۲۰ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

وقایع اتفاقیه...

مشهد که بودیم،تو خونه یکی از اقوام،دار گلیم بافی قابل حمل دیدیم که فاطمه خیلی ازش خوشش اومد.نشونی اش رو گرفتم و براش یکی خریدم.کلا به کاردستی و کار هنری خیلی علاقه داره.

تو این دو سه هفته،تمام مدت دستشه و کلی برای خودش بافندگی کرده!اوائل تک رنگ بود کارش،بعد راه راه،دو روز بعد چند رنگ،امروز هم طرحای موجی و زیگزاگ!فقط یه ایراد کوچولو داشت:

غروبی دیدم از بعد ناهار که رفته تو اتاق سر دارش،دیگه بیرون نیومده و صداش هم نمیاد.رفتم ببینم چه میکنه،دیدم کلا با نخهاش گره خورده بدجور!از اونجایی هم که تو این مدل کارها،خودش رو صاحب نظر میدونه،واسش افت داره مشورت و کمک بگیره.

زهرا هم کلا تو این مدت یک پارچه خانم!یعنی اگه بشه سرسوزنی به کارهاش و حرفاش ایراد گرفت.لبخند در تمام اوقات،تن صدا در حد ماهی،انجام وظایف شخصی تمام و کمال،کمک هم که در حد تیم ملی.البته غیر از این بود،تعجب میکردم.ولی خب منم که از ابتدای تولدم38 ساله نبودم.میدونم که همه اینا قسمت دوم سریالشه.

نتیجه اینکه برایش کمی نقشه در سر پرورانده ام که عجالتا با مخالفت وزیر دفاع،نرگس بانو،مواجه شده و دارم روی اعصابشون رژه میرم تا راضی بشن.ناگفته نماند که نقشه شامل حال هر 4 عدد دلبندانمان میشود.

تا قبل اینکه خدا فاطمه رو بهمون هدیه بده،دغدغه ام این بود که چه مشکلی دارم که خدا دلش نمیاد یکی از فرشته هاش رو به من بسپاره؟بچه بودم دیگه،مثلا دنبال علت میگشتم!یعنی الان که مسئولیت 3 تاش رو بهم داده،مشکلاتم بر طرف شده؟خوب شدم؟هنوزم بچه ام،هنوزم نمیفهمم.

یه اتفاقی هم امروز افتاد که اولش زیاد برام مهم نبود،ولی الان که وبو باز کردم...

صبحی تو حیاط مدرسه یه نموره برفکی نشسته بود که تا زنگ تفریح آب شد.بعد از زنگ تفریح،یکی دو نفر از دختر خانما اصرار داشتن بگم صحنه حیاط منو یاد چی میندازه؟!

بعد الان میبینم 27 تا از مراجعین امروز که تقریبا نصفشون جدید هستن،یک راست رفتن سراغ دی و آذر پارسال و خب بین مطالب اون دو ماه،یه خاطره هم از دوران دبیرستانم هست که خیلی بی ربط به برف نیست!

از اونجایی که قبلا یه بار به این حس کارآگاهیم اعتماد بیجا کردم،مار گزیده شدم.ضمن اینکه از ته قلبم دعا میکنم اینبار هم اشتباه شده باشه.

پروردگارا! 

درهای لطف تو باز است.زیر باران رحمتت دست هایم را به آسمان بلند میکنم تا میوه های اجابت بچینم و میدانم دست هایم خالی بر نخواهند گشت. 

به یاد تو قدم در رویاهایم میگذارم و در خواب های آرام شبانه فقط به تو میندیشم و تنها تو را میخوانم.

در این روزگار غریب تنها تو را دارم،.خدایا دریاب مرا

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۳۰ بهمن ۹۳

خود درگیری!!

چند شب پیش میبایستی یه مسیری رو تا مطب دکتر پیاده میرفتیم و دقیقا همون موقع بارون گرفت.نه خیلی تند که سراپا خیس بشیم و نه اونقدر بی رمق که تو اون ترافیک و بوق و دود حسش نکنیم.اینقدر لطیف که دیگه اصلا نمیخواستم سریع برسیم و انگار نه انگار به خاطر ترافیک کلی دیر کردیم.مدام هم مثه بچه مدرسه ای ها وصف موقعیت میکردم:نرگس خانم!بارونه،میبینی چه لطیفه؟حس میکنی چه بوی بهاری داره؟

فردا صبحش عماد مطابق هر روز پرده رو کنار زد ببینه از برف خبری هست یا نه،که دید اتفاقا برف اومده و تو باغچه و روی ماشینها هم نشسته.برفش خیلی کمتر از سوز سرماش بود،ولی خدایی خیلی لطیف بود.بی هیچ منظوری گفتم:عاشق این مدل برفای کمه سر صبحم که دو سه ساعت بعد،زیر آفتاب شروع میکنن به آب شدن و چیک چیک از شاخه ها چکیدن.

امروز هوا آفتابی و تمیز و بهاری!اینقدر روشن که انگار لامپ اضافی روشن کرده خدا.بعد مدتها آسمون بود ولی دود نبود!هی از پنجره کلاس چشمم به آسمون بود.دیگه طاقتم تموم شد،پیام دادم به نرگس که جای من یه کم با فاطمه و دختراش برید بیرون پیاده روی،حیفه این آسمونه ها!

روزای باد و طوفان هم که شهره عام و خاصم.همه میدونن میزان ارادتم رو به باد.

همین دیگه،به قول نرگس خانم همین دلایل برای خود درگیر بودن یک انسان کافیه!

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۹ بهمن ۹۳

یه پرس مار ماهی لطفا!

امشبم باز قرار بود غذای افتخاری داشته باشیم و این بار نوبت نرگس خانم بود.ولی اصلا هیجان برنامه هفته پیش رو نداشت.به این خاطر که ایشون کلا هیچ حساسیتی درباره غذا ندارن و حتی بدمزه ترین داروهای گیاهی رو هم خیلی راحت نوش جان میکنن!

با این حال غذا کوکوی کدوی شیرین درست کرده بود که به قول خودش چون مزه شیرین دوست نداره.ولی خیلی راحت و بی ادا خورد.برای ما خوردنش بیشتر طول کشید!

این شد که عماد به این شیوه اعتراض کرد و قرار شد سری بعد غذایی بخوریم که هیچکدوممون دوست نداشته باشیم و در نهایتم بعد کلی تحقیق و تفحص معلوم شد تنها غذایی که به اتفاق ازش متنفریم مار ماهی با جلبک دریاییه!

امروز هم معلوم شد به احتمال زیاد حبه انگور دختر خانم هستن!در مورد اسمش هم،هم من و هم نرگس جان روی "کوثر" از قبل توافق کرده بودیم،ولی نجم الدین پیشنهاد "خدیجه" رو داد که اتفاقا ما هم پسندیدیم،به کوری چشم دشمنای پیامبر عزیزمون!

مدتی هم هست که دچار وضعیت "به نظرت من اگه از الان شروع کنم،قبول میشم؟" شدم!یکی نبود بگه آخه نونت نبود،آبت نبود،دوباره دکتری ثبت نام کردنت چی بود؟ولی خدایی درس خوندن و مقاله و سیمنار با بچه کوچیک آی میچسبه!که یهو از زیر خروار جزوه و کتاب،ببینی بچه ات چهار دست و پا اومده،داره برات زبون درمیاره.یا ناغافل رو پرینتای نهایی مقاله ات،با پاستل نارنجی خط خطی کنه،با خنده بگه:هپیچه!بعد هم بیا بغلت و براش لالایی بخونی.

لالایی ماه و مهتابه

لالایی مونس خوابه

لالایی قصه گلهاس

پر از آفتاب،پر از آبه 

لالایی رسم و آیینه 

لالایی شعر شیرینه

روون و صافه و ساده

زلاله مثل آیینه 

لالایی گرمیه خونه

لالایی قوت جونه

لالایی میگه یک شب هم

کسی تنها نمیمونه

لالایی آسمون داره

گل و رنگین کمون داره

توی چشمون درویشش

نگاهی مهربون داره

لالایی های ما ماهه

بدون ناله و آهه

بخون لالایی و خوش باش

که عمر غصه کوتاهه

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۸ بهمن ۹۳

فرض است فرمان بردن از حکم جلودار

چند روزیه حرفای یه بنده خدایی بدجوری رو اعصابمه.ادعاها و استدالالش.در واقع فرصت گفتمان دو نفره نداشتم باهاش،و گرنه حرفامو بهش میزدم و خلاص میشدم از این گفتمان درون مغزی!

خب حقیقت،اولین آشنایی من با ایشون به نوع عرض ارادتشون به امام رضا علیه السلام برمیگرده که حقا و جدا بی نظیر بود برام.و همین فتح بابی شد برای آشنایی بیشتر و شاید بهره مندی از این سلوک و ادب.بارها در مقاطع حساس و سختی ها،دیدم که چطور بی شکایت و ناله و در نهایت بندگی با خدا مناجات میکنه.با وجودی که مدتیه به صورت پشت سر هم و مداوم،مورد ابتلائات سخت الهیه،ولی ندیدم ناشکری کنه.

بعد هر امتحانی هم به کرات شاهد شکرش و عملش به آموخته هاش بودم.ولی با همه این توصیفات،نمیتونم باور کنم ما بقی اعتقادتش رو.قبول نمیکنم در آن واحد بشه این دو نقیض رو جمع کرد.

