۱۱ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

دلتنگ کربلا...

دارد تمام میشود آقا عزای تو
کم گریه کرده ایم محرم برای تو
شبهای آخر است گدا را حلال کن
این هم بساط نوکر بی دست و پای تو
دارد چه زود سفره تو جمع میشود
هستم هنوز سائل آب و غذای تو
مارا ببخش گریه سیری نکرده ایم
چشمان خشک ما خجل از این عزای تو
هر روز، روز  تو همه جا محضر شما
یعنی که هست هر چه زمین کربلای تو
میل  دوبارگی بهشت آدمی نداشت
وقتی شنید گوشه ای از روضه های تو
کی دست خالی از در این خانه رفته است؟!
دست پر است تا به قیامت گدای تو
تنها بلد شدیم تباکی کنیم و بس
گریه کند برای تو صاحب عزای تو
گریه کن تو حضرت زهراست والسلام
جانم فدای فاطمه و جانم فدای تو
چی بگم؟اصلا حکایت حال و روز دل بی دل مگه گفتنیه؟
فقط اینکه ارباب دو تا شب جمعه اجازه سلام و عرض ادب به ما دادند و دیگه از این به بعد شب جمعه دور از حرم زنده موندن طاقت میخواد.
تازه تازه دارم معنی تک تک کلماتی رو که درباره آقا میگن،میفهمم.
اصلا حسین جنس غمش فرق میکند...
واقعا فرق میکند.قبل رفتنم تصورم یه زیارت بود شبیه زیارت امام رضا علیه السلام.
ولی واقعا فرق داشت.
یه چیزی بود شبیه جاذبه.ولی نه از نوع سقوط.که برعکس.از نوع صعود.
اختیاری نبود این ماجرا.پاها خودشون میرفتن.
با خیلی ها صحبت کردم.هم عراقی ها و هم ایرانی ها و هم کسانی که غیر از اربعین مشرف به زیارت آقا شدن.
همه متفق القول میگفتن که اربعین قضیه اش فرق داره.
مواقع عادی مردم عراق با زوار اینطور مهربون نیستن.
خدمت به معنای واقعی فقط مخصوص اربعینه.
فکر هم نکنید فقط عشایر و روستایی ها برای خدمت میآن.من تیمسار ارتش و مهندس مخابرات هم بینشون دیدم.
وقتی هم میگم خدمت،فقط پذیرایی نیست.چیزیه در حد خدمتی که به پادشاهان میدن.با تواضع کامل.
همین آقای تیمسار اعتراف میکرد این کاری که اینجا انجام میده،محاله در طول سال برای خانواده اش بکنه!ولی اینجا دست خودش نبود انگار.
یا معلولینی که آمده بودند و با چه شور و شوقی میآمدند.
اینا اصلا از روی اختیار نبود.یه نیروی جاذبه ای همه رو به سمت مرکز ثقل عالم میکشید.همه قلبها رو،همه هدفها رو،همه نگاه ها رو.
همین آدمها ممکن نیست یه زمان دیگه و جای دیگه دور هم بتونن با این مهربانی فقط جمع بشن.حالا کمک کردن و بقیه اش بماند.
این یه واقعه استثناییه و محاله بشه مشابه سازی اش کرد.
یه مقاله دیدم درباره این مراسم مال یه روزنامه آمریکایی بود،با کلی دلیل و مدرک ثابت میکرد که حداقل باید تو کتاب گینس رکوردهاش ثبت بشه.در حالیکه اصلا هیچ خبر و گزارشی ازش منتشر نمیشه.
هر چی درباره اش فکر میکنم،نمی تونم شکوهش رو درک کنم.عماد قبل رفتن خیلی اصرار داشت که یا دوربین بهش بدم یا یه موبایل دوربین دار.
ولی به نظرم فایده نداشت حتی اگه میبردیم هم.اصلا جا نمیشه تو هیچ دوربینی.تو این چند روزه هم زیاد دیدم فیلم و عکساشو،ولی بازم ناقصن به نظرم...که تو در وصف نگنجی...
 
امروز هم رفتم قم تا مدرک نرگس بانو رو بگیرم.برای اولین بار تونستم وارد جامعه بشم.تا پیش از این فقط تا جلوی در میرفتم،اما امروز که گفتم میخوام مدرک خانومم رو بگیرم،آدرس دادن تا از یه در دیگه وارد بشم.
قسمت تحصیلات تکمیلی که رفتم ،یه خانم دیگه هم وقت دفاع داشت و اسمش رو تابلو بود.آقای مسؤول داشتن پرونده ها رو تکمیل میکردن که اون خانم با خانواده و دوستانش آمد.یه کاروان جمعیت همراهش بود.گل و شیرینی و شربت و...
تازه فهمیدم میشد که سر جلسه دفاع نرگس جان منم بوده باشم و نبودم.خیـــــــــــــــــلی دلم براش سوخت که اینقدر تنها و غریب بوده!
غروبی هم که رسیدم،آقا نجم الدین عزیز!بسی مشوش و مغشوش و اصلا حالی به حالی بود!منم از همه جا بی خبر،مونده بودم چی شده؟از نرگس خانم که سوال کردم،ایشونم نظر خاصی نداشتن،فقط گفتن که به طرز خیلی عجیبی بعد از ظهری رفته به مادرش اصرار کرده تا بالاخره نرگس خانم مجبور شده توضیح بده سر چی چند وقت پیش قهر بودیم!
 درسته نجم واسطه آشتی مون شده بود،اما نگفته بودیم سر چیه.خلاصه اینکه تا الان که بیام اینجا دلیل بال بال زدن پسرم رو نمیدونستم.
الان فهمیدم!
که فضولی میکنی!آره؟حالا اون به کنار،باج میگیری از من؟؟؟
حیف که الان ظاهرا خوابی آقا نجم الدین!و الا من میدانستم و تو!
هرچند که دارم میبینم تو همین نیم ساعته 19 بار سر زدی اینجا!
با این حال امشبو راحت بخواب،فردا هم راحت بیدار شو.فقط یادت باشه تا شب فرصت داری10 مرتبه خیلی شیک و مجلسی،جلوی همه معذرت خواهی کنی از ما!
دلیلش هم مهم نیست،من باب مثال سر اینکه دستت خورده باشه به لیوان شیر،یا هر چیز دیگه!
یعنی باید برای شما هم بروشور بنویسم؟خب نباید ستاره دار ها رو بخونی عزیز من.باشه؟
با این وضعیت پیش بره،عماد که سهله تا چند وقت دیگه مرحوم خواجه حافظ هم میآن اینجا!
دیگه بسته به میل و کرمت،خواستی بگو به عماد،نخواستی نگو!من به کسی باج نمیدم!
  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۷ آذر ۹۳

رهبرم،از تو به یک اشاره از ما به سر دویدن

خاطر شریف باشه،چند سال پیش یه سری اراذل و اوباش صبح روز عاشورا غلط اضافه ای کردن که نبایست میکردن.دو سه روز بعدش ما ملت همیشه گشنه شنیدیم میدون انقلاب ساندیس مجانی میدن،مثه چی میلیونی ریختیم اونجا.

