۱۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

لبخند تو را چند صباحی ست ندیدم/یکبار دگر خانه ات آباد بگو "سیــــب"

یکی دو روز بعد از عقدمون بود فکر کنم که نرگس جان بهم گفت:خیلی عجیبه که اسم شما جواد نیست!

-چرا؟چیش عجیبه؟

:آخه هم روزی که شما آمدید خواستگاری 4شنبه بود و هم روز عقدمون.

-بازم متوجه نمیشم.دقیقا چرا باید من جواد باشم؟

:من هر 4شنبه به نیت حضرت امام جواد(ع) سوره یاسین میخونم و یه مقدار پول میذارم کنار تا بعدا از طرف ایشون و به نیابت ایشون با اون پول برم مشهد.واسه این فکر میکردم اسم اصلی شما جواد باشه.

...

البته که من هنوزم ربط این ماجرا به اسممو نفهمیدم،ولی از همون روز این رسم خونه ما هم شد.بعدها بچه ها هم داوطلبانه همکاری کردن با ما.هیچ وقت نشمردیم ببینیم چقدر پول جمع شده،فقط وقتی میخواستم برم بلیط تهیه کنم،تمام پول صندوقو برمیداشتم و دقیقا کسریمو جبران میکرد.

امشبم داشتم یاسین میخوندم که عماد جان آمد جلوم و ازم پرسید:بابا چرا امشب یاسین میخونید؟امشب که 4شنبه نیست!واقعا نمیدونستما!خب آخه تقویم خونه ما مدتیه که نیست.نرگس جان تقویم ما هم بودن.از وقتی رفتن حساب روز و هفته و تاریخ از دستم رفته.دیشب فکر میکردم 3شنبه است و دو هفته است که نرگس خانم پیشمون نیستن.در حالیکه شنبه میشه دقیقا 3 هفته!

این روزا همش احساس میکنم فراموشی گرفتم.احساس میکنم یه سری از فایلای مغزم پاک شدن.همه پوشه هایی که توشون تصویر یا صدای نرگس جان بود،از بین رفتن انگار.هرچی خاطره ازش دارم،انگار مال سالهای سال پیشه.مال دوردستها.حتی یادم نیست دقیقا چطور صدام میکرد.

هیچ فیلم درست و حسابی هم ازش ندارم متاسفانه.بس که حساس بود یه وقت دست نامحرم نیفته اصلا نمیذاشت ازش فیلم بگیریم.همیشه دوربین دست خودش بود.فقط صداش هست.اونم در حد نفس کشیدن و نخندیدنش...همین دیگه.دلم تنگه براش...

خدایا!

چگونه تو را شکر کنم که به من نعمت درد و غم عطا کردی و قلب مجروحم را در آتش عشق گداختی و در وادی فقر از همه کائنات بی نیازم کردی و در دنیای تنهایی انیس من و محبوب من شدی.

خدایا!

تو را شکر میکنم که از همه لذات سیرابم کردی و ناپایداری این لذات را به من نشان دادی و قلب و روح مرا پذیرای رحمت های بی پایان خود کردی و وجود مرا از عشق به خود سیراب نمودی و علاقه مرا از دنیا و مافیها بریدی و آنچنان مرا از وجود خود سرشار کردی که عدم و وجود همه عالم برای من یکسان گردید و دشمنی همه عالم ساده و ناچیز شد.

...

خدایا!میشه یه روز این حرفا رو منم بزنم؟دستمو میگیری؟یادم میدی؟

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۳۰ مرداد ۹۳

ترفیع گرفتم..

با اینکه تابستون اصولا فصل فراغت شناخته میشه و مردم عمدتا برای سفر و تفریح این فصل رو انتخاب میکنن،اما برای من تا اونجایی که یادمه،بیشترین حجم کار و مشغله بوده این فصل.از همون دوران مدرسه تا الان.هیچ وقت فرصت نکردم تو این سه ماه تعطیلی یه سفر درست و حسابی برم.نهایتش مشهد رفتیم،اونم دقیقا در بدو شروع تعطیلات و دیگر هیچ.

اما امسال از همیشه بیشتر سرم شلوغ بوده.اولش که زهرا جان آمد و بعد هم ماه رمضون بود و مهمانی های افطار و بلافاصله بعد از ماه مبارک هم که...

تعطیلات عید که به دید و بازدید فشرده گذشت.تو این دو هفته بعد از تعطیلات هم که اصلا فرصت سر خاروندن نداشتم!یادمه اولین روزی که نوشتن اینجا رو شروع کردم،گفتم عماد همه فکر و ذهنمو پر کرده و تمام وقت مشغولشم.اما الان تا نبینمش اصلا یادش نمیفتم.یاد هیچکدومشون!شب به شب که میام خونه و میبینمشون تازه یادم میفته اینام هستن!

کلی اتفاقات مختلف واسم افتاد که هرکدوم یه شاهنامه ان اگه بخوام تعریف کنم.خلاصه مفیدش این که امتحان دانشجوها که تموم شد،ناگهان تاریخ انقضای مدت همکاری منم با دانشگاه رسید و حتی دانشجوهایی که باهام پایان نامه داشتن،خیلی ناگهانی مجبور شدن دوباره از اول یه موضوع دیگه انتخاب کنن!این البته کاملا برام قابل پیش بینی بود.چیزی که اصلا فکرشو نمیکردم این بود که برای سال تحصیلی جدید مربی مهد کودک بشم.

دوستی داشتم دوران دبیرستان که خیلی با هم دوست بودیم.ولی خیلی ناگهانی بعد از دیپلم رابطه امون کات شد.علیرضا بلافاصله بعد از اعلام نتایج مرحله اول،وقتی دید رتبه اش اونی نیست که میخواست رفت سربازی.تا بیاد این سه ماه تعطیلی تموم شه و من فرصت پیدا کنم برم سراغی ازش بگیرم،متوجه شدم که خانواده اش اسباب کشی کردن.ما هم یکی دو ماه بعد از اون محل رفتیم و دیگه نتونستم هیچ خبری ازش بگیرم.تا ماه رمضون که خیلی اتفاقی تو راهپیمایی روز قدس دیدمش.با دو تا پسر 10-11 ساله و 7-8 ساله.اونجا که خیلی فرصت نبود،اما بعدا فهمیدم مجتمع آموزشی غیر انتفاعی داره.از پیش دبستان تا پیش دانشگاهی.حسن خیلی مثبتش هم اینه که تمام کادرشون از همون پیش دبستان مرد هستن.

حالا منم قراره از سال جدید به عنوان مربی بازی و خلاقیت پیش دبستان و دوره اول ابتدایی باهاشون کار کنم.این روزا هر روز از صبح تا بعد از ظهر با بچه ها مصاحبه میکنم.متقاضی های کلاس اول و پیش دبستان.هر کدومشون 2 ساعتی طول میکشه.نه اینکه بخوام تست هوش بگیرم،بلد نیستم،اما میخوام یه ارزیابی کلی از هر کس داشته باشم تا بتونم طرح درسمو بنویسم.

تو فکر یه درس جامع هستم که با بازی و خلاقیت،مطالبو منتقل کنیم.نه تکلیف و مشق.اساس کار رو هم میخوام بذارم رو قرآن.یعنی با آموزش قرآن شروع بشه و در ادامه خوندن و نوشتن فارسی.

بعد هم میخوام ثابت کنم بچه ها ظرفیت دارن سریع تر از نظام فعلی پیش برن.کل کتاب های درسی کلاس اول و دوم رو میخوام طی یک سال و در قالب بازی برنامه ریزی کنم.علیرضا هم خدایی خیلی کمکه و هنوزم مثه همون روزا بهم اعتماد داره.خلاصه که ترفیع گرفتم!

