۲۲ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

نابغه های کوچک خانه ما...

مدتیه که عماد و چند تا از همکلاسی  هاش دارن با هم یه سری آزمایش درباره الکتریسته طراحی و اجرا میکنن برای مسابقه نابغه های کوچک.

عماد خودش تنها همیشه در حال آزمایش و کشف بوده و هست.ولی این کار گروهی شون و هماهنگی های تلفنی و جوش و تقلاشون برای سر وقت و دقیق رسوندن کارشون خیلی جالبه.

احتمالا از این تحقیق و آزمایش خیلی نکات تازه ای یاد نگیرن،عماد اکثرش رو قبلا انجام داده خودش،ولی همین کار گروهی خیلی براش خوبه.احساس مسئولیت انجام تک تک وظایفی که بهش محول شده و اصلا همین که یه نفر غیر از عماد سر گروهه...

همه اینا به نظرم خیلی مهمتر از یاد گرفتن یه سری قوانین علمی محضه.

اما فقط اینا نیست.عماد برای اینکه فاطمه دلش نگیره،یه پروژه هم برای خودش و فاطمه دقیقا با همون شیوه طراحی کرده و دو تایی با هم دارن انجامش میدن:

آزمایش میکنن،فیلم و عکس میگیرن ازش،گزارش مینویسن،بروشور براش تهیه کردن،تابلو نمایش و خلاصه یه پروژه دقیق دقیق!موضوعشون هم انواع انرژی های برگشت پذیره.

رابطه نجم و فاطمه از اول همیشه خیلی خوب بوده،کلا رابطه نجم با همه خوبه چشم گوش شیطون کور و کر.

ولی عماد ظاهرا خیلی سر به سر فاطمه میذاره تا جیغش دربیاد.خیلی با هم رقابت و کل کل دارن.سر همه چی با هم بحث میکنن.

ولی این حرکت و کارای عماد نشون میده که واقعا فاطمه رو دوست داره و لجبازیاش از روی بچگیه.کاش بمونه تا همیشه این دوستیاشون.

صبح یک روز سرد پائیزی

روزی از روز های اول سال 

بچه ها در کلاس جنگل سبز

جمع بودند دور هم خوشحال 

بچه ها غرق گفتگو بودند

بازهم در کلاس غوغا بود 

هریکی برگ کوچکی در دست!

باز انگار زنگ انشاء بود

تا معلم ز گرد راه رسید

گفت با چهره ای پر از خنده 

باز موضوع تازه ای داریم

آرزوی شما در آینده 

شبنم از روی برگ گل برخاست 

گفت میخواهم آفتاب شوم 

ذره ذره به آسمان بروم 

ابر باشم دوباره آب شوم 

دانه آرام بر زمین غلتید 

رفت و انشای کوچکش را خواند 

گفت باغی بزرگ خواهم شد 

تا ابد سبز سبز خواهم ماند 

غنچه هم گفت گرچه دل تنگم

مثل لبخند باز خواهم شد

با نسیم بهار و بلبل باغ 

گرم راز و نیاز خواهم شد

جوجه گنجشک گفت میخواهم  

فارغ از سنگ بچه ها باشم

روی هر شاخه جیک جیک کنم 

در دل آسمان رها باشم

جوجه کوچک پرستو گفت: 

کاش با باد رهسپار شوم 

تا افق های دور کوچ کنم 

باز پیغمبر بهار شوم 

جوجه های کبوتران گفتند: 

کاش میشد کنار هم باشیم 

توی گلدسته های یک گنبد 

روز و شب زائر حرم باشیم 

زنگ تفریح را که زنجره زد 

باز هم در کلاس غوغا شد

هریک از بچه ها به سویی رفت 

ومعلم دوباره تنها شد

با خودش زیر لب چنین میگفت: 

آرزوهایتان چه رنگین است 

کاش روزی به کام خود برسید!

بچه ها آرزوی من اینست

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۳۰ دی ۹۳

نمرود تبر بسته به زیبایی خدا...

یه سوال فنی:کسی تا به حال تجربه آکواریوم داشته؟عمر مفید مخزنش تقریبا چه مدته؟شده تا به حال مخزن،ناگهانی و بی دلیل بشکنه؟

ما بین اقواممون،عمه پدرم از قدیم آکواریوم داشتن.ولی هیچ وقت نشنیدم مخزنشون شکسته باشه.و به غیر از ایشون هم شخص دیگه ای رو سراغ ندارم.

موقع خرید هم خیلی پرس و جو کردم که شیشه اش چقدر دوام داره و امکان داره بشکنه یا نه.که همه فروشنده ها متفق القول میگفتن امکان نداره بشکنه.مگه اینکه ضربه شدید و عمودی در حد چکش مثلا بهش وارد بشه.

ولی خب از اونجایی که خونه ما سرزمین عجایبه و قوانینش هم با قوانین عمومی فیزیک متفاوته،امشب خیلی خیلی بی مقدمه و ناگهانی،آکواریوم ما شکست!یعنی شیشه پشتش ناگهان سه تیکه شد و ظرف چند ثانیه 720 لیتر! آب ماهی کف هال...

دیگه به چه سرعتی پریدیم بالا و وسایلمونو جمع کردیم بماند.این وسط عماد هم تند و تند التماس میکرد که باور کنیم تقصیر اون نبوده.

اول خواستیم قالی ها رو نجات بدیم،سریع جمعشون کردیم.که دیدیم ای داد بیداد،آب رسید به کاناپه ها و از اونجایی که جنس روکششون کتان بود،تمام خیس شدن و در واقع نابود!البته نو نبودن،ولی خب میشد تا یه سال دیگه هم تحملشون کرد.

هیچی دیگه بعد یه ساعت بدو بدو تازه رسیدیم به اصل ماجرا:دور انداختن کاناپه ها و آکواریوم با تمام مخلفاتش.و شستن و خشک کردن زمین.به خاطر بوی وحشتناک و غیر قابل تحملش.ماهی ها هم فعلا تو چند تا پارچ هستن تا فردا.هر چند که فکر نکنم دوام بیارن.

کل ماجرا حدود سه ساعت طول کشید،ولی خستگی و کوفتگی اش در حد یه خونه تکونی کامله.بیشتر به خاطر فوری و ناگهانی بودنش.

بچه‌ها هم طفلکا خیلی کمک کردن تا نرگس خانم مجبور نشه کاری انجام بده.

نتیجه خانوادگی این ماجرا هم برامون این بود که این مدل خونه تکونی های بی مقدمه جزو روزی ما بوده و هیچ ارتباطی به عماد طفلکی نداشته!

سامَ النبیَّ المشرکونَ جمیعَ أنواعِ العذاب
أوصی أبولهبٍ لئیمَهُمُ بفاحشةٍ و عاب عاب
تبّت یدا ... تبّت، أبی لهبٍ و تب
یصلی، سیصلی ناره ذات لهب لهب
و کذاک أغری زوجَه لتطوفَ من بابٍ لِباب

ترمی علی دربِ النبیِّ الشّوکَ ، تبتَکِرُ الصِّعاب

تبّت یدا ... تبّت، أبی لهبٍ و تب

یصلی، سیصلی ناره ذات لهب لهب

حمّالةُ الحطبِ اللعینةُ لم تَکُفَّ عنِ السِباب

و هناکَ صِبیانٌ یَذُرّون الحجارةَ و التُّراب

تبّت یدا ...تبّت، أبی لهبٍ و تب

یصلی، سیصلی ناره ذات لهب لهب

فی وجهِ أتباعِ الرّسولِ، و ما یصدُّهمُ جواب

والمشرکون یُطاردونَ المسلمینَ و من أناب

تبّت یدا... تبّت، أبی لهبٍ و تب

یصلی، سیصلی ناره ذات لهب لهب

شعر از شاعر مسیحی عرب در حمایت از پیامبر مهربانی و نور
  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۸ دی ۹۳

تنها برنامه ای که تکرارش آرزوی من است،پخش زنده نگاه زیبای توست...

دختر قشنگم،زهرای عزیزم!

سلام!

خیلی دلم میخواست رو در رو باهات صحبت کنم.واقعا متوجه نشدم که از چی ناراحت شدی و چرا قهر کردی؟

میدونی مشکل هر چقدر هم که بزرگ باشه،قهر حلش نمیکنه.فقط بن بست درست میکنه.

شاید بعضی وقتا آدم دلش بخواد فکر کنه.یا نتونه حرف بزنه.یا اصلا احتیاج به تنهایی داشته باشه.اما قهر یعنی یه 4 دیواری دور خودت بکشی و یادت بره در و پنجره بذاری.یعنی زندان انفرادی.اصلا حالت رو خوب نمیکنه به نظرم.

یعنی الان حالت خوبه؟خوشحالی؟

فرض که من بدترین حرف ممکن رو زده باشم،اول که خب یه کمی حق بده ندونم دقیقا از چه چیزهایی بدت میاد و احتمال بده که گاهی اشتباها و ناخواسته ناراحتت کنم.ولی اگه حتی از روی علم و عمد حرفی زدم که ناراحت بشی،باز هم فکر نکنم با قهر کردن خوشحال شی.حتی اگه من از قهرت ناراحت بشم و بهم بر بخوره هم،باز دردی ازت دوا نمیشه.

یعنی هیچوقت تلافی کردن بدی با بدی آرامش نمیاره.

تازه همه اینا با فرض اینه که من قصد اذیت کردنت رو داشته باشم.در حالی که خودت هم میدونی چقدر دوستت دارم و اصلا و ابدا دلم نمیخواد سر سوزنی غصه بخوری.

نمیدونم دوست داری اینجا درباره اش باهم حرف بزنیم یا نه.پس فقط خیلی کلی میگم،دقیقا در همون لحظه ای که عصبانی شدی و بی خداحافظی قطع کردی،فاطمه هم داشت غلط های املایی یه مقاله رو تو یکی از مجله هام بهم نشون میداد و ازم توضیح میخواست که چرا حتی دانشمندا! هم این همه غلط دارن.میشناسیش که؟تا جواب نگیره ول کن نیست!احتمالا شما جوابی رو که به فاطمه دادم،اشتباها فکر کردی با شمام.

در هر حال ازت عذر میخوام.دوست داشتی باز هم درباره حرفای امشب با هم صحبت میکنیم.یا شما قانع میشی یا دلایل قانع کننده میاری.

تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی
و بهترین غزل توی دفترم باشی
تو آمدی که بخندی ،خدا به من خندید
و استخاره زدم ،گفت کوثرم باشی
خدا کند که ببینم عروس گلهایی 
خدا کند که تو باغ صنوبرم باشی
 
تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود
تو دست کوچک باران باورم باشی 
بیا که روی لبت باغ یاس میرقصد
بیا گلم که خدا خواست دخترم باشی
تو آمدی و خدا خواست از همان اول
تمام دلخوشی روز آخرم باشی
پی نوشت:زهرا جان عزیزم،من اینو دیشب برات نوشتم و به نظرم ثبتش هم کردم،ولی الان میبینم ثبت نشده بود.
  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۷ دی ۹۳

قلب ما در کربلا جا مانده است...

الحمدلله امروز صبح بالاخره تب عماد قطع شد،هرچند که هنوز هم بی حاله.الان بهترین فرصته برای تشکر از آقا نجم الدین عزیزم به خاطر کمکش تواین دو روزه،به خصوص که نگذاشت شب پیش عماد بمونیم و خودش مراقب عماد موند.پسرم واقعا متشکرم ازت.

بحث و سوالات فاطمه خانم هم همچنان به قوت خودش باقیه و هنوز تموم نشده.امروز رسیدیم به مشکلات بازیهای کامپیوتری و توضیح معنای معتاد به طور کلی و معتاد بازی کامپیوتری و اینکه اصلا چرا بازی کامپیوتری اعتیاد آوره و...

نه که امروز کامل خون بودم،قشنگ فکم از کار افتاد!حالا منم بخوام کوتاه بیام ایشون ول کنش نیستن.ولی خدایی خیلی دقیق درباره اش فکر میکنه و سوالاتش هدفمنده.فقط خدا کنه زنبور بی عمل نباشه.یعنی هیچ کدوممون نباشیم.

الان هم دقیقا 5 هفته میگذره.خوب که بهش فکر میکنم،مثل دزدکی سرک کشیدن تو باغ رویایی همسایه بود واسم.فقط یه نگاه هول هولی از سر دیوار انداختم بهش و بعدش سر خوردم پایین.کاش باغبون برای کمک لااقل صدامون کنه.

دعوت خون خدا یادش به خیر

خواب و رویاهایمان یادش به خیر

گرچه ایوان نجف پُر نقش بود

غربت مولایمان یادش به خیر

 

پاپیاده از نجف تا کربلا

آن همه شور و صفا یادش به خیر

دوستان!پاسپورتتان را چک کنید!

رد شدن از مرزها یادش به خیر  

 

آن فلافل های مخصوص عراق!

شلغم و آب پرتقال یادش به خیر

پای زخم و تاول و باند و سرنگ

کیسه خواب و کوله ها یادش به خیر!

 

پرچم و سربند زرد یا حسین

تیرهای بین راه یادش به خیر

تاحسین مانده فقط یک یاحسین

انتظار و اشک و آه یادش به خیر

 

گنبد سقای دشت کربلا

کشته ی راه خدا یادش به خیر

رو به رویم آن ضریح پر ز نور

هیبت شش گوشه را یادش به خیر

 

 برمشامم میرسد بوی حرم

آرزوی نینوا یادش به خیر

قلب ما در کربلا جا مانده است

اربعین و کربلا یادش به خیر

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۵ دی ۹۳

بِسْمِ اللّهِ النُّورِ...

امروز کلاس ششمی ها رو به عنوان اردوی علمی برده بودند سد کرج.قرار بر گردش و شنا نبوده،ولی بچه ها موقع برگشت اصرار کردن که چند دقیقه ای کنار رودخونه پیاده بشن و مسئول مربوطه هم قبول کرده و عرض همین دو دقیقه عماد سر تا پا خیس شده!خودش میگه نتونسته تعادلش رو حقظ کنه و افتاده تو آب،ولی جوری نگاه میکنه که انگار اتفاقی نبوده و کسی هلش داده.

ظهر که رسید مدرسه خیس و بی حال بود.با حوله خشکش کردم،ولی فایده نداشت.معلوم بود قطعا سرما میخوره.

غروب که رسیدم خونه،تازه بیدار شده بود و تب داشت.صورتش قرمز عین لبو.سردرد شدید و خلاصه کاملا مریض.دکتر هم فقط استامینوفن هر 4 ساعت تجویز کردن و گفتن پاشویه و دستمال نمدار و...

ولی افاقه نکرده.تو همین چند ساعت صورتش نصف شده!تبش هم زیادتر شده که کمتر نشده.

ساکت بودن عماد حال همه رو میگیره،دیگه مریض بودنش که قشنگ مریضمون میکنه.

از این طرف فاطمه هم پیگیر بحث دیشبه و شونصد تا سوال ازم پرسیده که دقیقا چطور میشه یه نفر از تو اینترنت ما رو اذیت کنه و چطور میشه مواظبت کرد."تو دست و پا" به معنای دقیق کلمه!این وسط کلی هم پند و اندرز مادربزرگانه حواله عماد کرده.

به نظرم بهتره که این بار به همین آشنایی کلی با اینترنت و استفاده درست ازش اکتفا کنم و اصلا نفهمم که بی اجازه رفته سراغش.حواسمون رو هم جمع کنیم که دیگه تنها نشینه پای تبلت و لپ تاپ.

دعای نور بارقه‌ای آسمانی است.که چون بر زبان جاری شود نور میآید و ظلمت میگریزد.

دعای نور آمیزه‌ای است دل‌انگیز و روح‌افزا از رایحه عطر گل‌ محمدی و عطر گل یاس.و یادآور سحرگاهان سرشار از زمزمه‌های پرسوز و گداز در بهار مدینه.

آنگاه که مرز بین دعا و استجابت حتی از قطره اشکی هم کمتر بود و کلمات پیش از آن که از زبان‌ها برآید از قلب‌ها برمیخاست و آسمان را به تسخیر درمیآورد.

دعای نور نیایشی است که درد را مغلوب میکند،تب را فرو مینشاند،شفا و تندرستی را به ارمغان میآورد و چه بسیار برکات و نعمات دیگر که عقل و زبان از درک و ذکر آن ناتوان و ناآگاهست...

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۳ دی ۹۳

دنیای اینترنتی...

از دیشب خیلی فکر کردم که چطور و از کجا شروع کنم با فاطمه.آخر سر به این نتیجه رسیدم که قبل هر چی بیام با یه مثال اینترنت رو برای فاطمه توضیح بدم.

از علیرضا و چند تا دیگه از همکارام پرسیدم که اینترنت شبیه چیه؟چطور میشه توضیحش داد؟مثالا و توضیحات زیادی دادن تا نهایتا یه مثال خوب پیدا کردم.فقط یه ایراد داشت:یه کمی اجراش برام سخت بود.

با این حال تصمیمم رو گرفتم و غروب بعد از نماز اجراش کردم.به بهونه خرید فاطمه رو با خودم بردم بیرون.تا میدون نزدیک خونه رفتیم.به میدون که رسیدیم تو ماشین ازش پرسیدم بلدی اینجا رو دیگه.نه؟گفت آره.گفتم بلدی از اینجا تا خونه بیای دیگه؟بازم گفت آره.

خریدمون رو که کردیم،موقع سوار شدن،بهش گفتم تو خودت تنها بیا خونه.اول فکر کرد دارم شوخی میکنم.ولی وقتی دید جدی ام،گفت نه و میترسم و گم میشم و...

گفتم گم که نمیشی،چون خودت گفتی بلدی راه رو،ولی چرا میترسی؟از چی؟

:خب از تاریکی.

-چرا؟

:چون جلومو نمیبینم،میخورم زمین.از آدم بزرگا هم میترسم.

-دقیقا،تو تاریکی راه رفتن خطرناکه.ولی چرا از بزرگترا میترسی؟

:آخه نمیشناسمشون.نمیدونم چه فکری تو سرشونه؟نمیدونم دوست خدا هستن یا دوست شیطون؟اگه دوست شیطون باشن بخوان اذیتم کنن چی؟مثلا بخوان گوشواره مو بدزدن!

-راست میگی،بعضی بزرگترا به جای اینکه بنده خدا باشن،حرف شیطون رو گوش میدن.ممکنه بچه های تنها رو اذیت کنن.ولی اگه بچه ها تنها نباشن،دیگه جرأت نمیکنن اذیتشون کنن.

:خب بابا!پس چرا گفتین که تنهایی بیام خونه؟شما که خودتونم میدونستین اینا رو!

-بله میدونستم.میخواستم یه چیزی یادت بدم.دیدی عماد هر وقت بخواد از اینترنت استفاده کنه میاد ازم اجازه میگیره؟میدونی اینترنت یعنی چی دقیقا؟

اینترنت هم در واقع یه شهر خیلی بزرگه.با خونه ها و ساختمونا و آدمای زیاد.بعضی از خونه هاش،آدمای خوبی توش زندگی میکنن.بعضی ساختموناش هم جاهای خوبیه.

ولی آدم بد و جاهای خطرناک هم زیاد داره.تاریک هم هست و آدم اگر بلد نباشه ممکنه گم بشه.برای همینم هست که اول به عماد یاد دادم چطور باید از اینترنت تحقیق کنه تا گم نشه و جاهای خطرناک نره.هنوزم باید اجازه بگیره تا بدونم کجا میره.تا وقتی کامل کامل بلد بشه.

:ولی تو اینترنت که آدم نیست!

-هست!همون چیزایی که نوشته شده یا عکسایی که هست،کی گذاشته اونجا؟آدما گذاشتن دیگه!که بعضیاشون اتفاقا از همون دوستای شیطونن که میخوان بقیه رو،به خصوص بچه ها رو،اذیت کنن.

:ولی آدم که گم نمیشه!تو خونه است دیگه!

-چرا.وقتی مثلا من میخوام درباره چرخه آب تحقیق کنم،بعد مینویسم چرخه آب.بعد گوگل برام مطلب میاره.بعضی مطالبش واقعا درباره چرخه آبه.اما گوگل هر مطلبی که توش نوشته باشه آب یا چرخ رو میاره.بعد اگه من درست ندونم از کدوم باید استفاده کنم،ممکنه چند ساعت نشسته باشم و کلی چیز میز خونده باشم،ولی هنوز جواب سوالم رو پیدا نکرده باشم.

