۱۹ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

اوقات فراقت خود را چگونه گذراندید؟

این ربات محصول مشترک عماد و فاطمه است.تو این دو سه روزه که عماد تعطیل بوده،با باقی مونده های اسباب بازیاش و یه قوطی نوشابه و دو تا نی ساختن.ربات بیچاره خیلی تلاش کرد راه بره،ولی موفق نشد.فاطمه خانم البته معتقده چون هنوز نوزاده!بذاریم یه کم بزرگ شه،خودش یاد میگره راه بره...

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۳۰ تیر ۹۳

یعنی من واقعا وسواسی ام؟

جمعه بعد از ظهر بود که ما ناچار شدیم به حقیقت اعتراف کنیم.یعنی من ناچار شدم.اینقدر که دروغ و جفنگ در مورد زهرا به این و اون تحویل دادم،که خودم خسته شدم.تا اینکه مهدی خیلی شاکی بهم تلفن کرد که زهرا کجاست و چرا بردمش و...منم سیر تا پیاز ماجرا رو تعریف کردم و زحمت انتقال اطلاعات به محبوب افتاد گردن خودش.به نیم ساعت نکشید که بقیه هم خبر دار شدن و اول تلفنی و بعد هم حضوری اومدن برای عیادت.
آقا جان هم با تمام پنهان کاری مهدی و محبوب،متوجه شده بودن و اتفاقا بر خلاف تصور ما خیلی هم خوب برخورد کردن.به هر حال اینم از محسنات نوه دختر بودنه دیگه.حالا اگه من یه همچین حرکتی رو کرده بودم،البته اون وقتا،حسابم قطعا با کرام الکاتبین بود!!اما درباره زهرا خیلی مهربون اول یه کم نصیحتش کردن و بعد هم گفتن که به خودم میگفتی تا نشونت بدم!!
همین وسطا و بین نصیحتاشون که این کارا آخر و عاقبت نداره و آدم بایستی احتیاط کنه و بدن آدم ماشین نیست که لوازم یدکی داشته باشه و...یهو چشمشون به من به عنوان نونه بارز و شاهد مثال اعلی افتاد و هرچی خاطره از من داشتن،تعریف کردن!دیگه عماد و فاطمه چقدر از شنیدن این ماجراها ذوق زده شدن و با چه اشتیاقی هم مو به موش رو دنبال کردن و از حفظ شدن،خدا میدونه.
اما تو حین آماده کردن افطار و بقیه کارها یه اتفاقاتی افتاد و یه مسائلی پیش اومد و منم ناخودآگاه یه برخوردایی کردم که مادرم بهم گفتن:معلوم شد چرا خدا خونه اش دعوتت نمیکنه.بس که وسواسی هستی!تا وقتی این اخلاقته مطمئن باش نه مکه و نه کربلا قسمتت نمیشه.بعد هم محض اطلاعات عمومی گفتن که اساسا همه هتلهای عربستان،فقط سرویس بهداشتی فرنگی دارن.
خب این مورد آخر رو که من اصلا خبر نداشتم و جدا از شنیدنش شوکه شدم.اما این دلیلی که برای عدم توفیق من آورد‌ن،از همون روز تمام روح و روان منو مشغول کرده.یعنی جدی جدی به این خاطره؟ولی خودم اصلا به نظرم نمیاد وسواسی باشم.شاید یه کم مثلا به یه سری چیزا حساسیت داشته باشم.مثلا به خیسی و گرد و خاک و لکه.
خب مگه نظافت جزء ایمان نیست؟اصلا خود مادرم که خیلی بیشتر سخت میگیرن.یعنی به قول مهدی خونه اشون یه حوضچه ضد عفونی کم داره تا قبل از ورود،خودمونو توش ضد عفونی کنیم بعد وارد شیم.مواقع خونه تکونی اشون که جدا استرس میگیرم.چون قوانینشونو قاطی میکنم که مثلا اگه دستم به چی خورد حتما بایستی بشورم دستمو و اگه دستم تمیزه حق دست زدن به چه چیزایی رو دارم و برای دست زدن به چه مکانهایی تحت هر شرایطی باید قبلش دستا شسته و خشک بشه!
حالا با این توصیفات پس چطوره که حداقل سالی یک بار رو قسمتشون میشه،میرن؟بعد چطور با این اخلاقشون با این مسائل کنار میان؟حالا من چه باید بکنم؟یعنی به خدا بگم با همه چی اش کنار میام کافیه؟باور میکنه خدا؟
حالا یه ماجرایی رو هم از احیا رفتنمون تعریف کنم جالبه.برای احیا رفتیم مسجد محلمون.فاطمه خانم همیشه حتی اگه نرگس بانو هم همراهمون باشن،میاد مردونه ها،ولی جمعه ای جلوی در دختری که این چند وقته باهاش دوست شده رو دید که داشت با مادرش میرفت بالا.الا و بلا که بابا بذار منم برم تو زنونه پیش دوستم.کلی براش توضیح دادم که نمیشه،مادرت نیست.باید پیش خودم باشی.اگه خوابت گرفت چی؟و...که خیلی ساده همه رو وتو کرد:بابا من از پنجره دیدم خونمونو!خیلی نزدیکه!تازه میدونم کجاست.همین خیابونو صاف بریم پایین،به اون کوچه که سرش داروخانه است برسیم باید بپیچیم.بعدش دیگه خودش پیدا میشه.تازه شماره خونمونم بلدم.یه خرده بالا باشم،خسته شدم بیام پایین.باشه؟دیگه منم قبول کردم.
از همون اول صداشون میومد.اولش که دنبال مفاتیح میگشتن و هی بلند بلند برای هم توضیح میدادن که مفاتیح باید با ح مثل حسن باشه یا ه مهتاب.موقع خوندن نماز قضا هم اسم فامیل بازی میکردن.وسط سخنرانی مشغول خوردن بودن و...بماند که من چقدر از این مراسم فیض بردم.فقط ناگهان وسط دعای جوشن چند دقیقه ای برق قطع شد.تاریک شدن مسجد همانا و جیغ بنفش ممتد کشیدن فاطمه همانا!یعنی قشنگ فکر کردم فاطمه میخی چیزی کرده تو پریز برق و برق گرفتش و ضمنا اتصالی کرد!چنان داد میزد بابا!بابا! که بیا و ببین.
هرچی از پایین بلند صداش میکردم که جانم؟من اینجام.نترس.فایده نداشت.اصلا صدام رو نمیشنید.آخر سر که یه کم آروم شده و صدام رو شنیده و بعد هم دیده که انگار اونقدرها هم اتفاق وحشتناکی نیفتاده،بلند بلند از همون طبقه بالا صدام کرده که:بابا شما سالمید؟چیزی تون نشده؟منم گفتم:بله بابا من سالمم.یواشی از پله ها بیا پایین.مواظب باش دونه دونه بیا پایین.من پایین پله ها ایستادم.ایشونم خیلی ریلکس و خونسرد برگشت گفت:نه.من آخه ترسیدم شما طوری شده باشید.من که واسه خودم جیغ نزدم.آخه خب شما تو تاریکی کور میشید،گفتم شاید مثلا نبینید جایی رو بخورید زمین!!
دیگه به هر نحوی بود راضی شد آمد پایین.داشتم تو تاریکی دنبال کفشاش میگشتم که یهو دوباره زد زیر گریه!البته نه به بلندی قبل.کلی بوسش کردم و نازش کردم و آرومش کردم.یه کم گریه اش بند اومد،پرسیدم:باز چی شد؟با یه عالم بغض گفت:دیدید این کفشامم گم شد؟همینا که صداش مثه پیتیکو پیتیکوی اسب بود؟حالا دیگه من هیچ کفشی ندارم.دیگه چه جوری برم خونه؟اگه شما اون کفش سیاه برقی امو دور ننداخته بودین،الان اونا رو میپوشیدم!!
راستی زهرا هم باز رفت.یعنی از همون اولش هی میگفت که به مامانم گفتین یا نه؟بعد هم که محبوب آمد،اصرار کرد به محبوب که بمونه.ما هم حرفی نداشتیم.ولی خب آقا جانن با مقررات خاص خودشون:دختر من یا باید خونه شوهرش باشه یا خونه من!چه معنی میده بیاد تهران بره خونه غریبه؟یعنی جوری میگن غریبه که آدم به خودش شک میکنه:تا حالا چه نسبتی داشتیم با هم؟
محبوب هم برای امروز بلیط داشت.ولی دیروز گفت که میخواد یه هفته دیگه هم بمونه به خاطر زهرا.خیـــــــــــــــــــــلی نگرانشم.احتمالا امروز خودم به اصغر آقا تلفن کنم.شایستی که مثلا ازش خواهش کنم حداقل تا یک ماه اجازه بده زهرا بره پیششون.یعنیا برم از یه فیل خواهش کنم درست آب بخوره و هورت نکشه،برام راحت تره!
حالا الان نه،ولی یادم باشه تو اولین فرصت یاد زهرا خانم بندازم ادعاهاشو.که مامان نرگسم مامانمه دیگه!مگه نی نی کوچولو ام شیر بخوام؟چه فرقی میکنه؟..چون هیچ فرقی نداشت،اینقدر اصرار داره پیش مامانش باشه!
طفلک نرگس.کاش لااقل یه ذره ناراحت میشد از این حرف زهرا.ولی انگار نه انگار.تازه به من دلداری میده که عیب نداره.بچه است.با مادرش راحت تره.

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۹ تیر ۹۳

بازم...

یادم نیست آخرین بار دقیقا کی خوابیدم.مطمئنا 50-60 ساعت بیشتره که بیدارم و دارم از خستگی میمیرم.دیروز صبح هم که رفتم بیرون تازه یه ساعته رسیدم.دست زهرا به طرز وحشناکی شکست و عمل جراحی شد و...غذا هم فکر کنم سحر سه شنبه خوردم و دیگه نشد.ولی هیچ کدوم دلیل نمیشه که از خیر دعوا بگذرم و هیچ جایی هم بهتر از اینجا ندارم تا با خودم دست به یقه شم.اینقدر که ماشاالله هزار ماشاالله خوب بلدم گند بزنم به زندگی ام و همه چی رو نابود کنم.

آخدا شما خودتم تا حدی مقصری دیگه.ببین من خودم وقتی از بچه ها امتحان میگیرم،بعدش بهشون میگم چند شدن.اصلا برگه ها رو هم میدم تا ببینن غلطاشون چی بوده.ولی شما همه رو جمع کردی میخوای یهو آخر سر بدی.خب اون موقع که دیگه فایده نداره.دیگه وقت جبران نیست.

بله شما درست میفرمایید.کلشو خراب کردم.همه برگه رو.سفید میدادم،لااقل نمره منفی نداشت.ولی...چی کار میکردم؟بابا!بلد نیستم!یعنی نباید دعواش میکردم؟آبرو حیثیتی که ازم بر باد فنا داد به درک.نباید بفهمه که هر حرفی رو نباید بگه؟نباید یاد بگیره ادب چیه اصلا؟

هرچند تا الان بارها بهم ثابت شده نمیتونم جلوی تصمیمشو بگیرم.کاری رو بخواد بکنه یا حرفی رو بخواد بزنه،میکنه و میگه.نه حرف و نصیحت،نه تهدید و دعوا،نه پند و اندرز،نه حتی کتک.هیچی جلودارش نیست.قشنگ ریتم داره:اول یه فکری میفته تو سرش.بعد من متوجه میشم و مثلا خیر سرم تمام سعیمو میکنم که پیشگیری کنم از وقوع یه فاجعه.اما دقیقا هر بار بدتر کردم کارها رو.شاید بهتر بود میذاشتم همون شب سر افطار حرفشو بزنه و تموم.اون موقع به هزار و یک توجیه میشد ختم به خیر کرد ماجرا رو.اما حالا...

بله.قبول دارم که الانم میشد بذارم بعد افطار.با آرامش.ولی خب از بس رو داره این بشر!میبینه چقدر عصبانیم.اگه از اول هم نمیدونسته،دیگه بعدش فهمید که چقدر بد بوده حرفش،لااقل سکوت کنه و ادای خجالت کشیدن دربیاره.نه اینکه با پرروگی دلیل و مدرک بیاره و توجیه کنه!

دیگه سرانجاممون هم که واضح بود.خب گفتم لااقل قبلش یه چیزی خورده باشه.روزه که واجبش نشده هنوز.تازه میخواستم بفهمه که روزه فقط به نخوردن نیست.بفهمه که باید حواسشو جمع کنه.بفهمه که...

شهاب!تو روت میشه این حرفا رو بزنی؟خودت خیلی حواست جمعه؟خیلی روزه ات روزه است؟که حالا اینطوری اشک بچه رو درآوردی؟به خدا اگه گشنه و تشنه کتک خورده بود،بهتر بود...

همه اینا هیچی.اصلا حق با تو.چاره ای نداشتی.آخرش چی؟که یهو جوگیر شدی نذاشتی بغلت کنه؟چی ازت کم میشد اگه برا بار یه میلیاردم بهش میگفتی دوستش داری؟یهو همین الان باید دست از لوس بازی برمیداشت؟نمیشد اینبارم بغلش میکردی و باهاش آشتی میکردی و مثلا دو روز دیگه بهش میگفتی بزرگ شده؟دلت خنک شد با بغض خوابید؟بهت ثابت شد که خیلی...؟

دیدی خدا هم همینطوری جوابتو داد؟که اصلا بهت فرصت نداد باهاش حرف بزنی؟پیش خودت گفتی شب احیا میبرمش مصلی که از دلش دربیارم.فکر کردی خدا محتاج توئه؟که ببینه جنابعالی کی تصمیم میگیری دل بچه اتو شاد کنی؟دیدی که هم عماد بدون تو رفت مصلی و هم تو اصلا فرصت نکردی یه خط دعا بخونی؟

بکن.بازم ادامه بده.ببین تا کجا و کی میتونی پیش ببری.الان عماد بچه است و بهت احتیاج داره.هر بلایی هم که سرش بیاری،بازم دوستت داره.فکر کردی تا ابد همینطور باقی میمونه؟دو سال دیگه که محتاجت نبود،میفهمی چه غلطی کردی.وقتی رفت و پش سرشم نگاه نکرد...

شده اینقدر امتحانتو بد بدی که دیگه اصلا روت نشه بری سر کلاس و تو چشمای استادت نگاه کنی؟خدا...جز غلط کردم،هیچی دیگه ندارم که بگم.هیچی.

خدا...غیر از تو کی رو دارم من؟خدا...گه من واسه عماد کم بذارم،از بدبختی و بیچارگی منه.و الا تو که تنهاش نذاشتی.ولی اگه تو روتو ازم برگردونی من چه کنم؟

خدا...به خاطر عماد ببخش منو...نه.به هیچ خاطری،بی دلیل ببخش.همونطور که تا الان بی دلیل بخشیدی.

خدا...نشده بود تا الان اینطوری باهام قهر کنی.باور نمیکردم اینقدر بیچاره و فقیرم.خدا...خیلی ترسیدم.خیلی.

خدا...اگه فردای قیامت با این نمرات افتضاح بخوام بیام پیشت؟خدا...دستام خالیه.هیچی ندارم.هیچی.

خدا...خودت گفتی توبه کنید تا ببخشمتون.اگه توبه فقط مال آدم خوبا باشه،پس من بدبخت چه کنم؟من بیچاره؟به بیچارگی ام رحم کن.به دستای خالی ام.

