۱۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

گویند زیارت تو حج فقراست؛بر گنبد و بارگاهت از دور سلام ...

بعضی کارها هست با وجودی که زیاد هم سخت نیستن،اما تا جایی که بشه به فردا و پس فردا واگذارشون میکنم.تمیز کردن ماشین از اون کارهاست.شاید اصلا به همین خاطر باشه که زیاد از ماشین استفاده نمیکنم.

هفته پیش که از مسافرت برگشتیم،ماشین به شدت کثیف شده بود.ولی تنبلی کردم تمیزش کنم و تا امروز همینطور مونده بود کارش.امروز ظهر هم قرار بود بریم جایی.

صبح سر صبحانه داشتم میگفتم که الان من باید برم ماشینو تمیز کنم و...که عماد اصرار کرد اجازه بدم ماشینو خودش تنهایی تمیز کنه!با کلی قول که آب بازی نکنه.فقط مثه خودم با دستمال و چند منظوره تمیز کنه.تمام آشغالها رو هم جمع کنه و...

خلاصه اینقدر اصرار کرد که راضی شدم.دو ساعتی پایین بود.چند باری نجم الدین رو به بهانه های مختلف فرستادم پایین تا ببینم چه میکنه.

واقعا به قولش عمل کرد.بدون یه قطره آب و فقط با دستمال نمدار،برق انداخت ماشینو.کلی هم برام توضیح داده که با کدوم دستمال کجا رو تمیز کرده و مطمئن که قوانینمو رعایت کرده.

به محض اینکه تاییدیه رو ازم گرفت،بی تعارف گفت:قابلتونو نداره.میشه 50 هزار تومن!تا خواستم چونه بزنم که ارزونتر حساب کنه لااقل مشتری اش بشم،گفت:البته اگه اون 300 هزار تومنی که قرار داشتیمو ندید بگیرید،کلا مهمون من!

یادم نرفته بود؛ولی به خاطر اتفاقاتی که پیش اومد،خود به خود ندید گرفته شده بود و فکر نمیکردم عماد یادش مونده باشه و بخواد یادم بندازه.اصلا فکر میکردم متوجه شده تو مدرسه خودمون ثبت نامش کردم.

بعد هم که یه حساب کتاب سرانگشتی کردم،دیدم تقریبا همین حدود کار کرده.به خصوص مدتی که نرگس خانم نبود،خیلی کمک میکرد.تازه جایزه اش رو هم هنوز ندادن.

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد

نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده

و هرچه خاطره دارد از آن حرم دارد

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۸ شهریور ۹۳

عشق امضای خداست...

یه چیزی رو خیلی سال پیش تو یکی از کتابای دکتر افروز دیده بودم،ولی درکش نکرده بودم.ایشون یه لیست از نیازهای عاطفی بچه ها رو نوشته بود و بین اون لیست گفته بود مهمترین نیاز بچه ها اینه که پدر و مادرشون رو دوست داشته باشن!

خب به نظرم این خیلی عجیبه.معمولا میگیم ما نیاز داریم که دوست داشته بشویم،نه اینکه دوست داشتن دیگران نیازمون باشه.اون موقع گذاشتمش به حساب غلط تایپی.هرچند که دکتر به طور جداگانه نیاز به دوست داشتن از طرف پدر و مادر رو هم ذکر کرده بود.

اما تو این مدتی که نرگس خانم نبودن دقیقا متوجه منظور دکتر شدم:بچه ها نیاز دارن عاشق پدر و مادرشون باشن.پدر و مادری که شایستگی عشق دارن و تنها ملاک این شایستگی رفتارشون نسبت به هم هست.یعنی بچه ها فقط عاشق پدری میشن که مادرشون دوستش داره و همینطور عاشق مادری میشن که پدرشون دوست داره.

هرچقدر بیشتر لمس کنن محبت بین پدر و مادر رو،بیشتر دوستشون دارن.محبت کردن به بچه ها به تنهایی کافی نیست تا بچه ها ما رو دوست داشته باشن و عاشق ما بشن.

تجربه شخصی من اینه که بچه ها بیشتر از اونی که دلشون بخواد دوستشون داشته باشیم،نیاز دارن که مطمئن باشن ما همدیگر رو دوست داریم،حتی بیشتر از بچه ها.

باز هم از عماد مثال میزنم،که احساساتشو بیشتر و راحت تر بروز میده.خب من واقعا بچه ها رو خیلی دوست داشتم و دارم.اینو بچه ها خوب درک میکنن.ولی همیشه هم گفتم و هم در عمل نشون دادم که نرگس جان رو خیلی بیشتر دوست دارم.اینو هم بچه ها و به خصوص عماد خیلی خوب میفهمن.

اما تو این مدت،با وجود همه غم و غصه ای که داشتم،به خاطر بچه ها سعی میکردم مثه قبل باشم،بخندم.نمیخواستم عزاداری پیش از موعد کنم.نمیخواستم.....

و دقیقا عماد تو همین مدت حتی یک بار هم ازم نپرسید:بابا منو دوست داری؟این سوال جدا حکم اکسیژن داره واسه عماد.یعنی داره برا خودش بپر بپر میکنه،توپ بازی میکنه،یهو انگار نفسش تنگ شه،میاد میپرسه ازم!

با این حال تو این مدت حتی یک بار هم نپرسید.به جاش مدام به زبونای مختلف ازم سراغ نرگس رو میگرفت که ببینه هنوزم به یادش هستم؟دوستش دارم؟

اولش که هنوز دقیق ماجرا رو نمیدونست و تصور میکرد من باور ندارم مادرش بیگناهه،تمام سعی اش این بود که به من ثابت کنه نرگس جان خیلی مهربونه.وقتی براش توضیح دادم و گفتم که منم میدونم اینا تهمته،خیلی خیالش راحت شد.

یعنی کافی بود ببینه دارم با کسی شوخی میکنم،انگار میترسید نرگس رو یادم رفته باشه،به یه بهونه ای حرف مادرشو پیش میکشید.

هنوزم قشنگ حس میکنم که به شدت زیر ذربینشم.تمام حرف ها و تک تک جملاتمون براش مهمه.یه جان کم بگم،یادم میندازه!کافیه فاطمه بخواد بیاد وسط حرف من و نرگس خانم خودشو لوس کنه،که این عادت همیشگیشه،عماد فورا صداش میکنه!

خیلی خیلی براش مهم شده این قضیه و میخواد هرجور شده مطمئن شه که رابطه ما عین قبله.مثلا امشب یه جورایی سعی میکرد خیلی خفیف نرگس رو با سوالاتش اذیت کنه تا ببینه من هنوزم مدافع تمام قد مادرش هستم یا نه!شاید هم چون من مثه خودش برخورد نکردم و از خوشحالی بالا پایین نپریدم!

خدا!

مبادا که تنها خدای روز مبادایم باشی!

روزی که در منتهای بی کسی،حتی خویشتن من خویشاوندم نیست..

نخواهم که جایگزین نداشته هایم باشی.

بگذار تا ابد جای هرچه ندارم خالی بماند..

تو اما بر جای خود بمان؛در نهان ترین جای دل و جانم.

چونان گنجی که حاصل رنجی جانکاه است...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۶ شهریور ۹۳

پوستر عماد

دیشب وقتی عماد فهمید که شکر خدا حال آقا خوب شده و از بیمارستان مرخص شدن،ازم اجازه گرفت تا از اینترنت عکس بگیره و با فتو شاپ یه پوستر طراحی کنه.یه ساعتی سرش بود.همین که صدا زد بابا بیا ببین چه کردم،برق رفت!طفلک تا 2 منتظر بود برق بیاد ببینه حذف نشده باشه.صبح قبل نماز اومد سراغ کامپیوتر و خدا رو شکر ثبت شده بود.

حقا که تو از سلاله فاطمه ای

با خنده خود به درد ما خاتمه ای

زیباتر از این نام ندیدم به جهان

سید علی حسینی خامنه ای

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۵ شهریور ۹۳

الان کجاست؟؟

 

امروز نزدیک غروب رسیدم.تقریبا با نجم همزمان.اول فکر کردم عماد نیست،آخه خونه خیلی ساکت بود.ولی خواب بود.نرگس خانم گفتن که دو سه ساعتی هست خوابه و هر چی صداش زده،یه جواب زیر زبونی داده،ولی دوباره خوابش برده.

واقعا از عماد بعیده یه همچین خوابی!خودم رفتم صداش زدم و بلندش کردم تا خواب از سرش بپره.یه چند دقیقه ای که گذشت ظاهرا کامل بیدار شد.ولی همینطور ساکت و بی حال بود.

داشتم برای نماز آماده میشدم،که خیلی با تعجب پرسید:الان میخواید نماز بخونید؟قضا نشده هنوز؟فکر کردم منظورش نماز ظهر و عصره،گفتم هوا رو نمیبینی تاریکه؟معلومه که قضا شده.دیگه حرفی نزد.

نمازم که تموم شد دیدم دوباره خوابش برده.به زور بلندش کردم.ولی انگار با یه نیروی جاذبه به خصوص دوباره تو عمق خواب فرو میرفت.نرگس جان پیشنهاد دادن شام بخوریم.

