۱۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها...

اللَّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ عَلَى حُسْنِ قَضَائِکَ

وَ بِمَا صَرَفْتَ عَنِّى مِنْ بَلائِکَ

فَلا تَجْعَلْ حَظِّى مِنْ رَحْمَتِکَ مَا عَجَّلْتَ لِى مِنْ عَافِیَتِکَ 

فَأَکُونَ قَدْ شَقِیتُ بِمَا أَحْبَبْتُ وَ سَعِدَ غَیْرِى بِمَا کَرِهْتُ.

وَ إِنْ یَکُنْ مَا ظَلِلْتُ فِیهِ 

أَوْ بِتُّ فِیهِ مِنْ هَذِهِ الْعَافِیَةِ بَیْنَ یَدَیْ 

بَلاءٍ لا یَنْقَطِعُ وَ وِزْرٍ لا یَرْتَفِعُ 

فَقَدِّمْ لِى مَا أَخَّرْت

وَ أَخِّرْ عَنِّى مَا قَدَّمْتَ.

 فَغَیْرُ کَثِیرٍ مَا عَاقِبَتُهُ الْفَنَاء

وَ غَیْرُ قَلِیلٍ مَا عَاقِبَتُهُ الْبَقَاءُ

وَ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ.

به سپاس و ستایش تو لب می‌گشایم ای پروردگار بزرگ که تقدیر مرا به دلخواه من امضا فرموده ای و آن بلا را که خاطرم پراکنده میداشت،از من بازگردانیده ای.

ولی همیترسم که از رحمت بی منتهای خویش بیش از این بهره مندم نداری و مرا به گناه اصرار و الحاحی که در راه مسألتم به کار برده ام،از مرحمت خویش محروم سازی.

در این هنگام،دلخواه من مایه شقاوتم شود و دیگرانی که چون من مبتلا بوده اند،ولی در ابتلای خویش بمانده اند،خوشبخت گردند.

پروردگارا!

اگر این عافیت که اکنون نصیبم شده،به عافیت اخرویم زیان رساند و مرا به بلایی جاویدان و رنجی ابدی گرفتار سازد،هرگز بدین عافیت رضایت ندهم.

پروردگارا!

من به محنت و عذاب این دنیا همی شکیبا باشم،ولی جان مرا بر محنت و و عذاب آخرت شکیبایی نیست.

پس آنچه را که از نعمت درباره من تعجیل فرموده ای،به واپس انداز تا به نعیم ابدی ابدیت یابد و آن رنج را که در آن جهان برایم مقرر داشته ای،هرچه زودتر پیش آور تا عمرش با عمر این جهان،به کوتاهی و فنا گراید.

امشب زهرا خانم مشغول اتوی لباس بود و فاطمه هم در رفت و آمد و کمک به نرگس جان که برق رفت.طبق معمول به بچه‌ها گفتم هرجا هستن بشینن تا شمع روشن کنم،به خصوص به فاطمه تأکید کردم که میز اتو و اتو سر راهه و تا نگفتم از جاش تکون نخوره.

تا شمع بیارم دو دقیقه نشد،ولی فاطمه مثلا خواست بیاد کمک من تا نشونم بده شمع کجاست،دقیقا با کله رفت وسط میز اتو!

فقط و فقط میشه گفت دست خدا صورت فاطمه رو کشیده کنار!!و الا که الان یه طرف صورتش...

خداوندا!

ای که نامت شفای هر دردی است؛

چنان کن که 

چه در سختی باشم؛

چه در آسایش؛

چه در سلامتی باشم؛

چه در بیماری؛

توانا باشم،

چه بینوا؛

چه فقیر باشم،

چه ثروتمند؛

همواره سپاسگزار نعماتت باشم.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۸ فروردين ۹۴

آخخخخخ!

امروز فاطمه رو بردم برای مسابقه کانگورو.بعد مسابقه با چنان ذوق و هیجانی اومد بیرون که گفتم جایزه نوبل جهانی رو برده.بعد کمی گفتمان معلوم شد:

بعضی سؤالات رو نتونسته بخونه،

بعضی هاش رو خونده،ولی متوجه منظورش نشده،

بعضی هاش هم سخت بوده،

یکی دو تا رو هم با کمک خانمشون حل کرده.

