۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

حرفهای مانده در گلو

امشب از اون شبایی که یه عالمه حرف توی حلقم،لای تارای صوتیم گیر کرده،ولی حقیقتا خیــــــــــلی خستم...تا یادم نرفته بگم که طبق قولی که به عموی عزیزم دادم,انشاالله در اولین فرصت چن تا پست از شاهکارای خودمو میذارم...همینطور هم حرفامو که یه گلایه اساسی از آموزش و پرورشه

مرا عهدیست با جانان

که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را

چو جان خویشتن دارم

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۳۰ آذر ۹۲

خونه تکونی توفیقی و یا توفیق خونه تکونی!!!

خــــــــــــب،جدی جدی داشتم نگران میشدم نکنه بچم مریض شده!!آخه از جمعه تا امروز ظهر واقعا هیچ اتفاقی نیفتاده بود.اما امروز ظهر پسرم،عماد جان زحمت کشیدن آشپزخونه+هال رو به گند کشیدن و یه خونه تکونی پیش از موعد رو دستمون گذاشتن و 100 البته که منو از نگرانی درآوردن!!ماجرا چی بود؟عرض میکنم خدمتتون.

بدری دیشب تو خواب خیلی سرفه های بدی میکرد.نرگس جان گفتن:امروز میبرمش دکتر.ولی از اونجاییکه احتمالا آمپول لازم داشت و باز از اونجاتر که ایشون در حالت عادی احتیاج به نازکش داره و طبیعیه که تو یه همچین وضعیت فوق العاده ای نیروی کمکی لازمه!!منم گفتم که کلاس اول صبحو میرم و برای 10 میام تا با هم بریم.نرگس بانو هم زحمت کشیدن برای ناهار سوپ درست کردن...موقع بیرون رفتن از خونه میخواستم عمادو هم با خودمون ببریما؛ولی خود عماد گفت که حوصله نداره و شنبه امتحان داره!!و خلاصه 1001 بهونه که نمیام.دیگه مطمئن شدم یه فکری توسرشه.ولی قسم و آیه که نه.هیچ فکری ندارم و شما اصلا به من اطمینان ندارین و مگه من نی نی کوچولوام شیر خشک بخوام و...نرگس هم گفتن:دیگه واسه یه دکتر رفتن که لشگر سلم و تور راه نمیندازن.دیگه ما هم با گرفتن کلی تعهد و قول که خونه و خودش تا برگشتنمون سالم بمونن،گذاشتیمشو رفتیم.به ویژه تاکید کردم:نیام ببینم آتش نشانی دم دره ها!!
خلاصه رفتیم و طبق معمولم مطب پره بچه های جیقیل پیقیل که همه آب از سر و صورتشون آویزون بود.همه هم بلا استثنا راهی تزریقات میشدن و هر کدوم یه مدل ادایی در میاوردن و بیشتر تو دل بدری خالی میشد.تو این فاصله زنگ زدم خونه خواهرم و ازش خواهش کردم عماد رو به یه بهونه ای ببره پایین.دیگه خیالم از بابت عماد راحت شد.

دکتر بعد کلی معاینه گفت:الحمدالله عفونت نداره و فقط حساسیته و باید بخور بذارید و...حدود ساعت 12 بود که رسیدیم خونه.اول رفتیم خونه خواهرم که عمادو ببریم بالا.ایشونم با یه کم خنده گفتن که حالا ناهار بیاین پایین.ماهم گفتیم ناهار هست که ایشون باز با همون خنده های مرموزشون گفتن:حالا شایدم نباشه!گفتم:چی نباشه؟نرگس سوپ گذاشته.شما بیا بریم بالا.اینو که گفتم،خواهرم رسما از خنده غش کرد...اخلاقشه.خدا نکنه بخواد یه خبری بده.هرچی خبر دردناکتر،خنده اشم بیشتر.دیگه وانیسادم.سریع رفتم ببینم عمادم باز چه شاهکاری خلق کرده.

ایشون به حساب خودشون،خواسته بودن در حق ما لطف کنن.چه لطفی؟برامون غذا درست کنن که مجبور نباشیم سوپ بخوریم.نه که جمعه برامون کیک ماکارونی با یه کوچولو تلفات درست کردن؛دیگه رسما دیپلم آشپزی رو به خودشون اهدا کردن و امروزم تصمیم داشتن برامون سبزی پلو با ماهی درست کنن.البته تن ماهی.سبزی پلوش که به سرانجام نرسیده بود.یعنی اول خواسته برنج رو بشوره.بعد دیده انگار خیلی خاک داره.یه کم مایع ظرفشویی!!بهش زده.به قول خودش بعد 10 بار آب گرفتن،وقتی دیده از3 تا پیمونه برنج،2تاش به هدر رقته و هنوزم کف داره،دیگه از خیرش گذشته.

در همین فاصله برنج شستن،رفته 2 تا تن ماهی هم گذاشته تو یه قابلمه روی اجاق تا یه وقت غذاشون دیر نشه.یعنی هنوز تو کف این مدیریت زمانشم!!منتهای مراتب قابلمه خالی!!خب نمیدونسته باید توش آب بریزه وگرنه منفجر میشه!

فقط بازم مطابق روال همیشه باید بگم فقط و فقط خواست خداس که هنوز زنده است.همین که خواهرم رفته دنبالش،تا خواسته در رو باز کنه،منفجر شده بودن!یعنی کافی بود خواهرم 10 ثانیه دیرتر میرفت بالا...فکرشم حالمو بد میکنه.چون سینک دقیقا کنار اجاقه و...

از اوضاع خونه همین قدر بگم که ذرات ماهی به ابعاد میکرون به تمام سقف و دیوارای آشپزخونه و کابینتا و حتی توی کابینتا و سقف هال تا وسطاشو...نفوذ کرده!!در یخچال هم که دقیقا روبروی اجاقه به اندازه یه کف دست فرو رقته.وقتی میگم قدرت تخریب عماد در حد موشک کروز با کلاهک هسته ای میگن نه.

حالا من همین طور داشتم مات مات نگا میکردم که نرگس جان اومد بالا.اول همه صدقه کنار گذاشت و بعدشم بی معطلی گفت:فدا سرت.خدا رو شکر که سالمه.من که میخواستم یه ماه دیگه واسه جشن ادب بدری،خونه تکونی کنم،خب حالا میکنم.بلافاصله هم دست به کار شد.بهش گفتم:صبر کن تا با عماد حرف بزنم.کمترین جریمه اش اینه که خودش تمیز کنه.خیلی ساده گفت:مگه میتونه؟تازه من خودم میخواستم خونه رو تمیز کنم.خب از امروز شروع میکنم.اگه شما میخوای منو خوشحال کنی،دعواش نکن.همین...یعنی اینجور وقتاس که تازه یه کمی میفهمم چرا بهشت زیر پاشه.بس که مهربونه.کاش یه کمی از صبر و حوصله اشو میداد بهم...