خدا...دیگه بدتر از فرعون که نیستم.خودت گفتی اگه همون لحظه آخر تو رو صدا کرده بود،جوابشو میدادی...ببخشید.غلط کردم.بدتر از فرعونم.بدتر از همه...فقط و فقط معذرت.

یه بار دیگه بهم فرصت بده.قول میدم جبران کنم.نه بازم ببخشید.قول میدم اگه فرصت جبران دادین،لجبازی نکنم.اگه فرصت دادین واسه هر کاری،نه نیارم.هرچی شما بگید.من هیچی.نداریم.مرد.تموم شد.باشه؟قبول؟

الانم مینویسم تا یادم بمونه که شما یه بار فرصت میدی و بعدش...اینکه کار فقط دست شماست...

با همه اشتباهاتم،همین که آخرش بازم عماد ازم پرسید دوسم داری؟یه فرصت بود که بگم آره.تا خیالش راحت شه.ولی لجبازی من کار دستم داد.هرچند که بعدش پشیمون شدم،ولی دیگه فایده نداشت...

کلی واسه خودم نقشه کشیده بودم که برگشتم،حتمی باهاش آشتی میکنم و میبرمشون مصلی.ولی زهی خیال باطل.درست همین ساعتا بود که زهرا خانم با گریه بهم زنگ زد که برم نجاتش بدم!آقا جان بر خلاف رسم همیشگی‌اشون که جمعه صبح میرن بهشت زهرا،خواسته بودن که دیروز عصر با محبوب برن و زهرا هم گرمی هوا رو بهونه کرده و نرفته تا بتونه یه کم فضولی کنه.یه انباری هست گوشه حیاط،تا سقفش پر خرت و پرت.ته تهش یه کمد هست،طبقه بالاش یه چمدونه،توش چیزایی که آقا جون به عنوان یادگاری از بچه هاشون جمع کردن.و البته خیلی سخت و به ندرت راضی میشن بیاریمش وسط.

حالا زهرا خانم خواسته بودن از فرصت استفاده کنن و برن سراغش.منتها راه دسترسی بهش خیلی ناهمواره.تا سقف انبار تیر و تخته و میز و صندلی قدیمی روی هم ریخته شده.بعد ایشون همینطوری از همین تیر و تخته ها رفته بالا.خب بعدشم با کله سقوط کرده وسطشون.اینکه الان چشم داره خودش یه معجزه بزرگه.دیگه اینکه چشمش سالمه و میبینه و حتی کوچکترین خراشی به صورتش نیفتاده،واقعا لطف خداست.دستاشو حائل کرده که سرش به جایی نخوره،دست راستش شکسته خیـــــــــلی ناجور.فقط خوبه که قبلش عقلش رسیده گوشی تلفنو با خودش ببره تا اگه کسی تلفن کرد،بتونه جواب بده.

من که رسیدم،هنوز آقا جون و محبوب برنگشته بودن.منم که کلید نداشتم.مجبور شدم به شیوه قدیما از دیوار برم بالا.چشمامم بستم تا کسی منو نبینه.اینقدر شکستگی اش ناجور بود که پیدا بود.به محبوب تلفن کردم که با زهرا کار داشتم و بردمش.نگران نباش.بیمارستان و عکس و ام آر آی اورژانسی و...دیگه داشتن اذان میگفتن که زهرا رو بردن تو اتاق عمل.همون موقع هم نرگس خانم تلفن کرد.اصلا یادم نبود بهش خبر بدم.ولی واسه اینکه نگران نشه،اسم عمل جراحی رو نیاوردم.فقط گفتم طول میکشه کارمون.

یه ساعت بعد هم دوباره تلفن کرد که خواهرم و شوهرش میخوان برای احیا برن مصلی و عماد و فاطمه رو هم میخوان ببرن.منم گفتم که خب همه با هم برید.تا 12 عمل طول کشید.براش پیچ و مهره کردن.تا یکی دو ماه باید تو گچ باشه و بعدش دوباره یه عمل دیگه که این پیچ و مهره ها رو دربیارن.بهوش که اومد خیلی درد داشت.با مسکن و مرفین یه کم آروم شد.دیگه تا ظهر طول کشید کارای ترخیصش.

فقط خدا میدونه چقدر دروغ گفتم به نرگس.وقتی برگشت و دید هنوز نیومدیم تلفن کرد که ببینه کجام.نمیخواستم نصفه شبی بچه ها رو ول کنه پاشه بیاد بیمارستان.

3 بود رسیدیم خونه.به قول خودش تا بهشت زهرا رسیده بود.باورش نمیشد زهرا زنده باشه.فکر کرده بود حتمی یه طوری اش شده که نمیگم.

هنوزم به کسی خبر ندادیم.بچه‌ها هم خیلی ناراحتن.حتی این فسقلیای فاطمه.همش میان دست زهرا رو بوس میکنن.به خصوص زینب که تو این یه ماهه خیلی به زهرا وابسته شده.

باز این اسکای قاطی کرد.ثبتش نمیکنه.نمیدونم کی ثبتش کنه.الان که ساعت پنجه...

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۶ تیر ۹۳

؛؛؛

1-ترم جدید کلاس زبان عماد به حد نصاب نرسیدن،گفتن بایستی مختلط باشن.11نفر بودن کلا.7تا دختر و 4 تا هم پسر.همه هم بالای 16-17سال.کلاس بهتر و نزدیکتری هم نبود،ناچار قبول کردم.

2-کتاب دوره جدیدشون vocabulary builder بود.رفتم اعتراض کردم.هرچند که بقیه کتاب‌های بقیه کلاسهام بهتر از این نیست و اساسا آموزش هر زبانی با فرهنگ صاحبان اون زبان همراهه و از اول بابت همین مساله همیشه با عماد صحبت کردم،اما به هر حال این کتاب دیگه واقعا نوبره.بعد کلی چک و چونه،مربی اشون قبول کرد دو تا درس رو حذف کنه و به جاش من خودم دو تا متن بنویسم که همون لغاتو داشته باشه و اونا رو درس بده.

3-چند جلسه اول این ترمو از نرگس خواهش کردم با عماد بره و بیرون منتظرش باشه تا کلاس تموم شه.عماد هم که اعتراض کرد که مگه من بچه ام؟گفتم نه.مامان به خاطر شما نمیاد.به خاطر اینکه بقیه بدونن مادر شما چه طور آدمیه و تمام وقت مراقبته،لازمه که همراهت بیان.

4-درس روز یکشنبه اشون درباره

love sex and love dissimilar

.love for the party shuffle

.likes sex

....

بود.از قبلش به بهانه های مختلف با عماد صحبت کرده بودم.یک شنبه شب بود که گفت بابا خانممون گفته یه متن درباره دوستتون و خصوصیاتش بنویسین و عکسشو بیارید کلاس ببینیم دوست کی خوشگل تره!بازم کلی باهاش حرف زدم.خودشم اصلا خوشش نیومده بود از حرفای سر کلاس.بهش کمک کردم یه متن بنویسه درباره اینکه اصلا محتاج اینجور محبتای تقلبی نیست و فقط کسایی دنبال اینجور دوستی ها میرن که کمبود محبت داشته باشن.یعنی اول خودش نوشت،من فقط درستش کردم.خیلی هم خوب شد.قرار شد حفظش کنه و سر کلاس بخونه.

5-عماد هم امروز همین کار رو کرد.وقتی نوبتش شده،رفته متنشو خونده.اما به جای عکس دوستش،خود دوستشو نشون بقیه داده:همون سوسکی رو که هفته پیش گرفت!

خب بله دیگه تلفن کردن بهم و شکایت.وقتی رسیدم اشکی میریخت که بیا و ببین.به این خاطر که کشته بودن دوستشو!مربی اشون هم عصبانی بود در حد انفجار.خب آخه در ادامه متنش یه چند جمله درباره دوستش اضافه کرده بوده:

i still do not know that my friend is a girl or boy.

i'm waiting.

if my friend is suffering from menstruation or lay eggs, the female.

i prefer that my friend is a guy.because i hate menstruating girls!!

یعنی کاری رو بخواد انجام بده،خدا هم نعوذ بالله از پسش برنمیاد که نکنه!میخواست که هر طور شده بگه و گفت!تازه تو راه برگشته میگه:خب تقصیر خودشونه.میخواستن جلوی من هی روزه خواری نکنن!!!

نتیجه اینکه افطار هم مهمون خودم بود...فکرم نکنم بتونه تا شب بلند شه.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۵ تیر ۹۳

عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبه است..

خــــــــــــــــــــــالیه...خونه رو میگم...خیــــــــــــــــــــلی خالیه.هر جا که نگاه میکنم جاش خالیه...موقع افطار و سحر نیست که به جای تک تک اعضا گروه آقای مجری واسمون فیلم در بیاره...هیچ دری هم ناگهان بسته نمیشه.چون نیست تا موقع رد شدن از کنار درهای خونه،نمیدونم کجای لباسش به نمیدونم کجای در بچسبه و در محکم بسته شه!نیستش تا عماد الکی سر به سرش بذاره و عصبی اش کنه و بعد هم واسه اینکه بیشتر حرصش در بیاد بگه:جیگره!جیگره!جیگره! خلاصه که دلمان بدجوری برایش تنگ است...

وامـــــــــــا...نیازمندیها:به یه جفت بلبل یا قناری عاشق شدیدا نیازمندیم!حالا اگر کبوترم بود،ایراد نداره.اصلا گنجشکم باشه خوبه.فقط روشون زیاد باشه و بلد باشن حرف بزنن!خب من و مهدی(دایی ام)از جمعه خیلی دنبال یه راهکار برا محبوب بودیم.شنبه ای که بیچاره اش کردیم.بس که باهاش حرف زدیم و آیه و حدیث و روایت براش آوردیم تا کم کم قبول کرده مسیرش اشتباهه.اصلا و ابدا به نظرش نمیاد اینکه دلتنگ شوهرش نیست و میتونه یه هفته 10 روز بدون اصغر آقا سر کنه،بده.هی استناد میکنه به کم محلی های شوهرش.که مثلا اونم کاری به من نداره و میاد خونه میشینه پای تلویزیون و اخبار یا که میخوابه.

از اون طرف من که دیگه چوب خطم با اصغر آقا پر و بلکم لبریزه،مهدی کلی با ایشون حرف زد.هر دو مقصرند.به یه اندازه هم تقصیر دارند.اما به بن بست نرسیدن.نه لازمه همینطور سرد و بی روح ادامه بدن و نه لازمه جدا بشن.میشه درستش کرد.خیلی نکات ریز و مثبت هست.اما مهمترینش که اتفاقا خیلی هم درشته!محمد حسنه و البته زهرا.به خاطر این دو تا هم که شده باید زندگی اشونو دوباره بسازن.که خب البته یه کم سخته.

ما هم باید کمک کنیم.این شد که قرار شد مهدی تمام وقت رو اصغر آقا کار کنه و من رو مخ محبوب رژه برم.منم فکر کردم شاید اگه یه نمونه آنلاین ببینه،هوایی شه.حمیدرضا پسر دایی بزرگم دو ماهیه ازدواج کرده.به نظرم مورد مناسبی اومد.پریشب بهش تلفن کردم و کلی براش روضه خونی کردم تا متوجهش کنم چه مسئولیت خطیری به عهده اشه.یه عالمه هم سفارش و آموزش تلفنی که با خانمش برن خونه آقاجان و جلوی محبوب ادا در بیارن.یعنی ادا هم نه،فقط یه کم راحت برخورد کنن تا بلکه عمه اش یاد بگیره.

حالا یه خرده هم راجع به حمیدرضا بگم.قابل توجه بعضیا:حمیدرضا 22 سالشه و دانشجوی ارشد مکانیک شریف.آه هم در بساط نداره.کار هم پیش پدرش،کولر گازی و ماشین لباسشویی و..نصب و تعمیر میکنه.ولی ازدواج کرده.تا آخر تابستون هم میرن خونه اشون ان شاالله.خونه که نه،طبقه سوم خونه پدر خانمش یه اتاق داره و یه بالکن.داره یه سرویس بهداشتی تو بالکن میسازه تا همون اتاقو از پدر خانمش اجاره کنه!به قول بردار کوچیکش باید من بعد از این با پوتین و چفیه رفت و آمد کنه تا تیپش تکمیل شه!در نهایت سادگی.

ولی خب متاسفانه اولین تیرمون به سنگ خورد.دیشب که تلفن کردم بهش تا ببینم نتیجه چی شد،گفت:نشد..آخه روم نشد...خب آخه آقا جان هم بودن...خب آقا شهاب سخته...آخه عمه هی میرفتن بیرون از اتاق...

یعنیا!خیر سرش دانشگاهم میره!تازه آخر شبم محبوب اس داد که:بیخودی زحمت نکش.من خام شما نمیشم!

منم جواب دادم،البته تو دلم،ای پخته!پیر دانا!بابا ته دیگ!

هیچی دیگه اینه که میگم کفتر چاهی لازم داریم.حالا تازه نرگس هم یه حرفی زد که...میگه:فکرشو کردی؟این دو تا با هم خوب بشن میان زهرا رو میبرنا!بعدش میخوای چه کنی؟هر چند که اگر تا این حد خوب بشن عالیه.ولی خب آخرش دلتنگیش میمونه واسمون.

یه چیزی هم میخواستم درباره امکانات مدیرتی وبلاگم بگم و دربارش توضیح بدم که بازم پشیمون شدم.ولی 9 خط نبود.در حد دو جمله شاید!!

ای کریمی که نیازمند به سؤال و جواب بندگان نیستی!

ای خدایی که ناگفته به حاجات و اسرار خلق آگاهی!

ای خدا!

در این روزها ما را برای برکات سحرها بیدار و متنبه ساز

و دلهامان را به روشنی نور سحرگان،منور گردان.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۳ تیر ۹۳

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید...ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دیروز حوالی ظهر رفتیم خونه پدربزرگم که هم ایشونو ببینیم و هم زهرا رو تحویل مادرش بدیم تا این هفته رو پیشش باشه.اصغر آقا اصلا نیومده.قرار این بود وقتی داشتیم از در خونه بیرون میرفتیم.قصدمون هم بود تا بعد از ظهر باشیم.برای پدربزرگم سخته بخوایم تا شب مزاحمشون باشیم.ایشون روزه که خیلی ساله نباید بگیرن،ساعت 6 عصر یه شام مختصر میخورن و میخوابن و فقط برای نماز مغرب و عشا بلند میشن.به جاش از دو ساعت قبل از اذان صبح بیدارن برای نماز و قرآن.کلا ریتم زندگی اشون یه نظم خاصی داره و میشه ساعت رو از روی کارای ایشون تنظیم کرد!

اما دیروز به بنده امر فرمودن که برای افطار بمونیم و به همه نوه،نتیجه هایی هم که تهرانن خبر بدم تا بیان و البته تاکید هم کردن برای اینکه یه وقت نرگس خانم اذیت نشن،خودم غذا بپزم.ما هم اطاعت امر کردیم و به هر کی تهران بود،گفتم افطار بیاد.اما خب از اونجایی هم که خیلی به فکر بقیه ام و دیدم خونه که همینطوری گرم هست،چون کولر نمیشه روشن کرد.جمعیت هم که زیاد بشه،اونم تابستون و زبون روزه،دیگه واقعا نمیشه اجاق گاز روشن کرد...در نتیجه با یه حرکت گانگسترانه و البته همدستی دقیق نجم الدین،غذا از بیرون گرفتیم و آقا جان هم اصلا نفهمیدن!که اگه میفهمیدن آبروم بر باد فنا بود ها!اول خیلی جدی طول و عرض و ارتفاعمو ازم میپرسیدن و بعد با تأسف سر تکون میدادن که با این ابعادت هنوز نمیتونی یه غذا درست کنی؟؟واقعا که!