محبوب من آقایی کن منو به غلامی ببر
یه پول سیاه بفروشمو دوباره مفتی بخر
ارزون ترین جنس حراجی میشم
دور تو میگردم و حاجی میشم
عشق به من گفت که دلدار باش
جنس حراج سر بازار باش
آه بکش ناله و فریاد کن
دربدر روی خریدار باش
محبوب من
صفا همون جاست که تو باشی و من
شورش عقل است به صحرای تن
محبوب من
مروه همان لحظه ی دیدار ماست 
آینه بازی دم عاشق شدن

پی نوشت:اینقدر که سرم شلوغه و از دنیا بیخبرم که تازه الان بعد 10-11 روز تازه تونستم یه سر به رجانیوز بزنم و ببینم دنیا دست کیه که فهمیدم طبق فرمایش جناب منتخب باید برم به جهنم!و جناب فرجی هم بالاخره با کلی داستان استیضاح شد و رای هم نیاورد و یکی بدتر از ایشون،نجفی،عجالتا تشریف آوردن وزارت خونه!خدایی حسن کچلم تا این حد خنگ نبود!

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۹ مرداد ۹۳

نقشه های خدا...

جالبه.خیلی جالبه.نقشه ها و طرحهای خدا رو میگم.گاهی بعضی کارهای ساده رو پیچ و تاب میده و سختش میکنه و گاهی هم بعضی مسائل سخت و لاینحل رو به سادگی آب خوردن حلش میکنه.امروز دو تا از مسائل سخت و پیچیده زندگی ام کلا حل شد!

اولیش مربوط میشه به رابطه ام با خانواده نرگس خانم.اوایل ازدواجمون خیلی نزدیک بودیم.پدر نرگس جان سپاهی بودن و سبک زندگی مون خیلی شبیه.ولی به مرور بینمون فاصله افتاد و روز به روز هم این فاصله بیشتر شد.هم به لحاظ سیاسی و هم اعتقادی خیلی متفاوت شدیم.

یادمه دقیقا روز خواستگاری پدر نرگس خانم از مادرم به خاطر اینکه اجازه داده بودن نرگس خانم و فاطمه خانم باهم دوست باشن و در اثر همین دوستی،نرگس جان از فکر دانشگاه بیرون آمده بود و چادری هم شده بود،خیلی تشکر کرد.اما بعدها از اینکه ما سعی میکردیم مواقع میهمانی محرم و نامحرم از هم جدا باشن،ازمون گلایه داشت.کم کم ماهواره هم مهمون همیشگی اشون شد و از اینکه من اصرار داشتم با بچه ها بریم تو یه اتاق دیگه،ناراحت میشدن.

برادرهای نرگس خانم هم اوایل دوستای خیلی خوبی بودن.اما بعد از ازدواجشون،کم کم رابطه اشون با ما خیلی کم شد.شاید چون مثلا میدیدن که نمیذارم نجم الدین به خانماشون بگه خاله و...بعدها هم حرف وحدیثای ناتمام.اخلاق مادر نرگس خانم اینه که نمیذارن اگه مشکلی پیش اومد با صحبت حلش کنیم.میسپارنش به مرور زمان تا کلا دیگه کسی اصلا نخواد که راجع بهش حرف بزنه.

اینجوری خوبه.ولی به شرطی که کدورتها واقعا از بین بره.نه اینکه تبدیل به کینه بشه.اونم بی اساس.خیلی از این کدروتها اگه همون اول درباره اشون صحبت میکردیم،روشن میشد که پایه ای ندارن.به هر حال نتیجه این بود که خیلی کجدار و مریز پیش میرفتیم.سالی حداکثر 10بار میتونستیم ببینمشون و فقط دلتنگشون بودیم.

اما این ماجرای ما باعث شد این روابط تیره و کدروتهای کهنه کلا نابود شن.تو این دو هفته این دو تا برادرش که تهرانن خیلی کمک کردن.هر کاری که میشده و برمیومده از دستشون.حتی آقا مالک خیلی اصرار کرد که بچه ها برن خونه اشون.مادر نرگس هم که یه دو روزی با بقیه برادرهای نرگس خانم رفته بودن شمال،گذاشتن تعطیلات تموم شه که کمی خلوت تر باشه،وقتی برگشتن و فهمیدن،دیگه نرفتن اصفهان.موندن تهران.چند بار هم تو این مدت صبح آمدن اینجا و تا بعد از ظهر کمک بچه ها بودن و بعد هم رفتن.حتی دیروز هم میخواستن بیان بیمارستان که پیش زهرا جان بمونن.

بقیه برادرها هم جمعه دوباره آمدن تهران.امروز هم اینحا بودن.هم عیادت زهرا خانم و هم اینکه خودشون سر صحبت رو باز کردن و گفتن که خیلی پشیمونن.از اینکه تو این سالها الکی و سر مسائل جزئی رابطه امون کم شده بود.که خیلی بچگانه بوده و از این صحبتا..یعنی تمام تمام.

خیلی خوب بود.درست مثل باز شدن گره کور یه کلاف به هم پیچیده بود،بدون اینکه مجبور به پاره کردن نخی بشیم.درسته اختلاف نظر و عقایدمون هست سر جاش،ولی ربطی به دوستی مون نداره.از اون طرف مساله محبوب خانم و اصغر آقا هم کلا حل شد.گفتم که چند روز پیش تلفن کرد بهم؟پیش بینی من و مهدی قبلش این بود که اگه تمام کارهایی رو که فکر میکردیم درسته و باید انجام شه،انجام بدیم و همه چی درست پیش بره،در خوش بینانه ترین حالتش،مثلا زمستون و پاییز اصغر آقا راضی بشه که با زهرا خانم حرف بزنه و اگه سال دیگه اجازه میداد دوباره زهرا برگرده پیششون خیلی خوب بود واسمون.اما حالا خیلی ساده دوباره روابطشون عین روز اول شد!اینو امروز اصغر آقا گفت.

دیروز سر ظهر تو بیمارسنان بودم که رسیدن.نگفته بودن که میخوان بیان.زهرا به هوش آمد باورش نمیشد مادرش بالا سرش باشه.اولش فکر کردم فقط به خاطر عمل زهرا اومدن.اما اومدن که ببرنش!البته اصغر آقا یه کمی خواست تعارف کنه که حالا تا یه مدتی اینجا باشه که فاطمه اذیت نشه،ولی نذاشتم.رک و پوست کنده بهش گفتم که خدا خدا میکردم بیان دنبالش.کلی هم سفارش و خواهش داشتم ازش.خداییش اصغر آقا هم خیلی صبورانه همه رو قبول کردن.حتی برای مدرسه هم گفتن که اگه پولی رو که موقع ثبت نام گرفتن پس ندادن،بگم تا بهم بده.امشبم که داشتن میرفتن خونه آقا جان،برای چندمین بار تاکید کردن که سه شنبه سحر زهرا رو میارن اینجا.خلاصه که خیالم از بابت زهرا راحت شد الحمدلله.

البته منم یه چمدون بزرگ نصیحت و پند و اندرز همراه زهرا خانم فرستادم و گفتم بهش که اگه هر شب وقت نکنم،دیگه یه شب درمیون حتما باهاش حرف میزنم و...اینه نقشه های خدا.

خدایا!

من دریافته ام که تو برای امیدواران،موضع اجابتی و برای دردمندان و گرفتاران محل پاسخ و رحمت.

خدایا!

پناه گرفتن در سایه کرامتت و راضی شدن به قضایت،چه جایگزین شیرینی است در مقابل بخل بخیلان و چه مفر حیات بخشی است در برابر دارایی خسیسان و خودخواهان!

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۷ مرداد ۹۳

پیله های پروانگی..

کارت رشد بچه ها رو دیدید؟تا هفت سالگیو بیشتر نشون نمیده.به نظرم خیلی کمه.تازه نهایت قد طبیعی و نرمالو تا حداکثر 2متر نشون میده.اما اینم خیلی کمه.الان عماد من قدش خیلی بلندتر شده.تا نزدیکای ستاره ها رسیده به نظرم.البته به نظرم از خواص داروی جدیدیه که داره مصرف میکنه.

منظورم صبره.آخه خواص دارویی هم داره صبر.مثلا برای تقویت بینایی و رشد قد خیلی مؤثره.

