۲۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

رادیوی انگلیسی دارد به مردم ایران،مردم تهران دستورالعمل میدهد،به فلانی رأی بدهید,به فلانی رأی ندهید!معنایش چیست؟انگلیسی‌ها دلشان تنگ شده برای دخالت کردن در ایران

یه شعاری بود موقع صبحگاه دبیرستانمون مبخوندیم،یه جمله داشت:کی خسته است؟دشمن!...الان کسی ازم بپرسه بی تعارف میگم من!خسته فقط مال یه لحظه امه!اینقدر که امروز کار و برنامه داشتیم.

تا بعد از ظهر که جشن عبادت بچه‌ها شروع بشه،چقدر راه رفتم و وسیله جابه جا کردم و میوه با آب زمهریر حیاط شستم و مسجد جارو زدم و....بماند.موقع جشن هم با اینکه مدرسه خودشون عکاس دارن،ولی نیومده بود و عکاسی هم افتاد گردن من.البته که بهتر.بی بهونه هم میشد باشم تو مراسم،چون کلا وسط مسجد بچه‌ها نشسته بودن و مجری برنامه هم روحانی بودن و کلی از پدرهای دیگه هم اومده بودن.ولی با بهونه،مزه اش فرق میکرد!

برنامه تا اذان مغرب طول کشید.بعد نماز به بهونه خرید لباس و...،بچه‌ها رو فرستادم خونه مادرم و با نرگس رفتیم در واقع به حرف زدن.بچه‌ها هاهم که خونه مادرم خوابیدن تا ما برگردیم!به قول مادرم حتما باتری شون رو قبل رفتن درآورده بودم.

هیچ وقت اهل خرید لباس شب عید نبودم.ما اصولا برای عید غدیر لباس نو تهیه میکنیم.امشب هم بهونه دیگه ای پیدا نکردم.اول هم رفتیم سراغ لباس برای بچه‌ها،ولی بعدش به نرگس اصرار کردم که برای خودش هم خرید کنه.نرگس هم قبول نمیکرد به هیچ وجه.

از همین جا سر حرف باز شد،البته به زور،ولی کم کم  به حرف اومد.

ته ته حرفش اینه که زندگی خیلی کوچیک تر از اونیه که حتی بخوایم ادامه اش بدیم!نه اینکه افسرده باشه یا خسته شده باشه ها،ولی میگه....

میگه تا به حال روز شمار مرگ برات نذاشتن تا بفهمی کل این دنیا هیچ اهمیتی نداره.....

پارسال که برگشت اینجوری نبودها.مطمئنم.به مرور اینطور شده،ولی قبول نمیکنه.انکار میکنه که اینا افسردگیه.با عرفان توجیهش میکنه،که مثلا ببین چه راحت رضایت دادم نجم بره،چون این دنیا ارزش حرص و جوش خوردن نداره.

بله،ارزش حرص و جوش خوردن نداره،ولی تا وقتی اینجاییم باید طبق قواعدش بازی کنیم،بی حرص و جوش.اما نباید هم کلا بریم نیمکت ذخیره بشینیم و بازی بقیه رو تماشا کنیم.

خیلی بحث کردیم،بحثای جدی.اندازه پیاده رفتن از تجریش تا راه آهن! و برگشتن با تاکسی.

ولی باور نمیکنه که این روش درست نیست.میگه من که از وظایفم کم نمیذارم،نه برای تو و نه بچه‌ها.

آره،برای هیچ کس کم نمیذاره.الا خودش.خودش رو کلا ندید گرفته.قبلا یه روز هم بدون مطالعه نمیگذروند،الان مدتهاست یه کتاب دستش ندیدم.یا از وقتی اومدیم اینجا،یکبار هم سراغ بوم و رنگاش نرفته.

خدیجه رو بهونه میکنه،ولی قبلا که نجم و عماد و فاطمه کوچیک بودن،هم درس میخوند و هم نقاشی اش همیشه به راه بود.

اصلا همین خونه،با همه گرفتاریاش گاهی به اینجا سر میزد،حتی با پیاماش سر به سرم هم میذاشت،ولی الان اصلا نمیاد اینجا!محض کنجکاوی هم حتی!

اهل تجملات نبود اصلا،ولی طلا خیلی دوست داشت.شده حتی فقط محض نگاه کردن.اما امشب حتی یک بار هم جلوی طلافروشی صبر نکرد.انگار نه انگار.

یا میوه که خیلی دوست داشت و کلی آداب داشت میوه خوردنمون،از اینکه هر بار کلی برامون تزئین میکرد.حالا فقط پوست میکنه و پر پر میکنه،از تزئین خبری نیست.

و هزار تا مثال دیگه که براش گفتم و تمامش رو وتو کرد.

دست آخر یادم افتاد از آقا جان مثال بزنم.که خودش میدونه حرف همیشگی اشون اینه که ما دیگه رفتنی هستیم.حقیقتا هم آماده هستن و هیچ دلبستگی به کل این دنیا و ما فیهاش ندارن.ولی در عین حال زندگی میکنن و جلو جلو خودشون رو کنار نکشیدن از زندگی.

پیاده روی هر روزشون،پیگیری اخبارشون،قرآن خوندنشون،شعر خوندنشون،لباس تر و تمیز و شیکشون،عینکشون که به قول خودشون موقع خرید میگن از گاو صندوق! برام بیار و.....تمام اینا یعنی با اطمینانی که به سفرشون دارن،هنوزم دار به قوت همون 85 سال پیش زندگی میکنن و دست رو دست نذاشتن.

حتی اون موقع که نرگس به خاطر رماتیسمش بیمارستان بستری شد و خانواده اش طبق معمول نیامدن و نرگس اینقدر دلش شکست که حتی گریه هم کرد،فقط حرفای آقا جان روش تأثیر گذاشت و حالش رو بهتر کرد.که قانونای بی رحم دنیا رو برامون شرح دادن و گفتن که چقدر سرعت زمان از چیزی که ما فکر میکنیم بیشتره و کل زندگی به چشم بر هم زدنی تموم میشه.و خیلی حرفای خوب دیگه.اما تهش اصلا نگفتن حالا که اینطوره پس بهتره ما هم دست بکشیم و منتظر بمونیم تا از این دنیا بیرونمون کنن.

البته که نتونستم تمام حرفاشون رو با همون لهجه دوباره برای نرگس بگم.و شاید به همین خاطر اثر نداشت.اما ان شاءالله فردا حتما میریم خدمتشون و احتمالا ازشون بخوام که دوباره نرگس رو ریست کنن.

...

یکی پیدا میشد راه رضای خدا صحیفه سجادیه رو از رو اپن برام میاورد بالا،چقدر خوب میشدا!اینقدر حسش نیست از جام پاشم،که دو تا شیشه شیر برا خدیجه آماده کردم گذاشتم پشت پنجره،همین کنار دستم.بیدار بشه کافیه این دستای پرتوان برسن به داد این ناتوان...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۳۰ بهمن ۹۴

اگر مجلس، مرعوب غرب و آمریکا باشد، دنبال حاکمیت جریان اشرافی باشد، این، مملکت را بدبخت خواهد کرد

اینقدر که به دستور فاطمه خانم دنبال الگوی جدید گشتم برای بادکنک،کلا همه چیز رو بادکنک و حباب میبینم!ولی خبر خوب این که تعمیرگاه سر کوچه تنظیم باد دارن و قبول کردن تمام 500 تا بادکنک ما رو باد کنن.خیریه ای هم که مادرم باهاشون همکاری داره،از قضا چند روز پیش حدود 200 تا چادر نماز طرحدار دخترونه آماده کرده برای فروش به نفع خیریه که درسته سفید نیستن،ولی برای جشن عبادت خوبن.کاچی بعض هیچی!

فقط مونده چند تا میان برنامه خوب که هنوز نتونستن آماده کنن.خانم پرورشی شون میگن که قرار بوده سرود و نمایش آماده کنن با خود بچه‌ها.احتمالا بشه از گروه تواشیح بسیج مسجد استفاده کرد.بستگی داره برسن بیان یا نه.

ان شاءالله همه چی به خوبی و خوشی پیش بره و قالش! کنده شه.واقعا از درکم خارجه چرا اینقدر برای فاطمه و کلا دخترا این برنامه مهمه،با اینکه خودمون تو خونه براش جشن گرفتیم.دختر خواهرم هم دو سال پیش تا همین حد براش مهم بود،اینکه این جشن از طرف مدرسه برگزار بشه!

ولی به نظر نرگس اتفاقا این انتظار خیلی هم طبیعی و به جاست.یعنی تا این حد که هنوزم حسرت میخوره که چرا براشون این جشن رو نگرفتن!حسرت اون جشنی رو که توصیفش تو کتاب فارسی بود که کلاس پنجمی ها به هر کدوم از کلاس سومی ها یه شاخه گل میدادن و...من البته اصلا یادم نیست.از کل کتاب فارسی کلاس سوم،یه درس پرواز 1 و 2 یادمه که یه بار جریمه شدم ازش دو دور کامل رونویسی کنم و منم کلش رو تو نصف صفحه! سوپر خلاصه کردم!

بعد از شام هم به اصرار زهرا نشستیم یه فیلم علمی تخیلی دیدیم.دوستاش دیدن و تعریف کردن.خوشبختانه زیاد هم احتیاج به سانسور نداشت.البته 3 ساعت بود فیلمش و نشد تموم کنیم.بقیه اش موند برای فردا.

فیلم درباره نابود شدن زمین و پیدا کردن راه نجاته و اینکه احیانا موجودات فضایی به نوعی کمک میکنن.ولی موضوع اصلی نسبی بودن زمان و فرو چاله و ابعاد متفاوت دنیاهای موازیه و....یه زمانی من خوره کتابها و داستانهای علمی تخیلی تو این سبک بودم.تمام کتابهای کلارک و آسیموف رو میخوندم.نصفه شب؛زیر پتو با چراغ قوه!

فیلم رو دیدیم با هم و ادامه اش رو هم احتمالا ببینیم،شاید که عماد هم به این بهونه حرف بزنه.ولی راستش دوست نداشتمش.کاری به نتیجه اش ندارم.خودش رو دوست ندارم.

درسته خلقت پروردگار خیلی بزرگ و عظیمه و ما اینجا ذره هم به حساب نمیایم.ولی در عین حال شیوه زندگی مون و نوع مرگمون،هر چند که اثر قابل توجهی نداشته باشه،باز هم مهمه و نمیشه ندید گرفتش.

یه جور دیگه میگم.این فیلم و داستانها،اینقدر عالم هستی و خلقت و زمان رو بزرگ و وسیع میکنن که کره زمین و تمام موجوداتش و کل تاریخ بشری،میشه یه قطره از اقیانوس.نهایت این جور داستانها اصولا ما به خودمون میگیم ببین!دنیا چقدر بزرگه!بعد تو حرص و جوش چه چیزای کوچیکی رو میخوری!

بله دنیا و تاریخ خلقت حتی تو مخیله ما هم نمیگنجه.ولی ما،تک تک ما،و اعمال ما و انتخاب های ما،برای خالق همین هستی پهناور،مهمه.توجهش آن به آن به تک تک ما هست.ما رو تو این فضای لایتناهی گم نکرده و یادش نرفته.رها نیستیم و برای زنده موندن به خودمون واگذار نشدیم.

و از یه طرف دیگه درسته هوش و عقلی که خداوند در اختیارمون گذاشته،فوق العاده است،ولی نمیتونه به اتنهای علم الهی حتی نزدیک بشه.چه برسه به اینکه فتحش کنه.چیزی که ته مایه تمام داستانهای این مدلیه.که بالاخره یه روزی یه دانشمند فوق العاده ای میتونه راز خلقت رو کشف کنه و فرمولش رو بنویسه.