بماند که ساعت 3 تا 5 قرار بود اونجا باشیم،بابت ترافیک حدودای 10 شب رسیدیم خونه.ولی ساندیسش عجب چسبیدا!

قدیم ترها هم یادمه وسطای زمستون میگفتن خیابون آزادی آش رشته و بادکنک و کاغذ رنگی پخش میکنن،ما باز عین چی میرفتیم که یه وقت از دستمون نره.زیر برف و مانور هواپیماهای عراقی بازم میرفتیم.بالاخره آش نخورده ایم دیگه.

حالا هم یهو شنیدیم اگه پیاده از نجف راه بیفتیم بریم کربلا،تو مسیر همه چی هست.آب و غذا و چایی و...تازه چی گفتن ویزا رو هم لب مرز میدن،البته بعد اینکه ما رد شدیم گفتن،هیچی دیگه باز ملت یهویی 4،5 میلیونی ریختن عراق.

نه اینکه گوش و حواسشون به فرمایش رهبرشون باشه که فقط یه جمله فرمودن باید به این سنت پیاده روی اربعین عمل بشه ها!نه.چون دیدن مجانیه رفتن.

حالا کار نداریم به اینکه بلیط اتوبوس یهو شد 180 هزار تومن و بلیط هواپیما از یک و پونصدم گذشت و اگر هم کسی خودش ماشین داشت شبی 7-8 هزار تومن اجاره پارکینگ بود.

کار نداریم به حداقل 7-8 کیلومتری که بی آب و هیچ امکاناتی و پای پیاده فقط باید از مرز رد بشی،اونم چی با اون سیل جمعیت و بعد چند ساعت معطلی و تو صف بودن.

این چیزا که مهم نیست.مهم مجانی بودنشه.واسه همین مجانی بودنش مردم رفتن.

و الا که مسئولین محترم مربوطه با تمام توانشون مرز خسروی رو بستن،مرز چزابه و مهران و شلچمه رو هم واسه خالی نبودن عریضه یکی در میون میبستن،تو هر مرزی هم نهایتش 6 تا باجه فعال که خدای نکرده یه وقت احدی بی معطلی و درد سر رد نشه.

لب مرز هم وقتی میدیدن خیلی شلوغه اول میگفتن بی هیچ ثبتی برید،بعد طرف عراقی میگفت قبول نیست و مرز رو میبست که مردم دوباره مجبور میشدن این راه رو برگردن و این وسط چند نفر با آسفالت یکی شدن بماند.

دیگه از زحمات بی دریغ مسئولین اینکه قرار بود 100 هزار اتوبوس بفرستن عراق برای برگشت زائرین به مرز که این وسط 20 هزارتاش نیست در جهان شد و مردم هم با تریلی های ارتشی عراق و تو صندوق عقب ماشینا و با تراکتور مجبور شدن برگردن.

و باز هم مسئولین زحمت کشیدن اول گفتن مرز خسروی رو باز میکنیم و مهران رو میبندیم.ولی وقتی مردم باور کردن این حرف رو و راه افتادن تو کوه و کمر تا به مرز رسیدن تازه فهمیدن شوخی بوده!

تازه اینکه برای برگشت فکر اساسی کرده باشن و امکاناتی چیزی گذاشته باشن،اصلا.دریغ از یه ماشین.مسیر 20 کیلومتری تا شهر رو موتوری داد میزد نفری 90 هزار تومن!

همه اینا به کنار،لطف همراه اول در حق زائرین با اون همه تخفیفش تعریف کردنیه.اول که دریغ از آنتن.پیام هم صبح میدادی شب میرسید.ولی حساب کتاب تعرفه اشون منو کشته:تماس داخلی داشته باشی950 تومن،باهات تماس بگیرن از ایران برای طرف ایرانی 1500،برای شما هم 1350!پیامک هم ناقابل 350 تومن.ولی در عوض هر چقدر دوست داشته باشی میتونی موبایل رو خاموش و روشن کنی.مجانیه!

نهایتا امروز که داشتم صورت حساب میگرفتم تلفنی،فقط جمع سه شماره ای که همراهمون برده بودیم شده 376 هزار و 95 تومن!دیگه هزینه تلفن ثابت منزل پدرم و بقیه اقوامی که زحمت میکشیدن تماس میگرفتن بماند!

بعد بیشتر موکب های تو راه وایرلس داشتن!اونم مجانی و تازه اصرار میکردن که استفاده کن و خبر بده.

هرچند که هم خودم و هم بچه ها گوشی ساده داشتیم،فکر نمیکردم اینترنت هم باشه اونجا.

خلاصه که هرچی از لطف و مرحمت سازمان حج و زیارت و بقیه دست اندرکاران قضیه بگم کم گفتم.

خدایی قصد گله و شکایت نداشتم،ولی امروز داشتم یه چرخی تو سایتا میزدم،ادعاهاشون بدجوری رو اعصابم رژه رفت.

که ما همه امکاناتی فراهم کردیم از اول،خیلی ترافیک روون بود،لب مرز ماشین و آب و غذا هست،برای برگشت کمیته استقبال از زائرین تشکیل دادیم،مردم نگران هیچی نباشن.

از همه بدتر اینکه با پرروگی برگشتن میگن اگر هم یه مقدار خیلی جزئی بی برنامگی بوده،به این خاطر بود که مردم تا فهمیدن همه چی براشون مجانیه و پاس و یزا لازم نیست،پا شدن اومدن!و الا ما همه کارامون ردیف بوده!