امشب که داشتیم با هم حرف میزدیم،باز جمله معروفشو گفت:یه چیز بگم؟بابا من خجالت میکشم دعا کنم.یعنی هر وقت میخوام دعا کنم،فقط میتونم صلوات بفرستم.هیچ دعای دیگه ای روم نمیشه بکنم.

:ولی خدا خودش به ما دستور داده دعا کنیم.

-آره.ولی صلواتم دعاست دیگه.آخه هر دعای دیگه که بخوام بکنم,راجع به خودم یا هر کی دیگه،دو تا حالت داره.یا خدا دلش نخواسته بوده از اول که بهمون بده،یا میخواسته.اگه بگیم میخواسته پس چرا تا حالا نداده؟خب یا مثلا یادش رفته یا دوستمون نداشته میخواسته اذیت بشیم یا نمیتونسته.که هیچ کدومش درباره خدا درست نیست.خدا که مثل ما حواس پرت نیست،هر کاری هم که بخواد بکنه میتونه،دشمنی هم نداره با ما که بخواد لجمونو دربیاره.پس اگه تا الان نداده خودش دوست نداشته.نمیشه هم بگیم نمیدونسته اینم خوبه.حالا ما باید دعا کنیم و ازش بخوایم.چون خداست دیگه.از همه چی خبر داره.پس هرچی که داده یا نداده بهمون بهترین بوده.پس حالا اگه دعا کنیم و یه چیز دبگه هم از خدا بخوایم یعنی عقلمون هنوز نمیرسه که زندگیمون خیلی خوبه.خب آبرومون میره پیش خدا دیگه.واسه همین من فقط صلوات میفرستم.هیچ دعای دیگه هم نمیکنم.

فقط محض اطمینان که اینا حرفای خودشه ازش پرسیدم:یعنی با اینکه میدونی قراره چی بشه،دلت نمیخواد از خدا بخوای جلوشو بگیره؟دوست نداری دوباره همه چی بشه مثه قبل؟

اول یه چند ثانیه ای چشماش ابر و باد و بارون شد.اما درست عین هوای بهار دوباره آفتابی و خندون گفت:من از کجا بدونم که قراره چی بشه؟مگه خدام؟اصلا مگه شما میدونی؟من فقط میدونم هر چی که بشه بازم خدا هست.بازم خدا منو میبینه.بازم دوستم داره.پس فقط صلوات میفرستم که شیطون نتونه گولم بزنه که مثلا با خدا قهر کنم.

گفتم:پس اینهمه دعاهای مختلف که تو مفاتیحه و امامای عزیزمون یادمون دادن چی؟ما که عقلمون از اونا بیشتر نیست.

:آره.خب همون دعاها رو هم که میخونیم میبینیم همش داریم به خدا میگیم تو خیلی خوبی و مهربونی و خیلی همه چیو خوشگل آفریدی.فقط ما هی حواسمون پرت میشه گناه میکنیم،ما رو ببخش.از اول تا آخرشم بیشترش صلواته.مثلا همین دعای مکارم الاخلاق که آبجی زهرا حفظش کرد،صلواته با اینکه خدا اخلاقمونو خوب کنه تا عقلمون زیاد شه.این دعاها رو هم میخونم ولی مثلا روم نمیشه چیز دیگه ای از خدا بخوام.یه وقتایی هم که خیلی تو دلم ناراحت میشم و میخوام به خدا بگم خیلی ناراحتم،یادم میفته که یه عالمه آدم خوب خیلی خوب بودن که یه عالمه بیشتر از من مشکل داشتن.غیر از امام حسین(ع)،بازم واسه خیلیای دیگه اتفاقای مختلفی افتاده.مگه من چه فرقی دارم؟بعدشم خدا که نگفته حق ندارید دلتون تنگ شه.اگه مثلا خیلی سخت باشه که دلمون بسوزه که از دستمون ناراحت نمیشه.

واسه همین میگم این کارت رشدی که میدن درست نیست.

آهان راستی بالاخره بعد یه هفته با فاطمه خانم خواهرم به توافق رسیدیم.قرار شد بچه ها پایین نرن،ولی ایشون محض اطمنیان خاطر زنگ بزنن بالا.اما برای غذا هم وقتی دیدن یه هفته رو از پسش برومدیم،فقط تا زمانی که همینطور هر روز غذا سر وقت حاضر باشه بهمون مهلت دادن و خیلی جدی گفتن فقط اگه یه بار بچه ها غذا نداشته باشن،دیگه حق بهونه درآوردن ندارم و باید غذاشونو قبول کنم.از بچگی اش هم همیشه اولین مسئله اش غذا بود و هنوزم هست!

پایین نرفتن بچه ها رو هم مجبور شد قبول کنه.نظرش اینه که برن پایین سرشون به زینب و رقیه گرم میشه.اما من اتفاقا میخوام حواسشون پرت نشه.دقیقا درک کنن تو چه موقعیتی هستیم و به همین وضع عادت کنن.سخته ولی از مرگ تدریجی بهتره.

خدای من!

رحمت تو را میطلبم آن هنگام که در بستر مرگ آرمیده ام و دست دوستانم مرا از این رو به آن رو میگرداند.و آن هنگام که بر سنگ غسالخانه افتاده ام و نزدیکانم مرا از این پهلو به آن پهلو میکنند.

و آن هنگام که خویشانم گوشه های تابوتم را بر دوش میگیرند و جنازه ام را به پیش میبرند.

آن لحظه ای که تک و تنها در گور به تو وارد میشوم،مرا دریاب!

و به غریبی ام در آن خانه جدید رحم کن و با من آنچنان راه بیا که غیر از تو با کسی انس نگیرم.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۳ مرداد ۹۳

می تراود مهتاب می درخشد شب تاب..

با اینکه همیشه میدونستم شر مطلقی در عالم هستی وجود نداره و هر چیزی که به نظر ما شر و بد میاد،خیر و حسنش قطعا بیشتره،اما به عین الیقین درکش نکرده بودم.موردش پیش نیومده بود که بابت اتفاق ناگوار و ناخوشایندی خدا رو شکر کنم و بگم:چه خوب شد!این تنها راه حل بود.اما بالاخره امشب دیدم به چشم خودم که بعضی وقتا بعضی اتفافات خیلی خیلی سخت چه نتایج و عواقب شیرینی دارن.

اصغر آقا امشب با موبایلم تماس گرفت که حال زهرا رو بپرسه!میشد که حالشو غیر مستقیم از محبوب بپرسه.یا مثلا صبح که من نبودم به خونه تلفن کنه.ولی شب به خودم زنگ زد و با خودم صحبت کرد.وسط حرفاشم غیر مستقیم گفت که دلش برای زهرا تنگ شده!احوال نرگس خانمو هم پرسید.از صدای خنده و بازی محمد حسن هم معلوم بود که خدا رو شکر اوضاعشون رو به راهه.آخر سر هم ازم خواهش کرد گوشیو بدم زهرا تا باهاش حرف بزنه.یعنی اگه یه سرویس جواهر براش خریده بود،تا این حد خوشحال نمیشد!

مطمئنم به هیچ وجه محبوب همچین خواهشیو ازش نکرده که تازه اگر هم اینطور باشه،همین که تا این حد حرفشو گوش داده و با دلش راه اومده،خیلیه.احتمالش هست که محبوب خانم یه کمی درباره حرفای ما فکر کرده و یه کوچولو تغییر رویه داده باشه تو این مدت،ولی این کار اصغر آقا عکس العمل یه تغییرات جزئی نبود.نتیجه یه تحول اساسیه که من فکر میکنم به خاطر وضعیت ماست.اصولا این یکی از عواقب بروز مشکلاته که معمولا دلها رو نرم میکنه.

با این که الان بیشتر از هر وقت دیگه ای به وجود زهرا تو خونه نیاز داریم و خیلی خیلی بهش عادت کردیم،اما واقعا و از ته دل میخوام که تو همین چند روزه بیان دنبالش و ببرنش.تا قبل از 20 شهریور.

