۵ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

پایان ماجرای...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۶ آبان ۹۲

ادامه ماجرای گم شدن عماد

هفته پیش که مطلب رو نیمه کاره رها کردم،به این خاطر بود که دیدم اصلا دلم نیخواد تو اون شبا و روزای عزیز راجع به این چیزا بنویسم.حالا در ادامه اش باید بگم که خب بله،آقا عماد تنها با مترو تشریف برده بودن بیت...اجازه گرفتن پیشکش،نکرده بود یه مشورتی،پرسو جویی بکنه تا بفهمه برنامه های بیت از دوشنبه یعنی فردا شبش شروع میشه.بماند که چقدر تو دونه دونه ایستگاههای مترو بالا و پایین رفتم و چقدر بدو بدو کردم تا بالاخره حدود 10 پیداش کردم،واقعا نمیتونین تصورش رو بکنین که چه حالی داشتم.دلشوره و نگرانی یه طرف،تمام ترسم از این بود که هنوز قراردادی رو که تابستون خودش نوشته بود و امضا کرده بود رو یادش باشه،هزار بار خودم رو لعنت کردم که چرا خامش شدم و اون کاغذ مسخره رو امضا کردم...

ماجرا اینه که یکی از خط قرمزای خیلی قرمز خونه من،بی اجازه بیرون رفتنه.خبر دادنم کفایت نمیکنه،عماد و نجم حق بی اجازه بیرون رفتن رو ندارن؛البته بدری هم همینطور،منتها اون اصلا جرأت این کار رو نداره؛نجم هم تا حالا بی اجازه جایی نرفته...اما عماد تابستون از اونجا که کلاس زبانشو که تقریبا دوره،خودش تنها میرفت و بلده که هر جا بره،فکر کرده بود می تونه بی اجازه با دوستاش بره پارک و فقط خبر بده کافیه...یه روز بعد از کلاس زبانش زنگ زد به من که بابا من با دوستم رفتم پارک جمشیدیه و دیر میام!!!!به سرعت برق خودمو رسوندم پارک و پیداش کردم.باورش نمیشد تا این حد عصبانی بشم.تا خود خونه آسمون و ریسمون بافت که منو قانع کنه.هر چی گفت راضی نشدم...هی از نجم مایه میذاشت و با اینکه میدونست حق نداره،خودشو باهاش مقایسه میکرد که مثلا چرا اون آزاده که هر کاری بکنه...آخر سر وقتی دید حتی نجم هم اجازه میگیره و خبر دادن براش کفایت نمیکنه،کوتا اومد.این تازه اول مصیبت بود...

آخه من در مورد اشتباهات عماد،اولا تا اونجایی که بشه نمیذارم کار به کتک برسه.ثانیا اگرم که مورد خیلی حادی باشه و مجبورشم خیلی کم و خیلی آروم میزنم.اونم نه تو عصبانیت.صبر میکنم تا وقتی که دیگه اصلا عصبانی نباشم.شده تا چن روز به بهانه های مختلف کار برا خودم پیش میارم که مثلا وقت صحبت کردن نداشته باشم،تا اینکه هم خودم آروم باشم،هم عماد حالش خوب باشه؛حتی اگه لازم باشه قبلش یه برنامه میذارم که حسابی شارژ شه.چون به هیچ وجه نمیخوام فکر کنه دارم عقده هامو سرش خالی میکنم.اصولا هر تعدادی هم که براش تعیین کنم،چونه میزنه.منم قبول میکنم.گفتم که به هیچ وجه هم محکم نمیزنم.فقط در حد ضربه.اونم باز به این خاطر که قصد شکنجه کردنشو ندارم؛ضمن اینکه بخوامم نمیتونم،چون عماد به این سادگیا دردش نمیاد...

حالا اون دفعه هم با اینکه خیلی کار بدی کرده بود،اما چون بار اولش بود،میخواستم به یه بهونه ای ببخشمش.اما یه جوری که دیگه تکرار نشه.واگذار کردم به خودش که خودت بگو چی حقته.اونم بی چون و چرا گفت:میدونم حقمه که منو بزنین،ولی همین یه بار رو ببخشین قول میدم دیگه تکرار نشه.گفتم :میتونی بگی چن بار از این مدل قولا دادی و بعد یادت رفته؟گفت:اما این بار دیگه یادم نمیره؛اصلا یه قرار داد میبندیم.اگه یادم رفت و بازم تکرار شد...شما با کمربند 150 تا محکم،خیلی محکم بزنین...من هنوز داشتم فکر میکردم ببینم اصلا تا حالا روی هم خط کش و کمربند با هم به 150 تا رسیده؟(خداییش نشده تا الان)که دیدم برداشت عین حرفش رو نوشتو امضا کرد و داد دستم که یعنی دیگه این بار قولش قوله...منم با وجود اینکه 100% مخالف بودم،ولی پیش خودم گفتم قبول کنم،به این خاطر که عماد میدونه من اگه حرفی بزنم حتما بهش عمل میکنم،شاید بترسه و دیگه واقعا تکرار نکنه...

