۱۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

نصف تاریخ عاشقی آب است

نصف تاریخ عاشقی «آب» است،قصه‌هایی عمیق و پر احساس

قصه‌هایی پر از فداکاری،قصه‌هایی عجیب،اما خاص:

قصه آب چشم زمزم،زیر پاکوبه‌های اسماعیل

قصه نیل و حضرت موسی،قصه آن گذشتن حساس

قصه حفظ حضرت یونس،توی بطن نهنگ،در دریا

یا که نفرین نوح پیغمبر،بر سر مردم نمک نشناس

قصه ظهر روز عاشورا،بستن آب روی وارث آن

کربلا بود و یک حرم تشنه،کربلا بود و حضرت عباس

بین افسانه‌های آب و جنون،قصه تازه‌ای اضافه شده:

قصه بیست و هفت ساله‌ای از صد و هفتاد و پنج تا غواص...

چند روز پیش مصرع اول این بیت رو یه جا شنیدم،خیلی به دلم نشست.الان بعد یک ساعت زیر و رو کردن اینترنت،پیداش کردم.جدا دلنشینه.

ولی هرچی گشتم،نتونستم ترجمه سه چهار تا جمله رو به زبان زهرایی پیدا کنم.از جمعه که محبوب آمده تهران و خب طبق فرمایش آقا جون منزل ایشون تشریف دارن،داریم با زهرا چک و چونه میزنیم که بره پیش مادرش،قبول نمیکنه!حالا اگه فردا روزی محبوب خانم به عنوان فانتین از من تناردیه شاکی شد،کی جواب میده؟!

خدایا!

من همانم که گاه خندانم و گاهی گریان.

گاه شکرگزارم و گاهی درحال گله کردن.

گاه بنده توام و گاهی بنده خویش!

خدای همیشگی ام!

من مبتلا به گاه و بی گاههای همواره ام،بیماری نامتعادل که همیشه به نسخه طبیب خویش عمل نمیکند!

اسیر خویشتنم و گاه و بی گاههای اسارت گونه ام مرا در برگرفته است...

معبود آزاده ام!

بندهای گاهها و بی گاههای زندان تنم را از هم جدا کن!

مرا به آغوش خویش دعوت کن که تشنه ترینم به آن...

تمام این گاه و بی گاههای مدامم را ببخش...

به حق خدایی همیشه پایدارت!

الهی آمین...

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۳۰ خرداد ۹۴

امروز روز قرابت با مرضات الهی بود...

خدایا!

من با سپاس تو ستایش را آغاز میکنم و این تویى که با کرمت به‏ سوى درستى توجّه میدهى.

و یقین دارم که در جاى عفو و رحمت،مهربان‏ترین مهربانانى و در جایگاه مجازات و انتقام،سخت‏ ترین کیفرکننده ‏اى و در موضع بزرگ ‏منشى‏ و عظمت،بزرگ‏ترین جبارى.

خدایا!

در خواندنت و در درخواست از حضرتت به من اذن دادى.پس اى شنوا بشنو ستودنم را و اى مهربان اجابت کن دعایم را و اى آمرزنده بیامرز لغزشم را.

اى خداى من!

چه بسیار سختیها که گره گشودى و اندوهها که برطرف کردى و لغزشها که آمرزیدى و رحمت که گستردى و زنجیر بلا که باز کردى.

سپاس‏ خداى را که همسر و فرزندى برنگرفته و در فرمانروایى شریکى برایش نیست و سرپرستى از روى‏ ناتوانى نداشته است.

و او را بزرگ شمار بسیار بزرگ.

طبق برنامه ریزی آقا نجم الدین،اول میبایست از تصفیه فاضلاب شروع کنیم.طرح کلی پرفسور،احتیاج به یه اتاق عایق و خلأ در زیر زمین به عنوان منبع ذخیره فاضلاب داره تا توسط میکروبهای غیر هوازی به آب و مواد آلی تجزیه بشه.که خب البته جزئیات و نکات ریز زیادی داره و از مواد به دست اومده برای آبیاری باغچه حیاط و کوچه میشه استفاده کرد.و حسن خیلی مثبتش اینه که چون اصل کار توسط میکروبهای غیر هوازی انجام میشه،دیگه از سوسک و پشه و مگس هم خبری نخواهد بود!