بعد همین سایتایی مثل گوگل رو یه عده آدم خیلی بد درست کردن که همه رو مثل خودشون گول بزنن.برای همین گوگل رو جوری درست کردن که مثلا وقتی کسی میخواد درباره چیزی تحقیق کنه،گوگل میره ببینه آدم بدا درباره اون موضوع حرفی زدن یا نه؟اگه گفتن،حرف اونا رو اول نشون میده!انگار مثلا تو از کسی بخوای آدرس مدرسه بپرسی،بعد اون اول آدرس خونه دزدا رو بهت نشون بده!اگه بلد نباشی بفهمی کدوم حرفش راسته،کدومش دروغ،گم میشی دیگه.

گوگل هم راست و دروغ رو قاطی میکنه با هم.یه عالمه هم خونه ها و ساختمونای بد داره که تا ازش بپرسی،آدرس اونا رو بهت نشون میده.شاید هم ببردت اونجا.

:خب پس چرا شما ازش استفاده میکنی؟

-منم تا کار مهمی نداشته باشم که ازش استفاده نمیکنم،بعد هم تقریبا بلدم بفهمم کدوم آدرسایی که داده درسته،کدومش غلط.اگرم اشتباهی یه آدرسی برم که غلطه،زود برمیگردم.

بعد یه سری کارهای دیگه هم میکنم که مثلا گوگل نتونه بفمه خونه مون کجاست و اسمم چیه و چی کاره ام و...چون نمیخوام ازم جاسوسی کنه.

:مگه از روی اینترنت میشه آدرس خونه رو فهمید؟

-بله.ولی اگه بلد باشیم و دقت کنیم،نه.

:خب مثلا کی دلش میخواد بفهمه خونه ما کجاست؟

-همونایی که تو خیابون ازشون میترسی که نکنه بخوان اذیتت کنن.اون آدما تو اینترنت هم هستن و دنبال بچه‌های تنها میگردن که اذیتشون کنن.

اینجای بحث بودیم که رسیدیم خونه.فاطمه خیلی دوست داشت ادامه بدیم،ولی به بهونه های مختلف سر خودمو گرم کردم تا بره روی همین حرفا فکر کنه.نمیشه همه رو یه شبه بهش گفت.قدم به قدم...

خداوند!

من و آسمان و زمین از نور روشن توست که وجود داریم و پیداییم.

من و هستی و همه،اگر زیبا شده ایم و دیده میشویم اگر،و اگر شایسته دیدنیم،از آن است که منور از نور توایم.

و هر کدام که فاصله مان را با تو کم کرده باشیم،نور بیشتر و سعادت بیشتری یافته ایم.

دوست دارم پرودگار!

دوست دارم،مادام که از تو نور میگیرم،چنان ناب و چنان خالص و شایسته باشم،که بی آنکه تمایل و انحرافی به سمت و سوی دیگر داشته باشم،به صراط مستقیم و تنها به سمت تو و در جهت تو قرار گیرم.

و از عشق و نور تو شعله ور باشم که نور است و نور است و نور است بر فراز نور و نور و نور...

قسم،قسم به نورت پروردگار!

قسم که مرا به نورت هدایت کن بی نور نشوم و در ظلمت نمانم.

و قسم به نور دانایی ات،که آگاه ترین و داناترینی.

قسم که روشنایی و دانایی ام عطا کن،تا از هدایت و از دانایی و از نور تو جاودان و همیشه شعله ور بمانم.

همیشه خداوند...

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۲ دی ۹۳

مشاوره اورژانسی سراغ دارین؟

دیدین یه وقتایی همه چی اینقدر خوب و منظمه که به طبیعی بودنش شک میکنید؟که نکنه خواب باشه و حقیقت نباشه؟که الان یهویی بیدار میشم و میبینم که نه بابا،هنوزم زندگی مثه قبل درهم و پر از غم و شادی کنار همه؟

این حس دو سه روزه من بود.که بدون خون و خونریزی! و در کمال صلح و آرامش داشتیم زندگی میکردیم.نه خبری از جر و بحثای تموم نشدنی عماد و فاطمه بود،نه گریه ها و بغضهای بی دلیل نرگس بانو،نه شب بیداری های غیر موجه آقا نجم الدین و نه حتی هیچ نامه ای از طرف خانم معلم فاطمه.

حس و حالی که از موقت بودنش مطمئن بودم و همین یک ساعت پیش تموم شد.وقتی نجم تبلتش رو آورد و بی هیچ حرفی سابقه مرورگرش رو برام باز کرد.پر از صفحات بازی های آنلاین!اونم چه بازی هایی!ظاهرا چیزی شبیه خاله بازی،ولی خیـــــــــــلی مدرن تر و دقیق تر و با جزئیات کامل!

از بازی های آرایش و مدل لباس گرفته تا...

خب اولین مقصر خودمم که حتی یه ذره هم شک نداشتم وقتی فاطمه تبلت از نجم میگیره،فقط به خاطر ابزارهای نقاشیه و مطلقا سراغ اینترنت نمیره.شاید چون حتی یک بار هم تا پیش از این،اجازه تحقیق از اینترنت رو نگرفته بود ازم و حتی وقتایی که جواب سوالاتش رو از گوگل میگرفتم،هیچ هیجان و علاقه ای از خودش بروز نمیداد.

این کارش رو به حساب نقشه کشیدن و فیلم بازی کردن هم نمیذارم.

حتما تا پیش از این از قابلیتای این پدیده خبر نداشته و احتمالا دفعه اول فقط برای فهمیدن کاربرد برنامه کروم بازش کرده.اینکه چرا و از کجا این موضوعات برای جستجو به ذهنش رسیده هم تقریبا یه سیر طبیعی داره.بنا بر جوابهای اولیه گوگل و کلمات پیشنهادی اش برای جستجو،کنجکاوی اش به این سمت رفته.فاطمه از چطور باید مواضب!بچه بود شروع کرده و به این ناکجا آباد هپروت رسیده!

دقیقا از پنجشنبه شروع کرده تا امروز!دقیقا از همون روزی که رفتیم مشاوره و خانم مشاور گفتن ما از اون دسته پدر مادرای با مسئولیتیم که بلدیم با بچه‌هامون حرف بزنیم.

از همون روزی که باز توهم زدم:بابا!تو دیگه کی هستی؟!

و حالا دارم فکر میکنم کاش مشاور اورژانس هم بود،تا فردا خیلی دیره.

کاش اسکن فکر هم بود و میشد ببرمش ببینم الان دقیقا چی تو سرشه؟با چه افکاری خوابیده و به چی فکر میکنه؟

این اطلاعات یهویی برای بچه‌ها واقعا خطرناکن.دقیقا مثه بمبارون میمونه واسشون.

به عنوان اولین اقدام احتمالا میبایست تبلت یه ایراد فنی پیدا کنه و عجالتا از دسترس خارج بشه.ولی از همه مهمتر صحبت کردن با فاطمه است که واقعا بلد نیستم و نمیدونم از کجا و چطور باید شروع کنم.

بعضی وقتا به این فکر میکنم که بقیه بچه‌ها هم تا این حد پدر مادراشونو شوکه میکنن؟منظورم کلی نیست.آشنایی داریم که رسما هیچ کاری با بچه‌هاشون ندارن و کلا تربیت رو عین نفس کشیدن میدونن:غیر ارادی و طبیعی.حتی بارها سر این مسأله با من بحث کرده که تو چقدر کار داری به کار بچه‌هات؟ولشون کن!خودشون بزرگ میشن یاد میگیرن!

البته خدایی اخلاق و ایمان خودشون و همسرشون خوبه و بچه‌هاشون هم تا به حال مشکلی براشون پیش نیامده یا لااقل مشکل حادی نداشتن.

یعنی واقعا حق با ایشونه؟اگه رهاشون کنم بهتر جواب میده؟یا شاید هم خودم رو باید رها کنم؟

شاید هم باید نتیجه رو رها کنم؟اینکه بسپرم به خدا؟شاید خدا دلش نخواسته باشه بچه‌هایی با اندازها و ویژگی های درخواستی من بهم بده.شاید همین اصرار من مشکل حقیقیه؟

گفتنش ساده است،ولی در عمل خیلی سخته این واگذار کردن که احتمالا توکل یا رضایت باشه اسم عرفانی اش.توکل کردن به کسی که دقیقا نمیدونی چه نقشه ای برات داره و رضایت دادن به نتایجی که دلخواهت نیست.

خیلی از اوقات هم شروع میکنی به توجیهات دینی و شرعی براش بافتن.که مثلا من فقط میخوام بچه‌هام رستگار بشن،مگه بده؟

لحظه های بی قراری و دلگرفتگی،لحظه های ناب زندگی انسان است؛ 

شاید خدا میخواهد در این لحظه ها که ارتباط تو با دیگران به هر دلیلی قطع میشود،خود را به تو نشان دهد و ارتباط عمیقی بین تو و خدا ایجاد کند.

این لحظه ها را از دست ندهیم،

از آن فرار نکنیم،

دلگرفتگی یعنی دل ما از همه خسته شده و خدا را میخواهد.

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۱ دی ۹۳

مطلب کاملا اختصاصی آقا نجم الدین!!!

خب پسرم!

بالاخره بعد یه هفته پیدا کردم که چی بنویسم!هرچند که قبلا هم درهم و هم سوا کردنی درباره ات نوشته بودم.حتی...

بگذریم.امشب میخوام یکی دو تا خاطره ازت بنویسم بلکم روح عابرین از اینجا شاد شه.

کلاس دوم یادته؟معلمت اگه اشتباه نکنم خانم کدخدازاده بودن.بماند که چقدر از اینکه چادرش رو سر کلاس برمیداشت و مراعات شما نامحرما! رو نمیکرد،شاکی بودی و مهمترین گلایه ات این بود که بعضی وقتا یه کمی از موهای جلو سرش پیدا میشه،اما یه دفعه خیلی عصبانی اومدی خونه!

فقط یه تلنگر کوچیک برات کافی بود تا منفجر بشی که چی؟که خانمتون به خاطر شاگرد اولی و مؤدب بودنت جلوی همه رو سرت دست کشیده و بوست کرده!

قشنگ تا دو روز اعتصاب غذا کردی و مدرسه نرفتی و تا معلمت رسما ازت عذرخواهی نکرد رضایت ندادی.این از این.

کلاس چهارم گاهی که خسته بودی یه مسیری رو برگشتنه از مدرسه با اتوبوس میومدی.معمولا بلیط داشتی،ولی یه بار اول فکر کرده بودی داری و وقتی سوار شده بودی دیدی نداری و راننده هم گفته بود اشکال نداره.