حالا بیشتر از اون که عماد از این قرارداد وحشت داشته باشه،من میترسم ازش...اون شبم همش خدا خدا میکردم از ترسشم شده،حرفی ازش نزنه.برا محکم کاری هم هر چی که توی راه خواست برام توضیح بده و مثلا دلیل بیاره واسه درست بودن کارش،خیلی جدی نذاشتم و گفتم باشه واسه بعد...رسیدیم خونه به بهونه خستگی و سر درد سریع رفتم تو اتاق و نذاشتم حرف بزنه.یعنی تو این چن روزه کارمون شده موش و گربه بازی...جدای از اینکه واقعا دلم نمیاد این جوری بزنمش،این بارم جدا دلم میخواد ببخشمش.هم واسه خاطر محرم،هم اینکه اساسا تفریح که نرفته،برا عزاداری رفته...اما نمیخوامم بفهمه.یعنی میخوام همچنان ازم حساب ببره...بدبختی اوجاست که حتی خواهشم نمیکنه که ببخشم...به حساب خودش مردونه رو حرفش وایساده...دیشب که از مسجد برمیگشتیم،سر کوچه که رسیدیم،ازم خواست یه چیزی بهم بگه.منم از خدا خواسته فکر کردم میخواد التماس کنه،وایسادم...بهم میگه:بابا امشب که دیگه زود اومدیم و شما هم که باز فردا شب دیر میرسین خونه و ...میشه همین امشب قرارمونو اجرا کنین؟...آخه هی تو دلم یه جوریه...اگه زودتر تموم شه،بهتره...باز بهونه درآوردم که برا فردا یه کاری دارم،امشب نمیشه...نمیدونم،احتمالا باید به یکی از دایی هاش متوسل شم.باهاش حرف بزنه؛بلکم بتونه راضی اش کنه بیاد التماس...اگه حتی به بارم خواهش کنه قبول میکنم،قول!!!

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۵ آبان ۹۲

واقعه عاشورا به روایت عماد 4 ساله

یکی بود یکی نبود,یه روز مردم به امام حسین(ع) نامه نوشتن که بیا پیشمون,ولی میخواستن امام رو گول بزنن,یعنی اصلا دلشون واسه امام تنگ نشده بود,الکی گفتن که بیا,بعد امام حسین با دوستاش,با بچه اش که دختر بود,با اون یکی بچه اش که نی نی بود اومدن,اونوقت مردم آدم بد که دوست اسراییل بودن,نذاشتن بچه ها آب بخورن,بعد نی نی امام حسین که خیلی کوچولو بود,گریه کرد,اونوقت شمر که اسراییلی بود صداشو شنید,پیداش کرد,با تیر زد تو گلوش,بعد فرشته ها زودی خون نی نی رو بردن تو آسمون که مامان نی نی نبینه,فکر کنه نی نی خوابیده,حالا دیگه من میخوام گریه کنم,شما هم برید گریه هاتونو در بیارین, پی نوشت:عماد بچه بود کل محرم و صفر برامون روضه خونی میکرد,البته الانم همینطور,منتها اونوقتا ضبط میکردم,این یکی از اوناست,از معدود مواردی که عماد تو زندگی اش واقعا گریه کرده همین دهه است,التماس دعا