ولی این وسطها یه خبر خوب هم دیدم که خیلی ذوق کردم:آقای منتخب ریاکار که به هر مناسبتی پا میشه میره خونه این شهید و اون شهید،با اینکه از ورزشکار و بازیگر و نماینده مجلس و سخنران وشهردار آرزو به دل...همه اومده بودن،و با اینکه براش کاری نداشت یه چند ساعت واسه عکس و فیلم هم که شده پاشه بیاد،ولی نیومد که نیومد!نه اینکه نیومد،حتی یه جمله هم در این باره حرفی نزد.

خب البته عین اوامر رو اجرا کرده.وقتی قراره از نظر اون یکی آقای مودب و باهوش!کلا این مراسم با تمام عظمتش ندید گرفته بشه،البته از ترسشون و ان شاءالله که بمیرن از ترس،معلومه که نوکرشون نباید به روی خودش بیاره.

هرچند که از اول هم معلوم بود این عمامه ها نرخ روز نونن،و الا کدوم احمقی از عاشورا درس مذاکره میگیره؟

یادمه یه سری هم تو کتاب خاطرات حاج آقا خاطره میخوندم روز عاشورایی با اهل و عیال تشریف برده بودن سد جاجرود واسه تفریح!اوایل ریاستشون.قایق سواری و کباب و باقی مخلفات!

واسه پدرم که گفتم،خیلی ناراحت شدن.میگفتن دروغه،واسش ساختن!خب حق داشتن،تا بوده تو نماز جمعه مردم شعار میدادن یار امام خوش آمد.بعد چند سال که کم کم تشت رسوایی حاج آقا از بوم افتاد،دیدن که حقیقت داشته و واقعا خاطرات خودشونه.

اما خدایی خوب مردمی داریم.خوب.من که نرفته بودم سالهای پیش،اما دایی هام دو سه سالی هست میرن.

از قبل میگفتن که خیلی شلوغ میشه و جمعیت زیاده،ولی میگفتن عصر اربعین خالی میشه کربلا.چون رسمشونه که یه سلام بدن برگردن.ولی خالی شدن مشروط به باز بودن راه هاست.که تا پارسال باز بوده انگار.

اما امسال جمعیتی تو کربلا بود باور نکردنی.ما شب جمعه که رسیدیم همه خیابونا و کوچه پس کوچه ها و بین الحرمین آدم بود.زن و مرد و پیر و جوون.خدایی شد تونستیم یه حسینیه پیدا کنیم که هنوز اندازه چند نفر جای خواب داشت.شب که داشتیم میرفتیم تو هنوز میشد تو خیابون راه رفت.ولی صبح که با کلی مشقت از طبقه بالا خودمون رو رسوندیم پایین تازه دیدیم دیگه اصلا نمیشه تو خیابون رفت!پر جمعیت!همه هم ایرانی!هفته قبلش از هر 10 نفر یکی ایرانی بود،این هفته اصلا باید میگشتی دنبال عراقی.

تا ظهر فقط تونستیم به نزدیکای میدون مشک برسیم.بعد که دیدیم جلوتر رفتن که امکان نداره و هر لحظه هم سیل جمعیت بیشتر میشه،گفتیم برگردیم حداقل جا برای 4  نفر دیگه باز شه.

غروب بود که داشتیم از شهر میآمدیم بیرون،جمعیتی که داشت وارد میشد باور کردنی نبود!تا کیلومترها بودن مردم هنوز.بعد که فهمیدیم تا خود نجف ادامه داشته!

یعنی اگه تا پارسال اعلام میکردن 20 میلیون زائر،امسال راحت 20 میلیون فقط تو کربلا بود روز جمعه.دیگه اربعین چقدر شدن،خدا میدونه.

بعد آمار دیدم میگن حدود 2 میلیون ایرانی رفتن!اصلا خنده داره این آمار!احتمالا زن ها و بچه ها رو حساب نکردن.

خلاصه که از جون و دل لبیک گفتن این مردم به فرمایش آقا.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۵ آذر ۹۳

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟

لب مرزی رفتیم

خاک را رود دو قسمت میکرد

این طرف ما بودیم

آن طرف هم آن ها

دیده بانان سر برجی از دور

ناظر ما بودند

و من بهت زده ناظر گنجشکانی

که همه

بی گذر نامه سفر میکردند...

یه سوال:

فرض بفرمایید همین وقت شب یه وانتی توی کوچه با بلندگو داد بزنه:مژده،مژده،زوار آمده...

کی حاضره سریع بره بیرون دستشون رو بگیره و بیاره تو خونه اش؟براشون شام مفصل تدارک ببینه؛با مخلفات؛

بهترین رخت خوابش رو براشون پهن کنه؛بره سرویس بهداشتی و حمومش رو تمیز کنه تا مهمانهاش راحت باشن؛

برای صبحانه اشون بره نون تازه و عسل و ارده شیره و مربا بخره و تازه نیمرو و تخم مرغ عسلی هم آماده کنه؛

نذاره اندازه شستن دو تا استکان چایی هم مهمانها کاری انجام بدن؛

دوباره برای نهار بره مفصل تدارک ببینه؛اصرار کنه برای موندن؛تازه دست آخر هم تشکر کنه که منت سرش گذاشتن که آمدن خونه اش؟

چند نفر رو سراغ دارید که ازشون بربیاد همچین برخوردی؟

من که نیستم اینجوری.فوق فوقش برای یه شب در حد جا دادن و غذا هم نه حاضری،ولی تا این حد مفصل هم نه.

صبحانه هم همینطور،عادی.تازه قبلش باید مطمئن بشم ازشون.ترجیحا خانواده باشن و بچه دار که دلم بسوزه.

اصرار هم نمیکنم به موندنشون اگر بخوان صبح برن.تشکر هم فکر نکنم اصلا یادم باشه بکنم.نهایتش تعارف کنم که قابلی نداشت و منزل خودتون بود و از این حرفا.

خب ولی ما پنجشنبه دو هفته پیش که رسیدیم کربلا،به چند تا هتل سر زدیم جا نداشتند.

دوست عراقیمون اصرار داشت بریم دهاتشون که نزدیک بصره بود،ولی ما میخواستیم شب جمعه کربلا باشیم.این شد که ازش جدا شدیم بعد مرز.