البته کلا نمیتونم بچه ها رو از دیدن و خوندن این داستان ها منع کنم،به حکم رطب خورده و...ولی در حد وسع و امکانم و البته با مشارکت خودشون سعی میکنم نقدشون کنیم که حداقل مرعوبشون نشیم.

و آخر هم اینکه نجم دیروز اعزام شدن.امروز خبر دادن.یا رب این نو گل خندان که.....

#سلام پسرم!

همین الان دیدم پیامت رو.میدونی چقدر...

ممنون از لطفت.

ان شاءالله که هستی،هم قوی و شجاع و هم فداکار.

خیلی خوشحالم کردی،راستی چرا خصوصی؟

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۹ بهمن ۹۴

به معتقدین واقعی جمهوری اسلامی رای دهید.وکیلی که تعیین میکنید آنی است که جمهوری اسلامی را عقیده داشته باشد؛نه چهار روزی که حالا میخواهد وکالت بکند بگوید جمهوری اسلامی!

آن مرد رفت و گفت:

«این راه رفتنی است؛

حتی بدون پا

حتی بدون سر

حتی بدون دست»

آن مرد رفت و گفت:

« در امتداد آن

پیمانِ در الست

باید ز جان رهید

باید ز دل گسست»

آن مرد رفت و گفت:

« مولایمان حسین(ع)

چشم انتظار ماست

برخیز همسفر

فردا از آن ماست.»

الان داشتم میخوندم دو خطی رو که دیشب نوشتم،حقیقت نفهمیدم معنی اش رو!احتمالا خواستم شرح ما وقع جریان دیروز رو بنویسم که بعد اون گرد و خاک روز جمعه حضرت پدر!اندک مقداری کوتاه اومدن از موضعشون و حتی،حتی تلفنی به نیابت از حمزه از عماد معذرت خواهی هم کرده بودن!

ولی مسأله واقعی این نیست.چیزی که از جمعه فکر و ذهنم مشغولشه نرگسه.خب نرگس از همون روز اولی که دیدمش،یا حتی قبل ترش از توصیفات خواهرم،دختر فوق العاده شادی بود و بود و بود...شاد به معنای واقعی.

شاید بشه شمرد تعداد دفعاتی که از دست کسی ناراحت شده باشه.البته شاید ناراحت بشه از چیزی یا کسی،ولی بلده بروز نده و بیخیال باشه.

خانواده اش هم کلا از اول خیلی احساساتی نبودن،یا شاید بشه گفت اصلا نبودن.یعنی حد فاصل عقد تا عروسی ما که یکی دو ماهی شد،پدرش فرماندار اهواز شدن و رفتن از تهران!و نرگس تنهای تنها بود واسه تهیه وسایل و مقدمات!البته دو تا از برداراش بودن که اینجا دانشگاه میرفتن،ولی کمک حال نبودن.

تمام این چند سال هم کماکان وضعیت خانواده همین بوده.خونه داشتن تهران،گاهی هم بودن تهران،ولی خیلی دیر یاد نرگس میکنن و بیشتر مواقع نیازش نبودن.به خصوص موقع تولد بچه‌ها.برادرا هم هر کدوم درگیر زندگی خودشون.غیر از مالک که تهران موند و همینجا ازدواج کرد و واقعا حسابش از بقیه جداست.

اما با تمام این توصیفات محبت و احترام نرگس ذره ای کم نشد و بلکه بیشتر هم شد.هرچقدر کم محلی میکردن،تلفن نمیکردن،قهر میکردن و....باز نرگس تلفن میکرد،احوالپرس بود و اگه کمکی احتیاج داشتن،دریغ نمیکرد.

ولی وقتی جمعه دیدم نرگس هم از قهر و دعوای سلمان و خانمش خبر نداشته،خیلی تعجب کردم.تو این چند روز که به لطایف الحیل ازش حرف کشیدم،دیدم خیلی وقته دیگه مثل سابق نیست!حالا نه فقط با خانواده اش،که اینجور که من فهمیدم غیر از مادرم و خواهرام،البته فاطمه بیشتر،با هیچ کس دیگه کاری نداره!نه دوستی،نه فامیلی و نه هیچ کس دیگه ای.

البته هنوزم تو خونه به همون سرخوشی قبله.اما اینکه با دنیا قطع رابطه کرده،خیلی نگرانم کرده.اصلا چرا؟

موضوع به خدیجه و اینکه فرصت نمیکنه هم مربوط نیست.خیلی نگرانم که نکنه به خاطر اون ماجرای کذایی باشه.هرچند که همون موقع هم مثل همیشه خونسرد و راحت بود.باید بگردم بهونه پیدا کنم واسه کشوندن بحث به جاهای باریک...

چند وقتی هست که فاطمه شدیدا منتظر جشن عبادت مدرسه شونه و هر شب ام میپرسه پس کی جشن میگیرن.هر بار هم براش توضیح میدم من مسئولش نیستما،باز یادش میره.کلا از نظر فاطمه من مسئول مستقیم تمام زندگی اشم،جشن عبادت مدرسه که چیزی نیست!

بالاخره امروز تلفن کردم مدرسه پیگیر شدم.خانم پرورشی شون هم گفتن که آخر هفته بعد یا بعدش.گفتم که خب هفته دیگه ایام فاطمیه است که.ایشونم در کمال خونسردی،کلی توجیه و بهونه آوردن که اسمش جشنه،و الا بزن و برقص نیست که و جشن عبادت یه امر مذهبیه و منافاتی با ایام شهادت نداره و ما اتفاقا میخوایم حضرت زهرا (س) رو به عنوان الگو معرفی کنیم،به این خاطر به این ایام موکول کردیم و ....!

منم که میشناسید دیگه،زبون دارم از ابنجا تا سال بعد.کوتاه نمیام به این سادگیا.واسه تک تکش جواب داشتم و دادم.که جشن،اسمش روشه:جشنه!با عزاداری در تضاده.مگه شادی و جشن به بزن و برقصه؟اتفاقا ما هیچ وقت تو جشن و شادی هامون از این برنامه ها نداریم.

این چه طرز فکر مسخره ای که فقط مواقع عزا و مصیبت باید یاد مذهب افتاد و مذهبی شد؟بقیه روزا آزادیه؟

برای الگو معرفی کردن حضرت چه نیازی به برگزاری جشن تو ایام شهادتشون داره؟و...

تا اینکه بالاخره ایشون اصل ماجرا رو گفتن که سالن مد نظرشون برای جشن،تا هفته آینده رزرو بوده و مجبور شدن برای بعد از اون رزرو کنن.

منم با پدرم هماهنگ کردم و ایشونم با تولیت مسجد...در نهایت قرار شد همین پنجشنبه عصر تو مسجد محل ما جشنشون برگزار بشه و البته کلی از مقدماتش هم افتاد گردن ما.از جمله تزئین مسجد!که خب بادکنک هم جزء لاینفکش خواهد بود و  ما گوشمان خواهد ترکید و خدا رحممان کند....

راستی چرا ما جشن هامون رو تو مساجد نمیگیریم؟چرا تنها کاربرد مسجد،غیر از برنامه های خودشون،مراسم ختمه؟چرا؟

شهید منتظر مرگ نمیماند،این اوست که مرگ را برمیگزیند.شهید پیش از آنکه مرگ ناخواسته به سراغ او بیاید،به اختیار خویش میمیرد و لذت زیستن را نیز هم او مییابد.نه آن کس که دغدغه مرگ حتی آنی به خود او وانمیگذاردش و خود را به ریسمان پوسیده غفلت می‌آمیزد.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۷ بهمن ۹۴

ازخارج چشم دوخته‌اندکه انتخابات نشود.مردم شرکت کنند،درمقابل قدرتهایی که چشم دوخته‌اندملت ایران ازاسلام برگشته.فرضاکه مابدباشیم،اسلام راکه قبول دارند،این وظیفه اسلامی است که ماحفظ کنیم جمهوری اسلامی را


خب در ادامه گرد و خاک و ماجراهاش اینکه با وجودی که خودم مخالفم،ولی انگار جواب داد!امروز که نرگس به پدرش تلفن کرده،پدرش بر خلاف انتظارمون اصلا قهر نبوده.بلکه تا حد بسیار زیادی....

عجب!خواب خوابم! نیم ساعت بیشتره همین دو خط گیر کردم!بقیه اش بعدا

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۶ بهمن ۹۴

کسانی را که انتخاب می‌کنید باید مسائل را تشخیص دهند، نه از افرادی باشند که اگر روس یا امریکا یا قدرت دیگری تشری زد بترسند، باید بایستند و مقابله کنند

دیشب نوشتم که عماد میگه باید بریم مدرسه اش و من باورم نشد؟صبحی دیگه با التماس نزدیک به گریه،خواهش و تمنا داشت که یکی مون بره مدرسه لااقل.از یه طرف واقعا امروز نمیتونستم خودم برم و از یه طرف هم دیدم نرگس خانم دیگه کلا یادش رفته بیرون خونه چه شکلیه،ازش خواهش کردم زحمتش رو بکشه.

بعد کلی بهونه های آنچنانی،برگشته میگه آخه همشون مردن!منم گفتم:مردن،ولی آدم خوار که نیستن!فوق فوقش دیدی حرف بی حساب میزنن،برگرد!ایشونم نهایتا راضی شد و رفت.ولی مطابق مثل حسنی به مکتب نمیرفت.....این بار هم واقعا مسأله خاصی نبوده و میشد که اصلا نریم!

میخواستن خبر شاگرد اولی اش و نفر اول شدنش تو فلان مسابقه علمی در سطح کشور رو بدن بهم.در واقع مدیرشون خواسته بوده به تلافی و جبران کدورتهای به وجود اومده،اینجوری سر به سر من بذاره و شوخی کنه با من!

اینکه نرگس چقدر عصبانی شد بماند،منم بعد کلی بالا پایین کردن،نهایتا برای آقای مدیر نوشتم:باشه،قبول که خواستید شوخی کنید.ولی آخه مگه ما باهم حساب شوخی داشتیم،بابابزرگ؟!

البته اصلا هیچ توهینی نداره این جمله ها!بسیار هم مؤدبانه است.حقیقت اول که ایشون رو دیدم،به نظرم فقط از نظر قیافه خیلی شبیه بابابزرگم اومدن،اما با این برخورداشون دیدم اصلا خود بابابزرگم هستن!بابابزرگ هم اصولا اگه یه دعوا و کدورتی پیش بیاد،به یه همچین شیوه هایی برطرف میکنن.

درباره روش برخوردم با فاطمه هم دوستی پیام خصوصی دادن و بعد کلی هندوانه های ریز و درشت زیر بغلی! گفتن که آیا قبل از بچه دار شدن،کلاس خاصی رفتم یا کتابی مطالعه کردم؟

خب راستش خیر!فاصله اولین روز خواستگاری تا به دنیا اومدن نجم،نزدیک یک سال شد!و من اگه خیلی هنر میکردم به درس خودم میرسیدم،کلاس اضافه پیشکش.

البته که الان معتقدم خوبه تا قبل از ازدواج هم روش صحیح همسرداری و هم تربیت فرزند رو یاد گرفت.حالا حتما به صورت کلاس هم لازم نیست.الحمدالله وفور نعمته.تو همین اینترنت،کلی سخنرانی و مقاله خوب هست.

اما مجموعا تمام این کتابها و سخنرانی ها و مقالات،شاید دو واحد از این مبحث رو جواب بده.98 واحد دیگه اش عملیه و باید به صورت عملی پاس بشه!یعنی این عزیزانی که بعد ازدواج به بهونه اینکه هنوز بلد نیستیم و باید یاد بگیریم و...بچه دار شدن رو عقب میندازن،هیچ مهارت جدیدی کسب نمیکنن.فقط فرصت از دست میدن.