من یا معتقد به ربوبیت تام و تمام الهی هستم یا نه.اگه هستم و باور دارم که رب العالمین لحظه ای و آنی منو به خودم واگذار نکرده و آن به آن برام برنامه داره،چطور میتونم تصور کنم خدا دنیا رو و بقیه مردم رو فراموش کرده؟چطور یادش رفته براشون سرپرست و حاکم تعیین کنه؟اصلا همین امامی که حاجاتمو میبرم در خونه اش،به چه دلیل و مدرکی،واسطه و شفیع منه به درگاه خدا؟غیر از این چه شأنی داره؟

آقایی که معتقد به حضورشم و منتظر ظهورش،هیچ فکر کردم بعد از ظهور چه شأنی خواهند داشت و به چه امری مشغول خواهند شد؟اگه معتقد به حکومت جهانی برای ایشونم و میدونم که فقط حاکمیتی مشروعه که از جانب خداست،چطور ممکنه به سلیقه کسایی که ادعای دشمنی با اسلام رو دارن عمل کنم؟حرفاشون رو باور کنم و به دموکراسی اشون دلخوش؟

من اگه از بی عدالتی شکایت دارم و منتظر حکومت عدل جهانی ام،چطور ممکنه دموقراضه های آمریکایی و اسراییلی رو الگوی تمدن پیشرفته بدونم؟

حتی دیدم کسایی که در مصداق ولی فقیه شبه دارن و ادعاهایی میکنن،هر چند استدالال و برهان قابل قبولی ندارن،ولی اینکه در عین اعتقاد به خلافت ائمه،برای حال امروزم نسخه حکومت غربی رو بهترین گزینه بدونم،خیلی دوگانگیه.

تنها توضیحی که میشه داد در این مورد اینه که این هم نوعی از ولایت گریزیه.وقتی من نتونم عبد بودن رو تمام و کمال برای خودم جا بندازم،بندگی خدایی رو که اثرش رو تو زندگیم میبینیم،قبول میکنم،ولی اطاعت از پیامبرش رو نه.زورم نمیرسه پیامبری رسولش رو انکار کنم،خلافت جانشینانش رو زیر سؤال میبرم.به شفاعت و وساطت امامان باور و نیاز دارم،نیابت نائبشون رو منکر میشم به بهانه های  واهی.

یا حتی ظلم و استبداد حکومت پهلوی رو قبول دارم و اعتراف میکنم این انقلاب لازم بود و باید حکومت عوض میشد،ولی پای اطاعت از ولی فقیه که پیش میاد،کم میارم.نمیتونم هضم کنم دستور ایشون الان لازم الاطاعه ست.حتی ممکنه ادعای تبعیت از امام خمینی ره رو هم داشته باشم.چون به هر حال الان ایشون نیست که بخوان ردم کنن.

این دقیقا همون دلیل مظلومیت ولی خداست که همیشه بوده.اینکه مردم هیچ وقت نتونستن برتری یکی از خودشون رو بپذیرن.که نتونستن قبول کنن یکی از بقیه خیلی عزیزتره پیش خدا.همیشه اولین ایراد مشرکین به خدا این بوده که چرا یکی مثل خودمون رو انتخاب کردی؟چرا فرشته ها رو برامون نفرستادی؟

نمیدونم چرا،ولی هر وقت درباره مظلومیت رهبرمون فکر میکنم،ناخود‌آگاه یاد یه سرود قدیمی میفتم،همپای جلودار.یادمه قدیما بعد اخبار ساعت دو بعدازظهر رادیو پخشش میکرد.یه مصرعی داشت:

آنک امام ما علم بگرفته بر دوش

یادمه این مصرعش اشکمو درمیاورد.قشنگ حس میکردم تنهایی امام رو.و الان هنوز هم ماجرا همینه.

جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش
آنک امام ما علم بگرفته بر دوش

تکبیر زن لبیک گو بنشین به رهوار
مقصد دیار قدس همپای جلودار

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۶ بهمن ۹۳

عشق شوری در نهاد ما نهاد...

یه نظریه یا در واقع فرض مسلمی بین مردم هست که چند وقتیه رو اعصابمه،خیلی باهاش حرف دارم.

اینکه مردم میگن وجود بچه ها یا عشق زن و شوهر رو کمرنگ میکنه و یا مستلزم توجه کمتر به بچه‌هاست.حتی روانشناسا هم به شیوه خودشون تایید میکنن این فرضیه رو و مثلا برای حلش راهکار میدن که برای باقی موندن این علاقه لازمه بعضی اوقات زن و شوهر دو تایی با هم مسافرتی برن یا تفریحی و از این قبیل.این تازه نظر مسلموناشونه،و الا که خیلی ها معتقدن بعد از ازدواج چند سال اول اصلا نباید به فکر بچه بود تا این عشق از بین نره.

خب،من با این حرف خیلی کار دارم.

اول که واضحه زن و شوهر در هر سن و سال و حال و احوالی که باشن،نیاز به مصاحبت دو نفره فارغ از مسائل غیر خودشون دارن.صحبتی فقط درباره خودشون،احساساتشون،افکارشون،نگرانیها و...

ولی این نیاز به خلوت،دلیلی بر مسافرت و تفریح دو نفره و بدون بچه‌ها نیست.الزامی بر خارج کردن بچه‌ها نیست.در طول شبانه روز فرصتهای زیادی هست که با مدیریتشون میشه این اوقات مخصوص رو پیدا کرد.

از طرف دیگه قبول دارم که بچه‌ها و اساسا هر مسئولیتی،هم گوشه ای از ذهن رو اشغال میکنه و هم به نسبت خودش مقداری از وقت رو.ولی عشق و علاقه منشأ و منبعی از قلب داره که احتیاج به فرصت جداگانه نداره.البته اگه واقعا وجود داشته باشه.چه بسا عشق اول کسی،پوله،بچه اشه،حتی مادرشه و برای توجیه کوتاهیاش کمبود وقت رو بهونه میکنه.

و الا انسان قادره که همزمان در نقشهای متفاوتی به طور کامل ایفای نقش کنه:هم همسر باشه و هم پدر و مادر و هم فرزند.ما اگه بلد نبودیم و تو یکی از این کارکترا گیر کردیم،نباید بیخودی بچه‌ها رو متهم کنیم.

ولی از یه طرفی هم چیزی که به تجربه بهم ثابت شده اینه که ما هر چقدر هم که تلاش کنیم،نمیتونیم اون طور که درسته و کامله عاشق کسی بشیم!نه اینکه نخواهیم،نمیتونیم.دقیقا وقتی که خیلی خیلی سعی میکنیم،انگار چیزی مانع میشه.چیزی که من اوائل بهش میگفتم چشم زمونه!

انگار روزگار چشممون میزد وقتی خیلی خیلی سعی میکردیم با هم خوب باشیم.اما الان بعد کلی تجربه و سعی و خطا فهمیدم اینم یکی از بازیهای این دنیاست:باید دوست داشت،عاشق شد ولی نه به جای خدا!بلکه برای خدا!تا وقتی کسی یا چیزی رو فقط برای خودش بخواهی و دوست داشته باشی،یا اصلا نمیرسی بهش یا اگر رسیدی،دلزده و پشیمون میشی.

حتی گاهی خدا یه دو راهی میذاره جلوی پات که یه طرف قربونی کردن عشقه و طرف دیگه مرگ!مرگ روحت!مجبورت میکنه تمام دار و ندارت رو بذاری زمین و دستات رو ببری بالا و بگی تسلیم!

خدا اصلا و ابدا طاقت شریک نداره و نمیذاره کسی برای خدا شریک پیدا کنه و باهاش خوش باشه!

ولی جالبه "عشق برای خدا" یه چیزیه لا یوصف.عجیب.گاهی که خیلی عبد شی و مطیع،خدا یه ذره اشو،اندازه نوک قاشقش رو میچکونه ته حلقت.آی سیرت میکنه از همه چی.آی سیرت میکنه.

دوست داشتن معمولی هم خیلی خوب و قشنگه ها.اصلا آهنگ ضربان قلب عاشق هم شنیدن داره،چه برسه خود عاشقی.ولی این عشق و علاقه ها کجا و اون کجا.که تازه دوامی هم ندارن و دائما خدا داره برای قطعشون نقشه میکشه.

اصلا حکایتیه این بازی.اول که باید تو خود این دوست داشتن ورزیده بشی،دوست داشتن کسی برای خودش بدون خودخواهی.از بین بردن این خود خواهی،که دیگه هیچی برای خودت نخواهی و از تمام تمامت بگذری خیلی سخته.ولی وقتی رسیدی به این مرحله،تازه اول کاره.که خدا شروع میکنه:ابراهیم هم که باشی دستور به قربانگاه میده!

قربانگاه...قربانگاه عشق...کربلا...

چه بخواهی

چه نخواهی

دل عاشق 

ره تو پوید 

به هر نشانی

تسلیم!

هر چی تو بگی...

کربلا،به هر قیمتی که بگی...

****

دیشب که باز مسیر به صحرای کربلا افتاد...

اینجا مینویسم تا همیشه یادم بمونه:هر وقت فهمیدی و تونستی بگی همسرم خوب کمکیه برای بندگی،بندگی ارباب،بعد از اون دیگه خیالت تخت،تا خود بهشت،تا خود خدا باهمید... 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۴ بهمن ۹۳

آنکه دستور زبان عشق را/بی گزاره در نهاد ما نهاد...

