۱۹ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

اهدا لقرة عینی!

کلمه الحب

کدمعة

علی خد من؟

کبسمة

علی شفاه من ؟

یدق القلب...

لمن؟

الرقابة فی دمنا

و کلمة الحب تنتحر

کل لیلة

و تولد کل صباح

املا ً

بو عینا....

لا توصفی 
الاشجار 
و الازهار
خذینی کفراشة
لساحة قلبک
سأری ربیع الحیاة
لا تغردی کالعصفور 
علی شباک خیالی
اذن الاحلام جمیلة
خذینی بدلا عن کلمة الحب
و کملی قصیدة حیاتک
لا ترسمی الامواج 
و توصفی عمق البحر 
عیونک اعمق من البحر
و الامواج کل یوم تولد من کلماتک
یقولون الحب نار، یُحرِق و لا یُحرَق،
حذارِ...
فی ضوءه رأیت اعظم ما خلق الله
اذا...
رماد الجسم اجمل هدیة
هل تقبلینها.....

اکتب بحبر رجولتی

لن اعتذرابدا

ولست نادمه

من اخطائی الثلاثه

احبک ،

اقبلک 

واموت لصوتک...

سلم الرساله للریح

هذا الجوال الغجری

هکذا حتی قطرات المطر

تلفظ کلمات حبی

والشمس تشرق بحنانی...

انت

القمر المنیر

الذی

یراقص زورق لحظاتک ،

تموجی ...

هذه هی وحدتی النیلیه

واحبها

عیناک

کعرافة محترفة

لیس لدی من مفر

اذا أغمض عینی

ستقرأ حروف کلماتی من وجناتی الملتهبة

آه من عینیک

تقتلنی

وهذا الظمأ القاتل یرتفع

حیناً بعد حین

صوتک،

یخلع أقنعتی

من وجه الکلمات

والکلمات أیها الإمبراطور

کسرب سنونو یرجع من المنفی

إهطلی صوتک

علی صحرائی...

نخرج لنتمشی

عیونک

شمس ذهبیه

تجعلنی احس بحراره حبک

افتح ازرار معطفی الشتوی

صوتک

یعصف بردا وثلجا

اصبحت عصفورة علی الاسلاک

ارجف بین الامرین

وارجع مصابة بزکام

نرگسم...معذرت میخوام که تا مدتی نمیتونی وارد مدیریت بشی...

شعر رو هم تقریبا کمی تا قسمتی دزدیدم!

هروقت جوابی براش نوشتی رمز جدید رو میگم!

احبک ،

اقبلک 

واموت لصوتک...

سلم الرساله للریح

هذا الجوال الغجری

هکذا حتی قطرات المطر

تلفظ کلمات حبی

والشمس تشرق بحنانی...

انت

القمر المنیر

الذی

یراقص زورق لحظاتک ،

تموجی ...

هذه هی وحدتی النیلیه

واحبها

عیناک

کعرافة محترفة

لیس لدی من مفر

اذا أغمض عینی

ستقرأ حروف کلماتی من وجناتی الملتهبة

آه من عینیک

تقتلنی

وهذا الظمأ القاتل یرتفع

حیناً بعد حین

صوتک،

یخلع أقنعتی

من وجه الکلمات

والکلمات أیها الإمبراطور

کسرب سنونو یرجع من المنفی

إهطلی صوتک

علی صحرائی...

نخرج لنتمشی

عیونک

شمس ذهبیه

تجعلنی احس بحراره حبک

افتح ازرار معطفی الشتوی

صوتک

یعصف بردا وثلجا

اصبحت عصفورة علی الاسلاک

ارجف بین الامرین

وارجع مصابة بزکام

نرگسم...معذرت میخوام که تا مدتی نمیتونی وارد مدیریت بشی...

شعر رو هم تقریبا کمی تا قسمتی دزدیدم!

هروقت جوابی براش نوشتی رمز جدید رو میگم!

  

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۳۱ فروردين ۹۳

ﻭ ﻫﻮ الّذﻯ ﻳﺮﺳﻞ ﺍﻟﺮﻳﺢ ﺑﺸﺮﺍ ﺑﻴﻦ ﻳﺪﻯ ﺭﺣﻤﺘﻪ

هفته پیش جمعه باد خیلی خوب و مناسب بود واسه بادبادک.نجم و عماد هم اصرار که بریم.ولی دلم نیومد تنهایی بدون نرگس بریم.به همین مناسبت اقدام به قرق کردن پشت بام نمودم!آخه ساختمون ما از همه ساختمونهای اطراف یه سر و گردن بالاتره و دیوار پشت بام رو هم موقع ساخت به خاطر ایمنی،بلند گرفتیم.در نتیجه اصلا مشرف نیست.اما خب جزء مشاعاته و همسایه ها هم حق دارن هر موقع خواستن استفاده کنن.ولی ما رفتیم بالا چفت در رو هم انداختیم تا کسی نیاد!و به همین سادگی عملیات فوق سری و پیچیده هوا کردن بادبادک رو بالاخره بعد 18 سال زندگی مشترک،به نرگس خانم یاد دادم.تو همین حین با خودم فکر کردم،کاش میشد یه کمی هم به فکر مناسب سازی شهری برای زندگی به شیوه اسلامی باشیم.یه جوری که رعایت حدود راحت تر باشه.و در عین حال خانمها هم بتونن از هوای باز استفاده کنن.شاید یکی از دلائلی که دخترهای نوجوون خیلی با حجاب میونه خوبی ندارن،این باشه که با رعایت حجاب از یه سری لذتهایی که حقیقتا حلاله،محروم میشن.مثلا ورزش تو فضای باز،واقعا نشاط آوره.دوچرخه،تنیس،حتی دویدن ساده.ولی کجا؟البته یکی دو تا پارک تعبیه شده برا خانمها،اما خیــــــــــــــــــلی کمه برای تهران به این بزرگی و در ضمن پول بلیطش هم انصافا برای همه مناسب نیست.

کاری که از دست من برمیاد اینه که تا میتونم فاطمه رو میبرم یه جای دنج تا بتونه راحت بازی کنه.یه پارکی هست تو یه شهرک مسکونی ارتشی،تو لویزان.یه جای خیلی خوب داره.اسکیت رو اونجا یادش دادم...خلاصه که ما شنیدیم تو اسرائیل تو اتوبوسشون هم بین قسمت مرد و زن پرده کشیدن!دیگه مسولین خودشون رسیدگی کنن!!

حالا که حرف از باد شد،اساسا باد بهاری رو خیلی دوست دارم،خوبه تا یادم نرفته ماجرای گردش رفتن چند روز پیش رو هم بنویسم.یادم نیست روز چندم تعطیلات بود که با اقوام خانوادگی رفتیم گردش.9 تا خانواده با 19 تا بچه که بزرگشون عماد من بود.نجمم که جای خالیش باهامون بود.اول رفتیم میدون آزادی.خیلی وقت بود که به عماد قول داده بودم که ان شاالله میبرمت،ولی نشده بود که بشه.تا اون روز که قرار شد بریم.یادش به خیر،چند سالی ما شهرکی در همون حوالی ساکن بودیم و اصولا شب قبل 22 بهمن پدربزگ و مادربزرگم میامدن منزلمون تا راحت تر بتونن برن راهپیمایی.پسر عمه ام،علی اکبر خدابیامرز هم هر وقت برج آزادی رو توی تلویزیون میدید،میگفت خونه دایی محسنه!

دور میدون یه پارکینگ بود.مصیبت دقیقا از لحظه ای که از ماشین پیاده شدیم اتفاق افتاد.همین که بچه ها پیاده شدن هر کدومشون از یه طرفی دویدن و به یه سمتی رفتن!دقیقا عین دونه های تسبیح که رو ی سرامیک پاره شه،اونجوری پخش و پلا شدن!تا آخر هم همین بساطو داشتیم باهاشون.بیشتر وقتمون به دنبال بچه ها و جمع کردنشون گذشت.از همه با مزه تر داماد خاله ام بودن که همیشه و همه جا با عبا و عمامه میرن.فیلمی بود دویدنشون دنبال بچه ها تو اون باد با اون لباس!