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۸ آذر ۹۲

بزرگ شدنهای عماد

اول اول باید به عموی عزیز خودم یه سلام بلند بالا تقدیم کنم.سلااااام علیکم.(این سلام دقیقا به لهجه برادرتون بودا!)کیف احوال؟ما رو نمی‌بینی خوشی؟خانمتون خوبن؟به این میگن پاچه خواری تو شب تاریک!!!

حالا شرح ما وقع:امروز درست وسط کلاس موبایلم چشمک زد.نگا کردم,شماره مدرسه عماد بود.تا بیام جواب بدم و بفهمم قضیه چیه،تمام شیطنتای کرده و نکرده عماد واسم مرور شد.

خدا رو شکر این بار دسته گلی به آب نداده بود.ازم خواستن براشون یه رضایت نامه فکس کنم تا بتونن عماد رو برا مسابقات صوت و لحن قرآن ببرن منطقه.مربی شون واسم توضیح داد که شنبه تو مدرسه مسابقه بوده و عماد و دو نفر دیگه برا منطقه انتخاب شدن.منم گفتم احتمالا عماد یادش رفته به من بگه تا رضایت نامه رو امضا کنم.

تا الان همش فکرم درگیره.نه که نخوام برا مسابقه بره،نه،اتفاقا خیلی ام خوشحالم که تو این مسابقه شرکت کرده.حرفم اینه چرا به من نمیگه.چرا اینقدر زود داره بزرگ میشه.اصلا نگفته بود تو مسابقه صوت و لحن ثبت نام کرده.

همیشه تو خونه واسمون قرآن میخونه؛اما حتی جلوی پدرم هم روش نمیشه.بهونه در میاره.حالا چطور شده که رفته تو مدرسه مسابقه داده،خودش یه مساله،اینکه به من و نرگس جانم هم حرفی نزده،یه مساله دیگه.

نمیدونم شایدم من خیلی کوچیک فرضش کردم.خب آخه وقتی خل و چل بازیا و کم عقلیاشو میبینم،به خودم حق میدم توقع داشته باشم از تمام کاراش و فکراش با خبر باشم.

از یه طرفم وقتی با نجم مقایسه میکنم,خوشم میاد که مثه نجم اینقدر وابسته به من نیست.نجم هنوزم اگه بخواد انشا بنویسه،قبل پاکنویس میده من یا مادرش بخونیم و تا ما تایید نکنیم,وارد دفترش نمیکنه.یعنی هنوز به خودش اجازه تصمیم گرفتن نمیده.

بعضی وقتا خودمم شک میکنم نکنه تو بیمارستان بچه‌هامو عوض کرده باشن!!!آخه انگار هرکدومشون از یه سیاره اومدن،بس که با هم فرق دارن.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۶ آذر ۹۲

دستور العمل تهیه کیک ماکارونی!!

مواد لازم

1بسته،نه محض احتیاط 2بسته ماکارونی,هر مدلی که دوست داشتین.

1بسته گوشت چرخکرده به ابعادی که نرگس جان بسته بندی میکنه.فکر کنم 200گرمی باشه.

یه پیاز و یه دونه هم فلفل دلمه.

رب و یه سری هم ادویه و از این جور چیزا.

عماد و بدرالسما,از هرکدوم یک عدد!!!

نحوه پخت کیک:

عرضم به حضورتون قبل ازهر اقدامی شما باید تصمیم بگیرید که میخواید پسرتون آشپزی یاد بگیره یا نه؟این سوالیه که هر پدر,مادری باید در خلوت خودش بهش جواب بده.به هر حال آشپزی یادگرفتن پسرا،مساویه با نابود شدن آشپزخونه و یا به عبارت بهتر هر بار آشپزی کردن یه پسر,یه شستشوی کامل آشپزخونه رو رو دستتون میذاره!!!

ابتدا به هر مناسبتی که خودتون صلاح میدونید،به پسرتون یا همون عماد جان امر میکنید:ناهار امروز رو شما باید درست کنید.در مورد عماد من که به تجربه ثابت شده,حتی اگه خودش کاری رو دوست داشته باشه,وقتی ازش خواهش کنی انجام نمیده!به قول معروف"حتما باید زور بالا سرت باشه؟"

در این مرحله یه بدری لازمه تا به دستوری!!هم که به برادرش میدین حسادت کنه و بخواد که خودشو قاطی کنه.

حالا شما الگوریتم تهیه ماکارونی رو خیلی دقیق و مرحله به مرحله براشون توضیح میدین.بعضی قسمتا رو هم کمی تا قسمتی به صورت عملی نشونشون میدین.همینطور وسایل مورد نیازشونو دم دستشون قرار میدین...مطمئن باشید کنجکاوترین بچه‌هایی هم که تمام سوراخ سنبه های خونه رو میشناسن و هیچ چی رو نمیتونین از دستشون قایم کنید،موقع کار جای هیچ وسیله ای رو بلد نیستن.این یه قانونه!!!

بعد خیلی خونسرد از آشپزخونه تشریف میبرید بیرون و سر خودتونو مثلا به خوندن کتابی چیزی گرم میکنید.نکته مهمش اینه که هی باید به نرگس بانو دلداری بدین و بهش قول بدین که حتما خرابکاریای بچه ها رو جمع میکنین.در ضمن اینو بدونید که نباید زودتر از ساعت 5 منتظر غذا باشید!!!

خب البته واضحه که تو این مدت شما باید هر چن دقیقه یک بار پادرمیونی کنید و به عنوان سفیر صلح بچه‌ها رو آشتی بدین.همینطور اگه ناگهان صدای شکستن پارچی,لیوانی,چیزی رو شنیدید،به هیچ عنوان هیجان زده نشید؛قضا بلا بوده حتما!!

اما حسن مثبتی که این روش پخت داره اینه:زحمت تبدیل ماکارونی به کیک رو همین قضا و قدر الهی عهده دار میشن و لازم نیست کسی کار خاصی انجام بده!یعنی قشنگ تمام ماکارونی ها کامل بهم میچسبه و میشه قالبی از قابلمه برش گردونید تو ظرف!!!

