خورده به دستگیره ماهیتابه و اونم برگشته رو اجاق و روغنا شعله ور شدن...خواسته با حوله خاموش کنه که دستاشو یه کم هم صورتش سوخته...خدا رو شکر سطحیه و خب خودشم که کلا ضد درده،زیاد از این لحاظ اذیت نشد...شاید جاش تو صورتش بمونه که خواهرم هم محض دلداری بهش میگه خواستگار اومد روتو بگیر نبینه!!

این ماجرا برا من فقط یه پیام داشت:نمیتونم از تصمیم خدا فرار کنم...کاری که تو تمام این سالها سعی کردم بکنم و نشده...نگران نرگس جان هم دیگه نیستم...عماد خودش برای مادرش تعریف کرد و ایشونم طبق معمول سفارش به صدقه کردن...

دیروز داشتم با فاطمه بازی میکردم که چن تا خاطره از مشهد تابستون براش تعریف کردم.اونم یهو گفت بابا یه بار دیگه بریم کبوتردونی امام رضا رو ببینیم؟منم گفتم به امام رضا بگو دعوتمون کنه...اگه ان شاالله دعوتمون کنن،قصدمه 5 شنبه که نرگس جان اومد، 2-3 روزی بریم زیارت...

یه چیزی هم در مورد موسیقی وبلاگ بگم...راستش من این کد رو از بچه های قلم گرفته بودم و یه تیکه سخنرانی درباره بشارت ظهور حضرت امام زمان(ع) بود.اما گویا خودکار خودش تغییر کرده بود که محمد جان تذکر دادن و من عوضش کردم...

یکی از دوستای مشترکمون هم بیماره و بیمارستان بستریه.بی زحمت براش دعا کنید...ممنون