خلاصه که از 24 تا سؤال،نهایت 3-4 تا رو جواب داده.حالا چرا اینقدر خوشحال بود؟خب توقع داشت بابت همین تلاشش بهش جایزه بدم.چه جایزه ای؟همون خطکشی که دیشب بهم داد!!!

حالا من بدون خطکشم خوابم نبره آیا مسؤولین پاسخگو خواهند بود؟هوم؟

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۷ فروردين ۹۴

جشن روز پدر؛برداشت اول!

فاطمه خانم بازهم امروز برامون برنامه داشت:

اول اینکه از همون ظهر که رسیده خونه ساعتی یه بار تلفن کرده به من که بابا!کی میای خونه؟

بعد هم از نرگس جان اجازه (زورکی!) گرفته خودش به تنهایی ژله درست کنه.اونم چی با طرح آکواریوم!که خب صد البته خیلی به آکواریوم شبیه شده بود.از لحاظ آبکی شدنش و اینا!

نجم الدین رو هم وادار کرده بود براش بادکنک باد کنه و اتاقش رو تزیین کنه.ولی به هیچ کس هیچ توضیحی درباره چرایی کارهاش نداده بود تا من برسم.

رسیدم دیگه مهلت نداد،البته مثل دفعه پیش جیغ و داد راه ننداخت،ولی به زور دستم رو کشیده برده تو  اتاقش و به بقیه هم گفته بیان تا جشن روز پدر رو شروع کنیم!

میگم آخه امروز که روز پدر نیست،دو هفته مونده!میگه خب من که نمیتونستم تا اونروز صبر کنم.جایزه تون شاید خراب میشد!

رفته با کارت امتیازهاش برام اینو گرفته:

تازه چی،داده به معلمشون تا کادو کنه و به ایشون هم گفته که برای بابام گرفتم!

منم از غروب تا الان هرچی گیر دستم اومده باهاش اندازه گرفتم.کلی هم جمع و تفریقهای قدیمی ذهنم رو با ماشین حسابش انجام دادم.اصلا فکر کنم موقع خواب هم بایستی بذارمش زیر بالشم،حتما خوابهای خوبی باهاش میبینم.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۶ فروردين ۹۴

این هم از عمر شبی بود...

نرگس خانم با تمام خنده رویی و خوش اخلاقی اش،ولی اصولا خیلی کم شوخی میکنه.یا به قول خودش بلد نیست درجا و فوری مثه من! جواب بده.ولی در معدود مواردی هم که تیکه انداخته،انداخته ها!!

امشب سر شام داشتم مقدمه چینی میکردم بابت اینکه کلا دیر برای ثبت نام تصمیم گرفتم و کلی کار کوچیک و بزرگ داشتیم و اتفاقات ناخواسته هم بود و اینا که مثلا پس فردا اگر مجاز نشدم!تعجب نکنن.

بعد اینهمه آسمون و ریسمون کردن،توقع یه همدردی خیلی خیلی کوچیک و عشقولانه داشتن زیاده؟!

خب ایشونم البته در نهایت لطافت و در راستای همون همدردی برگشته میگه:عزیزم،خودتو اینقدر ناراحت نکن.همه که نباید دکتر بشن.بالاخره جامعه به آمپول زن هم احتیاج داره!

خب اگه قرار باشه فقط از یه شغل تو این دنیا متنفر باشم،انواع و اقسام مدلهای فرو کردن سوزن در بدن جاندارانه!شایستی که اصلا از اول اولش به دلیل همین نفرت و چندش قلبی تجربی نخوندم.

حالا من هنوز مبهوت اینهمه ابراز محبت عشقولانه نرگسم که میگه:خب چیزی که عوض داره گله نداره!

-چه چیزی دقیقا؟

:توقع داری بری سرم هوو! بیاری و من هیچی نگم؟!(با حالت خیلی خیلی جدی!)

-من؟!!!کجا؟کی؟کی گفته؟(در حالت نزدیک به سکته!)

:همون وبلاگ جونت دیگه!فکر کردی نفهمیدم رفتی براش نامه نوشتی؟!

*خب چیه؟یادم رفته بود بهش بگم بیاد نامه اشو بخونه!اینم عصبانی شدن داره؟

ادامه مطلب هم باز عکس داره:اجاق خورشیدی،کار دست فاطمه خانم.به تنهایی و منحصرا.

