۹ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

بازهم در به در شب شدم،ای نور سلام/بازهم زائرتان نیستم،از دور سلام

کبوتر هم که باشی،گاهی دود شهر بال و پرت را سیاه میکند.به یک هوای پاک نیاز داری...

چیزی شبیه هوای حرم...

کسی اینجا در شهر خود سر میکند،اما دلش در کوچه های دور حرم آواره مانده.

خسته ام آقا نگاهت را برایم پست کن

یک بغل حال و هوایت را برایم پست کن...!

گاهی دلم یک جای دنج میخواهد،جایی شبیه رواق های حرمت...

بنشینم و زل بزنم به گنبدت...

من باشم و بغض های نشکسته،تو باشی و آرامش دلـم...

دریاب مرا یا امام رئوف...

مگذار مرا در این هیاهو آقا 

تنها و غریب و سر به زانو آقا 

ای کاش ضمانت دلم را بکنی

تکرار قشنگ بچه آهو آقا  

***

شوق پر کشیدن است در سرم قبول کن

دل شـکسته ام اگر نمیپـرم،قبول کن

ایــن کــه دور بـاشــم از تــو و نـبـیـنـمـت

جا نمیشود به حجم باورم،قبول کن!

پی نوشت:

دل من جایی حوالی حرم گم شده،اگر پیدا کردید به امانت رضا بسپارید...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۵ ارديبهشت ۹۴

پدر،امتحان و پسر

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت

از فرط خستگی نای نفس کشیدن هم ندارم.فقط خواستم اینجا بنویسم تا یادم بمونه که تا این اخلاق و رویه عماده،به هیچ وجه حق نداره تو هیچ امتحان و کنکوری شرکت کنه!

این هفته آخر بیچاره ام کرده.از راه نرسیده دربست در اختیار ایشونم تا نصف شب،که براش تست پیدا کنم و ازش امتحان بگیرم و درس بخونیم باهم و...

حالا خوبه میدونه که نمیذارم بره.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۴

یادم باشه...

چهارشنبه گذشته به مناسبت روز معلم اولیای بچه‌های 6 تا کلاسی که دارم،زحمت کشیده بودن و یه سکه بهم هدیه دادن.سالهای پیش هم گاهی اتفاق میفتاد که بچه‌ها کارت هدیه بگیرن برام،ولی اصولا قبول نمیکردم.دیگه نهایتش اگه مقدارش خیلی کم بود میگرفتم.

هفته پیش ولی هرچه کردم،حریف نشدم.با این توجیه که اولیا پول ریخت به حساب یه نفر و برای تمام کادر مدرسه هدیه گرفتن و نمیشه پس داد و...

ولی خب بدجوری رو اعصابم بود.تا دو سه روز پیش که نرگس خانم پیشنهاد داد منم برای بچه‌ها هدیه بگیرم.با سلیقه ایشون و برادرش یه بسته فرهنگی! شامل لوازم تحریر و کتاب و... تهیه کردم و امروز دادم مدرسه تا بینشون توزیع کنن.شنبه هم خدا بخواد با هماهنگی مدرسه قرار هست این 6 تا کلاس رو ببریم اردوی باغ پرندگان با ناهار.

با حساب کتابی که کردم،احیانا 10-20 تومن تهش بمونه.

مدام هم با خودم تکرار میکنم که یادم باشه لیست غایبی های شنبه رو از علیرضا بگیرم تا جدا جدا باهاشون حساب کنم.

شاید اگه تک تک حساب کنیم،مبلغی که هر نفر برای من به شخصه داده باشه زیاد نباشه.ولی گرفتنش برای من سخته.

کلا به نظرم این رسم خوبی نیست.معلم اگه واقعا معلم باشه،نه مثه من،که جبران کردنی نیست زحمتش و اجرش با خداست.

هرچند که ظاهرا اکثر معلما زیاد هم ناراضی نیستن از این بابت.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۴

جای شکرش باقیه...

سال اول دوم دانشجویی بودیم که به یه مناسبتی بخشنامه شد باید چند واحد جامعه شناسی یا روانشناسی هم بگذرونیم.اینکه چقدر به رشته ما مرتبط بود بماند.

استادمون سرکار خانم دکتر نوابی نژاد بودن.حالا اینکه من اساسا روانشناسی رو بیشتر چیزی در حد فالگیری میدونم و چقدر هم به لحاظ اعتقادی و خط فکری با استاد در تضاد بودم هم بماند.

نکته ای که من از حرفای ایشون همیشه تو ذهنم هست اینه که ایشون میگفتن خدا همیشه بدترین و دردناکترین مصیبتها رو هم با جای شکرش میده.

یه جوری که تو بدترین شرایط هم باز ناخودآگاه اعتراف میکنیم که باز جای شکرش باقیه که بدتر از این نشد.

ایشون البته منظورشون تو مصائب بزرگ  و از دست دادن عزیزان بود.ولی حتی همین مشکلات عادی و روزمره هم جای شکر دارن اگه خوب بررسی بشن.