اینم بگم،که خب طبیعیه من اینجا از تجربه های خوب و موفقم بنویسم!و اون مواردی که نتایج جالبی نداشته رو ننویسم.پس تصور نکنید الان بچه‌های من تو بهشت دارن زندگی میکنن و احیانا پدر و مادر شما کم کاری میکنن.نه؛به هبچ وجه اینطور نیست.

امروز داشتم آیاتی از سوره بقره رو میخوندم که ماجرای بنی اسرائیل بود و ابنکه میبایست گاوی رو ذبح میکردن.همیشه به این آیات که میرسیدم،تصور میکردم که قطعا مصداقش نیستم و از این بهونه ها و ایرادات در نمیارم.ولی امروز خیلی ناگهانی متوجه شدم که اتفاقا هم من و هم اکثرمون شامل میشیم.چطور و کجا؟

همین آداب و رسومی که خودمون برای خودمون میذاریم،به بهونه قشنگتر شدن.یا تجملاتی که کم یا زیاد داریم همه تو زندگی.کمترین حد تجمل اینکه فرض مثال همه سعی میکنن موقع سفره چیدن،از یه نوع و طرح و رنگ ظرف استفاده کنن و برای مهمون و پذیرایی اصلا این مورد از نماز واجب تره!

یا که به عنوان مثال وسیله نقلیه ای که اشخاص انتخاب میکنن بستگی مستقیم به جایگاه علمی و اجتماعی و اقتصادی شون داره و تقریبا محاله استاد دانشگاه با موتور یا رنو یا فولکس واگن بره دانشگاه!

یا قید و بندهایی که برای نحوه پذیرایی از مهمون داریم که حتما عذا میبایست چلو خورشت یا کباب باشه و تو مخیله مون هم نمیگنجه که املت و آبگوشت هم غذا هستن.در حالیکه تا همین 50-60 سال پیش به شهادت بزرگترهامون با همین غذاها حتی عروسی هم میگرفتن!

با یه کم دقت،کلی مثال میشه پیدا کرد از قید و بندها و محدودیت هایی که نبوده و خودمون به وجود آوردیم.در حالی که همین الان و با وجود همین آداب و رسوم،رهبر عزیزمون به سادگی تمام،کلش رو ندید میگیرن!به عنوان مثال از منبع موثق اطلاع دارم که ایشون شام عروسی دخترشون عدس پلوی ساده بدون گوشت بوده و مهمان ها هم همسایه ها بودن!کاش یه کم،فقط یه کم یاد بگیریم ازشون.

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۵ بهمن ۹۴

آنهایی که خواب آمریکا را میبینند،خدا بیدارشان کند.

یه نظر سنجی عمومی:من چی کار کنم؟

درباره مسأله دیروز میگم.خب راستش دچار یه تناقض شدید شدم.از یه طرف کمی تا قسمتی بابت نتیجه که حداقل تا مدتی رابطه و در نتیجه نفوذ! قطعه،خوشحالم.اما از طرف دیگه به هر حال قطع رحمه و اگه حرام هم نباشه،قطعا خیلی خیلی مکروهه و تازه نرگس هم هست.

آشتی کنم؟حضوری یا تلفنی؟الان یا مثلا بذارم بعد انتخابات؟...

جدا منتظر پیشنهاد و راهنمایی هستم.

یه پیام خیلی بامزه هم داشتم امشب که کلا روحم شاد شد.هر چقدر بعضی از خواننده های یزدی و اهوازی و آذری و حتی چینی! بعد مدتها رفت و آمد به این خونه،هنوز یه پیام خالی هم ندادن که لااقل مطمئن بشم ربات نیستن؛یه عزیزی که امروز برای اولین بار تشریف آوردن اینجا،بی مقدمه یه برگه امتحانی برام گذاشتن که پر کنم بفرستم براشون!!

میگم اولین بار،چون از یه صفحه به خصوص لینک داده شدن که تازه دیشب آدرسم اونجا ثبت شده و معلومه پیش از این آدرسی نداشتن.و اینکه خب این جور سؤالات رو معمولا از کسی می‌پرسیم که مختصر شناخت و اعتمادی نسبت بهش داشته باشیم.نه اینجور یهویی!

خب دوست عزیز،درسته ایمیل گذاشتین،ولی به هزار و یک دلیل ترجیح میدم همین جا جواب بدم.مهمترینش اینکه حسش نیست ایمیل بدم!

1-درآمدم خدا روشکر نسبت به نیازم بالاتره،ولی مازادش رو خرج تجملات و رفاه نمیکنم.حتی اصرار دارم به کمی سخت گرفتن و تا حدی زندگی ساده داشتن.

2-بله،نمیدونم چند بار.بیشتر درباره بچه‌ها.

3-گاهی بله.گاهی هم نه!

4-نه،روش فکر میکنم.

5-خب مشاور واقعا خیلی وقتا لازمه،ولی من به مشاوری که روانشناسی کلاسیک صرف خونده باشه،زیاد خوشبین  نیستم.من خودم بیشتر از مشاورینی که تخصص اولشون علوم دینی هست استفاده میکنم.مواردی مثل تربیت بچه‌ها و پیش از ازدواج و...

6-نه،چون قبول ندارم!

7-نمیدونم.آمار ندارم.

8-بازم نمیدونم.برخورد نداشتم با همچین شخص و مشکلی!

خواهش میکنم.فقط نمره فراموش نشه لطفا!

نرگس خانم یه رسم خوبی که داره،اگه مشکل یا موردی باشه که میبایست در جریانش باشم و نخواد که جلوی بچه‌ها،چغولی وار،برام توضیح بده،قبل رسیدنم با پیامک بهم اطلاع میده.

امشبم پیام داد فاطمه دوباره کاردستی درست کرده و مطابق معمول کل اتاقشون رو کثیف کرده و نمیره مرتب کنه و زهرا هم اصرار داره خود فاطمه باید جمع کنه.

منم رسیده نرسیده،وسط احوالپرسی،از فاطمه پرسیدم:خب چه خبر؟امروز چه کارا کردی؟

:خبر خیر،هیچی.مشقمون کم بود.زودی نوشتم.

-بعدش چی؟نقاشی،داستان؟

:نه،به جاش کاردستی درست کردم.برم بیارم؟

-اِ؟چه خوب.برو بیار ببینم!

:نه،نمیارم!موبایل میدین ازش عکس بگیرم؟

:این چی هست حالا؟

-پیدا نیست مگه؟هلیکوپتره دیگه!دیدین من چقدر از شما زودتر ساختم؟تازشم،عکس مواد لازمش!رو هم انداختم تا هر کی خواست بتونه خودش درست کنه.میشه بفرستیدش تو اون دنیای مجازی تون؟!

:بله،اینا چیه اون وقت؟

-خب اتاقمونه دیگه!ببینید چقدر همه چی شلوغ پلوغ کردن!به نظر شما من به این ضعیفی! با این دستای لاغرم! میتونم تنهایی همه اش رو تمیز کنم؟نمیتونم دیگه،کمک لازم دارم.بعدش آبجی زهرا هی میگه خودت تنهایی باید جمع کنی!

:ببینم دستات رو؟آره انگاری ها!خیلی لاغرن!ولی یه کمی هم اینجاهاش تپله ها!ببین!میخوای امتحان کنیم؟اگه نتونستی،خودم جمع میکنم.باشه؟

بعد باهاش رفتم بالا تا امتحان کنیم ببینیم میتونه با این دستای لاغرش! اتاق رو مرتب کنه یا نه؟خب البته یک ساعت طول کشید و کلی وسطش تشنه شد،خوابش گرفت،کمردرد شد،رفت دستشویی،بازی کرد،معما طرح کرد...اما بالاخره تونست خودش به تنهایی جمع کنه!بدون یه سر سوزن کمک از من!

اول که بهش گفتم بریم امتحان کنیم،اگه نتونستی،خودم کمکت میکنم،زهرا خیلی عصبانی شد.به قول خودش فکر کرد میخوام نازش رو بکشم.اما دست آخر اومد ازم دقیق پرسید که به چه شیوه ای فاطمه رو وادار کردم به کار؟

شیوه خاصی ندارم.فقط اینکه موضع نمیگیرم و ظاهرا حرفش رو قبول میکنم.ولی هر چقدر هم که ازم کمک بخواد،به بهونه دستم نمیرسه و تو نزدیک تری و حالا بیا جلوتر و .... از سر خودم باز میکنم.نکته مهمش اینه که از اول میدونم چند برابر باید وقت بذارم.عجله نمیکنم که سریع و بی بازی گوشی تمومش کنه.کم کم خودش هم قلقش میاد دستش.

عماد هم بعد شام به اطلاعمون رسوند که فردا باید بریم مدرسه اش!یکی از اولیاءش در واقع!چرا؟روحش هم خبر نداره!باور کنید.فقط ناظمشون زنگ آخر اومده سر کلاس بهش گفته فردا باید بگی ولی ات بیاد مدرسه!و الا اخراجی!

منم نمیتونم برم،باور کنید.پدرم هم فردا نیستن،بازم باور کنید.پس حتما اخراج میشه،ولی این رو باور نکنید.یه چیز میگه برای خودش...

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۵ بهمن ۹۴

مردم در اصول همچون گذشته پشتیبان نظام و انقلاب اسلامی خود هستند.امسال نیز در راهپیمایی 22 بهمن حقیقت آمادگی کامل خویش را به جهانیان نشان دادند و واقعاً دشمنان انقلاب را شگفت زده کردند

الان و در حال حاضر احتیاج به یه خروار غرولند(درسته املاش؟) دارم و میخوام کلی حرفای خاله زنکی به درد نخور بنویسم که فقط از شرشون خلاص شم.نمیگم نخونید،فقط جدی نگیرید لطفا.

همین الان پیام خصوصی رو دیدم.میدونی عزیز،با اینکه ندیدمت،ولی یه شباهتای عجیبی به نجم داری،البته از نظر من...آخرین بار هفته پیش تلفنی صحبت کردیم...این دلتنگی هم نوسان داره ها!یه وقتا بد تنگ میشه،انگار راه نفس رو میبنده...دیشبم بدجوری دلم براش تنگ شده بود.به این خاطر اومدم.هرچند که به قول معروف:آمدیم،تشریف نداشتید!ممنون از محبتت.

امروز صبح،مادر خانم تلفن کردن و گفتن که فورا بریم منزلشون.نه اینکه دعوت کنن،یه مدلی گفتن که یعنی محاکمه!

خب راستش من توقع نداشتم.فکر میکردم اون پذیرایی که از پدر خانم و دوستاشون کردیم،جبران قضیه سلمان و خواهر خانمش شده و دیگه لازم نیست بابتش جواب پس بدیم.

خیلی سختمون بود که بریم.بعد معنوی اش به کنار،از لحاظ مادی هم خیلی راهشون دوره و ما هم که ماشین نداریم و...اول حساب کتاب کردیم که مثلا یکی دو تا از بچه ها رو بذاریم پیش مادرم.اما نشد و همه با هم رفتیم.

با جزئیاتش مینویسم که بتونم بعدش حساب کتاب کنم.

از همون جلوی در،وقتی عماد پاکت سوغاتی هاش رو گذاشت رو اپن و مادر پرسیدن چیه؟و عماد گفت ناقابله،محاکمه که چه عرض کنم،بازجویی شروع شد.