این سری هم باز بنا به شهادت مادرت بغض کرده و رنگ پریده و ترسان اومدی خونه که مامان!من دزدی کردم،الان پلیس میاد دستگیرم میکنه،دیگه خدا دوستم نداره و خلاصه تا یه مدت به چشم یه تبهکار سابقه دار تحت تعقیب به خودت نگاه میکردی!

یه بارم برامون دزد گرفتی چه جور!با هم رفته بودیم خرید،با دوچرخه.بیرون سوپر بهت گفتم تو مواظب چرخ باش تا من برم خرید کنم و بیام.که ظاهرا یه خانمی با کالسکه میاد،پیاده رو هم باریک،میخواسته چرخ رو جابجا کنه تا بتونه رد بشه که جنابعالی داد و فریاد راه انداختی که بابا!دزد!

طفلک خانمه تا کلی وقت قسم و آیه که دزد نیستم و...البته به احتمال زیاد یادت نیاد این ماجرا رو،خیلی کوچیک بودی.شاید 3 ساله بودی.

یه دفعه هم با زهرا بردمتون پارک سر خیابون.تا رسیدیم رعد و برق و پشت سرشم بارون،چه بارونی!دیگه نه راه پیش داشتم نه راه پس که تو خودت سریع رفتی تو این لوله های مارپیچی که بهشون میگفتی ماشین لباسشویی و منم دیدم بد فکری نیست،زهرا رو هم گذاشتم پیشت.خودم هم به امید اینکه رگبار بهاریه و زود تموم میشه،ایستادم.ولی قشنگ 2 ساعت طول کشید!اینقدر که تا اسکناسای تو جیبم هم خیس شدن.نرگس جان هم چقدر دلش شور افتاده بود که چرا با وجود این بارون برنگشتیم و چه میکنیم،بماند.فقط تا رسیدیم خونه و دیدی مامانت گریه اش گرفته،محض دلداری رفتی تو بغلش و سیر تا پیاز راز پفک نمکی های پارک رو براش گفتی!

آخه نرگس خانم خیلی معتقد راسخ بودن و هنوزم هستن که به بچه نباید هله هوله داد.البته که حق هم با ایشونه،ولی خب منم دلم نمیومد وقتی اصرار میکردین،نگیرم براتون.فقط قول سفت و سخت از جفتتون گرفته بودم که راز باشه بینمون!آخ که چه آبرویی بردی ازم!

بازم بنویسم یا بسه؟

البته این پیش درآمد.خدا بخواد یه نامه هم مینویسم برات ان شاءالله.

دل بردی از من به یغما ای ترک  غارتگر من 

دیدی چه آوردی ای دوست،از دست دل بر سر من 

عشق تو در دل نهان شد،دل زار و تن ناتوان شد 

رفتی چو تیر و کمان شد،از بار غم پیکر من

میسوزم از اشتیاقت،در آتشم از فراقت 

کانون من سینه من،سودای من آذر من 

بار غم عشق او را،گردون نیارد تحمل 

چون میتواند کشیدن،این پیکر لاغر من؟

اول دلم را صفا داد،آیینه ام را جلا داد 

آخر به باد فنا داد،عشق تو خاکستر من...

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۰ دی ۹۳

پاییز طلایی...

اینو من ننوشتم،ولی بدجوری باهاش همذات پنداری میکنم.

دلم تنگه،تنگه حرف زدن با یکی که بفهمدم.یکی که مجبور نشی براش دلیل بیاری و اثبات کنی.

حرف دارم،نگرانی،غصه های تلنبار شده و قدیمی،

ریزه ریزه خاطراتی که یه جایی وسطای زندگیم نیمه کاره و ناتموم رها شدن،

دوستایی که بدون خداحافظی ازشون جدا شدم و یه عمر طلبکار یه خداحافظی ساده ام،

توضیحاتی که ندادم و عمریه حسرتشونو میخورم،

حرف دارم خیلی و گوشی برای شنیدن و دلی برای همراهی پیدا نمیکنم.

این حال و روزمه و مدام با خودم میگم من شادم و افسرده نیستم.

افسردگی دقیقا چیه؟جز این ظاهر همیشه شاد و دل بی تابه؟

کاش این گوگل حداقل حرفمو میفهمید و سری به نشونه همدردی برام تکون میداد.

این چه حالیه که فقط با شنیدن یه تکه آهنگ خوابهای طلایی اینطور دلم زیر و رو میشه و بغض راه گلمو میبنده؟اگه افسردگی نیست پس چیه؟

اگه تنها نیستم،پس چرا نمیتونم واسه کسی حرف بزنم؟چرا مجبورم اینجا واسه خودم،خود خودم،بنویسم؟

چرا جرأت تعریف کردن یه خواب ساده رو هم ندارم؟

چرا وقتی از کسی ناراحت میشم هم حق ندارم برای کسی گلایه کنم؟

این خوابهای طلایی هم هی میبردم به اون دورا،روزای خوش و ناخوش قدیمی...

کاش بیدار میشدم از این کابوس...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۹ دی ۹۳

مشاوره

تا نام تو برده می‏شود،چراغ‏های صلوات در جان لحظه‏ ها فروزان می‏شوند.

تا فضیلتی از تو گفته می‏شود،دل‏ها از بوی گل محمدی زنده می‏شوند.

یاد نویدبخش تو درب‏های صبح را به روی ما می‏گشاید.

قرآن تو نزدیک‏ترین راه رهایی است و نهج ‏الفصاحه‏ ات،پاک‏ترین مبحث بندگی.

قرآن،معجزه ‏ای است که از دست‏های روشن تو به ما رسید و مرهمی شد بر داغ‏های همه روزه بشریت.
نهج ‏الفصاحه،سرزمین پهناور دوستی است،

زمزمه‏ های بهاری گنجشکان بر درخت است که رو به‏ روی لحظات خستگی انسان،قد می‏کشد.

دنیا،شاداب و جوان می‏ماند اگر سطری از اندرزهای تو را به کار بندد.

همچنان‏که منبر و مسجد و مأذنه از ذکر و نام تو فعال مانده ‏اند.

تو را نشناختیمنشناختیم یا رسول اللّه‏ صلی‏ الله‏ علیه ‏و ‏آله

تو را نشناخته ‏ایم و فقط می‏دانیم که نامت بر همه کائنات ترجیح دارد.

چگونه می‏توان شعاع دایره خوبی‏ هایت را ترسیم کرد؟ «مدینه» با آن عظمتش هیچ‏گاه ادعا نمی‏کند که تو را شناخته است.

چگونه در خیال خام دنیا،رفتاری برای همه اعصار می‏گنجید؟
یا نبی اللّه‏ صلی ‏الله ‏علیه‏ و‏ آله!

مگر می‏توان بر سنت شریف تو بوسه نزد؟

حال آنکه پاسخ‏گوی تمام نیازهای روز است؟!

این درست که تو را نشناخته ‏ایم،اما همه هستی ما از احترام به نامت می‏گوید که بیت بیت،قصیده ‏های روشن در دل‏ها می‏کاری و نور می‏پاشی در چشم‏های خاک.

********

امروز به  پیشنهاد و در واقع اصرار معلم فاطمه مبنی بر عدم تمرکزش،رفته بودیم مشاوره.

صحبت زیاد کردیم و نهایتا بعد از تستی که خانم مشاور از فاطمه گرفتن معلوم شد اتفاقا فاطمه خانم خیلی هم حواسشون جمعه و در آن واحد میتونن به چند مقوله مختلف توجه داشته باشن.

من درباره وسواس ها و شکیات زیاد فاطمه هم با ایشون صحبت کردم که باز نظر ایشون این بود که این از دقت و تمرکز زیاد ناشی میشه.در واقع از بس فاطمه نسبت به هر موضوعی دقیق و همه جانبه فکر میکنه این همه سوال و شک براش ایجاد میشه.

هرچند که زیاد مطمئن نبودم روش منو قبول داشته باشن،اما با این حال درباره اطاعت پذیری فاطمه خانم هم باهاشون صحبت کردیم و گفتیم که احتمالا نتونیم تا 14 سالگی ادامه بدیم و فاطمه از الان داره اعلام استقلال میکنه.ایشون هم نکته ای رو درباره تفاوت دختر و پسر گفتن که در روانشناسی هم ثابت شده دخترها در حدود 9 سالگی عقل و درکشون کامل میشه و این استقلال طلبی اش کاملا طبیعیه.

و جالبه که با این وجود همین روانشناسان محترم تا 18 سال رو کودک حساب میکنن و اگر فرد 14-15 ساله ای جرمی مرتکب بشه،ادعا میکنن که کودک بوده و نفهمیده!

از جمله محسنات این گفتگو هم این بود که فهمیدیم تا حد زیادی بلدیم با بچه ها صحبت کارشناسانه! کنیم و از زیر زبونشون حرف بکشیم.لازم به توضیحه که خانم مشاور دقیقا همین اصطلاح رو به کار بردن!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۸ دی ۹۳

تقصیر کیه؟!

پدر یکی از دبیرستانی ها امروز صبح خبر داد که پسرش دیروز تو راه برگشت تصادف کرده و نمیاد.پسرش سوم تجربیه و دورادور میشناختمش.ولی نمیدونستم موتور داره.

بحثم اصلا این نیست که چطور یه پسر 16-17 ساله دو ساله که با موتور میاد مدرسه و تا به حال پلیس برخوردی باهاش نداشته.کاری هم به درست یا غلط بودن روش پدرش ندارم که براش موتور خریده.

چیزی که نگرانم میکنه عکس العمل بقیه بچه ها در برابر این خبره که مقصر اصلی حادثه از دید اکثرشون،راننده وانته و نه بی احتیاطی پیمان!و هیچ کس هم قصد عبرت گرفتن از این ماجرا رو نداره.این نتیجه ای بود که زنگ تفریح سوم تمام دبیرا از جو بین بچه ها متفق القول مطرح کردن.

چرا؟چرا ما کلا عادت داریم اولین و اصلی ترین مقصر هر حادثه ای رو که خودمون هستیم،نبینیم؟منحصر به نوجوون ها هم نیست این خاصیت.ما بزرگترها هم همیشه همین واکنش رو داریم،در حالی که اگه درست فکر کنیم،میبینیم تو بیشتر اتفاقاتی که برامون میفته اولین مقصر خودمونیم.