برای تلطیف روحیه و کلا عوض کردن جو سنگین خونه هم کافیه یه‌ کم خلاقیت به خرج بدین.مثلا چراغها رو خاموش کنین,شمع بذارین و قس علی هذا.

دست آخر هم یادتون باشه موقع تمیز کردن آشپزخونه به هیچ عنوان از بچه‌ها توقع کمک نداشته باشین.گاهی هم یه کم انصاف داشته باشید بد نیستا!!!

اینم انشای هفته پیش عماد:

تو خرابه خوابیدن!وای خدا جون,چه کار سختی!ما که طاقت نداریم,حالا اون دختر کوچولوی 3ساله با اون پاهای پر از تاولش,بعد اون سفر سخت و طولانی که پیاده از کربلا تا شام اومده بود,چقدر براش سخت بوده؟فقط خدا میدونه.

دختری که یه موقع دستای بزرگ و مهربون داداشش اکبر براش سایه بون بود؛حالا فقط یاد گوشواره ای که از داداشش هدیه گرفته بود,براش به یادگار مونده بود.

دختری که یه روز همبازیاش صداش میزدن شاهزاده خانم؛حالا آسمون تنها سر پناهش و خاک بیابون هم بالش زیر سرش شده بود.

شاهزاده خانمی که یه موقع هفته به هفته پاهاش به زمین نمیرسید,بس که همش رو دوش عموش عباس بود؛حالا کل دارایی اش فقط یه دست لباس پاره تنش بود.

یه وقتی برادر 6 ماهه اش همبازیش بود و براش لالایی میخوند؛حالا فقط یه گهواره خالی براش مونده بود.

حالا بعد اینهمه سختی فقط یه آرزو داشت,این که دوباره باباشو ببینه و باهاش حرف بزنه.اینقدر دل تنگ بابا بود که میخواست فقط گریه کنه و هیچ کس نمیتونست آرومش کنه...

صدای گریه اش خواب غفلت و جهالت کاخ ستم رو آشفته کرده بود...یزید علیه لعنت دستور داد سر پدرشو براش ببرن.

رقیه با دیدن سر پدرش شروع کرد به درد دل: باباجونم!کجا بودی اینهمه وقت؟بابا پس تنت کجاست؟ بابا به من بگو بالاخره آب خوردی یا تشنه شهید شدی؟بابا چرا لبت کبود شده؟بمیرم حتما جای چوب خیزرانه.

بابا میدونی دست دشمن از صورت من بزرگتره؟بابا دیدی منم مثل مادرت صورتم کبود و کمرم خمیده شد؟دیدی بابا جونم جرم منم مثل جرم مادرت اینه که علی رو دوست دارم؟

بابا شامیا خیلی بدن بابا,عمه رو زدن بابا.

بابا ببین با اینکه 3سال بیشتر ندارم,ولی موهام سفید و چشام کم سو شده.

بابا درد دل بسه,اصلا دلتنگیام تموم شد وقتی اومدی.من فقط یه چیز میخوام بابا,بذار در گوشت بگم.

دخترک سرشو نزدیک گوش بابا آورد و چیزی گفت و آروم شد.آروم آروم...هرچی منتظر شدن دیگه سرشو بلند نکرد...آخه بابا تا حالا به دخترش نه نگفته بود...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۲ آذر ۹۲

اعتراف نامه شهاب

نمیدونم چرا,ولی امشب میخوام به یه چیزایی اعتراف کنم...چیزایی که شایدم خیلی به هم ارتباط نداشته باشن.

اول:یادداشت روزانه نوشتن اصلا مختص خانوما و دخترای نوجوون نیست!!آخه تا پیش از این اعتقاد داشتم این کار مخصوص خانوماست و با وجود اینکه بعضی اوقات بدجوری دلم میخواست حرفایی رو که تو دلم تلنبار شده بنویسم,صرف همین اعتقاد دست به قلم و کاغذ نمیبردم...اما حالا باید بگم که نه,ابدا اینطور نیست.گاهی ما مردا هم احتیاج داریم حرفامونو و افکارمونو بنویسیم.احتیاج داریم با خودمون درد دل کنیم.از وقتی اینجا مینویسم،متوجه شدم بعد از نوشتن حالم کلی بهتر میشه.فکرام منظم میشه.حتی گاهی راه حل مشکلمو از لابلای حرفای خودم پیدا میکنم.شاید اگه اینو زودتر میفهمیدم,اصلا اینجا رو درست نمیکردم.

دوم:من خیلی خیلی کوچیک و ریزم...آره واقعا اینطوره...برعکس ظاهرم,برخلاف پرستیژ اجتماعیم,علیرغم همه ادعاهام؛باید و لازمه به خودم یادآوری کنم که خیلی کوچیم...شاید ریشه همه مشکلاتم همین باشه.اینکه باور ندارم که ناتوانم.اینکه یادم رفته هیچی ندارم.اینکه گول دعوتنامه‌ها و مدرک دانشگاهی و علم ناقصمو خوردم.اینکه با 4 تا کتابی که درباره تربیت خوندم فکر کردم دیگه من آخرشم و یادم رفت اساسا خودمم صاحب دارم.یادم رفت من خودم بنده کس دیگه ای هستم و واقعا و از ته دل نرفتم پیشش و ازش نخواستم کمکم کنه.

آره دعا میکنم,نماز میخونم,اما خودم بهتر میدونم که هنوز بت درونمو نشکوندم.هنوز اونجور که باید خودمو بنده خدا حس نکردم.که اگه اینکارو کرده بودم،حداقل درباره عماد،خیلی پیش از این عاجزانه به خدا متوسل شده بودمو بهش گفته بودم که خدایا,خراب کردم.خودت درستش کن.من نمیتونم!

سوم:عماد تا حالا به من خسارت وارد نکرده...چن روز پیش در جواب دوستی جمله ای گفتم که بعدش خیلی پشیمون شدم...راستش من خیلی گیجم.حتی از عماد هم گیج ترم.من هی یادم میره هر چی که دارم،امانته اربابمه.یادم میره جزء به جزء روزی منو کس دیگه ای برام تعیین میکنه.الکی فکر میکنم زحمت و تلاش خودم بوده که باعث شده اینارو جمع کنم.بعد وقتی صاحبم دلش میخواد امانتشو ازم پس بگیره؛حالا مثلا به وسیله عماد؛اینو میذارم پای عماد.انگار اگه اون نبود،خدا زورش بهم نمیرسید!!!