همین که نشست سر میز،اول از همه با تعجب پرسید:پس چایی کو؟بعد رفت برای خودش چایی بریزه.از ما هم پرسید چایی میخوایم یا نه؟بعد هم که دید غذا کتلته،در کمال ناباوری گفت:میل ندارم!و رفت برای خودش پنیر و کره آورد!یعنی عماد در مقابل کتلت ایستادگی کنه و بره نون و پنیر بخوره؟؟؟اونم با وجودی که ظرف سس هم روی میزه؟؟؟

بعد از شام دیگه کامل سر حال شده بود.اومد نشست پیشم که ازم اجازه بگیره بره خونه دایی اش تا کتابی رو که به پسر دایی اش امانت داده بوده،پس بگیره!وقتی گفتم نه،خیلی بهش برخورد.کلی آسمون و ریسمون کرد که واقعا لازم داره کتاب رو،راه رو بلده.سر ساعتی که بگم میرسه خونه و...

گفتم:باشه قبول.ولی الان وقتش نیست.بذار فردا.با دلخوری گفت:خب اینجوری باشه،فردا هم میگید پس فردا.امروز و فردا نداره که.من واقعا لازمش دارم امروز.

گفتم:اگه واقعا لازمش داشتی،زودتر میگفتی تا سر راه برات بگیرمش.حالا تا فردا صبر کنی هم اتفاقی نمیفته.باز شروع کرد به غر زدن که فردا دیره.یه مته اعصاب داره،اینجور وقتا صاف میذاره رو مخم تا رضایت بگیره.تنها درمانش هم یه نه البته با تن بالاست.

خیلی ناراحت شد.انگار که واقعا ظلمی در حقش کرده باشم اجازه ندادم این وقت شب بره.با بغض رفت تو اتاق.یه چند دقیقه بعد دوباره اومد.هنوز قهر بود باهام.انگار که یه کمی هم گریه کرده بود.یه برگه گذاشت جلوم که نوشته بود:حداقل خودتون برام بگیریدش.

گفتم:باشه.ان شاالله فردا میگیرم.دیگه رسما دادش درومد!که:بابا!من هی میگم امروز لازمش دارم،شما میگید فردا؟مگه امروز چه خبره که نه میذارید خودم برم بگیرم نه خودتون میگیرید؟چرا امروز نه؟

گفتم:الان؟دقیقا همین الان لازم داری؟این وقت شب؟به نظرت الان برم در خونه دایی ات بگم کتاب عماد رو بدید،نمیگه دیوونه شدم؟ناراحت نمیشه ازمون؟خب عزیزم تو الان بخواب،فردا صبح اول وقت برو بگیر دیگه.کجای این حرف عصبانیت و داد زدن داره؟...

تازه انگار دوباره از خواب بیدار شده باشه،گفت:شب؟الان شبه؟این که خوردیم شام بود نه صبحونه؟عه خب پس چرا زودتر نگفتید؟من فکر میکردم الان فردا صبحه!بعد هم رفت نمازشو خوند و دوباره خوابید!هنوزم خوابه!احتمالا با این مقدار خواب تا یه هفته دیگه نخوابه..

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۳ شهریور ۹۳

سفرنامه دور ایران در 5 روز ما!!

خورشید می تابد اگر بیمار هم باشد

حتّی اگر ظرفیّت آیینه کم باشد
با یک عمل دریا پریشان نگاهت شد
باد از مبادای غروبت، سدِّ راهت شد
بر تخت اگر چه دیدنِ چشمانمان سخت است
با تو خیالِ آسمان این روزها تخت است
پرواز تعطیل است یا چشمان تو باز است
کاینگونه ماندن در زمین ترجیح پرواز است
حاشا گزند دردها بر پیکر نازت
کلّا کلوخ زخم ها بر بال پروازت
می مانی و فصل غزل تمدید خواهد شد
ماه از دل این حادثه، خورشید خواهد شد
شهریوری مانند فروردین بی تکرار
اسفندهای کهنه مان هم عید خواهد شد
گیسوی مجنون پرورت در حال تکثیر است
جنگل به جنگل شاخه هامان بید خواهد شد
با تو یقینا آخر شهنامه هامان خوش..
ضحّاک در البرز در تبعید خواهد شد
این بیت ها نذر شما ای رهبر باران
دست تو باشد تا قیامت بر سر باران 

سلام  عرض میکنم خدمت همه دوستای عزیزمون.این سلام مال الانه که تازه برگشتیم.با سلام پست بالا فرق داره!ان شاالله که حالتون خوب و دلتون بی غصه واوضاع رو به راه باشه.یه وقت فکر نکنین سرم به جایی خورده ها،نه.مدیرمون گفتن که بایستی یه کم برخوردم رو خودمونی تر کنم.گفتنن که خیلی رسمی و جدی ام و بچه ها احتمالا بترسن ازم!دارم تمرین میکنم.

یه ضرب المثلی هست که میگن کار نکرده رو ازش کار نکشین،نقل ماست.یکی نبود بهمون بگه شما رو چه به ایران گردی؟شما که دورترین مسافتی که با ماشین رفتی قم بوده،شما که آخرین باری که شمال رفتی 19 سال پیش بوده اونم با پدر و مادرتون،شمایی که هیچ وقت حاضر نبودی اصفهان رو هم حتی با ماشین شخصی بری،خلاصه که شما رو چه به این کارها؟

که بعد نماز صبح از اینجا راه بیفتی بری شمال،اونم از راه شمشک دیزین!و اون جاده اش.بدون این که فکر جا و مکان کرده باشی و تو توهماتت فکر کنی میشه دو سه ساعتی برید لب دریا تا بچه ها هم بازی کنن.غافل از اینکه لب دریایی نمونده دیگه!همه اش ویلاست و صاحب داره.اون جایی هم که به اصطلاح عمومیه که مطابق بقیه مکانهای عمومی،کلا ورود ممنوعه!

ساعت حدود 9 بود که رسیدیم چالوس.همون جا آدرس گرفتیم و خیابون رادیو دریا رو بهمون آدرس دادن.ما هم از همه جا بی خبر،رفتیم.ماشین رو کنار خیابون پارک کردیم و از پله ها رفتیم بالا.یعنی قشنگ از همون جا سر و ته کردیم برگشتیم.اولش فکر کردیم اشتباهی بهمون آدرس دادن.حتما نمیدونستنن که با خانواده میخوایم بریم.

راه افتادیم به سمت نوشهر.سر راه هم تمام کوچه پس کوچه هایی که به سمت آب بود رو امتحان کردیم.همه بن بست.تا دوباره تو نوشهر آدرس پلاژ حسینی رو بهمون دادن.محض اطمینان چند بار و از چند نفر مختلف پرسیدم و تاکید کردم که خانوادگی میخوایم بریم.ولی اون جا هم عین جای قبلی!کلا کویت بود.

باز از نوشهر راه افتادیم به سمت آمل.تو راه جنگل سیسنگان بود اگه اشتباه نکنم.گفیم شاید جنگل به این بزرگی یه گوشه ای داشته باشه که بشه رفت لب آب.اما نداشت.یعنی داشت ولی خب ما نمیتونستیم بریم.

خلاصه که تا عصر که به گرگان برسیم هنوز نتونسته بودیم به قول عماد بوی آب رو بشنویم حتی.تا بالاخره یه رودخونه رو دیدیم که به دریا میرسید و ساحلش کسی نبود.البته حالت مرداب مانند داشت ولی دیگه دلمون زدیم به همون دریا و رفتیم جلو.پاهامون تا مچ تو گل و لجن فرو میرفت.اما از اونجایی که قرار بود تمرین هم کنیم!رفتیم و یه ساعتی هم لب آب بودیم و بعد هم به سمت مشهد راه افتادیم.

حالا این مسیری که برای مشهد انتخاب کردیم،مسیریه که خیلی ها میرن.ولی از مشهد به اصفهان،از هر کی پرسیدیم گفتن دوباره بایستی برگردین تهران و از قم برید.اما من باور نکردم.با محاسبات ریاضیاتی ام جور نبود.تو نقشه سایجیک هم دیدم که یه مسیر دیگه هم داره از طبس و تربت حیدریه و نایین میگذره.

از همون مسیر راه افتادیم.جاده بود.راه بود،ولی فقط همین!هیچی دیگه نبود.یه بیابون و یه راه نا تمام.نه یه پمپ بنزینی،هیچی!حتی یه پلیس هم ندیدیم راه رضای خدا.تازه از یه جایی به بعد که دیگه گارد ریل وسط هم نداشت جاده.خدایی شد که شب رسیدیم تربت،والا باید تو ماشین میخوابیدیم.ولی در عوض شب واقعا قشنگ بود.آسمون عین گنبد بود بالا سرمون.پر ستاره.یه جای خالی هم نداشت.

مشهد اما یه چیز دیگه بود.کوتاه اما عمیق.یه نفس راحت بود.یه آب خوش.هتل هم نرفتیم.اصغر آقا خیلی اصرار کرد و ما هم که شدیدا دلتنگ زهرا،قبول کردیم.به میزان لازم هم البته از دست محبوب خانم حرص خوردم.اصغر آقا حالا یا به قول محبوب فیلمش بود یا واقعی،خیلی رمانتیک برخورد میکرد با محبوب.ولی محبوب خانم نه که تحویلش نمیگرفت،که تازه تیکه هم مینداخت.