پس از آیه ای که خداوند تبارک و تعالی میفرماید

وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثیرٍ

کی قراره استفاده کنیم؟

واقعا درد بزرگ و خطرناکیه این درد خود بی گناه بینی!و مشکلات جامعه هم که روز به روز بزرگتر و بدتر میشه،از فرهنگ و اقتصاد و سیاست و بهداشت و غیره،دقیقا به دلیل همین ایرادمونه.که تقصیر رو به گردن بقیه میندازیم و هیچ تلاشی برای بهبود اوضاع نمیکنیم.

خدایا!

آراسته ام کن به زینت پرهیزگاران در: 

گسترش عدل

فرو بردن خشم

خاموش ساختن آتش فتنه

جمع کردن مردم پراکنده

آشتی دادن میان دو نفر

آشکار ساختن معروف

پنهان داشتن عیوب دیگران

خوش رویی و فروتنی

خوش رفتاری و ایثار

گفتن حق اگر چه سخت باشد

دوری از اهل بدعت و کسانی که به رأی خودشان عمل میکنند.

پروردگارا!

آنچه را که زبانم جاری سازد از:

تلفظ ناسزا 

یا هرزه گویی 

یا ریختن آبروی مردم 

یا گواهی باطل 

یا غیبت کردن مؤمن غایب 

یا دشنام به مؤمن حاضر 

و مانند این صفات ناپسند 

را تبدیل کن به ذکر حمد خویش 

و غرق شدن در ثنا گویی ات 

و گرویدن بر مجد و عظمتت 

و سپاس گزاری در برابر نعمتت 

و اعتراف به احسانت 

و شمارش نعمت هایت.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۷ دی ۹۳

سلامی دوباره بر بی نظمی

امشب داشتم یه نگاهی به سررسیدهای قدیمی ام میکردم که یاد یه خاطره مشترک بین تمام بچه هام افتادم:اینکه بچه ها با خودشون یه بی نظمی منظمی رو وارد زندگی میکنن.

از چیدمان جدید خونه برای ایمن سازی بیشتر گرفته تا تغییر تمام برنامه های روزانه و تطبیق کل زندگی با برنامه پیشنهادی موجود نازنین تازه وارد.

اینکه تا این فرشته کوچولو بیاد راه و رسم و قوانین زندگی تو این دنیا رو یاد بگیره،چقدر از قوانین ما رو نادیده خواهد گرفت.کمترینش قوانین بهداشتی،که ما میبایست دوباره آستانه صبرمونو بالا ببریم.

اینکه احتمالا باید تمام گلدونا به خونه مادرم منتقل بشن،یا کابینتای پایین رو تخلیه کنیم.

یا موکت کردن قسمتای خالی و جمع کردن میز وسط هال و...

خلاصه کلی تغییر ریز و درشت تو راهه.تغییرات شیرینی که برامون خاطره شده بودن.

جالبم هست که هنوز نیامده یه صاحب مطلق پیدا کرده:فاطمه خانم!که طی یک استدلال کاملا منطقی نزدیک شدن برادرهاشو به بچه کلا ممنوع کرد:شماها چون پسرید،زبرید.پس نباید به بچه دست بزنید.چون خراب میشه!

من رو هم با این بهونه که زیاد خونه نیستم حذف کرد.برای مادرش هم مرخصی استعلاجی بعد زایمان صادر کرد و در نتیجه تنها کسی که باقی میمونه تا از بچه مراقبت کنه،خودشه.پس حبه انگور هم واسه فاطمه است!

این حبه انگور هم حکایتی داره.اصرار داشت بدونه الان بچه دقیقا چه اندازه ایه،داشتم از روی یه سایتی براش میخوندم که اندازه دونه اگوره،فورا گفت پس اسمشو میذارم حبه انگور.

برای اثبات حق مالکیتش هم از حالا به جای حبه انگورش صحبت میکنه:میره برای مادرش چایی میریزه،میگه حبه انگور تشنه اشه.

کتاب شعر میاره تا نرگس خانم براش بخونه،میگه حبه انگور حوصله اش سر رفته.

سر خود میره تو آشپزخونه،کارایی که نباید میکرده میکنه،میگه حبه انگور خسته است،باید مامان بخوابه!

خیلی جدی هم رفته با مادرم مشورت کرده که چی برای بچه بخره!اصلا انگار نه انگار که ما هم هستیم!

نجم حدودا همسن و سال الان فاطمه بود که فاطمه به دنیا اومد.اما نه قبلش و نه بعدش همچین حسی نسبت به فاطمه نداشت.حتی میترسید تنهایی بغلش کنه.فقط مواظب عماد بود که بلایی سر فاطمه نیاره.

اما دغدغه های فاطمه خیلی دقیق و درسته.هی یه چیزی میخوام بگم با این کارها و حرفاش،ولی خب نمیگم!

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۶ دی ۹۳

روز از نو،روزی از نو...

مدتیه ذهنم رو موضوع بچه قفل شده:تو قفسه کتابخونه کتابای مراقبت در دوران بارداری و نوزاد اول از همه به چشمم میاد،تا واراد یه سایتی میشم خبرهایی که درباره تولد نوزاد و بارداری هستن رو اول میخونم،موقع جستجو هم با اینکه از قبل مطلب خاصی تو ذهنم هست،ولی با این حال باز هم اولین چیزی که درباره اش جستجو میکنم:مثلا ویژگیهای جنین 9 هفته ای...

حتی احساس میکنم بیشتر از قبل در روز با این مسأله برخورد میکنم،انگار دنیا هم میدونه دغدغه ذهنی من چیه،برام سیگنال میفرسته.

اما نکته جالبش اینه که دقیقا همون حس اضطراب و دلشوره ای رو که برای نجم داشتم،دارم.اون موقع فکر میکردم چون بار اوله و تجربه ای ندارم،این دلشوره و نگرانی طبیعیه.ولی الان با وجود 3 تجربه هم باز همون حس رو دارم.

شاید هم دلیلش همین 3تا  تجربه! باشن.اینکه هر سه 34-35 هفته و با وزنی نهایت 2 کیلو و کلی ماجرای پیش بینی نشده قدم رنجه فرمودن.با اینکه هر سه تا از اول زیر نظر متخصص بودن و تمام دستوراتشون مو به مو  انجام میشد.

نهایتا حرفی که خانم پرستاری بر اساس تجربه اش به ما گفت این بود که همونطور که هیچ دو نفری اثر انگشت مشابهی ندارن،هیچ دو تا بچه ای هم مثل هم به دنیا نمیان و احتمالا ژنتیک خانواده شما تولد زود هنگام بچه های کم وزنه.

البته اگه مطمئن بودم از حرف ایشون تا حدی خیالم راحت میشد،ولی وقتی دیشب با خانم دکتر مطرح کردیم این صحبت رو کلا رد کردن و گفتن اینا خرافاته.حتما مشکلی وجود داشته که تشخیص داده نشده و این بار سعی میکنیم مشکلی به وجود نیاد.

اما راستش نگرانی من فقط در این مورد نیست،درباره بعد از تولد و نحوه نگهداری و مراقبت از نوزاد هم هست.شاید چند سالی از نوزادی فاطمه گذشته باشه،اما تو این مدت کاملا هم دور از فضای بچه داری نبودیم.پررنگ ترینش رقیه و زینب،بچه های خواهرم که نزدیک 2 سالشونه و حتی بعصی شبها پیش ما خوابیدن.

ولی باز هم هر بار که بهش فکر میکنم،احساس میکنم تمام تجربیاتم و دونسته هام از بین رفتن و نگران میشم.احتمالا به دلیل این تصوره که ذهنم رو بچه و بچه داری قفل شده.

یه چیزایی هم بوده کلا یادم رفته بود،که مثلا نرگس خانم خیلی خیلی روحیه اش حساس میشه.

دیشب داشتم شعر مادر موسی چو موسی را به نیل،درفکند از گفته رب جلیل...پروین اعتصامی رو برای بچه میخوندم و توضیح میدادم که نرگس جان گریه اش گرفت!چرا؟خودشم نمیدونست.فقط میگفت از قسمت:بحر را گفتم دگر طوفان مکن،این بنای شوق را ویران مکن به بعد گریه ام گرفت!

یا حتی چند روز پیش یه کتاب قدیمی تو کتابخونه مدرسه دیدم به اسم شادی های کوچک یک خانه،نرگس خانم به قول خودش یه لیتر و نیم آبغوره گرفته سر خوندنش!بازم به دلیل بی دلیل.

خدایا!

براى آرامش ‌و‌ مسرت ‌من‌ عمر فرزندانم ‌را‌ طولانى گردان

و‌ اجل ‌و‌ سرآمد عمر آنان ‌را‌ ‌به‌ تأخیر افکن.

کودکان مرا پرورش ‌و‌ فرزندان ناتوانم ‌را‌ نیرومند ساز ‌

و اولاد مرا سالم ‌و‌ دین ‌و‌ اخلاق آنان ‌را‌ نیکو بدار 

و‌ ‌در‌ جان ‌و‌ بدن ‌و‌ ‌در‌ تمام امورى ‌که‌ براى آنان ‌در‌ ‌آن‌ ‌میکوشم،عافیت مقدر ‌کن‌ 

و‌ روزى فراوان ‌به‌ ‌من‌ عطا ‌کن‌ ‌که‌ فرزندانم ‌را‌ ‌در‌ رفاه ‌و‌ آسایش قرار دهم .  

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۵ دی ۹۳

آن که ابروی هلال عید را طاق آفرید...طاق ابروی تو را بسیار بهتر بسته است

زهرای عزیزم،گوش و چشم شیطون کر و کور،الان دارم مینویسم!!!

خب دخترم،سؤالت چند جهت داره:

اول از دید شرعی.تا اون جایی که من تحقیق و پرس و جو کردم،فی نفسه دست زدن و کم کردن و مدل دادن به ابرو برای دختر تا قبل ازدواج حرام نیست.ولی یه نکته خیلی خیلی مهم وجود داره:که نپوشوندن صورت در برابر نامحرم فقط برای صورت کاملا بی آرایش مجازه و آرایش شامل کم کردن موهای صورت هم میشه.اما اگه این نکته رعایت بشه،از لحاظ شرعی ایرادی نداره.

اما این جور مسائل رو باید از جهت عرف هم بررسی کرد.حالا شاید نه به شدت قبل،ولی هنوز هم به لحاظ عرفی برداشتن ابرو و درست کردنش و حتی آرایش کردن مخصوص خانمهای شوهر دار محسوب میشه.نمیخوام بگم تمام رسم و رسوم قدیمی ها درسته،ولی شاید این رسم خیلی هم بیراه نباشه.