دایی حمزه اش برگشت گفت:ما را به خیر تو امیدی نیست،لطفا شر مرسانید.همین که یه امروز رو به ما لطف کنی و.....به هیکلمون،ما را بس است!

تشکر که هیچ،زیارت قبول هم خب لابد سختش بود بگه،ولی این جمله فوق مؤدبانه اش شروع جنگ بود.

حالا درسته عماد یه کمی پرجنب و جوش تر از بقیه است،اما اولا عموما تو جمع خانواده مادرش که3-4 تا پسر دایی همسن خودش داره،بقیه دست کمی ازش ندارن و شیطنتشون بیشتر نباشه کمتر نیست.

در ثانی ماجراجویی های عماد منحصر به خونه و مدرسه است و خیلی کم پیش اومده خونه اقوام حرکت خاصی بزنه.

ثالثا به اعتراف همین دایی حمزه اش،که خودم بارها ازش شنیدم،هر چی نباشه از پسر دایی هاش خیلی مؤدب تره و محاله تو روی بزرگترش بایسته و حاضر جوابی کنه،بر عکس اونا که درسته قورت میدن همه رو.

رابعا مگه کلا ما چند بار در سال همدیگه رو میبینیم؟الان از وقتی من اینجا مینویسم میشه شمرد تعداد دفعاتی که یا ما رفتیم اونجا یا اونا اومدن خونه ما.و حقیقتا هم تمامش عماد خیلی معقول رفتار کرده.حالا اگه بچگی اش یه اتفاقی افتاده الان جای این حرفه؟نه واقعا؟

با این حال من کلش رو نشنیده گرفتم و عماد رو هم به تعارفات معمول هدایتش کردم.بچه ام پر حرفی اش فقط واسه ماست.به بقیه که میرسه،برا یه احوالپرسی معمولی،از قبل دیالوگش رو حفظ میکنه!کافیه طرفش یه جمله فی البداهه بگه تا کل حرفش رو فراموش کنه!

همه خانواده بودن،به استثنای مالک و خانواده اش که باز به شیوه خودش پیچونده بود و نیامد!غروبی که تلفنی باهاش صحبت میکردم قرار شد یه دوره فشرده برام کلاس چگونه از زیر نفوذ فلانی خارج شویم بذاره.فلانی هم یعنی عموی ایشون و پدر نرگس یحتمل.

اشتباه نشه لطفا.پدر مالک از شهدای قبل از انقلابه و مادرش بعد از شهادت ایشون با برادرشون ازدواج کردن.

گفتم که،جمع همه جمع بود و فقط خانم سلمان نبود.چرا؟بنا به اخبار واصله،بعد از اینکه اون شب کذایی من به پدر خانمش اطلاع دادم وضعیت دخترش رو،ایشون به شدت از سلمان شاکی شدن و دختر بزرگشون رو هم برگردوندن و گفتن که بایستی جدا شن.

خب واقعش من اصلا دوست ندارم و خوشحال نشدم و نمیشم از این جدایی.ولی چندان هم دور از انتظارم نبود.یعنی مطمئن بودم تمام اداهای عاشقانه شون،فقط اداست و فیلمه.نوشتم قبلا یه بار.درسته خونه شون رو با عکسای دو نفره آنچنانی شون کاغذ کردن،ولی بارها دیدم که چطور سینا،پسرشون،با تحکم از مادرش چیزی میخواد یا سر پدرش داد میزنه حتی.ولی هیچ کدوم هیچ اعتراضی به رفتارش ندارن.

قضاوتی ندارم،ولی خیلی برام عجیبه دلیل تقاضای طلاق خانم،منحصر به خواست پدرش باشه.به هر حال اگه کسی مایل به ادامه زندگی باشه،اونم با وجود یه پسر 13 ساله،دنیا هم نمیتونه وادار به طلاقش کنه.

از طرفی فی الواقع طلاق مسأله اصلی نیست برای حضرت پدر!کما اینکه یکی دیگه از برادرا،6 تا هستن،چند سال پیش با خانمی ازدواج کرد و ما هم بالطبع حضور داشتیم در مراسم و چند سالی هم بودن با هم و گهگاه هم میدیدیمشون،تا اینکه یک روز با خانم دیگه ای،همسر فعلی شون،رؤیت شدن!اول که خیلی مصرانه میگفتن ایشون همون اوشون هستن!ما یادمون رفته! چی فرض کرده بودن ما رو،بماند!بعد که دیدن انکار فایده نداره،توضیح دادن که دو ماه پیش از همسر قبلی جدا شدن و به فاصله دو هفته بعد هم ازدواج کردن!سرعت در حد میگ میگ!

غرض اینکه اون سری هم نه کسی بابت این جدایی ناراحت شد و نه شرمنده.خیلی روشنفکر مأبانه و کلاس بالا باهاش برخورد کردن.انگار نه انگار.

این بار هم پشت پرده تمام ناراحتی ها به انتخابات دو هفته دیگه مربوطه و اینکه پدر خانم سلمان یه جورایی رقیب محسوب میشه و این طلاق تأیید شایعاته در واقع!

البته شخص پدر خانم کاندید نمیشن هیچ وقت.جناح سیاسی هر دو هم در کل همون افساد طلبه.اما خب اینا از یه دسته هستن و اونا از یه گروه دیگه.خلاصه واسه رأیه،واسه رأی!

حالا این وسط از ما چی میخواستن و حرف حسابشون چی بود؟

که خودمون همونطور که باعث! این قهر و دعوا شدیم،خودمون هم بریم یا دقیقترش نرگس بره اصفهان و با خانم سلمان و پدر و مادرش حرف بزنه و معذرت!خواهی کنه و راضی اش کنه برگرده!!!!

نمیدونم قبل قرائت این بیانیه توسط پدر خانم بود یا بعدش یا در حینش که یه صدای سیگارت  از اتاق بچه‌ها اومد.هم بحث خیلی بالا بود و هم مطمئن بودم به بچه‌های من ارتباطی نداره،نرفتم ببینم چی بود.

ولی همین دایی حمزه رفت و چند لحظه بعد عماد اومد پیشم...

میگم،ترتیبش رو دقیق یادم نیست.ولی از یه طرف اینجوری داشتن به نرگس حمله میکردن،از اون طرف بچه ها به حمزه گفته بودن که تقصیر عماده و اونم بی تعارف زده بود تو گوش عماد،جوری که هنوزم جای دستش هست رو صورتش...

خب ظرفیت هر کسی هم یه اندازه ای داره...بالاخره پر میشه...حالا مال یکی زود،مال یکی دیر...منم بعد 19 سال ظرفیتم تکمیل شد،تکمیل تکمیل!

بنویسم بقیه اش رو؟

پاشدم،نشسته انگار نمیشه داد زد،گفتم:بسه دیگه!نه خودم حاضرم برم بابت اشتباه نکرده عذرخواهی کنم،نه اجازه میدم زنم خودش رو فدای بی عقلی های دیگران بکنه!

از امروز هم دیگه ما با هم هیچ نسبتی نداریم.هیچ نسبتی!

شما رو به خیر و ما رو به سلامت!

بعد فکر کنم یادم افتاد مادر خانم گاهی،البته فقط گاهی،یادشون میفته که خونه ما هم چند تایی نوه دارن و یه اظهار دلتنگی کلامی میکنن،که ادامه دادم:یه وقت هم ادعای پدربزرگ بودن نکنید که مرغ پخته تو دیگ خنده اش میگیره،شما اصلا شد یه بار محض خاطر خدا از وقتی فهمیدین نجم رفته برای دفاع حرم،حالش رو بپرسید؟بگید خب چی شد؟الان کجاست؟نه شما،نه پسراتون.

و یه سری حرفای دیگه تو همین مایه ها و راه افتادیم اومدیم!

خدایی اش برای اولین بار در عمرم بود این مدلی دعوا میکردم با کسی.داد زدن و قطع رابطه و...

بقیه که هیچ،خودم هم از خودم توقع نداشتم.

از همون لحظه ای هم که اومدیم بیرون،پشیمون شدم.نه اینکه بگم حق داشتن،ولی منم کارم غلط بود.میدونم.

ولی خب عجالتا هم راه برگشتی نیست.

نرگس البته بدش نیومد.تأیید و تشکر نکرد،ولی ناراحت هم نشد.روم نمیشه مستقیم ازش بپرسم،خودش هم رک و راست نمیگه.ولی حس میکنم به این مدلی راضی تر بود تا اینکه تحت اوامر حضرت والا عمل کنه.

بچه‌ها هم که منتظرن من اعلام نشست خبری کنم تا فورا با لیست سؤالاتشون بریزن رو سرم.

با مالک هم که صحبت کردم،مخالف کارم بود.میگه راه حلش جنگ نرمه که میخواد فوت و فنش رو یادم بده.

همین دیگه.تموم شد حرفام.دوست نداشتم و ندارم فکرتون رو درگیر کنم.به همین خاطر اولش گفتم نخونید یا جدی نگیرید.ولی اگه احیانا خوندید و نظر و پیشنهادی داشتید،خوشحال میشم بشنوم.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۳ بهمن ۹۴

حقیقتاملت مادرطول این۳۷سال،روز٢٢بهمن رابه‌معنای یک عید واقعی گرامی داشته است.این تکرار شادمانه نسبت به روز بیست‌ودوّم بهمن که روز پیروزی انقلاب تعیین شده،هر سال با قوّت و قدرت ادامه داشته است

اول اینکه عید همگی مبارک،طبق فرمایش آقا که فرمودن 22 بهمن عیده.

امروز ما برخلاف سالهای قبل که 10،11 میرفتیم،به خاطر اینکه بتونیم آش رو ببریم،صبح کله سحر صادقیه بودیم!هرچند که واقعا کاری نداشتیم.بچه‌های بسیج تمام و کمال کار رو به عهده گرفتن و ما،شامل من و عماد و زهرا و فاطمه،واسه خودمون راه افتادیم به گشت و گذار و تفریح!نرگس هم به خاطر خدیجه با پدر و مادرم اومد،جدای از ما.

همون نیم ساعت اول به میدون رسیدیم و به خاطر گل روی فاطمه خانم رفتیم به خود خود! میدون آزادی هم دست زدیم که خیالش راحت بشه وظیفه انجام شده.بعد دوباره برگشتیم تو خیابونای اطراف.غرفه ها تازه داشتن یکی یکی شروع میکردن کارشون رو و ما هم چیزی که زیاد داشتیم وقت اضافه بود،واسه گذروندش به تک تکشون سر میزدیم ببینیم چه خبره.

اولش هی میدیدم فاطمه داره غر غر میکنه،نمیفهمیدم چرا.تا بالاخره به رسم خودش ناگهان وسط راه میخکوب شد تا فورا به شکایتش رسیدگی بشه.شاکی بود ازم به شدت!که چرا دارم شأن! انقلاب رو پایین میارم.به نظرش راهپیمایی یعنی از اول تا آخر،یه نفس و بی فوت وقت،شعار دادن.بدون هیچ تفریحی!و طبق آخرین استفتائاتش! نباید اصلا به هبچ کدوم از این کنار خیابونیا(منظورش دوره گردها بود)توجه کرد و چیزی ازشون خرید.

حالا تا پارسال از همون لحظه ای که وارد میشدیم،چشمش دنبال سهمیه بادکنک و نقاشی صورتش بود.ولی از امسال دیگه به قول خودش چون به سن تکلیف رسیده،نبایستی از این کارا بکنه.کلی باهاش چک و چونه زدم تا راضی شده راهپیمایی یعنی همین که بیایم تو خیابون و لازم نیست تمام مدت شعار بدیم و سر زدن به غرفه ها هم جزء راهپیماییه.