نهایتا رفتیم از یکی از مغازه دارها سراغ اتاق کرایه ای گرفتیم.تا فهمید زائریم و ایرانی،فورا بلندگو رو برداشت و رفت تو کوچه داد زد:بشارة،بشارة،الزوار...

5 دقیقه نشده چند تا از اهالی آمدن تا ما رو ببرن خونه اشون،و چه اصراری هم میکردن.اول فکر کردیم اتاق کرایه میدن.قیمت پرسیدیم که شبی چند؟ناراحت شدن چه جور!

و دقیقا همونطور که توضیح دادم و بلکم خیلی بیشتر ازمون پذیرایی کردن!و جدا اصرار داشتن

که بیشتر بمونیم و فقط به این دلیل که گفتیم داریم میریم کاظمین رضایت دادن و اصرار که دوباره که برگشتیم کربلا فقط بریم اونجا!

.

.

.

سفر خیلی خیلی عجیبی بود.متفاوت از همه زندگی ام.اصلا یه دنیای جدید بود با یه حساب کتاب جدید.هنوز برام هضم نشده.ذره ذره اش حیرت انگیز بود.

ان شاءالله بتونم بازم مینویسم.شاید اثری روی قلب سیاهم داشته باشه.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۴ آذر ۹۳

صل الله علیک یا اباعبدالله

رود خانه رو دیدی؟

وقتی که از کوه سرازیر میشه؟

به عشق رسیدن به دریا؟
دیدی چه پرخروش و با نشاط میره؟
چه بی هراس از هرصخره و شیبی رها میشه؟
چه مقاوم و خستگی ناپذیر از هر سنگ و مانعی عبور میکنه؟
بدون ذره ای استراحت و توقفی فقط میره تا به دریا برسه...
اما همینکه بوی دریا رو میشنوه، دیگه آروم میشه؛

سربه زیر و موقر جلو میره؛ و بعد....
غرق میشه...

.

.

.

دریا که بود،

غرق هم که شدیم،

پس چرا برگشتیم؟

مگه هیچ قطره ای از دریا برمیگرده؟

.

.

.

اگه مرحوم آقاسی عقیده داشت نجف بی کربلا معنا ندارد،به نظر من زمین و دنیا بی کربلا معنا ندارد...

زندگی بی کربلا معنا ندارد...

.

.

.

کاش میشد که برنگردم،حیف شد...

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۲ آذر ۹۳

کربلا کربلا ما داریم میاییم...

سالها از عاشورا و اربعین گذشته و هنوز تا همیشه راز اربعینت سوال بی جواب من است.هنوز در هر زیارت اربعینی که میخوانم،به دنبال آنچه در عاشورایت جا گذاشته‌ام میگردم.

چه رازی است در این چهل روز سرگشتگی و دلدادگی که پرچمهای عزا به احترام بانوی صبر و پیامت به تمام قامت منتظر ایستاده‌اند و تا این شکوه مقاومت و پایداری سر بر آستان مقدست نساییده،به خود اجازه فرود نمیدهند؟

این همان راز غربت و غم شام غریبان است که تا همیشه بغضش بر تاریخ سنگینی خواهد کرد...

بچه‌ها رو دیدید شب قبل سفر چه ذوق و شوقی دارن؟که خواب به چشمشون نمیاد؟که از هیجان اصلا نمیتونن بشینن؟که ثانیه ها رو میشمرن؟...

ولی حس و حال الان من اینا نیست،اصلا نمیفهمش.یه روح عجیب و ساکتیه که از امروز صبح مهمون خونه دلم شده.

تنها چیزی که میفهمم اینه که بیدارم و اینا خواب نیست.

بالاخره ویزا گرفتم!و ان شاءالله فردا صبح با بچه‌ها راه میفتیم.البته نه تمام مسیر رو.فقط تا ترمینال.بعد که راهی شدن،من و دایی ام و باجناقشون و دوست عراقی اشون هم راه میفتیم به سمت شلمچه و چذابه.

من که نرفتم تا به حال،ولی اینطور که دایی مسعود میگن ان شاءالله پنجشنبه شب این موقع حرمیم...

یه چیزی شبیه یه آبشار بزرگ از قلبم سرازیر میشه وقتی یادش میفتم.یعنی میشه خدا؟!

اینجور که دایی رو نقشه توضیح میدن انگار خیلی هم دور نیست،انگار بهشت باشه،امروز کربلا،فردا کاظمین،پس فردا سامرا،بعد نجف،بعد هم دوباره کربلا...

تا دیشب 99% منتفی بود جور شدن ویزا و امشب دارم وسایلم رو آماده میکنم.

یه زمان،وقتی هنوز دبیرستانی بودم،یه کتاب مکالمه عربی بین کتابای پدرم پیدا کردم،عین گنج بود واسم.خط به خطش رو حفظ کردم تا برای سفر حج مشکل زبان نداشته باشم.ولی الان احساس میکنم فارسی رو هم بلد نیستم حرف بزنم چه برسه به عربی.

خیلی دوست داشتم این اولین سفر رو نرگس و فاطمه هم بیان،ولی با اخلاق نرگس خانم جور نیست خیلی.ما راهپیمایی 22 بهمن و روز قدس هم که میریم ایشون توقع دارن به فاصله ده متری ازش هیچ مردی غیر از من نباشه.اما با دایی ام  که مشورت کردیم،گفتن ازدحام جمعیت خیلیه و مثال از راهپیمایی نه دی آوردن.

اما برگشتیم،ان شاءالله امید خدا دوباره خانوادگی ثبت نام میکنم.

نرگس و فاطمه هم این چند روز میرن خونه مادرم تا فاطمه کمتر بهونه گیری کنه.

دیگه خلاصه که حلالم کنید.تمام بداخلاقیا و عصبانیتا و نگران کردنا و...

همه رو یه جا محض خاطر بزرگواریتون ببخشید.توفیق باشه نائب الزیاره همه دوستان خواهم بود ان شاءالله.

ان شاءالله نصیب و قسمت همه آرزومندان بشه این سفر.

زهرا خانم اینم برا شما که فردا یه هفته ات تموم میشه و دوباره میتونی بیای اینجا.

عزیزم تلفنی ازت تشکر کردم بابت وفای به عهدت،ولی دلم نمیاد دوباره نگم.واقعا ممنونم که دخترونه سر قولت موندی!

با اینم که تو این یه هفته بیشتر از همیشه صحبت کردیم،ولی دلم خیلی خیلی برات تنگ میشد وقتی اینجا نه پیامت و نه رد پات نبود!