بهش گفتم دختر جان!همین که به خاطر خوشحالی تو داره جلوی ما داره فیلم بازی میکنه،همین یعنی دوست داشتن.شما همین یه سر سوزن محبت رو تحویل بگیر،دو برابرش رو بهش برگردون،خوشحالیت رو بابتش نشون بده،اونوقت اگه بیشتر نشد،اعتراض کن.نمیشه توقع داشته باشی از همون اول عاشقت بشه که.

بهش گفتم اصلا چه اشکالی داره؟تو هم همین فیلمو ادامه بده.اصلا همیشه فیلم بازی کنید.تا آخر عمرتون.چه ایرادی داره؟بهتره که.

کلی هم با زهرا صحبت کردم.خدا رو شکر دستش کاملا خوب شده و باهاش راحته.اخلاقش هم به نظرم خیلی بهتر شده بود.کلی از خیالپردازی هاش کم شده بود.میگفت تازه الان فهمیدم منظورتون از اینکه تو این دنیا نمیشه توقع راحتی داشت،چیه.

اصفهان هم که شلوغ و ترافیک.رود خونه هم خالی!میگن انگار چند سالی هست آب نداره.قیمت 
صنایع دستی اش هم که خدا تومن!سفره قلمکارهای جهیزیه نرگس خانم دیگه رنگ و رو رفته شدن،گفته بودیم از قبل که یه چند تایی بخریم.چند تا 6 متری و 3 متری و...آخرش فقط یه 6 متری گرفتیم و دو تا 3 متری،جمعا 450 هزار تومن!که تازه فاطمه خانم خیلی جدی فرمودن که بزرگش مال ایشونه!بالاخره چند سال دیگه لازمشون میشه دیگه!

عماد عزیزم هم تلافی تمام این یک ماه چهل روزی که به شدت پسر خوبی بود رو یه جا سرمون درآورد.البته کمی هم تقصیر خودم بود.

از همون روز اول هر جا رفتیم بدون استثنا عماد جان گم شد.هر بار هم با بی خیالی جواب داد که:موبایل که دارم.خب زنگ میزدید!یعنی به هر زبونی بلد بودم گفتم که وقتی با هم هستیم،نباید سر خود و بی خبر جایی بری.ولی حالی اش نشد.دیگه منم موبایل رو ازش گرفتم که بهونه نداشته باشه.

دیروز دم غروب رفته بودیم میدون امام برای خرید مثلا.آروم و قرار نداشت.دونه دونه مغازه ها رو سرک میکشید و از همه درباره هنر و کارشون سوال میکرد.مدام هم نظرش درباره شغل آینده اش عوض میشد.خلاصه اش اینکه تازه کشف کرده چقدر به کارهای دستی و هنری علاقه داره.

داشتن اذون میگفتن که از بازار بیرون آمدیم تا بیایم بیرون از میدون.درست جلوی پای اسب و کالسکه ها.که فاطمه خانم اصرار کرد سوار کالسکه هم بشیم.عماد هم جلو تر از ما داشت میرفت.چشمم بهش بودا.فقط چند ثانیه به نرگس خانم نگاه کردم تا ببینم نظرش چیه،که غیب شد!

میدون هم تاریک،اصلا نمیدیدیمش.مطمئن بودم گم نمیشه.نهایتش این بود که میرفتیم و جاش میذاشتیم تا دیگه سر خود جایی نره.شماره هامونو حفظه.میتونست زنگ بزنه.ولی نرگس خانم به شدت دلش شور افتاده بود که الا و بلا دزدیدنش!!

هر چی اطراف رو گشتیم نبود.به نجم الدین گفتم از یه سمت بره و خودم هم از یه سمت دیگه رفتم دنبالش.ولی بازم پیداش نکردم.100 بار هم خودمو لعنت کردم که من که میدونم حرف حالی اش نمیشه،چرا موبایلو ازش گرفتم.

تقریبا با نجم الدین با هم رسیدیم پیش نرگس خانم.داشتم نرگس رو راضی میکردم که بریم بیرون،حتما رفته سمت ماشین،که رسید.به قول خودش باورش نمیشد هنوز باشیم.داشته میرفته از یکی موبایل بگیره،که دیده بوده ما رو.حالا کجا غیب شده بود؟رفته بود دنبال یکی از درشکه ها دویده بود تا ببینه سرعت خودش بیشتره یا اسب!!

همه اقوام دور و نزدیک رو هم یه جا با هم دیدیم!مادر نرگس خانم لطف کردن دیروز همه رو دعوت کردن.چقدر بزرگ شده بودن همه بچه هایی که زمان ازدواج ما ریز بودن!چقدریاشون ازدواج کرده بودن و ما فقط از راه دور تبریک فرستاده بودیم.چقدر بچه جدید به خانواده اضافه شده که ندیده بودیمشون.

همه اینا به کنار،الان داشتم مینوشتم یادم افتاد که تا هفته پیش قرار بود که یه مرخصی 7-8-10 روزه داشته باشم.قرار بود همین حدودها خرج کنم.قرار بود تمام فامیل رو ببینم.اما نه به خوشحالی.واقعا روزی چیز عجیبیه.بالا بری،پایین بیای،بهت میرسه.همه بدو بدوهای ما،فقط شکلش رو عوض میکنه،ولی مقدارش همونیه که باید باشه.

غروبی هم یه اتفاق جالب افتاد.خستگی هامون که درومد،با نرگس آمدیم برای آماده کردن شام،که نرگس خانم یاد اینجا افتاد و نشست به خوندن نوشته های این مدت.منم مشغول و اصلا حواسم نبود که گریه اش گرفته و بچه ها هم مات و مبهوت دارن نگاش میکنن!

یه لحظه دیدمشون که سه تایی خیلی متعجبن از گریه مادرشون.مثلا خواستم درستش کنم،گفتم:نرگس جان!هیچ حواست هست بچه ها چقدر علامت سوال بالا سرشون سبز شده از بابت گریه شما؟

نرگس خانم هم توضیح داد:آخه من اصلا نمیدونستم تو این مدت به شما اینقدر سخت گذشته.فکر نمیکردم تا این حد ناراحت بودین.خیلی دلم براتون سوخت...

حالا این وسط کی فورا از آب گل آلود ماهی گرفت؟عماد جان!!خیلی ساده برگشت گفت:بابا!شما رو لپ تاپ احوال سنج آنلاین نصب کردین؟که مثلا به صورت نمودار احوالات گذشته ما رو ثبت کرده و نشون میده؟مامان از کجا فهمیدن حال ما چطور بوده و چقدر بهمون سخت گذشته؟

نکنه شبها که میاین اینجا و هی تند تند تایپ میکنین گزارش روزانه مینویسین؟مثلا خاطرات اینا؟آره؟

شایستی هم که مثلا سایت داشته باشین!یا مثلا یه صفحه ای چیزی!یا نه...وبلاگ دارین؟؟؟

اگه تصور میکنین اعتراف کردم یا حتی سر سوزنی دست پاچه شدم،نه.ابدا!خیلی جدی جواب دادم:احوال سنج آنلاین نه،ولی فضول سنج تمام دیجیتال دارم.که نه فقط موقع فضولی آلارم میده،که درجا فرد مجرم رو دستگیر هم میکنه و به مقامات مسئول تحویل میده!خودش هم برگ جریمه صادر میکنه و جریمه اش هم محرومیت از اینترنت حداقل برای یک هفته است!

امشبم ظاهرا اولین شب سفر ماه بانو خانم هست.خوش به سعادتشون.یعنی الان کجان؟به یاد ما هم هستن؟ان شاالله که سلامت باشن و هرچه بیشتر از این سفر بهره ببرن و ما رو هم یادشون نره از دعای خیر...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۱ شهریور ۹۳

یه ته استکان فرصت و یه بزرگراه حرف...

نوشته بودم معجزات خدا خبر نمیکنندا،گفته بودم ناامید نیستما،اما واقعش...

یه بنده خدایی چند روز پیش برام پیغام گذاشته بودن که:ناامید نگران ترسیده اومده بودم تا چیزی بنویسم...اون شب که خوندم صحبتاشون رو نه،ولی تمام مدت تهران تا مشهد این سه تا کلمه رژه میرفتن تو مغزم:ناامید نگران ترسیده...

نرفته بودم نتیجه رو عوض کنم.رفته بودم طاقت و صبر و تحمل برای خودم و بچه ها بگیرم.دنبال معجزه نرفته بودم ولی دقیقا بی خبر اتفاق افتاد...

دیروز عصر همین که از بازرسی ورودی حرم رد شدم،تلفنم زنگ خورد.وکیلشون بود.طبق معمول تلگرافی،بی سلام،فقط گفت خبر مهمی داره و هرجا هستم سریع برم پیشش.قلبم از جا کنده شد با این حرفش.سابقه خوبی نداشت این خبرهای فوری و مهمش.گفت میخوان تموم کنن کار رو.با التماس ازش خواستم صبر کنه تا برسم.گفتم که مشهدم.