تو محوطه میدون یکی از بچه ها کشف کرد که اگه دقیقا زیر برج روی قسمت به خصوصی که سنگفرشش پرداخت شده است،بایسته،سرعت باد چند برابر میشه و با باد میتونه حرکت کنه و با زبون فضایی مخصوص خودش این کشفشو با بقیه بچه ها به اشتراک گذاشت.ظرف چند دقیقه عین 19 تاشون دنبال هم ریسه شده بودن که باد هلشون بده!!

من قبلا چند بالای برج رفته بودم،ولی راستش اصلا یادم نمیاد که چه شکلی بود!این بار اول میبایست از یه موزه ایرانشناسی بازدید میکردیم.یعنی انتهای اتوبان هنر مفهومی بود این موزه!بعد از اون از طریق آسانسور رفتیم بالا.به مناسبت تعطیلات تا روی بام میشد بریم.هنوز همگی نرسیده بودیم بالا که دیدم چقدر موشک تو آسمونه!میخواستم عماد رو صدا بزنم ببینه که دیدم منبعش خودشه!با پسر داییم داشتن تند و تند موشک میساختن میدادن دست بچه ها!با هم از قبل هماهنگ کرده بودن.عماد خط کش آورده بود و حسین هم یه دسته از کاغذای مخصوصش رو!فکر کنم 70 -80 تایی بود موشکاشون!از بالا که پایینو نگاه کردیم خیلی جالب بود:همه داشتن بالا رو تماشا میکردن که اینهمه مشک یهویی از کجا داره میاد...

بعد از بازدید از برج قرار شد بریم دریاچه چیتگر.به هر حال اینهمه زحمت کشیدن بعضیا محض رضای خدا و نه خدایی نکرده اتنخابات ها!یه دریاچه مصنوعی ساختن،نباید تا زنده ایم بریم ببینیم؟اونجا هم باد غوغا میکرد.اول یه جا نشستیم تا غذا بخوریم.ولی مگه میشد؟اینقدر باد شدید بود که اصلا نمیشد اجاقو روشن کنیم!دست آخر چند نفری دورش حلقه زدیم و روشن کردیم.اما به محض اینکه یه قابلمه داغ میشد،باید خورده میشد و الا یخ میکرد از بس باد زیاد بود.یه نفر هم که اشاره نمیکنم خودم بودم،موقع برداشتن قاشق،اشتباها یه دسته چنگال برداشته بود!

بعد از غذا هم رفتیم لب آب.البته باز هم به همون شیوه که هرکی از یه طرف دنبال یه بچه بود.اینجا دیگه رسما فیلمی شده بودیم واسه همه!تو همین حین یه هلیکوپتر درست از بالای سر ما رد شد و عدل عینک منو از رو صورتم پرت کرد وسط آب!اولش چند باری عماد گفت حالا چجوری برگردیم خونه؟ولی من اصلا حواسم نبود که منظورش چیه.وقتی اومدیم سوار ماشین بشیم،یادم افتاد که بدون عینک تقریبا نابینام!!از طرفی آقا مجید و خواهرم که میخواستن برن کرج،زودتر رفته بودن و بقیه هم که مسیرشون اصلا ربطی به ما نداشت.البته خیلی اصرار کردن که ما رو برسونن ولی قبول نکردیم.با خودم گفتم شاید این وضعیت اضطراری سبب خیر بشه که نرگس خانم بالاخره از گواهینامه اشون استفاده کنن!ولی از اونجایی که مرغ ایشون کلا معلول بوده از ابتدای تولد و اساسا پا نداره،هر چی من و بچه ها اصرار و خواهش و تمنا کردیم،قبول نکرد که نکرد!مسیر هم جدا راحت بودا!اتوبان همت رو میبایست صاف میامدیم تا امام علی(ع)!ترافیک هم اصلا نبود.تازه به قول عماد میتونست از لاین احتیاط بیاد.(به این حاشیه اتوبان که به صورت اریب رنگ کردن میگه لاین احتیاط!!)هیچی دیگه نرگس جان و بچه ها محض احتیاط موندن تو ماشین و من با تاکسی رفتم خونه و عینک برداشتم و دوباره برگشتم!

 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۹ فروردين ۹۳

فاطمه ای که نمیشناسمش!

بیخوابم...نه بهتره بگم کلا بیدارم...از دیشب تا الان فقط یه جمله تو سرم دور میزنه:بابا من مثه مامان نیستم....چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اولش فقط خنده ام گرفت از حرفش...از دقتش...از فهمش...ولی کم کم ترسناک شد برام...یعنی من اینقدر بدم؟تا این حد نچسبم که یه بچه هفت ساله هم میفهمه؟؟؟؟

خیلی گیجم.فکرا و حرفای تو سرم واسه خودشون دارن شلوغ بازی در میارن,یکی هم نیست یه سر و سامونی بهشون بده.مبصر لازم داره تازگیا این سرم.

شایدم چون زیادی به نرگس پیله کردم تازگیا اینو گفته.همین که فارسی باهام حرف بزنه جواب نمیدم.یعنی به نرگس برخورده,من نفهمیدم,این فسقل فهمیده؟نه،محاله!نرگس خودش عشق کتاب و درسه!خودش دوست داشت بره.منم اجازه دادم.خب سه سال زحمت کشیده.حیفه واسه خاطر سه واحد پایان نامه مدرکشو نگیره.تازه تقصیر خودشه.اگه زودتر طرحشو داده بود,به این قانون جدید برخورد نمیکرد که مجبور شه عربی بنویسه.تازه همین عربی حرف زدنشم کلی حسن مثبت داره.همه اش میخندیم...

مگه همین دو سال پیش خودش نخواست زبانشو تقویت کنه؟مدام دست و پا شکسته انگلیسی صحبت میکرد...نه,نرگس این درسشم تموم شه میره سراغ یه چیز دیگه.تعطیل بردار نیست.از هر چیزی شکایت کنه از کتاب و درس نمیکنه.مشکل جای دیگه است.

شاید ایراد از منه.شاید دارم زیادی رو درس خوندن بچه ها تاکید میکنم.ولی آخه نمیشه که بچه درس نخونه.حالا اگه یه بچه ای واقعا نکشه یا علاقه نداشته باشه,یه چیزی.ولی اینا با این هوش و استعدادشون,درس نخونن چیکار کنن؟تازه من که به نمره اشون اهمیت ندادم و نمیدم.همیشه هم گفتم که به خاطر هوش و استعدادی که خدا بهشون داده،وظیفه دارن نهایت تلاششونو بکنن.حالا شاید تا حالا خیلی نمره کم نگرفته باشن،ولی هیچ وقت هم بابت شاگرد اول شدن عماد یا نجم بهشون جایزه ندادم.محاله فاطمه با این فهمش نگرفته باشه منظورمو.

پس مشکل چیه؟یعنی چون بلد بوده و حوصله اش سر کلاس سر رفته این حرفا رو میزنه؟عماد با این همه شیطنتش یه بار از این حرفا نزد.یا اینکه حقیقتا علاقه نداره؟ولی خوب یاد میگیره هر چیزی رو.اصلا به چی علاقه داره؟بازی؟فقط فکری.کاردستی؟....چرا لجبازی میکنی؟خب واقعا گلدوزیاش نسبت به سنش فوق العاده است.اصلا دقت کردی به انگشتاش؟خیلی نرمن.راحت میتونن تقلید کنن هر حرکتی رو....چه میدونم...

عجالتا که تا اینجا بازی رو دو هیچ واگذار کردم.امروز سحر که برا نماز پا شدم،به کوچکترین صدایی که از راه رفتنم شنید،پرید از جاش.به دو رفت سر کتاب و دفترش.تا ساعت 6 کتاب بنویسیمشو کامل کرد.بعدشم که یه جزوه دیدم دستشه.صداش کردم که نمازش دیر نشه.تا بره وضو بگیره،دیدم جزوه ای بوده که انگار اول سال بهش داده بودن.گزارش آزمایشگاه و خلاصه کتاب کتابخونه و یه قسمت هم داستانهای کرامت.بیشترش خالی بود.ولی خیلی بامزه واسه گزارش آزمایشگاه،برداشته بود نقاشیشو کشیده بود.تا اونجایی هم که تونسته بود به زبون خودش نوشته بود.بعد نمازش ازش پرسیدم این چیه؟گفت دفتر کار در کلاسمونه!گفتم پس چرا تا حالا من ندیدمش؟گفت آخه یه کم خجالتیه!روش نمیشد بیاد پیشتون!