البته نرگس جان هم بدون اینکه در جریان باشن،کمک کردن بهمون.اینکه نشستن به مشاعره با پدربزرگم و پدربزرگم هم که بیفتن رو دور شعر خوندن،تا یه مثنوی رو کامل نخونن و تفسیر نکنن،کوتاه نمیان.خدایی حافظه ای دارن تو شعرها!

اما موقع برگشت،جلوی در،دیدم که زهرا خانم هم آماده شدن تا باهامون بیان!که چی؟که شما خودتون گفتین ما هر جا بریم باهم میریم و برمیگردیم!!محبوب هم بیخیال!راه رضای خدا یه تعارف هم نمیکنه بهش!آقا جان که رفته بودن برای استراحت،برای اینکه اذیت نشن،محبوب رو آوردم تو حیاط.مهدی هم بود.یک ساعت و نیم همونطور سر پا تو حیاط باهاش حرف زدیم.

زهرا راست میگه.نمیدونم چرا ولی محبوب خیلی خیلی سرد و بی احساس شده.قبلا اصلا اینطوری نبود.یعنی خب یه مدتی بعد از تصادفش افسرده شده بود،اما بعدا به مرور خیلی بهتر شد و بعدتر هم که ازدواج کرد،به نظر عالی میومد همیشه.اما انگار فقط به نظر این جور بوده.دلخوری اش هم بیشتر بابت تیکه های اصغر آقا بود که بهش گفته:دیدی دخترت هم حوصله اتو نداره.اگه زهرا دو سه روز یه بار هم تلفن میکرد،براش کافی بود!

اما ما هم خیلی کوتاهی کردیم.نباید دوری راهو بهونه میکردیم.خیلی وقتها بایستی اگه لازمه،محبت رو از بیرون به زندگی تزریق کرد.به خصوص اگه مشکل حادی وجود نداشته باشه.دوست داشتن یه اتفاق خود به خودی نیست که خودش بیاد و خودش هم بره.اولش یه هدیه است از طرف خدا.ولی شدیدا نیاز به مراقبت و پرورش داره.لحظه به لحظه و ذره ذره.و واقعا هم زندگی بدون محبت،زندان ابده.باید یاد گرفت محبت کردن و دوست داشتن رو.باید براش کلاس گذاشت.درس داد.خیلی لازمه...خب البته محبوب هم خیلی زود ازدواج کرد.نهایتش با زهرا 17 سال اختلاف داشته باشه.چون تنها بود.

نهایتا زهرا مانده شد!به اجبار.تا کمی هم قدر عافیت دانسته شود.محبوب خانم هم اصلا متوجه وخامت اوضاع زندگی اش نیست و خیلی راحت میگه تو این دور و زمونه،عشق و عاشقی کیلو چند؟و این حرفا از ما گذشته و...یه جوری هم میگه از ما گذشته انگار شصتاد سالشه.حالا خوبه میبینه هنوز که هنوزه آقا جان اسم مادربزرگمون میاد،بغض میکنن.اصلا من فکر میکنم محبت اگر واقعی باشه،شامل مرور زمان نمیشه.که تازه هر چی بگذره کاملتر میشه...بگذریم.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۱ تیر ۹۳

عشق یعنی لافتی الا علی عشق یعنی رهبرم سید علی

دو تا چیز هست که میخوام بگم.یکیش خوبه و اون یکی هم بد.اول خوبه رو تعریف میکنم دلمون شاد شه.داشتم متن سخنرانی حضرت آقا رو که چند شب پیش داشتن،میخوندم.دیدم خطاب به مطبوعات فرمودن:اینقدر رو اعصاب مردم راه نرید!!

آقا کلا خیلی شوخ طبعند.اردیبهشت سال 77 یه روز خیلی خیلی اتفاقی،یکی از اساتید دانشکده ازم پرسیدن:فردا بعد از ظهر کار خاصی داری؟منم گفتم نه.ایشونم گفتن:پس بنویسم اسمتو؟گفتم:برای چی؟گفتند:برای دیدار با آقا.فردا عصر؟

اولش که کلی طول کشید تا منظورشونو متوجه بشم.وقتی هم فهمیدم،اصلا فکرشم نمیکردم اینجوری باشه.شاید نهایتش 30 نفر بودیم.دانشجو و شاعر و المپیادی و ورزشکار و...خیلی خیلی راحت جلوی در خونه اشون تو کوچه زیرانداز انداخته بودن.خودشون هم روی زمین نشسته بودن.به فاصله شاید 2 متر.با تک تکمون سلام و احوالپرسی کردن و از حال و روزمون پرسیدن.بلا استثنا از همه میپرسیدن که ازدواج کردین یا نه.فقط من ازدواج کرده بودم.خیلی خوششون اومد.بعد ازم پرسیدن که بچه چی؟منم هول شدم،خواستم بگم تو راهه،گفتم:هنوز نرسیده.آقا هم فوری پرسیدن:مگه کجا رفته که نرسیده؟

قبل اینکه برم،تصورم این بود که تو حسینیه میریم و آقا یه سخنرانی برامون میکنن و بعد هم نماز مغرب و عشا.اما بعدش دیگه اصلا نمیخواستم برای نرگس تعریف کنم که چه خبر بود.هر چی هم که ازم میپرسید،فقط میگفتم با فاصله نشسته بودیم و...اما فردا شب تو اخبار سراسری و بعد اخبار کلش رو پخش کرد!هنوزم روم نمیشه به صحنه نگاه نرگس جان فکر کنم.بس که عمیــــــــــــــــــــق بود!

دیشب هم ساعت 11-12 شب بود داشتیم برمیگشتیم........نه پشیمون شدم.نمیگم.

یا مَفزَعی عند کُربَتی و یا غَوثی عند شِدَّتی إلیک فَزِعتُ و بِکَ استَغَثتُ و لُذتُ لا ألوذُ بسِواک و لا أطلُبُ الفرجَ الاّ منکَ فَأغثِنی و فَرِّج عنّی یا من یفُکُّ الأسیرَ و یَعفُو عن الکثیرِ إقبل منیِّ الیَسیرَ و اعفُ عنیِّ الکثیرَ إنَّکَ أنت الرّحیم الغفور

ای پناهم به گاه گرفتاری ام!

ای فریاد رسم به وقت سختی ام!

بر درگاه تو سر فرود می آورم و مینالم و از تو یاری میطلبم و به تو پناه میبرم،نه به هیچ پناهگاه دیگری.و رهایی و گشایش از تو میجویم،نه از هیچ گشایشگری.پس به فریادم برس و گره از کار فرو بسته ام بگشا!

ای نجات بخش اسیر و ای بخشنده گناهان کثیر!

این تدارک ناچیز را از من بپذیر و طومار گناهانم را قلم گیر.که تو بی تردید بخشایشگر و مهربان و آمرزنده ای!

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۰ تیر ۹۳

در جستجوی یه قطره خواب...

دیروز رسیدم خونه،هنوز نیم ساعتی تا آمدن عماد وقت بود و منم گفتم چه بهتر که یه کم عبادت از نوع عبادت روزه داری کنم.ولی از اونجایی که عبادت از هر نوعش توفیق میخواد،هنوز سرم به بالش نرسیده،عماد آمد!خیلی تعجب کردم.پول بهش نداده بودم که بتونه با تاکسی بیاد.فقط کارت داشت.اما عماد گفت که چون نمیخواسته دیر برسه،به سرعت آب داده و برگشته.

بعدش هم خیلی بی تعارف برای خودش جا باز کرد که پیشم بخوابه.دیدم الان بخوابه دوباره باید تا سحر بیدار باشیم،نذاشتم.قضیه موبایل رو بهش گفتم.چنان از ذوقش پرید بالا که گفتم الانه سرش میخوره به سقف!یعنی حس شماره شخصی داشتن تا این حد شیرینه؟آخه گوشیه جز یه جدول سودوکو هیچ چیزی خاصی نداره!قشنگ تا خود افطار مشغول بود.با همه فامیل تماس گرفته و شماره اشو داده.اما جدی جدی خسته بود.افطار کرده نکرده بیهوش شد.ما هم  از خدا خواسته،گفتیم یه شب زود بخوابیم.که بازم نشد!

یه مرحله از خواب هست که اگه آدم تو اون مرحله بیدار شه،تا نیم ساعت ویندوز مغزش بالا نمیاد؟دقیقا تو همون مرحله محبوب خانم زنگ زد.اولش که اصلا نمیفهمیدم کیه و چی میگه.کم کم که بیدار شدم،فهمیدم داره ازم گلایه میکنه که چرا نمیذارم زهرا باهاش تماس بگیره!!و خبر داد که جمعه خودشون میان تهران.

خب من دو سه روز اول فقط محض اینکه زهرا غریبی نکنه،ازش میپرسیدم که با مادرش صحبت کرده یا نه؟و هر بار هم تاکید میکردم که هر وقت خواست میتونه تلفن بزنه.لازم نیست اجازه بگیره.گوشی اشو البته همون روز اول بهش گفتم تو خونه نمیشه ازش استفاده کنه.اما خب دیگه بعد از اون برای اینکه فکر نکنه زیر نظر گرفتمش،نمیپرسیدم تلفن زدی یا نه؟فقط گاهی احوالپرسی.جمعه هم که خودم با محبوب تماس گرفتم تا بگم شبای قدر ان شاالله میریم مشهد،حس کردم یه کم سرسنگینه باهام.دیشب که دیگه خیلی توپش پر بود.بهم گفت:خواستم به خاطر من یه وقت نیفتی تو زحمت.خودم میام.

هرچی خواستم تا سحر صبر کنم نشد.از نرگس خواهش کردم زهرا رو بیدارش کنه تا باهاش حرف بزنیم.اونم بدتر از ما گیج خواب.خیلی هم متعجب که نصفه شبی چی شده یهو!براش گفتم:محبوب تلفن کرده بود.خیلی ازم ناراحت بود.چون فکر کرده بود من نمیذارم تو با مادرت تماس بگیری.آخرین بار کی زنگ زدی خونه اتون؟زهرا ولی انگار نه انگار!در کمال خونسردی گفت:یادم نیست.فکر کنم چند روز پیشا.

:یعنی چی چند روز پیشا؟مگه قرار نبود هر روز تماس بگیری؟

-خب هی یادم میرفت.بعدش دیگه دیر میشد.

:مگه اداره بود که دیر بشه؟یادم میرفت یعنی چی؟مگه دلت تنگ نمیشد؟

-خب نمیخواستم وقتی اصغر آقا خونه بود زنگ بزنم.

:یعنی چی؟این چه حرفیه.الان مادرت اینقدر ناراحته خوبه؟خدا رو خوش میاد؟اگه بگم که بی معرفتی از دخترش بوده،میدونی چقدر دلش میشکنه؟اگرم نگم که فکر میکنه من اجازه ندادم.

-خب آخه مامان هم هر بار که زنگ میزدم فقط میگفت:خوبی؟چی کار میکنی؟کاری نداری؟

:توقع داشتی چی بگه؟اخبار سری ناسا؟خب احوالپرسی میکرده دیگه.

-آخه اصلا نمیذاشت من یه کم حرف بزنم.هی میگفت بسه.الان پول تلفن زیاد میشه.

:حالا چون گفته زیاد حرف نزن،یعنی یه احوالپرسی روزانه رو هم نباید میکردی؟خب به من میگفتی تا براش توضیح میدادم.نه اینکه دیگه اصلا تلفن نکنی.

-آخه مامان تو خونه هم که بودم نمیذاشت باهاش حرف بزنم.یا داشت محمد حسن رو کاراش رو میکرد.یا کتاب میخوند.تا میخواستم از دوستام تعریف کنم یا از اتفاقای مدرسه،میگفت چقدر حرف میزنی.سرمو بردی.یا دیگه خیلی توجه میکرد،میگفت چه جالب.اصلا سرشو از تو کتابش بالا نمیاورد ببینه من هستم یا نه.مثلا همون روز که شما بهم گفتین رد شدم،فردا پس فرداش داشتم به مامان میگفتم،گفت هنر کردی.

:خب شاید شما وقت خوبی نمیرفتی برای صحبت.مادر آدم که تعهد نداده تمام وقت و دربست در اختیار باشه.اونم با وجود محمد حسن که اینهمه کار داره.باید یه وقتی هم برای استراحت مادرت در نظر میگرفتی.یعنی حق یه کتاب خوندن نداره چون مادر شده؟

-قبلش هم که محمد حسن نبود،بازم با من حرف نمیزد.یا آموزشگاه بود.وقتی هم که میومد همیشه خسته بود و سرش درد میکرد و ناله داشت که چقدر هنرجوهاش الکی بوق زدن و خنگن و یاد نمیگیرن.

:رانندگی که جدا کار سختیه.اونم از صبح تا شب.خب تو هم باید درک میکردی مادرت رو.

-مجبور نبود که.اصغر آقا هزار بار بهش گفته بود.هر روز خدا دعوا بود سر اینکه مامان دیگه نره سر کار.به خدا اگه محمد حسن به دنیا نیومده بود،کارشون به طلاق میکشید.الانشم بازم با هم دعوا دارن.اصغر آقا هم میگه به مامان که همش سرت تو کتابه.انگار نه انگار که ما هم هستیم.

:اینا که توجیهه.به من و شما چه که کی با کی سر چی بحث کرده یا نه.من میگم چرا دلت مادرت رو شکوندی؟اینو جواب بده.

-من که نمیخواستم ناراحت بشه.اصلا فکر نمیکردم دلش تنگ بشه.خب وقتی بی حوصله ای جواب میده،محل نمیده به آدم.منم یادم رفت.

:آدم مامانشو یادش میره؟به همین سادگی؟خــــــــــــیلی بی معرفتی.

-مامانمو که یادم نرفت.یعنی گفتم حالا دیر نمیشه.گفتم بذارم یه کم دلش تنگ بشه که زنگ زدم حداقل قشنگ باهام سلام کنه.مثل شما که شب میآین.همچین سلام میکنین به هم انگار مثلا از یه مسافرت چند ساله اومدین.

:بازم میگم.اینا فقط توجیهه.اگه مادرت یه جایی هم حالا به هر دلیل،کم گذاشته باشه واست،دلیل نمیشه که تو هم حق داشته باشی کم بذاری.وظیفه ات بوده تا جایی که در توانته بهش محبت کنی.باید هر روز تلفن میکردی.ولو شده به اندازه یه سلام.حتی اگه هر بار هم بی محلی میکرد،بازم باید زنگ میزدی.البته با روی باز و خوش اخلاق...

بالاخره بعد کلی چک و چونه به زور قبول کرد که اشتباه کرده و قول داد که از دل محبوب در بیاره.ولی خــــــــــــب خیلی هم بیراه نمیگفت.این اخلاق محبوب بود از بچگی اش که کلا زیاد حرف نمیزد و همیشه سرش به کتابی چیزی گرم بود.مدتی هم که خونه ما بود،بیشتر اوقات دوست داشت تنها باشه.حتی اصغر آقا هم یکی دو بار وسط دعوا،همین گلایه ها رو از محبوب کرد.ولی فکر نمیکردم تا این حد جدی باشه.