یافتم!یافتم!

بالاخره بعد از یه ماه فهمیدم چرا اون شبی که آکواریوم شکست،وسط بدو بدوهامون و شستن و آب جمع کردن و ملافه و حوله و دستمال دادنای شما یهو دلم گرفت!

یادته نرگس خانم تو همون حین یه دستمال بزرگ دادی دستم؟که ازت پرسیدم انگار چادر نمازه و شما گفتی نه،دستماله؟

اون لحظه نفهمیدم چرا،ولی برام عجیب بود که اون پارچه دستمال باشه.احساس کردم خیلی برام عزیزه.و البته اینقدر سرعت و فشار کار بالا بود که نشد زیاد بهش فکر کنم و ظاهرا موضوع از یادم رفت.فقط تا چند روز یه حس گنگ دلشکستگی بی دلیل برام باقی موند.

اما مغزم تو این مدت بیکار نبوده انگار.بی خبر از من و سر خود رفته تمام فایلا و بایگانیهاش رو زیر و کرده و بالاخره پیداش کرده:این دستمال همون چادری نبود که روز عقد سرت بود؟خونه حاج آقا خلیلی؟تو اون حیاط با صفاش؟

همونی که بعد از عقد و یه کامیون امضایی که بایستی انجام میشد و شد،وقتی اومدیم بیرون،شاتوتای باغ وسوسه ام کردن و چند تایی ازشون خوردم و بعد هم برای اینکه اثر جرم رو از بین ببرم،دستام رو با گوشه اش پاک کردم؟

خوش انصاف!قبول که لکه اش هیچ وقت پاک نشد و دیگه نتونستی ازش استفاده کنی.درست که اگر لک هم نشده بود،بازم تا الان کهنه شده بود.ولی لااقل جلوی چشمم اینجور زیر دست و پا نمینداختی اش!کلی برام عزیز بود این چادر!

حالا درسته روز و ماه دقیق تولدت رو یادم نبود.و وقتی هم که خواستم از رو شناسنامه تقلب کنم،یادم نبود اون سری که شناسنامه ات گم شد و المثنی برات صادر کردن،ماهش رو یه ماهی جابجا ثبت کردن،اما شیرینی تر خوردنم رو که دیدی؟که بیشتر اوقات دوست دارم با کاغذش بخورم؟گفتم این جزء دکترین مردونه است؛شما ولی باور نکن!

از همون روز خواستگاری که مبهوتت شدم و اشتباها کاغذ شیرینی رو هم خوردم،شیرینی تر با کاغذش برام خوشمزه است!

نرگسم!اینبار تولدت که به تاریخ دقیقش همین حوالیه مبارک!

راستی عزیز،یه سوال:به نظرت چه سریه که دقیقا همین هفته که تصمیم گرفتیم طرح غذای افتخاری رو اجرا کنیم و دقیقا دو روز بعد از اون مراسم جانکاه خوردن تاس کباب،امروز باید دوباره بهش دچار میشدم؟یعنی گوش کائنات شنیده بود و برام نقشه ریخته بود که دخترا برای خودشون بیارن و بعد هم تعارف کنن و اصرار و منم روم نشه بگم اصلا نمیتونم بخورم؟بین اینهمه غذایی که میشه آورد مدرسه،به نظرت عجیب نیست آوردن تاس کباب؟!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۳ بهمن ۹۳

چیزی شبیه کم آوردن

همیشه به نرگس میگم که نمیدونم چرا از فردای روزی که "مرد خونه" شدم،تمام هویتم عوض شد.وظایفم تغییر کرد،باید و نبایدهام جا به جا شد،حتی دیگه حق ورود به خیلی از احساسات رو هم ندارم.نباید مضطرب شم،نباید به کسی تکیه کنم،نباید از چیزی بترسم،نباید دلم بگیره و گریه کنم.
هر چه قدرم التماس کنم که بابا من همون شهاب چن سال پیشم،گوش کائنات هم کر شده،نمیشنوه انگار...حالا اینجا و الان که منم و من،داد میزنم،از ته دل گریه میکنم،میگم که منم دل دارم،دل شکستنی،تنگ شدنی،گرفتنی.
بی خود گفتن که زندگی پنج دوره است:
کودکی،نوجوانی،جوانی،میانسالی،پیری.
زندگی فقط دو دوره داره:قبل کربلا رفتن،بعد کربلا رفتن.
بعد کربلاست که دیگه کوچکترین نشونه ای هواییت میکنه و با سر سوزن اشارتی دلت اینقدر تنگ میشه که نفست بند میاد.
عصرهای 22 بهمن هم از همون سالهای بچگی برام دلگیر بود،چه برسه به امروز که لحظه لحظه اش پر بود از خاطرات اربعین.حیف که آخر راه حرمی در کار نبود.حتی بارون دم غروب و تگرگ آخر شب هم حالم رو بهتر نکرد.
دلم تنگه،خیــــــــــلـــــــــی تنگ.واسه یه لحظه بوی حرم،یه ذره دیدن پرچم و گنبد آقا،یه قدم تو بین الحرمین.
  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۲ بهمن ۹۳

درد دل به درگاه الهی

تبعیت از دل بخواهی ها،زشت است و مبازره با دوست داشتن های بی ارزش،مهمتریت راز موفقیت در زندگی است...

این جمله قستمی از پیام چند روز پیش استاد پناهیانه که برام رسید.جمله کوتاه ولی پر معنا و عمیقیه.چند روزی درباره مصداقهاش تو خونه گشتم تا بالاخره پیدا کردم.

فکر میکنم غذا مهمترین مصداق دوست داشتنی های بی ارزش خانوادگی ماست.اینکه نرگس خانم سعی میکنه در طول هفته هر وعده غذا مطابق سلیقه یکی از ما باشه و غذایی که حتی یک نفرمون دوست نداشته باشه،درست نمیکنه.یا فی المثل اگر کشک بادمجون درست میکنه،حتما ماکارونی هم برای عماد درست میکنه.

خب چرا؟درسته که اگر بچه‌ها غذایی رو دوست نداشته باشن،نرگس خانم مواد مغذی مورد نظرش رو از طریق غذای دیگه ای براشون تأمین میکنه،ولی دقیقا چرا باید فقط غذایی رو بخوریم که طعمش رو دوست داریم؟چرا نباید به خودمون سختی بدیم؟

این طوری شد که قرار شد از این هفته یک شب غذای افتخاری داشته باشیم.فردا شب هم اولین غذای افتخاری تاس کباب(املاش درسته؟) هست به افتخار من که تا به حال به هیچ عنوان ذره ای "به" نه خام و نه پخته و نه به صورت مربا نخوردم.

إلهى إلیک أشکو نفساً بالسوء أمارةً و إلى الخطیئة مبادرةً و بمعاصیک مولعةً و لسخطک متعرضةً...

ملجأ گریزهای من!شنوای آوای من!خدای درد آشنای من!تنها پناهم!

گریزان به شکایت آمده ام.از تهاجم نفس لئیم بسیار به بدی امر کننده و در خطایا شتابنده و در سرکشی آز ورزنده و به خشم کفرآمیز تو دست یازنده.

خدا!خدا!

این نفس مرا به لبه پرتگاه میکشاند و هلاکم میکند.

این نفس چه بهانه جو و بلند آرزوست.اگرش شری رسد،فریاد و ناله و شکایت میکند و اگرش خیری،ممانعت.

این نفس چه بازیگوش و بیهوده جوست.

خدایا!

گریزنده به شکایت آمده ام از دشمنی که پرنده روحم را دانه گمراهی میپاشد و دام انحراف میگسترد و از شیطانی که پنجه اغوا بر قلبم میفشرد.

خدای من!

کرت قلبم را هرزه گیاهان وسوسه پر کرده است و دور آن را پرچین هواجس گرفته است.

این نفس دست به دست هوا و هوسم میدهد و دنیا را به همیاری او برایم آرایشی دلفریبانه میکند و بین من و عبادت تو،من و طاعت تو،من و تو دیوار میکشد.

پروردگارم!

بی تو درمانده ام،بی نسیمت راکدم،بی تو هیچ ندارم،بی توان دستهایت عاجزم.

بی کمند عصمتت،مرا کدام نجات است از چاه ظلمت دنیا؟

و بی بلوغ حکمتت،مرا کدام صراط است به جود عالی اعلی؟

و بی نفوذ مشیتت،کدام کمال است جویبار مرا به سوی رأفت دریا؟

الهی!

خانه بی تاب دلم را دور از سیل فتنه ها بنا ساز و با مهتاب یاریت از شر ظلمت دشمنانم رها ساز و مر رسوایی عیوبم را پرده بینداز...

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۰ بهمن ۹۳

چادر سه نقطه دارد،همان سه نقطه ای که فرق است بین پوسیدگی و پوشیدگی!!

من و نرگس احتمالا موجود فضایی هستیم و خودمون خبر نداریم.آخه از انجام کارهای خیــــــــــلی ساده و پیش پا افتاده و معمولی عاجزیم.