حسین جان!

کاش روزی فرا رسد که به جرم جنون عشق،ما را به کربلای تو تبعید کنند. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۳ فروردين ۹۴

اینجا دل منه که چیزی نمونده جون بده...

شنیده میشود از آسمان صدایی که...

کشیده شعر مرا باز هم به جایی که...

نبود هیچ کسی جز خدا،خدایی که...

نوشت نام تورا،نام آشنایی که...

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد

و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت فاطمه،شاعر زبانش الکن شد

نوشت فاطمه،هفت آسمان مزین شد

نوشت فاطمه،تکلیف نور روشن شد

دلیل خلق زمین و زمان معین شد

نوشت فاطمه،یعنی خدا غزل گفته است

غزل قصیده نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه،تعریف دیگری دارد

ز درک خاک مقام فراتری دارد

خوشا به حال پیمبر،چه مادری دارد

درون خانه بهشت معطری دارد

پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت

برای وصف تو از عرش واژه بر میداشت

چرا که روی زمین واژه وزینی نیست

و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست

و جای صحبت این شاعر زمینی نیست

و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه ها کشیده تو را

گمان کنم که تورا،اصلا آفریده تو را

که گرد چادر تو آسمان طواف کند

و زیر سایه آن کعبه اعتکاف کند

ملک ببیند و آنگاه اعتراف کند

که این شکوه جهان را پر از عفاف کند

کتاب زندگی ات را مرور باید کرد

مرور کوثر و تطهیر و نور باید کرد

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود

و وصف مردمش الهاکم التکاثر بود

درون خانه تو نان فقر آجر بود

شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برایت آماده است

حصیر خانه مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی

علی از آن تو باشد...تو هم از آن علی

چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!

به نان خشک علی ساختی،به نان علی

از آسمان نگاهت ستاره میخواهم

اگر اجازه دهی با اشاره میخواهم

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم

کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم

شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم

و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده

و مادری کن و این بار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم از تبار توایم

هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم

کنار حضرت معصومه در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی کرانه  توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

یتیمی درد بی درمانی است که تا ابد درمان ندارد.هرچه بهار و گل و شکوفه بیاید،افاقه نمیکند.این داغ تا ابد در دل تازه میماند.

کاش فقط همین بود،دردآورتر آنجاست که این دنیایی ها هم خوب رسم یتیم نوازی را از اهالی شام و کوفه به ارث برده اند،خوب!

بنی یهود خیبر خوب غریب گیرمان آورده اند و خوب تلافی کینه های جاهلیتشان را سرمان خالی میکنند...

از هفته پیش که جناب سرهنگ و گروهانش شروع کردن به جیغ و دست و هورا کشیدن برای خودشون،اونم بابت یه چرک نویس باد هوا،خودم رو بایکوت خبری کردم.

حوصله حرص خوردن نداشتم.میخواستم حال خوشم،خوش بمونه.واسه امشب کلی برنامه داشتم.ولی حیف...

دیروز یکی از همکارا،یهو خیلی بی ربط حرفشو پیش کشید.فکر میکرد خبر دارم. شوکه شدم!اصلا باورم نمیشد.ولی بدبختانه واقعیت داره!

هنوزم باورم نمیشه که چطور زنده ام و از درد این خبر نمردم.

جرأت فکر کردن به حال و روز پدرای اون طفل معصوم ها رو هم ندارم،چه برسه به اینکه بخوام خودم رو...

خدا جون!

میبینی چقدر غریبیم؟

حواست هست تو چه بیابون برهوتی و بین چه گرگایی هستیم؟

ما یه پدر،یه پناه،یه آقا لازم داریم.

یکی که نجاتمون بده از این طوفان.

خدایا!

قرار نیست اون روز معلومت برسه؟

نمیبینی ابلیس لشگر آورده؟

مولا جان!

یه زمانی،وقتی ابرهه سپاه فیل آورد واسه خراب کردن خونه ات،ابابیل فرستادی.

حالا چی شد که کلید خونه رو دادی بهش؟

خدا!

حرف زیاد میزنم،خیلی،قد تمام نادانی هام.