دخترم شما هم منو حلال کن اگه ناخواسته ناراحتت کردم.خیلی دوست داشتم همه با هم دست جمع میرفتیم.

ان شاءالله که بشه به همین زودی.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۱ آذر ۹۳

تا 3 نشه...

امروز صبح تا پا از  خونه بیرون گذاشتیم،چنان سوز سردی به خاطر برفای کوه تو صورتمون خورد که نه فقط عماد،حتی نجم الدین هم التماس کرد با ماشین بریم مدرسه.

تو اتوبان امام علی(ع) از قسمت منتهی الیه سمت راست با سرعت 70 نرسیده به خروجی همت در حال حرکت بودم که ناگهان یه تویوتا سفید،فکر کنم با سرعت 200 مثه گلوله آمد و از بغل زد به یه پراید و سپر جلوی خودش هم کنده شد و غیب شد!

پراید هم خدا رحم کرد چپ نشد،ولی عین چی پرت شد جلوی ما و به فاصله 5 متر از ما متوقف شد.تنها کاری که میشد کرد ترمز گرفتن و دعا کردن بود که له نشیم!و به لطف خدا هم سپر به سپر ماشین ایستاد!

عماد هم که کلا با کمربند مشکل داره،نمیبنده.عقب هم که میشینه،واسه اینکه راحت حرف بزنه و مطمئن باشه میشنوم،وسط میشینه.امروز هم در همین حالت و در حال حرف  زدن بود که ترمز گرفتم،اگه نگرفته بودمش میبایست از ماشین جلویی میآوردمش بیرون!

اینجور مواقعه که قشنگ میشه دست فرشته های محافظ رو دید که چطور نمیذارن کوچکترین خراشی ایجاد بشه.

این اولین اتفاق،الان هم که دومین اتفاق خوب و عالی،نمیدونم منتظر سومی اش باشم یا نه؟

یه کاری هم امروز عماد کرد...

امروز ظهر پدر یکی از دانش آموزا غذای نذری آورد مدرسه.ساندویچ کتلت.وقتی بچه‌ها اومدن برای خداحافظی،گفتم بهشون که ساندویچ منم ببرن و بخورن،ولی نجم الدین در عین ناباوری گفت که خوردم و سیرم و عماد هم گفت از اول میخواسته برای مادرش ببره و اگه مال منو بگیره،اونموقع در واقع من به نرگس دادم،نه عماد.منم دیدم اصرار داره،قبول کردم.

بچه ام تمام تلاشش رو کرده بود که ساندویچ رو کامل برسونه دست مادرش،منتها خب شیطان رجیم هم بیکار ننشسته بود و تا تونسته بود وسوسه پشت وسوسه...

دست آخر ساندویچ کامل بوده علی الظاهر،فقط یه ایراد کوچولو داشته.کتلت نداشته!همین!

اینقدر هم مظلومانه این نبرد درونی اش رو تعریف میکنه که جدا دلم براش میسوزه.دوست داشته خودشو امتحان کنه ببینه چقدر طاقت داره.به قول خودش طاقت که فقط تو کارای سخت نیست.یه وقتا یه چیزای خیلی کوچیک احتیاج به چه صبری داره.که تازه اگر صبر نکنم آخرش میبینم اصلا مهم نبوده.

شاید اگه من میخواستم صبر کردن و مبارزه با نفس یادش بدم،چند سال طول میکشید.اما امروز همین تصمیمش و تلاشش باعث شد معنی و مفهومش رو دقیق درک کنه و ضمنا بفهمه تو چه موقعیتایی امکان داره کم بیاره و بعد هم که رفته تو فکر یه برنامه برای تمرین.

و همین دیگه.

شکرت خدا.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۸ آذر ۹۳

دختر بابایی حرم...

دنبال آب گشتم و سهمم سراب شد

رؤیای کودکانه ام اینجا خراب شد

 

آنقدر من بهانه ی بابا گرفته ام

حتی دل خرابه برایم کباب شد

 

آنقدر زخم خورده ام از تازیانه ها

پیری برای زود رسیدن مجاب شد

 

در آزمون این تن رنگین کمانی ام

بین هزار رنگ کبود انتخاب شد

 

آیینه ام ولی همه جایم شکسته است

مهتاب با مشاهده ام در حجاب شد

 

در آن غروب غم زده یادم نمیرود

روی تو را ندیدم و چشمم به خواب شد

 

رفتی و سهم دختر بابایی حرم

بعد از تو ترس و دلهره و اضطراب شد

 

از لحظه ای که چشم تو را دور دیده اند

آزار کودکان زبان بسته باب شد

 

یک مرد هم نبود بگوید چقدر زود

بی حرمتی به آل پیمبر ثواب شد

 

ای سر که روی دامن دختر نشسته ای

با من سخن بگو ...، دلم از غصه آب شد!

 

باور نمیکنند که طفلی سه ساله ام

از بس که رنج های دلم بی حساب شد

 

حالا که بوسه بوسه به زخم تو میزنم

انگار طعم خون دهانم گلاب شد

 

باید برای مرگ رقیه دعا کنی

شاید شبیه مادر تو مستجاب شد...

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۶ آذر ۹۳

*مذاکرات لوبیایی!*

1-مدتی بود لوبیا نداشتیم تو خونه و این شده بود سر تیتر اخبار!

از چه طریق؟خبر گزاری فاطمه خانم!

چرا؟خب چون فاطمه خانم اساسا به لوبیا پلو زنده است و دیگه لااقل هفته ای یک بار بایستی غذا لوبیا پلو باشه.هر شهروندی هم که میرفتیم نداشت.کار به جایی رسیده بود که از قبل به مادرم سفارش لوبیا پلو میداد!

تا اینکه دیشب اتفاقی تو راه یه مغازه دیدم نوشته سبزی پاک کرده و لوبیا خرد شده و...

چقدر از دیدن لوبیاها ذوق کرد بماند،رسما شده پاسبان فریزر!یخ هم بخوایم برداریم سریع میاد چک میکنه ببینه چیزی از لوبیاها کم نشده باشه!به خیالش میریم خام خام میخوریمشون!

خدایی نصف نگرانی و تعصب این بچه رو دیپلم مات های! محترم کشورمون داشتن،الان اوباما مشغول تمیز کردن راه پله های ایستگاه مترو میرداماد بود!