شرمنده از آقا یه سلام از همون دم در دادم و برگشتم.تو اتوبوس به محبوب خبر دادم که چی شده و ازش عذرخواهی کردم که قرار به هم خورد.قرار بود با هم برگردیم.تمام راه فقط به یه چیز فکر میکردم:که فقط یه بار دیگه بتونم نرگسو ببینم.

اذون میگفتن که رسیدم ترمینال.سریع نمازمو خوندم و بهش زنگ زدم که تهرانم.ایشونم گفت که همون سحر برم دفترش.رسیدم خودش هنوز نرسیده بود.ولی بودن دو تاشون.بی حرف،صم بکم،با همون قیافه حق به جانب و طلبکار همیشگی و البته خواب آلود.

خودش که آمد از لای پوشه روی میزش یه برگه درآورد و کمی نگاه کرد و گذاشت جلوم تا امضا کنم.پرسیدم چیه؟گفت رضایت نامه محضری که شما و خانومت از این آقا و خانم هیچ شکایت حقوقی و کیفری ندارین.بابت هیچی.که بعدا نخواید اعاده حیثیت کنید و...

پرسیدم چرا باید یه همچین رضایت نامه ای بدم؟خیلی خونسرد گفت:خب شرط ما اینه.امضاش کنی و به خانمت هم بگی امضا کنه،بعدش ما را به خیر و شما رو به سلامت.

گفتم:اول باید نظر نرگس رو بدونم.همون موقع یه وقت ملاقات حضوری از قاضی کشیک گرفت و رفتیم پیشش.نرگس خانم فقط گفت:برای من فرق نداره.هرچی خودت بگی...

خیلی دلم میخواست بگم:فرضم که به زور ازمون امضا بگیرین،اون دنیا هم به دردتون میخوره این برگه و امضاش؟ولی نگفتم.هیچی نگفتم.فقط امضا کردم و دادم تا نرگس هم امضا کنه.

تا روند اداری طی بشه و بیایم بیرون ظهر بود.باورم نمیشد.عین خواب بود واسم.نه عین بیدار شدن از خواب بود.دم در خونه،وقتی چند بار زنگ زدیم و کسی جواب نداد،تازه یادم افتاد که بچه‌ها قرار بود با خواهرم برن خونه مادرم.

اندازه یه عوض کردن لباس و نماز خوندن رفتیم خونه و سریع ماشین و برداشتم و رفتیم خونه مادرم.میخواستم قبلش تلفنی خبر بدم،ولی نرگس خانم گفتن نه.عماد آیفون رو جواب داد و وقتی فهمید منم،به دو اومد پایین دنبالم.مادرش رو که دید از خوشحالی نمیدونست جیغ بزنه،داد و هوار کنه،بخنده یا بالا پایین بپره!بقیه هم همینطور.فاطمه،مادرم،خواهرام...

باورشون نمیشد به همین سادگی تموم شده باشه.هزار بار قسمم دادن که راستشو بگم.نجمم که از باغ برگشت،دوباره یه سری دیگه سر و صدا کردن بچه‌ها.دقیقا وقتی داشتیم تلفنی به مادر و برادرای نرگس جان خبر میدادیم هم همین صدای جیغ و داد بلند میشد!

بعد اینکه بچه ها خیالشون از همه چی راحت شد،عماد و فاطمه خیلی مودب اومدن نشستن جلوم!گفتم:چیزی شده؟گفتن:شما خودتون بگید دقیقا چی کار کردین!

گفتم:عزیزای من!خودتون که دیدید چه شرایطی بود.با اتوبوس رفتم.خیلی سخت بود.واقعا نمیشد شما رو ببرم.حالا ان شاالله یه بار با هم میریم.

:نه دیگه نشد.حالا یه بار دیگه میریم و دفعه بعد و اینا نداریم.همین فردا باید بریم.

-فردا؟فردا که دیگه 100% بلیط نیست.

:ماشینمون که بلیط نمیخواد!

-با ماشین؟از اینجا تا مشهد؟میدونید چقدر راهه؟

:بابا!پس بقیه که میرن چطوری میرن؟...

خلاصه که هرچی دلیل آوردم،به قول عماد جان اینا همش توجیه!!بود و فایده نداشت.آخر سر به نرگس خانم رو زدم که یه حمایتی ازم بکنه.ایشونم یادآوری کردن:یعنی نمیخوای یه تشکر خشک و خالی از آقا بکنی؟اینه که فردا صبح ان شاالله دوباره برمیگردم مشهد.البته اینبار همگی با هم.

همین جا از تمام دوستان عزیزی که برامون دعا کردن،که این معجزه فقط استجابت همین دعاها بوده قطعا،یه دنیا تشکر میکنم.شاید نشه ظاهرا جبران کرد،ولی قطعا یادم نمیره این لطف و محبتتون رو و تا آخر عمرم هر زیارتی که دعوت بشم،ان شاالله از جانب تمام شما عزیزان هم زیارت خواهم کرد.

یه نکته هم درباره موسیقی وبلاگ...شرمنده!برگردم عوض میکنم!راستی عیدتون هم مبارک!!

خدایا،تو خواستی که انسان را در معرکه عشق و فداکاری بیازمایی...

ابراهیم را گفتی عزیزترین فرزندش را قربانی کند و او اسماعیل را به قربانگاه برد.حضرت ابراهیم از این امتحان سخت پیروز و رو سفید بیرون آمد،ولی اسماعیل هنوز نارس بود.زمانی دراز لازم داشت که این هدیه به درجه تکامل برسد و شایسته قربانی گردد...

زمان گذشت و تجارب روزگار،این قربانی مقدس را آماده بزرگ ترین عشق بازی ها و فداکاری ها کرد و این افتخار بر حسین(ع) تعلق گرفت.حسین(ع) وارث فداکاری ابراهیم و عشق بازی اسماعیل و مظهر همه از جان گذشتگان حق و حقیقت و شهدای انسانیت در این دوره دراز بود.

خدایا!تو خواستی که ما نیز در این معرکه حق و باطل قربانی دهیم و اخلاص و ایمان خود را با کفن خونین به ثبوت برسانیم...در این معرکه دستمان را بگیر و یاریمان ده...

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۵ شهریور ۹۳

*الا غریب خراسان! رضا مشو که بمیرد اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد

نرگس....یادته پارسال این موقع ها کجا بودیم؟غروب شب جمعه رو یادت میاد؟صحن انقلاب...درست رو به ضریح بودیم و هی سرک میکشیدیم که عماد رو ببینیم.با هزار تا التماس ازمون احازه گرفته بود که تنهایی بره زیارت و برگرده.صاف بره و بیاد...وقتی اومد،برای اینکه بازخواستش نکنم،پیش دستی کرد و ماجرای کبوترای حرمو برامون تعریف کرد...که چند سال قبل،هزار تا از کبوترها رو بسته بندی میکنن و با هواپیما میفرستن قم،حرم حضرت معصومه.اما به یه ماه نکشیده،همه اشون برمیگردن...رفته بود یکی از خادمای مسؤول کبوترها رو پیدا کرده بود و هر چی که به ذهنش رسیده بود،پرسیده بود...یادته چی گفتی؟گفتی منم اگه به خودم بود،اصلا دوست نداشتم از این صحن بیرون برم...خب راستش یه چیزی میخوام بگم...کاش دیده بودمت...یه وقت به حساب بی معرفتی نذاریا...ولی دیگه جدا نمیکشم...میرم به خود آقا میگم همه چیو.میرم از جانب تو سلام بدم و بگم که یادشون باشه تنهات نذارن...میخوام برم اینقدر گریه کنم تا دیگه تموم شه اشکام.میدونم دوست نداری التماس و گریه زاری کنم.میخوام یه دل سنگی هم قرض بگیرم که هر چی شد طاقت بیاره و جیک نزنه.یه جفت پا هم لازم دارم.پاهام زود تا میشن.پای آهنی میخوام که نلرزه...نرگسم میدونم که تو زودتر از من رفتی...منم زود برمیگردم...

شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد

جدا ز دامن مادر به دام دانه بیفتد

شبیه طفل جسوری که رنج داده پدر را

برای گریه اش اینک به فکر شانه یفتد

درست مثل جوانی شرور و هرزه و سرکش

که وقت غصه و غربت به یاد خانه بیفتد

شبیه متهمی که به دست خویش بمیرد

و یا به پای خودش دست تازیانه بیفتد

منم مشبّه تشبیه های فوق و ای کاش

که از سرم هوس گفتن ترانه بیفتد

نشان گرفته دلم را کمان ابروی ماهت

دعا بکن که مبادا دل از نشانه بیفتد

همیشه وقت زیارت، شبیه پهنه ی دریا

تمام صورت من در پی کرانه بیفتد

شبیه رشته ی تسبیح پاره، دانه ی اشکم

به هر بهانه بریزد به هر بهانه بیفتد

ولیِ عهد دلم نه، تو شاه کشور قلبی

که با تو قصه ی جمشید، در فسانه بیفتد

خیال کن که غزالم بیا و ضامن من شو

بیا که آتش صیّاد، از زبانه بیفتد

الا غریب خراسان! رضا مشو که بمیرد

اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۳ شهریور ۹۳

*همیشه خوب خداحافظی کن.گاهی همه چیز آنقدر زود اتفاق می افتد،که فرصتی برای یک خداحافظی خوب پیدا نمیکنی..