قرار بوده هر کاری که تو کلاس انجام میدن رو هر شب بیاد برامون توضیح بده،ما هم توضیحاتشو وارد این دفتر کنیم.یا گاهی که خانمشون قصه تعریف میکنه،بیاد برامون بگه،ما هم خلاصه اشو بنویسیم.در واقع دفتر مشق ما بوده!اما نگفته بود بهمون.بعدشم خودش نشست به صورت اعجاب انگیزی ظرف نیم ساعت تکمیلش کرد!اکثرشم با نقاشی.خلاصه داستانها رو هم حتی!بهش گفتم مگه یادته داستانهارو؟گفت:مگه خانممون یادشه؟اصن نمیخونه!فقط میخواد ببینه کامله یا نه!دست آخرم موقعی که گذاشتمش مدرسه بهم گفت:بابا من مشقامو نوشتم که خانممون یاد بگیره نباید زود قضاوت کنه!ولی راستکی راستکی دیگه نمیرم مدرسه ها!

امشب آسمون چقدر قشنگه!سرمه ای با تیکه های ابر پاره پاره نقره ای و یه ماه گرد و سفید.خدایا ته ته ته این آسمونت چی داری که ازمون قایمش کردی؟اصلا ته داره این آسمونت؟

و ما أنا یا ربِّ و ما خَطَری هَبنی بِفَضلِکَ و تَصدَّق علیَّ بِعَوِکَ

و مگر من چیستم ای خدا و چقدر وزن وجودی من است و چه جایی از پهنه بیکران عفو تو را اشغال میکنم؟

پس به کرامتت بگذر و از دریچه عفوت به این خطاکار بنگر.

 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۷ فروردين ۹۳

مرده و حرفش!!

هنگ کردن مغز تنها واژه ای که تمام و کمال در این لحظات میتونه وصف حال من باشه!یه لطیفیه قدیمی هست که میگه زن و شوهری یه شب میرسن خونه،میبینن برق نیست و بایستی 25 طبقه رو تو تاریکی از پله ها برن بالا؟و برای اینکه حوصله اشون سر نره،قرار میشه برای هم لطیفه بگن؟دست آخر وقتی که میرسن پشت در،آخرین لطیفه رو شوهره تعریف میکنه و میگه:غم انگیزترین لطیفه دنیا رو شنیدی؟اینکه کلید رو تو ماشین جا گذاشتیم!!

حالا شده حکایت من!بعد 10-11 سال سر و کله زدن با عماد و شیطنتاش،درست تو روزهایی که،بزنم به هرچی در و تخته است،فکر میکردم داره اوضاع بهتر میشه و عماد سر به راه تر شده،از مدرسه فاطمه خانم باهام تماس گرفتن که برای سرکشی به امور دخترم یه سری بهشون بزنم!

لازمه بگم تو این چند ماهه هفته ای دو شب حداقل به تکالیف بدری جان رسیدگی میکردم،اما از اونجایی که از اول قرار شد کتاب بنویسیم و ریاضی اشون تو مدرسه باشه،هیچ وقت سراغ این دو تا کتاب رو نمیگرفتم.نرگس جان هم که زحمت میکشیدن هر روز دیکته میگفتن و سؤال ریاضی هم طرح میکردن.یکی دو باری هم که جلسه اولیا مربیان بود،چون مدرسه طرح نشاطه و مرد راه نمیدن،نرگس جان زحمت کشیدن رفتن.

امروزم که زنگ زدن و ازم خواستن برم مدرسه،اولین سؤالم این بود که چرا من؟مگه ورورد آقایون ممنوع نیست؟رسیدم یه چند دقیقه ای پشت در نگهم داشتن.بعد درست عین کسایی که قراره با یه زندانی ملاقات خصوصی انجام بده و باید یه سری مراحل قانونی رو اولش انجام بده،یه چند تا برگه رو که مهلت خوندنشونم نداشتم،امضا کردم و بعدش مستقیم بردنم دفتر خانم مدیر!تا اینجا هیچ تصور خاصی نداشتم و به هیچ عنوان حتی حدسم نمیزدم که بخوان از بدری جان شکایت کنن.

ولی حقیقت داشت.فاطمه خانم و معلمش و خانم مدیر توی دفتر بودن.مهلت سلام کردن ندادن بهم.معلمشون با چنان حرارتی شروع کردن از حواس پرتی و بی دقتی و بازیگوشی و...فاطمه جان شکایت کردن که انگار دارن راجع به یه نوجوون بزهکار حرف میزنن!شاید باورتون نشه ولی حتی بهم تعارف نکردن که روی صندلی بشینم!

همینطور که ایشون داشتن به من و کل خانواده ام بد و بیراه میگفتن که چه پدر بی لیاقتی هستم و...به فاطمه نگاه میکردم.اونم فقط گوش میداد!حتی بغض هم نکرده بود!یعنی این همون بدریه منه که تا بهش بگی احتمالا خدا بالای چشمای قشنگتون یه جفت ابروی زیبا هم آفریده،میزنه زیر گریه؟بعد حالا بی خیال ایستاده داره به شکایتای معلمش گوش میکنه و حتی اعتراض هم نمیکنه؟از اینا گذشته کی و کجا اینهمه بی دقتی کرده که من ندیدم؟کدوم تکلیفشو انجام نداده که نفهمیدم؟

بالاخره خانم معلمشون بعد چند دقیقه،حرفاشون تموم شد و ساکت شدن.داشتم با خودم حساب کتاب میکردم ببینم از کجا شروع کنم که خود فاطمه خانم اجازه گرفت که میشه یه چیزی بگم؟بعدش با همون لهجه مخصوص کشدارش شروع کرد برام توضیح بده:بابا!مگه من قبلش بلد نبودم کتاب بخونم؟مگه براتون رو تخته وایت برد نمینوشتم؟بابا مگه شما همش برام معما نمیگین منم همشو حل میکنم زود؟خب کتاب بنویسیممون همه صفحه هاش پاره شدن از هم.بعدش ریاضیمونم واسه نی نی کوچولو هاست سؤالاش.حوصله آدم سر میره هی تکراری تکراری.بعدا من که هر روز مامان دیکته میگن بهم،دیگه دستمم درد میگرفت هی بخوام تو مدرسه هم مشق بنویسم همش.بعدا خانوم برا شما هی نامه مینوشت تو کتاب بنویسیم که شما به من بگین تو خونه تمومش کنم،منم دلم نخواس که شما رو ناراحت کنم،واسه همین نشونتون ندادم!بعدا چون که نمیخواستم خانوم تو دفتر مشق برا شما بنویسه،دقتر مشقمو یواشکی تو خونه جا میذاشتم.............

یعنی رسما این دختر خانم 7 ساله من و مادرش و معلمشو خیلی حساب شده و دقیق با خونسردی کامل گذاشته سر کار و عین خیالش هم نیست!!!البته معلمش هم خیلی زود جوش آورده بود.چون وقتی دقت کردم دیدم تا اواخر اسفند تقریبا کجدار و مریز مینوشته،اما بعد از تعطیلات دیگه دلش نخواسته!

حالا این که چیزی نبود.با یه مذاکره ساده حل شد مشکل مدرسه و قرار شد دفتر مشقشو فردا ببره مدرسه و یه کمی هم این یه ماه باقی مونده رو خانموشون کوتاه بیاد.مشکل اصلی الان اتفاق افتاد.بعد نماز بهش گفتم بیاد پیشم با هم یه کم حرفای پدر دختری بزنیم.اول که ایشون طبق معمول یه عالمه سؤال علمی داشتن:بابا سرعت چکیدن مایع دستشویی از تو قوطیش چنده؟بابا هواپیماها که تو آسمونن،چطوری شبا جلوشونو میبینن؟بابا چرا همه کتاب قرمزاتونو پیش هم نذاشتین؟بابا....

بعد یه ساعت که بالاخره رضایت داد بریم سر اصل مطلب،قبل اینکه چیزی بخوام بگم دقیقا این جمله رو گفت:بابا ببین من مثه مامان نیستم.من نمیرم یه شوهر با سواد مثه شما پیدا کنم که همش بهم بگه درستو بخون!من دوست دارم کتاب بخونم ولی اصلا حوصله درس رو ندارم!هر چی هم که لازم باشه یاد بگیرم شما و مامان یادم میدین دیگه.من نه دانشگاه دلم میخواد برم نه حوزه!حالا هم دیگه اشکام یواشی دلشون میخواد بریزن.اگه نمیخواید گریه کنم بذارید برم بیرون!!