شهاب!حواستو جمع کن!درست نگا کن!آره تو وظیفه داری برای آسایش خونوادت تلاش کنی.تا آخرین توانت.همیشه...وظیفه داری اندازه توان و قدرت و هوشی که خدا بهت داده،کار کنی.کار مفید...اما اندازه کارت،مقدار روزی تو رو تعیین نمیکنه.اونی که این وظیفه رو بهت داده،خودش از اول خیالتو راحت کرده.از اول گفته که همه کاره خودشه.گفته ذره ای در عالم بدون اجازش جا به جا نمیشه...باز یادت رفت؟؟

از اینا گذشته،کی گفته داشتن بهتر از نداشتنه؟مگه تلوزیونت نبود؟یادت نیست عماد طفلک چقدر زحمت کشید تا بالاخره بعد از کلی عملیات تخریبی تونست کامل از صحنه روزگار حذفش کنه؟با اینکه خیلی هم بهش علاقه داشت و تو از این وابستگی اش سوء استفاده میکردی و میگفتی که اگه تلوزیون خراب بشه دیگه نمیتونه کارتون ببینه؛با این حال بازم دست از تلاش شبانه روزی اش نکشید و نهایتا نابودش کرد...یادته اولش خیلی ناراحت شدی.یکی به این خاطر که جهیزیه نرگس جان بود.اما نرگس بانو مثه همیشه فقط یه جمله گفت.همون جمله اعجاب انگیزش:فدای سرت...دیگه غصه ات شده بود حالا تا وقتی بتونی یه تلویزیون بخری چطوری میشه عماد رو کنترل کرد.آخه عماد روزی 2-3 ساعت میخکوبش میشد.اما اونم بعد چن روز دیدی کلی از پرخاشگری و خشونت عماد کم شد.که بعدا به این نتیجه رسیدی همون ترانه ها و آهنگای مثلا شاد و کودکانه برنامه های تلویزیون و همینطور کارتون های برنامه کودکان خودشون باعث خشونت و بدرفتاری عماد میشده و 100 البته که بعدش روز به روز حال عماد بهتر شد.همینطورم زندگی خودتون...یادته تا قبلش چقدر کم میتونستی با نرگس حرف بزنی.چقدر زیاد از هم دلخور میشدین.با اینکه اساسا اهل تماشای فیلم و سریال نبودین،اما همین که صداش تو خونه بود،کلی آرامشتونو گرفته بود.اینقدر جای خالی تلویزیون زود با محبت و آرامش بینتون پر شد،که دیگه هیچ وقت نخواستین دوباره برش گردونین.

ازاین دست مثالا زیاده.خوب فکر کنی یادت میاد.همیشه هم نتیجه گیج بازیای عماد بد نبوده.بلکه برعکس خیلی از اوقات به این نتیجه رسیدی که خدا خیلی دوستت داره و هواتو داره.واسه همینم بهت فرصت داده با عمادش باشی.از این فرصت خدایی خوب استفاده کن!!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۱ آذر ۹۲

یافتم...یافتم

خدایی تو این یکی دو هفته از دست عماد خیلی اذیت شدم.این چیزایی که اینجا گفتم،فقط محض نمونه بود.و الا که شاهکارای عماد تو این چن روز طبق آمار خودش که دیشب دیدم روی یه کاغذ نوشته و لای جلد کتابش جاسازی کرده،11مورد ناقابله!به حساب خودش واسه هر کدومم با نهابت تخفیف یه تنبیهی در نظر گرفته که مجموعش میشه:

یک هفته محرومیت از کامپیوتر(برا عماد یه روزشم خیلی سخته،بس که به یادگیری نرم افزارای کامپیوتری علاقه داره و با جدیت داره خودش از طرق مختلف یاد میگیره)

قطع 1ماه پول تو جیبی(بعد روشو خط زده نوشته فکر کنم ایندفه دیگه بابا بفرستتم سر کار!)

شستن حموم و دستشویی تا یه هفته(این کار تو خونه بین عماد و نجم نوبتیه ولی نمیدونم چرا همیشه کاملا اتفاقی نوبت نجم الدینه!)

تمیز کردن راه پله و پارکینگ خونه بابایی(هر بار که کاراش برا همسایه ها مزاحمت ایجاد کنه،علاوه بر معذرت خواهی ازشون باید یه بار راه پله و پارکینگ رو تمیز کنه.حالا به خاطر اون تصادف و سر و صداشو خسارتی که به دیوار پارکینگ خونه پدرم زده،اینو واسه خودش در نظر گرفته)

و در نهایتم خیلی ریز و بد خط نوشته:20 تا کمربند.

دیشب وقتی داشتم به درساش میرسیدم فهمیدم یه چیزی لای جلده کتابشه,به روی خودم نیاوردم تا خوابید و بعد رفتم ببینم چیه که دیدم اینه...خداییش به غیر از آخری بقیه اش خوبه...به امید خدا قصد دارم امشب باهاش صحبت کنم...صبح با نرگس جان هماهنگ کردیمو وانمود کردیم که تب داره و نباید بره مدرسه.خیلی تعجب کرده بود.هی میگف نه بابا من چیزیم نیس.حالم خوبه...میخواستم خونه بمونه بهش خوش بگذره تا شب سر حال سرحال باشه.از نرگس بانو هم خواهش کردم زیاد بهش سخت نگیره.

به نظرم یه هفته شستن دستشویی و سر کار رفتن باید با هم مخلوط شه و تبدیل شه به دو هفته انجام کار خونه و خرید؛البته در حد توانش ولی بدون چک و چونه!باید جزء به جزء براش تعیین کنم که بعدا دبه نکنه.مخصوصا جمع کردن و تا کردن لباسای شسته شده رو نباید یادم بره.همینطورم خرید نون تازه واسه صبح که باید سفارش کنم همون صبح باید انجام شه نه روز قبل.یه بارم باید وادارش کنم غذا درست کنه.از اون روز که رفتیم کوه این تصمیمو گرفتم.

کلی هم باید با پدرم صحبت کنم تا راضی شن عماد بره از همسایه هاشون عذر خواهی کنه و راه پله شونو تمیز کنه.هرچن مطمئنم راضی ام بشن،دست آخر خودشون کار رو انجام میدن.

در مورد کمربندم هیچ حرفی نمیخوام بزنم؛اما اگه خودش گف که به احتمال 90% میگه،قصدم اینه فورا بگم:آره داش یادم میرفت.بذار مامان و نجم رو صدا کنم...تقریبا مطمئنم اینجوری التماس میکنه جلوی اونا نه و منم یه کم،فقط یه کوچولو،اولش قبول نمیکنمو بعدش خیلی جدی میگم:باشه این دفه رو میبخشم.اما فقط این دفعه...فقط خدا کنه التماس یا حتی خواهش کنه.