نرگس جان!11 تا 20 دقیقا چند میشه؟هنوز 11 شهریوره دیگه؟تا 20 شهریور 10 روز مونده دیگه،نه؟پس چرا صبح که آمدیم نبودی؟؟؟چرا به ما نگفته بودن قبلش؟؟

یعنی جدی جدی تموم شد؟؟؟بی خداحافظی؟؟؟

نرگس....اینطور که فهمیدم یه چیزی هست که.................یعنی اگر ..........میشه فقط یه بار..فقط همین یه بار یه چیزی بخوای؟؟بگی که میخوای منو ببینی؟؟حرف دارم باهات خیلی...بچه ها هم..

نرگسمممم...دارم سعیمو میکنما...ولی خب هی وسطاش...

نرگس میتونی بفهمی؟نه؟میشنوی صدامو حتما؟نه؟

مسخره استا..مثلا اسمش عصر ارتباطاته.ولی من واسه حرف زدن با تو باید متوسل به تله پاتی بشم!

پروردگار من!

میان ما و مرگ ما الفتی برقرار دار که به رویش لبخند زنیم و سایه اش را برای خویش پناهگاهی مطمئن و مأنوس بشماریم.

تا وقتی که به روی ما آغوش میگشاید،مشتاقانه به آغوشش درافتیم و مشتاقانه در سایه اش بیارامیم.

مقدم مرگ را در بستر ما مسعود و مبارک گردان و مهمانی او را برای ما خجسته و فرخنده بدار.

تا ضیافت مرگ برای ما ضیافتی شقاوت آمیز نباشد و در دیدارش خسته دل و شرمسار نمانیم..

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۱ شهریور ۹۳

خاطرات روزهای بعد...

بچه‌های عزیزم،الان که دارین میخونید دیگه قطعا خیلی گذشته از این روزا و شبا...شاید خیلی از جزئیاتو فراموش کرده باشید.حتی شاید موقع خوندن لبخند هم بزنید...

میبینید؟دنیا همینه.یه روزایی اینقدر سخته که به قول عماد یه چیزی اندازه گردو راه گلوی آدمو میبنده و نمیذاره حتی آب دهنمونو قورت بدیم و بعدها مرور خاطرات همین روزای سخت،ممکنه لبخند هم داشته باشه.

آدمیزاد هم همینه.فراموشی جزء ذاتشه.اصلا اگه فراموش نکنه که نمیتونه ادامه بده...

حالا شاید یادتون نباشه،امشب دایی مهدی آمده بودن اینجا.من ازشون خواستم.تا یکم با هم حرف بزنیم.آروم آروم حرف کشید به خاطرات روزای آخری که مادربزرگم خدا بیامرز بیمارستان بودن.که چقدر حالشون بد بود و کاملا واضح بود رفتنی ان...

بعد دایی برامون تعریف کردن که یکی از همون روزا وقتی از بیمارستان برگشته بودن،با خاله محبوبه خونه رو برای پذیرایی از مهمون آماده کرده بودن.و چقدر هم ناشیگری درآورده بودن و بابت اشتباهاتشون خندیده بودن.دقیقا تو همون روزای اوج غصه اشون،خندیده بودن...

دایی برامون تعریف کرد با اینکه خیلی سختش بوده،ولی رفته از دوستش نوار کاست قرآن قرض گرفته.و خیلی کارای دیگه...همه این کارها رو با اینکه سخت بوده کرده و نمرده.هنوزم مادربزرگمونو فراموش نکرده.اینقدر که تو تمام نقاشیای صادق هست مامان باباش...

ما هم بایستی خیلی از کارها رو انجام بدیم.واسه خیلی چیزا آماده بشیم.باید حواسمون جمع کنیم تا چیزی از قلم نیفته.

میدونم سخته.خیلی سخته.ولی مطمئن باشید:یه روزی میاد که همه این روزای سختمون میشه خاطره... 

ای خداوند بزرگ!

ما را از فریب زندگی و خطرهای این فریب برکنار دار و همواره هراس مرگ را در برابرمان به جلوه انداز تا در آن لحظه که چنگ به گریبان مااندازد،از وی هراسناک نباشیم و مردن را حادثه ای دور از ترقب و انتظار نپنداریم.

چنان که در فروغ نیکی ها و حسنات،جمال مرگ را زیبا و خواستنی بیابیم و به اشتیاق مرغ قفس که همواره بال و پر میآراید تا از قفس آزاد شود،بال و پر بیاراییم.از دام طبایع به درآییم و به سوی تو پرواز کنیم...

پی نوشت:نمیدونم الان در چه حالیم و چه اتفاقی برامون افتاده.اما از همین الان برای همیشه میگم.درسته هر کاری که لازم بود رو کردم و میکنم،اما هیچ وقت ناامیدانه نبود.من تا آخرین لحظه به معجزه ایمان دارم.هر معجزه ای.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۰ شهریور ۹۳

پیرمان کرد این روزگار...

دیدی نرگس جان چی شد؟گند زدم!امروز اصلا یادم نبود نجم الدین امتحان داره...

دیدم دیشب همه اش کتاب دستش بودا،ولی اصلا یادم نیفتاد.صبحی هم که داشت میرفت گفت براش دعا کنما،ولی بازم من گیج دوزاری ام نیفتاد.از غروب هم که اومدم هی میبینم نجم زیادتر از همیشه تو دست و پامه و انگار منتظر چیزیه،ولی بازم نفهمیدم چه خبره.

تا دیگه الانه اومد پیشم خیلی غریبانه و مظلوم گفت:بابا،نگران نباشید.امتحانمو خیلی خوب دادم.آسون بود.چند بار هم کلشو زیر و رو کردم که چیزی رو جا ننداخته باشم...

فکر میکنی من چی بهش گفتم؟اگه فکر میکنی فهمیدم داره راجع به چی حرف میزنه و لااقل ادا درآوردم که چه خوب،خدا رو شکر و از این صحبتا،باید بگم سخت در اشتباهی...

هر چی تو مغزم دنبال اطلاعاتی راجع به امتحان نجم الدین گشتم،چیزی پیدا نکردم و فقط عین گیجا یه چند دقیقه ای بهش زل زدم.آخر سر خودش فهمید چه بابای نابغه ای داره،توضیح داد که امتحان تجدیدی زبانشو میگه!

دنیا چه زیباست!تا وقتی که عشق و اشک آن را روشن میکند..تا وقتی که غم و حرمان آن راجلا میدهد...

دنیا چه زیباست!وقتی قلبی سوزان در نقطه ای از جهان به خاطر من میتپد و مرا دوست میدارد و من در مقابل او اشک را که عصاره حیاتم است تقدیم میکنم.

دنیا چه زیباست!وقتی که خاطره دل انگیز دوستی عزیز مرا از میان ظلم ها و جنایت ها و دروغ های اجتماع جدا میکند و به آسمان میبرد و با نور و عشق و خدا متصل میکند..

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۹ شهریور ۹۳

اندر فوائد رنده جات...

فاطمه جان خیلی وسواس داره.وسواس فکری هم حتی.به همین خاطر سوال و شبهه زیاد براش ایجاد میشه.مثلا همین نماز یادگرفتنش.از همون روز اول خودش بحث شکیات رو پیش کشید و هنوزم هر بار که نماز میخونه به قول حوزه ای ها:مسألةٌ!داره.مثلا اگه بعد از سجده شک کنیم تو سجده سبحان الله گفتیم یا الحمدلله چیکار باید بکنیم.

خلاصه که اگه شبهه ای براش ایجاد بشه به این سادگیا قانع نمیشه.یکی از سوالای همیشگی اش هم راجع به مخلوقات خداست.که چه چیزی رو خدا آفریده و چی رو نه.بیشتر منظورش وسایل اختراعی هست.

مثلا میگه: بابا ماشین لباسشویی رو خدا آفریده؟اگه بگم نه،که فورا میگه مگه نگفتین همه چیز همه چیز رو خدا آفریده؟اگر هم بگم آره،اونوقت میپرسه:چه طوری؟یعنی ابرایی هست که به جای برف و بارون ازش ماشین لباسشویی میریزه پایین؟یا مثلا پیچ و در و شیشه ماشین لباسشویی با نقشه اش میریزه پایین،بعد آدما میرن بر میدارن از روی نقشه اش درست میکنن؟

به همین خاطره که دیگه کلا هر وقت میپرسه اینو کی آفریده؟فورا میگم خدا ولی چه طوری اشو بذار بزرگ شی،خودت میفهمی.حالا به همین دلیل میگم رنده هم یکی از مخلوقات بسیار بسیار مفید خداست.که هم خواص مادی و ظاهری داره و هم معنوی.

غیر از اینکه میشه با رنده هویج و خیار و سیب زمینی و پیاز رو حسابی رنده کرد،به شدت برای اعصاب و روان درب و داغون مفیده.درست عکس همین عمل رنده رو برای اعصاب رنده و ریز ریز شده انجام میده.