هیچی دیگه دختر خانم گل ما خیلی شیک و تر و تمیز تصمیم گرفته ترک تحصیل کنه.

اما همین الان که دارم مینویسم یاد حرفا و گله های چن ماه پیشم از آموزش و پرورش افتادم...یعنی به نظرم اتفاق امروز خیلی هم ربطی به فاطمه جان نداشته باشه...بالاخره من یه حرفایی زدم که یا باید پسشون بگیرم و یا پاشون بایستم!

جدی جدی خدا شوخی سرش نمیشه ها!الکی نیست.حرف بزنی باید ثابتش کنی!

 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۶ فروردين ۹۳

مادران...فرشته هایی که خداوند بهشت را فرش زیر پایشان آفرید...

امروز سحر رفتم ترمینال تا پدر و مادرم رو ببرم منزلشون.از سفر کربلا برمیگشتن...از بهشت...قبل اینکه بخوام چمدونشون رو از قسمت بار بردارم،پدرم ازم خواستن برم کمک خانم مسنی که مشکل پا درد داشتن تا ایشون بتونن از اتوبوس پیاده بشن.ایشون ظاهرا به دلیل دیسک کمر و فشاری که به نخاعشون وارد شده بود،توان حرکت نداشتن و برای حرکت از ویلچر استفاده میکردن.تا اینجا به نظر همه چی عادی بود...اما مسأله این بود که ایشون به تنهایی رفته بودن سفر!!اونم کربلا و باز عجیب تر این که به صورت زمینی نه با هواپیما لااقل و باز از این شگفت انگیز تر اینکه سفر اولشون نبود و به قول خودشون اینقدر رفته بودن این مسیر رو که جاده اشو عین کف دست میشناختن!!!!

و البته نکته تآسف بارش این بود که کسی نیومده بود به استقبالشون.توی راه که میرسوندیموشون،البته خیلی اصرار کردیم تا قبول کردن با ما بیان و الا که میخواستن با آژانس برن،سفره دلشونو باز کردن و از بی مهری و بی وفایی بچه هاشون گفتن.که سالهاست برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفتن و دیگه برنگشتن...

قصه پرغصه ای بود حکایت پرفراز و نشیب زندگی اشون...اما دیدن ایشون و پشتکارشون برای رفتن به این سفر رویایی منو عجیب دلتنگ مادر بزرگم،مادر مادرم،کرد...زنی به غایت مهربان و با محبت...تا حدی که من فکر میکنم واژه مهربان شاهد مثال و مصداقی برای بیان عطوفت ایشونه...یادمه به محض این که اسم امام حسین(ع) رو میشنیدن و یا حتی اسم حسین رو،بی اختیار اشکشون جاری میشد...تا اونجایی که من از ایشون یادمه،همیشه بیمار بودن...بیماریهای مختلفی داشتن ولی من حدودا 5-6 ساله بودم که تصادف هم کردن و به علت پوکی استخوان ناشی از رماتیسم،این تصادف باعث شکستگی پا و در نهایت از کار افتادگیشون شد.به حدی که همیشه برای راه رفتن نیاز به عصا داشتن و تا آخر عمر کوتاهشونم همینطور باقی موندن...اما با وجود همه مشکلاتی که برای راه رفتن داشتن و محدودیتهاشون،آرزوی قلبی زیارت تا آخرین لحظه باهاشون بود.متاسفانه وسع مالی پدربزرگم و همینطور امکانات سفر در اون زمان طوری نبود که پدربزرگم حتی بتونن ایشونو به مشهد ببرن...هرچند که مطمئنم این آرزوی زیارت حتما ازشون قبول شده و چه بسا قبول شده تر از زیارتهایی که من رفتم و هیچ ارزشی برام نداشته و تنها بارم رو سنگین تر کرده،ولی خیلی دلم میخواست میتونستم شده یه بار مادربزرگم رو به زیارت حضرت معصومه(س) میبردم...

ایشون دهه محرم خیلی دوست داشتن که ما نوه ها همه بریم خونه اشون،تا ایشون بتونن ما رو به تماشای دسته ببرن...میگفتن کربلا که نمیتونیم بریم،خدا همین عزاداریهارو ازمون قبول کنه...از قلب پاکشون همین قدر بگم که یه بار که دایی ام مجروح شده بود،از چند روز قبل ایشون گریه میکردن.البته پنهانی و وقتی هم کسی متوجه میشد و علتش رو سؤال میکرد،بهونه ای میاوردن و علت واقعی رو نمیگفتن.بعد که خبر مجروح شدن داییم رو دادن،پدربزرگم و دایی کوچکترم رفتن تبریز تا ایشون رو به تهران بیارن.پدربزرگم که با بدنی سر تا پا باندپیچی شده مواجه شده بودن،از پرستارها میپرسند که اصلا زنده میمونه تا تهران؟که پرستارها توضیح میدن همون معجزه ای که پسر شهیدتون رو بعد از دو  روز که از شهادتش گذشته بود دوباره زنده کرد،همون معجزه تا رسیدن به مقصد با پسرتون خواهد بود.و اون معجزه دعای مادربزرگم بود که در همون لحظه اصابت گلوله خمپاره جلوی پای داییم اونو حس کرده بود.این مطلبو داییم هم وقتی به هوش اومد تایید کرد...

از مهربونیشون همین بس که مادرم که خودشون دریای بیکران محبتن برای همه،در جواب هر کسی که از سرچشمه این عطوفت سؤال میکنه فقط میگن:مادرم...مادرم...

شادی روحشون لطفا فاتحه ای قراءت فرمایید.ممنون

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۴ فروردين ۹۳

مهمانی با اعمال شاقه!!

از دیشب تا الان حالم خیلی خیلی گرفته است.از دست خودم.چند روز پیش گفتم نجم بلد نیست نه بگه؟حق داره!چون من یادش ندادم.چون اساسا من خودمم بلد نیستم!بلد نیستم قاطع بگم:آقا جان من این همه واسه بچه هام زحمت نکشیدم که یه شبه همه اشو به باد بدم!اینقدر که من از دیشب تا الان بد و بیراه نثار خودم کردم و فحش دادم،مردم ایران تو این 35 سال مرگ بر آمریکا نگفتن!

ماجرا یه مهمانی ساده بود!من اهل رفت و آمد هستم،منتها بیشتر با فامیل.دوست هم تا مطمئن نشم از اعتقاداتش،خانوادگی رفت و آمد نمیکنم باهاش.به همین دلیل تا الان دعوت هیچ کدوم از همکارا و اساتید رو قبول نکرده بودم.به هیچ مناسبتی.به میزان ایمانشون کاری ندارم.به خاطر ظاهرشون.ادعا نمیکنم خودم خیلی صل علام(درست نوشتم؟)ولی دارم همه تلاشمو میکنم که برای بچه هام مشکلی پیش نیاد.حتی گاهی بعضی از جشن ازدواجهای اقوام رو هم نرفتیم،چون میدونستم که مطابق شئونات نیست.

در مورد همکارا هم البته من چیزی درباره زندگی خصوصی اشون نمیدونستم،ولی به هر حال از روی ظواهر میشد که حدس بزنم احتمالا مهمانی اشون چه مدلی باشه.به همین دلیل هیچ وقت،هیچ کدوم از دعوت هاشونو قبول نکرده بودم.اما این بار نتونستم نه بگم.یعنی اولش بهانه آوردم،ولی ایشون،که یکی از اساتید سابق خودم بودن،گفتن:بگو آدم حسابت نمیکنم!بعدشم کلی قسم و آیه که منم مسلمونم!دست آخرم گفتن که اصلا میخوایم پسراتو ببینیم.مگه نمیگی پسر بزرگ داری؟نکنه دروغ میگی؟

آقای دکتر..به مناسبت برگشتن برادر خانمش از لندن،مهمانی گرفته بودن و همه همکارا رو هم دعوت کرده بودن.این حرفایی که زدن خیلی منو تو منگنه گذاشت.فکر نمیکردم تا این حد بهشون بر خورده باشه قبول نکردن دعوتشون.به هر حال حق استادی و احترام و...تازه دیده بودم نماز اول وقتشونو تو اتاق خودشون.این شد که قرار شد بریم.بعد نماز مغرب و عشا راه افتادیم.متأسفانه اصلا هم به ترافیک بر نخوردیم!ماشین رو هم اشتباها تو کوچه پارک کردیم.وقتی رفتیم تو دیدیم باید تا جلوی عمارت تاکسی بگیریم!