درسته که خداوند متعال نیاز به زیبا دیده شدن رو در وجود زن قرار داده،ولی این نیاز فطری هم درست مثل بقیه فطریات هدف و محدوده مشخصی داره در جهت تشکیل و استحکام خانواده.در واقع این خواسته در زن و متقابلا گرایش مرد به دیدن چهره زیبا مکمل هم هستن برای پایداری هرچه بیشتر خانواده.البته نه اینکه گرمی خانواده صرفا بستگی به این موضوع داشته باشه،اصلا.

به همین خاطر هم خدا تبرج و نگاه به نامحرم رو حروم کرده تا زیبایی زن به چشم همسرش بیاد و تعریف و تمجید شوهر برای زن کافی باشه.

از طرفی دختر تا وقتی ازدواج نکرده که عزیزدردانه باباست و کلا بالای چشمش ابرو نیست!پس چی رو میخواد برداره؟

یه مسأله دیگه ای هم هست که میتونی خودت هم درباره اش تحقیق کنی.که کلا هرچی کمتر به صورتت ور! بری،صورتت و پوستت زیباتر و شاداب تر میمونه.شاید مو،رنگ صورت رو تیره کنه،ولی کندنشون پوست رو تحریک میکنه و جوش تولید میکنه.به هر روشی هم که انجامش بدی فرقی نمیکنه.همینطور هم استفاده بیش از حد و افراطی از مواد شیمیایی به پوست آسیب میزنه.بهترین راه سلامت و جوون موندن پوست صورت،شستن صورت با صابونهای غیر عطری و پوشوندش از آفتاب و دید نامحرمه.حتی کرمهای ضد آفتاب هم خودشون عوارض دارن.

یه مطلب جالب هم وقتی داشتم برای جواب تحقیق میکردم پیدا کردم که دونستنش خالی از لطف نیست.

البته من به شخصه معتقدم هیچ کس زشت نیست و خداوند تمام صورتها رو زیبا آفریده و اتفاقا این هنر خداست که این تعداد انسان زیبا و نامشابه آفریده.هر چند که بعدا اعمال و نیات انسان روی قیافه اش ممکنه اثر بذاره و بدریختش کنه.

ولی به نظر خیلی ها مثلا بینی بزرگ و تیغه ای قشنگ نیست و یا عملش میکنن و یا در آرزوی عمل کردنش به سر میبرن!

اما یه سایتی از قول متخصصین طب سنتی نوشته بود شکل بینی اصلا تصادفی نیست و تغییرش خطرناکه.چون مثلا شخصی که بینی بزرگتری داره،ممکنه به دلایلی احتیاج به تنفس هوای بیشتری داشته و اگه عمل کنه بعدا دچار مشکلات تنگی نفس میشه.یا درباره لب و فرم دهان و... توضیحات خیلی جالبی داده بود که در نهایت میشه گفت همونطور که سایز و فرم قلب و کلیه و مغز رو نمیشه تغییر داد،بقیه اندام ها رو هم نباید بی دلیل و صرف زیبایی جراحی کرد.

با همه این حرفا،اگه نظر من رو بخوای،بی تعارف شما همینجوری واقعا خیـــــــــــــــلی قشنگی و نیازی به چیزی نداری.ولی تصمیم با خودت،هر طور که فکر میکنی خوب و درسته و پشیمونی نداره برات.

این بیت هم تقدیم به شما:

اگر امشب بت من دست به ابرو ببرد

خبر مرگ مرا باد به هر سو ببرد...

شوخیه ها!جدی نگیری.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۳ دی ۹۳

و خداوند مشق زیاد را آفرید تا پدران به مرگ طبیعی نمیرند"سوره سکته،آیه دق"

روزمرگی،کلمه ای آشنا و در عین حال با معنایی غریب.دیدن بعضی از انواع سبکهای جدید زندگی تنها و تنها تداعی کننده این معنی هستند.

به عنوان مثال خانواده ای که پدر خانواده بازنشسته شدن و تنها سرگرمی اشون نشستن روی راحتی و دیدن اخبارهای شبکه‌های مختلفه.

مادر خانواده تمام وقت مشغول ارسال پست برای برنامه های موبایل و دیدن و لایک کردن پستهای بقیه هستن و دو سه روز یه بار به اندازه چند وعده غذایی تدارک میبینن تا راحت تر به کارشون برسن.

بچه ها هم که همگی ازدواج کردن و در شهرهای مختلفن.

حقوق بازنشستگی کفاف خرج و مخارج خانواده رو میده و خانواده هم اهل هیچ تجملاتی نیست.نه مهمانی رفتن و مهمانی دادن،نه خرید وسیله ای،نه مسافرت و تفریحی.حتی لباس جدید هم تا لباس قبلی کاملا از بین نره نمیخرن.

فی الواقع مطلقا هیچ فعالیت دیگه ای تو این خونه انجام نمیشه،حتی در حد تمیز کردن!به حدی که قسمتهای بی استفاده خونه کاملا خاک گرفته و مشخصه.شیشه ها هم تبدیل به دیوار شدن از بس کثیفن.

این حال و روز خانواده ای هست که از نزدیک آشنایی دارم باهاشون.خیلی دوست دارم کمکی کنم،ولی خب به اقتضاء تفاوت سنی و احترام به بزرگتر،نمیدونم چطور.

ضمن اینکه خودشون اصلا ناراحت وضعیتشون نیستن و براشون خیلی عادیه.کاش حداقل سرگرمی مفیدتری انتخاب میکردن.

من اعتقادی به بازنشستگی ندارم.به نظرم هر انسانی با هر میزان توانایی به هر حال کار مفیدی از دستش برمیاد و بایستی بگرده و اونو پیدا کنه و انجامش بده.

نرگس جان مادربزرگی داشت که دو سال پیش به رحمت خدا رفت.دو سال آخر آلزایمرشون شدید شده بود و همینطور ضعف جسمانی شون کاملا زمین گیرشون کرده بود.اما با این حال بنا به نقل قول اطرفیان تا روزهای آخر همبازی نتیجه اشون بودن.من خودم تو مراسم ختمشون دیدم که چطور این بچه قاب عکس مادربزرگ رو بوس میکرد.

سالهای قبل هم،زمانی که سر حال تر بودن،مدام کاغذ و مداد دستشون بود و طرح سوزن دوزی و گلدوزی میکشیدن.کاری که یادگار دوران جوونی شون بود.

خلاصه که از روزمرگی میترسم،خیلی بیشتر از مرگ.

خدایا ! 

رحمتی کن تا درلحظه مرگ بر بیهودگی لحظه ای که به نام زندگی تلف کرده ام سوگوار نباشم . 

در مورد تیتر هم توضیح خاصی ندارم!

زهرا جان،شرمنده امروز جایی بودیم از غروب هم تا یک ساعت پیش با فاطمه خانم سرمون گرم بود،ان شاءالله در اولین فرصت برات مینویسم.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۲ دی ۹۳

من،فاطمه،مدرسه...

باید از فاطمه و درس خوندنش و نظریاتش بنویسم مفصل!

ولی الان نا ندارم،باشه فردا ان شاءالله...

***

قبل اینکه درباره فاطمه خانم بنویسم،یه توضیحی درباره عماد بایستی بدم.

دو سه هفته پیش سر یه ماجرایی خیلی خیلی اتفاقی متوجه شدم عماد نمیخواد برم تو اتاقش.به نظرم بهترین روش این جور مواقع اینه که کلا بیخیالش بشم تا مطمئن بشه ازم و هر چی که هست باقی بمونه تا بعدا سر فرصت برم ببینم چی کجا قایم کرده.

این بار هم تا امروز فرصتی پیدا نکرده بودم تا الان که عماد کلاسه.بچه ام دو تا سوسک سیاه بالدار بزرگ!!! تو کمدش داره.داره روشون تحقیق میکنه!یه جدول درست کرده که در نورها و رنگهای مختلف چه عکس العملی نشون میدن.همینطور نسبت به صدا.دیگه اینکه حالات مختلف بالهاشون نشون دهنده چیه:ترس،حمله،دفاع یا....حتی حالتهای مختلف شاخک ها و پزرهای پاهاشونم بررسی کرده!

خلاصه که بیچاره سوسکها!خیلی دلم براشون سوخت.

حالا از این طرف نرگس جان خیلی جدی تهدید کردن که این خونه یا جای ایشونه یا جای ایشون!

از صبح دارم دنبال یه مستند خوب درباره حشرات میگردم که عصر با هم ببینیم و درباره اش صحبت کنیم،بلکه عماد خودش اعتراف کنه و بهانه بده دستمون.

یاد بچگی هاش افتادم.اون وقتا که میرفت زیر بالشت قایم میشد مثلا!فقط یه کمی از پشت سرش زیر بالشت بود،حتی صورتش هم کامل پیدا بود،ولی ما نمیدیدمش و هی دنبالش میگشتیم.تا خودش میامد بیرون و ما میترسیدیم و کلی کیف میکرد!

انگار این بازی قایم موشک بچه ها حالا حالاها تمومی نداره.تا الی الابد مواقعی هست که بچه ها دلشون میخواد دیده نشن و ما هم نباید ببینیمشون تا وقتی ناگهان دیدیمشون کلی کیف کنن و ما هم از این خوشحالی اشون ذوق کنیم...

****

انگاری فاطمه راضی نیست غیبتشو کنم.الان اومده بودم درباره اش بنویسم که قبلش یه سری به رجا نیوز زدم.

همیشه با تبریک سالروز آغاز ولایت مشکل داشتم،به نظرم منطقی و صحیح نبود این کار.اتفاقا یه مقاله در این مورد نوشته و با چند تا مثال روشن توضیح داده که این کار صحیح نیست.

هرچند که امروز خصوصا،به خاطر شادی دل حضرت زهرا سلام الله علیها شادیم...

****

جدی جدی راضی نیستا!فاطمه جانم قصدم فقط توضیح افکارمه.قصد قضاوت ندارم!باشه؟عماد رو برگردوندم دیگه بنویسم دیروز چی شد؟!

****

دیروز از مدرسه فاطمه سریع احضار شدم.رفتم میبینم شکایت دارن ازش در حد چی!