راستی دستش هم امروز بردمش دکتر،عکس انداختن براش.انگار جوش خورده خدا رو شکر.برای شنبه وقت عمل گذاشتن براش تا پیچ و مهره های اضافی اشو دربیارن.البته به نطرم بازم بعد از عمل باید تا یه مدت تو گچ باشه.

الهی!

کوله بارم اگرچه از توشه راه تهی است،انباشته ازتوکل است.

اگر دانه وجودم در زیر خاکهای غفلت و نسیان،در اشتیاق دیدار خورشید تو،شکفتن را از یاد برده است،شناسایی سبزینه فطرتی که تو در وجود نهاده ای سر میشکفد و در اشتیاق تو رشد میکند.

و من اینک درخت وجود خویش را در مسیر نسیم روح افزای تو قرار داده ام و دهان تشنه گلبرگهای وجودم را رو به باران تو گشوده ام.

خدایا!

با من آن کن که تو شایسته آنی؛از آمرزش و بخشش و رحمت و نه آنکه من سزاوار آنم؛از عذاب و مجازات و نقمت.

به حق رحمتت ای هر چه جوی لطف از چشمه وجود تو.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۲ مرداد ۹۳

هزار راه نرفته...

تا امروز فکر میکردم جمله مرگ حقه اما واسه همسایه در مورد من مصداق نداره.یعنی مطمئن بودم احتمالا میتونم از دست دادن عزیزانمو تحمل کنم.اما امروز فهمیدم که این ضرب المثل مصادیق خیلی وسیع تری از مرگ داره که اتفاقا جنبه هیچ کدومشونو ندارم.

مصادیقی که همیشه فکر میکردم اساسا به نژاد ما مربوط نمیشه و مربوط به یه عده خاصه.اما امروز برای اولین بار با تمام وجودم متوجه شدم هر احتمالی تو زندگی ممکنه و هیچ چیز غیر ممکن نیست.هیچ قطعیتی درباره آینده وجود نداره.تو هر موقعیت و جایگاهی که هستی باش!خوب یا بدش فرقی نمیکنه.هر آن و هر لحظه احتمال زیر و رو شدن دنیات وجود داره.

درست انگار که یه زلزله بیاد،احتمالش هست که همونجوری تمام داشته هات نابود شن.تمام اعتبارت و همه گذشته ات به چشم بر هم زدنی از بین برن.البته اینم خاصیت این دنیاست.

چون اساسا بالا و پایینش از اول حقیقی نبوده.درست عین چرخ و فلک،باید منتظر چرخیدن و جا به جا شدنش بود.مهم رتبه و جایگاه حقیقی مونه که بایستی مراقبش باشیم پایین نیاد و یکی از مصادیق صبر تعجب نکردن از همین بالا و پایین شدن هاست.اینکه دلخوش هیچ کدوم از اعتبارات ظاهری نباشیم و به خاطر از دست دادن هیچ کدومشون غم به دلمون راه ندیم.

پروردگارا!

دیر یا زود،روزی فرا خواهد رسید که دست اجل،کوس رحلت ما بکوبد و فریاد فراق از گلوی ما برآید.

در آن روز که نوبت زندگانی ما به سر رسید و پیک مرگ،حلقه بر در خانه ما زند و دعوت واجب الاجابتت از آسمانها به گوش ما آید،

خداوندا!

آنچنان کن که فرشتگان نامه نگار،در آخرین نگارش خویش بر دفتر اعمال ما،کلمه عافیت و سعادت بنگارند،

و مقدر فرمای که پوزش ما پذیرفته شود و در پناه چنین توبه مقبوله،از کیفر معاصی و ملاهی معاف بمانیم.

ای خداوند عیب پوش!

روا مدار که در رستاخیز عظیم،میان بندگانت رسوا بمانیم و قبایح و فضایحمان در چشم انداز جهانیان بر ملا گردد...

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۱ مرداد ۹۳

لا یوم کیومک یا ابا عبدالله علیه السلام

خب کشف امشبم درباره زیارت عاشورا و کلا ماجرای کربلاست.جمله ای هست تو زیارت عاشورا که همیشه برای من سوال بوده.اینکه آخر زیارت در حالت سجده میگیم:اَللّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّاکِرینَ لَکَ عَلى مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلى عَظیمِ رَزِیَّتى ...

شکر بر مصیبت که خودش اساسا خیـــــــــــــلی کار سختیه و من از پسش برنمیام قطعا.اما سوال من اینه:چطور میشه که من باید شاکر و سپاسگزار مصیبت عاشورا باشم؟این مصیبت عظیم دقیقا کجای زندگی من قراره به دادم برسه؟منظورم خیلی جزئیه.یعنی دقیقا میخواستم ببینم کجا واقعا و از ته دل خدا رو شکر میکنم بابت این اتفاق.که امشب دیدم.

امشب که اومدم،خونه ماتم سرا بود.تاریک و سوت و کور.حتی چراغها رو هم روشن نکرده بودن.دیگه با حرف و نصیحت و دلداری کارشون راه نمیفتاد.فاطمه که از بس گریه کرده بود خوابش برده بود.اول میخواستم با شوخی و خنده سرحالشون بیارم،ولی اصلا و ابدا راه نداشت.بعد نماز فاطمه رو بیدار کردم و بقیه رو هم صدا کردم تا بیان با هم حرف بزنیم.گفتم راحت باشن.از هرچی که ناراحتن بگن.

خیلی دلشون پر بود.از ریزه ریزه حال و روزمون شکایت داشتن.حتی نجم الدین هم.ولی جالب بود.واسه هر کدوم از غصه هایی که میگفتن،یه نمونه سخت تر و وحشتناکتر از وقایع عاشورا تو ذهنم میومد.اول به تمام حرفاشون گوش کردم.خوب خوب که همه چیو گفتن،از غصه ها و نگرانی ها و دلشوره هاشون،منم شروع کردم همون نمونه هایی که تو ذهنم بود رو تعریف کردم.

همینطور ساده و قصه وار هم گفتم.ولی از هر ذکر مصیبتی بیشتر گریه داشت براشون.قبلش که حرف میزدن،فقط بغض داشتن.اما بعدش دیگه راحت گریه کردیم.تازه یادمون افتاد چقدر دلمون برای محرم و هیأت تنگه.خیلی بیشتر از حتی..

اما بعدش دیگه جدی سر حال شدن.اصلا خاصیتی داره این گریه برای امام حسین(ع) عجیب.آدم برای هر غم و غصه دیگه ای که گریه کنه،اصلا دلش باز نمیشه.سبک نمیکنه روح آدمو این گریه های همینطوری.اما گریه برای امام حسین(ع) تمام غم و غصه های الکیو نابود میکنه.ریست میکنه کلا سیستم مغز و اعصابو انگار.

همینجا بود که فهمیدم این مصیبت عظیم،حقیقتا چه نعمت بزرگیه.اینقدر این مصیبت بزرگ و همه جانبه است که محاله کسی مشکل و حادثه ای بزرگتر و سخت تر براش پیش بیاد.از همه نوع و رقمی داره.جوری که آدم اصلا دیگه خجالت میکشه به حال و روز خودش گریه کنه.یعنی خدا جوری این صحنه بزرگو چینده و کارگردانی کرده که تا ابد،هر کسی تو هر موقعیتی که باشه،بگه:

لا یوم کیومک یا ابا عبدالله علیه السلام

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۹ مرداد ۹۳

معجزه خبر نمیکند ،لطفا با احتیاط ناامید شوید!

گاهی اتفاقاتی میفته که هیچ راه حلی ندارن.مطلقا هیچ کاری نمیتونی بکنی.فرقی هم نمیکنه تقصیر کیه.آخرش اینه که الان و در حال حاضر خدا میخواد که اینطور باشه و تو بایستی تحملش کنی.حالا میتونی بی طاقتی کنی.ناله و گریه زاری کنی.به زمین و زمانفحش و بد و بیراه بدی.اصلا کافر شی.