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۶ بهمن ۹۲

منو قالیچه پرنده ام

من امشب باید از همه عذر خواهی کنم.حرفای پریشبم افکار درهم و برهمم بود.شاید بهتر بود...حقیقت اینه که من زندگیم رو بر اساس خوابهایی که میبینم برنامه ریزی نمیکنم...اما خیلی سال پیش وقتی 17 -18 ساله بودم،یه خواب خیلی عجیب دیدم.یه خواب طولانی.یادمه وقتی بیدار شدم تا چند دقیقه نمیتونستم حرکت کنم.بعد اینکه به سختی تونستم دستامو حرکت بدم،ساعتمو برداشتم و دیدم که چند دقیقه ای تا اذون مونده...بعد از اینکه وضو گرفتم قبل هر کاری نشستم و خوابمو که هنوز تموم جزئیاتش یادم بود تو سررسیدم نوشتم:
با دوستام داشتیم توی پارکی قدم میزدیم...انگار یه نمایشگاهی برپا بود.همه جا غرفه غرفه بود.تو یکی از غرفه ها سعدی داشت مردم رو نصیحت میکرد...تو یکی دیگه از غرفه ها چن تا زن نشسته بودن که انگار برچسب هویت داشتن...میدونستم که اینا قبلا مردن و الان دوباره اومدن.داشتن مثه فالگیرا آینده رهگذرا رو براشون میگفتن...همینطور محو تماشاشون بودم که دونفرشون به من اشاره کردن و بعد برام توضیح دادن:یه دره عمیق مرگ جلو پاته...خودت و همراهت...سومین وعده...هردو میپرید...ولی قد همراهت نمیرسه...مواظبش نباشی میفته...توی خواب از حرفشون اصلا نترسیدم.حتی خوشحال شدم.شروع کردم به حساب کردن اینکه سومین وعده کی میشه...میخواستم موقع پریدن حتما بیفتم...ناگهان صحنه های مختلفی از مرگ های دلخراش روی یه پرده بزرگ به نمایش درومد...غرق شدن ته دریا...افتادن از بلندی...و من چون میدونستم که واقعی نیستن،زیاد دقت نمیکردم بهشون...چند لحظه بعد احساس کردم زمان زیادی گذشته.من بودم و یه پسر بچه 10-12 ساله که دستشو محکم گرفته بودم و داشتیم با هم از راهروی درازی رد میشدیم...سمت راستمون پنجره های بزرگی بود رو به باغ...فصل بهار بود و باغ بینهایت زیبا بود و همینطور پر از طاووس بود...سمت چپمون هم اتاقهایی بود که توی هر کدوم از اونا یه نفر رو داشتن بازخواست میکردن..تو تمام اتاقا متهم پدرایی بودن که به خاطر کوتاهیشون بچه اشون آسیب دیده بود.یکی چون عوض کردن پریزای برق رو به تأخیر انداخته بود و باعث برق گرفتگی بچه اش شده بود...یکی دیگه پسر 2 ساله اشو،چون فکر کرده بود خوابه،توی اتاق تنها گذاشته بود و اونم از پنجره افتاده بود پایین...یه نفر دیگه یادش نبوده کبریت جلوی دست بچش نذاره و بچش سوخته بود...تمام مدتی که داشتیم به سمت انتهای راهرو میرفتیم،پسری که همراهم بود و من هنوز نمیدونستم دقیقا کیه آروم و فرار نداشت.خیلی ذوق داشت...ولی من دلهره داشتم...تا اینکه به اتاق انتهای راهرو که یه سالن انتظار بود رسیدیم...قبل ما یه خونواده اونجا بودن...عمه،خاله،دایی،عمو،پدر و مادر بچه ای که قرار بود اعدام بشه...همگی لباسای مشکی تنشون بود و منتظر بودن تا بعد از اجرای مراسم،عزاداریشونو شروع کنن...