این وسط کلی هم خبرنگار و عکاس و فیلمبردار دیدیم.ولی هر کاری کردم راضی نشد بره مصاحبه کنه.چرا؟بابا!مگه شما نمیدونید ریا بده؟!ما واسه خدا راهپیمایی میکنیم،نه واسه مردم!

خلاصه که تمام مدت ما سر کلاس اخلاق فاطمه خانم بودیم!

یه سری نیروهای بسیج هم داشتن از رو پل با طناب میامدن پایین و کلی جمعیت ایستاده بودن به تماشا.تا فاطمه دید،اصرار که بریم جلو از نزدیک نزدیک ببینیم.چرا؟خب چون شاید یکی شون داداش نجم الدین باشه!مگه اون دفعه داداش نگفت بند بازی یاد میگیرن؟!

یه نیم ساعتی که ایستادیم به تماشا و از قضا هیچ کدومشون هم نجم از آب درنیومد،میگه بابا!بریم ازشون بپرسیم داداش من رو میشناسن یا نه؟شاید ازش خبر داشته باشن ها!

ولی عماد امروز مظلوم ترین عماد دنیا شده بود:

تو این مدت که نجم نیست،روز به روز پکرتر و ساکت تر شده.دیگه امروز بی نهایت دمغ بود.حق هم داره.یار شفیق هم بودن تو این جور مواقع.

کلی با زهرا سر به سرش گذاشتیم بلکه که بیاد بیرون از خودش،افاقه نکرد.حتی چند روزه خلاصه اخبار غذاگاهی! رو هم برامون نگفته.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۳ بهمن ۹۴

اگرخدای نخواسته جمهوری اسلامی شکست بخورد،هرگزگمان نکنندکه به جای آن یک رژیم غمخوارتروملی‌ترروی کارمیآید.یقین بدانندکه یک رژیم100%امریکایی یاکمونیستی جایگزین آن میگردد

دیشب همون موقع که داشتم برای اینجا عکس آپلود میکردم،خیلی ناگهانی یاد یه خاطره از بچگی های نجم افتادم.برای نرگس هم تعریف کردم.چند لحظه هر دو سکوت کردیم و بعد ناگهان...تصمیم گرفتیم برای فردا آش درست کنیم!حالا خاطره چی بود؟

یه بار نجم و زهرا 2،3 ساله بودن که برای اولین بار بردیمشون راهپیمایی 22 بهمن.درست همون جایی که از اتوبوس پیاده شدیم،جلوی پای ما،راننده یه پیکان اومد صندوق عقب رو باز کرد و شروع کرد به توزیع آش! از دیگی که تو صندوق بود.و خب بالطبع اولین کاسه هاش رو به ما داد.

نجم هنوز هم کم غذا هست،اون روزا که میشه گفت سال تا سال چیزی نمیخورد.با این حال اون کاسه آشی رو که آقا بهش داد،تا تهش خورد!و خیلی هم بهش مزه داد،جوری که تا مدتها هر روز که از خواب پا میشد،اولین سؤالش این بود که امروزم میریم راهپیمایی آش بخوریم؟!البته نه اینکه قصدش خوردن باشه ها،فقط چون اون روز خیلی بهش خوش گذشته بود،میپرسید.و بعدها کلا اسم راهپیمایی 22 بهمن رو گذاشته بود اونجا که آش میدن.هرچند دیگه هیچ وقت تو راهپیمایی آش نذری ندادن.

ما هم طبق معمولمون همون دیشب ناگهان! تصمیم گرفتیم برای فردا به مقدار وسعمون آش درست کنیم.حبوباتش رو دیشب خودم آماده کردم.سبزی اش رو هم امروز به عماد گفتم بعد از مدرسه بره از شهروند بگیره.نرگس خانم هم از بعد از ظهر شروع کرد به آشپزی.فقط تو فکر بودم چطور ببریم،که اونم خدا جور کرد.پدرم از مسجد که آمدن خبر دادن فردا مسجد چند تا اتوبوس گذاشته برای راهپیمایی و نیسان آبی! مسجد رو هم میارن برای پلاکارد و پرچم و البته دیگ آش ما!

اگه گفتین الان من دقیقا از چه نقطه جغرافیایی دارم مینویسم؟از انباری گوشه حیاط کنار تابه پیاز!10 کیلو پیاز بوده،هنوز تموم نشده!تازه زحمت بیشترش رو هم زهرا کشید.خودم چقدر بوی خوبی! گرفتم بماند،یقین اینجا هم بو گرفته.

حالا تا همین چند دقیقه پیش و وسط این همه بوی خوب که جا برا نفس کشیدن نمیذاره،چه برسه به حرف زدن،فاطمه خانم هم اینجا بود و داشت کاربرگ ریاضی اش رو پیشم حل میکرد.سؤالای محیط و مساحت بود و داشت به اصطلاح خودش فرمول! کشف میکرد.بعد از چند ضلعی ها،کلید کرد که محیط و مساحت دایره رو چطور حساب میکنن.هر چی براش توضیح میدادم که احتیاج به عدد اعشار داره و هنوز بلد نیستی و نمیشه توضیح داد،قبول نمیکرد.آخر سر برگشته میگه:خب باشه،مساحتش شاید سخت باشه.ولی محیطش کاری نداره.نونو نونو میریم جلو اندازه میگیریم.

-چی چی چی چی؟

:نونو نونو!

-نونو دیگه چیه؟

:نونو دیگه!همون که خیلی ریزه!بعدا تو جوراب هم هست که مثلا بو نده!

-نانو منظورته؟

:آره،همون!

-خب از اول بگو نانو،نونو اشتباهه.

:نخیرم،خیلی هم درسته.مگه ما به نان نمیگیم نون؟خب نانو هم میشه نونو دیگه!

ما زاده عشقیم و فزاینده دردیم

با مدّعىِ عاکفِ مسجد، به نبردیم

با مدعیان، در طلبش عهد نبستیم
با بى ‏خبران، سازش بیهوده نکردیم

در آتش عشق تو، خلیلانه خزیدیم
در مسلخ عشاق تو، فرزانه و فردیم

در میکده با مى ‏زدگان، بیهش و مستیم
در بتکده با بت زده، هم‏عهد چو مردیم

در حلقه خود باختگان، چون گل سرخیم
در جرگه زالوصفتان، با رخِ زردیم

در زمره آشفته دلان، زار و نزاریم
در حوزه صاحبنظران، چون یخ سردیم

با صوفى و درویش و قلندر به ستیزیم
با مى زدگان، گمشدگان، بادیه گردیم

با کس ننماییم بیان، حال دل خویش
ما خانه به دوشان، همگى صاحب دردیم

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۲ بهمن ۹۴

برنامه طویل المدت این است که خودراتهذیب کنید.مردمی میتوانند مملکت وملتشان رانجات دهندکه معنویت داشته باشند.اگرمعنویت درکارنباشدهرجاآخوربهتراست،سرآن آخورمیروندولواینکه آن آخورراامریکابرایش درست کند

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۱ بهمن ۹۴

آنهایی که درخانه‏ های مجلل،راحت آرمیده ‏اندوفارغ ازهمه رنجهاومصیبتها،تنهاناظرحوادث بوده‏ اند،نبایدبهمسئولیتهای کلیدی تکیه کنند،که اگربه آنجاراه پیداکنندچه بساانقلاب رایک شبه بفروشند

خب،بالاخره با کلی تلاش موفق شدم عماد رو خاموش کنم و بفرستم بخوابه.دکمه خاموش نداره بچه ام.ولش کنی،تا صبح قیامت حرف داره!

و اما در راستای عدالت فرضی ام،یه کمی از شیرین کاری های جدید خدیجه خانم بنویسم.طی چند جلسه آموزش فشرده موفق شدم مفهوم مهم و اساسی "جیز" رو بهش یاد بدم!خب بچه است و هزار تا خطر بالقوه در کمین.اونم با وجود پله ها و روروک.البته حفاظ داره،ولی بعید نیست باز بمونه.

دیگه چند شبه مدام دارم با استکان داغ و یه کوچولو تجربه،در حد لمس داغی استکان،یادش میدم "جیز" یعنی خطر.امشب گذاشته بودیمش رو زمین و ایشونم داشت واسه خودش پیشروی میکرد سمت آشپزخونه،که چند تا استکان گذاشتم تو مسیرش و گفتم:جیز!قشنگ میخکوب شد.بعد رفت سمت پله،باز همون استکان ها رو گذاشتم سر راهش،دوباره دور زد.خلاصه که فعلا استکان و جیز علامت خطره.

گفتم برا خودش صاحب نظره؟چند وقت پیش تو فروشگاه بودیم،داشتیم براش لباس انتخاب میکردیم،تو بغل من بود.فروشنده چند تا لباس مختلف گذاشته بود رو شیشه تا انتخاب کنیم.به زور دولا شد یکی اش که قرمز بود و یه پروانه روش داشت رو از بین بقیه کشید بیرون.اندازه اش نبود،نرگس هم زیاد قرمز دوست نداره،گفتم رنگ شیری بیاره.گریه که چرا ازش گرفتیم.

هر لباس دیگه ای رو جلوش گرفتیم،نخواست!تا آخر سر همون قرمزه رو،یه سایز بزرگتر براش گرفتیم.الان هم خیلی واضح ذوق میکنه به خاطرش.با اینکه از لباس عوض کردن کلا خوشش نمیاد،ولی وقتی این لباسش رو میبینه،خیلی خوشحال میشه.تمام مدتی هم که لباس تنشه،پروانه تو دهنشه!

راستی یه سؤال:احیانا کسی میدونه اسامی بهایی چه ویژگی خاصی دارن؟مثلا الدین پسوند عمومی اسامی بهاییه؟

امروز برای تعویض کارت ملی رفته بودم اداره پست،نفر جلویی تو صف،وقتی نوبتش شد معلوم شد که اشتباهی برای گزینه دین و مذهب سایر رو زده که یعنی بهاییت.خیلی کفری شد از اینکه به خاطر این اشتباه مجبوره درخواست ابطال بده و بعد دوباره از نو ثبت نام کنه.حاضر نبود بره.تا اسم من رو دید،فورا برگشت گفت:چطور این آقا که از اسمش هم پیداست بهاییه! قبول میکنید مسلمونه،من رو نه؟!

پرسیدم رو چه حسابی این حرف رو میزنه،که گفت به خاطر الدین!راستش جریان اسم من این بوده که بابا میخواستن شهاب بذارن،ثبت احوال قبول نکرده و گفته فقط شهاب الدین مجازه.ما هم برای نجم،اون موقع داشتیم کتاب النجم الثاقب رو میخوندیم و شب و روزمون بود اون کتاب،یه کمی هم خواستیم که مثلا پدر و پسر با هم هماهنگ باشیم،با نرگس این اسم رو انتخاب کردیم.عماد هم باز کلی گشتیم یه اسم شبیه نجم پیدا کنیم که راحت تر هم باشه تلفظش.

خانم روشنا!چرا یهو ناپدید شدید؟خیر سرم،تنها وبلاگی که دنبال میکردم،وب شما بود.

ان شاءالله هر جا که هستین،در پناه خداوند متعال باشید.

خداوندا!

آن سرباز فداکار را که در راه تو و دین تو به روی دشمنان تو شمشیر برمیکشد و در جهاد خویش،رضای تو اعلای کلمه علیای تو میجوید،همواره پیروز و خرسند فرمای.

سختی جنگ را بر وی آسان کن و لذت چیرگی را به کامش شیرین گردان و پشتش را همیشه قوی و گرم و استوار بدار.

چنان کن که از خزانه غیب نعمای بی منتهای تو بر وی فرو ریزد،تا با فراغ خاطر در جبهه جهاد بر ضد دشمنان تو بجنگد...