دیکته کلاسی اش رو خانمشون نشونم داده،از چپ به راست نوشته،تو هر کلمه لا اقل دو غلط،کلمات رو بهم چسبونده،کلمات بیشتر از سه حرف رو جدا از هم نوشته،بد خط و خرچنگ قورباغه...یعنی قشنگ معلومه که داشته بازی میکرده.

حالا اعتراضشون به این خاطر نبود،به خاطر حاضر جوابی فاطمه خانم بود که هی توجیه کرده کارش رو.تمام مدت هم بی خیال داشت برا خودش لی لی میکرد تو دفتر!

منم هم خنده ام گرفته بود از کاراش و هم تا حدی کلافه بابت بی خیالی اش،یه کم نگاهش کردم که خودش شروع کرد توضیح دادن:

خطم اصلنشم بد نیست.به نظر خودم که قشنگه.مگه این همه آرما و مارکای مختلفو با خطای عجق وجق نمینویسن،خب منم به نظرم این خط قشنگه.

بعدشم چه فرقی میکنه از چپ به راست با از راست به چپ،خب من چپ دستم از چپ بنویسم راحت ترم.

تازشم یه عالمه کلمه که تشدید داره دیدم تو کتابای آدم بزرگا تشدید نذاشتن واسشون،بعد بابام میگن خودمون متوجه میشیم چی هستن،خب منم خودم متوجه میشم چی نوشتم.مثلا پا ییظ همون پاییزه،فقط دلش خواسته دسته هم داشته باشه.

یعنی قشنگ نیم ساعت داشت سخنرانی میکرد برامون که غلط نداشته،رسم الخطش اینه!

وقتی هم که براش توضیح دادیم اینا قانونه و از قدیم مردم با هم قرارداد بستن که اینجوری بنویسن،با اعتماد به سقف کامل برگشته میگه:من که نبودم اون موقع،از قراردادشون هم خوشم نمیاد.دوست ندارمش!

آخر سر خانم مدیرشون گفتن:حالا تو هر وقت برای خودت خواستی بنویسی هر جور دوست داشتی بنویس.ولی سر کلاس وظیفه داری به حرف معلمت گوش کنی و هر کاری گفتن بگی چشم!

فاطمه هم تا اینو شنید شروع کرد یه دوره کامل روش تربیت فرزند برگزار کرده که چی؟که من الان چون 7 سالم شده و هنوز 14 سالم نشده،فقط وظیفه دارم به حرف مامان و بابام چشم بگم!نه کس دیگه.تازه اگر هم قبل 14 سالگی ازدواج کنم که دیگه تموم میشه!

واقعا نمیدونم چرا این بچه اینقدر به فکر ازدواجه؟با مادرم صحبت میکردم دیشب،تعریف میکردن از بچگی های ما،که خب خیلی وقتا خیلی از اقوام به خواهرام میگفتن ان شاءالله عروسی ات و...

با این که خواهرام زیاد از این مدل برخوردا دیده بودن،ولی حتی یک بار هم از این حرفا نزده بودن.اما فاطمه که تا به حال حتی یک بار کسی از این صحبتا باهاش نکرده،مدام تو همین فکراست.

خلاصه که دیروز قشنگ من رو شست و پهنم کرد آفتاب خشک بشم با حرفاش!اگر هم سر سوزنی به روی مبارکش آورده باشه از دیروز تا حالا!

صد رحمت به عماد،هر شلنگ تخته ای بندازه،بعدش لااقل سعی میکنه از دلم دربیاره.

حالا تازه تو راه خونه خیلی خانم دکترانه نصیحتم کرده که دیگه با کسایی که کفش نوک تیز پا میکنن صحبت نکنم،چون زبونشونم مثل نوک کفششون تیزه!و قلب آدم رو زخمی میکنه.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۰ دی ۹۳

باغ خزان زده...

چشمان سامرا از بغض‌های جاری، تمام شدنی نیست.التهاب و داغدیدگی،به فراخور این غم در کوچه‌های شهر بیداد میکند.باد نوحه گر،گذارش به نخل‌های گیسوپریش میفتد که ردیف به ردیف،دست خوش فراق شده‌اند.

دجله در غروب فرو رفته است و خورشید،گسترده‌تر از همیشه،شعله‌هایش را میپراکند.

مدت ها بود که خانه خلوت زده امام خود را اسیر چنگال اختناق میدید،اما امروز این خانه از رنج محدودیت،رهایی مییابد؛با این حال در این رهایی شاد نیست و دیگر جمال دل آرای عسکری را نمیبیند.این خانه شاد نیست،اما قهقهه بیگانگان جاه طلب را میشنود؛درست همان گونه که بنی امیه در عاشورا میخندیدند.شانه‌های شیعیان،بوی غربت سامرا میدهد.تمام سرمایه امروز شیعه،همین بوسه‌های دل سوخته است که برای باغ خزان زده سامرا،گل‌های تسلیت آورده‌اند.

زمان میگذرد و تاریخ برای نگارشِ تصاویر تبدار،یک بار دیگر میآید و دست‌های توطئه و تخریب را بر بام سامرای ستم دیده مینگرد.

اکنون دیگر چه میخواهند؟تاریخ،به دقت تمام،دسیسه‌ها را به ثبت میرساند که با ناتوانی هر چه تمام‌تر،به ستیز با گنبد و بارگاه،دل خوش داشته‌اند.

تاریخ خوب میداند که دست‌هایی از این لرزان تر،در هیچ جا یافت نمیشود که حتی از قبرها هراس داشته باشند و چنین بر خشت‌ها یورش برند.آنان با همه نادانی،این را خوب میدانند که کشته شده ائمه پاک ما نیز انسان‌ها را زنده و بیدار میکند.

درست است امروز داغ دل شیعه،از این جنایت تازه میشود.

آری!آنان هرچه خراب کنند،بنای توانمند تشیع،همچون حقانیّت گفته‌های تاریخ،سر جای خودش هست.

******

هوا آشفته بود و شهر مجنون

زمین سر در گریبان،چشم پر خون

حماسه میخروشید از گلوشان

ز رگ‌ها خون غیرت سخت جوشان

که عاشورا کسی رقصیده؟او کیست؟

چه کس با شاه دین جنگیده؟کوفیست؟!

از این غم،شهر گویا پر ز شیر است

دی از گرمای این دل‌ها چو تیر است

همه عمارگون،آماده،هوشیار

تمام شهر بیدارند،بیدار

کسی حرمت شکن آشوب کرده

شغالی بیشه را مخروب کرده

الا ای فتنه گر،شیطان،حرامی!

میان بیشه‌ی شیران خرامی؟!

شما،ای جمله عالم گوش دارید

کلام آوازه‌ی بر گوش دارید

به ایران،رهبری فرزانه داریم

اشارت او کند جان میسپاریم

الا ای فتنه‌گر،ما مرد جنگیم

برای رجمت ای ابلیس،سنگیم

چو شمشیر آخته،در دست اوییم!

بمیرید از حسد،سر مست اوییم

ابابیلیم اگر بر فیل‌هایید

چو ریگی نرم آخر زیر پایید

۹ دی،سیل مردم باز جوشید

تمام سینه‌ها آخر خروشید

خس و خاشاک را از شهر راندند

سران فتنه زیر پای ماندند

ولی حرفیست بی پیرایه‌ ای دوست

که این حرف از زبان یار حق گوست

“بصیرت” یاب،بیدارست دشمن

ز حقد و کینه تبدار است دشمن

صف آراییست!اما در غبار است

میان فتنه ره دشوار و تار است

چراغ راه،ما را جز ولیّ نیست

کسی رهبر به جز “سید علی ” نیست

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۹ دی ۹۳

دنیا بد نیست،فقط خیلی کم است...

راستی که چه دنیای کوچیک و عجیبیه!و چه راحت کاخهای  رویایی مونو خراب میکنه.هر چی که باشه.

کاخ من چی بود؟البته تا قبل خراب شدنش اصلا نمیدونستم که دارمش و تا این حد برام عزیزه.ولی امشب که نشستم پای خرابه هاش،تازه تازه دارم دلتنگش میشم.

امروز خیلی اتفاقی غروب برای نماز به مسجدی رفتم که تا به حال نرفته بودم.بین دو نماز پیش نماز دو سه دقیقه ای صحبت کردن.این وسط خیلی مختصر و گذرا در حد دو سه کلمه هم درباره طی الزمان صحبت کردن.

راستش اولش که اصلا متوجه نشدم منظورشون چیه؟اما وقتی از نرگس خانم پرسیدم،توضیحاتی داد که مخم سوت کشید.

ایشون میگن طی الزمان چیزیه مثل طی الارض که بعضی افراد به این توانایی دست پیدا میکنن و خلاصه اش یعنی رفتن به گذشته یا آینده!و در ادامه هم چند تا نمونه معتبر از وقوع همچین اتفاقی به عنوان مثال گفتن.

درست مثل عماد که کلام منعقد نشده،هزار تا سوال براش ایجاد میشه،برای منم هزار تا سوال ایجاد شد.اما مهمترینش اینکه:شما دقیقا کی با این مساله آشنا شدی؟که فرمودن همون سالهای اول حوزه.

:یعنی من وقتی داشتم تزم رو مینوشتم،شما میدونستی که حرکت در زمان امکان داره؟

-بله.

:بعد نباید یه تذکر دوستانه به من میدادی که اون خزعبلات رو سر هم نکنم؟

-راستش من از مادرت پرسیدم که بگم بهت داری اشتباه میکنی یا نه،ایشون گفتن نه.

:یعنی مادرم هم میدونستن دارم چرت و پرت میگم؟پس چرا هیچ کس چیزی نگفت؟

-خب البته اون چیزی که شما ثابت کردی فرق داره،احتمالا هم درست باشه حرفت.بعد هم که استادات قبول کردن و مدرک هم دادن.

یه جمله ای هست که میگن:همچین میزنمت که یکی از من بخوری شصت تا از در و دیوار،دقیقا دچار همین حال و روزم.

با فرض اینکه تز من در پی اثبات غیر ممکن بودن ساخت هر نوع ماشین زمانی بود،که به فرض امکان ساخت با یه سری محاسبات سرعت و جهت حرکت زمین و منظومه شمسی و کلا عالم هستی ثابت کردم که انسان رو به یه ناکجا آبادی در فضا میفرسته،حالا امکان داشتن طی الزمان،اون هم بدون وسیله مادی،یعنی من و تحصیلاتم و مدارج علمی امو و...کلا کشک!