وقتایی هست که آدمیزاد عصبانی میشه.دلش یه بیابونی،دره ای،جایی میخواد فقط واسه هوار زدن.دیگه با یه کم سکوت و خوابیدن کار آدم راه نمیفته.اصلا وقت خوابیدن هم ممکنه نداشته باشه.

درست همین وقتاست که میشه رفت سراغ رنده.جواب میده عجیب.به خصوص اگه اول با پیاز شروع کنی کار رو که دیگه راحت هم میشه باهاش گریه کرد.هر بار که دستت رو محکم عقب و جلو میکنی و پیاز بیچاره رو ریز ریز میکنی،یه تکه از همون ماجرای اعصاب خرد کن رو هم باهاش رنده کن.ریز ریزش کن.

بعدش میبینی که دیگه اصلا دلت نمیخواد داد بزنی.دیگه اصلا درب و داغون نیستی.من خودم این خاصیت رنده رو امروز کشف کردم.تا فبل از این که اصولا به یه همچین موقعیتی دچار نشده بودم.نشده بود که تا این حد پودر شم.

اما اگه به هر دلیلی عصبانی میشدم،نمیدونم نرگس خانم چه وردی میخوند یا دقیقا چه کار میکرد که کلا تموم میشد.ولی امروز که خب ایشون تشریف نداشتن.حال منم...

صبح پدرم همراه دایی و عمو آمدن که بریم ا-ل-ت-م-ا-س...میدونستم فایده نداره.گفته بودم به همه.ولی باور نداشتن.وقتی نیم ساعت تو گرما جلوی در علافمون کردن،امروز هوا در حد و اندازه های جهنم گرم شده بود.نه؟،وقتی............. نه.نمیشه.نمیخوام یادم بیاد.

برگشتنی بابا هم دیگه چیزی نمیگفتن.فهمیدن که کار از این حرفا گذشته...یه خواهشی هم نرگس جان از مادرم داشت که گفتم بهشون.

قبلا هم گفته بودیم.هر سری که زیارت کربلا قسمتشون میشد،میگفتیم بهشون.ولی قبول نمیکردن.حتی برای خواهرها هم نیاوردن.

گفتنش سخت و گرفتنش سخت تر و آوردنش تا خونه و گذاشتنش تو کمد نشدنی...

خدایا!

همیشه کمکم بودی.تو هرکاری.سخت یا آسون.

ولی لطفا تو کارای سخت و سخت تر و نشدنی خیلی خیلی کمکم کن.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۷ شهریور ۹۳

توصیه های تاریخ گذشته!!

یه سری توضیحات ضروری هست که باید خدمت همه دوستان عرض کنم:
راستش مدتی هست دو دل شدم که اینجا بنویسم یا نه.خیلی بالا پایین کردم.آخر سر به این نتیجه رسیدم که میخوام ادامه بدم به دلایلی:
یکی اش اینکه خیلی از اوقات که دلم میگیره،شبی نصفه شبی،میام نوشته های قبلی رو میخونم.اصلا همین که صفحه رو باز میکنم،حس خوبی بهم میده...
دیگه اینکه اینا حرفاییه که بعدها میخوام به بچه‌هام بگم.ولی میترسم یادم بره.اینجا مینویسم تا یادم نره.قبل ترها،چند سال پیش،تو سر رسید مینوشتم براشون.ولی اینجا منظم تر و شکیل تره.
اینه که تصمیم دارم ادامه بدم.اما از طرفی هم واقعا دوست ندارم کسی رو ناراحت کنم.یا خدای نکرده مشکلی برای کسی پیش بیاد.به همین خاطر از همه دوستان خواهش میکنم...لطفا دیگه تشریف نیارید اینجا.حتی اگه به دنبال کردن داستانهای غمگین هم علاقه مندین،باز هم به نظرم بهتره دیگه اینجا نیاید.وقتی داستان میخونید،میدونید که حقیقت نداره...
به خصوص منظورم با دوستانی هست که فقط میخونن و من هیچ شناختی نسبت بهشون ندارم و تنها چیزی که درباره اشون میدونم شرکتیه که ازش اینترنت گرفتن!
ایرانسل،سپنتا،شاتل،پارس آنلاین و دانشگاه تربیت مدرس.خیلی نگرانشون هستم.شاید بهتر باشه حداقل یکی دو ماهی به این خونه سر نزنید...البته که صلاح کار خویش خسروان دانند.من فقط وظیفه‌ام بود بگم....

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۷ شهریور ۹۳

من مست و تو دیوانه/ما را که برد خانه؟

نرگس جان عزیزم سلام.قصد مزاحمت ندارم.فقط خواستم اطلاع بدم استاد قدیری پایان نامه رو فرستاد.یه چند تا اصلاح جزئی نیاز داره.گفتن میتونی برای مهر ماه وقت دفاع بگیری...میتونی بیای؟هستی اون موقع؟

امروز هم طبق فرمایشت مشغول تدارک جشن چادر فاطمه خانم بودیم.به همه تلفن کردم و برای فردا ناهار دعوتشون کردم.اولش با کمی من و من و اکراه قبول کردن،اما بعد همه به مادر تلفن کرده بودن تا ببینن واقعیه یا نه.چرا همه فکر میکنن دیوونه شدم؟کجای این کار بده؟چرا توقع ندارن که به فکر مهمانی و جشن باشیم؟

پروردگارا!

به روان مقدس محمد و آل محمد رحمت فرست و ما را از آرزوی دراز برکنار دار.

چنان کن که به جای آرزوها و آرمان ها،در اعمال صالحه اخلاص ورزیم و تو را به راستی و درستی عبادت کنیم.

روا مدارای پروردگار من که همچون دنیا پرستان،از درگاه تو عمر بسیار خواهیم و در هر نفس،نفس دیگر و به دنبال هر روز،روز دیگر و گام دیگر و کام دیگرتمنا بداریم..

راستی مامان امروز یه چادر خیلی جالب برای زهرا دوختن.شبیه چادرهای قدیمی که به کمر میبستن،ولی نه به سنگینی اونا و پوشیه هم نداره.فاطمه که خیلی خوشش اومد.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۶ شهریور ۹۳

این نیز بگذرد...

نرگس خانم سلام.

نرگس جان یه چیز جالب:یه جفت بلبل لای بوته گل رز پایین لونه ساختن.قشنگ از صبح آفتاب نزده شروع میکنن به خوندن تا غروب.فکر کنم تخم هم گذاشته باشن.گربه رنگیه بود که همش پشت در خونه کشیک میداد؟مدام دور باغچه رژه میره که بگیردشون...

خب شما بگو...چه خبرا؟خوب و خوشی؟جشن؟...جشن هم گرفتیم...که البته کاش نمیگرفتیم.

چرا؟با عرض معذرت پیشنهادت خـــــــــــــــــــــــــیلی ب-د و بی موقع بود.افتضاح شد.طفلک فاطمه.

کاش همون اول که دیدم همه با دست پر،توپ و تانک و خمپاره،اومدن که باهام دعوا کنن،باهاش حرف میزدم و راضی اش میکردم که جشنشو چند ماه دیگه براش میگرم.ولی اصلا به فکرم نرسید.اولش سعی کردم با اشاره ازشون بخوام که بذارن برای بعد،ولی کو گوش شنوا؟هیچ کس اصلا فاطمه رو ندید.ذوق و شوقش رو.

نرگس کاش بودی.کاش...میدونی خیلی تنهام.خیلی.هیچ کس جز تو حرفامو نمیفهمه.هیچ کــــــــــس.حتی مامان هم.هر چی خواهش کردم بذارید فردا،اصلا نمیشنیدن.اومده بودن که باهام دعوا کنن و کردن.اشک بچه ها رو هم درآوردن.

نرگس؟تو میدونستی اینجوری میشه،نه؟میدونستی اگه بیان این حرفا رو میزنن؟میخواستی من به جای تو حرفاتو بگم و جواب بدم،نه؟گفتم همه حرفاتو.خیالت راحت.

هرچند که باور نکردن.میگن اینا عقاید توئه.برو از ته دل نرگس بپرس.باورشون نمیشه من میشناسمت.باورشون نمیشه تو هم همینو میخوای.

آخرش مجبورم کردن دروغ بگم.بگم که فردا میرم التماس.بگم که خونه رو میذارم برای فروش.بگم که...

نرگسم میرم التماس.از طرف تو نه.مطمئن باش.از طرف خودم میرم.مجبورم.آخه بابا گفتن که میان باهام.

نرگس؟التماس کردن چجوریه؟سرمو کج کنم خوبه؟کاش امروز التماسشون کرده بودم جلوی بچه ها این حرفا رو نزنن.

به من میگن این یه دندگیه.لجبازیه.آره؟نرگس چرا تله پاتی بلد نیستیم؟من الان واقعا لازم دارم باهات حرف بزنم.

ای پروردگار دانا و توانای من!

تو دیده ای که چه ستمی دیده ام و چه فشار و زجر و عذابی کشیده ام.

پروردگارا!

به روان محمد و آل محمد درود فرست و آن کس را که بر من ستم کرده و دشمنی روا داشته،به قهر و غضب بگیر و شرارتش را از جان من بکاه و آنچنانش در کار خویش سرگردان بدار که مرا فراموش کند و از آزار من باز ماند.