پی نوشت1:سال سوم دبیرستان برنامه امتحانی ثلث اولمون خیلی وحشتناک بود.تمام متحانات ظرف یه هفته بود!روزی 4 تا امتحان با هم.اما بازم بینشون یه زنگ تفریح بود.

آخدا!شرمنده،ولی شمام یه زنگ تفریح بدید این وسطا بد نیستا.با تشکر.

پی نوشت2:چند روزی بود که سوالای عماد جان به میزان قابل توجهی کم شده بود.دیشب سر افطار که فاطمه داشت پشت سر هم از من به عنوان سخنگوی خدا راجع به حجاب مانتو سوال میکرد که با چه شرایطی یه نفر مانتویی رو بهشت راه میدم،عماد گفت:فاطمه خانم اینقدر در سوال مصرف بی رویه نداشته باش!یهویی دیدی برای تو هم قبض اخطار اومد،جیره سوال کردنت قطع شدا.

من فقط سوالای اون روز رو گفته بودم بنویسه.نمیدونستم تا این حد برش داره حرفم واسش.از اون روز هر چی سوال کرده،نوشته بچه ام!

پی نوشت3:کی گفته بود عماد اسباب بازی زیاد داره و کم کم بایستی دست از بازی برداره؟من؟خب اشباه کردم.خـــــــــــیلی هم خوب و لازمه بازی واسش.همین امروز از بعد از سحر تا الان که ساعت هفته داشتیم با دومینوهاش طرح میدادیم و بازی میکردیم.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۸ تیر ۹۳

پروژه ساخت عماد از نو

میگن تو رانندگی هر چقدر هم که احتیاط کنی،آخرش یه بی احتیاط از پشت بهت میزنه.اینهمه مواظب لحظه به لحظه اش باش،بعد ناگهان...اما به هر حال کاریست که شده و منم دارم سعی میکنم یه جوری رو به راهش کنم.اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که یه کاری کنم تا هرچه کمتر خونه باشه و ضمنا فعالیت بدنی اش رو زیاد کنم.

عماد انرژی اش خیلیه و با وجودی که از صبح تا شب واقعا آروم و قرار نداره،اما بازم خسته نمیشه.خوابش هم خیلی کمه.نهایتش 6 ساعت در شبانه روز.از ابتدای این ماه چون بعد از سحر 3-4 ساعتی میخوابه،دیگه واقعا شبها به زور میخوابید.بیشتر وقتها که صداش میومد تا سحر.دیگه دیشب و پریشب دیدم خوابش نمیاد،گفتم بیاد پیش خودم.منم داشتم پایان نامه نرگس جان رو اصلاح میکردم،البته فقط در حد چک کردن ارجاعاتش،به عماد هم گفتم بیاد تو اتاق پیشم.

اتفاقا همین که پیشم بود باعث شد یه کار خوب برای عصرهاش پیدا کنم.داشت با تسلکوپ!اختراعی خودش آسمونو تماشا میکرد،یه لوله پلیکا رو برداشته به دو طرفش ذره بین چسبونده میگه تلسکوپه،که یه سوسک قد گنجشک!پرواز کنان اومد تو اتاق.میخواستم بکشمش که سریع پیش دستی کرد و با لیوان گرفتش و روی لیوان هم یه کتاب گذاشت که فرار نکنه.بعد هم التماس که بذارم نگهش داره.کثیفی اش به کنار،نرگس میدید سکته میکرد قشنگ.عماد هم اصرار که میذارمش تو کمد خودم.فقط میخوام ببینم زندگی اش چطوریه؟آخه بابا میدونید؟میگن سوسکا یه نوع رباتن.میشه با شاخکاشون کنترلشون کرد!همین پارسال پیارسالم یکی از طرحایی که تو جشنواره خوارزمی برنده شد کنترل سوسک بود.راست میگما!تازه دخترا هم ساخته بودن.بابا اصلا میشورمش؟خفه نمیشه که.قول که دست بش نزنم.فقط نگاش میکنم.بذارید فقط یه هفته نگهش دارم...

دیگه به ناچار و با کلی شرط که نرگس خانم و فاطمه و احتمالا زهرا رو باهاش نترسونه و از تو شیشه جک وجونوراش بیرون نیاد،گذاشتم نگهش داره.یه جعبه کوچیک شیشه ای داره که هر چی حشره مرده پیدا میکنه،میندازه توش.کرم و زنبور و مورچه بالدار و پوسته ملخی که پوست اندازی کرده و عنکبوت و...

فکری که به ذهنم رسید این بود:بهش گفتم که تا آخر تابستون یه دسته بندی درست و حسابی از انواع حشرات بهم بده.همینطور هم تا میتونه نمونه جمع آوری کنه.البته مرده.برای منبعش هم گفتم بعد از سحر بهت میگم.سحر با پدربزرگم تماس گرفتم ببینم اجازه میدن عماد برای آب دادن به گلها و باغچه اشون هر روز بره خونه اشون؟آخه پدر بزرگ و مادر بزرگم هر سال ماه رمضون میرن مشهد یه ماهی.خونه اشون کوچیکه،اما حیاطشون یه جنگله برا خودش.کلی هم جک و جونور داره.هر وقت میریم اونجا،دیگه نرگس خانم رسما نیاز به بادیگارد دارن!

پدربزرگم هم اجازه دادن و گفتن که کلید دست کدوم همسایه اشونه.به عماد که گفتم داشت بال درمیآورد.باورش نمیشد بهش اجازه بدم خودش تنها این راه رو بره!به خصوص که برای هر بار آب دادن هم 1000 تومن میگیره.البته براش تعیین کردم که چه ساعتی باید بره و چه ساعتی هم باید خونه باشه.مسیر هم فقط با اتوبوس و بی آر تی.

اولش نرگس جان نمیدونست ماجرا چیه.وقتی فهمید بحث مربوط میشه به نگهداری یه سوسک زنده اونم توسط عماد!کلی التماس عماد رو کرد که از خیرش بگذره.حتی گفت 300 هزار تومنی که قراره تا آخر تابستون جمع کنه رو بهش میده،اما عماد قبول نکرد.بعد که دید عماد کوتاه نمیاد از من خواهش کرد نذارم.اما منم گفتم:شرمنده،دیشب اجاره اشو دادم.دیگه نمیشه پسش بگیرم.بعد هم برای صدمین بار به عماد گفتم:یادت که نرفته؟قول دادی از شیشه اش بیرون نیاد.شیشه اش هم از توی اتاقت بیرون نیاد!یه دونه از پرزهای پاش از لبه شیشه اش بیرون بزنه،باید بکشیش و بندازیش دور!

هرچند که میدونم من بعد از این چک کردن سرویس بهداشتی به لحاظ امنیتی قبل استفاده خانمای خونه جزء وظایفمه و نرگس خانم هم وسواس بستن پنجره رو خواهند گرفت.حالا اینا به کنار،اگه عماد بفهمه که میخوام بهش موبایل بدم،از ذوقش سکته نکنه خوبه.یه گوشی قدیمی دارم،در حد تماس و پیام امکانات داره.خیلی وقتا عماد التماسشو کرده.هر سری بهش گفتم یه دلیل بیار که لازم داری،چشم،میدمش بهت.تنها دلیلش این بود که پسر داییاش دارن که خب از نظر من هیچ منطقی نداشت.الانم تا آخر تابستون دستش میدم و بعدش میگیرم.

الان هم یاد مجله های سوره نوجوانی که قدیما جمع میکردم افتادم.همه اشون بسته بندی خونه مادرم تشریف دارن.بایستی امروز برم از آرشیو درشون بیارم.بدمشون دست عماد تا آخرین کلمه اشو میخوره.خودم که نمیتونستم زمین بذارمشون.تو فکر یه مسابقه گروهی ام بین دخترا و پسرا که مثلا دو روز یه مجله دستشون باشه و بعد سوال شفاهی ازشون بپرسم.یا شایدم کتبی...

خداوندا!

ای بهترین پناهگاه!

نمیخواهیم با شیطان که خودت گفتی دشمن ماست،دوست باشیم.

کمکمان کن از او اطاعت نکنیم.

الهی!

به تو پناه میبریم از وسوسه هایش؛فریب ها و دامهایش.

خدایا!

شیطان را از ما دور ساز و حیلتهایش را به ما بشناسان.

آمین

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۷ تیر ۹۳

یادگاریهای مدرن!!!

عماد که دیگه معرف حضور هست؟که کافیه کوچکترین سوالی راجع به چیزی تو ذهنش ایجاد بشه.دیگه تا ته تهش رو درنیاره،ول کن نیست.الانم از وقتی تعطیل شده،سوالاتش درباره زیست جانوری بوده.از انواعشون و تنوع زیستگاه‌هاشون و نوع خوراکشون تا مدل زندگی اشون که مثلا تنها زندگی میکنن یا گروهی،بچه هاشون رو تا کی نگهداری میکنن و...کم کم و خیلی نرم هم داشت وارد سوالات جزئی تر میشد.دیگه هفته پیش هم که رسما مغز نرگس خانم رو کامل رنده کرد.از طرفی از همون روز اول ماه مبارک،موقع سحری از زهرا پرسید که مگه شما هم روزه میگیری؟اول جدی نگرفتم.اما پنجشنبه ای وقتی ریز سوالاتی که از نرگس خانم پرسیده بود رو خوندم،به نظرم این کنجکاویش درباره زهرا مشکوک اومد.به همین خاطر تصمیم گرفتم اطلاعاتشو بسنجم ببینم تا چه حد اطلاعات داره.

جمعه با فاطمه نشستیم به نقاشی از جنگل.من که بلد نیستم از نرگس جان کمک گرفتیم و کم کم کار رو رسوندم به اونجا که فاطمه خانم چون یه کمی درساش یادش رفته،باید یه پاورپوینت از حیوانات درست کنه.که چی میخورن،کجا زندگی میکنن،چند تا بچه دارن و...خب فاطمه هم که بلد نیست تنهایی،در نتیجه از داداش عمادش کمک بگیره!اما دوباره از جمعه صبح تا دیشب آخر شب اینترنت قطع بود و هنوز کاری انجام ندادن.
دیشب ولی موقع افطار دوباره عماد جان گفت:یه چیز بگم؟تا اومدم بگم سر غذا صحبت نکن،خودش ادامه داد:من میدونم.آبجی زهرا دیگه نباید روزه بگیره!!چون...دیگه تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که بی معطلی از سر میز بلندش کنم ببرم بیرون.تو اتاق وقتی دید دارم در رو قفل میکنم،خیلی جا خورد.به نظرش نه حرف بدی زده بود و نه کار بدی کرده بود.هی تند و تند میگفت:بابا چی شده؟مگه من چی گفتم؟اولش اصلا نمیدونستم که چی کار باید بکنم.فقط نمیخواستم بره بیرون و به افاضاتش ادامه بده.برای اینکه خیالش راحت بشه گفتم:نترس.فقط میخوام باهم حرف بزنیم.ولی اول یه کم قرآن بخونم بعد.
:خب میشه من برم غذامو بخورم؟
-نه.
:چرا؟
-میگم مامان غذاتو بیاره اینجا.تو بیرون نرو.
مطمئن بودم در ادامه حرفش چی میخواسته بگه،فقط نمیدونستم کی و کجا فهمیده و تا چه حد میدونه...یاد قرارمون افتادم.ازش پرسیدم:مگه ما باهم قرار نذاشتیم اگه چیزی خواستی بگی که خیلی به نظرت جالب یا عجیب بود،یا معنی دقیقش رو نمیدونستی،اول به خودم بگی؟مگه نگفتم اگه حتی بد هم بود دعوات نمیکنم؟هان؟پس چرا امشب دوباره از اون حرفا داشتی میزدی؟اگه نیاورده بودمت بیرون که باز باید الان کتک میخوردی بچه!
:من که حرف بد نمیخواستم بگم.فقط میخواستم به آبجی بگم لازم نیست فردا اصلا بیدار بشه!
-چرا؟!
:چون نباید روزه بگیره دیگه!
-چرا آخه؟شما دکتری؟
:هه.نه.آخه خانممون گفته.
-چی گفتن ایشون؟!
:که دخترا ماهی چند روز.......
باورم نمیشد خانمشون یه همچین حرفایی زده باشه.آخه اصلا به چه مناسبت مثلا؟چرا؟نه دخترن،نه تو درساشونه،نه...ازش پرسیدم خانومتون کی و کجا و برای چی اینا رو گفت؟
:آخه آقامون که فوت نشده بود هنوز،اذان که میشد،میذاشت نماز بخونیم.خودشم میخوند.بعدش ولی خانممون میگفت برید خونه هاتون بخونید.مثلا میگفت تا یه ساعت بعد اذان هم هنوز اول وقته.بعدش یه بار اصرار کردیم تا قبول کرد.اما فقط ما خوندیم.خودش نخوند.مام هی بهش گفتیم که شمام بخونید.آخرش گفت که من نباید بخونم.بعدش برامون توضیح داد.
هنوز داشتم حرفاشو تجزیه تحلیل میکردم و پیش خودم دعا میکردم که در همین حد بوده باشه که انگار یهو یادش افتاده باشه گفت:تازشم.روز آخر مدرسه ها،کار نداشتیم.بعد نمیدونستیم که چی کار کنیم.بعدش خانوممون گفت که میخوام یه چیزی یادتون بدم که یادگاری ازم داشته باشین........
هیچی دیگه بعضیاش که خیلی تخصصی بود رو،منم نمیدونستم!یه چیزی هست میگن ما را به خیر شما امیدی نیست،لطفا شر مرسانید،دیگه مؤدبانه ترین حرفیه که میشه نثار روح اون خانم کرد.
واقعا چرا؟چه خصومتی داشته با این طفل معصوما؟چطور دلش اومده یه همچین جنایتی در حقشون بکنه؟...
بهش گفتم:اونوقت تو میخواستی همه این حرفا رو سر میز جلوی همه بگی؟به نظرت هم اصلا بد نبود؟
:نه.همه اشو که نه.ولی کجاش بده؟خانممون گفته!
-اولش این که یه چیزایی جزء مسائل شخصیه.خب معلومه که کسی دوست نداره بقیه تو زندگی خصوصی اش سرک بکشن.خودت خوشت میاد مثلا من جلوی بقیه دعوات کنم؟
:نه.
-خب زهرا خانم هم دوست نداره شما تو کاراش کنجکاوی کنی.به من و شما چه مربوط؟...
دیگه قشنگ تا ساعت 1 داشتم براش جا مینداختم که درسته فهمیدن لذت بخشه و یاد گرفتن خوبه،ولی هر چیزی سر وقت خودش.نه زودتر و نه دیرتر از وقت خوب نیست اصلا.دیگه از زمین و آسمون مثالای باربط و بی ربط براش زدم تا قبول کرده خیلی هم نباید خوشحال باشه از اینکه این چیزا رو میدونه.کلی هم قول مردونه ازش گرفتم که به هیچ وجه با کس دیگه ای نگه و هر سوالی داشت از خودم بپرسه.منم قول مردونه دادم که جواب قانع کننده بدم و نگم بعدا.محض اطمینان هم که من سر قولم هستم،آخر صحبتامون یه سوال پرسید که البته زیاد زود نبود.خودم میخواستم تا چند وقت دیگه دربارش باهاش حرف بزنم.
اومدیم بیرون،بچه ها خواب بودن.عماد هم رفت که بخوابه.تا کامل خوابش ببره،تو اتاقش موندم.البته به بهانه تماشای آسمون.از نرگس جان که سراغ زهرا رو گرفتم،گفت:اصلا متوجه منظور عماد نشد.فقط از کار من تعجب کرده بود.خب چون زهرا خانم هنوز تو این باغا نیست خداروشکر.
  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۵ تیر ۹۳

نمایــــــــــــــــــــــشگاه قرآن!