مثلا خرید و به خصوص خرید لباس که اصولا یکی از سرگرمی های خانما محسوب میشه،از نظر نرگس خانم کار به شدت سخت و دردناکیه و تا بتونه ازش طفره میره و به بعد موکولش میکنه و به هیچ عنوان هم حاضر نیست بدون من بره خرید!البته منم بدون ایشون برم،بازار رو از گندیدن نجات میدم،بس که از جنس و قیمت و طرح و رنگ سر درمیارم.

منم امروز باز باید میرفتم مدرسه فاطمه خانم برای گرفتن کارنامه و دیدن برنامه جشنشون به مناسبت دهه فجر.از هفته پیش که فاطمه دعوت نامه رو آورد،سر اینکه کی بره،با نرگس جان کل کل داشتیم.

استدلال من این بود که خب زشته من برم جشن مدرسه دخترانه،ایشونم میگفتن که چون از پدر و مادر،هردو دعوت کردن،احتمالا خیلی از پدرای دیگه هم بیان،ضمن اینکه حسش!نیست برن.

مقصر دلیل دوم البته حبه انگوره که نیامده داره فرمانروایی میکنه.

دیگه از اون جایی که مسأله ثبت نام زهرا خانم هم بود،قرار شد خودم برم.

اول رفتم برای ثبت نام زهرا.مدرسه ای که تابستون ثبت نامش کرده بودم،ظرفیتش تکمیل بود و قبول نکرد.یه دبیرستان هیأت امنایی نزدیک خونه هست،رفتم اونجا.اول کلی سین و جیم کردن که شما کیشمیشی؟(چه کسی اش میشی!)و چرا الان؟و چرا سال قبل مردود شده؟و...تا بالاخره رضایت دادن.در همین حین زنگ تفریح شد و دبیرا آمدن پایین که چشممان به نیم دو جین آقا روشن شد!نه اینکه قبلش داشتن از مقررات منع ورود آقایون به مدرسه میگفتن،واسه اون!

حالا این هیچی،این وسط ناگهان با دبیر فیزیک آشنا از آب درومدیم!خانمه دو سال پیش دانشجوم بود و کلی تعریفات اغراق آمیز و هندوانه های نرسیده و کال زیر بغل ما،که چی؟که قبول کنم پنجشنبه ها تو مدرسه کلاس تست داشته باشم!نه که خیلی بلدم!پارسال از مدرسه ای که میرفتم بابت این بیرون اومدم که ازم توقع داشتن واسه کنکور و به شیوه تست زنی درس بدم.منم نه اینکه با کلاس تست کلا مخالف باشم،بلد نیستم.ضمن اینکه خودم برای هیچ کدوم از کنکورهایی که دادم و در پیش دارم،کلاس نرفتم و تست نزدم.اعتقادم اینه:درس رو خوب بلد باشی،هر مدل سوال و تستی رو میتونی جواب بدی.

دست آخر یه توافق حد وسطی! انجام شد:کلاس فوق العاده حل سوالات کنکورهای قبل.زهرا رو هم همون موقع فرستادنش سر کلاس و امید کاذبم رو ناامید کردن:میخواستم زهرا رو به جای خودم بفرستم جشن فاطمه و خودم بیرون باشم.

جلوی در یه کم معطل کردم تا یکی از پدرها رسید و با هم رفتیم تو.مطابق حدس نرگس خانم،نصف سالن مرد بود.ولی چون اکثرا زن و شوهری اومده بودن،درهم نشسته بودن و این اولین مصیبت.

مصیبت بعد اینکه چون جشن بود،معلمان محترم هم متناسب با جشن...داشتن.کاری به بهشت و جهنم مردم ندارم.اما ما از اول فاطمه رو اینجا ثبت نام کردیم،چون گفتن طرح نشاطه برای نهادینه کردن حجاب در بچه‌ها.که تو مدرسه مرد نباشه و بچه‌ها راحت باشن،تا راحت تر حجاب بیرون رو قبول کنن.ظاهرا همه معلمها هم چادری بودن تا الان.حالا وقتی برای جشن پدرها رو دعوت میکنن و چادر سر نمیکنن و...میکنن،در واقع تمام حرفاشون نتیجه عکس میده.

تازه این آخرینش نبود:نوبت سرود خوندن بچه‌ها که رسید،پیراهن های رنگی با دامن کوتاه و روسریهای کوتاه تنشون کرده بودن!نمیدونم به قول خودشون از کدوم گروه تئاتری قرض کرده بودن.فاطمه هم که ریزه میزه،صف اول!طفلکی تا اومد روی سن شوکه شد.منتظر نبود اینهمه مرد تو سالن باشه،فکر میکرد فقط من بیام!به زور جلوی خودش رو گرفت گریه اش نگیره.سرود تموم نشده،اشکاش سرازیر بودن.

منم بهترین بهونه اومد دستم برا بیرون رفتن از سالن و اعتراض به برنامه شون.فاطمه هم به نظرم ترسیده بود من دعواش کنم،گریه اش بند نمیامد.خانم مدیر هم هی توجیه که اینا هنوز به سن تکلیف نرسیدن و حجاب اجباری و سخت،بدتر از دین زده شون میکنه.

اولا که دختر 8 ساله تا سن تکلیفش چیزی نمونده!دوما حجاب اجباری نباشه،یعنی بی حجابی اجباری باشه؟نمیشد پدرها رو دعوت نمیکردن؟ما که دیگه بیرون بودیم،ولی صدای دکلمه و شعر خونی بچه‌ها میامد و احتمال قریب به یقین با همین سر و وضع.

رسیدیم خونه کلی با نرگس خانم ناز فاطمه رو کشیدیم تا آروم شده.بعد هم یادمون افتاد کارنامه رو نگرفتیم!

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۹ بهمن ۹۳

روی پای تر باران به بلندای محبت برویم...

پرواز:جمله های من دارند تو سرم پرواز میکنند.

خیابان:ماشینها در خیابان زندگی میکنند.

تلاش:دفتر مشق تلاش میکند تمیز بماند.

رسیدیم:دویدیم و دویدیم،به مدرسه رسیدیم.

فردوسی:مادر فردوسی دوست داردش.

کتابخانه:کتابهای بابا در کتابخانه خوابند.

بعد:تا بعد.

درخت:انار مثل لامپ به درخت میچسبد.

اینا خوشمزه ترین جمله های امشب فاطمه است!مشق امشبشون جمله سازی با 37 کلمه بود.خب البته این وسط یه 7-8 تایی هم جمله بی سر و ته و بی ربط هم هست.

یه نکته فنی خانوادگی هم ذکرش خالی از لطف نیست:خریدن چند تا گلدون کوچیک کاکتوس خوشگل به تعداد خانم بچه‌ها،به طور معجزه آسایی میتونه احوالات ناخوش خانواده رو ریست کنه و کلا روال زندگی رو به تنظیمات پیش فرض برگردونه.

با جا مسواکی دیواریهایی که جای لیوان هم داره،رو دیوار نصبشون کردیم.ریا نباشه!طرح خیلی جالبی شد.خرجی هم نداشت.

زندگی با همه وسعت خویش 
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به جزا دادن و افسردن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی جنبش جاری شدن است
از تماشاگه آغاز حیات 

تا به جایی که خدا میداند !

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۸ بهمن ۹۳

ایمان داشته باشید،سرانجام همه چیز ختم به خیر میشود:ختم به خداوند...

یارب ز تو الطاف فراوان دیدم

نعمت ز تو بیشتر ز باران دیدم

تا دیده‌ای ازمن،همه عصیان دیدی

تا دیده‌ام از تو،همه احسان دیدم

خداروشکر جلسه دادگاه خانوادگی امروزم به خیر گذشت!پدرم همون 4 شنبه که فهمیدن عماد تهرانه،باهام تماس گرفتن و خیلی جدی ازم خواستن که سریع برگردم تهران!

منم قصد نداشتم تا امروز بمونم،مذاکره با اصغر آقا از همون روز اول هم به در بسته خورد.دوباره موضعشون برگشته بود به همون چند ماه پیش.این وسط زهرا هم تمام تلاشش رو برای عصبانی تر کردن ایشون کرده بود و میکرد!

من نمیدونم چه بهشتی از این خونه برای خودش تصور کرده که اینطور اصرار داشت واسه اومدن با ما.فقط خدا کنه با من از این بازیا در نیاره اگه پشیمون شد،که اصلا راه نداره.

حرفاش رو هم یه کم دیشب و بقیه اش رو هم الان خوندم.آره،واقعا محبت تو خونه شون کمه و محبوب هم جدی جدی کم حوصله شده و تمام وقت با خودشه.

حالش اصلا خوب نیست.اگه زهرا عقلش میرسید،باید میموند پیش مادرش و کاری براش میکرد.الان هم فقط تونستم با پسر خاله ام که مشهده صحبت کنم و ازش بخوام حواسش بیشتر به محبوب باشه.

ولی بازم میشد که زهرا بمونه و تلاش کنه،اگر که باور میکرد تو این دنیا شادی و غم درهمه و سوا کردنی نیست.اگر قبول میکرد راه حل مشکل پاک کردنش نیست،درست کنار اومدن باهاشه و خیلی وقتا پناه بردن به خدا،مشکل رو از ریشه حل میکنه.

ولی خب از قبل برنامه اش رو ریخته بود که هر طور شده برگرده.البته روز آخر یه قولهایی داد که اصغر آقا رو راضی کنه،ولی دیگه نوشدارو بعد مرگ سهراب بود.