یا نه صبر کنی.یادت بیاد که هنوز خدا با همون قدرتش داره خدایی میکنه.حواسش بهت هست.تو رو زیر پونز نقشه گم نکرده.یادت بیاد که این دنیا خوب یا بد،سخت یا آسون،شیرین یا تلخ،تموم میشه.تموم تموم.

یادت بیاد اینجا فقط یه صحنه است.کارگردان داره.اون تعیبن میکنه هر کسی تا کی روی صحنه باشه و کی و چطور از صحنه بره بیرون.فقط از صحنه بره،نه اینکه نابود شه.که اگه اینطوری فکر کنی،اونوقته که به نقشای سخت و سنگین حسودی میکنی.خب نقشای ساده رو که همه بلدن اجرا کنن.

صبر همین فکر کردنه.درست فکر کردن و از بالا تماشا کردن.کلی دیدن و تو جزئیات غرق نشدن.صبر کلا خیلی چیز خوبیه.خیلی شیرین و خوشمزه است.اصلا باقلواست.یعنی اینقدر قشنگ سختی ها رو شیرین و دلچسب میکنه که آدم پبش خودش میگه همین؟اینکه خیلی کمه.پس بقیه اش چی؟یعنی راستی راستی کلید قفل مشکله.

اما جالب اینجاست که خدا موقع تقسیمش از اول به کسی یه صندوق پر صبر نمیده.یه ذره میده.یه دونه کوچولو.اگه ازش استفاده کردی و با لذت خوردیش،بزرگ میشه.اگه به محض هر اتفاقی جزع و فزع نکردی،میتونی ازش استفاده کنی.نمیشه اول ناله هاتو بکنی،داد و فریادهاتو بزنی،بعد که دیدی کاری از دستت برنمیاد بگی:خب صبر میکنم.نه این دیگه صبر نیست.

صبر اینه که غمت مال خودت باشه.بقیه رو توش سهیم نکنی.هرچقدر ناراحتی،باشه.توی دلت غمگین باش.دیگران نباید به خاطر تو ناراحت بشن.باید مثل همیشه خوب باشی.خوب خوب.

صبر مرحله داره.قدم به قدم.اولین قدمش راست و ریس کردن اوضاع و برگردوندن نظم زندگیه.اون نظمی که متلاشی شده.باید اول از همه نشست برای اوضاع جدید فکر کرد و برنامه ریزی کرد.اینکه با شرایط جدید و بدون ایجاد زحمت اضافی برای بقیه،زندگی رو به روال سابقش برگردوند.

ما هم تو همین اولین قدمیم.از صبح زود شروع کردیم.بعد مرتب شدن خونه و خرید،نشستیم با هم فکر کردیم ببینیم چه بایستی بکنیم که هرچه کمتر زندگی خواهرم درگیر ما بشه.البته ایشون که هیچ وقت ما رو تنها نذاشتن.این هفته هم کامل مهمون ایشون بودیم.اما خب نمیخوام این روند ادامه دار و همیشگی باشه.

نجم الدین یه پیشنهاد داشت.که مثل چند سال پیش،وقتی نرگس جان دانشگاه میرفت،عمل کنیم.اونوقتا نرگس خانم روزای جمعه یه سری مواد غذایی آماده میکرد تا در طول هفته برای غذا وقت کمتری صرف کنه.بعد از ظهرمون صرف آماده سازی همین چیزا شد.

بعد هم برای رفت و آمد بچه ها صحبت کردیم.قرار شد عماد دیگه نره کارگاه.فقط کلاس زبانو بره.بقیه مدت خونه باشه و نجم هم یکی دو ساعتی زودتر بیاد تا فاطمه کمتر بهونه گیری کنه.رسما سیل بند نیاز داریم واسه اشکاش.قطع نمیشه!

از زهرا هم خواهش کردم هر روز یک نمایش از داستانای کتاب پهلوان پنبه های جنگ که درباره رزمنده های نوجوانه و بیشتر طنزه رو به صورت رادیویی با بچه ها تمرین کنه و شب اجرا کنن.عجالتا برای پر شدن وقتشون و باز شدن فکرشون خیلی خوبه.

....

همه از من میگریزند،کسی طاقت ندارد دل دیوانه مرا تحمل کند.

احساس میکنم که آسمان و دریا هم از من خسته شده اند و من نیز گاهی از این دوستان صدیقم ملول میشوم.

فقط یک دوست قدیمی دارم که از اول عمر با او آشنا شده ام و هنوز از مجالست او لذت میبرم،فقط یک فرشته آسمانی است که همیشه بر قلب من و جان من سایه میفکند و هیچگاه مرا خسته نمیکند.فقط یک شربت شیرین،یک بوی خوش،یک نغمه دلنواز وجود دارد که برای همیشه مفرح من است و آن دوست همیشگی من غم است.

به نظرم این یکی از زیباترین عارفانه های شهید چمرانه...خدایش بیامرزاد.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۷ مرداد ۹۳

إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَیْهِ رَاجِعونَ

یه چیزی رو چند روز پیش از نرگس جان یاد گرفتم که خیلی خیلی برام خوب بود.یه نکته درباره آیه 

"الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَیْهِ رَاجِعونَ".

نرگس خانم میگن این آیه مثه فصل آخر رمان زندگیه آدماست.صفحه آخر داستان زندگیمون.که درست وسط بدترین و سخت ترین شرایط زندگی کافیه بریم سراغش و بخونیمش تا یادمون بیاد زندگیمون هر چی که باشه آخرش به خوبی و خوشی تموم میشه.تو بغل خدا.اونوقت میتونیم با خیال راحت برگردیم و بقیه قصه رو بخونیم.بدون ذره ای نگرانی و دلهره.

راست هم میگه.تا قبل از این حتی جرأت فکر کردن به یه همچین شرایطی رو هم نداشتم.اما الان دارم تحمل میکنم.البته سخته.خیلی سخت.......

پروردگارا!

ای داننده بی مانند که از ناله ستمدیدگان خبر داری و آنچه را که بر مردم مظلوم میگذرد،ناگفته میدانی و در تصدیق شکایات و حکایاتشان به گواهی گواهان نیاز نداری!

روا مدار که همچون مردم نابردبار،ناله و فریاد برآورم و آزمندانه از دست انتقام جویت،انتقام خویش را از دشمنم بخواهم.

در آیینه قلبم،سایه ای از آنچه به روز رستاخیز درباره ظالم و مظلوم خواهی کرد،بیفکن تا لذت ثوابت را در کام خویش ادراک کنم و بر مرارتهای زندگی شکیبا بمانم.

 

ممنون از همه دوستان و شرمنده که فرصت پاسخ دادن به پیامهاتونو ندارم.

راستی عکس کیفی که قرار بود عماد برای نرگس جان درست کنه،ادامه مطلبه. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۷ مرداد ۹۳

آرش پلنگـــــــــــــــــــ!

خیلی جالبه ها!اینجا هرچند مجازیه،اما درست عین خونه حقیقیه که اگر یه مدت هرچند کوتاه بهش سر نزنم،گرد و خاک میگیره و احتیاج به تمیز کاری داره!و بازم درست عین خونه واقعی،وقتی با چند روز تاخیر بهش سر میزنم و میبینم که چقدر غریب بوده،تازه یادم میاد که خونه خودمم باید بذارم و برم.بی خبر و برای همیشه.کلا این دنیا رو باید گذاشت و رفت.اینهمه بدو بدو،برای هیچه اگه مقصدو اشتباهی گرفته باشم...

بگذریم.الان چند روزه که دنبال یه ارزن فرصت بودم بیام درباره این آرش خان بنویسم.بس که حندیدم از دستش.این آرش پلنگ پسر آقا مقداد یکی از بردارهای نرگس خانمه.6سالشه با مثلا 110 سانت قد و نهایت 18 کیلو وزن.موجودی لاغر با شلوار و آب دهنی همیشه آویزون و شل و ول و خلاصه در یک کلام به قول بابای محترمش:شَپَلوتکا!