دیشب الحمدلله فریضه بازدید از نمایشگاه قرآن با کمترین تلفات ممکن!انجام شد.با این وضع پیش بره،تا چند سال آینده جزء خطرناک ترین و سخت ترین کارها محسوب خواهد شد همین بازدید ساده.بس که مسئولین عزیز به فکر مردم هستند و قبل از هر اقدامی،اول عاقبت سنجی میکنند و پشت هر کارشون کلی برنامه ریزی علمیه.یعنی اینقدر که خودشون از این ابتکار عمل و انتخاب بسیار شایسته شون!از مکان جدید نمایشگاه تعریف و تمجید کردن،خداوند متعال از خودش به خاطر خلقت انسان تعریف نکرده!

دیروز عصر قرار بود من و نجم زودتر بیایم تا بریم نمایشگاه.تقریبا با هم رسیدیم.بچه ها هم آماده بودند.اما نرگس جان،اصلا حالش خوش نبود.سر درد داشت و طبق فتوای خودش،هنوز روزه بود!ایندفعه هیچ اصراری نکردم بهش.فقط نگاهش کردم.منتها یه کم عمیق.ایشونم بلافاصله منظورمو گرفتن و خیلی خانمانه گفتن که بهتره قرص بخورن و بخوابن.منم میخواستم بچه ها رو راضی کنم تا مثلا فردا بریم که نرگس جان گفتن اگه خونه ساکت باشه براش بهتره.خب منم که باهوش!بلافاصله منظورشو گرفتم:شهاب جان!چیزی که عوض داره گله نداره.حالا اینبار خودت تنهایی بچه ها رو ببر تا بعد.

از اون طرف نجم الدین هم در نهایت زیرکی که حقیقتا ازش سراغ نداشتم،گفت:بابا،پس با اجازه تون منم پیش مامان میمونم تا اگر کاری داشتن براشون انجام بدم.میدونستم که خسته است و فکرشو میکردم که نخواد باهامون بیاد،ولی اصلا انتظار نداشتم اینطوری از آب گل آلود ماهی بگیره و از زیر کار در بره.گزینه سومی هم بود که بعد از افطار بریم.اما خب تضمینی برای پیدا کردن جای پارک نبود.ضمن اینکه عماد و فاطمه واقعا طاقت نداشتن.

رسیدیم،پارکینگ ورودی اصلی باغ موزه رو بسته بودن و ازمون خواستن 100 متر بالاتر پارک کنیم.ولی فکر کنم مترشون به مقیاس متر روز قیامت بود!اینقدر که پارکینگ بعدی از نمایشگاه دور بود.قشنگ یه ربع یه سربالایی نفس گیر رو اومدیم بالا تا به در اصلی رسیدیم.بعد تازه اونجا راه نمیدادن.چرا؟چون زیرانداز همراهمون بود که طبق مقررات ممنوع بود!یعنی این وزارت فخیمه و محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی که امسال متولی برگزاری این نمایشگاه شدن،تو این سالها کجا بودن؟الان تو چه عالمی سیر میکنن؟پیش خودشون چی فکر کردن؟اصلا فکر هم میکنن؟بعد کلی التماس،وقتی دیدم فایده نداره،عماد و فاطمه رو سپردم به زهرا تا زیرانداز رو ببرم بذارم تو ماشین که آقای مسئول با کلی منت اجازه دادن با زیرانداز داخل شیم.

تازه وقتی وارد شدیم متوجه عمق فاجعه شدیم.یعنی اون یه ربع هیچی.نمایشگاه رو عین پازل تیکه تیکه کردن و هر بخشش رو بالای یه تپه برپا کردن.از این تپه برو پایین،از اون یکی بیا بالا و...عماد که همون اول نظریه داد:اینجا رو شبیه آزمایش علمی!معاد حضرت ابراهیم(ع) درست کردن.همون که 4 تا پرنده رو کوبیدن و با هم قاطی کردن و بعد سر هر کوه یه ذره اشو گذاشتن و از وسط دره صداشون زدن تا ببینن واقعی زنده میشن یا نه.

اما هر چی بالا پایین رفتیم بخش کودک و نوجوان رو پیدا نکردیم.از هر کی هم که میپرسیدیم یه آدرس میداد.تو این دور زدنها،چند باری از یه مسیر خاص رد شدیم.مسیر مسقفی که وسطش شیب داشت و از دو طرف ارتفاع داشت و مردم هم با عجله ازش عبور میکردن.تو همین حین فاطمه خانم هم کشف کرد که کجاییم:بابا!ما اومدیم مکه!ببین اینجا سعی صفا مروه است دیگه!اینقدر هم هیجانی و با صدای بلند گفت،که اطرافیان هم شنیدن و چند تایی شون حرفشو تایید کردن که خیلی شبیه صفا و مروه است!با وجودی که توصیف خونه خدا و مسجد الحرام رو زیاد شنیدم و عکسای زیادی از جاهای مختلفش دیدم،ولی تا الان همیشه راه بین صفا و مروه رو روباز و صاف تصور میکردم.نمیدونم فاطمه خانم کی و کجا دیده که فورا متوجه این شباهت شد.

وقتی کلا از خیر پیدا کردن بخش کودک و نوجوان گذشتیم و تصمیم گرفتیم یه جا بشینیم و برای افطار و نماز آماده بشیم،متوجه شدیم آقای مسئول احتمالا یواشکی به همه اجازه داده زیرانداز بیارن!و ضمنا بخش کودک درست بالای همون صفا مروه است و چون هیچ تابلوی راهنمایی نداشت پیداش نمیکردیم.هر چی نمایشگاه های سالهای قبل حسنای مثبت داشت،در عوض این یکی نداره!مهمترینش نماز جماعت که علاوه بر خود سالن با اون ظرفیتش،بیرون از سالن هم چند تا داشت.اما اینجا میگفتن فقط یه جا داره،که ما ندیدیم.

تا قبل افطار هم که نه مناجاتی،نه قرآنی.سوت و کور.اما در عوض بعد افطار نمایش میدانی داشتن و چه سر و صدایی!جدا از ساز و آوازشون،حرفاشون هم به شدت بی ادبانه و زشت بود.بالکل گروههای نمایشی شون تغییر کرده امسال.گروههای قبلی،چه بزرگسال و چه کودک و نوجوانشون،حداقل موضوعاتشون به قرآن ارتباط داشت.

تا پارسال یه افطاری ساده و آبجوش هم دیده بودم که میدن،اما امسال چیزی ندیدیم.به جاش هر جا که نگاه کنی،ساندویچ هایلا با اون بوی ...ش مثه قارچ سبز شده.

اما اینا همه مال قبل افطار بود و مصیبت تازه از بعدش شروع شد!اینکه من میبایست خودم رو به سه قسمت نامساوی تقسیم میکردم تا بتونم همزمان هم پیش فاطمه خانم باشم تو بخش کودک تا ایشون به خطاطی و سفال و انیمیشن سازی و... برسن.ضمنا همراه عماد جان به بخش رسانه های دیجیتال میرفتم و همینطور برنامه شب شیدایی که دور استخر بود رو تماشا میکردم و در عین حال با زهرا خانم قدم زنان از غرفه های مختلف یه بازدیدی میکردم تا ببینیم چی داره؟!

تا پارسال نرگس جان،فاطمه رو همراهی میکرد.منم با عماد بودم و نجم هم بین ما و بقیه قسمتها در رفت و آمد.دیگه با کلی سفارش به فاطمه خانم که از محوطه بیرون نره و خواهش از خانمای مسئول که تا من برگردم،حواسشون به فاطمه باشه و دادن شماره ام به تک تکشون که اگه فاطمه حوصله اش سر رفت،باهام تماس بگیرن،گذاشتمش و رفتیم.بعد عماد رو بردیم قسمت دیجیتال و با ایشون هم کلی شرط و شروط که از این قسمت بیرون نره و موبایل زهرا رو هم دادم دستش.بعد هم با کلی دلشوره و نگرانی و فقط محض دیدن،همراه زهرا خانم،تند و تند بقیه قسمتها رو یه نگاه انداختیم.

همین یه نگاهمون با اینکه اصلا جایی توقف نکردیم،قشنگ یک ساعت طول کشید.هر 5 دقیقه هم به عماد زنگ زدم.بیچاره زهر مارش شد،از بس جواب تلفن داد.دیگه داشتیم میرفتیم دنبال فاطمه که تلفنم زنگ زد.شماره داماد خاله ام بود!که آقا شهاب نگران نباشید.فاطمه خانمت پیش منه!برای چند لحظه هنگ کردم!آخه فاطمه که تا یه ساعت پیش اینجا بود.الان چطوری از مشهد سر درآورده؟ایشونم که از لحنم متوجه شدن چقدر گیج شدم،توضیح دادن امسال خودشون مسئول غرفه انتشاراتشون هستن و الان نمایشگاهن!بعد هم آدرس دادن که کجان.اما دیگه نگفتن که فاطمه رو چطور پیدا کردن.تا برسیم هزار تا فکر کردم پیش خودم.

ماجرا خیلی ساده بود:حاج آقا هم دخترش رو آورده بود و گذاشته بود همون قسمت کودک.بعد طاهره خانم فسقلی منو دیده و شناخته.اما صبر کرده تا من برم،بعد بره پیش فاطمه.تازه میخواسته فاطمه رو هم اغفال کنه و ببره بیرون.اما فاطمه قبول نکرده.دست آخر فاطمه که دیده طاهره داره خودش برای خودش میره،گولش زده که راست میگی آقا جانت غرفه داره؟اگه راست میگی کجاست؟منو میبری ببینم؟کتاب قصه هم داره؟...

یعنیا یکی از یکی نیم وجبی تر!من که هنوز تو کف این خیال راحت حاج آقام.با اون سابقه درخشان طاهره خانم تو گم شدن.6 سالش بیشتر نیست،اما بیشتر از 60 بار تا حالا به طرق مختلف گم شده.زبونی هم داره ها!دارم خداحافظی میکنم ازشون،اصرار که بذارم فاطمه باهاشون بره.بعد که دیده نمیشه،برگشته میگه:خب فردا بیاین خونه ما دیگه.برا اینکه ما بازی کنیم که نمیگم.برا اینکه خاله نرگس مامانمو ببینه میگم!

همه این بالا پایین رفتنها یه طرف،رانندگی بعدش هم همون طرف!حاضر بودم تا خود خونه رو پیاده بیام،اما تو اون تاریکی ماشینو از پارک درنیارم.دریغ از یه لامپ 100 وات لااقل!عماد همیشه اینجور وقتا راهنمایی میده بهم.اما هر سه شون تا نشستن تو ماشین بیهوش شدن.سحری رو هم تو خواب و بیدار خوردن.فاطمه که گفت نمیخوره و فقط برای نماز صداش کنم.برای نماز هم مجبورم کرد لیوان آب رو با سینی ببرم تو اتاق تا همونجا وضو بگیره و نمازشو بخونه که یه وقت خواب از چشماش نره بیرون!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۲ تیر ۹۳

رمضان نوستالوژیک!

هر کسی،فارغ از تقویم رسمی و تاریخ رایج،برای خودش یه مبدأ مختصات زمانی داره که همه برنامه های زندگی اشو بر اساس اون تاریخ تنظیم میکنه و اصولا هم این مبدأ زمانی رو از روی علاقه قلبی و ناخودآگاه انتخاب میکنه.من هم تا اونجایی که یادمه،همیشه منتظر رسیدن ماه رمضون بودم:

منتظر خونه تکونی قبلش که کلی فرصت بازی و شیطنت برای ما ایجاد میکرد.

منتظر مراسم پختن شربت با اون بوی هل و گلاب و زعفرون مخصوصش و صاف کردنش و ریختنش تو شیشه های سبز و آبی.

سحرهاش با صدای دعای سحر رادیو که وسطش هی مجری بگه تا اذان صبح چند دقیقه باقی است.و خدا نمیکرد که سحری رو خواب میموندم و با صدای اذون بیدار میشدم.واقعا و از ته دل گریه ام میگرفت و به هیچ وجه باورم نمیشد که مادرم صدام زده و من بیدار نشدم.نه دلم میومد سحری بخورم و نه میتونستم از خیرش بگذرم!

اصل کار پارچ شربت سر سفره با اون رنگ اعجاب انگیزش و دعای همیشگی من که یه تیکه یخ هم تو لیوانم بیفته!

راهپیمایی روز قدسش و نقشه های من ودایی ام از شب قبلش که چه طوری باید شعار بدیم و اگه گم شدیم با چه اسم رمزی دنبال هم بگردیم!هم که واسه خودش عالمی بود.آخرش هم که گرما و تشنگی و خستگی اش و در نهایت هم رسیدن به خونه و باد پنکه که خود خود بهشت بود واسمون.تنها جایی که مادرم خواهرامو نمیآورد همین راهپیمایی روز قدس بود و من چقدر حس مردونگی بهم دست میداد وقتی بی چک و چونه همراه مادرم میرفتم.

شبهای قدر و سر حالی و شیطنت اولش و گیج خواب شدن آخرش و دست آخر نماز عید فطر و چونه همیشگی ام برای اینکه برم قسمت مردونه و مخالفت مادر و مادربزرگم و راضی کردنم به اینکه:تو مرد مایی.اگه نباشی کی برامون زیراندازو پهن کنه؟کی دست فاطمه رو بگیره گم نشه؟و...همیشه هم نهایت تا آخر رکعت اول رو طاقت میآوردم.مصلی هم به نظرم دورترین نقطه کره زمین بود.از بس که باید تو تپه های خاکی اش بالا پایین میرفتیم.

با وجودی که تمام این مراسمات دچار مرور زمان شدن و تغییر کردن،اما هنوزم ماه رمضون برای ما مبدأ مختصاته.حالا دیگه شربت درست کردنمون با اون همه طول و تفصیل نیست.سحر ها چند دقیقه مونده به اذان رادیو روشن میکنیم.راهپیماییمون هم بیشتر پیک نیکه و تا بچه ها خسته شن برمیگردیم.نماز عید رو هم که تو مسجد میخونیم و اساسا مصلی هم که دیگه آباده و مثه اون روزا بیابون نیست.اما بازم یه چیزایی هست که این ماه رو خاص کرده برامون:

حلیم موقع افطارش که جزء واجباته و نباشه اصلا روزه قبول نیست از نظر عماد و فاطمه.

سحر ها هم سر اینکه نوبت کیه و چه دعایی بخونه بین بچه ها رقابته.با مزه اینجا که روز اول زهرا خانم خودشو کنار کشید و گفت که براش نوبت تعیین نکنیم.ولی فقط تا امروز دووم آورد و امروز تا نجم الدین اومد مفاتیح رو باز کنه،شروع کرد به خوندن و آخر سر هم گفت که منم هستم!

نمایشگاه قرآن هم که دیگه عین مراسم شب قدر و نماز عید فطره!از همون موقع که تو کانون پرورش خیابون حجاب برگزار میشد،میرفتیم.بعدتر هم که مصلی با اون همه برنامه های جنبی اش.از تلسکوپ و نمایشهای خیابونی اش گرفته تا برنامه های مخصوص بچه هاش.جالبه که عماد طفلک هیچ وقت نتوسته تو هیچ کدوم از برنامه های دلخواهش شرکت کنه.چون قدش از سنش بلندتره یا گفتن زیادی بزرگی و یا زیادی کوچیکی!