حقیقتش اصغرآقا هم به نظرم یا اصلا هیچ احساساتی ندارن و کاملا سرد و بی تفاوتن و یا بلد نیستن درست بروز بدن.که گزینه اول به نظرم درست تر باشه.از اون دسته مردای توداری که واقعا دلبستگی به هیچ چیز این دنیا ندارن و جز به کار و تکرار ریتم زندگی به چیز دیگه ای توجه ندارن.نه دنبال شهرت و نه تنوع و نه دوست و رفیق و نه ثروت...حقیقتا هیچ آرزویی ندارن.از این دست آدمها دیده بودم،ولی از زندگی خصوصی شون خبر نداشتم.

از این لحاظ که نگاه میکنم میبینم اتفاقا محبوب و اصغرآقا خیلی هم به هم میان.هیچ کدوم به اون یکی کار ندارن.توقعی هم از هم ندارن.محبوب سرش به داستاناش گرمه و با شخصیتای خیالی خودش زندگی میکنه و اصغرآقا هم به اینکه خونه ساکت باشه و غذایی آماده،راضیه.

فقط یه ایراد داره و اونم بچه‌ها که طاقت ندارن.الان زهرا و بعدا هم محمد حسن به فکر فرار میفته.این زندگی فکر نکنم اسمش خانواده باشه.هرچند از یه زاویه باید گفت بازهم جای شکرش باقیه که این دو نفر کلا با هیچ کس رابطه ندارن.نه حقیقی و نه مجازی.نمیدونم تا کی این وضع باقی بمونه و سرانجامش چی میشه.خدا خودش به همه ما رحم کنه و عاقبتمون رو به خیر کنه.

ولی عماد...

خدایی خودم هم نفهمیدم چرا یه همچین تصمیم ...ی گرفتم،که این تنبیه من بود یا عماد.ولی دلم براش تنگ شده بود در حد سوراخ سوزن منجوق دوزی!آخه یه مدت مادرم یه تابلو منجوق دوزی داشتن،منو میفرستادن برای خرید لوازم،دیدم چه سوزن باریکیه.

عماد هم دیشب بعد شونصد هزار بار معذرت خواهی و بوس کردنم و کلی از سر و کله ام آویزون شدن،آخرش التماسم کرد که برم پیشش بخوابم!خواب که چه عرض کنم،تا صبح حرف زده و گزارش این چند روز مدرسه و درسهاش رو داده.

بعد تموم حرفاش هم خیـــــــــــلی مظلومانه ازم خواست دوباره شده یه روزه،بریم مشهد...کاش بطلبن آقا دوباره...

نوزاد کلا موجود عجیبیه.انگار مینیاتور خداست.ولی کف پاهای نوزاد دوست داشتنی ترین جای بچه است به نظرم.بوس کردنی ترین،اصلا راحت میشه خورد!جوراب و کفش نوزادی هم قشنگترین لباسهاست.برای حبه انگور هم یک جفت کفش به اصرار فاطمه خانم گرفتیم،که فکر نکنم تا به دنیا اومدنش دوام بیاره.بس که باهاش بازی میکنیم!

راستی آقا آرش هم گویا دوره کارشناسی شون این ترم تموم شد و برگشتن اهواز.چند روز پیش یه ایمیل مفصل داده بودن برام و ازم خواسته بودن نیابتا از خوانندگان محترم خداحافظی کنم.و تشکر کرده بودن از دوستانی که گهگاه از ایشون دفاع کرده بودن.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۷ بهمن ۹۳

فقیر آمدم و دلشکسته پرسیدم:مگر که شاه خراسان گدا نمیخواهد؟

آقای مهربونی!

نمیدونم چی بگم،چطور بگم...

بازم مثه همیشه فقط بزرگواری و جود،سخاوت و کرم،ببخشش و گذشت...

بازم من رو سیاه رو راه دادی و شرمنده کردی،همین.

بازم انگار نه انگار که چقدر بی لیاقتم.

بازم فرصت دوباره.

یَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِهِ

وَ یَا مَنْ یَفْثَأُ بِهِ حَدُّ الشَّدَائِدِ

وَ یَا مَنْ یُلْتَمَسُ مِنْهُ الْمَخْرَجُ إِلَى رَوْحِ الْفَرَجِ

یَا فَارِجَ الْهَمِّ وَ کَاشِفَ الْغَمِّ

یَا رَحْمَانَ الدُّنْیَا وَ الاْخِرَةِ وَ رَحِیمَهُمَا

صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ افْرُجْ هَمِّى وَ اکْشِفْ غَمِّى

وَ لا تَکْشِفْ عَنَّا سِتْرا سَتَرْتَهُ عَلَى رُءُوسِ الْأَشْهَادِ یَوْمَ تَبْلُو أَخْبَارَ عِبَادِکَ

اى که گره هر دشواى به دست تو میگشاید

و اى که حدت هر سختى به لطف تو نرم میشود

و ای آنکه راه گریز به سوى آسایش و رفع اندوه را تنها از تو باید خواست

اى که اندوه را میبرى و غم را بر میدارى

اى بخشنده دنیا و آخرت و مهربان در این دو

بر محمد و آل محمد درود فرست و اندوه مرا بردار و غم مرا برطرف کن

ودر آن روز که راز نهانى بندگان را باز رسى،در پیش حاضران پرده اى که بر ما پوشیده مدر.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۶ بهمن ۹۳

...

یه وقتایی دلم میخواد کلا از زندگی و مسئویتهاش  مرخصی بگیرم.بگم به من چه؟مگه من چی کارم؟چند نفرم؟بابا چند نفر به یه نفر؟

خیلی وقت بود که دلتنگ مشهد بودم و قصد داشتم تو اولین فرصت بریم،ولی نه این شکلی.

باز هم زهرا خانم و اصغر آقا.هفته پیش بود یا قبلش،سر هیچی دعواشون شد.تلفنی و حتی اینجا،خیلی با زهرا صحبت کردم.میگه چشما،ولی بازم همون آش و همون کاسه است.

لجبازی بچگانه در حد چی!که نگه به اصغر آقا بابا،ایشونم که علاوه این خرده لجبازیهای تو خونه،یکی از همکلاسیهای زهرا رو که با هم از مدرسه میان رو بهونه کرده.گویا دوستش محجبه نیست.حالا اصغر آقا اصرار دارن که دیگه زهرا با این خانم نیاد و زهرا هم دنده لج که دوستمه و یکی دو دفعه هم مثلا برای درس خوندن ازش خواسته بیاد خونه!

عماد هم که...

قرار بود اول خودم تنها برم مشهد،ولی یه وسوسه موذیانه ای ته ته دلم نذاشت.این شد که همه با هم میریم بدون عماد.عماد میمونه پیش عمه اش و مدرسه هم میره.

میدونم که قطعا پشیمون میشم از کارم و 100% زهرمارم میشه،ولی یه جورایی راه پیش و پس ندارم.

عجالتا آبجی خانم راضی شدن تا برگردیم،به مادر و پدرم نگن که عماد تهرانه،ولی مطمئنا دیر یا زود متوجه میشن و احتمال قریب به یقین حکمم اعدام با گیوتینه.

زهرا خانمی که احتمالا تا قبل از اینکه ببینمت میخونی اینا رو!...

هیچی...

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۲ بهمن ۹۳

آوای سنگین سکوت شبانه...

حقیقتا تو این دنیا هیچ خیر و شر مطلقی وجود نداره.هر چی که هست هم جنبه مثبت داره و هم منفی.واسه هر کسی و با هر نگاه و عقیده ای هم اینطوره،نه فقط عرفا.

مثالش امکانات رفاهی.خوبه،به خاطر راحتی بیشتر و کم شدن زحمت و آزاد شدن مقداری از وقت و...اما همین امکانات رفاهی دردسر هم داره.به قول معروف هر که بامش بیش،برفش بیشتر.نگرانی اولین دردسرشه.از جهاتی تولید زحمت میکنه و...

نمونه اش،خونه.تا چند سال پیش که خونه کوچیک بود و دو تا اتاق بیشتر نداشتیم،به خیالمون اگر خونه بزرگتری داشته باشیم،نصف مشکلاتمون حله.ولی الان به جای اون نصفه و دقیقا مساوی باهاش،یه نصفه دیگه از مشکلات داریم که دقیقا به خاطر بزرگتر شدن خونه است.

همین که اتاق بچه ها جداست،خودش نگرانی مضاعفی تولید میکنه که الان چه میکنن و تمام وقت باید دنبال بهانه باشیم واسه سر زدن بهشون.بچه ها هم که تیز،دقیق زمانبندی میکنن رفت و آمدمون رو!

با وجود امکانات دیجیتالی و شیوه های هوشمند آموزش! هم که از لوازم و ضروریات حداقلی اش،داشتن فلش مموری شخصیه،فقط سر زدن هم دیگه کافی نیست.بایستی هر شب وقت گذاشت و تمام داده های ورودی و خروجی و پردازش شده رو چک کرد.

همون روز اول هم سر این مسئله با عماد خیلی صحبت کردم و به زعم خودم قانعش کردم فلش جزء وسایل شخصیه و نه به کسی امانت میدی و نه مال کسی رو امانت میگیری.عماد هم این نکته رو دقیق رعایت کرده،منتها سر کلاس رایانه یه تبادل کوچیک اطلاعاتی در حد 4-5گیگ با فلش همکلاسی اش داشته.