2-چیز جدیدی که درباره نجم الدین و فاطمه فهمیدم اینه که دو شخصیت خارج و داخل دارن.فاطمه خانم که تو خونه نمیشه حتی اشاره ای به ابروهای بالای چشماشون کرد،تو مدرسه حتی یک بار هم گریه زاری راه ننداخته و خیلی بی خیاله.

نجم الدین هم هر چقدر تو خونه مظلوم و ساکت و خجالتیه،تو مدرسه برعکس.حالا رو داشتنش تو مدرسه یه طرف،اینکه تو این دو روزه،من بعد ماجرای پریشب،تو خونه روش نمیشه با من و نرگس خانم صحبت کنه ولی تو مدرسه راحته باهام خیلی جالبه!

3-محض اثبات وفای به عهد و این حرفا تبلت از پریشب از روی اپن تکون نخورده و زهرا خانم هم به شهادت مادرش اصلا پای رایانه ننشسته!قرارمون یه هفته است.تا ببینیم چه شود.

4-نرگس خانم!اگر احیانا گذرتون به این طرف ها افتاد،خدمتتون عرض کنم احتمالا پیام برای شما گذاشتن.دوست داشتین یه سری به دوستان بزنید.

5-دور بعدی مذاکرات به جمعه عصر،بعد از رفتن میهمانان عزیز موکول شد.فضای مذاکرات سازنده(بدون قهر) بود.جمع بندی همچنان عدم توافق.طرفین هنوز تصمیمی بر کوتاه آمدن از مواضع خود ندارند.هیچ کدام از ادله و براهین پذیرفته نشد.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۵ آذر ۹۳

*مذاکرات 1+1!*

این اینترنت هم بد دردیه ها!مثه چی توش گیر کردم.جدا اعتیاد آوره.واسه یه فکردن ساده محتاج نوشتن اینجام.

از یه طرف عین خونه امه،همونقدر آشنا و نزدیک.از یه طرف انگار ته یه چاه عمیق دارم با خودم حرف میزنم،به نسبت جاهای دیگه اینترنت که عین بزرگراه شلوغن.از اون طرف هم که هر دم از این باغ بری میرسد!

کلا آدم!(از دست زهرا با این آدم آدم کردنش.تو دهن منم افتاده بدجور!) رو دچار خود درگیری میکنه اینجا.آدرس به کسی ندادم،به غیر از پسرم و دخترم و عموم و همسرشون و نرگس خانم! و...با این وجود نمیشه هر چی میخوام راحت بنویسم.

خصوصی هم که مینویسم،زورم میاد بازش کنم بخونم!حالا امشب خصوصی نمینویسم ببینم بچه‌هام چقدر حرف گوش کنن!

راستی آقا شهاب یادت باشه تا ابد که دیگه اصلا و ابدا دلت رو خوش هیچ موقعیت و توانایی و هنرت نکنی!تا ابد یادت باشه هر چی که داری،لطف خداست و به یه آن میتونه ازت بگیره و چنان آبرویی ازت بره پیشش که حد و حساب نداره!

و اما...

از این صحبتا که بگذریم میرسیم به اون یکی صحبتا!

حالا که بعد چند روز قهر و مذاکره و نهایتا منت کشی،مجبور شدی بشینی تا آخر به حرفای نرگس گوش کنی،لااقل روش فکر کن تا بتونی یه لیست از ایراد و اشکالاتش پیدا کنی،دوباره خواست بره بالا منبر براش بگی که دیگه کارتون به قهر نکشه.

1-میگه خونه بزرگه؟خب میفروشیمش!بقیه پولش رو هم تمام و کمال میدیم هر کی ایشون صلاح میدونه.

2-کی گفته ازدواج اصله؟چرا نشه کسی بدون ازدواج سالم زندگی کنه؟

3-کی گفته ما(من) مأمور سر و سامان دادن به اوضاع نا به سامان همه ام؟

4-یادم نیست دقیقا کی و کجا،ولی انگار یه حاج آقایی میگفتن اساسا داشتن همسر دوم فقط و فقط در شرایط ویژه ای که تو قرآن ذکر شده و اونم اینکه مردی سرپرست دختر یتیمی باشه و برای جلوگیری از گناه مجازه و لا غیر.

5-حرف مردم مهم نباشه،تربیت بچه‌ها که دیگه مهمه؟چه توضیحی میشه اصلا داد بهشون؟ 

6-محبت کردن و مهربانی درسته که از الطاف خداست،ولی دلیل نمیشه که هر کس مهربون بود بره ازدواج کنه.مگه علمه که زکاتش واجب باشه؟

7-درسته تمام لحظات زندگی ما امتحان خداست و هر موقعیتی یه نکته داره،ولی کی میتونه تشخیص بده که الان دقیقا چه امتحانی داریم و جواب درستش چیه؟

از کجا که اساسا منظور خدا چیز دیگه ای نباشه؟

8-اساسا ایشون اول نشان مخصوص حاکم بزرگ بودنشون رو نشون بدن،بعد ادعای میتی کومانی کنن!

9-اصلا بنا بر برهان خلف هم میشه جواب داد:فرض که راست میگن ایشون،این امتحان ماست و کلید بهشت وجهنممون،....

خب نوشتن بقیه اش جرأتی میخواد که ندارم.

آهان یادم افتاد،یکی از فرضیات ایشون واسه اثبات حکمشون این بود که ما تا به حال با هم مشکل نداشتیم و خیلی خیلی تفاهم داریم و بعد از این هم مشکل پیدا نمیکنیم.

عجالتا که سر همین ماجرا معلوم شد که تفاهمی در کار نیست!یعنی هست ولی نه 100%.

هی روزگار،آدمیزاد سر چه چیزایی که نباس بره پای میز مذاکره با زنش!

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۴ آذر ۹۳

آسمون خاموشه امشب...

گفته بودم ما یه شهرزاد قصه گو تو خونه داریم؟فاطمه خانم کلا خیلی داستان پردازه و واسه هر اتفاق و ماجرایی قصه میسازه.

امشبم در امتداد حال نافرم و خراب و سردرد و ما بقی قضایا،بعد از نماز رفتم که بخوابم.ولی فاطمه خانم نذاشتن.