فاطمه و عماد هم تمام سال منتظرن ماه رمضون بشه تا بریم نمایشگاه قرآن!تو این دو سه روزه هم یک ریز پی اشو گرفتن که کی میریم؟منم خبر نداشتم امسال چقدر زمانش کم شده و میخواستم بذارم از هفته بعد.اما انگار تا 15هم بیشتر نیست و بچه ها هم که به یه شب قانع نیسن،احتمالا همین امشب بریم.

ولی تنها خصوصیت این ماه که همچنان هست و تغییر نکرده،کوتاه بودنشه و اینکه از همین روزای اول دلمون شور تموم شدنش رو میزنه و هی دلمون براش تنگ میشه.اینکه دوست داریم تا همیشه بمونه این ماه خوب.

ای پرورگار من!

این تویی که نعمت ماه رمضان را به ما بخشیدی

وآن را فضیلت دادی و عزیزش نمودی.

آقا و مولایم!

این ماه،ماهی شایسته ستایش است

و ما از هم صحبتی با تو در این روزها و شب ها سیر نمیشویم.

خدایا!

در آنچه خیر و خوبی در این ماه بر بندگانت نازل میکنی،

و نعماتی که در شب قدر فرو میباری،

و لباس عافیتی که میپوشانی،

و بلاهایی که میگردانی،

و حسناتی که میپذیری،

و گناهانی که در میگذری،

مرا از سرشارترین و بهره مندترین بندگانت قرار ده.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۱ تیر ۹۳

فلسفه تعقیب و گریز یوزپلنگ و آهو!!

هفته پیش که فاطمه رو بردم دندون پزشکی،نوبت بعدی رو برای 4 شنبه داد.اما از اونجا که نمیخواستم دوباره همون بساط گریه و ماتم به پا بشه،دیروز هماهنگ کردم که وقتش رو بندازن برای دیروز.تا رسیدم خونه،به فاطمه گفتم آماده بشه تا با هم دو تایی بریم یه جایی!فاطمه هم چون یادش بود که نوبتش 4 شنبه است،از خدا خواسته قبول کرد.برای اینکه شک نکنه هم،با ماشین رفتیم.یه دو سه تا خیابون هم بالا پایین کردم و دست آخر هم با فاصله از درمانگاه پارک کردم.

یعنی دیگه وقتی فهمید رفتیم درمانگاه که داخلش بودیم!اما همین که خواست شروع کنه به بهونه گیری،بهش گفتم که اگه جلوی اشکاشو بگیره که بیخودی برای خودشون سرازیر نشن،یه جایزه خوب داره.بعد هم بلافاصله شروع کردم براش قصه حسنک کجایی رو تعریف کردم.به نظرم قصه خیلی مناسبیه برای پر کردن وقت.به خصوص که اگر حسنک به جای یه طویله،یه باغ وحش حیوون داشته باشه!فاطمه هم چون به جای حیوونای حسنک حرف میزنه،خیلی این قصه رو دوست داره و دیگه تا بریم تو مطب چیزی نگفت.

البته اشکاش که موقع کشیدن دندونش سرازیر شدن،اما خداییش مسخره بازی هفته پیش رو سرم درنیاورد.آقای دکتر هم گفتن به احتمال زیاد همین دو تا دندون کافیه.چون بقیه پایه اشون لق شده خدا رو شکر.به عنوان جایزه هم خودش گفت که روسری میخواد.از همون روسریهای رنگی رنگی زهرا.فکر کنم زهرا کلکسیون روسری داشته باشه.هر روز یه رنگ و مدل استفاده میکنه.البته نه اینکه سرش کنه.به لباسش گره میزنه که مثلا خوشگل شه.لباساش که با هم همرنگ نیست،روسری هاش هم شلوغ و رنگی،کلا میشه یه پاکت اسمارتیز!خودم قصدم بود که برای زهرا هم یه چیزی بگیرم،ولی فاطمه خانم هم جلو جلو چونه اشو زد که برای آبجی زهرا یادت نره بابا!

رسیدیم هنوز نیم ساعتی تا افطار وقت بود.داشتم از خانمی فاطمه خانم با چند تا هندوانه اضافی برای نرگس جان تعریف میکردم که دیدم نرگس خیلی ساکته و هیچی نمیگه.تا اومدم عماد رو صدا کنم،یاد حرفش افتادم و همه رو صدا زدم و بی مقدمه پرسیدم:مامان چرا ناراحته؟کی مامانو اذیت کرده؟که نرگس جان گفتن:ناراحت نیستم.فقط توان حرف زدن ندارم.

یه کم به عماد و چشمای خندونش نگاه کردم که شروع کرد به توضیح آخرین نظریه اش:بابا!میدونید چرا یوزپلنگا دنبال آهوها میکنن؟نمیخوان بخورنشون که!فقط سوال دارن ازشون.یعنی خب خیلی سوال دارن.خب چون آهوها خیلی باهوشن دیگه.دیدن چشمای آهوها رو؟قشنگ معلومه که همه چی رو بلدن.خب یوزپلنگای طفلک بیچاره هم که تو کله اشون پر سوال بوده،میخواستنن همه این سوالا رو ازشون بپرسن،بعد آهوها کلافه میشدن،پا میذاشتن به فرار.دیگه این شده رسم همه آهوها که تا یوزپلنگا رو از دور میبینن،فرار میکنن!!!منم بلافاصله یوزپلنگ عزیزمون رو مأمور کردم که تا امشب تمام سوالایی رو که دیروز از آهو جان پرسیده با جواباشون،ریز به ریز بنویسه.و الا حق پرسیدن هیچ سوالی رو نداره!حتی سوال معروف و حیاتی:منو دوست داری؟!

پی نوشت1:یه حساب کتاب سرانگشتی کردم،دیدم طبق دستوری که تو مفاتیح هست،از ابتدا تا انتهای ماه رمضان 1233 مرتبه از خدا میخوایم که همین امسال از اون حجهای درست حسابی و مقبول درگاهش نصیبمون کنه.1233 مرتبه یه نفر یه چیزی رو ازمون بخواد،ما که عددی نیستیم،رومون نمیشه بهش نه بگیم،خدا که خـــــــــــــــــــــــداست!

پی نوشت2:شیطان رجیم و لعین یه وقتا یه حرفایی در گوش آدم وز وز میکنه که...باز ماه رمضون شد و نجم الدین که هی میخواد حرص بده تا آخرش ما رو.از اینکه ادا دربیاره و چیزی نخوره و بگه میل ندارم و...تو این گرما،سر کار هم که میره.نمیدونم چه کنم از دستش.شیطونه میگه امشبم خواست مثل دیشب ادا دربیاره و میوه نخوره،نذارم فردا روزه بگیره تا بفهمه شوخی ندارم...اعوذ بالله من الشیطان الرجیم!
متمم پی نوشت1:از دیروز،بعد اون حساب کتاب فیلسوفانه و کمی تا قسمتی طلبکارانه،یادم افتاد که گویا حضرت امام حسن عسگری علیه السلام در تمام طول عمر شریفشون در ظاهر البته موفق به زیارت خانه خدا و انجام حج واجب نشدند...هیچی دیگه فقط معذرت...

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۹ تیر ۹۳

ماه من سلام

با نام و یاد تو افتتاح میکنم ماه ترین ماهت را،ای یگانه معبود من!

خدایا!دعوتم میکنی،اجابتت نمیکنم.محبتت را زیاد میکنی،با تو غضب میکنم.از در دوستی و مهربانی در میآیی،من از سر جهل نمیپذیرم.گوییا مرا بر تو حق و منت است!

                               *****************

خدایا!روزه ام را در  این روز به مانند روزه دارن حقیقی که مقبولت است قرار ده

و اقامه نمازم را به مانند نمازگزارن واقعیت مقرر فرما

و مرا از خواب غافلان از یادت هوشیار و بیدار ساز

و هم در این روز جرم و گناهم را ببخش ای خدای عالمیان!

و زشتی هایم را غفو فرما ای بخشاینده گنهکاران!

                               *****************

خدایا!مرا در این روز به رضا و خوشنودیت نزدیک ساز

و از خشم و غضبت دور فرما

و در قرائت قرآن موفقم گردان

به حق رحمتت ای مهربانترین مهربانان!

                               *****************

خدایا!در این روز مرا هوش و بیداری در اطاعتت نصیب فرما

و از جهالت و کارهای باطل دور گردان

و از هر خیری که در این روز نازل میفرمایی مرا نصیبی بخش

به حق جود و کرمت ای بخشنده ترین بخشندگان!

                              ******************

خدایا!مرا در این روز بر اقامه و انجام فرمانت قوت بخش

و حلاوت و شیرینی ذکرت را به من بچشان،

و برای ادای شکرت به کرمت مهیا ساز

و در این روز به حفظ و پرده پوشی ات مرا از گناه محفوظ دار،ای بصیرترین بینایان!

                             *******************

خدایا!مرا در این روز از استغفارکنندگان به درگاهت

و از بندگان صالح مطیع خویش،مقرر فرما.

و هم در این روز مرا از دوستان مقرب درگاهت قرار ده.

به حق لطف  و رأفتت ای مهربان ترین مهربانان!

                            *******************

خدایا!مرا در این روز به واسطه ارتکاب عصیانت خوار مساز

و به ضرب تازیانه قهرت کیفر مکن

و از موجبات خشم و غضبت دور گردان.

به حق احسان و نعمتهای بی شمارت به خلق،ای منتهای آرزوی مشتاقان!

                            ******************

خدایا!مرا در این روز به روزه و اقامه نماز یاری کن

و از لغزشها و گناهان دورساز

و ذکر دائم که تمام روز به یادت باشم،نصیبم فرما.

به حق توفیق بخشی ات ای رهنمای گمراهان!                   

                            ******************

خدایا!در این روز مرا ترحم به یتیمان،

اطعام گرسنگان،

افشاء و انتشار اسلام و مصاحبت نیکان نصیب کن.

به حق انعامت ای پناه آرزو مندان!

                           ******************

خدایا!مرا نصیبی کامل از رحمت واسعه خود عطا کن

و به ادله و براهین روشن خود هدایت فرما

و سرنوشت مرا به سوی رضا و خشنودی ات که جامع هر نعمت است,سوق ده.

به حق دوستی و محبتت ای نهایت آرزوی مشتاقان!

                           ******************

خدایا!مرا در این روز از آنان که در تمام امور بر تو توکل میکنند

و نزد تو سعادت مییابند

و از مقربان درگاهت هستند،قرار ده.

به حق احسانت ای منتهای آرزوی طالبان!

                           ******************

 خدایا!در این روز،احسان و نیکویی را محبوب من

و فسق و معصیت را ناپسندم قرار ده

و خشم و آتش قهرت را به یاری خودت بر من حرام گردان.

ای فریاد رس فریاد خواهان!

                           ******************

خدایا!در این روز مرا به زیور ستر و عفاف بیارای

و به جامه قناعت و کفاف بپوشان

و به کار عدل و انصافم بدار و از هرچه ترسانم،ایمنم ساز.

به حق عصمتت ای عصمت بخش خدا ترسان!

                           ******************

خدایا!در این روز مرا از پلیدی و کثافات هوای نفس پاک ساز

و بر حوادث خیر و شر و قضا و قدر،صبر و تحملم عطا فرما

و بر تقوی و پرهیزگاری و مصاحبت نیکوکاران موفقم دار.

به یاری خود ای مایه شادی و اطمینان خاطر مسکینان!

                          ******************

خدایا!در این روز مرا به لغزشهایم مؤاخذه مفرما

و عذر خبط و خطایم بپذیر

و مرا هدف تیرها و آفات عالم قرار مده.

به حق عزت و جلالت،ای عزت بخش اهل اسلام!

                          ******************

فرزندم!

تو پاره وجود منی.نه،بالاتر از این،تو خود منی!

رنجی به تو برسد،به من رسیده.حال و احوال تو،حال و احوال من است...

چه مبارک است روزی که کریم ترین مرد زمین به دنیا میآید.پاره وجود علی،خود علی،دوباره به دنیا میآید..

                         ******************

خدایا!در این روز طاعت بندگان

خاشع و خاضعت را نصیبم گردان

وشرح صدر مردان فروتن خدا ترس را عطایم کن.

به حق امان بخشی ات ای ایمنی دلهای ترسان!

                          ******************

خدایا!در این روز مرا به همراهی نیکان موفق بدار

و از رفاقت اشرار دور ساز

و مرا در بهشت جاودانه ات به رحمتت منزل ده.

به حق الهیت و معبودیتت ای خدای عالمیان!

                          ******************

خدایا!مرا در این روز به اعمال صالحه راهنمایی کن و حاجات و آرزوهایم را برآورده ساز.
ای کسی که نیازمند به شرح و سوال بندگان نیستی!
ای خدایی که نا گفته به حاجات و اسرار خلق آگاهی!
بر محمد و آل طاهرش درود فرست.
                          ******************
خدایا!مرا در این روز برای کسب برکات سحرها بیدار و متنبه ساز
و دلم را به روشنی انوار سحر منور گردان
و تمام اعضا و جوارحم را برای آثار و برکات این روز مسخر فرما.

به حق نور جمال خود ای روشنی بخش دلهای عارفان!

                          ******************

پس بگذارید.بگذارید سر سپردگی به خداوند لباس درونتان باشد،نه نمایش بیرون.

در پنهان ترین لایه های روح تان باشد،نه آواز آشکار لبهایتان.

بگذارید سر سپردگی به خداوند در میان استخوان دنده های تان باشد.

نهج البلاغه/خطبه 198

وای از آن ضربت که بر سری فرود آمد که سر سپرده خداوند بود...

                          ******************

خدایا!در این روز بهره مرا از برکاتش وافر گردان

و راه به سوی خیراتش را سهل و آسان ساز

و از حسنات مقبول آن مرا محروم مساز.

ای هدایت کننده به سوی حقیقت آشکار!

                          ******************

خدایا!در این روز درهای بهشت را به رویم بگشا
و درهای آتش دوزخ را بر من ببند
و مرا توفیق تلاوت قرآن عطا فرما.

ای فرود آورنده وقار و سکینه بر دلهای اهل ایمان!

                         ******************

تو دارایی و آیا کسی جز دارا به ندار رحم خواهد کرد؟

سرور من!سرور من!

من رفتنی ام و تو ماندنی و آیا کسی جز ماندنی به رفتنی رحم تواند کرد؟

چطور دلشان آمد صدای مردی که با زمزمه های دوست داشتنی اش شبهای کوفه راروشن میکرد،خاموش کنند؟

چـــــــــــــطور دلشان آمد؟؟؟

                         ******************

خدایا!در این روز مرا به سوی رضا و خشنودی ات راهنمایی کن

و شیطان را بر من مسلط مگردان

و بهشت را منزل و جایگاهم قرار ده.

ای برآورنده حاجات طالبان معرفت و مشتاقان حقیقت!

                          ******************

خدایا!در این روز درهای فضل و کرمت را به روی من بگشا

و بر من برکاتت را نازل فرما

و بر موجبات رضا و خوشنودیت موفقم بدار

و در وسط بهشتهایت مسکنم ده.ای پذیرنده دعای پریشان حالان!

                          ******************

پس به عزتت سوگند که اگر مرا از این در برانی،جای دگر نخواهم رفت.