در حد چند تا فیلم فقط!اونم فقط و فقط از روی کنجکاوی که فیلم ترسناک دقیقا کجاش ترسناکه و چرا بده؟خداروشکر هنوز فرصت نکرده بود ببینه.اما همین گرفتن و پنهان کردنش تا وقت مناسب...

الان یکی اش رو با دور تند دیدم.پر از صحنه های جنایت وحشتناک و چقدر هم طبیعی و با خونسردی کامل!کمترینش قطع کردن انگشت با سیم چین!صداش رو بسته بودم،خیلی متوجه اصل داستانش نشدم.ولی به نظرم دلیل این جنایات وحشتناک درست کردن یه مجموعه هنری شبیه موزه آدم شناسی بود شاید.

یا شاید هم بر اساس تز روشنفکر مآبانه در اوج نگه داشتن هنر بود.تزی که میگه وقتی چیزی به نقطه کمالش رسید و در اوج بود،یا باید کات بشه و یا دچار سقوط میشه.خیلی از خودکشی های مدرن و یا قتل های بی انگیزه جدید دنیای غرب،بر اساس این نظریه است.

داستان فیلم هر چی که بود،من مثلا آدم بزرگ،حالم بد شد از صحنه هاش.احتمالا تا صبح خوابم نبره.حالا اگر عماد میدید چه حالی پیدا میکرد،خدا میدونه.به غیر از جنایت،یکی دو تا هم...داشت،خیلی واضح و بی سانسور.

بدتر اینکه ابتدای فیلم مجوز پخش در شبکه خانگی از وزارت محترم فرهنگ و ارشاد!! داشت.فقط زحمت کشیده بودن توصیه کرده بودن افراد زیر 14 سال و دچار بیماری های قلبی تنها نبینن.

خلاصه که داغونم کردی آقو عماد!داغون!

خداوندا!

در آوای سنگین سکوت امشب

در دست افشانی رویا در ظرافت یک متن
در راز ناشناخته‌ زیستن
تو را عاشقانه میخواهم
در پوچی یک توهم در اوج وصال
در سودای محکومانه‌ عشقی
در رویای مشکوکانه‌ وصلی
تو را مجنون‌وار میکاوم
در پژواک اندیشه‌هایم
در سایه‌ آرزوهایم
و در اوج فاصله‌ میان کام و دل
تو را میخواهم
در سادگی یک غزل
در شور یک عشق
در وجد عارفانه‌ یک نیایش
در تبلور یک رویا
تو را میخواهم
مرا در بی کسی امشب
در غربت لحظه لحظه تنهاییم
دریاب

مرا در دریای بی کران زندگی

و در ویرانه‌های وجودی خسته
دریاب
بار خدایا!
با وجود نورانی خویش
پرده پرده‌ تاریکی ام را نابود کن

از تو میخواهم در حجم تاریکی و هجوم غربت امشب

در سردی وجودم
مرا حامی باشی
آمین یا رب العالمین
  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۱ بهمن ۹۳

خالی های مبهم یک جمعه...

امروز هم مثه اکثر جمعه های این مدت،پر از خالی های مبهم گذشت.خلأ عجیبی که انگار یک  جور سکون مطلق فضایی-مکانی ایجاد میکنه.زمان میگذره بدون اینکه حسش کنی.بدون هیچ اتفاقی.انگار بادکنکهای نامرئی ایجاد میشه.جوری که با وجود بقیه،باز هم تنهاییم و بی صبرانه منتظر رسیدن شب و تموم شدن این زمان کشدار بی وزن.

قابل توصیف نیست برام این حس عجیب روز جمعه.قبل تر ها اصلا اینطوری نبود.خوب یا بد،فهمیدنی بود.وصف کردنی بود.میشد درباره اش قضاوت کرد و گفت کجاش بد بود و چرا؟میشد آخر شب به یاد آورد که در طول روز چه اتفاقاتی افتاده و قبل و بعدشون چی بوده.

ولی جدیدا نمیشه ترتیبی برای اتفاقات و ماجراهای در طول روز جمعه در نظر گرفت.اصلا یادم نمیاد کدومش اول بوده و چه ساعتی.آخر شب اصلا نمیتونم بفهمم ناراحتم یا خوشحال؟اصلا نمیتونم حس و حالم رو آنالیز کنم.دقیقا مثه اینه که تمام روز رو خواب بوده باشم و همه اش یه خواب بی سر و ته بوده باشه.

و عجیب ترش اینه که اگه از خونه بریم بیرون،دوباره همه چی عادی میشه.یا اگه مهمون داشته باشیم،باز زمان برمیگرده به حالت عادی.فقط جمعه هایی که خودمون تو خونه هستیم این اتفاق میفته.

امروز جرأت کردم درباره حسم با نرگس خانم صحبت کردم.ایشونم تا حدی با من موافق بودن که روزهای جمعه پر از خالی های سنگین و کشدار شدن و با بقیه روزهای هفته متفاوت شدن.ولی میگن که من زیادی دارم تخیلی اش میکنم.میگن چون جدیدا اتفاق خاصی نمیفته و همه چی تا شب خوب و آرومه و منم به این آرامش عادت ندارم،اینقدر برام عجیبه.

نمیدونم شاید...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۰ بهمن ۹۳

شب است و سکوت است و من...

هر چی پرس و جو و تحقیق کردیم،دلیلی برای ضرر داشتن یا نداشتن امواج وای فای برای حبه انگور پیدا نکردیم،به همین دلیل راه احتیاط رو در پیش گرفتیم و وای فای رو کلا خاموش کردیم.

در نتیجه مصرف سرانه اینترنت خونه در حد چند مگا بایت در شبانه روز شده!!اونم همین سرکشی شبانه من به اینجاست که اصولا چون دیر وقته،دیگه فرصت حرف زدن با زهرا خانم رو هم پیدا نمیکنم متاسفانه.

چقدر هم که برام سخته این مدلی پشت میز نشستن و تو سکوت و سرما نوشتن.سکوتی که چند دقیقه یه بار با صدای بارون و پارس سگ باغ رو به رویی وهم انگیزتر هم میشه.

از دفعه پیش که جشن چادر فاطمه خانم اونجوری خراب شد،تو دلم بود که یه بار دیگه براش مهمونی بگیریم.ولی تا امروز فرصتش پیش نیامده بود.امروز هم باز خیلی ناگهانی و دقیقه نودی تصمیم گرفتیم.

صبح تصمیم گرفتیم که شب مهمانی داشته باشیم!البته نه به مفصلی قبل.اما ضروریات مد نظر فاطمه خانم تماما رعایت شد:خریدن کیک بزرگ تمام کاکائو و تزیین خونه با شونصد تا بادکنک!گوشام هنوز درد میکنه از بس بادکنک باد کردم!

و یکی از اقوام هم زحمت کشیده بودن فشفشه آورده بودن با یه وسیله که اسمش رو یادم رفت الان،ولی درش رو که باز کردن کلی خرده کاغذ رنگی و آت و آشغال پخش خونه کرد!من که نمیدونستم چیه،ایشون هم مهلت ندادن بدم به اون طرف.ما به جای فاطمه کیف کردیم!

با اینکه مدتها بود فراموش کرده بودیم اون روزای سخت رو،ولی تکرار این جشن،دوباره همه اون خاطرات رو برام زنده کرد.باورم نمیشه چطور تونستم طاقت بیارم،چطور اون حرفا رو میزدم.انگار من نبودم،یکی دیگه بوده به جای من.

اینجاست که میفهمم واقعا نمیتونیم از عهده شکر سر سوزنی از نعمتهای خدا بربیایم.فقط به خاطر هنوز بودن نرگس اگه هر لحظه الحمدلله بگیم،کمه.باقیش بماند.

چندیست هوای چشم من بارانی است

هر خشت دلم بیانگر ویرانی است

بیماری دوری از خراسان دارم

تجویز پزشک من حرم درمانی است

آقا جان!

دلم تنگه.گوشه رواقی،رو به روی ضریح،جا بهم میدین؟

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۹ بهمن ۹۳

دو قدم مانده به راز گل سرخ...

آقا نجم الدین عزیزم،امروز هم با یکی از دبیران محترم مدرسه بحثش شد.البته فقط بحث کلاسی و نه بیشتر.و معلمشون هم گله چندانی نداشت ازش.بیشتر میخواست ریشه این طرز فکر نجم رو دربیاره که چرا کلا با همه چی مخالفه؟با همه تعاریف و قضایای ثابت شده!

من باب مثال امروز سر کلاس ادبیات،این آقا داشتن فرق بین داستان رئال و تخیلی و فانتزی رو توضیح میدادن که نجم الدین مخالفت کرده و ادعا کرده داستان رئال وجود نداره و فقط داستانی رئاله که دقیقا مبتنی بر یه اتفاق واقعی با تمام جزئیاتش باشه،مثل قصص قرآن و سیره صحیح ائمه.

برای اثبات مدعاش هم اینطور عنوان کرده که دنیا و زندگی ما تو این دنیا اتفاقی و باری به هرجهت نیست.خدا به عنوان خالق این جهان فقط این دنیا رو خلق نکرده.بلکه مدیر و مدبر حی و حاضر این دنیا هم هست و داره بر تک تک و ریز به ریز وقایع این دنیا نظارت میکنه.پس هیچ تصادف و شانسی در کار نیست.هر واقعه ای دلیلی خاص داره و هر عملی پیامدی منحصر به فرد که ما از اکثر این دلایل و پیامدها بی خبریم.چون هنوز قوانین و سنتهای خدا برای اداره این دنیا رو بلد نیستیم.