پروردگار من!

اگر چنین امضا فرموده ای که دشمن ستم کردار مرا در این دنیا آسوده بگذاری و به روز رستاخیز کیفرش باز دهی و مصلحت مرا در زندگانی چنین شناخته ای،به روان محمد و آل محمد رحمت فرست و با نیت راست و روشن و صبر دائم یاریم فرما...

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۶ شهریور ۹۳

به شیرینی کیک بستنی با طعم توت فرنگی...

امروز از اون روزای خیلی شیرین بود.از اول صبحش،نه از دیشب شروع شد.با اون شیطنت ویژه بچه‌ها که کلی خندیدم از دستشون.بعد هم تا صبح هی خاطرات شیرین کاری های بچه‌ها رو تو ذهنم مرور کردم.صبحی هم که مطلب خانم ماه بانو و خبر سفرشون به خونه خدا.بعد هم....

خدا تو پرانتز بگم؟کم هستا،ولی میچسبه اساسی!یعنی قشنگ شارژ کامل میده....

از محسناتش هم این بود که یادمون افتاده شد پنجشنبه،یعنی پس فردا،اول ماهه و روز دختر!سفارش هم شدیم که حتما جشن چادر فاطمه خانم رو پنجشنبه بگیریم و یادمون یاشه که هرکدوم جدا جدا یه پیام تبریک ویژه برای زهرا جان حتما بفرستیم.

نمیدونم هوا یه جوری بود یا من،که دیگه بعدش دلم نمیخواست برم مدرسه.یعنی اصلا دوست نداشتم جایی برم.سر راه یه کیک بستنی به سفارش فاطمه خانم گرفتیم و رفتیم خونه.به نجم الدین هم گفتم نره باغ و بمونه خونه.یه دور همی پیش بینی نشده ساده.یه خود مرخصی بی دلیل!

عماد وقتی مطمئن شد تا شب خونه میمونم،بی معطلی اسباب بازی آورد که بازی کنیم.خیلی وقت بود که یه بازی درست درمون و دلچسب با هم نکرده بودیم.عصر هم با بچه های خواهرم بردمشون پارک.عین جوجه اردک فقط دنبال آب میرن این دوقلوها.

سر یه شلنگی که تو چمنا افتاده بود و آب باریکه ای ازش میرفت رو پیدا کردن و دیگه ول کنش نبودن.با همون آب سر تا پا دوش گرفتن!موقع تحویلشون به خواهرم،باورش نمیشد تو حوض نیفتادن از بس خیس بودن!

برگشتیم فرصت خیلی خوبی بود تا با هم حرف بزنیم.اول یه کم درباره اتفاقات امروز حرف زدیم.که چقدر ساده و با چیزای خیلی کوچیک میشه خوشحال شد.که نرگس جان حتما از خوشحالی ما خوشحاله و دوست نداره غصه بخوریم.که دلیل خوشحالی الانمون دیدنش نیست.درسته یه کوچولو دیدیمش و اندازه دو سه جمله حرف زدیم،ولی از اینکه مطمئن شدیم حالش خوبه و دیدیم که واقعا خوشحاله،حالمون خوب شد.

حال خوبش رو هم از حرفاش و نگاهش نفهمیدیم.یه جور انتقال بود.به قول عماد از طریق وای فای! فهمیدیم.آخر سر هم خیلی قشنگ همگی فهمیدیم بعدها هم میشه خوشحال بود.میشه مثه بقیه زندگی کرد.میشه فهمید نرگس حالش خوبه و میشه از خوشحالی اش خوشحال شد.باز هم با وای فای یا هر چیز دیگه میشه از حالش خبر دار شد.شاید هم که یکی از وای فای های خدا،همین عصر پنجشنبه هاییه که سفارش شده.

ای آنکه یاد تو،به یادآور تو شرف همی بخشد و سپاس تو،سپاسگزارت را سعادتمند همی دارد!

ای آن کس که از برکت فرمانبرداری ات،فرمانبرانت در دو جهان رستگار خواهند بود و طاعتت،مایه عزت و عظمتشان خواهد شد!

به روان محمد و آل محمد رحمت فرست و قلب ما را با نور خویش گرم و روشن دار و جز یادت،یاد هر کس و هر چه باشد از خاطر ما بزدای.

پروردگارا!

جزنام خودت،نام کسی بر زبان ما مگردان و با شِکر شُکر خویش،کاممان همواره شیرین و کامیاب بدار.بگذار فرمانت بریم و مگذار که پیشانی طاعت و عبادت ما جز به درگاه تو بر درگاه دیگری فرود بیاید.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۴ شهریور ۹۳

عکاسی عماد جان...

دو سه هفته ای هست که عماد با واژه "عکس سلفی" آشنا شده.اولش تصور میکرد عکس سلفی یعنی عکس یه نفر سنی!اما بعد به کمک عمو اینترنت تهشو درآورد!و بعد هم خب واضحه دیگه:بابا موبایل میدی از خودم عکس بندازم؟منم دادم هر چقدر میخواد عکس بندازه.البته یادآوری هم کردم فقط یکی اشو نگه میدارم.اونم محض یادگاری.بیشتر از 1000 تا عکس از خودش و در و دیوار انداخت!آخرش هم رم پر شد نتونست عکس بگیره.

اما سوژه بعدی رو آقا نجم الدین بهش یاد داد:عکس خالی که فایده نداره!باید عکسی که میندازی تو یه موقعیت خاص باشه.مثلا بعضیا میرن بالای یه آسمون خراش،از اون بالا از خودشون عکس میگیرن که انگار دارن میفتن...همینطور داشت با آب و تاب از این خل و چل بازیای مردم واسه عماد تعریف میکرد که انگار یادش بیاد داره با عماد حرف میزنه،سعی کرد کلا حرفشو پس بگیره.اما خب دیگه حرفی بود که زده بود و هیچ کاریش نمیشد کرد.

آخر شبش با التماس اومد پیشم که بابا اصلا حواسم نبود.حالا چیکار کنم؟اگه عماد بخواد از این کارا بکنه چی؟منم گفتم تنها راهش اینه که فکر کنی یه موقعیتی که از نظر عماد جالب باشه پیدا کنی و اول کامل و از هر نظر ایمن سازی اش کنی،بعد به عماد پیشنهادش بدی تا انجامش بده و خیالش راحت شه.

نجم هم طفلک چند روزی فکر کرد و دست آخر به ذهنش رسید که بیان منو غافلگیر کنن و همون لحظه ازم عکس بگیرن.دیشب عماد میخواست آشغالا رو ببره پایین که نجم الدین گفت منم میام.قبل رفتن هم یه چشمک بهم زد.من که چیز خاصی دستگیرم نشد.آخرش فهمیدم منظورش همون ایمن سازی از هر جهت بوده!

چند دقیقه بعد در زدن.منم طبق معمول رفتم در رو باز کردم که پشت در یه غول سیاه دیدم!با اینکه مطمئن بودم بچه ها هستن،ولی اصلا نمیتونستم بفهمم دقیقا چیکار کردن؟هی دنبال سر و تهش میگشتم.نه دستی،نه سری،نه پایی...که دست نجم الدین از وسطش بیرون اومد و ازم عکس انداخت!

عماد روی نجم سوار شده بود و یکی از چادرهای نرگس رو هم انداخته بودن سرشون.منتها نه که بلد نبودن،نتونسته بودن جای دست و صورت رو پیدا کنن.همینطوری انداخته بودن روی خودشون.ان شالله که تب عکس سلفی انداختن عماد با این نقشه نجم الدین فروکش کرده باشه!

همین الان که داشتم مینوشتم مطلب جدید سرکار ماه بانو خانم رو هم خوندم و...