به کس دیگری التماس نخواهم کرد.

چون اندازه بخشش و بزرگواری ات را فهمیده ام.

 

بــــــــــــــــــــــسم الله الرحمن الرحیم

اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة

و فـــــــــــــی کل الساعة ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا

حتی تسکنه أرضک طوعا و تمتعه فیها طویلا

برحمتک یا  أرحم الراحمین

 

برای آمدنت انتظار کافی نیست 

دعا و اشک و دلی بیقرار کافی نیست
چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز 

هزار بار بیاید بهار کافی نیست
تمام هر چه شراب است غیر چشمانت
برای مستی چشمی خمار کافی نیست
به جرم عشق تو بگذار آتشم بزنند 
برای کشتن حلاج دار کافی نیست 
خودت دعا بکن ای نازنین که برگردی
دعای اینهمه شب زنده دار کافی نیست

                         ******************

خدایا!در این روز مرا از گناهان پاکیزه گردان

و از هر عیب پاک ساز

و دلم را در این روز به تقوای قلوب بیازما.

ای پذیرنده عذر لغزش های گناهکاران!

                          ******************

خدایا!در این روز آنچه را که رضای تو در آن است،از تو درخواست میکنم

و به از آنچه تو را ناپسند است،به تو پناه میبرم

و از تو توفیق اطاعتت و ترک معصیتت میجویم.

ای عطا بخش درخواست کنندگان!
                          ******************

خدایا!مرا در این روز محب دوستانت

و دشمن دشمنانت قرارده

و در راه و روش به سنت خاتم پیغمبرانت بدار

ای عصمت بخش دلهای پیامبرانت!

                          ******************

خدایا!در این روز سعیم را در راه طاعتت بپذیر

و جزای خیر عطا فرما و گناهم را در این روز ببخش

و عملم را مقبول و عیبم را مستور گردان.

ای شنواترین شنوایان!

                          ******************

خدایا!در این روز فضیلت لیلة القدر را نصیبم گردان

و تمام امور و کارهای مشکل مرا آسان ساز

و بهانه هایم را بپذیر و گناهانم را محو و نابود گردان.

ای روؤف با بندگان صالح!

                          ******************

خدایا!در این روز بهره مرا از نوافل وافر گردان

و در آماده ساختن مسائل در حقم کرم فرما

و وسیله مرا بین اسباب به سوی حضرتت نزدیک ساز.

ای خدایی که پافشاری بندگان مصرت،تو را از لطف و بخشش باز نخواهد داشت!

                          ******************

خدایا!در این روز مرا سراپا به رحمت خود درپوشان

و توفیق و حفظ از گناه را روزی ام فرما

و دلم را از تاریکی های شک آور و اوهام پاک دار.

ای مهربان بر بندگان مؤمن!

                          ******************

سلام بر تو ای همدم عزیز که تا همدم ما بودی،قدر تو را نیکو شناختیم

و هنگامی که ترک ما گفتی،از فراقت فاجعه عظیم یافتیم.

سلام بر تو ای مهمان گرامی که وقتی قدم به خانه ما نهادی،سخت شدمان شدیم

و زمانی کهاز خانه ما رفتی،شادی مان پایان یافت.

سلام بر تو ای همسایه محترم که در کنار تو،قلوب ما به نرمی گرایید

و از برکتت گناهانمان کاهش گرفت.

سلام بر تو و بر آن فضائل که از وجود آن بهره مند  نشدیم

و بر آن برکات که نصیب ما نشده است!

                          ******************

خدایا!چنان کن در این روز،روزه ام مورد پذیرش بوده

و بر طبق خوشنودی تو و رضایت رسولت باشد

و فروعش به واسطه اصول محکم باشد.

به حق آقای ما محمد و عترت طاهرینش

و سپاس و حمد مخصوص پروردگار جهانیام است.

                          ******************

خدایا!خودت برای بنده هایت دری به بخششت باز کرده ای و اسمش را گذاشته ای توبه.

برای اینکه بنده هایت در را گم نکنند،کلمات راهنما هم گذاشته ای.

کلمه هایی که میگویند:به طرف خدا برگردید!پاک و قشنگ برگردید!

امیدوار باشید خدا سیاهی هایتان را بپوشاند.

امیدوار باشید ببردتان بهشت.بهشت هایی که زیر درختانش جوی دارد.

پس چه بهانه ای برای آدم فراموشکار مانده است؟

چه بهانه ای دارد که به این خانه نرسد؟

هم تابلو گذاشته ای در را پیدا کند،هم در را باز گذاشته ای...

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۷ تیر ۹۳

یک آسمان رحمت بر سفره قناعت

ای طالبان!بشتابید که نقد نزدیک است.

ای شب روان!مخسبید که صبح نزدیک است.

ای شتابندگان!شاد شوید که منزل نزدیک است.

ای تشنگان!صبر کنید که چشمه نزدیک است.

ای غریبان!بنازید که میزبان نزدیک است.

ای دوست جویان!خوش باشید که اجابت نزدیک است.

دیروز از صبح تلفن قطع بود اما به طرز خــــــــــــــــیلی مشکوکی اینترنت وصل بود.فقط این بلاگ اسکای ما رو راه نمیداد خونه!دیگه از غروب هم کلا اینترنت هم قطع شد.نظریه عماد درباره اینکه چطور میشه تلفن قطع باشه و همچنان اینترنت داشت اینه:اینترنت و تلفن مثه آب میمونن.ممکنه آب رو از شیر اصلی قطع کنن اما هنوز تو لوله ها آب باشه و بشه استفاده کرد.حالا هم تلفن رو قطع کردن اما هنوز تو سیمها یه کمی به اندازه اینترنت بوده!!الان هم همینطوری مودم رو روشن کردم و فکر نمیکردم وصل باشه.

اما امروز من در راستای طرحهای غافلگیرانه ام،از صبح به نرگس جان گفتم که به بچه ها بگه شب شام از بیرون داریم.همینطور هم به نجم الدین سفارش کردم نون نگیره.حدود 7 رسیدم خونه.همون دم در 6000 تومن دادم به عماد و گفتم:برو برامون شام بخر.فقط با همین پول.روی هیچ کدوم از چیزای خونه هم حساب نکن!اول خیلی خوشحال شد و کلی ذوق کرد.اما وقتی پولو دید،یه کم زیر و رو کرد و آخر سر گفت:همین؟یه دونه ساندویچ هم بخوام بگیرم بیشتر میشه.شام 6 نفر رو چطوری بگیرم؟منم خیلی خونسرد و بی خیال گفتم:هر چی خودت خواستی،ما اعتراض نمیکنیم.فقط خوشگل و خوشمزه باشه و همه سیر شیم.برو دیگه.تا افطار آماده باشه ها.

عماد هم که دید دیگه هیچ راهی نداره،راه افتاد و فقط برای دفاع آخر گفت:خودتون گفتینا.هر چی گرفتم نگید چرا.وقتی که رفت،زهرا گفت:هنوز برای آماده کردن غذا زیاد دیر نیستا.میخواید من یه چیزی درست کنم؟

:نه عزیزم.لازم نیست.من میخوام ببینم عماد چه میکنه.فوقش نون و پنیر میخوریم.

-آخه با این پول که فقط میشه پفک خرید!

:عیب نداره.مگه بده؟حالا یه شبم پفک میخوریم.

فاطمه که تا اسم پفک اومد کلی خوشحال شد.بعد همینطور که داشتیم با نرگس خانم صحبت میکردیم و از گرمای بی سابقه هوا میگفتیم،از تو آشپزخونه اومد بیرون.دستاشم پشت سرش قایم کرده بود.ازم پرسید:بابا اگه کسی روزه باشه و بعد حواسش نباشه یه چیزی بخوره،روزه اش باطل میشه؟گفتم نه.به چشم بر هم زدنی شیشه آب رو که پشت سرش قایم کرده بود،فرو کرد تو دهنم!قشنگ نزدیک بود خفه شم.هم خنده ام گرفته بود،هم اصلا اولش نفهمیدم چیه.هم نمیخواستم قورت بدم و خلاصه افتضاحی شد.میگم آخه این چه کاریه بچه؟میگه:خب دیدم خیلی گرمتون شده.میخواستم خنکتون شه!

ساعت حدود 8 عماد رسید.5 تا نون لواش خریده بود 1000 تومن.20 تا دونه هم فلافل گرفته بود.فکرشم نمیکردم که بره چونه بزنه و فلافل خالی بگیره.به قول خودش قبول نمیکرده و عماد کلی براش حساب کتاب کرده تا راضی شده!گفتم:خب،فقط یه ایراد داره.اونم اینکه فلافل خالی که از گلوی آدم پایین نمیره.گوجه و خیار شور و دوغ هم لازم داره.عماد هم خیلی خوشحال گفت:فکر اونجا شو هم کردم.شما گفتید که از بیرون باشه دیگه.نه؟

:آره.اما نه اینکه برداری ببری بیرون و دوباره بیاری تو!

-نــــــــــه!!از بیرون میارم.صبر کنین.الان میادش!

هنوز جمله اش کامل نشده بود که خواهرم در زد و دیدم برامون گوجه و خیار شور و ماست آورده!خیلی هم متعجب که چرا ما درمونده شدیم تا این حد!اینقدر خنده ام گرفته بود که اصلا نمیتونستم براش توضیح بدم ماجرا چیه.وقتی که فهمید ماجرا رو،عماد رو 60 تا بوسش کرد و اصرار که شام بریم پایین.ما هم نه که خیلی اهل تعارفیم،سریع نون و فلافل رو برداشتیم و رفتیم پایین یه وقت دیر نشه!

سلام بر رمضان.

سلام بر ماه صبوری مؤمنان و ماه مؤمنان صبور.

ماه راز و نماز،ماه حاجات و مناجات،

ماه یقین،ماه کتاب مبین.

سلام بر ماه شور و شوکت ایمان و روح رحمت رحمان.

سلام بر درهای گشوده رحمت الهی.

سلام بر فرشتگان و ملائک.

سلام بر باران عفو و بخشایش خداوند...

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۷ تیر ۹۳

دو قدم مانده به صبح...

اول بگم که امروز سحر که فاطمه رو برای نماز صدا کردم،قبل اینکه بلند شه،یه چند دقیقه ای باهاش حرف زدم و گفتم که مغز هر آدمی یه اندازه ای جا داره و اگه بیشتر از اندازه اش توش گریه و غر و بهونه ریخته شه،پر میشه و دیگه از کار میفته.براش هم البته گفتم که شیطون خیلی بدجنسه و دوست نداره ببینه بابا و دخترش باهم دوستن.واسه همین هر کاری میکنه که با هم قهر شن.مثلا هی به دختر میگه الکی بهونه بگیر و بیخودی گریه کن.یا مثلا به بابای دختر میگه:ولش کن!چقدر نازشو میکشی؟بذار اینقدر گریه کنه تا خسته شه.اولش اصلا یاد اتفاقای دیشب نبود،اما بعد حرفام خیلی یواشکی ببخشید گفت و خندید و پا شد.

عصر هم رفتیم خونه پدرم.خواهرها هم بودن.خواهر کوچیکه ام برام هدیه داشت!اونم از طرف یکی از همکاراش.امسال معلم احکام و مسئول فرهنگی یه دبستان شده بود.مدیر مدرسه اشون برای جوایز بچه ها با شرکت بازیتا قرارداد بسته بود.به قول خواهرم هر چی که اسباب بازی آورده بودن از این شرکت یا فروش رفته بوده و یا به عنوان جایزه تموم شده بود،الا بازی کش مکش که تقریبا یه بازی پسرونه و هیجانیه.شرکت هم آخر سال و بعد کلاسهای تابستونی که دیروز آخرین جلسه بوده،همه بسته های آکبند رو بر میداره و فقط یه بسته که باز کرده بودن تا بچه ها ببینن،میمونه رو دستشون.این وسط یکی از همکارای خواهرم با اصرا از خواهرم خواسته که بیاره برای من!اگه من خوشم نیومد،برگردونه.

یعنی شهرت منظومه ای پیدا کردم.ولی جدا بازی جالبی بود.فقط یه کم سر و صداش زیاده.اما کشش اینقدر زیاده که توی اتاق ما سرش دعوا شد و مادرم هم اومدن بردن و بعد چند دقیقه دیدیم صدا داره از اون طرف میاد!بعد پدرم رفتن که دوباره پسش بگیرن که دیدیم دیگه نیومدن.خودم که رفتم دیدم ای دل غافل با مادرم دو تایی نشست به بازی!هیچی دیگه نهایتا خونه پدرم موند.

ولی واقعا بازیهای خوبی طراحی میکنه این شرکت.به نظرم از بازیهای کامپیوتری خیــــــــــــلی بهتره.به قول این روانشناسا یکی از معایب بزرگ بازیهای دیجیتال اینه که شخص در واقع داره با خودش رقابت میکنه و چه ببره و چه ببازه در هر صورت افسردگی براش داره این نوع رقابت و همینطور هم اعتیاد شدید.اما بازی وقتی دونفره و بر اساس رفاقت و رقابت سالم باشه،کمترین نتیجه اش خوشحالی واقعی و هیجان صحیح هست که برای سلامت روح و روان خیلی خوبه.

خدایا!

به حقیقت دل هاى خاضعان درگاهت حیرانت گشته و راه هاى مشتاقانت به سمت تو باز است.

قلب هاى عارفانت از تو ترسانست ودعای آنانکه تو را محرم اسرار خویش یافته اند مستجاب.

توبه بازگشت کنندگان به درگاهت مقبول و اشک دیده خائفت مورد لطف و مرحمت است.

وعده‏ هایت حتمى و لغزش آن که عذر خواهی کند بخشوده است.

آنکه برای تو کاری کند،فعلش و اجرش نزد تو محفوظ است و حاجات مخلوقاتت نزدت روا گردیده.

جوایز سائلان در پیشگاهت شایان و وافر است و بهره‏ هاى فزون پیاپى است.

سفره های احسانت براى طعام خواهان آماده است و حوض هاى آب براى تشنگان‏ لبریز.

و اینک این ماه توست و مهمانی عرشی ات بر سرتاسر این فرش خاکی.

اگر ما مهمانان قابلی برای این سفره نیستیم،لیکن تو هماره میزبان و پذیرای تمام گدایان درگاهت بوده ای.

این بار نیز با همه آلودگی ها و کاستی هایمان پذیرایمان باش.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۵ تیر ۹۳

من کفش و دندون خودمو میخوام!

امروز تمام تلاشمو کردم که مثلا زود برسم کمک کنم.چند باری هم با نرگس جان تماس گرفتم که کاری نکنه تا منم بیام.اما خـــــــــب ایشون گوشش بدهکار این حرفا نیست.تا برسم تنها کاری که مونده بود تماشا کردن و لذت بردن بود!و البته تصیفه حساب با عماد جان.از حق نگذریم هم دیشب کمک کرد و هم امروز کمک کرده.اما وقتی عماد داشت با آب و تاب برام تعریف میکرد که امروز چقدر خوب حرف مامانشو گوش داده و نذاشته برای من کاری باقی بمونه،فاطمه بدون هیچ حرفی فقط نگاه میکرد و هیچی نمیگفت.یه کم که نگاش کردم به نظرم اومد یه آلویی چیزی تو دهنش گذاشته.بهش گفتم:گذاشتیش گوشه لپت خیس بخوره؟اما جوابی نداد و فقط نگاه کرد.از اون نگاههای مرموزا!به نرگس اشاره کردم که چی شده؟ولی ایشونم خبر نداشت و خیلی براش عجیب بود این سکوت فاطمه.ازش پرسیدم:چی تو دهنته؟خیلی بد مزه است؟برو بندازش بیرون.اما باز هم سکوت و کم کم هم چشمای خیس!همین که خواستم صورتشو ناز کنم،ناله اش درومد.به گوشه لپش که یواش دست زدم تازه فهمیدم دندونشه.