تازه اونجا بود که فهمیدم منم اومدم تا پسرمو اعدام کنم و ناگهان از خودم خجالت کشیدم...آخه لباسای معمولی تنم بود و تنها اومده بودم...یعنی بچه من اینقدر بی کس و کاره؟کم کم از اینکه قرار بود پسرمو بکشم وحشت کردم...تو فکرم داشتم دنبال دلیل میگشتم...با ترس زیرچشمی بهش نگاه کردم...خیلی دوست داشتنی بود...فکر کردم شاید خبر نداره قراره چه اتفاقی بیفته،واسه همین اینقدر خوشحاله،که دیدم داره اون یکی پسر رو بهم نشون میده و میگه بابا ببین چقدر گریه میکنه،مردن که ترس نداره...من که اصلا گریه نمیکنم...و واقعا هم نمیترسید...بچه هه به شدت گریه میکرد و نمیخواست بره تو اتاق مخصوص.به زور میکشدنش و میبردنش تو...بدنم بی حس شده بود...ناگهان صدای گریه اش قطع شد و بعد چن لحظه روی تخت از اتاق آوردنش بیرون...چشماش بسته بود و لباش سیاه بود...خونواده اش شروع کردن به گریه...البته یه گریه مصنوعی...انگار که داشتن نمایش بازی میکردن...حالا نوبت ما بود...اما اینبار پسر من داشت دستمو میکشید که بلند شم...به زور از جام پا شدم...اتاق به شدت سرد بود...یه میز بزرگ آهنی وسط اتاق بود و...حتی از نگاه کردن بهش وحشت داشتم...یهو یاد پیش بینی اون خانمای فالگیر افتادم...اگه مواظبش نباشی میفته توش...میخواستم خودم برم بالا ولی پاهام نای حرکت نداشت...پسرم خودش رفت بالا...تا آخرین لحظه خنده از رو لباش محو نشد...حتی وقتی که آوردنش پایین هنوز سعی میکرد بخنده...با اینکه زنده بود و میدونستم که باید یه کاری براش بکنم،اما فقط کنارش وایسادم و دستای سردشو تو دستم گرفتم و نگاش کردم...شعری داشت روی دیوار مثه تیتراژ فیلم بالا میرفت که انگار حکایت زندگینامه کوتاه پسرم بود...تو آخرین لحظه قبل این که چشماش بسته شه،همه جا تاریک شد.بعد یه نور خیلی کوچیک شبیه یه شمع،از وجودش بیرون اومد و همه جا رو روشن کرد و به سرعت از اتاق بیرون رفت و روشنایی رو هم برد...من سریع رفتم دنبالش تا بگیرمش...اما سرعتش خیلی زیاد بود...از یکی از پنجره های باز از ساختمون رفت بیرون و رفت به سمت آسمون...منم به دنبالش رفتم و دیدم که دارم پرواز میکنم...خیلی دور و خیلی بالا رفتیم...به جایی رسیدیم که واقعا روشن بود ولی همچنان نور این شمع کوچیک هم پیدا بود...دیگه فاصله ای باهاش نداشتم،که انگار وارد یه محوطه ای شد...محوطه ای که بدون هیچ حصار و مرزی جدا شده بود...با احتیاط دستمو دراز کردم تا بگیرمش ولی صدایی که گوینده اش پیدا نبود به من گفت نه...اجازه ورود نداری...برگرد...و من افتادم...این خواب از اول برام یه معما بود...اما کم کم مثه یه پازل قطعاتش پیدا شدن...هر بار که یه اتفاقی برای عماد افتاد،یکی از ماجراهای اون شعر برام تداعی شد...هر بار که به خاطر بی مبالاتیم بلایی سرش اومد،یاد یکی از اون اتاقای محاکمه افتادم...حالا تقریبا تمام قطعاتش پیدا شدن و مونده قطعه وسطش...قطعه اصلیش...