البته حدس میزدم احتمال قریب به یقین مهمانی مختلط باشه و چن تایی هم خانم کم حجاب و بد حجاب پیدا بشن.به همین دلیل قبلش با عماد و نجم صحبت کردم.ولی به غیر از خانم آقای دکتر که حالا میشد گفت یه روسری هم سرشون بود و مادر این خانم که چادر گلدار رنگی سر کرده بودن،بقیه خانما اصلا حجاب نداشتن!مطلقا!حالا تصور کنین نرگس جان با چادر لبنانی و نقاب!همه بلا استثنا فکر کردن عربه!بعد خانمی که پذیرایی میکرد،هی میخواست به زبون اشاره به نرگس جان حالی کنه که چادرت رو دربیار بده من ببرم برات آویزون کنم.

بدتر از همه قانونشون برای نشستن بود!سالن بزرگ ال مانندی داشتن که به دو قسمت تقسیم کرده بودن:بزرگترا و جوونا!بچه که به غیر از عماد و فاطمه نبود.بقیه همسنای نجم و بزرگتر بودن.خیلی جدی نذاشتن که عماد و نجم پیش ما بشینن و بردنشون اون طرف که دیگه اصلا تو دید نبودن.فاطمه هم اولش میخواست بره پیششون،دستشو کشیدم و بعد گذاشتمش رو زانوم در گوشش گفتم:دوست نداری بغل بابا باشی؟دیگه تا آخر تو بغلم بود.خدا رو شکر!

تازه دیشب بود که تونستم یه کمی از احساسات پاک خوکچه های آزمایشگاهی رو درک کنم!یعنی همه زوم کرده بودن رو ما.بعد کلی قسم و آیه که باور کردن نرگس جان ایرانیه و بلده فارسی صحبت کنه!شروع کردن از زندگی مون سوال کردن..از تمام جزئیاتش!من موندنم اونوقتی که خدا خجالت و شرم و حیا رو قسمت میکرد،اینا تو صف چی بودن؟احتمالا زبون!آخه یکی نیست بگه به شما چه مربوط که....................................دادم درمیاد وقتی دوباره یاد سوالاشون میفتم!

این وسط با هر صدای خنده ای هم که از اون قسمت میومد،جای قلب و کلیه و معده و کبدم عوض میشد!الانم دقیقا نمیدونم کدومشون کجان!به خصوص دختر این آقای دکتر که انگار نبود از اول و بعد ما اومد،قبل اینکه بره تو قسمت جوونا!اومد این طرف به دونه دونه مهمونا خوش آمد گفت.من به جای باباش دوست داشتم محو بشم!لباس تنش بودا ولی انگار نبود!

همینه که میگم بلد نیستم نه بگم.باید همونجا بلند میشدم و میگفتم بهشون که مسلمونی پیشکشت،چیزی از طرز زندگی انسانی بلدی؟یه چیزی که از حیوانات متمایزت کنه؟ولی نگفتم.هیچی نگفتم.عین سریش چسبیده بودم به صندلی!

شام سلف سرویس بود.به قول عماد جان از اونایی که سوت شروع میزنن و بعد حمله به سمت میز!اینقدر بدم میاد از این مدل پذیرایی.مگه مهمون غذا نخوده است؟زقوم جهنم به نظرم خوردنش از این غذا راحت تر باشه!آدم کوفت بخوره،نره عین گداها تو صف چلو گوشت بایسته که مسول مربوطه براش به مقداری که صاحب خونه از قبل تعیین کرده گوشت بریزه!من که خودم فقط میخواستم سالاد بردارم،اونم محض احترام،که دیدم نرگس و بچه ها هم فقط سالاد میخوان.

بعد آدم یادش میفته ائمه مهربونمون براشون مهمون میومده،خودشون آب میاوردن براش،غذا رو قشنگ با احترام جلوی مهمون میذاشتن...آدم حسودیش میشه...خب خدا مگه ما دل نداریم؟چی میشه ما هم یه بار میرفتیم مهمون امام رضا(ع) میشدیم.بعد ایشون بعد شام تعارف میکردن که شب بمونیم خونه اشون.بعد برامون رخت خواب خودشون رو پهن میکردن.بعد ما تو دلمون قند آب میشد که مثلا ما چقدر خوبیم.بعد امام از اون اتاق میگفتن:فلانی یه وقت مغرور نشی!این به خاطر ادب منه و الا خودت که بهتر میدونی...

اومدیم بیرون دیدم کلش 2 ساعت و 45 دقیقه طول کشیده.ولی برا من که قد یه سال گذشت...فقط دل خوشیم به خواهشیه که نجم و عماد تو ماشین ازم کردن:بابا ما رو دیگه خونه دوستاتون نبرید لطفا!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۱ فروردين ۹۳

بفرمایید نماز با طعم چایی شیرین!!

دیروز تو وبلاگ زیبا و دلنشینه در مسیر روشنایی مطلب خیلی جالبی دیدم.خاطره ای که امشب میخوام بگم مربوط به اون مطلب میشه.

تا اونجایی که من از روش تربیت دینی متوجه شدم،با اینکه دخترا در 9 سالگی و پسرها هم 13-14 سالگی به سن تکلیف میرسند و نماز براشون واجب میشه،اما پدر مادر وظیفه دارند از 7 سالگی بچه هاشونو به خوندن نماز وادار کنند،البته به لطایف الحیل،تا به این مهم عادت کنند.این فرصت 4-5 ساله به نظرم برای نماز خون شدن پسرها کافیه،ولی دخترها شاید یه کم دقت زیادتری لازم داشته باشن.

بدری خانم ما هم تابستون نمازشو به طور کامل یاد گرفت و تقریبا از اول مهر که مدرسه میره،نماز میخونه.البته اولش روزی فقط یه دو رکعتی.اونم صبحها.خوبیشم به این بود که برای مدرسه ناچار بود بیدار شه،دیگه توفیق اجباری نمازشم میتونست سر وقت بخونه.و البته روزهای تعطیل به هیچ وجه نمیتونستم بیدارش کنم.یکی از ویژیگیهای منحصر به فردش خوش خوابیشه برعکس همه ما!

اما روزایی هم که برای نماز صبح بیدار نمیشد،ظهر بهش میگفتم قضاشو بخونه.کم کم هم بقیه نمازها رو اضافه کردم.با این حال همچنان برای نماز صبح و بیدار شدنش از خواب مشکل داشت.دلم خیلی شور این بیست روز تعطیلی رو میزد.میخواستم هرطور شده راهی برای بیدار کردنش و یا در واقع جدا کردنش از رخت خواب پیدا کنم.چون بیشتر از اون که خواب باشه خودشو به خواب میزنه!

یکی دیگه  از تفاوتای ساختاری فاطمه جان با ما،مزاجشه که خیلی شیرین پسنده و چایی شیرین دوست داره اونم به شیوه عربها که نصف لیوانشو شکر بریزیم براش و اونم نیم ساعت بشینه هم بزنه!به قول خودش صدای قاشق چایی خوری که به شیشه لیوان میخوره رو خیلی دوست داره!

منم روز اول تعطیلیشو به این شیوه شروع کردم:قبل اذون چایی درست کردم و بعدش با نرگس و عماد نشستیم به چایی هم زدن،یه جوری که فاطمه خانم صدامونو بشنوه!به طرفة العینی سر میز حاضر شد!کلی هم ذوق کرد که ما هم به افتخارش داریم چایی شیرین میخوریم!بعدشم که دیگه سر حال شد و نمازشم خوند.

تا آخر تعطیلات هر روز برنامه همین بود.حالا هم که به برکت مدرسه،قبل آفتاب زدن بیداره.امید خدا تابستون هم همین روشو پیاده میکنیم.یک ماهشم که ماه رمضونه و به عشق سحری خوردن ان شالله بیدار میشه.نا گفته نماند که چایی ما شیرین نبودا!فقط همش میزدیم که بدری از صداش کیف کنه!