اجرای کامل طرح البته نیاز به متخصص داره،ولی کندن اتاق و گودبرداری اولیه اش بیشتر محتاج کارگره.این شد که امروز با نجم و عماد رفتیم سراغش تا عصر.خدایی بی اغراق با همه خستگی و کوفتگی اش،چسبید.کلا کار یدی رو از اول هم خیلی دوست داشتم،نمیدونم چی شد که سر از کتاب و جزوه و درس و دانشگاه درآوردم!

از چند وقت پیش شروع کردم برای فاطمه روضه خوندن که دیگه کم کم باید زبان انگلیسی رو یاد بگیره و باید این تابستون بره کلاس و...

و خب البته خانم خانما هم آسمون ریسمون میکردن که از زیرش در برن.امشب بعد افطار،خیلی بی مقدمه و مسلسل وار،وارد مذاکره شد که بابا زبان عربی خیلی مهمتره و بیشتر نیازه و من بیشتر دوستش دارم و...

که چی؟که از خیر کلاس رفتنش بگذرم و از نرگس خانم عربی یاد بگیره.محض اطمینان بیشتر منم،یه چند تا اهلا و سهلا و کیف احوال سر هم کرد.

هرچند که نیازی هم به این همه دلیل و برهان نداشت،اگه از همون اول میگفت به جای انگلیسی،عربی میخواد یاد بگیره،قبول میکردم.غرضم یادگرفتن زبان دوم بود.ضمنا اصلا هم نفهمیدم این مذاکره و استدلال رو از کجا یاد گرفته!

نرگس و حرف یاد بچه‌ها دادن؟!استغفرالله!

اللهمّ قَرّبْنی فیهِ الى مَرْضاتِکَ و جَنّبْنی فیهِ مِن سَخَطِکَ و نَقماتِکَ و وفّقْنی فیهِ لقراءهِ آیاتِکَ برحْمَتِکَ یا أرْحَمَ الرّاحِمین. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۹ خرداد ۹۴

سلام بر دستهای بسته و پیکرهای ستم‌دیده‌ی شما و سلام بر ارواح طیّبه و به رضوان الهی، بال‌گشوده‌ی شما