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۹ بهمن ۹۴

کسانی که خودراکاندیدمیکنند،اگرخودراصالح برای وکالت درمجلس نمیدانندووجودشان دراینجانفعی برای کشورشان ندارد،خدارادرنظربگیرندورضای اورابررضای خودمقدم دارند،وچنین خلاف ناشایسته‌ای رامرتکب نشوند

به به!چشمت روشن آقا شهاب!فقط خوب بلدی برا بچه‌ها قانون بذاری!نوبت خودت که میشه با هزار تا بهونه توجیه کن.باشه؟

خب حقیقتا هم زودتر از این فرصت نمیکنم.امروز حتی تو مترو هم خواستم امتحان کنم،نمیشه.تمرکز به کنار،باید اول بیام خونه ببینم چه خبره تا بنویسم؟

راستی گفتم عماد برای من چی سوغاتی آورده؟کتاب اعترافات غلامان.یه داستان از دوره ولایت عهدی امام رضا علیه السلام هست.و واقعا هم نثرش خیلی قشنگه.هنوز نخوندم ببینم محتواش هم به همون خوبی هست یا نه.

عماد و چند تا از همکلاسی هاش دو سه ماه پیش یه وبلاگ گروهی درست کردن برای ثبت وقایع کلاس و مدرسه.البته به این بهونه اجازه اش رو گرفت عماد،و الا که برای عماد بیشتر حکم دفتر مشق htmlرو داره.خیلی کم خاطره نوشته.بقیه هم که هیچی.

دیشب که کارم اینجا تموم شد،یه سری هم به اون وبلاگ زدم.که دیدم تو این دو هفته ناگهان کلی طرفدار پیدا کرده و زیر هر مطلبش کلی نظر گذاشته شده.خیلی عجیب شد برام.به خصوص که از لحن نوشته ها به نظرم اومد اکثرشون کار یه نفره.

دیگه اون رگ کارآگاه بازی منم گل کرد و نشون به اون نشون که تا 3 صبح! داشتم از این سایت به اون سایت دنبالش میرفتم.نهایتا چیزی که دستگیرم شد اینه که طرف یکی از ساکنین که چه عرض کنم،اصلا بچه محل اینترنته!یعنی قشنگ 24 ساعت شبانه روز اینجاست.سنش هم احتمالا بین 20 تا 30 باشه.اسمی که تو وب عماد گذاشته برای خودش پسرونه است،ولی لحنش به شدت دخترونه است.

حالا اینا هیچی،نکته جالبش اینه که دنبال خاطره میگرده و به خصوص خاطرات شیطنت بچه‌ها و عاقبتش.جملات مشترکش برای تمام وبلاگایی که ردش رو توشون پیدا کردم اینه:

فلانی!گل،چرا نمینویسی؟زود بیا برامون بازم بنویس!

بگو،بگو،بقیه اش چی شد؟

خخخخ،منم یه بار .....

یعنی کاملا واضحه که به شدت بیکاره و دنبال قصه و داستان با طعم خشن میگرده و تحریک هم میکنه طرفش رو به نوشتن بیشتر!حالا چطور تو وب بچه‌ها پیداش شده؟چون عماد کامل ماجرای امتحان تفکرشون رو نوشته!

امروز با عماد درباره اش صحبت کردم.عماد هم شک کرده بود به اینکه چند نفر نیستن و یه نفره.به خاطر اینکه یه بار یه پیام داده و قبل اینکه عماد تأییدش کنه،با یه اسم دیگه جواب داده بوده!

خود وبلاگ برای عماد اهمیت نداره،دوست داره جایی داشته باشه واسه امتحان کردن معلوماتش.ولی چون وبشون مشترکه،قرار شد بره فردا به دوستاش بگه و اگه همگی راضی بودن حذفش کنن.حذف هم نشه،عماد گفت که میاد بیرون.

اما چیزی که خیلی مشغولم کرده اینه که دقیقا چرا؟این رواج خشونت نیست؟که اگه از دستشون هم برنمیاد،دنبال قصه و داستانش میرن؟اصلا چرا آدمی به این سن و سال بایستی تا این حد بیکار باشه؟...

اصطلاح جدید فاطمه:اصطکاک صدا!

:بابا!صدا مگه زبره؟

-صدا؟زبر؟نه!

:پس چطوری به چیزی مالیده میشه؟

-مالیده میشه؟یعنی چی؟

:یعنی مثلا که من دستم رو میمالم به پام.ابنجوری.صدا چطوری مالیده میشه؟

-منظورت اینه که چطوری صدا درست میشه؟که مثلا وقتی دستت رو به پات میکشی،چرا صدا میده؟خب برای...

:نه!خود صدا چطوری مالیده میشه؟

-نمیفهمم چی میگی.یه کم توضیح بده.

:خب همین که میگن صدا تو کوه اصکاک داره دیگه!خب چجوری صدا به کوه مالیده میشه؟یعنی اگه تو کوه داد بزنیم،کوه داغ میشه؟مثه الان که دستم داغ شده؟...

-اصطکاک نه دلبندم!انعکاس درسته...

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۹ بهمن ۹۴

حقیقتاهم شهدای شماهم خانواده‌ها،پدران،مادران،فرزندان آنان،حق بزرگی برگردن همه‌ ملت ایران دارند.یکی این است که اینها از حریم اهل بیت در عراق و سوریه دفاع کردند و در این راه به شهادت رسیدند

اخ اخ اخ...بازم که مدرسه ام دیر شد!ساعت به وقت اینجا دقیقا 22:55 میباشد و این یعنی من فقط 5 دقیقه فرصت دارم.احتمالا که دیگه فرصت عکس پیدا کردن نداشته باشم.البته بگما،عماد ساعت 8 رسید راه آهن و تا برسم خونه 9 گذشته بود.و چقدر(با تلفظ غلیظ ر) دلم براش تنگ شده بود.تا برسیم هم تمام تمام سفرشون رو به صورت یه پک آماده برام تعریف کرد.خدا رو شکر،ناظم و مدیرشون هم شکایتی ازش نداشتن.

درباره جشنواره:خب اون قدیما که جوونتر بودم،میرفتم جشنواره.مخصوصا فیلمایی مثل از کرخه تا راین و آژانس شیشه ای رو.ولی پریروز،یکی از.....دعوتم کردن کاخ! جشنواره.کاخ هم حقیقتا کمه براش.کلا که توقعی نداشتم ازشون،ولی خب از ایشون با اون همه اختیارات و بلیطهایی که داشتن،انتظار اینه یا دعوت نکنه یا اگه میکنه،واسه یه فیلمی باشه که لااقل ارزش یه بار دیدن داشته باشه.

فیلم از اون فیلمای به اصطلاح پایان باز بود.ولی اتفاقا به نظر من پایانش بن بست بود!پایان باز مال قصه ایه که کامل فهمیده باشی اش،بعد نتیجه گیری و تصمیم گیری به عهده خودت باشه.نه اینکه قصه رو خود کارگردان هم نفهمیده باشه و بخواد با یواشکی و درگوشی حرف زدن بازیگرا،فوق سری جلوه اش بده.که یعنی یه چیزایی هست که شما خبر نداری،ولی ما میدونیم.

بعد من نمیدونم چه کاریه که کارگردان دوربین رو میذاره رو دوش فیلمبردار،ما رو عین بچه فضول همسایه،میفرسته خونه مردم که واسه خودمون بچرخیم و فال گوش این و اون بایستیم و تا تو حموم و دستشویی دنبالشون بریم که سر از کارشون دربیاریم!این چه طرز قصه تعریف کردنه؟

شخصی پردازی اش رو بگو،شور خاکستری رو درآوردن!بابا،خاکستری یعنی خاکستری،نه اسمارتیز!شما قضاوت کنید:منطقیه پیرزن مادربزرگ قصه که لهجه شدید شهرستانی هم داره و با چادر و تسبیح به دست از گرد سفر میرسه،اهل ماهواره دیدن و رقص،اونم از نوع مختلطش باشه؟حالا پیتزا خوردنش و اینکه از دور تشخیص میده فلان ماشین دنده اتومات هست یا نه،به کنار.

بعد چطوریه که همین خانم از دین و ایمون عروسش ایراد میگیره که چرا گذاشته دخترش طلاق بگیره،ولی تنها کسی که حرف از نماز میزنه و اول وقت اذون قامت میبنده همین عروس بی ایمانه؟

جالبه همین عروس که ذاتا محجبه است،نشون به اون نشون که تا حیاط هم بی چادر نمیره به خاطر مشرف بودن،و در عین حال مدیر یه موسسه خیریه است و کلی کار خیر کرده برا بچه‌های یتیم،یه کمی هم دزده و مال مردم خور!بعد دو تا پسر داره که هردوشون خیلی هم خوبن و مهربون،فقط بزرگه از شانس بد تو یه معامله ای که نمیدونیم چی بوده و چطور،ورشکست شده و دار و ندار خانواده رو به باد داده.حالا مادر از این بابت خیلی ناراحته،ولی از اینکه آقا مشروب خور هم هست،مشکلی نداره.فقط برای رعایت نجس و پاکی،یه قسمت پشت خونه دست پسرشه!

دختر خانم هم خیلی دلیل فوق العاده ای برای طلاق دارن:آخه ایشون دوست داشتن برن تو کوه اینقدر جیغ بزنن که بهمن بیاد رو سرشون،ولی شوهر نجیب درس خون دکترای ادبیاتشون،تا این حد بلد نبودن شیطنت کنن!و الا که خیلی هم خوب بودن آقا.

بعد جالبه روز خواستگاری دختر خانم هست و در عین حال داماد قبلی هنوز در رفت و آمده!

پسر دوم خانواده و دوست دختر خانم هم که اون وسط برای خودش میپلکه یه ماجرای سری با هم دارن که به هیچ عنوان نمیشه فهمید مال گذشته بوده و تموم شده یا هنوز در جریانه و یا قراره در آینده اتفاق بیفته!حتی اگر هم قطع شده،معلوم نیست چرا؟حالا از قطع این رابطه پشیمونن یا نه؟دلشون هنوز با همه یا نه؟مسأله خیانت مطرحه یا نه؟کلا یا نه!

انتهای باز ماجرا هم اینه که همه عین لشگر شکست خورده،هرکدوم رو یه مبل و کاناپه ای خوابشون برده و تلویزیون برای خودش روشنه و برف هم میباره و همین!خب که چی حالا؟منظورت چی بود؟یعنی حاضر بودم کارگردان بیاد جلوی همه شونصد فحش نثارم کنه،ولی اینجوری به شعورم توهین نکنه،که من رو در حد یه پسر بچه فضول که در هر خونه ای باز باشه میره تو و سرک میکشه،پایین نیاره.

آهان راستی یه چند دقیقه از فیلم هم مستفیض شدیم به مراسم لاک زدن و رنگ کردن موی دختر خانم با جزئیات که درجه اش چنده و چقدر باید بمونه کی بشوره و حالا ببینیم رنگش خوب شد یا نه!البته از تو آینه تقریبا تار!

آخیش!خالی شد سرم از هیاهوی اون فیلم مسخره!

اوه اوه،دیر شد...یه چیز کوچولو هم از سلسله مباحث فاطمه بنویسم:

:بابا!قصاب ها اصلا به نظرم کارشون شنا کردن نیستا!درسته؟

-درسته،شنا کردن نیست.

:اگه گفتین چرا؟

-چرا نداره!

:خب آخه شنای واقعی اینه که آدم تو آب نفسش رو حبس کنه.

-بله،ولی چه ربطی داره؟

:خب چون قصابا ماسک دارن دیگه.راحت نفس میکشن.