صبحی نرگس جان وقتی دید دارم سفارش میکنم به عماد خوش بگذره،خیلی پکر شد...میخواستم بهش توضیح بدم که نمیخوام بزنمش ولی حرف تو حرف شد یادم رفت...الان باید باهاش تماس بگیرم بهش بگم...خداییش خیلی خانومه.به هیچ وجه رو حرفم حرف نمیزنه.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۹ آذر ۹۲

آخرین ورژن دسته گل عماد!!!

امشب احساس میکنم از زیر شنی تانک بیرون اومدم!!!بس که له و داغونم...رک بگم:آقا عماد نصف ماشینو به معنای دقیق کلمه پرس کردن!!!یعنی الان ال نود تبدیل به پراید هاش بک شده،همین!!!

چطوری؟دنده عقب محکم کوبوندن تو دیوار!

کجا؟تو پارکینگ!

چرا؟فکر کرده بود رانندگی بلده!

از کجا همچین فکر مسخره ای تو کله اش افتاده؟دیگه دیگه!

از پارسال که میخواستم آموزش رانندگی به نجم رو شروع کنم،قبلش به طور مفصل و دقیق و خیلی جدی با عماد طی کردم و کاملا روشنش کردم که تا وقتی که وقتش بشه و وقتشم من تشخیص میدم،حق کوچکترین خواهش یا تقاضایی واسه یادگرفتن رانندگی نداره؛حتی تاکید موکدم کردم که حق نشستن پشت فرمون ماشین خاموشم همچنان مثه قبل نداره...میشناسمش دیگه،رو بش بدی آستر میخواد!با این حال هر چن وقت یه بار فیلش یاد هندستون میفتاد و شروع میکرد به مته گذاشتن رو اعصاب،اما منم اصلا و ابدا کوتا نیومدم که نیومدم...تا اینکه تابستون یه بار که خونه پدرم همه دور هم بودیم،پسر دایی کوچیکم که با عماد هم سنه و مادرش تازه گواهینامه گرفته،شروع کرد واسه عماد خالی بستن از اینکه از مامانش بیشتر رانندگی بلده و مامانش جایی بخواد بره،اونو با خودش میبره و ...!دیگه این شد چماق دست عماد که روز و شب بکوبونه تو سر من!حالا هرچی بگم بابا من از دایی پرسیدم،خالی بسته واست...مگه حرف تو مخش میره؟قسمت بدترش اونجایی اتفاق افتاد که یه بعد از ظهر جمعه که بازم خونه پدرم مهمون بودیم،جلوی پدرم شروع کرد به التماس.

خب اولا که اساسا پدر و مادرم عین همه پدر بزرگ،مادر بزرگای دیگه نوه واسشون مغز بادومه...دوم اینکه من خودم یاد ندارم تا الان پدرم بهم اخم کرده باشن یا دعوام کرده باشن،با وجود همه شیطنتام که همین جا باید اعتراف کنم عماد تو این زمینه کاملا به خودم رفته!...دیگه اینکه از روابط ویژه و خاص بین من و عماد اصلا و ابدا خبر ندارن.یعنی اگه یه بار بفهمن که مثلا سر یه موضوعی با بچه ها دعوا کردم کلی دلخور میشن ازم و تا چن وقت باهام سر سنگینن...راستش غیر از دایی کوچیکم که با هم هم سنیم و مثه برادر میمونیم و برادر بزرگه نرگس جان،کس دیگه ای از این موضوع خبر نداره.آخه اصلا تو کل قوم و قبیله مون این مدل کارا سابقه نداره...حالا اگه باد به گوش پدرم برسونه که مثلا یه چن دفعه ای عماد رو ناز و نوازش کردم؛بی برو برگرد حکم اعداممو صادر میکنن!

اون روزم با اون التماسی که عماد میکرد،پدرم با خونسردی ازم خواستن که به عمادم رانندگی یاد بدم!!!کلی مجبور شدم آسمون و ریسمون ببافم تا پدرمو قانع کنم که الان واسه عماد زوده...زهی خیال باطل!پدرم تقریبا از همون روز خودشون شروع کردن به آموزش عماد!...ایشون یکی از اعتقاداتشون اینه که بچه وقتی پاش به ترمز و کلاژ رسید باید رانندگی یاد بگیره!به منم از 13 سالگی شروع کردن به یاد دادن...البته جا شکرش باقی بود که برا عماد از همون اول به صورت عملی شروع نکردن.اما کم کم کار به پشت فرمون نشستن و پدالو گرفتن وقتی ماشین خاموشه هم رسید...چن باری به طرق مختلف از پدرم خواهش کردم که این کار رو نکنن.اما ایشون فقط میگفتن باشه ولی دوباره دفعه بعد که عماد رو میدیدن یه چیز جدید یادش میدادن!...تا اینکه کار رسید به بیرون بردن ماشین از پارکینگ خونشون،اونم با دنده عقب!!!البته من امروز اینو فهمیدم.

امروز صبح خواهرم و بچه هاش و نرگس جان و بدری و عماد همه با هم رفتن خونه پدرم و من و نجم هم بعد از ظهر رفتیم اونجا.هنوز کامل ننشسته بودم که یه صدای گرمپ از تو پارکینگ اومد.صدایی بودا...تا برسم ببینم چی شده نصف العمر شدم...هیچی دیگه آقا عماد به محض اینکه من کتمو درآورده بودم،سوییچو برداشته بود که تنهایی ماشینو تو پارکینگ جا به جا کنه تا مثلا من غافل گیر شم!واقعنم که غافل گیر شدم...یعنی قشنگ تا مراسم چهلمش رفتم و برگشتم تا از ماشین پیاده شد!..زنده بودنشو که هیچ،باورم نمیشد له نشده باشه!...فکر کنم فشارم به 5 و 6 رسید...بعد یه ربع که رسما رو زمین ولو شده بودم،به زور و با کمک آقا مجید شوهر خواهرم تونستم برم بالا...حالا این وسط حال من بده،مادرم هی تند تند واسه عماد اسفند دود میکنن!به پدرم میگم:گفتم یادش ندین،هوا برش میداره...با خونسردی کامل میگن:بچه است دیگه،عقلش نمیرسه که!...خب آخه اگه عقل داشت که من مشکلی نداشتم!منم میگم چون عقل نداره نباید بهش رانندگی یاد داد.