البته این فقط ظاهرشه که به شدت هم غلط اندازه.من اوایل اصلا باورم نمیشد این بچه با این نگاه های عجیبش و حرف زدن شل و ولش چیزی از وقایع دور و برش رو متوجه بشه.اما وقتی اصرارشو برای شوهر عمه صدا کردنمو دیدم که با اینکه خیلی دیر به دیر همو میدیدیم یادش نمیرفت من شوهر عمه اشم،یا نقاشیای خیلی خیلی پرماجراش که از هرکدومش میشه یه شاهنامه داستان نوشت،یا تشبیهات خیلی جالبش که مثلا چند سال پیش چادر مسافرتی رو به پلنگ تشبیه کرد که نشسته رو زمین و دهنشو باز کرده تا همه رو بخوره!نظرم عوض شد.

هر بار که بیان تهران یا بریم اصفهان،کلی حرفای جدید داره واسمون.این سری هم به همین منوال گذشت.یعنی عین این چند روز که یا ما خونه مادر نرگس جان بودیم،بعد از تعمیرات خسارت اون سیل آپاراتمانی رفتیم کمک اسباب و وسایلشونو جا به جا کنیم،یا اونا خونه ما بودن،تمام وقت ایشون داشتن افاضات میفرمودن و فقط یه دستیار نیاز داشتن که آب دهانشو با دستمال براش جمع کنه!

اول از همه به محض اینکه ما رو با زهرا دید،خشکش زد یه چند دقیقه ای و بعد خیلی جدی وسط سلام و احوالپرسیمون،دست منو گرفته و  هی صدام زده:شوهر عمه شهاب!این کیه؟این دختر خانم بژرگه رو اکژا پیداش کردی آوردیش اینژا؟یالله ژود باش به من بگو...

اینقدر هم که تند و پشت سر هم سوالش رو تکرار میکنه،که آدم مجبور میشه در لحظه جواب بده.قرصت فکر کردن و عاقبت سنجی نمیده.منم همونطور با خنده گفتم:زهرا خانم دخترمه دیگه عمو!تازه به دنیا اومده.

گفتن این جمله همانا و حمله آرش پلنگ به من همانا!که فکر کردی من نادونم؟من یه عالمه چیژ میژ میدونم!مگه بچه که اتو دل مامانش بخواد بیاد بیرون همیژوری بژرگه؟نه خیرم.اولش انداژه یه خربژش!که فق چنتام دشت و پا داره.بدن هی شیر میخوره بژرگ میشه.ولی دیر میشه.مشلن که خالم که نی نی اتو دلش آورده هنو کوشولوئه.قد منم نشده.بدن شتوری نی نی عمه نرگش اکله من رفته بالاتر؟!ژود باش بگو به من.من میخوام بدونم.بگو...

حالا بعد کلی توضیح مفصل و دقیق و با جزئیات که عمه نرگس جانش زحمت کشید براش داد،یه چند دقیقه ای که فکر کرد برگشت گفت:اوم...فهمیدم...دختر مونده اتونه،شما بخونید:خونده!،پش من بش میگم دختر عمه مونده ژهرا...اوم...باشه...

اما هنوز دو سه دقیقه نگذشته بود که دوباره خیلی شاکی و عصبانی برگشت:دشش چی شده؟چرا اینو نگفتین بهم؟ژود باشین بگین.میخوام بدونم...کلا همه چی رو میخواد بدونه بچه!

بازم نرگس خانم شروع کرد براش توضیح داد و البته در عین حال داشت برای بقیه هم یه ماجرای دیگه رو تعریف میکرد.نگاهم به چشمای آرش بود.قشنگ معلوم بود که داره دو تا ماجرا رو با هم قاطی میکنه و الان است که شاکی شه و شد!داشتیم با برادرای نرگس جان صحبت میکردیم که اومد روبروم ایستاد و با عصبانیت زل زد تو چشمام!عصبانی ها!خیلی آروم ازش پرسیدم:چیزی میخوای آرش جان؟که خیلی محکم زد تو گوشم!برق سه فاز از کله ام پرید!

بعد هم شروع کرده با عصبانیت به دعوا کردن من:خژالت نکشیدی تو؟شِرا دش بشه یه آدم دیگه رو که برش داشتی واشه خودت شیکوندی؟خوبه منم برم شاقو بیارم شرتو مشه ببی ببرم که همه خونات بریژه رو ژمین؟خوبه دردت بیارم؟تاژه من که خیلی دوشش دارمش.شون که خیلی خوشم میاد اژش!که میخواشم بُرِش قشنگه مامانمو بدم بش!که موهاشو باش شونه کنه.بدن تو دششو شیکوندی که اشن بلد نباشه دیگه موهاشو شونه کنه؟شرا؟پشر که نباید همش کار بد بکنه!بژی وقتا باید فک کنه به کار بداش.ببینه شی کاراش خیلی بد بوده؟شی کاراش یه ژره بد بوده؟بگم؟الان خوبه بژارمت تو حموم؟که خودتو بشوری نه که.که هی یه ژره بِتَرشی.بدن یادت بیاد که کار ژش دیگه نکنی.پاشو...خودت پاشو بیا تو حموم تا بگم.الان که هنو داد نژدم خودت بیا...گریه هم نکن ژشته!...بابا دششو بگیر بلندش کن بیارش...پاشو پشرم.پاشو...

نتیجه اخلاقی اینکه حمام اصلا جای خوبی نیست برای فکر کردن.اونم بچه.یه وقت ممکنه آبرویی ببره از پدر که محوش کنه کلا!این آقا مقداد تا قبل از این صحبتا به آروم ترین پدر دنیا شهره بودن و همه تصور میکردن تا الان یه اخم به پسرش نکرده باشه!

پی نوشت:اگر غلط املایی دیدید،به بزرگواری خودتون ببخشید.مجبورم یه انگشتی تایپ کنم،جای حروفو گم میکنم.همین چند خط درست یک ساعت طول کشید تایپش!

دیشب دست چپم روی ماشین بود و انگار یکی داشت بهم میگفت:الان درو ببندی،چهار تا انگشتت میمونه لای در!نمیدونم چرا،ولی دقیقا همونطوری بستم در ماشینو!یه وقتا انگار خدا کسی رو پیدا نمیکنه،حتی آرش پلنگ رو،با دست خودم میزنه تو گوشم!

خــــــــــــــــیـــــــــــــلی دیــــــــــــــــــر نوشت:عید فطر همگی مبارک و شرمنده که فرصت نشد حضوری خدمت برسم برای عرض تبریک و یه دنیا سپاس و تشکر بابت تبریکاتتون...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۰ مرداد ۹۳

زهرا خانم!عمادم!و آقا نجم الدین!

خب انگار که پیام و اخطار قبلی رو خیلی جدی نگرفتید.یا شاید هم اصلا متوجه منظور من نشدید.البته من خودم احتمال میدم اصلا نخونده باشیدش.چون بعدا اضافه کردم،حتما متوجهش نشدید.بله قطعا همینطوره.مگه میشه شما خونده باشیدش و اینقدر بی خیال ادامه بدید؟؟؟معلومه که نه.عیب نداره.حالا اینجا خیلی کامل و روشن توضیح میدم.

ببینید عزیزای من،این گوشه سمت راست پایین،دو تا ابزار دارم که آمار بازدیدکننده ها رو به طور دقیق نشون میده.آی پی شون،ساعت ورودشون،اینکه از چه طریقی وارد شدن که یعنی از سایت دیگه ای لینک داده شدن یا ابتدا به ساکن آدرس رو وارد کردن و همینطور هم از چه وسیله ای استفاده کردن،با چه سیستم عاملی و چه مرورگری و چه وضوحی.حتی ابعاد صفحه نمایش و تعداد رنگش رو هم میگه.از روی آی پی هم خیلی چیزا رو میشه فهمید.که از چه شرکی اینترنت گرفتن،از کدوم شهر حتی...