بگو از کدوم لشکر و رسته‌ای؟
گروهان چندم؟کدوم دسته‌ای؟
 لباست مگه خاص غواصی نیست؟
چرا خاکیه؟ها؟...چرا خسته‌ای؟
 میگن تو شکستی خط اولو!
اونم با همین دستای بسته‌ای
 که با سیم سی ساله محکم شدن
بگو زوری بود یا خودت خواسته‌ای؟
 بگو !...این سکوتت به نفع تو نیست!
نمیفهمی تحریمی؟وابسته‌ای؟
 نرو !...اعترافی بکن لااقل...
داره میرسه بازرس هسته‌ای!
مردم عموما اعتقاد دارن زندگی خوب،زندگی بی دغدغه و در آرامشه.زندگی در کمال صحت و سلامت و با یه روال منظم و منطقی،درست عین تبلیغات بیمه عمر و سپرده گذاری بانک.منم قبل ترها همین اعتقاد رو داشتم و شاید رویام این بود.اما گذشت زمان و روزگار بزرگم کرد.
امشب وسط جمع کردن و کارتن کردن وسایلم،یه نگاهی به سررسیدهام کردم و چند تایی از شب نویسهام رو خوندم.چه گیر و گرفتاریهای کوچیکی برام معضل بود.چه آرزوهای کوتاهی داشتم.چه حباب آرامشی رو زندگی بود و خبر نداشتم.
خیلی دلم میخواست خدا یه فرصت دوباره بهم میداد تا غلط هام رو درست کنم.که دوباره بنویسم اینا که چیزی نیست و بگم من از سختی و مشکل فرار نمیکنم.
الان اگه بخوام دوباره درباره زندگی خوب و رویایی بنویسم،چیزی شبیه زندگی عشایره.خانه به دوش و در حرکت،مثل رود.
اصلا آرامش واقعی به قلب و درون مربوط میشه،به رابطه با خدا.نه سکون اطراف،که سکون و رکود همون مردابه.
زندگی خوبه که دائم در تلاش و تکاپو باشه.هر روزش یه ماجرای تازه باشه.که خستگی داشته باشه.که توی سر پر فکر و نگرانی باشه.
مگه اینجا بهشته که توقع داریم همه چی آروم و خوشحال باشه؟
آخیش!!!دلم خنک شد.چقدر بده تو یه گفتمان آدمیزاد نتونه جواب طرف مقابلش رو به خاطر رعایت سن و احترام نده.باز خوبه یه جایی دارم بنویسم جوابهام رو.خب بله،با وضعیت نرگس خانم،جابجایی خونه سخته.ولی من کار سخت رو ترجیح میدم.دوست دارم بچه‌ها هم یادبگیرن.نرگسم که مشکل نداره.این وسط کی ناراضی؟شیطون حسود بدخواه ناراضی.
این نامه رو هم لای سر رسید سال 86 پیدا کردم:
یه شب قبل شام محض پاچه خواری و منت کشی،داشتم یه عرض ارادتی به نرگس خانم میکردم که عماد جان این نامه رو داد دستم و رفت!
نگه داشتم به بچه‌هاش نشون بدم!
گفتم این خونه جدید کار زیاد داره و به همه میرسه،اولیش به نجم الدین رسید:برنامه ریزی و زمانبدی بازسازی.خونه با احتساب همکف،سه طبقه و نیمه و یه سرویس بهداشتی تو حیاط داره که جوابگو نیست.کمد هم اصلا نداره.دیوارها هم خراب و کثیف.کف هم موزاییک و سیمان.
محسناتش هم اینکه پاگرد پله هاش بزرگه و برای ساخت سرویس مناسبه.تو اتاقها بخاری و طاقچه داره،نرگس خیلی دوست داره.رو به روی خونه زمین بایری هست که سر ملکیتش سالهاست بین چند تا سازمان و ارگان اختلافه و احتمالا تا شونصد سال آینده حل نمیشه.
اما غیر تمام موارد لازم و ضروری برای بازسازی اش،سیستم آبگرمکن خورشیدی و تصفیه فاضلاب خونگی پرفسور کردوانی رو هم ان شاءالله میخوام اجرا کنم.همینطور اگر بشه باطری خورشیدی بذارم رو پشت بوم.نجم الدین رو علاوه بر برنامه ریزی،مأمور کردم بره دنبال این کارا و شرایطشون و برآورد هزینه و...
زهرا خانم هم گذاشتم ناظر و سرپرست جمع آوری و بسته بندی،که چی کی و کجا بسته بندی بشه.ایشونم فاطمه رو منشی خودش کرده،یه دفتر داده دستش،هر کارتنی که پر میشه،ازش لیست اموال برداره!هر شب هم یه لیست برا من داره که چه چیزهایی رو بایستی بسته بندی کنم!
از همه نوشتم،الا نرگس جان.امروز سحر که بیدار شدیم،فکر میکردم آخر شعبان باشه و داشتم تعیین میکردم کی با توجه به حال و اوضاع روز قبل میتونه روزه بگیره و کی نه،که نرگس خانم برگشته میگه:قابل توجه اون عده اندکی که قصد روزه خواری ندارن،امروز اول ماهه!
خدایا!
بابت هرشبی که بی شکر سر به بالین‎ ‎گذاشتم،
بابت هرصبحی که بی سجده و سلام به تو آغاز کردم،
بابت لحظات شادی که به یادت نبودم،
بابت هرگره که به دست تو باز شد و من به شانس نسبت دادم،
بابت هرگره که به دستم کور شد و من تو را مقصر دانستم،
دراین ماه رمضان مرا ببخش و کمکم کن که بفهمم و درک کنم که تو همیشه در کنارم هستی و بنده باشم که تو راضی باشی نه شیطان.
  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۸ خرداد ۹۴

عماد،نتیجه آزمون،ادامه...

من اصولا هیچ وقت اهل اعتراض و شکایت به خاطر نمره نبودم و نیستم.حتی جایی هم که مطمئن بودم معلم اشتباه کرده،باز اعتراض نمیکردم.اما دیروز همینطوری و فقط رو حساب سنگ مفت و گنجشک مفت،پایین کارنامه عماد،یه اعتراض کلی نوشتم و البته تقریبا مطمئن بودم که هیچ فایده ای نداره.