یه ماجرایی رو هم از نماز خوندن نجم بگم خالی از لطف نیست.نجم الدین با وجود همه مظلومی و حرف گوش کنی اش،ولی برای نماز خیلی کسل بود و تا اونجایی که میتونست به آخر وقت موکولش میکرد.به خصوص اگه مشغول یه کاری بود،دیگه خیلی سخت بود بلند کردنش واسه نماز.

یه بار حدودا 12 ساله بود و رفته بودیم پارک.دقیقا اوج بازیمون بود که اذان مغرب رو گفتند.همون موقع بازی رو تموم کردم که برم برا نماز.نجم خیلی پکر شد و  اصرار کرد که وقتی رفتیم خونه نماز بخونیم.الان بازی کنیم.ولی من قبول نکردم.بعد یهو پرسید شما الان بازی رو بیشتر دوست داری یا نماز خوندنو؟

راستش اولش میخواستم واسش برم بالا منبر و کلی سخنرانی درباره فواید نماز اول وقت و اینا تحویلش بدم.ولی پشیمون شدم.راستشو بهش گفتم:بازی!فوری گفت:خب پس چرا میرید؟منم گفتم به یه دلیل:چون بندگی کردن دل بخواهی نیست!قانون داره!

باور نمیکردم تا این حد حرفم اثر داشته باشه.بعد نماز ازم پرسید:بابا شما سر نماز فقط به خدا فکر میکنید؟حواستون پرت نمیشه؟بازم راستشو گفتم:چرا،حواسم پرت میشه.

فکرشم نمیکردم این حرفای عارفانه درباره نماز و راز و نیایش با خدا چه اثر بدی ممکنه داشته باشه واسه بچه ها.چرا باید بیخودی به بچه ها حرفایی بزنیم که از بندگی نا امیدشون کنیم؟وقتی ما خودمون نمازامون دست و پا شکسته است،چرا باید نمازای عارفانه نخوندمونو به رخ بچه ها بکشیم؟

أللهُمَّ إنّی کلَّما قُلتُ قَد تَهَیَّاتُ و تَعَبَّاتُ و قُمتُ لّلصَّلوةِ بینَ یَدَیکَ و ناجَیتُکَ ألقَیتَ عَلیَّ نُعاساً

این چهسری است خدای من که هر گاه مهیای نماز میشوم،و خود را آماده راز و نیاز میکنم و در پیشگاه تو می ایستم،ناگهان خستگی روی می آورد و کسالت چهره نشان میدهد؟

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۹ فروردين ۹۳

برایت سنگ تمام گذاشتیم...

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید

      ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود ؟

            زنده را تا زنده است قدرش بدان

                ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود ؟

 مراسم چهلم هم به همان شلوغی خاکسپاری بود...هنوز تازه بود داغش بر دل شاگردانش...این شعر را هم یکی از شاگرادی قدیمش که با پسرش آمده بود برایش خواند:

ای معلم،ای خوب
تو ندانی که چقدر روزها
بود اندیشه ی من
لحظه ای دیدن تو
شاید
تو نباشی هرگز
فکر این،دانش آموخته ی خسته ی خود
اما
هر زمان هستی و می مانی در خاطره ام
تا ابد
تا زمانیکه بود خار اندر بر گل
تو بدان این را تنها تو بدان
نبود در عمرم ز تو،ای خوب صمیمی بهتر
ای معلم نرود از یادم همه خوبیهایت
تو به من آموختی که بگیرم از غم
جذر و منها بکنم از دل خود
همه تشویش و غم و اندوهم
و توان بنشانم بر سر احسانم
ای معلم نروی از یادم 
تا که جان در تن و در دیده ی من نوری هست
 
  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۹ فروردين ۹۳

بازگشت غرور آمیز!!!نجم الدین به خانه...

ابتدا ازتون خواهش میکنم به آدرس پست بالایی که نرگس جان زحمت کشیدن صبح گذاشتن،تشریف ببرید و اگر براتون امکان داره باز نشر کنید با برچسب هایی درباره امام هادی(ع).من این کارو نمیتونم بکنم چون اساسا وب من قابل جستجو از طریق موتورهای جستجو گر نیست.
نکته بعدی این که به وبلاگ های منجی و در مسیر روشنایی حتما سر بزنید.خیلی زیبا و در عین حال غریبند.

و اما ماجرای نجم و بلایی که نزدیک بود سر خودش بیاره:
همین جا بایستی اعتراف کنم که این سفر واقعا لازم بود.از خیلی جهات.برای همه لازم بود.اولین حسنی که برا من داشت این بود که فهمیدم برخلاف تصورم،طاقتم خیلی کمه و خیلی خیلی به بچه ها وابسته ام.در حالیکه فکر میکردم،نرگس نتونه طاقت بیاره!
از طرفی چیزی رو که حقیقتا درباره نجم نمیدونستم یا شایدم میدونستم ولی جدی نگرفته بودمو،کشف کردم.اونم این که نجم بلد نیست و نمیتونه نه بگه.متأسفانه.هر چی هم سبک سنگین میکنم،میبینم مقصر اصلی خودمم.از بس که توقع داشتم بی چون و چرا هرچی گفتم گوش کنه.البته تا هفت سالگی اش سعی میکردم نجم پادشاه خونه باشه،ولی کلا تو خونش نبود زور بگه و منم با بدجنسی سوء استفاده کردم از این موضوع.شاید اگه اون موقع اجازه لجبازی کردن بهش میدادم و به خاطر اطاعت محضش تشویقش نمیکردم،الان این اتفاق نمیفتاد.
جالب اینه که این اتفاق باعث شد بیشتر از قبل خدا رو شکر کنم که عماد کلا آدم لجبازیه!به نظرم روحیه لجبازی بیشتر به آدم کمک میکنه تا اطاعت!آدم لجباز به خاطر روحیه اش با همه چی لجبازی میکنه و خودش میره حقیقت رو پیدا میکنه.ولی وقتی حقیقتو پیدا کرد،دیگه کوتا نمیاد ازش.اما آدمای مطیع اصلا جرأت مخالفت با هیچی رو ندارن و نمیتونن به هیچ کس نه بگن.
حسن دیگه اش این بود که مثه واکسن بود واسمون.به هیچ وجه تصورشم نمیکردم اینقدر بهمون نزدیک باشه مواد مخدر.ما تو کل قوم و قبیله امون یه نفر سیگاری هم نداشتیم و نداریم خداروشکر.حالا این اتفاق یه جورایی واکسن بود.خود نجم که داشت سکته میکرد وقتی فهمید تریاک خورده!
وقتی هم که به حاج حسین،همون بنده خدایی که نجم رفته بود باغش،زنگ زدم،خیلی ناراحت شد.باورش نمیشد حجت این کاره باشه.میگفت پدرش خیلی متدینه و کلا خونواده مذهبی هستن.اما خب متأسفانه معلوم شد که هم خودش آلوده است و هم یه جورایی داره بقیه رو آلوده میکنه.مدام به پدرش فکر میکنم و این که الان چه حسی داره.
حسن دیگه اش این بود که متوجه شدم دارم از قبل بهتر میشم ان شالله.آخه امتحانای خدا داره سخت تر میشه.من اگه ببینم یه شاگردم تو یه درسی ضعیفه،تا مطمئن نشدم که اون درسو یاد گرفته،نمیرم درس بعدی.خب خدا هم لابد همینطوره دیگه.لابد دیده یه کم اخلاقم،صبرم،تحملم بیشتر شده که رفته سراغ درس بعدی!حتی نرگس هم باورش نمیشد عصبانی نباشم.البته صبحی هنوز ناراحت بودما ولی خب از صبح تا الان خیلی با خودم حرف زدم.
مهمتر از همه اینا کشف یکی دیگه از سنتای خدا بود.انگار که یه قانون فیزیکی رو پیدا کرده باشی!به همون اندازه شیرین و دلچسبه.تازه میتونی کلی از معماهای زندگیتو حل کنی.کلی از چراهات جوابشون پیدا میشن.
درباره من خدا این کارو میکنه:هر وقت که من مدتی پشت سر هم خوب باشم،جوری که خودم از خودم راضی بشم و بگم:خدا!حال میکنی با این بنده حرف گوش کنت؟لابد الان داری پز منو به ملائکه ات میدی،نه؟!
دقیقا همین موقع خدا بلایی سرم میاره که بیا و ببین.تمام مواردی که من با عماد درگیر شدم،از نوع فیزیکی،تو یه همچین اوضاعی بوده.دقیقا بعد وقتایی که خیلی به خودم امیدوار بودم،زدم همه چی رو خراب کردم.برعکس وقتایی که با خودم درگیرم و هی به پر و پاچه خودم میپیچم،خدا زیاد سخت نمیگیره بهم!
تو این تعطیلات هم از یه طرف عماد خیلی میزان خرابکاریاش کم شده بود و از یه طرف هم من سر به راه تر.کم کم داشتم به خودم میگفتم:هی شهاب!دقت کردی تازگیا چق بچه مثبت شدی؟
اما وقتی این اتفاق افتاد،دیدم نه خیلی راهه...اینقدر وحشتناک بود واسم که بی معطلی صاف رفتم در خونه خدا و رک و پوست کنده بهش گفتم دستمو بگیر...
أللّهمَّ تُب علَیَّ حتّی لا أعصِیَکَ و ألهِمنی الخَیرَ و العَمَلَ بِهِ و خَشیَتَکَ بِاللَّیلِ و النَّهار ما أبقَیتَنی یا رَبِّ العالَمینَ
خدایا!مرا چنان به درگاهت بپذیر که هرگز نافرمانی تورا نکنم.ذهن و دل و دستم را از هر چه خیر و نیکی است،آکنده ساز و تا زنده ام وجودم را شبانه روز از ترس و خشیت خویش خالی مکن ای پروردگار جهانیان!
  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۶ فروردين ۹۳