اَللّهُمَّ ارْزُقْنى الْحَجَّ الَّذى افْتَرَضْتَهُ عَلى مَنِ اسْتِطاعَ اِلَیْهِ سَبیلاً وَاجْعَلْ لى فیهِ هادِیاً وَ اِلَیْهِ دَلیلاً وَ قَرِّبْ لى بُعْدَ الْمَسالِکِ وَ اَعِنّى عَلى تَاْدِیَةِ الْمَناسِکِ وَ حَرِّمْ بِاِحْرامى عَلَى النّارِ جَسَدى وَ زِدْ لِلسَّفَرِ قُوَّتى وَ جَلَدى وَارْزُقْنى رَبِّ الْوُقُوفَ بَیْنَ یَدَیْکَ وَالاِْفاضَةَ اِلَیْکَ وَاَظْفِرْنى بِالنُّجْحِ بِوافِرِ الرِّبْحِ وَاَصْدِرْنى رَبِّ مِنْ مَوْقِفِ الْحَجِّ الاَْکْبَرِ اِلى مُزْدَلَفَةِ الْمَشْعَرِ وَاجْعَلْها زُلْفَةً اِلى رَحْمَتِکَ وَ طَریقاً اِلى جَنَّتِکَ وَقِفْنى مَوْقِفَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ مَقامَ وُقُوفِ الاِْ حْرامِ وَاَهِلَّنى لِتَاْدِیَةِ الْمَناسِکِ،وَنَحْرِ الْهَدىِ التَّوامِکِ بِدَمٍ یَثُجُّ وَاَوْداجٍ تَمُجُّ وَ اِراقَةِ الدِّماَّءِ الْمَسْفُوحَةِ وَالْهَدایَا الْمَذْبُوحَةِ وَ فَرْىِ اَوْداجِها عَلى ما اَمَرْتَ وَ التَّنَفُّلُ بِها کَما وَسَمْتَ وَاَحْضِرْنىِ اللّهُمَّ صَلوةَ الْعیدِ راجِیاً لِلْوَعْدِ خآئِفاً مِنَ الْوَعیدِ حالِقاً شَعْرَ رَاْسى وَ مُقَصِّراً وَ مُجْتَهِداً فى طاعَتِکَ مُشَمِّراً رامِیاً لِلْجِمارِ بِسَبْعٍ بَعْدَ سَبْعٍ مِنَ الاَْحْجارِ وَاَدْخِلْنىِ اللّهُمَّ عَرْصَةَ بَیْتِکَ وَ عَقْوَتِکَ وَ مَحَلَّ اَمْنِکَ وَ کَعْبَتِکَ وَ مَساکینِکَ وَ سُؤّالِکَ وَ مَحاویجِکَ وَجُدْ عَلَىَّ اللّهُمَّ بِوافِرِ الاَْجْرِ مِنَ الاِْنْکِفاءِ وَالنَّفْرِ وَاخْتِمِ اللّهُمَّ مَناسِکَ حَجّى وَانْقِضآءَ عَجّى بِقَبُولٍ مِنْکَ لى وَ رَاْفَةٍ مِنْکَ بى یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ

خدایا حجّى که واجب کردى بر هرکه بتواند به سوى آن راه یابد،نصیب من فرما، و برایم در آن راهنما،و به سوى آن دلیلى قرار ده،و دورى راهها را برایم نزدیک کن،و بر انجام اعمال حجّ‏ یارى‏ام ده،و به احرام بستنم آتش را بر تنم حرام کن،و نیرو و چابکى‏ام را براى سفر زیاد گردان و وقوف در برابرت،و کوچ‏کردن به سویت را پرورگارا روزى‏ام کن،و با موفقّ‏شدن به سود کامل پیروزمندم نما،و مرا پروردگارا از جایگاه حجّ اکبر به تقرّب‏گاه مشعر بازگردان،و آن را مایه نزدیکى به رحمتت،و راهى‏ به سوى بهشتت قرار ده،و مرا در موقف مشعر الحرام،و مقام وقوف احرام متوقف کن،و شایسته گردان مرا براى‏ اداى مناسک،و کشتن قربانى فربه،به خونى که مى‏جهد،و رگهایى که خون مى‏فشاند،و ریختن خونهاى ریختنى،و قربانى‏هاى‏ سربریده،و بریدن رگهاى آنان را بر پایه آنچه فرمودى،و انجام بیشتر بر واجب آنها چنان‏که مقرّر فرمودى. حاضر کن خدایا مرا به نماز عید،امیدوار به وعده‏ات،و هراسان از تهدیدت،با تراشیدن موى سرم، و کوتاه‏کردن ناخنم،کوشا در طاعتت،آماده براى رمى جمرات به هفت سنگریزه،پس از هفت دیگر از همان سنگها، خدایا مرا به فضاى خانه‏ات و کوى‏ات و جایگاه امنت و کعبه‏ات و خاک‏نشستگانت و درخواست‏کنندگانت‏ نیازمندانت وارد کن،و خدایا در بازگشتن و کوچ کردن به مزد کامل به من جود کن،خدایا و مناسک حجّم را،و سپرى شدن،خروشم را،با پذیرش از جانب خود،و رأفتت به من ختم کن،اى مهربان‏ترین مهربانان.
  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۴ شهریور ۹۳

نسیم یادش بر دل..

ترس دقیقا چیه؟از کجا نشات میگیره؟چطور میشه که از چیزی میترسیم؟یا برای چی نگران میشیم؟

به نظرم ترس ترجمه حس ناتوانی ماست.اینکه با وجود همه ادعاهای توخالیمون،از درونمون باور داریم که خیلی ناتوانیم و عمیقا محتاج یه وجود قادر متعال هستیم.با وجودی که در ظاهر خیلی اعتماد به نفس داریم،اما همین ترسها و نگرانی ها نشون میده که چقدر ضعیفیم و تا چه حد نیازمند.موجودی سراسر نیاز.

البته برای از بین بردن این ترس ها و اضطراب ها نمیشه به هر موجودی چنگ انداخت.فقط زمانی میشه به آرامش رسید که به یه وجود بی نیاز مطلق پناه برد و هر جا که ارتباطمون با این وجود کم بشه،ترس دقیقا از همون جا شروع میشه.درست مثل بچه ها.تا وقتی در پناه پدر و مادرشون هستن،از هیچی نمیترسن و نگران چیزی نیستن.حتی تاریکی و بلندی.

تنها راه چاره ترس،دقیقا مثل صبر،از بالا دیدن و کلی فکر کردنه.اینکه به یاد بیاریم این دنیا با تمام جزئیاتش زیر نظر خداست و برگی بی اذن الهی از شاخه جدا نمیشه.همین که تو ترسناکترین موقعیت ها یادمون بیاد خدا هم پیشمونه و داره نگاهمون میکنه،تمام ترس و وحشتمون تموم میشه.درست انگار که وسط یه فیلم وحشتناک یه نگاهی هم به پشت صحنه بندازیم.

حالا چرا اصلا بحث ترس شد؟به خاطر عماد.عماد کلا سر نترسی داره و از هیچی نمیترسه.شاید تا به حال به تعداد انگشتای دست گفته باشه:ترسیدم.اما امروز واقعا ترسید.داشتم نماز میخوندم که اومد جلوم و با اشاره ازم اجازه گرفت که بره سر لپ تاپ.هنوز زبانی که بتونم باهاش به عماد حالی کنم وقتی دارم نماز میخونم باهام حرف نزن رو پیدا نکردم!

دو دقیقه نشد که انگار جن دیده باشه از پشت میز پرید.عین چی میلرزید.قشنگ دندوناش به هم میخورد!تا نمازم تموم بشه،اندازه یه پارچ اشک ریخته بود.

چند روز پیش یه سوالی پرسید که خب به نظرم لزومی نداشت کامل و با تمام جزئیات بدونه.ایشونم خواسته بود از اینترنت کمک بگیره.منم البته تا این حد از جزئیاتش رو خبر نداشتم و دروغ نگم خب منم ترسیدم.یا شاید هم دلهره.احکامی هست،که البته 100% حقه،اما خب شاید ظاهرش خشن باشه.خوندنشون و تصور کردنشون خیلی سخته.به خصوص اگه...

منم اولش حالم بد شد.اما بعد دقیقا این همین حرفا رو به خودم و عماد و بقیه گفتم.همین بحث رو با هم کردیم که دقیقا از چی ترسیدیم و چرا؟راجع به خیلی از موقعیت ها و اتفاقات ترسناک صحبت کردیم.خیلی از مرگ های دردناک.در نهایت تنها نتیجه ای که گرفتیم همین بود.ترس و ایمان با هم نسبت عکس 100 درصدی دارن.ایمان همون امنیته.امنیت کامل.ایمان دقیقا همون چیزیه که تمام نقائص و کمبودهامونو پر میکنه.با وجود ایمان شاید بشه گفت حتی جهنم هم ترسناک نیست.شاید حتی بشه گفت جهنم عدم ایمانه.هر جا که ذره ای کم باشه،همونجا جهنمه.مگه عذابی بالاتر از نداشتن پشتیبان و تکیه گاه هم هست؟نداشتن خدا؟

پروردگارا!

در کتاب مقدست آیتی یافت که آیت رحمت و بشارت بود.آنجا که بندگان گنه کار خود را به مرحمت و مغفرت بشارت میفرمایی و ار نومیدی و یأس منعشان میکنی،همی گویی:

"ای بندگان من که بر نفس خویش،اسراف و تجاوز روا داشته اید،از رحمت پروردگار نومید نمانید.خداوند متعال،همه معاصی را خواهد بخشید."

پروردگارا!

اگر به گذشت و عفو تو در آینده امیدوار نبودم و اگر چشم طمع به رحمت واسعه ات ندوخته بودم،با دست خود،خویشتن را به هلاکت میرساندم.

اگر فرار از خشم و سطوت تو مقدر بود،هیچ کس از من سزاوارتر نبود که رو به گریز گذارد؛ولی از حکومت تو ای آفریدگار بزرگ که پنهان و پیدای ما را میبینی و از خفایا و اسرار همه آگاهی،فرار میسر نیست.

پروردگارا!

به نام های مقدست،آن نام ها که مخزون و مستور است،سوگندت میدهم.

به انوار عالیه ات،آن انوار که در پس حجاب ها مکتوم است،سوگندت میدهم.

بر نفس درمانده و ذلیل من ببخشای و این تن ضعیف را که در برابر حرارت خورشید تو طاقت مقاومت نیاورد،به عقوبت و عذاب دچار مساز.ای تواب رحیم!

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲ شهریور ۹۳
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