از اون طرف اینکه نزدیکترین کسانم خبر داشتن از ریز اون چه که تو سرم بوده و میدونستن دارم به ترکستان میرم و به روی خودشون نیاوردن یعنی...

از طرف دیگه من به علم ریاضی اعتقاد داشتم!علوم تجربی رو چون اساسا بر پایه تجربه است و تجربه و آزمایش هم هیچ وقت 100 در 100 نیست،همیشه برای قوانینش یه استثنای فرضی قائل بودم.کما اینکه خیلی از اوقات آزمایشات جدید نتایج آزمایشات قبلی رو نقض کرده.

علوم انسانی رو هم به کل چون ترجمه علوم انسانی غربیه که بر پایه نگاه اومانیستی و سکلاره از اساس قبول نداشتم.چون از نگاه اسلام انسان به ما هو انسان،عبده و تا این مفهوم عبد بودن انسان درک نشه،نمیشه هیچ نظر درستی درباره چرایی و چگونگی رفتارهاش داد.

اما ریاضی رو یه علم حقیقی میدونستم که درباره حقایق بحث میکنه،هر چند که این حقایق مفاهیم انتزاعی باشن.اما اصلا تصور نمیکردم قابل تردید و انکار باشن.

حالا امشب دقیقا این کاخی که من از این علم ساخته بودم خراب شد!شاید اگه اون روزی که فکر محال بودن ساخت ماشین زمان به ذهنم رسید،به یه دلیلی از کنارش رد میشدم و تا این حد جدی روش بحث نمیکردم،الان از شنیدن امکانش و وقوعش اینجور به هم نمیریختم.

حالا بازم جا شکرش باقیه که خیلی متشخصانه قبلا از دانشگاه اخراج شدم و نیازی نیست دوباره اخراج بشم!

ولی اگه همون اساتیدی که تزم رو قبول کردن و فرستادن فلان دانشگاه و اونجا هم فلان جایزه رو دادن بهم و...مثه یه امشبی از ماجرا خبر دار بشن،چه عکس العملی نشون میدن؟اصلا قبول میکنن؟

جدای از همه این حرفا یه چیزی قلقلکم میده شدید.یه زمانی عماد خیلی تو نخ طی الارض بود که حتمی یاد بگیره تا هر وقت هر جا خواست بتونه بره.حالا من تو فکر طی الزمانم.که دقیقا راهش چیه؟میشه ما،منم،یاد بگیرم؟بعد اولین مقصد کی؟عاشورا!

تشکرانه:نجم الدین عزیزم ممنون!واقعا چسبید!خیــــــــــلی از لب تاب راحت تره!به خصوص با این قلمش!فکر کنم لب تاب هم درست بشه،بازم ازت قرض بگیرمش.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۸ دی ۹۳

ما خانوادگی نابغه ایم!!

چند روز پیش از مدرسه فاطمه نامه دادن که از فلان موسسه آمدن دخترتونو از لحاظ ساختار قامتی معاینه کردن و بایستی برای اصلاح عیوبش یه سری حرکات ورزشی انجام بده.و وقت برای امشب داده بودن که بریم موسسه تا حرکات ورزشی مورد نظر رو یادمون بدن.

یه اتاق 20 متری و یه جمعیت 40-50 نفری که نصفشونم بچه های 7-8 ساله باشن و همه منتظر!نشوندن بچه ها رو صندلی واقعا خیلی دور از انتظار بود.فاطمه هم بعد دو سه دقیقه اجازه گرفت که بره بگرده.هنوز دو دقیقه نشده بود که اومد تو بغلم و ازم اجازه گرفت با خانمی که نزدیک در نشسته بود،صحبت کنه.

دو دقیقه بعد دوباره اومد ازم اجازه گرفت که اسم و فامیلش رو به خانمه بگه.یه کم بعد اجازه گرفت اسم مدرسه اش رو بگه.دفعه بعد اسم معلمشون رو و دست آخرم ازم پرسید میشه اسم معلم چرتکه مونم به این خانمه بگم؟

تمام مدت تصورم این بود که فاطمه طبق رویه خودش که معمولا با بزرگتر از خودش دوست میشه،از این خانم خوشش اومده و خواسته که باهاش دوست بشه.ولی چرا اسم معلم چرتکه اشون رو خواسته بود بگه برام عجیب بود.

تو همین حین بدو بدو دوباره اومد پیشم و گفت:بابا!اگه گفتی کیه این خانمه؟همون خانم اسحاقی معلم چرتکه مونه!

خب مگه چیه؟کف موسسه موکت بود و همه میبایست دم در کفشهامون رو درمیاوردیم.خب بچه ام دوستاشم همیشه از رو کفشهاشون میشناسه،چه برسه به معلمهاش!

اینم بگم که مبتکر یه شیوه جدید روانشناسی هم هست به اسم روانشناسی کفش!خصوصیت اخلاقی هر آدمی رو از روی مدل کفشش حدس میزنه و اتفاقا خیلی نزدیک به واقعه حدسیاتش.به همین خاطرم هست که یکی از معضلاتمون خرید کفش هست براش.بس که سخت میپسنده و اگه مدلی رو پسندید دیگه دفعه بعد کار حضرت فیله رضایت دادنش به یه مدل دیگه.

ای زنده و ای پاینده!

از مهربانی ات، فریاد رسی میخواهم.

مرا چشم بر هم زدنی،به خودم وامگذار و کارهایم را همه به سامان آر.

خدای مدبر!

یاریمان کن از فناوری های جدید و ارتباطات نوین برای تامین نیازهای مهم مان و کار نیک بیش تر با هزینه های کمتر بهره ببریم و از این که برایمان نیازهای جدید کاذب بیافرینند، سیاه چال زمان شوند و خلوت، آهستگی و سادگی زندگی هایمان را از میان ببرند جلوگیری کنیم.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۶ دی ۹۳

پیر شدیم رفت بابا جان!

میگن از هر چی بدت بیاد سرت میاد،خیلی از مدارس سمپاد و شیوه آموزشی شون دلم خون نیست،حالا عماد جان مدتیه دریل وار اصرار داره که بذارمش کلاس تست آمادگی امتحان تیزهوشان!هر چقدرم که براش از معایب این مدارس و ناسازگاری اش باروحیاتش گفتم،افاقه نکرد.

ناچار یه کلاس ثبت نامش کردم به این امید که بعد چندجلسه،وقتی ببینه چقدر بهش فشار میاد خودش پشیمون بشه.با تلاش بیشتر و درس خوندن زیاد مخالف نیستم،ولی با روحیه عماد سازگار نیست.عماد نمیتونه تک بعدی باشه و فقط درس بخونه.اصلا هم اهل رقابت و نمره 20 نیست.چیزی که دقیقا توقع دارن تو مدارس تیزهوشان.

کلاسش صبح تا ظهر پنجشنبه ها،طرفای مرزدارانه.دیروز اولین جلسه اش بود.از اول هیچ حرفی از رفت و آمدش نبود،چون تصمیمم بود خودم ببرم و بیارمش.صبح هم تو ماشین اصلا یادم نیست توضیحی درباره مسیر و آدرس داده باشم،اتوبان بود بیشتر راه.و چیزی که یادمه موقع پیاده شدنش گفتم:ساعت 1/5 تموم میشه کلاست،همینجا منتظرتم و هیچ پولی هم به عنوان کرایه ندادم بهش.

ولی ظهر که رفتم نبود.وقتی همه بچه ها اومدن بیرون و دیدم هنوز نیومده،رفتم دنبالش که دیدم نیست!همه کوچه ها و خیابونای اطرافو گشتم،نبود.

از معلمها هم کسی باقی نمونده بود تا ازش بپرسم بوده سر کلاس یا نه.هیچ فکری هم درباره اینکه کجا میتونه رفته باشه به ذهنم نمیرسید.از اول مهر که بهش اجازه دادم خودش تنها بره تا خونه،خیلی از حرص و ولعش واسه تنها و سرخود جایی رفتن کم شده بود.

جرأت هم نداشتم به نرگس خانم تلفن کنم که نگران نشه.تا حدود 3 همینطور فقط داشتم خیابونا رو پایین و بالا میکردم و صلوات میفرستادم که خودش تلفن کرد!که بابا من همین الان رسیدم خونه و راه واقعا بد مسیر بود و مجبور شدم تاکسی هم سوار شم و...

اصلا انگار نه انگار که نباید خودش میرفته و تنها نگرانی اش دیر رسیدنش بود!به هر حال تلفنی و پشت فرمون نمیشد باهاش بحث کنم.ولی خونه هم که رسیدم،بازم حرفش همون بود.

گفتم اصلا مگه قرار نبود منتظر باشی تا بیام دنبالت؟یعنی اگه بهش میگفتم مگه قرار نبود با هم بریم مریخ تا این حد تعجب و انکار نمیکرد!

که بابا شما خودت آدرس دادی کجا خطی های صادقیه هستن که برم با مترو تا امام خمینی برم بعدش خط عوض کنم و...

گفتم اصلا مگه میشه من ازت بخوام خودت تنها بیای بعد هیچ پولی بهت ندم؟من حواسم نباشه،خودتم حرف نمیزنی؟

که گفت:خب شما پرسیدی ازم پول دارم یا نه،منم گفتم 10 تومن دارم.

اگه بگم تو دلم یه کوچولو آرزو کردم که ای کاش دروغ بگه بدجنسیه.نه؟

ولی خب سابقه دروغ گفتن هم نداره.شاید به هزار و یک دلیل توجیه کنه که اشتباه نکرده،ولی دروغ نمیگه.

ولی جالبه که از دیروز هر چی فکر میکنم که تو مسیر خونه تا کلاسش چه حرفایی با هم زدیم و به چی فکر میکردم و حواسم کجا بود،اصلا یادم نیست.اصلا انگار کل راه رو خواب بودم!

ای پروردگار من!

بازوان مرا به نیروی فرزندانم نیرومند ساز و چنان کن پشتیبان من باشند و بر توانایی من بیفزایند و زینت افزای خانه من گردند و نام مرا در این دنیا به نیکویی زنده بدارند.

و نیز مرا از فرزندان دیگر،خواه دختر و خواه پسر باشند،برخوردار ساز و و مقدر فرمای که فرزندان من در تقرب من به ملکوت اعلای تو یاری دهند و مرا و نسل مرا از شر شیطان اهریمن ناپاک برکنار دار.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۵ دی ۹۳
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