سخت ترین مصیبت

علی علیه السلام پیش از آن که کفن فاطمه سلام الله علیها را ببندد،حسن و حسین علیهما السلام را صدا کرد و فرمود:"بیایید برای آخرین بار از دیدار مادرتان توشه بگیرید."پسرها آمدند.با صدای بلند میگریستند و میگفتند:"پیش جدمان که رسیدی،سلام ما را به او برسان و بگو بعد از تو در دنیا یتیم ماندیم."

این را که گفتند،فاطمه علیها سلام،ناله جانکاهی کشید و دست هایش را باز کرد و بچه هایش را در آغوش گرفت...

هاتفی از آسمان ندا داد:"یا علی!حسنین را از روی سینه مادرشان بلند کن.به خدا قسم تمام ملائکه آسمان به گریه افتادند..."

علی علیه السلام بچه ها را بلند کرد.بندهای کفن را گره زد...با بندهای دلی که به دل فاطمه گره خورده چه باید کرد؟..امشب دیگر مدینه فاطمه ندارد...

لِکلِّ الاجتماعِ من خلیلینِ فرقة                             و کلّ الّذی دونَ الفراقِ قلیل

و إن افتقادی واحداً بغد واحداً                              دلیلٌ علیَّ أن لا یدومَ خلیل

فراقُکِ أعظمُ الأشیاء عندی                                 و فقدُکِ فاطمُ أدهی الثکولِ...

 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۵ فروردين ۹۳

با من حرف بزن

حسن و حسین علیهماا السلام آمدند...هیاهویی در خانه به پا شد...اسماء پسرها را فرستاد مسجد تا خبر را برای پدر ببرند.حسنین نزدیک مسجد ایستاده بودند و بلند بلند گریه میکردند...علی علیه السلام سراسیمه از مسجد بیرون آمد...هرطور بود خود را به خانه رساند...مدام میگفت:"بعد از تو خودم را به چه کسی تسلی بدهم؟"

بالای سر بانویش رسید.ردایش را از تن درآورد و عمامه اش را بر زمین انداخت.کنار بستر فاطمه سلام الله علیها نشست.

سر همسرش را به دامن گرفت و صدایش زد:"یا زهرا!"جوابی نیامد.دوباره صدا زد:"ای دختر محمد مصطفی!"باز هم جوابی نداد.

دوباره و دوباره صدا زدند:"ای دختر کسی که با ملائک نماز میخواند!".."ای دختر کسی که زکات فقیران را در دامن عبای خود برایشان میبرد!"...

علی علیه السلام دیگر بی تاب شد.این بار فرمود:"یا فاطمه!با من حرف بزن.من پسر عموی تو هستم."گویی جان رفته به تن بازگشت..فاطمه سلام الله علیها چشمهایش را گشود.

با صدای نحیفی فرمود:"پسر عمو!اکنون آن مرگی را که میبینم که چاره ای از آن نیست."

 

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۴ فروردين ۹۳

ای دختر بهترین کسی که روی زمین راه رفته!

چیزی به پایان عمر کوتاه فاطمه سلام الله علیها نمانده بود.نشسته بود رو قبله.دست ها را بالا برده بود و میگفت:"خدایا!به حق پیامبرانی که برگزیدی و به حق گریه های حسن و حسین بعد از فراقم،از تو میخواهم گناهکاران شیعیان من و فرزندانم را ببخشی."

آن گاه به اسماء فرمود:"آب بیاور تا وضو بگیرم."بعد از وضو فرمود:"برایم عطر بیاور.جبرئیل وقت وفات پدرم،مقداری کافور از بهشت آورد و پدرم آن را سه قسمت کرد:یکی برای خودش،یکی برای من و یکی هم برای علی(ع).کافور سهم من را بیاور و نزدیک سرم بگذار و برو.ساعتی صبر کن،اگر صدایم زدی و جواب ندادم،بدان از دنیا رفته ام."

ساعتی بعد اسماء فاطمه سلام الله علیها را صدا زد:"ای دختر مصطفی!ای دختر بهترین فرزند آدم!ای دختر بهترین کسی که روی زمین راه رفته!"اما جوابی نشنید...

 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۳ فروردين ۹۳

پاره تن پیامبر...

پنج نفر در تاریخ بسیار گریستند.حضرت آدم در فراق بهشت آن قدر گریه کرد که رد اشک بر گونه هایش ماند.

حضرت یعقوب آن چنان از دوری یوسف گریست که چشمانش را از دست داد.

یوسف هم در زندان چنان برای پدر گریست که زندانی ها به ستوه آمدند از صدای ناله هایش.

امام سجاد علیه السلام نیز بعد از عاشورا بسیار میگریست.

ولی فاطمه سلام الله علیها...بعد از پیامبر بی وقفه گریه کرد...آن قدر که به پدر ملحق شد...آخر او پاره تن پیامبر بود...

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۲ فروردين ۹۳

تا صبح...

ام سلمه آمده بود عیادت فاطمه سلام الله علیها...از حال و روزش پرسید.

حضرتش پاسخ داد:

شب ها را میان اندوه و سختی صبح میکنم؛اندوه فقدان و فراق پیامبر(ص) و سختی ستمی که بر جانشینش روا داشته اند...

به خدا قسم حرمت وصی پیامبر(ص) را زیر پا گذاشتند و مقام امامت و رهبری اش را بر خلاف قرآن و تفسیر آن،از دستش ربودند و دلیل کارشان کینه ای بود که از جنگ بدر و احد  در دل داشتند...

 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۰ فروردين ۹۳

محبتی که نجات میدهد

مردی همسرش را نزد فاطمه علیها سلام فرستاد تا از او بپرسد آیا شوهرم از شیعیان شما هست یا نه؟

حضرتش فرمود:به شوهرت بگو اگر به دستورات ما عمل کنی و آن چه را که منع شده ای،ترک کنی،شیعه مایی...

مرد پاسخ را که شنید منقلب گشت و به شدت گریست که من نتوانسته ام تمام گناهان را ترک کنم و حتما تا ابد در آتش دوزخ خواهم سوخت...

زن دوباره به نزد حضرت فاطمه سلام الله علیها بازگشت و از بی تابی همسرش گفت.این بار فاطمه سلام الله علیها اینچنین فرمود:

به همسرت بگو اینطور فکر نکند...شیعیان ما از بهترین افراد بهشت خواهند بود؛حتی محبین ما،دوستان اولیای ما و دشمنان دشمنان ما هم در بهشت خواهند بود.گناهان ایشان در دنیا به سبب گرفتاری ها و سختی ها محو میشود و باقی گناهانشان در عرصه محشر و در جهنم به عذاب محدود الهی پاک میگردد،تا جایی که با محبت و شفاعت ما نجات پیدا میکنند...