پس حالا اگر هر داستانی بنویسیم،چون علت وقایع رو خودمون انتخاب میکنیم و باز بنا به سلیقه خودمون برای هر عملی،پیامدی در نظر میگیریم،در نتیجه داستان کاملا تخیلی و فانتزیه!درست مثل اینکه علتهای پدیده های فیزیکی رو تو داستان جا به جا کرده باشیم،یا به دلخواه نتیجه شون رو تغییر بدیم.

دبیرشون اعتقاد دارن این طرز فکر برای نجم دردسر سازه.نمیشه که با همه چی مخالفت کرد.نمیشه که یه تنه قواعد رو تغییر داد.این جوری در نهایت یا مجبوره عذرخواهی کنه یا کلا منزوی بشه.

ولی راستش من از این حرفش و مدل استدلالش خوشم اومد.نکته ای بود که تابه حال بهش توجه نکرده بودم.واقعا همینطوره.داستانهایی که ما مینویسیم بنا به سلیقه خودمون هستن،نه قوانین و سنتهای خدا.ما حتی اسم تمام این سنن رو هم بلد نیستیم،چه برسه به دونستن تمام جزئیاتشون و اینکه هر کدوم  کی و کجا و تحت چه شرایطی اجرا میشن.حتی خیلی اصراری هم به یادگرفتنشون نداریم.

برعکس علوم مادی و تجربی که هر کس به نحوی سعی در رمز گشایی قسمتی از این علوم داره،هیچ دانشگاه معتبری واحدی مبنی بر تحقیق از سنن و قوانین حاکم بر زندگی نداره.که مثلا بیان ببین همین سلام کردن یا نکردن چه مقدار تبعات مثبت و منفی داره.و چطور میشه ازش استفاده کرد و...

میگن علم27 قسمت داره که تا زمان ظهور حضرت فقط دو قسمتش کشف شده،همینه.چه بسا در آینده ان شاءالله خیلی خیلی نزدیک،دانشگاه ها واحدی داشته باشن در مورد بررسی روشهای بهرمندی بیشتر و ازدیاد رزق و دیگه کلا خبری از رشته های اقتصاد و مدیریت اقتصاد و اعوان و انصارش نباشه!

یعنی احتمالا کل این علم میبایست زیر و رو ببشه.بعد در راستای کشفیات جدیدشون احتمالا کل سیستم بانک و بیمه اگر نابود نشه،به کلی تغییر میکنه.مالیات هم.اصلا احتمالا این سیستم پولی هم به کل عوض بشه.

نه حالا فقط تو مسائل اقتصادی،که تو همه زمینه ها علم متحول میشه.طبابت هم از این نگاه تک بعدی خلاص میشه.خیلی چیزا عوض میشه.

عجب دنیای شیرینی میشه دنیای بعد ظهور!دنیایی که هر چیزی سر جای خودش باشه و هر کسی به وظیفه خودش مشغول باشه!

احتمالا اون موقع دیگه امثال نجم طرز فکرشون عجیب و مخالف جریان رود محسوب نشه.اون موقع این ماییم که باید تغییر کنیم...

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۷ بهمن ۹۳

گلهای بهشتی...

آرش پلنگ،پسر برادر نرگس جان،که معرف حضور هست؟یک ساعت پیش با مادر خانم صحبت میکردم و حال و احوال از پسران و نوه هاشون،که یکی از آخرین شاهکاری آرش خان رو برام تعریف کرد:زندانی کردن بابا مامانش تو خونه!

گویا هفته پیش،پدر و مادرش سر موضوعی با هم بحث میکردن که ایشون نتیجه گرفته این اختلافات خیـــــــــلی عمیقه! و احتمال داره که منجر به جدایی بشه!بعد شب تا صبح کلی فکر کرده و طرح و نقشه ریخته تا پدر و مادرش رو با هم آشتی بده.دست آخر این کار رو کرده:

صبح طبق معمول همیشه که زودتر از پدر مادرش میره مهد رو به روی خونه،آماده شده که بره و دم در هم خیلی مردونه! از مادرش پرسیده که چیزی لازم نداره؟بعد هم در رو بسته و با سر و صدا رفته پایین.ولی دوباره خیلی بی صدا برگشته بالا و در رو با کلیدی که یواشکی برداشته قفل کرده و کلید رو هم توی در جا گذاشته تا پدر و مادرش نتونن با کلید دیگه ای در رو باز کنن!

بابا و مامانش هم وقتی متوجه شاهکار بچه شون شدن،تلفن کردن به مهد،تو همون حین صحبتشون،آرش خان که شش دانگ حواسش به همه چی بوده،فورا رفته جلو و گفته که کسی حق نداره بره اونا رو آزاد کنه!اونا باید تا وقتی به تفاهم نرسیدن زندان باشن!

آخه فسقل بچه تا این حد بلده نقشه بکشه؟!!خدایی سجده شکر لازم دارن همه بچه‌هایی که از این بلاها سر پدر مادراشون نمیارن!علی الخصوص بچه‌های خودم.

جر و بحث و کل کل الکی سر هیچی و کشمکشای خواهر برادری شاید حوصله سر بر باشه و خلق آدم رو تنگ کنه،ولی واقعا نیاز به دعوا کردن نداره.داره آقا شهاب؟بچه ان دیگه!خاصیت بچگی همینه.چرا بیخود عصبانی میشی و حرفایی میزنی که بعدش حال خودت گرفته شه؟بازم جا شکرش باقیه نرگس خانم به عنوان کاتالیزور بود که نذاره داد بزنی.کافی بود کوچکترین دادی سر فاطمه خانم میزدی،تا همین الان باید منتش رو میکشیدی و نازش میکردی تا گریه اش بند بیاد!

زهرا خانم!من واقعا به خاطر کار امشبت شگفت زده شدم!خیلی دوست داشتم از رویه هفته پیشت دست برداری و سعی کنی جبران کنی،ولی اصلا تصورش رو هم نمیکردم اینجوری برخورد کنی.حتی منم فکر نکنم اگه جای تو بودم،میتونستم این مدلی عذرخواهی کنم.

واقعا خوشحالم که دختری به خانمی و عاقلی شما به من میگه بابا!عزیزم خیلی دوست دارم کل ماجرای این چند روزه رو بنویسم اینجا،البته اگه شما اجازه بدی.دوست دارم همه دنیا بدونن چه دختری دارم من!!!

دخترم شیرین تر از شهد عسل

دخترم صد شعر نو یکصد غزل

دخترم زیباترین رنگین کمان

آفتاب روشن این آسمان

دخترم یک عالمه مهر و وفا

پرترین پیمانه جود و سخا

دخترم گلدان گلهای بهار

دانه ی یاقوت زیبای انار

دخترم الماس انگشتر نشین

شاهکاری نیست زیبا تر ازاین

دخترم یک قبله تصویر دعا 

محرم الاسرار تقدیر خدا

دخترم شیوا ترین شعر خدا

واژه چین محفل سرلقا

دخترم در مهربانی تا خدا

کشتی لطف خدا را ناخدا

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۵ بهمن ۹۳

غارت و آتش و تحریم که ارثیه ی ماست...

یه اصطلاحی این پسر عمه زا داره،این روزا و با شنیدن و خوندن این همه خبرای خوش!!! مدام تو سرم چرخ میزنه:تا کی خفت؟تا کی خواری؟

یعنی واقعا تا کی و کجا؟از همون اول راه و بیراه فحشمون دادن،تحمل کردیم.از دانشگاه اخراجم کردن،گفتم بیخیال.مدام و پشت سر هم دروغ تحویل میدن که تورم کنترل شده و از رکود عبور کردیم و همه چی آرومه،بازم هیچی نگفتیم.

ولی دیگه این موس موس کردنای ذلیلانه ای که از حساب ملت دارن خرج میکنن،واقعا قابل تحمل نیست.به پیامبرعزیزمون توهین شد،هیچی نگفتن.تازه پا شدن رفتن دست بوسی که یه وقت بهشون بر نخوره.صهیونیستای نحس نجس،سردار رشیدمون رو شهید کردن،صداشون درنیومد.حالا نوکر کدخدا به درک واصل شده،براش پیام تسلیت و آرزوی رحمت واسعه و صبر جزیل و...

وزیر خارجه رو هم برای عرض تسلیت حضوری میفرستن که خدای نکرده کدخدا ناراحت نشه!

تازه درک میکنم اون حرص و جوشی رو که امام خمینی ره از تصویب کاپیتالاسیون میخورد!واقعا هم کسی به نام ما،از آبرو و شرف ما مایه بذاره،حرص خوردن داره.درد داره.

گشنگی کشیدن و نون خالی خوردن شرف داره به این خفت و خواری.

من دیپلماسی بلد نیستم،قبول.ولی هیچ عاقلی از به درک واصل شدن یه جنیاتکار بچه کش ناراحت نمیشه.پیام تسلیت نمیده.آخه از کدوم خدا برا یه همچین موجودی رحمت واسعه خواستن؟فقید!!!