تازه سر شام دیدم باند دستش نیست...گفتم چرا پانسمان دستتو باز کردی؟عفونت میکنه...هی با ایما و اشاره ازم میخواس که لو ندم!منم از خدا خواسته،فورا واسه همه تعریف کردم که ایشون چه بلایی سر خودشون آوردن.بعدم دستشو که هنوز زخمش خوب جوش نخورده بود،به همه مخصوصا پدرم نشون دادم...باز پدرم با خونسردی گفتن:خب من که میگم عقلش نمیرسه،تو باید مواظب باشی!...راستش هنوز تو حل این معمای پیچیده گیرم!مغزم آب مروارید آورد بس که فکر کردم!

موقع برگشتن هم بچه ها دیگه تو تاکسی جا نمیشدن!واسه همین با خواهرم اینا اومدن...نرگس بانو هم همین طور ساکت بود.گفتم:چی شده؟اولش گفت هیچی و بعد هی من و من کرد و دست آخر پرسید:حالا میخوای بزنیش؟گفتم:نمیدونم...واقعا نمیدونستم و هنوزم نمیدونم...فعلا باید صبر کنم.تا کی؟اونم نمیدونم...

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۴ آذر ۹۲

مرز شجاعت و حماقت

راستش دیشب تا الان خواب پیشکش،پلکم نزدم.اینقدر که به کار عماد فکر کردم،فیلسوف شدم...حقیقتش به نظرم کارش 2 جنبه کاملا جدا از هم متفاوت داره.

از یه لحاظ واقعا تحسینش میکنم.شجاعتش،سر نترسش،تحملش،جرأت و جسارتش،همه اینا خیلی خوبه،اصلا چیزایی که خودم یادش دادم،خودم خواستم اینجور باشه...از همون بچگی اش همیشه قصه شهید چمرانو واسش تعریف میکردم...برا نجم هم همینطور.دلم میخواست اونم حداقل یه کمی،فقط یه کمی شجاعت عماد رو داشت...خلاصه اصلا دوست ندارم ترسو شه.دلم میخواد همیشه همینقدر شهامت داشته باشه.

اما از طرفی هم واقعا دلم نمیخواد اینجوری خودشو به کشتن بده...جرأت به استقبال از خطر رفتن خوبه،اما جایی که ضرورت داشته باشه.نه اینکه این مدلی بی خود و بی جهت بزنه خودشو ناقص کنه...این به نظرم کم عقلیه.باید بالاخره یه جایی از عقلش استفاده کنه!تا کی ما باید دلشوره زنده و سالم برگشتنشو داشته باشیم؟تا کی باید مواظب باشیم که یه وقت با بی فکری،کار دست خودشو بقیه نده؟

خلاصه اینکه دیشب تا الان مدام همین حرفا تو مغزم رژه میرن؛وقتی میگم عماد و دسته گلاش به تنهایی یه کار تمام وقته واسم،یعنی این...هنوزم نفهمیدم که چی کار باید بکنم...تا بعد.

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۰ آذر ۹۲

چی بگم؟

امشب قبل اینکه وارد خونه بشم,حس کردم عماد یه چیزیش هست.هیچ صدایی از تو خونه نمیومد؛عماد خونه باشه و اینقدر ساکت؟!

دلیل دومم اینکه برخلاف همیشه که با بدری سر اول سلام کردن مسابقه دارن,خیلی آروم اومد جلو و سلام کرد,دست هم نداد.

از اونجایی که نرگس جان حالش خوب بود و ظاهرا ناراحت نبود؛ترجیح دادم صبر کنم خودش بیاد بگه مشکلش چیه.

اما عماد رفت تو اتاقش و بیرون نیومد.حتی وقتی داشتیم با بدری سر مسؤولیت!!جدیدش تو مدرسه(جمع کردن کتابای بنویسیم!)سر به سر میذاشتیم هم خودشو ننداخت وسط و هیچ اظهار نظری نکرد.

سر شام هم اولش گفت که سیره و میل نداره.گفتم:شده یه لقمه,به هر حال باید بیای سر میز...کلا از تکروی خوشم نمیاد.

با وجود اینکه چپ دسته,اما اصولا قاشقو با دست راست میگیره.ولی امشب با دست چپش غذا خورد,حواسم به دست راستش بود؛مشت کرده بود و ازش استفاده نمیکرد. بعد شام خیلی زود بی چک و چونه رفت که بخوابه.اینم دلیل دیگه ای شد که مطمئن شم یه چیزیش هست.سریع رفتم سایت مدرسه‌اشو چک کردم؛خبر خاصی نبود.

برنامه ام اینه که دوشنبه‌ها و پنجشنبه ها به درس و مشق بچه‌ها رسیدگی کنم,هرچند که عماد بر خلاف اون 2تا از اولش خودکار بود.به محض اینکه از مدرسه میومد سریع کاراشو میکرد.البته اگه کاری برای خونه مونده باشه.یکی از شکایتای معلم سال قبلش این بود که همیشه جلو جلو مینویسه!..حتی نجم هم تا 2_3 سال پیش احتیاج به کمک داشت,الانم بدش نمیاد گاهی ازش درس بپرسم.در حالیکه عماد اساسا میگه به نمره و کارنامه اشم کار نداشته باشم!...به هر حال حد وسط و گرفتیم:هفته‌ای 2 شب که زودتر میام به کل درس و مشقشون رسیدگی کنم.البته نرگس جان هر روز بعد از ظهر کنار دست بدری میشینه تا 3خط مشقشو بنویسه.

هرچی با خودم کلنجار رفتم که تا دوشنبه صبر کنم,نشد.رفتم صداش کردم که بیاد تو اتاقم...اول یکم غر زد که خوابم میاد و امشب که شنبه است و...اما اومد...کتاب دفتراشو بادست چپ بغل کرده بود و با دست راستش که مشت بود مواظب بود نریزه...کتابارو ریخت رو میزم و وایساد که دونه دونه نگا کنم.

منم همه رو چک کردمو چن تا هم سوال شفاهی ازش پرسیدم...3شنبه کارنامه میان ترم بهشون داده بودن که به قول خودش تو مدرسه جاش گذاشته بود و واسه همین پنجشنبه حرفشو نزده بود!منم که اساسا آی کیوم در حد هویج!اصلا نفهمیدم همه این بازیا رو درمیاره که ثابت کنه مرد شده و دیگه کسی نباید ازش سوال و جواب کنه.حالا خوبه همشم خیلی خوب میشه...دفتر رابطشم دیدم,تو اونم چیزی نبود...کلافه شده بودم.مطمئن بودم بپرسم کلا منکر میشه و میگه چیزی نیست...تا خودش نخواد محاله بشه ازش حرف کشید.مگه فیلمشو بذاری واسش!!