نمونه اش همین ماجرایی که با زهرا خانم داشتیم سر اصرارش واسه رفتن خونه دوستش.قشنگ تمام سه روز تعطیلی رو مغز و اعصابم رژه رفت که اجازه بدم.دست آخر هم مجبور شدم ادای قهر کردن دربیارم تا دست از سرم برداره.

ولی به هر حال بدون اجازه نرفت.ضمن اینکه وقتی دید تمام حدسای من درست بوده،خودش هم از اصراری کرده بود پشیمون شد.

اما اتفاقی که امروز افتاد یا در واقع قبلا افتاده و امروز لو رفت،باعث شد واقعا خدا رو شکر کنم که زهرا تنها ایرادش اصرار و پافشاریه،و الا که تا اجازه ندم جایی نمیره.

امشب نرگس جان برام تعریف کردن که دختر یکی از اقوام نزدیکمون که به شدت ظاهر مظلوم و سر به زیر و حرف گوش کنی داشته و داره،مادرش امروز لای جلد دفترش چند تا عکس پیدا کرده از همین دختر خانم و دوستاش.البته با لباس مهمونی و خونه نا آشنا!

در واقع با نرگس مشورت کرده که حالا چه کنه و چطور بفهمه که این عکسا مال چه وقتی و کجاست؟در حالی که تا الان حتی یکبار هم تنها جایی نرفته و هیچ وقت هم تنها نمونده خونه.

خب واقعش خیلی ناراحت شدم و خدا خدا میکنم کل ماجرا در حد پیچوندن مدرسه و رفتن خونه یکی شون باشه.

ولی همین که زهرا اصلا بلد نیست و جرأت نداره کار تا این حد یواشکی بکنه،خیلی جای شکر داره.شاید یه وقتا اینکه ریز به ریز  و تمام جزئیات اتفاقات مدرسه رو تعریف میکنه،خیلی رو اعصاب باشه.ولی همین تعریف کردنش،خیال آدم رو راحت میکنه.

خلاصه که درس عبرتی شد برا من تا دیگه الکی ادای قهر درنیارم،اونم با بچه‌های به این خوبی.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۴

ای داد بیداد از این روزگار...

زندگی تو این دنیا یه ملغمه ای از سختی و راحتیه.نه خوشی اش ابدیه و نه ناخوشی اش.ولی یه وقتا،یه چیزی میشه که قلب آدم خراش میفته،زخم میشه.

ما ها اصولا هر چقدر هم که از دست بچه مون ناراحت و عصبانی بشیم،بازم طاقت نداریم کسی نگاه چپ بهش بکنه.چه برسه به زدن.

پارسال هم سر قضیه نجم الدین و معلم زبانش،همینقدر حالم گرفته شد.

امشب از وقتی رسیدم،زهرا خواب بود.بیدار هم که شد،خیلی پکر.به نرگس هم نگفته بود چی شده.

اول خیال کردم نارحتی اش از اینه که اجازه ندادم دیروز بره تولد دوستش.خیلی اصرار کرد و دلیل آورد.ولی منم واسه تک تک براهینش شونصد تا جواب دادم.اما بعد که دیدم زیر چشمش بفهمی نفهمی کبوده،فهمیدم موضوع چیز دیگه ایه.

بعد اینکه کلی با نرگس خانم باهاش چک و چونه زدیم،بالاخره ماجرا رو تعریف کرد:

تو مدرسه امروز فهمیده جشن تولدی که اصرار داشت بره،بر خلاف ادعای صاحبش که میگفته فقط خودمونیم،مختلط بوده و اقوامشون همه بودن.به همین خاطر یه کم با همکلاسی اش جر و بحث کرده،ولی بعد خدا رو شکر کرده که من اجازه ندادم بهش و نرفته.

زنگ آخر خانم مشاور مدرسه اومده سر کلاسشون تا برای انتخاب رشته تحصیلی و دانشگاه و شغل راهنمایی شون کنه.

بحث و حرف رسیده به شغل آینده که زهرا پا شده گفته اولویت اول هر خانمی باید خانه داری باشه و...

یعنی دقیقا تمام حرفایی رو که تو خونه ازم قبول نمیکنه و دائم سرش باهم بحث داریم رو،برده به عنوان وحی منزل خدا بر پدرش،تحویل خانم مشاور داده.

خانم مشاور هم همه رو یکجا وتو کرده که این حرفا دوره اش گذشته و...

وسط این جر و بحثا خانم یه چند عدد فحش سرهنگ پسند نثار من و نرگس خانم کرده و زهرا هم به تلافی،نه اینکه فحش داده باشه یا حرف زشتی زده باشه،فقط تعداد مدارک دانشگاهی منو به عنوان برهان خلف ادعای خانم شمرده.

البته احتمالا یه مقداری هم نیش و کنایه قاطی جوابش کرده که خانم مشاور تا این حد عصبانی شده و زده توی گوش زهرا!

زهرا خیلی زود و به هر بهانه ای گریه اش میگیره،ولی امشب،بغضش و گریه نکردنش...

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۴ ارديبهشت ۹۴

السلام علیک یا جواد الائمه...