-چی بگم؟!بازم نمیفهمم.اصلا کی گفته قصابا باید شنا کنن؟

:همه میگن!میگن که مثلا قصابی یعنی شنای زیر آب!

-فاطمه جان!دلبندم!اون غواصیه!قصابی یه چیز دیگه است!

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۷ بهمن ۹۴

مردم به نمایندگانی رای دهندکه متعبدبه اسلام ووفاداربه مردم باشندواحساس مسئولیت کنندوطعم فقرراچشیده باشندودرعمل مدافع اسلام پابرهنگان،مستضعفین،عارفان،پاک طینتان،ودریک کلمه،مدافع اسلام ناب محمدی(ص)باشند

واقعا الان ساعت 1:35 دقیقه است؟و حقیقتا تا این وقت نیمه شب فردا!خونه هنوز روشنه و بیداریم؟چرا؟

قانون:شهاب خان!از فردا شب،رأس 11 خاموشی مطلقه؛بی هیچ حرف و بحثی!مودم هم خاموش حتی!اینجوری پیش بره کم کم یه روز کامل زندگی ات با تقویم جا به جا میشه!امشبم تعطیل،تا یادبگیری این موقع شب وقت اینترنت بازی نیست.

از نوشته های زیبای شهید آوینی:

سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیرم تهران بود.

اصلا با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم از بابت پول هم نگران نبودم.اما وسط راه که بیابان بود،دست کردم تو جیب راست شلوارم ولی پول نبود…! جیب چپ نبود… جیب پیرهنم!نبود که نبود … گفتم حتما تو کیفمه!اما خبری از پول نبود…
به راننده گفتم: اگر کسی رو سوار کردی و بعد از طی یک مسیری به شما گفت که پول همراهم نیست، چیکار میکردی؟!!
گفت: به قیافه اش نگاه می کنم!

گفتم: الان فرض کن من همان کسی باشم که این اتفاق براش افتاده…!!! یکدفعه کمی از سرعتش کم کرد و نگاهی از آینه به من انداخت.
و گفت: به قیافه ات نمیاد که آدم بدی باشی ، میرسونمت … .

خدای من!
من مسیر زندگی ام رو با تو طی کردم به خیال اینکه توشه ای دارم.
اما الان هرچه نگاه میکنم ، میبینم هیچی ندارم، خالیه خالی ام …
فقط یک آه و افسوس که مفت عمرم از دست رفت …

خدایا ما رو میرسونی؟؟؟ یا همین جا وسط این بیابان سردرگمی پیاده مون میکنی؟؟؟

الهی و ربی من لی غیرک ...

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۷ بهمن ۹۴

چه کسی است که نداندشاه،نوکرامریکابودوتمامی شهیدان ما،خون‌بهاوقربانیان آزادی بودندو کار او ماموریتی بودبرای اربابان‏ خودوتاتوانست انتقام امریکاراازاسلام ومسلمین گرفت

خداوندا!

درود بی کران خودت را بر موسی بن جعفر نثار کن.

آن بنده شایسته و نیک رفتارت،آن زبان گویای تو در میان خلایقت،آن روشنی بخش احکامت و بیان کننده اوامرت و آن حجت آشکار بر بندکانت.

خداوندا!

بر علی بن موسی درود فرست.

کسی که هم خدا از او رضاست و هم او راضی به رضایت خداست.

آن بنده ات و متولی امر دینت و قوام بخش عدالتت.و دعوتگر به سوی دینت،و دین پدران راستینش.

سلام و صلواتی که جز تو هیچ کس توان شمردنش را نداشته باشد.

....

هی عماد!..هی....میدونی؟من واقعا حسودی میکنم که تو الان مشهدی و من اینجام ها!حالا حسودی هم نکنم،حسرت حتما میخورم.و چقدر جات خالیه!خیلی ها!هم جای خودت که در لحظه همه جا هستی و هم جای وسایلت که همیشه همه گوشه و کنار خونه ریخت و پاشه و هم جای یه ریز حرف زدنا و سر و صدات!وجدانی برام دعا کردی؟بازم دعا کن!باشه؟

....

دوست ندارم اینجا بشه دفتر گفتگوهای ذهنی ام با اطرافیانی که به خاطر رعایت ادب و احترام،جوابشون رو نمیدم.اما چه کنم که گاهی تا یه دور کامل و دقیق برای خودم موشکافی و جواب هام رو نگم،تموم نمیشن این حرفای ذهنم.

امروز عزیزی که دیشب اینجا ذکر خیرش بود،باز یه سری صحبت و استدلال جدید رو کردن.که ببین به هر حال وجود امثال نجم برای کشور ضروریه.کسایی که به درسشون و دینشون یه اندازه اهمیت میدن و دین رو قربانی دنیاشون نمیکنن.و اگه قرار باشه همه پدرها مثه تو فکر کنن،کشور میفته دست منافقا و نابود میشه.

جواب من میتونه این باشه که:در حقیقت خدا این دنیا رو ابدی خلق نفرموده و هدف خدا از خلقت ما،ابادانی این دنیا نیست.بلکه هدف بندگی کردنه.ضمنا،لطفا کاسه داغ تر از آش نشید!تنها کسی که بلده و میتونه ساعت و لحظه مرگ رو تعیین کنه،خداونده.اگه واقعا بخواد که کسی بیشتر عمر کنه،محاله ممکنه کسی بتونه جلوش رو بگیره و تیر و تفنگ هم کار سازش نمیشه....

احتمالا خیلی غلط داشته باشه همین چند خط.چون خواب خوابم!

امروز بعد سالها جشنواره هم رفتم که نمیکشم بنویسم.شاید بعدا.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۶ بهمن ۹۴

امام خمینی ره در بهشت زهرا:بیدار باشید!میخواهند ... همه هستی ما به کام امریکا برود ... تا جان داریم نخواهیم گذاشت

وقت است تا برگ سفر بر باره بندیم
دل بر عبور از سد خار و خاره بندیم

از هر کران بانگ رحیل آید به گوشم

بانگ از جرس برخاست وای من خموشم

دریادلان راه سفر در پیش دارند
پا در رکاب راهوار خویش دارند

گاه سفر را چاووشان فریاد کردند
منزل به منزل حال ره را یاد کردند

گاه سفر آمد نه هنگام درنگ است
چاووش میگوید که ما را وقت تنگ است

گاه سفر آمد برادر! گام بردار
چشم از هوس، از خورد، از آرام بردار

گاه سفر آمد برادر! ره دراز است
پروا مکن بشتاب، همت چاره‌ساز است

وقت است تا زاد سفر بر دوش بندیم
دل بر پیام دلکش چاووش بندیم

چابک سواران، رهروان، احرام بستند
دل بر طنین این صدای عام بستند

آهنگ رفتن کن که ما را چاره فرد است
واماندن از این کاروان، درد است، درد است

باید خطر کردن، سفر کردن، رسیدن
ننگ است از میدان، رمیدن، آرمیدن

جانان من برخیز و آهنگ سفر کن
گر تیغ بارد، گو ببارد، جان سپر کن

جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش
آنک اما ما علم بگرفته بر دوش

تکبیر زن، لبیک گو، بنشین به رهوار
مقصد، دیار قدس، همپای جلودار

....

یه کسی بود و البته هنوزم هست که خیلی اصرار داره ثابت کنه من اشتباه کردم و نباید به نجم اجازه میدادم و اگه الان اتفاقی براش بیفته،من مقصرم.هرچند که ایشون اینجا رو نمیخونن،ولی سؤالی که مطرحه اینه:به فرض که من اجازه نمیدادم،خدا نعوذ بالله،دیگه نمیتونست نجم رو ازم بگیره اگه واقعا قصد پس گرفتنش رو داشت؟

من یقین دارم طول عمر با عوامل ظاهری مثل بیماری و تصادف و شهادت،کوتاه یا بلند نمیشه و اینا فقط وسیله ان.و مطئنم خدا بخواد امانتش رو پس بگیره،میگیره.فقط اگه باهاش راه نیایم،خودمون پشیمون میشیم.خوبه مثلا نمیذاشتم بره و بعد سر یه حادثه معمولی از دستش میدادم؟

اعتقاد دیگه ای هم دارم و اون اینه که درسته به دعا برای طول عمر سفارش شدیم،مبادا درخواست مرگ کنیم که بزرگترین بی ادبی به مقام پروردگار عالمه،ولی دعا برای شهادت هم جزء آداب معصومینه و به خصوص دعای عاقبت به خیری بچه‌ها و چه عاقبتی به خیر تر از شهادت؟و من همیشه اولین و آخرین دعا و درخواستم درباره بچه‌ها،همین بوده.

امشب خونه مادرم بودیم.زهرا چند روزه داره یه کارت برجسته خیلی پیچیده طراحی میکنه،امروز به نتیجه رسید و شروع کرد به بافت.اونم با یه نخ فوق العاده سخت.از اون نخ های تاب دار که نگاهش کنی گره میخوره.تازه چی،چند رنگ و راه راه.

هیچی دیگه وظیفه دست جمعی ما این بود که در نقش آنتن مواظب نخ ها باشیم تا زهرا بتونه ببافه.مدل بافتش هم خیلی پیچیده بود.مادرم خودش طرح داده بود و طرح های مادرم کلا نیست در جهانن بس که سختن.

دیگه تقریبا رج های آخر کار بود که ناغافل نخ از دسته بیرون اومد و کار تقریبا خراب شد.زهرا که انگار روح از بدنش رفت،دور از جونش،بس که حالش گرفته شد.

مادرم همیشه تا آخرین لحظه تو هر کاری اهل ایستادگی کردن هستن،ولی اگه مطمئن باشن به بی نتیجه بودن کاری،اونم چیزی در حد بافتنی،معتقدن که نباید بیشتر از ارزشش براش انرژی گذاشت.به همین خاطر هم فورا گفتن که بهتر کلش شکافته بشه و با این نخ،یه طرح ساده بافته بشه و اون کارت و مدل پیچده با یه نخ ساده بافته بشه.

به نظر همه کاملا منطقی بود این حرف.شکافتن این نخ خودش حداقل یه نصف روز وقت میخواست.با این همه دردسر،منطقی نبود دوباره از اول بافته بشه.به خصوص که این جور نخ ها بعد از شکافتن،چند برابر تاب میخورن.

ولی دیدم زهرا در حد بستنی عروسکی که زیر آفتاب ظهر تابستون گذاشته باشی اش،از این حرف مادرم وا رفت.خیلی برای این لباس برنامه ریخته بود تو ذهنش.یه روز کامل تمام پاساژای حسن آباد رو دنبال نخ گشته بودیم فقط.چقدر سر سایزش نشسته بود حساب کتاب کرده بود تا دقیق اونی که میخواست بشه.

یه نگاه که به ماشین انداختم،دیدم خب چون طرح برجسته بوده،به هر حال یه سری سوزنها که بافته نمیشدن تو طرح،هنوز دونه روشون هست و به همین خاطر کلش نریخته زمین و احتمالا بشه دونه هایی که درومده رو گرفت.ولی به خاطر کارت معلوم نبود که رج بافته نشده،دقیقا چطور میبایست بافته بشه و اگه فقط دونه ها گرفته میشد،یه خط وسط کار میفتاد.

اما خب منم یکی از سرگرمی های نوجونی ام همین ماشین بود و اینکه سر از کارش در بیارم و تا حدی هم فهمیدم چی به چیه.به خصوص رمز اینکه کارت رو چطور میخونه و ترجمه میکنه رو تا حدی بلدم.این شد که خودم نشستم پشت ماشین.فاطمه و زهرا هم دستیارای اتاق عمل،قلاب و تبدیل به دست بالا سرم،تمام دونه ها رو گرفتم.که خب طبیعتا چند تایی اش دو سه رجی پایین رفته بود.