دیگه داشت کتاباشو جمع میکرد که بره,یهو نا غافل دست راستشو؛که نوک انگشتی ازش کار میکشید؛گرفتم...ناله اش درومد...به زور دستشو کشیدم ببینم چی شده...پوستش کامل سوخته بود...خونابه دلمه بسته بود کف دستش...داد زدم:دستت چی شده؟؟؟یعنی واقعا دست خودم نبود.نرگس جان و بقیه که از دادم ترسیده بودن,اومدن ببینن چی شده.

حالا مگه حرف میزد...هرچی میگم چی شده؟هی با کله میگه هیچی,هی زیر زبونی یه چی میگه...نرگس بانو که دید خیلی عصبی ام,سریع بردش بیرون که زخمشو براش تمیز کنه و پانسمان کنه...چن دقیقه ای نشستم تا آروم شدم...هر چی فکر کردم که چی بوده؟نفهمیدم,تا اینکه یادم افتاد امروز رباتیک داشتن و قرار بود یه مدار آفتاب مهتابو سر هم کنن.کلی هفته پیش ذوق داشت و مدام از نجم راجع به کار با لحیم و هویه سوال میکرد.

رفتم بیرون...با اینکه واضح بود چقدر درد داره,جیک نمیزد...یه راست سراغ اصل موضوعو ازش گرفتم:چقدر تو دستت بود؟با تعجب گفت:چی؟گفتم:هویه...یه کم من من کرد و گفت:دستم خورد,یعنی حواسم نبود داغه,نه یعنی کیارش الکی گفت سرده,نه...میدونستم داره پرت و پلا میگه...همینطور نگاش کردم...اونم دیگه ساکت شد.بعد یه چیزی خیلی خیلی آروم گفت...گفتم:نشنیدم.دوباره یه چیزی یواشتر از قبل گفت...تا پا شدم گفت:2دقیقه!!!همینطور باز نگاش کردم...خودش میدونه وقتی حرفشو قبول نداشته باشم فقط نگا میکنم...اینبار با یه کم تردید گفت:5دقیقه!!!خیلی آروم و در نهایت خونسردی گفتم:فقط یه جمله بگو چرا؟اونم خیلی آروم و در نهایت خونسردی گفت:با کیارش مسابقه دادیم,هرکی هویه رو وقتی که تو برقه و داغه,بتونه بیشتر تو دستش بگیره,اون برنده است!نرگس جان که رسما حالش بد شد و پا شد رفت تو اتاق.

نجم هم همینطور مات مات داشت نگا میکرد...احتمالا پیش خودش داشت حساب میکرد,قد عماد بوده,سر اینکه کی بیشتر میتونه نفسشو حبس کنه با دوستاش مسابقه میداده!

بدری هم محض خالی نبودن عریضه,کلیدشو زد و شروع کرد به گریه...ایشون البته به احتمال قوی اتصالات داخلی شون مشکل نشتی داره.سر هر موضوعی,با ربط و بی ربط,گریه میکنه و جور بقیه رو هم میکشه!

هیچی دیگه بردمش درمانگاه تا اگه دارویی,واکسنی چیزی لازم داره,انجام شه.دکتره هم که با عرض معذرت دیوانه!خیلی راحت میگه:حتما درس نخوندی,معلمت با ترکه زده!بعدم میگه:این طور که معلومه قبلش دستتو خیس کرده,نه؟!

تا بریم و برگردیم یه کلمه هم حرف نزد.بهتر.راستش منم اصلا حوصله یکه به دو کردن نداشتم...تا از پارکینگ بیام بالا,خوابش برد.

بدری رو هم نرگس جان آروم کرده بود,ولی هنوز بیدار بود...رفتم پیشش دراز کشیدم و موهاشو ناز کردم تا خوابش برد...خیلی دلم براش سوخت...منتظرم مونده بود تا بیام براش قصه بگم...اما وقتی عصبانی ام دهنم قفل میشه انگار,انگار که لبام به هم دوخته شن...هیچی نمیتونم بگم.

خدا خودت کمک کن!بگو چی کار کنم؟

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۹ آذر ۹۲

کوه پیمایی

امروز از اون روزا بودا!از دست عماد با این کاراش.اون هفته بعد اون همه ماجرا,3شنبه,4شنبه بود که شروع کرد:بابا خیلی وقته کوه نرفتیم,بابا حوصله مون سر رفته,بابا اجازه میدی با دوستام برم کوه؟...حالا من هر چی به رو خودم نمیارم و نشنیده می گیرم,باز میگه,آخرسر نجم الدین بهش یادآوری کرد که آقا عماد شما مثلا در دوران محرومیت به سر می بریدا!...عمادم که خدای زبون,برگشته میگه:بابا قراره برا اردوی مدرسه رضایت نامه ندن,دیگه قرار حبس خانگی که نذاشتن!!!...یعنی اینطور وقتا دلم میخواد رسما بخورمش,اینقدر که رو داره این بشر!

به هر حال هفته پیش جمعه کار داشتیم و قرار شد امروز بریم...از پریروز که تعطیل بود داشت کوله اش رو آماده می کرد...سفارش 10تا بسته بیسکویت مادر رو هم داد...این خودش سوژه ای شد که برم تو نخش ببینم چی تو سرشه،آخه اصلا اهل بیسکویت مادر نیست,از بوی وانیلش بدش میاد...دیشب دیدم جعبه سوهانایی که از چن وقت پیش شروع کرد به جمع کردنشون رو داره میذاره تو کوله اش...بعد سر لیوان دردار بدرالسما باهاش چونه میزنه,گفتم خودت که داری!گفت:اخه بازم لازم دارم.چن دقیقه بعد دیدم رفت سر یخچال و ادای آب خوردن درآورد و بعد تندی رفت تو اتاق...محض اطمینان رفتم یه نیگا به یخچال کردم,چیز خاصی ندیدم...آخر شب میخواستم برم کوله اش رو بگردم,پشیمون شدم,به هر حال قرار نبود تنهایی بره.