از همون اولی که آقای بنفش اعلام وجود کرد،توقع نداشتم رأی بیاره و اگه رأی آورد،کاری از پیش ببره.ولی خدایی فکرش رو هم نمیکردم به دو سال نرسیده دادم درآد از کاراش!دادها!

یعنی دقیقا کاری کرده که جز دعا برای فرج هیچ راهی نداشته باشیم که:بیقرار توام و در دل تنگم گله‌هاست و ظهور تو جواب همه مسأله‌هاست...

دو سه ماه پیش،معلم فاطمه خانم ازشون خواسته بود بنویسن که آرزو دارن روز تولدشون چی هدیه بگیرن.فاطمه هم نوشته بود امسال 10 بهمن جمعه است و من آرزو دارم این روز،روز ظهور امام زمان باشه.دیروز صبح هم که فهمیده پادشاه عربستان،همون که پول میداد به داعشی ها تا بچه ها رو بکشن،همون که قبر امامامون رو خراب کرده،همون که خیلی خیلی بده(اینا اطلاعاتیه که از عماد گرفته)،مرد،به گفته مادرش خیلی خوشحال شده و گفته:آآخجون!ااین اولین هدیه تولدم!
کاش خدا به بی لیاقتیه ما نگاه نکنه،به دل پاک این بچه ها و دعاهای حقیقی شون فرج مولامون رو برسونه.
با وعده های پوچ،دلم وا نمیشود
این درد جز به مرگ،مداوا نمیشود
غم میزبان ماست،به هر جا که میرویم
این قدر غم،به سینه ما جا نمیشود
دیوارها بلندتر از قامت من است
آیا دری به روی زمین وا نمیشود؟
از هر طرف به غارت ما دست میبرند
مرهم کسی به زخم دل ما نمیشود؟
پیوسته سنگ میخورم و دم نمیزنم
اما کسی در آینه پیدا نمیشود؟
شب را به پای صبح بیفکن که دیر شد
جان بر لبیم،روز مبادا نمیشود؟
در سایه شماست که حق راست میشود
دنیای بی ظهور که زیبا نمیشود
  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۴ بهمن ۹۳

نور هدایت...

بسم‌ الله الرّحمن الرّحیم

به عموم جوانان در اروپا و امریکای شمالی

 

حوادث اخیر در فرانسه و وقایع مشابه در برخی دیگر از کشورهای غربی مرا متقاعد کرد که درباره‌ی آنها مستقیماً با شما سخن بگویم. من شما جوانان را مخاطب خود قرار میدهم؛ نه به این علّت که پدران و مادران شما را ندیده می‌انگارم، بلکه به این سبب که آینده‌ی ملّت و سرزمینتان را در دستان شما میبینم و نیز حسّ حقیقت‌جویی را در قلبهای شما زنده‌تر و هوشیارتر می‌یابم. همچنین در این نوشته به سیاستمداران و دولتمردان شما خطاب نمیکنم، چون معتقدم که آنان آگاهانه راه سیاست را از مسیر صداقت و درستی جدا کرده‌اند.

سخن من با شما درباره‌ی اسلام است و به‌طور خاص، درباره‌ی تصویر و چهره‌ای که از اسلام به شما ارائه میگردد. از دو دهه پیش به این سو ــ یعنی تقریباً پس از فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی ــ تلاشهای زیادی صورت گرفته است تا این دین بزرگ، در جایگاه دشمنی ترسناک نشانده شود. تحریک احساس رعب و نفرت و بهره‌گیری از آن، متأسّفانه سابقه‌ای طولانی در تاریخ سیاسی غرب دارد. من در اینجا نمیخواهم به «هراس‌های» گوناگونی که تاکنون به ملّتهای غربی القاء شده است، بپردازم. شما خود با مروری کوتاه بر مطالعات انتقادی اخیر پیرامون تاریخ، می‌بینید که در تاریخنگاری‌های جدید، رفتارهای غیر صادقانه و مزوّرانه‌ی دولتهای غربی با دیگر ملّتها و فرهنگهای جهان نکوهش شده است. تاریخ اروپا و امریکا از برده‌داری شرمسار است، از دوره‌ی استعمار سرافکنده است، از ستم بر رنگین‌پوستان و غیر مسیحیان خجل است؛ محقّقین و مورّخین شما از خونریزی‌هایی که به نام مذهب بین کاتولیک و پروتستان و یا به اسم ملیّت و قومیّت در جنگهای اوّل و دوّم جهانی صورت گرفته، عمیقاً ابراز سرافکندگی میکنند.

این به‌خودی‌خود جای تحسین دارد و هدف من نیز از بازگوکردن بخشی از این فهرست بلند، سرزنش تاریخ نیست، بلکه از شما میخواهم از روشنفکران خود بپرسید چرا وجدان عمومی در غرب باید همیشه با تأخیری چند ده ساله و گاهی چند صد ساله بیدار و آگاه شود؟ چرا بازنگری در وجدان جمعی، باید معطوف به گذشته‌های دور باشد نه مسائل روز؟ چرا در موضوع مهمّی همچون شیوه‌ی برخورد با فرهنگ و اندیشه‌ی اسلامی، از شکل‌گیری آگاهی عمومی جلوگیری میشود؟

شما بخوبی میدانید که تحقیر و ایجاد نفرت و ترس موهوم از «دیگری»، زمینه‌ی مشترک تمام آن سودجویی‌های ستمگرانه بوده است. اکنون من میخواهم از خود بپرسید که چرا سیاست قدیمی هراس‌افکنی و نفرت‌پراکنی، این‌بار با شدّتی بی‌سابقه، اسلام و مسلمانان را هدف گرفته است؟ چرا ساختار قدرت در جهان امروز مایل است تفکر اسلامی در حاشیه و انفعال قرار گیرد؟ مگر چه معانی و ارزشهایی در اسلام، مزاحم برنامه‌ی قدرتهای بزرگ است و چه منافعی در سایه‌ی تصویرسازی غلط از اسلام، تأمین میگردد؟ پس خواسته‌ی اوّل من این است که درباره‌ی انگیزه‌های این سیاه‌نمایی گسترده علیه اسلام پرسش و کاوش کنید.

خواسته‌ی دوم من این است که در واکنش به سیل پیشداوری‌ها و تبلیغات منفی، سعی کنید شناختی مستقیم و بی‌واسطه از این دین به دست آورید. منطق سلیم اقتضاء میکند که لااقل بدانید آنچه شما را از آن میگریزانند و میترسانند، چیست و چه ماهیّتی دارد. من اصرار نمیکنم که برداشت من یا هر تلقّی دیگری از اسلام را بپذیرید بلکه میگویم اجازه ندهید این واقعیّت پویا و اثرگذار در دنیای امروز، با اغراض و اهداف آلوده به شما شناسانده شود. اجازه ندهید ریاکارانه، تروریست‌های تحت استخدام خود را به عنوان نمایندگان اسلام به شما معرفی کنند. اسلام را از طریق منابع اصیل و مآخذ دست اوّل آن بشناسید. با اسلام از طریق قرآن و زندگی پیامبر بزرگ آن (صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌و‌سلّم) آشنا شوید. من در اینجا مایلم بپرسم آیا تاکنون خود مستقیماً به قرآن مسلمانان مراجعه کرده‌اید؟ آیا تعالیم پیامبر اسلام (صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) و آموزه‌های انسانی و اخلاقی او را مطالعه کرده‌اید؟ آیا تاکنون به جز رسانه‌ها، پیام اسلام را از منبع دیگری دریافت کرده‌اید؟ آیا هرگز از خود پرسیده‌اید که همین اسلام، چگونه و بر مبنای چه ارزشهایی طیّ قرون متمادی، بزرگترین تمدّن علمی و فکری جهان را پرورش داد و برترین دانشمندان و متفکّران را تربیت کرد؟

من از شما میخواهم اجازه ندهید با چهره‌پردازی‌های موهن و سخیف، بین شما و واقعیّت، سدّ عاطفی و احساسی ایجاد کنند و امکان داوری بیطرفانه را از شما سلب کنند. امروز که ابزارهای ارتباطاتی، مرزهای جغرافیایی را شکسته است، اجازه ندهید شما را در مرزهای ساختگی و ذهنی محصور کنند. اگر چه هیچکس به‌صورت فردی نمیتواند شکافهای ایجاد شده را پر کند، امّا هر یک از شما میتواند به قصد روشنگریِ خود و محیط پیرامونش، پلی از اندیشه و انصاف بر روی آن شکافها بسازد. این چالش از پیش طراحی شده بین اسلام و شما جوانان، اگر چه ناگوار است امّا میتواند پرسش‌های جدیدی را در ذهن کنجکاو و جستجوگر شما ایجاد کند. تلاش در جهت یافتن پاسخ این پرسش‌ها، فرصت مغتنمی را برای کشف حقیقت‌های نو پیش روی شما قرار میدهد. بنابراین، این فرصت را برای فهم صحیح و درک بدون پیشداوری از اسلام از دست ندهید تا شاید به یمن مسئولیّت‌پذیری شما در قبال حقیقت، آیندگان این برهه از تاریخ تعامل غرب با اسلام را با آزردگی کمتر و وجدانی آسوده‌تر به نگارش درآورند.

 

سیّدعلی خامنه‌ای

۱۳۹۳/۱۱/۱

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲ بهمن ۹۳
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