بعد باز به صورت دست جمعی،4 رج رو شکافتیم و رسیدیم به مشکل اصلی.اینکه الان دقیقا کجای کارت هست و ترتیب سوزن های تو و بیرون چیه؟که اینجانب استاد تمام! ماشین بافتنی،به طرز فوق ماهرانه ای کشف رمز کردم و بعد از تموم شدن کار،نتیجه به قول مادرم عالی! شد.عالی ها!اونم از مادرم که به این سادگی ها قابل قبول هم نمیدن.

زهرا هم عین گل رزای باغچه خونه قبلی مون،یادشون به خیر،شکفت!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۵ بهمن ۹۴

اگرخمینی تنهاهم بماندبه مبارزه باکفروظلم وشرک ادامه می‏دهدوبه یاری خدادرکنار بسیجیان،این پابرهنه ‏های مغضوب دیکتاتورها،خواب راازدیدگان جهانخواران که به ستم وظلم خویش اصرارمی‏نمایند،سلب خواهدکرد

ای آرزوترین بهار تنها امید روزگار

آرامش دل های زار ماه شبای انتظار
بیا برگرد ای مسافر خسته از غم تو گسسته
تار و پود دل این دلشکسته
ز هجر تو ابر دیده بهاره در فراق نگاره
چشم پنجره ها در خون نشسته
در رویای دیدار تو ام بی قرار تو ام
مرغ غمزده حالم قوت پر و بالم 
وا بکن گره از این پای بسته

بر روزگار بی حبیب جانا تویی تنها طبیب

یارا در این شهر غریب عطری نداره بی تو سیب

بیا برگرد ای ترانه لبها بهترین دعاها
ای پناه سرشک بی کسی ها
بزن بارون ای خزانه رحمت آسمان کرامت 
سوی تو به نیاز دست دنیا
توی نجوای هر روز و شبی فاطمی نسبی
ای سلاله عصمت سر کن این شب غیبت
ای امید زلال اشک غم ها 

شده تا به حال بچه تون رو گم کنید؟ما بارها و بارها عماد رو گم کردیم.هرچند که هر دفعه دلشوره و نگرانی خودش رو داشته،ولی یه بار که هنوز خیلی کوچیک بود،گم شدنش دنیا رو رو سرمون خراب کرد.خب هم هنوز عادت نکرده بودیم و هم تا حد زیادی خودمون مقصر بودیم و بدتر اینکه تا چند ساعت هنوز نمیدونستیم بچه مون گم شده!

تا پیدا کردنش دو سه ساعت طول کشید و این مدت برای من دقیقا یه عمر بود؛یه عمر.هنوزم یادآوری خاطره اش برام سخته.و حالا ما دوباره گم کردیم،این بار نجم رو.

هیچ جدی نگرفته بودم ماجرا رو.برام یقین بود که فقط میره برای آموزش.حالا چند روز یا چند ماه.اما اون شبی که گفتن دوباره بیاد پادگان،گفتن این دفعه دیگه هیچ ارتباطی نیست!

گفتن به خاطر مسائل امنیتی،اینکه دوره آموزشی اینبارشون کجاست هم محرمانه است.و بعد از مدتی که اون هم نامعلومه،یه تعدادی شون که اونم فوق سریه،اعزام میشن.بی خبری کامل تا دو ماه که یا خودشون برگردن و یا....مردم میگن بی خبری،خوش خبریه.ولی برای من....

امشبم که عماد رو بردم مدرسه تا برن مشهد.خونه ساکت شده در حد....حتی خدیجه هم حوصله بازی و خنده نداره.

واقعا دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم.خیلی پکرم....ولی خب ابنجوری هم درست نیست...دارم سعی میکنم بهتر بشه حالم...سعی میکنم...

اینجا رو هم نمیخوام عزاخونه کنم...

راستی جواب معمای زوج و فرد بودن جمعه اینه:اشکال کار اینجاست که ما هفته رو با اعداد طبیعی نامگذاری نمیکنیم.با اعداد حسابی که از 0 شروع میشه نامگذاری میکنیم.

شنبه:0

یکشنبه:1

دوشنبه:2

سه شنبه:3

چهارشنبه:4

پنجشنبه:5

و جمعه:6

به همین خاطر هفتمین روز هفته زوج محسوب میشه!

دوستی هم پیام خصوصی گذاشته بودین؛اولا شرمنده.دوست نداشتم ناراحتتون کنم.اشتباه من بود.اما به نظرم تصمیمم درست بوده،فقط باید صبرم رو زیاد کنم.

ان شاءالله که به زودی همسر لایقی نصیبتون بشه و خدا پدر و مادرتون رو حفظ کنه.درست میفرمایید،حقیقتا پدر و مادر از نعمات بزرگ خدا هستن و تا همیشه پشتیبان و تکیه گاه.حتی برای امثال منی که خودم خانواده دارم،باز هم پدرم بزرگترین حامی من هستن.

خیلی ممنون از دعای خیرتون،و ممنون از تذکر به جاتون.چشم،سعی میکنم جبران کنم.

خدایا!

دنیا همان جاست که کشتی عاطفه را به گل مینشاند و نهال آرزو را میخشکاند و عاشقان را پیوسته ناکام میگرداند و آهوی فراغ را پیوسته از پیش چشم انسان میرماند...

نه فقط در این زمان پریشان،که  همیشه تنها قرارگاه مطمئن،آستان توست.چه کنیم که دل بی یاد تو قرار نمیگیرد و سر بی حضور تو سامان نمیپذیرد.

دست ما و دامانت!

سر ما و آستانت!

دل ما را بند این تلخستان مکن!

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۴ بهمن ۹۴

امام خمینی(ره):تویی که تبلیغ میکنی برای انتخابات،تبلیغ خودت را میکنی یاتبلیغ برای اسلام میکنی؟اگربرای رسیدن به مجلس است،میگویی مجلس یک مقامی است،شماتبلیغ برای خودت میکنی که همان تبلیغ برای شیطان است

ای ساربان ای کاروان

لیلای من کجا میبری؟
با بردن لیلای من

جان و دل مرا میبری!

ای ساربان کجا میروی؟

لیلای من چرا میبری؟
تمامی دینم به دنیای فانی
شراره عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری خوشا قطره اشکی
ز سوز عشقی خوشا زندگانی
تو اکنون ز عشقم گریزانی
غمم را ز چشمم نمیخوانی
تو از عاشقی چه میدانی؟
پس از تو نمردم برای خدا

تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه‌ غم

گل هستی‌ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی

که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش

ز خشم طبیعت شکسته...

.

.

.

.

.

نه فقط حرف زدنم نمیاد،نوشتنم هم نمیاد...

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۳ بهمن ۹۴

امام خمینی:شمااگرگمان کنیدکه درتمام دنیایک نفررامثل آقای خامنه‌ای پیداکنیدکه متعهدبه اسلام باشدوخدمتگزاروبنای قلبی‌اش براین باشدکه به این ملت خدمت کند،پیدا نمیکنید

پوشیده چون جان میروی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من!

چون میروی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای مشعل تابان من

هفت آسمان را بردرم و ز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا

در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۱ بهمن ۹۴

قضیه سازمان حقوق بشر و نمیدانم شورای امنیت و اینها یک چیزهایی است که قدرتمندان درست کردند که این ضعفا را هر کاری میخواهند بکنند و هر بلایی میخواهند سرشان درآورند.

امشب زهرا خانم ما رو در حد المپیک سکته داد.اول که رسیدم،اصلا نبود.یعنی خونه بود،ولی نیومد پایین.نرگس خانم هم که صداش زد،اومد،ولی با یه قیافه زار و آویزون به معنی دقیق کلمه.ناراحتی و عذاب وجدان داشت از چشماش میزد بیرون!یعنی در حدی که گفتم ناخواسته کی رو زده و کشته که اینقدر ناراحته!

قبل اینکه بخوام از نرگس بپرسم چی شده،خود نرگس از زهرا پرسید چه خبر شده؟چرا دو سه ساعته خبری ازت نیست؟

زهرا هم که صداش درنمیامد!به زور شنیدم که گفت هیچی.و توقع داشت که قبول هم کنیم این "هیچی" رو.

منم از بدترین احتمالات ذهنم شروع کردم به سؤال:

کسی مزاحمت شده؟

تو مدرسه حرفی بهت زدن؟

با محبوب حرفت شده؟

قضیه موبایل و تلگرامه؟

پیام اشتباه برای کسی فرستادی؟.

.

.

.

.

خب خودت بگو چی شده؟جون به لب شدیم ما که!

-یه اتفاق خیلی بدتر افتاده...خیلی

:زهرا خانم!باور کن قتل هم مرتکب شده باشی،میگم فدا سرت!لطفا فقط بگو چی شده!

-باور کنین از قصد نبود...اصلا نفهمیدم کی اینجوری شد...در چیز...ماشین لباسشویی شکست!

:همین؟در ماشین لباسشویی شکست؟بعد تو به خاطرش اینجوری ماتم گرفتی؟فوق فوقش برای جهازت ماشین لباسشویی نمیخرم،اینکه دیگه ناراحتی نداره!

بعد همگی با هم رفتیم بالا و دیدیم که بله،زه داخلی در شکسته.یه کم وارسی اش کردم و یه فکری به ذهنم رسید.همون موقع تلفن کردم به دایی ام،متخصص ماشین لباسشویی و ظرفشویی هستن،و براشون توضیح دادم چی شده و ایده ام رو هم گفتم براشون.اتفاقا خیلی هم پسندیدن،منتها گفتن که زیاد جدید نیست و مواقعی که قطعه یدکی پیدا نکنن از این کار ها میکنن!

منم فورا دست به کار شدم و با دریل و پیچ و مهره،در رو به لولا وصل کردم.اصلا از اولش هم بهتر شد!عکسش رو هم ادامه مطلب میذارم برای هر کسی که به این مصیبت عظمی! دچار شد و نخواست که خودش رو علاف پیدا کردن قطعه یدکی بکنه.به خصوص که این کارخونه ها و شرکتای لوازم خونگی،جوری طراحی و برنامه ریزی میکنن تا اگه وسیله ای خراب شد،قابل تعمیر نباشه و گارانتی و خدمات پس از فروش،مزخرفی بیش نیست.

حالا دقیقا وسط کارم فاطمه اومده میپرسه:بابا!"می پن" یعنی چی؟

:"می پن؟" اشتباه میخونی." مای پن" درسته و یعنی خودکار من.

-خودکار من؟باشه....

بعد که رفتم پایین دفترش رو آورده و میگه انشام رو بخونین نظر بدین.موضوعش این بود که یه بیت شعر رو به دلخواه خودتون توضیح بدین.فاطمه هم شعری رو که اصولا آقا جان زیر لب زمزمه میکنن انتخاب کرده بود:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

بعد اینکه به حساب خودش لغت شناسی کرده و معنی دونه دونه کلماتش رو نوشته،یه معنی کلی هم برای شعر نوشته:

ما داشتیم مازیارها رو با چشممون نگاه میکردیم،اما خودکارمون هی غلط مینوشت،نمیشد پاک کنیم!!

کارنامه عماد هم فرداست.و من به طرز عجیبا غریبایی دلشوره گرفتم!چرا؟نمیفهمم اصلا.شاید چون خبر کارنامه و تلفن از پادگان همزمان بود.همین که عماد گفت فردا کارنامه میدن،از پادگان تماس گرفتن که نجم دوشنبه بره....خدا به خیر بگذرونه هر چی که هست رو...

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۱ بهمن ۹۴
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