صبح بعد نماز قرار بود بریم.اما بازم طبق معمول بدری خانم,تنبل خانم,خودش رو زد به خوابو ناز کرد.البته ایشون توقع داشت به افتخارش ما هم نریم و صبر کنیم تا ایشون بیدار شن.تا حالا چن باری همین‌ کار رو کرده بود,اما اینبار به پیشنهاد نرگس جان مردونه ای رفتیم.یعنی راستش نرگس بانو می ترسید به خاطر سوز برفی که رو کوه نشسته,سینوساش عفونت کنه,بعدم گفت اگه یه بار جاش بذارید و برید,دیگه ناز نمیکنه.منم با اینکه با گردش این شکلی مخالفم و دوست ندارم عین لشگر شکست خورده جایی برم,قبول کردم...البته عماد جان همه ساندویچایی رو که مادرش زحمت کشیده بود آماده کرده بود رو به اضافه فلاسک آب جوش گذاشت تو کوله اش,عماد و اینهمه فداکاری!!واقعا!!

ما اصولا از مسیر دارآباد میریم,هم خلوت تره,هم بکر و دست نخورده تره...هنوز نیم ساعت بالا نرفته بودیم که غر غرای عماد و شکایت از کیف سنگینش شروع شد...اولش زیر لبی بود و منم که اساسا ناشنوای مادرزاد!!اما بعدش دیدم که دیگه رسما داره آویزون نجم میشه.نجم هم که دل رحم,سریع داشت کیف عماد رو ازش میگرفت...به عماد یادآوری کردم که اگه خسته است و نمی تونه بیاد بهتره برگردیم,اما فکر کولی گرفتن از نجم رو از سرش بیرون کنه...دنبال بهونه بودم برگردیم,هم سرد بود و همین که بدون نرگس اصلا مزه نمیداد...عماد باز یه نیم ساعتی هیچی نگفت,تا اینکه یه جا نشستیم صبحونه بخوریم,دوباره که خواستیم راه بیفتیم دیدم داره یه سری از وسایلش رو به نجم قالب میکنه!دیگه جدی شدم و گفتم:یعنی که چی؟مگه نجم باربرته؟یه بار دیگه بخوای به نجم زور بگی برمیگردیم!!زیرلب یه کم غر زد و راه افتاد...اما کوله اش واقعا پر بود,خیلی دلم میخواست بفهمم چی با خودش آورده.

اینبار حدودا یه ساعتی دووم آورد,خوشم میاد به این سادگیا کم نمیاره,خودم پیشنهاد دادم بشینیم...از خدا خواسته...تا نشستیم شروع کرد:اگه گفتین الان چی می چسبه؟نجم گفت خونه...اخه خیلی سرده.(البته منظورش کتابا و درساش بود!)..عماد حرصش درومد و گفت:توام با اون درسات,دنیا رو آب ببره,تورو درست میبره...من میگم تو این هوای به این خوبی که سردم هست,خب یه کم فکر کنین ببینین چی خیلی می چسبه دیگه؟...من که اصلا دل و دماغ سر به سر گذاشتن و نداشتم گفتم:چه میدونیم,خودت بگو...عمادم یه کم لفت داد و آخر سر گفت:کیک داغ با قهوه!!نجم گفت:کیک باشه،داغم نبود عیب نداره,عماد اما گفت که کیک نداریم...بهش گفتم:تو دو روزه داری وسیله سفارش میدی,حالا میگی کیک؟من این بالا کیک داغ از کجا واست بیارم؟همون بیسکویتا رو بخور...برگشت گفت: اما کیک داغ یه چیز دیگه است...بعدم شروع کرد به آسمون ریسمون بافتن تا بالاخره وادارم کرد اعتراف کنم بله تو این هوا کیک داغ خیلی می چسبه!!حالا مگه راضی میشه؟!الا و بلا که اگه بتونه برامون کیک درست کنه چی بهش میدم؟!گفتم حتما یه گوشه کیفش یه تیکه کیک گذاشته که اینقدر اصرار داره,اما کیفش رو باز کرد نشونمون داد,کیک نداشت,دیگه اینقدر اصرار کرد که گفتم خودت بگو,اونم نه گذاشت و نه برداشت گفت:اگه تونستم و درست کردم,شما هم...شما هم تنبیه منو تموم کنید...داشتم از خنده منفجر می شدم,نه که خیلی داره بهش سخت میگذره!یه کم وسایلش رو نگا کردم ببینم میشه باهاشون کیک درست کرد یا نه,چیزی به ذهنم نرسید...دست آخر قبول کردم,بیشتر از روی کنجکاوی,البته به شرط اینکه اگه نتونست,2تا اردو رضایت نامه اش کنسل شه!

عماد شروع کرد اول رفت چوب خشک آورد برا آتیش,از قبل هم دو سه تا هم دفتر باطله با خودش آورده بود...بعد چن تا گودال کوچیک کند و چوبا رو ریخت توشون...بعد بیسکویت مادرا رو تو یکی از ظرفای سوهان خرد خرد کرد و 2تا شیر پاکتی,باهاشون قاطی کرد...2تا تخم مرغی هم که تو لیوان دردار گذاشته بود تا نشکنه رو با مواد قبلی مخلوط کرد...آخر از همه هم چن تا کاکائو باهاشون قاطی کرد...بعد کل مواد رو تو 3تا ظرفی که داشت,تقسیم کرد,درشون رو گذاشت و گذاشتشون تو گودالایی که کنده بود,یه کم هم روشون آتیش گذاشت...یعنی جدا دهنم باز مونده بود...آخه تا حالا یه نیمرو درست نکرده...خلاصه بعد یه ساعت سه تا کیک کمی سوخته,کمی هم آبکی آماده شد...به قول نجم اگه چشم بسته می‌خوردیم خوب بود,منم گفتم به نیت دارو بخورید,اینقدر که عماد بهش دعا خونده,حتما شفا میده!!یه تیکه کمی تا قسمتی سالم ترش رو هم گذاشتیم واسه نرگس جان و بدری...عماد دیگه واقعا تو خودش جا نمی شد...هم کاری رو که از مدتها قبل نقشه اش رو کشیده بود؛کرده بود,هم تنبیهش تموم شده بود.

حدود ظهر رسیدیم خونه...بدری رو با یه من عسل نمیشد خورد,اصلا توقع نداشت جاش بذارم...کلی مراسم منت کشی داشتیم...به خصوص که عماد هم کلی با آب و تاب جریانو تعریف کرد...دیگه رسما قرار شد دفعه بعد بدری خانم واسمون کیک درست کنن!!

نتیجه کاملا اخلاقی:بدون نرگس بهشتم واسم جهنمه!!!

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۸ آذر ۹۲
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