حالا مگه گریه اش بند میومد.بعد کلی نازکشی،وقتی یه کم آروم شد،گفت که دو سه روزه درد میکنه.اما نگفته به ما چون اگه میگفت ما هم میبردیمش دکتر و دکتر هم دندونش رو میکشید.براش توضیح دادم که اینطور نیست و براش دارو میده احتمالا و تازه اگر هم بکشه که درد نداره و...اما فاطمه گریه اش بیشتر شد.چون دلش میسوخت برای دندونش و دندون خودشو میخواست!قشنگ یک ساعت نرگس جان به شیوه خودش باهاش شوخی کرد تا بالاخره رضایت داد یه لبخند نصفه نیمه زد.

بعدش دوباره نوبت من بود بابت منت کشی و راضی کردنش واسه دکتر.اصلا نمیذاشت من ببینم چه خبره تو دهنش.وقتی به زور دهنشو باز کرد دیدم که ای داد بیداد،ایشونم مثل عماد قشنگ لثه اش ورم کرده و معلومه که دندونای دائمی اش هر 4 تای جلو آماده بیرون زدنن.ولی دندون شیری هاش یه ذره هم لق نشده بود.البته مال عماد یکی دو سال زودتر از موعدش بود.فاطمه هم الا و بلا که من دندون خودمو میخوام.

دیگه هر کی هر چی اطلاعات پزشکی و بهداشتی راجع به دندون داشت رو کرده براش.از تجربه های دندون پزشکی و جالب بودن وسایل دکترا و بانک بستنی بعدش و اینکه سر شدن چقدر حس جالبیه!از نظر عماد البته.خلاصه با کلی شرط و شروط و ناز و ادا قبول کرد که بریم دکتر.یکی از شروطش هم این بود که مامان نیاد!چرا؟چون مامان بیاد چشمام هی میسوزه!اشکام خودشون میخوان بیان!

موقع بیرون رفتن باز دمپایی پاش کرد.یه مدتی هست که هر جا بخوایم بریم بهونه در میاره که کفش نپوشه.مگه دیگه مهمونی رسمی باشه و ناچار باشه.امروز هم هی اصرار که مگه میخوایم بریم مهمونی؟کفش لازم نیست که.خلاصه بعد کلی مکافات بالاخره رفتیم.درمانگاه خیلی دور نیست و نمیخواستم با ماشین بریم.اما بازم یه بهونه دیگه درآورد که خسته ام!یعنیا بیفته رو بهونه گیری از شکل ابر تو آسمون هم ایراد میگیره.

تو مطب وقتی منتظر بودیم نوبتمون بشه دیدم کفاشاشو درآورده و رو صندلی نشسته.آقای دکتر هم بعد معاینه همون تشخیص منو داد که بایستی یکی دو تا از دندوناش کشیده بشه.اگر بقیه خودشون لق شدن که هیچ،اگر نه بقیه هم باید کشیده بشن.فاطمه هم منتظر،دوباره شروع کرد به اینکه من دندونمو میخوام.دکتر هم کلی براش توضیح داد و دست آخر یکی از آینه های مخصوصش رو یادگاری داد به فاطمه تا رضایت داد.

با اینکه دکتر با اسپری براش بی حس کرد و کامل هم بی حس شده بود،اما باز هم یه فصل کامل گریه کرد.نه از دردها!به خاطر اینکه دلش سوخت.فقط فکرشو میکنم که حداقل یه بار دیگه هم هفته دیگه همین مراسمو خواهیم داشت حالم بد میشه.اما باز وقتی داشت از روی تخت بلند میشد دیدم که کفششو درست پاش نکرد.نشستم که براش درست کنم که دیدم بله!کفشش از پاش کوچیکه و صداش درنمیاد.تو ماشین بهش گفتم:خب چرا نمیگی تنگه برات تا بریم بخریم؟جوابی داده ها:خب آخه من فقط کفش سیاه برقی خودمو میخوام!فقط همینا رو.

بی هیچ بحثی بردمش کفاشی تا براش کفش بخرم.اما مگه زیر بار میرفت؟الا و بلا که اینا خوب نیسن.دوسشون ندارم.من فقط کفش سیاه برقی که تهش دندونه داشته باشه میخوام!چند تا مغازه رفتیم،اما هیچ کدوم نداشتن این مدل رو.اصلا به بقیه مدل ها نگاه نمیکرد.دیگه واقعا کلافه شده بودم از دست لوس بازی هاش که تو آخرین مغازه یه مدل دیدم سگک دار که سگکش چند تا حلقه داشت و صدا میداد.قهوه ای بود البته و برق هم نمیزد.اما تهش دندونه داشت که به قول خودش لیز نبود.دیگه یه جفت اندازه اش کردم و خریدم.تا خود خونه هم آبغوره گرفت که من اینا رو نمیخوام دوست ندارم.اینقدر که نرگس تا دیدش فکر کرد چی شده حالا!

بعد نماز که یه کم حالم سر جاش اومد،رفتم کفششو از تو ماشین آوردم و همه چی رو برای نرگس تعریف کردم.فاطمه هم دوباره زد زیر گریه که بابا کفشامو انداخت تو سطل آشغال سر کوچه.من دلم براشون تنگ میشه.خب این کار رو کردم که مجبور شه کفش جدید رو پاش کنه،ولی ایشونم پا برهنه اومد بالا!نرگس هی داشت اشاره میکرد که دوباره ناز کشی کنم.اما دیگه نمیشد.یعنی ظرفیتم تکمیل تکمیل بود.که زهرا کفششو دید و با یه حالت خاص و خیلی طبیعی شروع کرد تعریف کردن از مدلش و اینکه چقدر صداش جالبه و کاش برای اونم بخریم از این کفشا.واقعا طبیعی نقش بازی کرد.عماد هم یهو گفت:عه چه جالب!صداش مثل صدای راه رفتنه اسبه.

خلاصه فاطمه هم کم کم از موضعش پایین اومد و حاضر شد برای امتحان هم که شده یه بار پاش کنه ببینه چه طوریه.بعد هم که دیده هم قشنگه و هم راحته،با کلی ادا و کیلو کیلو منت سر من قبول کرد!اساسا یه متر و بیست قدشه،از اینجا تا خود شاه عبدالعظیم ناز داره!

راستی کسی خودرو لیفان نمیخواد؟هستا!تعارف نکنید.جریان اینه:رئیس دانشگاه ما هم مثل بقیه رؤسای بقیه دانشگاهها مدتی هست که با همون اتوبوس یا مینی بوس یا هرچی که آمده بوده برگشته و سرپرست داره دانشگاه.حالا قرار هست به شیوه کاملا دموکراتیک وزیر جدید!از بین چند گزینه پیشنهادی شون که سرپرست هم جزءشونه،به صورت انتخابات کاملا آزاد یک نفر رو انتخاب کنیم تا جناب وزیر هم زحمت بکشن کس دیگه رو که مد نظرشون هست به ریاست دانشگاه منصوب کنن!اما امروز جناب سرپرست من رو خواستن دفترشون تا درباره موضوع مهمی باهام صحبت کنن.اینکه متوجه شدن گویا من اتومبیل شخصی ندارم!خب دیدن که با دوچرخه میرم.بعد گفتن ما داریم نیاز سنجی میکنیم برای اساتیدی که اتومبیل ندارن،لیفان تهیه کنیم و در اختیارشون بذاریم!اصلا اشک شوق تو چشمام حلقه زد از اینهمه تدبیر و امید!چقدر ما مردم خوبی هستیم.چقدر همه چی آرومه.ما کلا همه خوشبختیم.منم که...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۴ تیر ۹۳

آشپزخانه ای با طعم قرمه سبزی!

اول یه توضیحی بنویسم راجع به تغییر عنوان.حتما تا الان شناختین تا حدی منو دیگه.خب این وبلاگ از اولش بنا نبود خاطره نویسی باشه.اما اسمش خاطرات بود.ولی الان که دیگه رسما تبدیل شده به خاطره نویسی اسمش رو اعصابم بود!فقط به این خاطر که من 4 تا بچه دارم.دنبال یه اسم جامع بودم.حالا اگر پیشنهاد قشنگتری داشته باشید با کمال افتخار قبول میکنم.

اما ماجرای امروزمون هم شستن آشپزخونه بود.البته تموم نشد.اما دیگه واقعا کم آوردیم.بقیه اش موند برای فردا.هر چند که نرگس خانم به احتمال زیاد تا برگشتن من صبر نمیکنه.حالا چرا الان؟خب آخه یه جور ناجوری سبز لجنی شده همه جاش.حسابی روغنی و چرب!

زهرا خانم امروز از نرگس خواهش کرده که غذا رو خودش به تنهایی درست کنه.یعنی نرگس جان فقط مراحلش رو براش توضیح بده و دیگه نره تو آشپزخونه نظارت کنه.نرگس جان هم رو حساب حرف زهرا که گفته قبلا هم قرمه سبزی درست کرده و بلده با زودپز کار کنه،دیگه سفارش جزئیات رو نکرده.بعد هم که زهرا کارش تموم شده و گفته که غذا داره برا خودش آماده میشه و هیچ مشکلی نیست،یه ساعتی رفتن پایین پیش خواهرم.دوباره که برگشتن بالا دیدن که فقط یه مشکل خیلی کوچولو وجود داشته:سوپاپ زودپز رو یادش رفته بذاره زهرا خانم!

من واقعا نمیدونم این جوابا رو نرگس جان از کجا درمیاره!خیلی روانشناسانه میگه:ببین این یعنی یادگیری!دیگه 100 سالشم که بشه یادش نمیره سوپاپو بذاره!ولی اگه من گفته بودم قبلش معلوم نبود یادش بمونه.

روش آموزشی قشنگیه.فقط ایرادش اینه که یه کم دردناکه.از گردن به پایین طرف راستم درد میکنه.کلی تمیز کننده زدیما ولی ذره های سبزی انگار تو سرامیکا فرو رفتن.دارم فکر میکنم که حالا خیلی هم لازم نیست زهرا جان آشپزی یاد بگیره!

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۳ تیر ۹۳

از تو میخواهم خدا

خداوندا!

ای که راز دلم را با تو در میان میگذارم و از غم هایم پیش تو شکایت میکنم.

ای شنوای نجوای دلم در میان هیاهوی شهر.

ای مهربان همدرد و روشنی بخش دلم.

از تو ممنونم که همیشه بهترین اجابتهایت را برای بزرگترین دعاها و درخواستهایم کنار گذاشته ای.

امروز از حدود ظهر بود که فاطمه خانم شروع کرد به زنگ زدن.داستانش رو نوشته بود و عجله داشت که هر چه سریعتر بخونمش.3 صفحه بود،ولی هر صفحه دقیقا 3 خط و بقیه اش نقاشی!به قول خودش عین عین یه کتاب واقعی شده!داستان هم درباره لاک پشتی بود که روی زمین بی حرکت بوده و یک شاخه درخت قطع کن(همون هیزم شکن خودمون!)اشتباها فکر میکند یک تنه درخت است که ریشه اش از کنار خاک پیدا شده و آن را نصف میکند.قشنگ یه ساعت درباره اش برام توضیح داده تا ثابت کنه به اون چیزی که باید مینوشت ربط داره!اما خب حقیقتا خوش خط بود.

عماد هم پیشنهادش یه هفته مصادره دوچرخه اش به اضافه یه کیف پول برای نرگس جان بود که خودش درست کنه.یعنی عاشق این اعتماد به سقفشم.امروز دومین جلسه کلاسش بود.خیلی ریلکس برگشته میگه:کیفای ما الان تو بازار کم کم 80-90 قیمتشه!کیفای ما!امروز و دیروز که فقط به معرفی وسایل و مواد و ابزار آلات گذشته.تازه از فردا قراره نشانه گذاری برای سوراخ زدن رو یاد بگیرن.اما خوب بود.قبول کردم ازش.همین که تو بسته پیشنهادیش اسم دوچرخه رو آورده خیلیه.

زهرا ولی هیچ حرفی نداشت.چون به قول خودش دیشب گفته بودم که کارگر لازم ندارم و ایشونم چیزی جز انجام کار خونه به ذهنش نرسیده بود.ولی نرگس خانم یه پیشنهاد بیست داشت:اینکه زهرا دعای مکارم الاخلاق امام سجاد علیه السلام رو با ترجمه و شرح مختصرش حفظ کنه تا آخر هفته.اینه که میگن کار رو بایستی به کاردان سپردا!زهرا هم اول باز یه کم چک و چونه زد،ولی بالاخره قبول کرد.خیلی جالبه.من خیلی سعی میکنم تو تله های جر و بحثی بچه ها نیفتم.یعنی از بس عماد استاد فک زدنه،یاد گرفتم چطوری نذارم بچه ها به بحث بی مورد بکشونن.ولی زهرا خیلی استادتره!یعنی یه جوری کلا مسیر بحث رو عوض میکنه و میندازه تو یه جاده دیگه که منم یادم میره موضوع حرف چیز دیگه بود!واسه همین دیروز چند بار نزدیک بود صدام بلند شه.

ولی یه موضوعی هست که به نظرم خیلی جدی تره.دیشب خودم هم از لابه لای حرفاشون حس کردم،اما نرگس جان امروز قشنگ با مستندات قاطع برام ثابت کرد.اونم اینکه عماد،زهرا رو یه رقیب جدی واسه خودش میدونه.اینکه راحت دیشب اعتراف کرد:چون میخواستم شما زهرا رو دعوا کنی،یعنی فکر میکنه زهرا جاشو تنگ کرده.و البته نرگس جان مثالهای شفاف تر دیگه ای هم داشت.

راه حل دم دستی این مسأله شاید این باشه که به زهرا جلوی عماد کم محلی کنم و یواشکی دلیلشو به خودش بگم.اما اینو دوست ندارم.یعنی این پاک کردن صورت مسأله است.مسأله اصلی حس حسادتیه که تو وجود همه کم یا زیاد هست.همون اژدهای هفت سر وحشتناکی که اگه فرصت پیدا کنه تا آدمو نابود نکنه آروم نمیگیره.که دقیقا از همین حس جا تنگی ناشی میشه.اینکه فکر کنیم اگه خدا به اون زیاد تر داده،پس دیگه نداره که به منم بده.که این واقعا درد بزرگیه.باید واسه این درد عماد خیلی سریع اقدام کنم.

پروردگار من!

به روان مقدس محمد و آل محمد درور فرست و ایمان مرا به میزان تمام و کمال برسان و آنچنان که یقین من در عقیدت من بر مقام برتر و والاتری قرار گیرد و نیت مرا همواره به اصلاح و صواب مقرون فرمای.

ای پروردگار متعال!

در سایه لطف خویش بر نیت پاک من توسعه و تو فیر ارزانی فرمای و یقین مرا نسبت به عقیدت من با صحت و سلامت بیارای و از رفتار و گفتارم آنچه دستخوش فساد شده است،از اصلاح خویش بی نصیب مگردان.

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱ تیر ۹۳
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