خب منم از تاریخ 13 تیر،بعد از نمایشگاه قرآن،متوجه شدم یه بازدید کننده جدید دارم که از گوشی نوکیا ان 79 استفاده میکنه،با اینترنت همراه اول میاد و تهران ساکنه ولی سیم کارتش از مشهده.ضمنا از هیچ سایتی هم لینک نشده.اول روزی یه بار بود.بعد بیشتر شد.اولین بازدیدهاش هم از مطلب برایت سنگ تمام گذاشتیم بود.روزای بعد هم همینطور تمام وب رو زیر و رو کرد.به خصوص ساعتهاش برام جالب بود.به فاصله نیم ساعت بعد از اینکه یه چیزی مینوشتم و از سر میز پا میشدم،دقیقا از همون مطلب بیشتر از 10 بار بازدید میکرد!

اولش به هیچ عنوان حدس نمیزدم شما باشید.توقع نداشتم اصلا.اما وقتی تو این دو هفته که شما زهرا جان،تشریف نداشتید و موبایلتون اینجا پیش من بود،هیچ بازدیدی نداشتم و دوباره به محض اینکه برگشتی و موبایلو گرفتی شروع شد این بازدیدها و دقیقا همه مطالبی رو که تو این مدت نوشته بودم،آمار بازدیدش به صورت تصاعدی رفت بالا،مطمئن شدم.

به اینکه دقیقا چه طور پیدا کردید هم خیلی فکر کردم.احتمال زیاد همون دفعه که متوجه شدم عماد پیدام کرده،یادته که؟نجم هم دیده سایت رو.درسته؟حتی آدرس جدید رو هم تو همون چند روز برداشتی.ولی به روی خودت نیاوردی تا به وقتش.وقتش هم تو نمایشگاه پیدا کردین.وقتی عماد گوشی زهرا دستش بود و فهمید که امکان جی پی آر اسش فعال نیست.بعد 3 تایی با هم اقدام کردید.شارژ رو هم نجم احتمالا زحمتشو کشیده.اوائل همینطوری بی رویه استفاده میکردین.اما از هفته دوم احتمالا از یکی از تعرفه های شبانه استفاده کردین،که فقط شبها میومدین!

حالا..خب بابت این فضولی تون که ناراحت شدم.به هر حال دوست نداشتم.اینجا شخصی بود و هست.ولی ناراحتیم برای خودمه.شاید یه جورایی حقم باشه.دنیا دار مکافاته دیگه.منم یه وقتا یه فضولیایی کردم و در آینده هم بچه های شما...

اما حرفم با شما به خاطر اینترنته.ما تو خونه اینترنت داریم و شما هم میتونید ازش استفاده کنید و تقریبا تنها شرطش اینه که من و مامان بدونیم کجاها میرید.و در این باره هم زیاد حرف زدیم.مگه نه عماد جان؟این اینترنت یواشکی و از این بدتر...ادامه ندیم بهتره.هرچند که مطمئنم غیر از اینجا جای دیگه ایی نرفتید.

خب این کار رو میکنیم:به محض اینکه خوندین اینجا رو،هر کدومتون که اول خوند،فورا گوشی رو میارید میدید به من.نه من حرف میزنم نه شما.زهرا جان من برای شما یه گوشی ساده میگیرم.این گوشی هم امانت پیشم میمونه تا بعد.

من دارم چک میکنم ها!دیر نشه که دیگه جدی جدی عصبانی میشم!!

پی نوشت:اندر احوالات یک کارآگاه شهاب ضایع شده!!تا من باشم دیگه به بچه هام شک نکنم.

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۵ مرداد ۹۳

اختصاصی فقط برای زهرای عزیزم...

خدایا!

ای خدای سلامتی و سلامت بخش!

سلام.حرف زیاد دارم که بگم.خودت بهتر میدونی.به خصوص الان که بساط این ماه عزیز و مهمونی بزرگت داره جمع میشه و بازم مثل همیشه قدر فرصتهامو ندونستم و با دستای خالی مجبورم برگردم.ولی وقتی به لیست بلند بالای نیازها و حاجاتم نگاه میکنم،از بین همه آرزوها و خواسته های کوچیک و بزرگم،وضعیت زهرا بیشتر از همه نگرانم میکنه.

خدایا!ما هیچی نداریم.هیچی.هرچی که هست همه مال توست.از اول اول تا آخر.ولی نمیدونم کی و کجا یادمون میره.که تازه بالاتر از این:اصلا نمیبینیم نعمتهاتو.فقط کافیه یه ذره اشو بگیری ازمون تا بفهمیم چقدر بهش نیاز داشتیم.مثل الان که داری از سر سفره بلندمون میکنی و ما تازه اومدیم که بیایم در خونه ات.یا مثلا اگه یکی از عزیزانمونو ببری،تازه میفهمیم که چقدر دوستش داشتیم.

آره خدا جون!ما بنده های فراموشکاری هستیم.و البته شما هم خوب بلدی خدایی کنی.یکی رو مبتلا به وفور نعمت میکنی تا ببینی یادش میاد اینا همه مال توست و شکر میکنه یا جوگیر میشه و فرعون وار ادعای خدایی میکنه و ته دریای کبر و غرورش غرق میشه؟

از یکی هم بعضی از نعمتهایی رو که داده بودی پس میگیری.که اگه به همین پس گرفتن،خوب و دقیق نگاه بشه،خودش یه نعمت بزرگتره.و فقط کافیه صبر کنیم تا سربلند بیرون بیایم.ولی حیف که نداریم.صبر نداریم.خودت گفتی که عجولیم.

حالا من برای زهرا ازت صبر میخوام.طاقت،تحمل.خیـــــــــــــــلی سخته خدا.خیلی.دردش،سختی اش،...کلافه میکنه آدمو.عیب نداره،بدخلقیا و عصبانیتاش روی چشمم،مال من.ولی لطفا کمکش کن.خدا جانم!همیشه و همه جا کمکمون کردی،میشه بازم بیشتر کمک کنی؟کمکش کنی دلش به بیراهه نره؟زبونش به ناشکری باز نشه؟آخه غیر تو که کسیو نداره.دست دلشو بگیر و هی در گوشش بگو که حواست بهش هست.باشه؟

حالا این وسطا اگه دست منم بگیری که...خب چیه؟خودت دعوتم کنی بیام،بهم اجازه بدی باهات حرف بزنم،بعد درباره خودم هیچی نگم؟مگه من پیغمبرم؟نه!من همون بنده ضعیفتم که از هر فرصتی استفاده میکنم تا یه چیزی ازت بگیرم...اصلا دست همه رو بگیر.همه رو.

پی نوشت:

حرف از امتحانای خدا شد،یاد صحبتای دیشب خواهرم افتادم.تعریف میکرد از یکی از برنامه های دم افطار دو سه شب قبل.جوونی بوده 19-20 ساله با تمام آروزهای جوونی و البته گرفتاری های کوچیک و بزرگ:نبودن پدر و مسئولیت مادر و خواهر و...که یه کیف پول با 250 میلیون تومن پیدا کرده.و رفته بوده که بره.بره با این پول زندگی اشو زیر و رو کنه:ماشین بخره،خونه رهن کنه و...

ولی درست تو آخرین لحظه،لب لب دره،خدا دستشو گرفته و برش گردونده.نه که فقط برگردونه،که تازه رفته دنبال صاحب کیف گشته و پیداش کرده و خیلی راحت از 50 میلیون مژدگونی که حلال هم بوده گذشته!جوون ها نه پیرمرد دنیادیده دم رفتن.