این خوابو من برا هیچکس حتی نرگسم تعریف نکردم...حالا اینجا نوشتمش تا خودش بخونه...پنجشنبه هم یه اتفاقی افتاد که مطمئن شدم حکایت من حکایت همونیه که برای فرار از اجلش رفت قالیچه پرنده حضرت سلیمانو ازش قرض گرفت تا بره یه جای دور،غافل از اینکه اتفاقا اجل همونجای دور منتظرش بود...اگه شد فردا،پس فردا میگم...بازم ببخشید

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۵ بهمن ۹۲

خدا جانم کارت دارم

خدا جان سلام...من،شهاب،همون بنده سر به هواتم...همونم منتها یه کم درب و داغون...خودت که بهتر میدونی...خدای عزیزم...مهربونم...میدونم که هیچی نیستم...هیچی ندارم...میدونم همه وجودم مال توئه...ولی خـــــــــــب خدا جون چی کار کنم؟خودت بگو...چطوری دل بکنم؟؟اصلا میشه؟؟این همون دلیه که تو بهم دادی...یک قطره از آن چکید و نامش دل شد...مگه نمیدونستی چقدر ضعیف و ناتوانم...مگه نمیشناسی منو...خب خودت که بهتر میدونی نمیتونم...
اصلا بیا منطقی بحث کینم...خب عزیز دلم...قربون اون بزرگیت بشم...حیف نیست؟؟؟نه واقعا میگما...عماد واقعا با هوشه...مؤمنه...اخلاقش عالیه...دیدی چقدر به ائمه علاقه داره...من مطمئنم دانشمند بزرگی میشه...کلی میتونه واسه ایران و اسلام مفید باشه...خودتم میدونی...خب حیفه دیگه...
اصلا دلت میاد؟؟؟چشماشو دیدی؟؟؟شبیه آسمونه...تهش پیدا نیست...خندشو که دیگه نگو...تو خوابم از رو لباش محو نمیشه...مهربونیاش...همین فکرای عجیبش و شیطنتاش...خب دیدی خودتم دوسش داری...کلا دوست داشتنیه...خودت اینجوری آفریدیش...تقصیر من نیس...
خدا جونم...بذار یه جور دیگه بگم...همش 11 سالشه...هنو چیزی از این دنیای قشنگی که آفریدی ندیده...یه عالمه آرزو داره...یه عالمه چیزای مختلف هس که دوس داره یادشون بگیره و هنو یاد نگرفته...خب آره خودمم خیلی آرزو دارم...
اصلا بیا یه کاری کنیم...ببین قشنگم...من واقعا هیچی دیگه نمیخوام...نگران هیچی هم نیست...میدونم که همونطوری که تا الان حواست به همه ما بود،بعدشم حواست به نرگس جان و بچه ها هست...خب به جای عماد من...چی میشه مگه؟؟
میدونم...جواب همشو میدونم...میدونم که حیفتر از عماد من زیاد بودن...تو که چشمات رنگ دریاست...تو که پهلوون جنگی...قد تو چقدر بلنده...عمو جون چقدر قشنگی...این همون روضه ای که عماد از زبون حضرت رقیه میخونه...حیف بودن همه شهدای کربلا...حیف بودن تمام اماما و پیامبرات...
میدونم دوست داشتنی تر از عمادم هم زیاد بوده...میدونم مهربونم که اون طرف خیلی از اینجا قشنگتره...علم واقعی،آرزو های اساسی همه و همه مال اونوره...میدونم که اینجا کلش پیش بهشتت هیچی نیست...همه اینا رو میدونم...اما خب این دل که این حرفا سرش نمیشه...واسه خودش تنگ میشه...هر بار که یه اتفاقی بدتر از قبل واسش میفته...هر بار که یه اخطار جدی تر از قبل به من میدی...خودت میدونی چه حالی میشم از یه لحظه فکر کردن به جای خالیش...
پناهم...تکیه گاهم...یعنی اینا همش یه نشونه اس؟که دل نبدم بهش؟که موندنی نیس؟که اون بالا بیشتر از زمینت خواهان داره؟...خو یه چیزی بگو لااقل...یه حرفی بزن...باشه...قبول...فقط طاقتشو قبلش بده...صبرشو...میشناسیم دیگه...ندارم...به نرگسمم بدیا...اونم خیلی عمادو دوس داره...نجم و فاطمه هم...اصلا همه،همه خیلی دوسش دارن...یه قولی هم حتما باید بدی...یعنی لطفا...تموم نعمتایی که بهم دادی بهترین بوده،ولی خب خانوادمو با هیچی عوض نمیکنم...تو بهشت هممون با هم باشیم.باشه؟؟
حالا عزیز خودت یه راهی،حرفی،چیزی بهم یاد بده...که به نرگس چی بگم وقتی برگشت...بگم دستاش چی شده؟؟صورتش...بگم دو روز نتونستم عمادتو نگهدارم؟؟میشه تا برنگشته یه جوری که هول نشه،آروم آروم خودت بهش بگی؟آره قربونت بشم؟میشه؟؟
خدای بزرگم...عزیز دلم...ببخش که در حق عمادت کوتاهی کردم...ببخش که قدر لحظه لحظه این نعمت بزرگی رو که بهم دادی ندونستم...ببخش که گاهی یادم رفت عماد دستم امانته...ببخش که امانتتو اذیت کردم...
آخه قربونت بشم اگه عمادو بگیریش از من،قبل اینکه منو برده باشی که من نابود میشم از غصه...غصه همه اون وقتایی که دعواش کردم منو خفه میکنه...بعدش چطوری دیگه تو روی نرگس میتونم نگا کنم؟؟
خدا جون...قول میدم...قول مردونه...دیدی که دارم سعی میکنم...بازم بیشتر سعی میکنم...فقط یه جوری که خودت بلدی جبران کن واسش...قبل اینکه بگیریش ازم...یه جوری که بعدش عذاب وجدان روحمو نخوره...یه جوری که...
خدای بزرگ من...به این بنده کوچیکت رحم کن... 
راسی خدا دوستمم که دیگه خودت بیشتر از من در جریانشی...اونم خودت حفظش کن...من که نه خودشو دیدم نه پدر مادرشو،از دیروز که بهم خبر داده،تو فکرشم...کاش...هیچی ببخشید

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۳ بهمن ۹۲
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