اما باز هم در کمال شگفتی و ناباوری،امروز که دوباره به سایت سر زدم،دیدم به اعتراض رسیدگی شده و اتفاقا اصلاح شده و عماد برای اولویت اولش مجاز شده!

اما شگفت انگیزتر اینکه وقتی به عماد گفتم،دقیقا مثل دیروز،اصلا هیجان زده نشد;فقط خندید،که عجب خدایی داریم.چه نقشه ها که برامون نمیکشه.و رفت!

به هیچ کدوم از دوستا و پسر دایی هاش هم خبر نداد.فقط نیم ساعت پیش به قول خودش از روی کنجکاوی اومد ازم پرسید که برنامه ام چیه؟ثبت نامش میکنم یا نه؟

خب البته یه نکته ای هم هست.میگن دو صد گفته چون نیم کردار نیست،شاید من تو این موارد زیاد با بچه‌ها حرف بزنم و بحث کنم،ولی اثری که اخلاق و منش نرگس خانم روشون داره یه چیز دیگه است.

برای تابستون هم از قبل قصدم بود به نسبت سالهای پیش برنامه فشرده تر و سخت تری داشته باشیم،که خب خدا رو شکر خودش جور شد.خونه ای رو که چند روز پیش معامله کردیم،امروز خالی شد و رفتیم درست و حسابی براندازش کردیم.به یه بنایی و تعمیرات اساسی احتیاج داره.اینقدر که حتی فاطمه هم بیکار نمونه.

به لحاظ متراژ تقریبا میشه گفت نصف آپارتمان فعلی مونه،ولی دو حسن خیلی بزرگ داره:همسایگی با پدرم و اینکه خونه مستقله.بچه ها که از دیدن همین حیاط نقلی کلی ذوق کردن و حاضر نبودن برگردیم خونه.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۳ خرداد ۹۴

عماد،نتیجه آزمون سمپاد،غروبی...

امروز باز هم عماد منو شگفت زده کرد،سر نتیجه آزمون تیزهوشان.

به چند دلیل تقریبا مطمئن بودم قبول میشه.اول اونهمه درسی که خوند و تستی که زد.واقعا تستی نبود که بلد نباشه.

دوم اینکه خیلی مطمئن از آزمون بیرون اومد،برعکس اکثریت،و میگفت خیلی ساده بود و تمامش رو جواب داده.

چند روز بعد هم که تستها اومد،با هم چک کردیم،همه رو درست زده بود.

اما امروز که خیلی اتفاقی به سایت سر زدم،دیدم نتیجه اومده و عمادم مردود شده.

با مجموعا 25 سوال نزده و 17 غلط.خیلی تعجب کردم.یه بار دیگه محض اطمینان از عماد پرسیدم جواب تمام سوالات رو تو پاسخنامه هم زده؟که گفت آره.باز هم محض اطمینان بیشتر پرسیدم مطمئنی پاسخنامه به اسم خودت بود؟که خنده اش گرفت،که بابا چی شده براتون مهم شده؟شما که میگفتین نمیذارید برم؟اصلا نمیخواستین امتحان بدم و...

درسته که از سمپاد و مدارسش خوشم نمیاد،ولی دلم نیومد همینطور بی مقدمه نتیجه رو به عماد بگم و بزنم تو ذوقش.تا شب با مناسبت و بی مناسبت کلی حرف زدم باهاش درباره اینکه اساسا ما تو این دنیا فقط باید وظیفه مون رو درست انجام بدیم و دنبال نتیجه نباشیم و کلا قرار نیست هرچیزی که از نظر ما خوبه،واقعا هم خوب باشه و یکی از جاهایی که میشه خدا رو شناخت،وقتیه که با وجود برنامه ریزی و تلاش،نتیجه برعکس میشه و دقیقا همون موقع هست که باید از نتیجه راضی باشیم و ناراحت نشیم و...

غروبی که پسر دایی اش زنگ زد بهش تا خبر قبول شدنش رو بده،بعد تلفن،خیلی خوشحال و بی سر سوزن ناراحتی اومد گفت:خب بابا جان!از اول بهم میگفتین قبول نشدم.اینهمه مقدمه ژاپنی(همون چینی خودمون)لازم نداشت.