دقیقا یادم نیست کی و به چه دلیلی،ولی انگار درباره رسمی که از اول ازدواجمون نرگس خانم تو خونه گذاشتن توضیح دادم یه بار.اینکه 4 شنبه ها از جانب حضرت امام جواد علیه السلام سوره یاسین میخونیم و پولی رو هم کنار میذاریم.و هر وقت بخوایم سفر مشهد بریم،از این پول استفاده میکنیم.

البته این کار رو نرگس خانم به توصیه یکی از اساتید حوزه اشون شروع کردن و ایشون هم نقل قول کرده بودن از یه عالم بزرگواری که به این شیوه عمل میکردن.

یادم نیست دقیقا آخرین بار کی میلاد یا شهادت امام جواد علیه السلام مصادف با چهارشنبه شده،ولی قطعا تا به حال مصادف با نهم اردیبهشت نشده بود.

جدای از هیاهو و تبلیغاتی که برای مهم جلوه دادن سالگرد ازدواج و تولد و غیره میشه،هر کسی بنا به دلایلی یه روز و تاریخی هست که براش اهمیت ویژه ای داره و برای من نهم اردیبهشت خیلی عزیزه.

نهم اردیبهشت 18 سال پیش برای اولین طعمی از بهشت خدا رو تو صحن و سرای آقا امام رضا علیه السلام چشیدم.رفته بودم قبلا،ولی درک نکرده بودم.

وقتی که شهرت را کسی از دور میبیند

احساس انسانی که روی تکّه چوبی،

در عمق تاریکی دریا نور میبیند

جای قدم های بهشتی تو را عاشق،

در کوچه باغ سبز نیشابور میبیند

زائر همان آنی که مشهد میرسد،خود را

با بچّه آهوی شما محشور میبیند

هر کس که میآید میان صحن های تو

شور خودش را گوشه ماهور میبیند

با اشک میآید ولی دل خوش به روزی که 

بالای بالینش تو را در گور میبیند

شاعر نگاهش سمت گنبد میرود امّا 

جای کبوتر دسته های حور میبیند

در بیت هشتم صحن کهنه، نجره فولاد

انگار میگویند:مردی کور می بیند...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۹ ارديبهشت ۹۴

یه لحظه تصور کن...

به معنای دقیق کلمه خسته و کوفته و مریض برسی خونه.

ببینی آب قطع شده.

بعد کلی تلفن کردن به سازمان آب و غیره و ذلک،تازه متوجه شی همون همسایه خیلی خوبت بدون اطلاع و اجازه رفته شیر فلکه اصلی رو بسته.

از این طرف عماد که خودش به تنهایی استاد اعظم ریخت و پاش هست،سر لج و لجبازی با زهرا،خونه رو به جنگل آمازون کرده باشن.

فاطمه هم که در حالت عادی و بی هیچ بهانه ای توانایی داره به عمق تک تک سلولای اعصابت بدون بیهوشی نفوذ کنه،حالا به بهانه نبودن آب،زده باشه رو کانال نق نق و غر غر.

نجم هم طبق رویه جدیدش دیر کرده باشه و هنوز یادش نیفتاده باشه که خبر نداده.

بعد نیم ساعت بری ببینی ای داد بیداد!شیر فلکه رو شکستن و از آب تا اطلاع ثانوی همچنان خبری نیست.

و...

راه حل چیه؟

یه معجزه؟

دقیقا!

معجزه "لبخند نرگس" و جمله کلیدیش:"غصه نخور،زندگی 100 سال اولش سخته"

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۷ ارديبهشت ۹۴

لشگر تبدار و کوفته...

از همون هفته دوم سوم فروردین که هوا گرم شد و پیکیج رو خاموش کردیم،دیگه روشنش نکردیم.هرچقدر هم که دوباره سردمون شد،از رو نرفتیم و ترجیح دادیم لباس بیشتر بپوشیم.

ولی این هفته که نبودیم،خونه شده زمهریر.پریشب که رسیدیم،نمیشد پا رو زمین بذاریم بس که سرد بود.انگاری چند تا از این ویروسای ورژن جدید تپل هم پشت در کمین کرده بودن،ناغافل حمله گازنبری کرده بهمون!هر 6 تا و بلکه هر 7تایمان سرما خورده ایم چه جور!دیگه امشب رسما دست به دامان آبجی خانم شدیم...

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۶ ارديبهشت ۹۴

و آنگاه که ندا میدهند:أین الرجبیون...

بابا حاجی عزیزمون هم رفت.

اصفهان تعطیلات،به خصوص نوروز،خیلی شلوغه و ما هم تقریبا هیچ وقت تعطیلات سال نو اصفهان نمیریم.امسال هم نرفتیم.

و فکر هم نکنم تا ابد بتونم خودمو ببخشم.

میشد رفت و یه بار دیگه روی ماه بابا رو دید و بوسید.

مهربونترین و صبورترین پیرمرد دنیا که 30 سال چشم به راه خبری از دو پسر رشیدش بود.

میگن رجب نام نهری است در بهشت و اسم بابای ما هم رجب بود و همیشه از خدا میخواست که ماه رجب دعوتنامه براش بفرسته.

بابا رجب!

سفر به سلامت...

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۵ ارديبهشت ۹۴
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