ولی بذار به حساب کوچیکی و ناتوانی ام،به حساب بغضهای تو گلوم.

به جلال و بزرگی ات ببخش.

اگه به تو نگیم،به کی شکایت کنیم؟

جز تو کی رو داریم؟

خدای مهربون!

شنوای ناله های غریبانه مظلومان!

دانای دردهای پنهان در سینه ها!

درمان و چاره تمام غمها!

خیلی خدایی!

همین!

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۱ فروردين ۹۴

هنوزم همانم،هنوزم همانی...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۱ فروردين ۹۴

تار و پود روح مادر را از مهربانی بافته اند...

این محصول مشترک هر 4 عدد فرزند دلبندمان است!هدیه به رسم تشکر از مادرشان.گلیم استوانه ای رو هم تموم کردن.عکسش در ادامه است. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۱ فروردين ۹۴

بابای بی احساس

خیلی عجیبه!

خیلی عجیبه!

واقعا عجیبه!

امروز واقعا 18 فروردینه؟عکسایی که گذاشتم مال هفته پیشه؟یعنی هفته پیش واقعا هوا اینقدر سرد بوده که سر ظهر هم کاپشن و کلاه اذیت نمیکرد؟

الان که اومدم اینجا،یه پیام داشتم درباره عکسا،دوباره یه نگاهی بهشون انداختم،دهنم وا موند!!

یعنی امروز قشنگ هوا،هوای خرداد و تیر بود از بس گرم بود!دیگه هوای تهران رسما دو فصلی شده:تابستون و زمستون.بهار و پاییز نداره.قبل تر ها یه فاصله ای بود بین خاموش کردن شوفاژها تا راه اندازی کولر.

یه شوک سیصد ولتی هم وقتی رسیدم خونه،پشت در بهم وارد شد.تا عماد آیفون رو جواب داد و به همه گفت باباست،فاطمه چنان جیغی کشید که.بماند با چه حالی خودمو رسوندم بالا.

حالا چی شده بود دقیقا؟هیچی دقیقا!فقط خوشحال شده بود از رسیدنم!که بالاخره میتونست حرف بزنه.

ماجرا اینه که جزو تیم انتخابی کلاسشون شده برای مسابقه کانگورو که البته ما میدونستیم ولی خودش امروز فهمیده.و میخواسته اول از همه به من بگه.و چون خودش رو میشناسه که آلو تو دهنش خیس نمیخوره،تصمیم گرفته تا رسیدن من اصلا حرف نزنه و سکوت مطلق یا به قول خودش "مطلقه" باشه!

حالا منم دعواش نکردم خدایی،ولی خب حالم که جدا بد شده بود و درجه جیغ و هیجانش هم کلا زیادی بالا هست و...

فقط بدون نازکشی جانبی و تا حدی هم جدی گفتم دیگه جیغ نزنه.رفته به نرگس گفته:مامان!شما ترسیدید که شوهر دیگه نباشه براتون؟که به این بابای بی احساس بله گفتید؟!!

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۸ فروردين ۹۴

نمایشگاه صنایع دستی

خب!اول اینکه مقداری از متن و تعدادی از عکسهای مطلب دیشب توسط شورای عالی نظارت بر این خانه! به دلیل شائبه انتشار موارد شخصی و خصوصی و غیر مجاز حذف شد!

دوم:در ادامه یه تعداد عکس هست از کارهای هنری بچه هامون که قسمت عمده اش مربوط به هفته اول تعطیلاته.

گلدونای شیشه ای که خب معلومه،نجم الدین درستشون کرده،با کاکتوسهای مادرم.

جورابها هم هنر زهرای عزیزمه،در انواع طرح و رنگ و سایز!

تکه گلیم بافته شده هم همون گلیم فاطمه خانمه که قصد داره به هزار و یک نفر هدیه بده!از مادرش و مادرم و عمه اش و معلمش تا تمام دوست و آشنا و فامیل!خلاصه قراره زمانبندی اش کنیم!

دار گلیم استوانه ای هم طرح و ابتکار عماد و اجرای زهراست.

عماد هم این مدت تمام وقت مشغول درس خوندن بود.حتی گردشهایی هم که میرفتیم،با ما نمیومد و فقط یکبار،اونم با خواهش و تمنا با ما همراهی کرد!قصد 100 %داره سمپاد قبول شه و بره!