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۱ آبان ۹۲

بی اجازه بیرون رفتن

ما هم مثل بقیه این شبا میریم هیات,یه مسجد نزدیک خونه هست بعد از نماز مغرب و عشا برنامه روضه و سینه زنی داره.معمولا همه با هم میریم,اما دیروز من یه کم کار داشتم,حدود ساعت 4خبر دادم که دیر تر میام و گفتم شما خودتون برید,عماد اصرار کرد که کارم داره,گوشی و گرفت و اصرار پشت اصرار که من میخوام زودتر برم ,جدای از نجم,خب مسجد نزدیکه,فکر کردم میخواد برا کمک بره,اجازه دادم,شب بعد نماز رسیدم مسجد,پیش نجم نبود,نجم هم ندیده بودش,یه کم نگران شدم,رفتم آبدار خونه,اونجا هم نبود,سراغشو از خادم گرفتم,گفت امروز نیومده,دیگه مطمئن شدم جای دیگه میخواسته بره,رفتم پیش نجم و ازش پرسیدم جدیدا فکر رفتن به جای خاصی تو سرش نبود؟ اونم یه کم فکر کرد و گفت:نه فقط چند روز پیش یکی از دوستاش بهش پز داده که ما هر سال میریم حسینیه امام خمینی,رهبر رو از نزدیک میبینیم,به نجم سفارش کردم رفت خونه نرگس جان رو نگران نکنه و بگه من با عماد رفتم جایی,اگرم عماد زودتر رسید که به من زنگ بزنه,با خودم گفتم حتما با مترو رفته,خیلی تو نخ مترو هست,همه خطوطشو و همه ایستگاههاشو از حفظه,یکی از سرگرمی هاش اینه که بره تو گوگل مپ و نقشه تهران رو زیر و رو کنه,مطمئن بودم هرجا رفته گم نمیشه,اما خب تنها,شب,اونم فلسطین کجا ازگل کجا,.....بقیه اش باشه واسه بعد

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۰ آبان ۹۲

عماد و مدرسه

هفته پیش مدرسه عماد جلسه بود.از اول سال تا الان این اولین بار بود که خواسته بودنم،اونم برا یه جلسه عمومی و این خیلی عجیب بود.چند باری تصمیم گرفتم خودم زنگ بزنم پیگیری کنم،اما هر بار پشیمون شدم؛پیش خودم گفتم یه ماه هم دیرتر درگیری با مدرسه شروع بشه،خودش غنیمته.

عماد واقعا پسر با ادبیه.اهل دعوا و درگیری فیزیکی هم نیست.مشکل اصلیش تو مدرسه یا به عبارت بهتر مشکل اصلی معلمای قبلیش،پر حرفی عماد بود.

عماد در حالت عادی شاید بتونه جلوی خودشو بگیره و ساکت بشینه؛ولی سر کلاس وقتی معلم بخواد یه مطلب رو دوبار توضیح بده دیگه دست خودش نیست.دهنش خود به خود باز میشه؛حالا اگه این وسط مثلا بغل دستی اش یه چیزی رو نفهمیده باشه و ازش بپرسه،دیگه واویلا.راحت شروع می کنه بلند بلند براش توضیح دادن.خب دیگه معلماش هم اصلا طاقت این رفتارش رو نداشتن.همین پارسال مجبور شدم وسط سال مدرسه اش رو عوض کنم.دوباره امسال هم یه مدرسه دیگه ثبت نام کردمش.

خدا رو شکر تو جلسه معلمش گله ای از عماد نکرد،گفتم لابد گذاشته آخر کلاس خصوصی بگه،اما آخر سرهم فقط تشکر کرد.حس کردم اصلا از دست عماد ناراحت نیست.واسه همین جرأت کردم و ازش راجع به رفتار عماد سر کلاس سؤال کردم.اول یه کم خندید و بعد گفت:خب البته پسرتون خیل باهوشه و در عین حال خیلی خوب بلده درس بده.منم با یه تیر دو نشون زدم.دفه اول خودم درس می دم،بعد از عماد می خوام بیاد دوباره به زبون خودش درس بده.اونم انصافا از جون و دل توضیح می ده،با هر کدوم از بچه ها هم به زبون خودش حرف می زنه.

خیلی از روشش خوشم اومد.هر چند شاید یکی از دلائل موفقیتش در ارتباط با عماد (البته به نظر من) اینه که مرده.به نظر من کلا خانوما طاقت شیطنت اینهمه پسر بچه رو ندارن.اما مردا راحت تر کنار میان.

آخر صحبتمون ازم پرسید:هدفتون از این اسمی که برا پسرتون گذاشتین چی بوده؟می خواستین معلماشو بذارین سرکار؟ با این همه دال توی اسم فامیلتون سه بار بخوام پشت هم بگم عمادالدین...لکنت زبان می گیرم...اینم یه نکته ای بود که هفته پیش فهمیدم.خب من خودم بیشتر عماد صداش می کنم و نمی دونستم که تو مدرسه جدیدش اصرار کرده اسم و فامیلشو کامل بگن!!!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲ آبان ۹۲
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