اول تمام خیلی خوبهاشو،حتی امضا شده هاشو،آورده دوباره ببینم و خوشحال شم از داشتن دختر به این خوبی.

بعد داستانی رو که امروز نوشته برام خونده،یعنی برا همه:

یکی بود،یکی نبود.غیر از خدای مهربون هیچکی نبود.

یه مرد ماهیگیری بود که خیلی کار میکرد.یک روز مرد ماهیگیر برای صید به دریا رفت.ولی تا شب ماهی گیر نیاورد تا اینکه ناگهان یک چیز خیلی سنگین به قلابش گیر کرد.

اول خیلی خوشحال شد.ولی بعدش دید که ماهی نیست.فقط یه لنگه کفش خیلی عجیب است.

آخرش ناراحت شد و با لنگه کفش به خانه اش برگشت.در خانه زنش به او گفت:چرا ناراحتی؟فردا هنوز هم دریا هست و شاید فردا ماهی گیرت بیاید.

فردایش مرد ماهیگیر دوباره به دریا رفت و باز هم هیچی گیر نیاورد.دوباره یه چیز خیلی بزرگ به قلابش افتاد.وقتی آن را بالا کشید دید یک ماهی جادویی به شکل انسان است.

ماهی جادو گر گفت:تو لنگه کفش من را این طرف ها ندیده ای؟

ماهیگیر گفت:چرا اتفاقا من دیروز آن را صید کردم.با من خانه ام بیا تا به تو بدمش.

وقتی مرد ماهیگیر لنگه کفش جادوگر را پس داد،جادوگر هم نقشه خانه جدید ماهی ها را بهش داد و از آن روز مرد ماهیگیر به آن قسمت میرفت و ماهی صید میکرد و دیگر ناراحت نبود و تا آخر عمر به خوبی و خوشی با زنش و بچه‌هایش زندگی کرد!!!

حالا داستانش چقدر به چی ربط داشت بماند،اینکه ازمون آزمون نتیجه گیری گرفته که خوب فکر کنید ببینید منظور این داستان چیه،خیلی نکته داشت!

خب چون تنها نتیجه ای که از این داستان نگرفتیم،مهربونی و آشتی کردن بود.در حالیکه از نظر ایشون این داستان فقط در مورد خوبی آشتی بود!

.

.

.

یه عزل حافظ هست:گفتم غم تو دارم؟اونجا که میگن:گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد؟...خب دلم عزم صلح دارد به شرطها و شروطها و السکوت فی ما وقع من شروطها...

این هم اندر احوالات داشتن انواع و اقسام بینه جات منطقی:

بنا بر آنچه رسیده،رسالت و پیامبری با رسالت حضرت ختمی مرتبت ختم گشته و راه وحی بر بشر بسته.آنچه در رأی شخصی بلیه واجب الطاعه الهی متوهم گشته،ممکن است بر رأی عقل و درک دیگری وجوبی بر اطاعت نداشته باشد.

که در این گونه مقوله جات تنها مرجع ذی صلاح عقل کامل منصف خارج از دایره سود و زیان است،نه آنچه عوام الهام خوانندش.

در خصوص مورد مذکور از عدم تناسب اموال و امکانات با حوائج مادی و رفع تمام حوائج ضرور به اقل اموال و آنچه تکلیف است در خصوص بذل زیادت مال،مبتدیا شبهه ای موجود نبوده و رسم کما فی السابق است.

و هم آنچه در خصوص بزرگی مسکن فرموده،در روایات از نعمات الهی است و دلالتی بر لزوم توسعه عیالات ندارد.بنا بر عقل.علی ای حال جز آنچه که تنها شیوه فرمانبری خوانده شده،سبل متعددی یافته ام،مستقیم ترینش تعویض مسکن و بذل مازاد ثمن.

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید   گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز   گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم   گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد   گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد   گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت   گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد   گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد   گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲ آذر ۹۳

هنوز هم دلم تنگ میشود برای محض حرف زدنت...

این سیستم حذف نمره و امتحان از مدرسه و به اصطلاح ارزشیابی توصیفی که از نظر من کلا بیخود بود از اولش؛نه اینکه نمره و معدل و شاگرد اولی برام مهم باشه.ولی تنها فایده و کارکردی که مدارس داشتن و میشد به اون امید بچه‌ها رو راهی دبستان کرد رو از بین برده.

این نظم و ادبی که بچه‌ها تو مدرسه یاد میگیرن رو نمیشه تو خونه بهشون آموزش داد.یا لااقل خیلی سخته یاد دادنش.ساعت دقیق ورود و خروج و زنگ تفریح و صبحگاه و صف و امتحان و از همه مهمتر نمره انضباط.که این نظام جدید توصیفی دقیقا زده همینا رو نابود کرده.

دیگه چون نمره ای در کار نیست،واقعا برای بچه‌ها مدرسه حکم خونه خاله رو پیدا کرده:

دلشون بخواد میان،خسته باشن نمیان.

دوست داشته باشن درس میخونن،نخوان نه.

امتحان و قوانین امتحان هم که اصلا تو مخشون نمیره.نمیدونم تا چه مقطعی هم قراره پیش بره؟سالی که عماد رفت مدرسه،این طرح سراسری شد و هنوز هم که عماد ششمه،ادامه داره.

از اون طرف اگر هم بردارن وسط کار دوباره به نمره تبدیلش کنن که رسما بچه‌ها دیوانه میشن.

امروز هم دقیقا به همین خاطر با یکی از بچه‌های کلاس دوم مشکل پیدا کردم.

کسری یکیه مثل عماد.اساسا بیشتر از 3 دقیقه رو صندلی دوام نمیاره.دهنش هم بیشتر از دو دقیقه بسته نمیمونه.در ساکت ترین حالت صندلی اش رو تکون میده یا مداد بغل دستی اش رو میندازه زمین و با پاش شوت میکنه یه طرف دیگه.

خب منم تا اونجا که جا داشته هیچ وقت نذاشتم بیشتر از پنج دقیقه سر کلاس باشه.مدام به بهونه های مختلف میفرستمش بیرون.

وقتی هم دیدم واقعا به تولید صدای اضافی علاقه داره،بهش گفتم اگه موقع درس ساکت باشه،وقتی قرآن میذاریم میتونه مقدار کشش هر صدا رو با مداد مشخص کنه.که مثلا چند ضربه طول کشیده.