میدونی چیه خدا؟من اولش که خیلی خیلی بهش حسودیم شد.به نمره اش و به دعایی که پشت سرش بوده تا همچین نمره ای بیاره.ولی بعدش ترسیدم.از این مدل امتحانای سختت خـــــــــــیلی ترسیدم.اگه من بودم چی کار میکردم؟

میشه خدا جون از این امتحانای سخت کلا از ما نگیری؟خب حالا اگرم گرفتی،لااقل تقلبی چیزی برسونی لطفا!میشه دستمونو بگیری نذاری غلط بنویسیم؟آره؟؟

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۴ مرداد ۹۳

کجایی آقا سید موسی ؟کجایی که غزه را دارند سر می برند.در طشت سازمان ملل

گفته بودم احتمالا فیلها موجودات منعطف تری هستند؟تا اینجای کار نصف این فرضیه اثبات شد.کافیه برم با یه فیل وارد مذاکره بشم،ببینم خواهشمو قبول میکنه یا نه.اصغر آقا که هیچ.خواهش که چه عرض کنم،حتی التماس هم کردم،اما افاقه نکرد.

اما کاش فقط همین بود.وقتی دید خیلی اصرار دارم،خیـــــــــــــــــــــــلی خونسرد و راحـــــــــــــــت گفت:من که نگفتم محبوبه الان برگرده.باشه تا هر وقت که خواست.من مشکلی ندارم...هر بار که یاد این حرفش میفتم،حالم بد میشه.شونصد تا فکر بد و ناجور عین خفاشای سیاه لابه لای فکرام پر پر میزنن.بهترین و خوشبینانه ترین حالتش اینه که تصور کنم سیب زمینی پشندی تشریف داره.

اما بازم ای کاش فقط همینا بود.وقتی داشتم با کلی مقدمه و آسمون ریسمون کردن،محبوب رو راضی میکردم که نمونه تهران و برگرده مشهد،وقتی رک بهش گفتم دقیقا دلم شور چه چیری رو میزنه،ایشون هم خیــــــــــــــــــــــــلی خونسرد و راحت گفت:این که مهم نیست.الان همه زن دوم و سوم دارن.تو خیلی پاستوریزه ای!

خیلی باهاش بحث کردم.حرفها و گلایه هاش زیاده.شاید بیشتر از 90 درصدش رو حق داشته باشه.واقعا حقوقی رو ازش پایمال کرده.هر چند که به احتمال زیاد در همین حدود هم محبوب کوتاهی کرده.اما من به محبوب گفتم و اصرار کردم که با وجود همه اینها،نباید بذاره این زندگی از هم بپاشه.خیلی حرف زدیم که شاید اگه حوصله کردم بنویسمشون.

حمید رضا هم البته زحمت کشیده،هرچی که بهش گفتم بودم درباره محبوب رو،به پدرش گفته.ایشونم خیلی با محبوب حرف زد.خب البته ایشون کلا یه نموره خشن برخورد میکنن اینجور وقتا.زود آمپر میچسبونن.یه کمی هم داد و بیداد کردن و این وسط چند تا از ترکشهاشونم به زهرای طفلک اصابت کرده.که مثلا اگر از اول زهرا نیومده بود تهران،اینجوری نمیشد.خب درست که زهرا راه حلش اشتباه بوده،اما مشکل وجود داشته از قبل.فقط ما خبر نداشتیم.

به هر حال امروز مهدی قرار بود بره مشهد،محبوب رو هم با خودش برد.زهرا جانمان رو هم آورد اینجا.هنوز برای سحر بلند نشده بودیم که اومد.خیلی هم پکر و دمغ بود.آماده بود که به که کوچکترین حرفی بزنه زیر گریه.ولی خدا رو شکر گریه نکرد.چون توقع نداشت اینجوری از برگشتنش خوشحال شیم و تحویلش بگیریم.به خصوص عماد.بیشتر از 100 بار بهش گفت که دلم برات خیلی تنگ شده بود.یه ریز هم ازش میپرسید:چی کار داری؟هر کاری داری به خودم بگو!

طفلک برای جزئی ترین و شخصی ترین کارهاش احتیاج به کمک داره.اصلا بلد نیست از دست چپش استفاده کنه.حتی قاشق هم نمیتونه دست بگیره.این دستش هم که با گچ و آتل مخصوص و میله ها و...رسما وبال گردنشه.کلافه شده شدید.به قول نرگس جان تمام پنبه هایی که ریسیدیم تا زهرا بخنده،دوباره زده شد.اگه بتونیم کاری کنیم که روزی یه بار بیشتر گریه نکنه،هنر کردیم.

هر چند که من خودم هم احتیاج دارم گریه کنم.به خاطر همه اینا که گفتم نه.به خاطر خیلی بیشتر از اینا.به خاطر بچه ها.همه بچه ها.بچه های عراق،سوریه،غزه،همه جا.به خاطر مادراشون،پدراشون،اصلا به خاطر همه.همه دنیا.

این ترانه جدید حامد زمانی رو دیروز شنیدم.درسته موسیقی داره،ولی خیلی درست و دقیقه.عماد هم با همین ریتم دیشب این به قول خودش دکلمه رو گفته.شاید نشه بهش شعر گفت،ولی حرف دلشه.

آخر این چه خلقتیست

که این ظالمان خون خوار

که در هر نفس کشند

مظلومان غزه را هزار

باور نمیکنید که آن مردمان بیگناه

حتی برای لحظه ای ندارند امان

شکار چیانی از جنس آتش

که میکنیدنسل انسان را شکار

شاید رسیده به فکرشان

بوده این جهان پایدار

اما نبوده هیچگاه

این جهان استوار

حتی سخته شنیدنش

سوختن بچه ای در انفجار

کودکان کشته و مادران داغدار

جوونای فلسطینی

شهید میشن پر افتخار

مردمونشون میکننددفاع با اقتدار

اوضاع عوض میشه

دوتا مثلث از هم میکنن فرار

**********************

شب نوشتها:

1-حالا که شعر عماد رو درباره غزه گذاشتم،دیدم بی انصافیه نقاشی فاطمه رو نذارم.لازمه توضیح بدم فاطمه هیچ تصویری از غزه ندیده و این نقاشی رو با توجه به چیزایی که شنیده کشیده.

تا به حال هم هیچ وقت نشده بود برای خورشید صورت بکشه.اما این بار گفت که مگه میشه خورشید از توی آسمون ببینه و گریه اش نگیره؟

2-داشتم با خودم فکر میکردم فردا برای راهپیمایی کی بریم و کی برگردیم تا توفیق شنیدن سخنرانی نصیبمون نشه که برام پیامک برنامه فردا اومد:اساسا آقای منتخب فردا تشریف ندارن و در نتیجه سخنرانی هم ندارن الحمدلله رب العالمین!

راستش من فکر میکنم خود خدا هم از منافق بیشتر از معاند و کافر بدش بیاد.چون همیشه تاریخ این منافقا بودن که باعث و بانی غربت ولی خدا روی زمین بودن.موجودات دو زیست خطرناک!

بذارید همین جا یه اعترافی بکنم:خدایا!هیچی ندارم،هیچی هیچی.فقط دلم خوشه این نفرتیه که از دشمنانت دارم.نفرت از همین منافقا.خدایا!عیدی عید فطرمون رو رسوایی همه اشون قرار بده.از بزرگشون حاج آقا خاطره تا بقیه...

3-خب این مطلب دیگه واقعا شخصیه.یعنی یکی،نه دو تا،شایدم 3 تا مخاطب خیلی خیلی خاص داره.در ادامه همون جملاتی که هی میخواستم بگم و بعدش پشیمون میشدم،الانم قصد ندارم بگم.

البته واضحه که میشه خارج از اینجا باهاشون حرف بزنم.اما خب احتمالا نه اونا روشون میشه و نه من دلم میخواد.به هر حال امروز از صبح خونه بودم و کامل اینجا رو رصد کردم.اگه قبلش به اندازه سر سوزنی شک داشتم،الان دیگه مطئنم 100%.

بنابراین این بند رو میذاریم به عنوان حسن خطاب.باشه عزیزای من؟

تمومش کنید.میدونید که دقیقا چی رو میگم.منم اصلا به روی خودم نمیارم.همونطور که تا الان نیاوردم.گوشی رو هم چند روز دیگه به یه مناسبتی میگیرم ازتون.

خــــــــــــــــــــیلی دوســــــــــــــــــــــتتون دارمــــــــــــــــــــــــــــ!

 

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲ مرداد ۹۳
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