خدا خودش ختم به خیر کنه این ماجرا رو،آمین.

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۶ فروردين ۹۴

فقط محض ریاکاری!!!

الان دقیقا دو ساعته دارم سعی میکنم یه فیلم تدوین کنم برای آپلود،آخرش نشد.خیلی ایراد داره:فیلمبردار که به شدت ناشی بوده (4/5ساله اشه)،صدای باد هم غوغا میکنه،فقط شد ازش چند تا عکس دربیارم که میذارم ادامه مطلب.

این چند روز که اکیپی میرفتیم گردش و ریا نباشه! همه پارکها و باغ و بوستانهای دور و نزدیک رو تست کردیم،هر جا وقت نماز شد،نماز جماعت خوندیم.ولی من فقط یه فیلم ازش داشتم که نشد بذارم.بقیه عکسایی هم که گذاشتم،خب جالب بودن!

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۵ فروردين ۹۴

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

همینجا جا داره از همین تریبون از تمامی دست اندرکاران و مسئولین عزیزی که تعطیلات رو مثه مذاکرات به وقت اضافه نکشوندن!یه تشکر ویژه بکنم.

یعنی اگه این تعطیلی دو روز بیشتر ادامه پیدا میکرد،معلوم نبود بتونیم جون سالم ازش به در ببریم.

حالا هفته اول که مصادف با ایام فاطمیه بود،هیچی.ولی دقیقا از صبح روز پنج شنبه تا عصر امروز به صورت فشرده و تمام وقت یا مهمان داشتیم،یا مهمان بودیم و یا اینکه اکیپی در طبیعت به سر بردیم!اکیپ که میگم یعنی دقیقا اکیپا!50 نفر دقیق!

دوستی دارم از سالهای اول و دوم دانشگاه که بعد از اتمام دوره کارشناسی،به دعوت یکی از دانشگاههای کانادا،از ایران رفت.ولی همچنان با هم در ارتباط بودیم.دو سه ماه پیش ازم پرسید که میشه "عید نوروز" بیاد ایران،خونه ما،تا بچه‌هاش با این رسوم آشنا بشن؟چون ظاهرا ایران قوم و خویشی نداره.

منم گفتم ایراد نداره،قدمت سر چشم.ولی منم به خیلی از این خرافات عقیده ندارم و انجامش نمیدم.

با این حال آمدند.منتها با یک هفته تأخیر از سال تحویل!و کلی هم سفارش که به بچه‌ها نگیم و دوباره هفت سین پهن کنیم و ادای سال تحویل در بیاریم!

بعد دو سه ساعت مذاکره قرار شد نصف شب جمعه،دوباره مراسم سال تحویل داشته باشیم،ولی به سبک ما!کیان هم البته میخواست یه جایگزین برای کریسمس و بابا  نوئل و این خزعبلات به مانی و نیما بده.ولی به نظر من،خرافات کلا بده.ایرانی و فرنگی نداره.همون قدر که کریسمس چرنده،عمو نوروز و ننه سرما و هفت سین هم بی پایه و افسانه است.

حالا این بحثا به کنار،این سه روزی که مانی و نیما با ما بودن،کل زندگی ما رو کن فیکون کرد!دو تا پسر 4 و 6 ساله که فینگیلیشی! حرف میزدن و درست عین جانورشناسا تمام ریز به ریز زندگی و رفتار و گفتار ما رو گذاشته بودن زیر ذره بین!

اینقدر این دو تا بچه تو این سه روز افاضات داشتن برامون و اینقدر دسته گل و تاج گل به آب دادن که خودش مثنوی هفتاد من کاغذه!همون اول کیان پیشاپیش یه عذر خواهی حسابی کرد ازمون،معنی اش رو آخر سر فهمیدیم!وقتی روز یکشنبه تک تک اقوامی که افتخار آشنایی باهاشون رو پیدا کرده بودن،از بابت رفتنشون بهمون تبریک گفتن!و خدا رو شکر کردن که جون سالم به در بردیم از دستشون!

دیگه نمیکشم،بقیه اش باشه برای بعد...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۴ فروردين ۹۴
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