که اتفاقا همین کارش باعث شده هم خودش و ههم بقیه بهتر ریتم رو یاد بگیرن.

ولی امروز امتحان نیم ترم بود.از یه طرف طبق بخشنامه نمیبایست از قبل اعلام میشد تا بچه‌ها بدون استرس امتحان بیان مدرسه.

از یه طرف دیگه برای رد کردن لیست میبایست از تک تک بچه‌ها امتحان روخوانی میگرفتم.

از طرف سوم بچه‌ها واقعا تفاوت امتحان و سوال کلاسی رو متوجه نمیشن که دیگه تو امتحان کمک و هم فکری نداریم.

کلی براشون توضیح دادم تا بالاخره فهمیدن هر کسی میاد بخونه،بقیه باید ساکت باشن.

بماند که این وسط کلی شیوه های تقلبشون رو برام توضیح دادن!و با کلی دلیل و مدرک خواستن ثابت کنن که اینا دیگه تقلب نیست.

علی مثلا برگشته میگه:آقا ما میدونیم امتحان چیه.داداشمون گفته.امتحان یعنی معلم یه روزایی میاد از همه درسایی که از اول سال داده سوال میکنه.تو برگه باید جواب بدیم.ولی دیگه گروهی نمیشه جواب بدیم.از روی کتابم نمیشه جوابشو پیدا کنیم.باید از تو مغز خودمون تنهای تنها بیاد بیرون جوابا.منم میخوام شبش که مثلا فرداش امتحان هدیه ها داریم،به مامانم بگم ازم درس بپرسه،بعد جواب همه سوالا رو که همون موقع از تو مغزم میاد بیرون خودم با انگشتای خودم رو کاغذ بنویسم.بعد فرداش که امتحان خواستیم بدیم،از روی همون کاغذ بنویسم.این که دیگه تقلب نیست!!!

ولی کسری امروز از اون روزای دوز بالاش بود و به هیچ وجه نمیخواست آروم باشه.منم پیش خودم گفتم بفرستمش بره بیرون تا از بیقه امتحان بگیرم.از کسری هم زنگ تفریح تو دفتر بگیرم.اول فرستادمش کتابخونه.دو دقیقه نشده برگشت.بچه‌های کلاس سوم رفته بودن.

بعد گفتم بره تو حیاط بازی کنه برای خودش.هنوز پاش به حیاط نرسیده دزدگیر همه ماشینها با هم روشن شد!!!

خلاصه به من و آقای گودرزی،معاون دوره اول،و علیرضا ثابت کرد که کلا امروز تو مدرسه جاش نمیشه.یعنی خودش هم رک و راست همون اول گفت که نمیخواسته امروز بیاد و به زور مادرش آمده.

اول علیرضا و آقای گودرزی باهاش صحبت کردن.ولی دریغ از ذره ای اثر.هر چقدر تهدیدش کرده بودن،براشون جواب داشته.

آخر سر دوباره فرستادنش سر کلاس و گفتن هر جور خودت میدونی!فقط دیگه حیاط نیاد!

منم چون مثلا داشتم امتحان میگرفتم،بهش گفتم یه جوری با صدای پایین و نه کاملا بی صدا بازی کنه.

کسری هم دقیقا با صدای خیلی خیلی پایین شروع کرد به اسب سواری و پی تی کو پی تی کو کردن!

بعد هم البته با همون صدای پایین هواپیما بازی و کامیون بازی کرد.

ولی بعد 5 دقیقه حوصله اش از تنهایی بازی کردن سر رفت.اول ازم خواست اجازه بدم بچه‌های دیگه هم باهاش بازی کنن،وقتی دید اجازه نمیدم،شروع کرد به اذیت کردن همه.

کیفا رو پرت کرد رو زمین،کتابها رو پخش کرد،یه وضع طوفانی عجیب ها!که چی؟که من اصلا اصلا خسته شدم از مدرسه.دیگه نمیخوام بیام.اصلا میخوام اخراج بشم!

واقعا درمونده به تمام معنی شده بودم.خب چون معلم ثابتشون نیستم،هنوز کامل و دقیق با روحیاتش هم آشنا نبودم.

تنها راهی که به ذهنم رسید همون روش برخوردم با عماد بود،وقتایی که در همین حد و حدود حالش بد میشد.

بغلش کردم و بردمش بیرون.

یه گوشه حیاط مدرسه چند تا درخت توت و زبان گنجشک و چنار هست که این روزا پر برگ خشکه.

بردمش اونجا و گذاشتمش زمین،ولی نذاشتم فرار کنه.همونطور که دستشو محکم گرفته بودم نشستم رو زمین تا هم قدش بشم.

اول یه کم به چشمام زل زد.بعد خیلی بی مقدمه و ناگهانی زد زیر گریه.فکر کردم ترسیده،ولی کلا بغض داشت.

در حالت عادی هم خیلی متوجه حرفاش نمیشم،خیلی جویده جویده و تند حرف میزنه،حالا که دیگه اشک و گریه هم قاطی اش بود،اصلا نمیفهمیدم چی میگه.من فقط سرش رو گرفتم و ناز کردم.

دست آخر که شکایتاش تموم شد،یا شاید هم وسطش،حواسش پرت برگای خشک شد،رفت رو اونا راه بره،آروم شد.

اعتراف میکنم خیلی خیلی گیج شدم.نفهمیدم مشکلش چی بود و چرا اذیت میکرد و اصلا داشت برام درد دل میکرد یا از خودم شاکی بود؟

ولی هر چی بود حالمو اساسی گرفت،منم که دیواری از این آموزش و پرورش کوتاه تر پیدا نمیکنم،هر مشکلی هر گوشه عالم پیدا کنم یه جوری میندازمش گردن ایشون!

زهرا جان!عزیزم حق با شما بود.وب یه مشکل کوچولو پیدا کرده بود،ولی برطرف شد الحمدلله.

هر موقع دوست داشته باشی میتونی پیام بدی دختر عزیزم.

دلم گرفته ای دوست،هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم کجا من؟
کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من

نه بسته‌ام به کس دل،نه بسته کس به من دل
چو تخته‌پاره بر موج،رها،رها،رها من

ز من هر آنکه او دور ،چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک،ازو جدا،جدا من!
نه چشم دل به سویی،نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟
ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ،هوای گریه با من

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱ آذر ۹۳
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