 

چهارشنبه 13 فروردین 1393 23:37
kh لینک نظر
تا که پرسیدم ز منطق، عشق چیست
در جوابم اینچنین گفت و گریست
لیلی ومجنون همه افسانه اند
عشق تفسیری ز زهرا وعلیست
پاسخ: 
گفتمش نقاش راازغربت زهرا بکش گریه کردوباقلم یک چادرخاکی کشید‎.‎گفتمش پس غربت زهراکجای نقش بود؟ناله کردوزیرچادرغنچه ای پرپرکشید‎.‎
  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۹ فروردين ۹۳

دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی...افتاده نخ چادر او دست نسیمی

فاطمه(س) سوار مرکب میشد و همراه علی(ع) و حسنین(ع) میرفتند خانه انصار.بعد از وفات پیامبر(ص) شبها کارشان شده بود این که بروند و حرف های رسول خدا را یادشان بیاورند...بیعت روز غدیر را...

خداوند و دختر پیامبرتان را یاری کنید.آن روز که با رسولش بیعت کردید،بیعتتان بر این بود که مانند زن و فرزند خود،از او و فرزندانش دفاع کنید.پس چه شد عهد و پیمانتان؟...

هیچ کس جوابی جز سکوت نداشت...

دیر آمدی!کار از کار گذشته...

دیر آمدی فاطمه!

 

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۷ فروردين ۹۳

خدا و فرشته هایش شاهدند

میخواستند فاطمه سلام الله علیها را ببینند و با او حرف بزنند.شاید رضایت بدهد و به آنها توجهی کند.اوضاعشان در شهر هیچ خوب نبود.همه جا پیچیده بود که دختر رسول خدا از دستشان راضی نیست.
آن قدر اصرار کردند که بالاخره آمدند؛فاطمه علیها سلام جواب سلامشان را هم نداد.رویش را از آنها برگرداند و به علی علیه السلام فرمود:«حاضر نیستم حتی یک کلمه حرف بزنم،مگر اینکه درباره سخن رسول خدا(ص) از آنها بپرسم و راستش را بگویند...این را از پیامبر شنیده اید که فرمود رضای فاطمه از رضای من است و خشم و غضب فاطمه،خشم و غضب من؟...»

-شنیده ایم

فرمود:«خدا و فرشته هایش را شاهد میگیرم که شما دو نفر من را به خشم آورده اید و از شما راضی نیستم.وقتی پیامبر را ببینم شکایت شما را به او خواهم کرد.»
 
  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۶ فروردين ۹۳

فَتَلقَّی أدَمُ مِن رَبِّهِ کَلمتٍ فَتابَ علیهِ...

هنوز یادم هست که قول دادم.دارم سعی میکنم به قولی که دادم عمل کنم.فقط اینجا مینویسم که نوشته باشم.

عماد جان باز هم امروز گم شد.البته نه بیرون از خونه که داخل کمد نجم الدین گم شد.امروز مهمان داشتیم.پدربزرگم،خاله ها و دایی ها و بچه‌هایشان.تا قبل از ظهر بودعماد.در رفت و آمد و بازی.اما موقع نهار سر سفره نیومد.با اینکه تا الان سابقه نداشته سر سفره خانمها غذا بخوره،ولی پیش خودم گفتم شاید خاله ام که از مشهد آمدن اصرار کرده،عماد هم قبول کرده.اما بعد از غذا که از نرگس سراغشو گرفتم،فهمیدم که اصلا عماد نیست.

بی معطلی یه نگاه سرسری به کل سوراخ سنبه های خونه انداختم و صداش زدم ولی پیداش نکردم.هیچ کس بیرون رفتنشو ندیده بود و همینطور دلیلی برای بیرون رفتنش نداشتم.پارکینگ و حیاط و انیاری و حتی ماشینو هم گشتم.نبود که نبود.نمیدونم این وسط کی بود گفت شاید از بس دلش برای نجم تنگ شده،رفته باشه کرمان؛ولی این جمله شد برای من دلیل و مدرک و همه چی.

هیچی دیگه،تقسیم شدیم و هر کسی از یه مسیری رفت دنبالش.ترمینال و راه آهن و فرودگاه و حتی از تاکسیای بین شهری هم پرس و جو کردیم.تمام ایستگاههای مترو حتی.ساعت 6/5،7 بود که نرگس جان تماس گرفت.باورم نمیشد راست بگه.اینکه تمام مدت خونه بوده و توی کمد نجم الدین خواب بوده!

تقریبا آخرین نفر رسیدم خونه.با اینکه خیلی جلوی خودمو گرفتم ولی نشد.تا دیدمش اشکام سرازیر شد.هیچی نمیتونستم بگم.فقط بغلش کردم.بلافاصله هم مهمانها یکی یکی خداحافظی کردن و رفتن.بعد نماز که یه کم حالم بهتر شد،صداشون کردم بیان پیشم.

اول از عماد و فاطمه بابت اینکه زحمت کشیدن و کمک کردن،تشکر کردم.یه تشکر خیلی ویژه هم از فاطمه جان کردم.آخه وسط بازی با بچه ها،دو باری اومدن پیش ما.منم بغلش کردم و درگوشش گفتم:یا این طرف نیا بازی،یا اگه میای روسری یادت نره.اونم دیگه نیومد.هنوز فکر میکنه حجاب مخصوص بیرون از خونه است و هر کی تو خونه بیاد محرمه!

بعدش خیلی جدی از عماد معذرت خواستم.خیلی تعجب کرد.فکر کرد دارم از فعل معکوس استفاده میکنم!ولی گفتم نه!براش توضیح دادم که اشتباه از من بود.من نباید حتی حدس میزدم که بی اجازه و بی خبر از خونه رفتی بیرون.اگه این اشتباهو نکرده بودم،توی کمدها که سهله،شده زیر فرشها رو هم میگشتم تا پیدات کنم.

اینو که گفتم خیالش راحت شد.البته خیال من بیشتر.بعد یه عالمه از اداهای مخصوص خودش که نمیدونم تا چند صد سالگیش ادامه خواهد داشت درآورد و بعدش گفت:بابا شما بهترین بابای دنیایی.آخه خودتون به آدم یاد میدین چطوری توجیه کنیم!من یه عالمه میخواسم به قول شما،آسمون ریسمون کنم که شاید شما منو ببخشی.ولی خودتون اصن یه چیزی گفتین که تازه من باید فک کنم ببینم میشه ببخشم یا نه!!

أللهمَّ إنّکَ أنزَلتَ فی کِتابِکَ أن نَعفُوَ عَمَّن ظَلَمَنا و قد ظَلَمنا أنفُسَنا فَاعفُ عَنَّا فَإنّکَ أولی بِذلِکَ مِنّا...

خداوندا!

در کتابت فرمان دادی که:از هر که بر ما ستم کرده،بگذریم.ما به خویش ستم کرده ایم.درگذر!که حق تو بر ما بیش از خود ماست...

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۵ فروردين ۹۳

امیر جان چشمت روشن!!

امشب بی نهایت دلتنگ امیرم.
این چند روز با هر صدای صلواتی که از موبایلم اومد،ناخودآگاه فکر می کردم که حتما پیام امیره.بعد یادم میفتاد که امکانش نیست.انگار منتظر شنیدن خبری از امیر بودم.شایدم امیر منتظر بود.
دلتنگی عجیبی که دلیلش برام نامعلوم بود.امروز هم رفتیم سر مزارش،ولی بازهم دلم آروم نشد.
دیگه آخر سر طاقت نیاوردم.از نرگس جان خواهش کردم به خانمش زنگ بزنه.
زنگ زد و بعدش خبری داد که...نمیشه گفت عجیب،که هیچ معجزه ای از حکمت خدا عجیب نبوده و نیست...حتی بچه دار شدن امیر بعد 15 سال انتظار،بعد اون همه دارو درمانی که نتیجه نداده بود.
ان شاالله که قدمش پر خیر و برکت باشه واسه مادرش.
  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۴ فروردين ۹۳
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