من گفتم میخوام خودم خیلی درس بخونم،حالا مگه تو مدرسه های دیگه جلو درس خوندن منو میگیرن؟

بعد هم انگار نه انگار،رفت دنبال کار خودش!

خدایی انتظار هر برخوردی رو ازش داشتم،جز این.

معبودا،

اگر خطاها مرا از نظر تو انداخته،به خاطر توکل و اعتماد شایسته‌ام به تو،از من درگذر!

معبودا،

اگر گناهان،مرا از بلندای الطاف شایانت به نشیب حرمان فرو کشد،ولی یقینم به کرمت همچنان بیدار و آگاهم نگه داشته است.‌

معبودا،

اگرچه خواب غفلت مرا درربود و نگذاشت که آماده دیدارت شوم،ولی شناختی که به نعمت‌هایم دارم،مرا بیدار داشته است.‌

معبودا،

اگر کیفر بزرگت مرا به سوی آتش راند،ولی لطف فراوانت مرا به سوی بهشت خواند.‌

معبودا،

از تو خواهم و به درگاه تو نالم و به تو گرایم.

و از تو خواهم که بر محمد و خاندان محمد درود فرستی و مرا در شمار کسانی قرار دهی که هماره یاد تو کنند و پیمانت نگه دارند و از سپاست غفلت نورزند و فرمانت خوار نشمرند.‌

معبودا،

مرا به نور گرانقدر خویش رسان تا تو را شناسم و از جز تو رخ برتابم و از تو ترسم و فرمانت برم؛

ای دارنده‌ شکوه و بزرگواری و درود و سلام فراوان خدا بر محمد فرستاده‌اش و خاندان پاکش باد.‌

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۲ خرداد ۹۴

آگهی فروش خانه

یک کاشانه ... گزی با 2 ایوانگاه و دیداک چشمگیر،دارای گلخانه،نورخانه،هیمه سوز،آوابر،بالابر،2 اتاقک خودرو،2 پخت و پز خانه آشکار و مخفی،آبریزگاه فرنگی و بومی و کف پوشیده از گل پخته در انتهای گذری پهن و بدون شدآمد و منتهی به جنگل با ریالی مناسب داد و ستد میشود...

یک ماهی هست که آبجی خانم و خانواده به خاطر مأموریت شغلی آقا حمید،از پیشمون و کلا از تهران رفتن.نکردن هم لااقل رقیه و زینب رو بذارن و برن!نمیگن آخه این دایی دل داره.

دلتنگی و قضایای مربوطه یه طرف،غیر قابل تحمل بودن مابقی همسایه های عزیز هم همون طرف.اساسا محلمون،محله نچسبیه.

با این حال عزمی هم برای تغییر منزل نداشتیم،فقط در حد رویا و آرزو با خودمون میگفتیم کاش میشد یه خونه تو کوچه پدرم بخریم.

که اتفاقا به خواست خدا همسایه دیوار به دیوار پدرم دو سه روز پیش خونه اش رو سپرده برای فروش!ما هم بی معطلی و فوت وقت رفتیم پای معامله و به اصطلاح منار رو دزدیم!و حالا تازه اومدیم سروقت کندن چاه و فروختن خونه.

دیشب به عماد گفتم یه متن خوب بنویسه برای آگهی فروش،متن بالا رو امروز تحویلم داده!

مثلا خواسته فقط فارسی باشه،که البته به جز چند تا لغتش،بقیه اش فارسیه.تقریبا هم مفهومه به نظرم.فقط "دیداک" رو پرسیدم که گفت:همون منظره است و مثل خوراک و پوشاک از فعل دیدن گرفته.

بسم الله الرحمن الرحیم 

دعا،وسیله مؤمن و ملجأ مضطر و رابطه انسان ضعیف و جاهل با منبع فیاض علم و قدرت است.و بشر بی رابطه روحی با خدا و بدون عرض نیاز به غنی بالذات،در عرصه زندگی سرگشته و درمانده و هدر رفته است؛

«قل ما یعبؤا بکم ربیّ لولا دعاؤکم»

بهترین دعا آن است که از سر معرفتی عاشقانه به خدا و بصیرتی عارفانه به نیازهای انسان انشا شده باشد.و این را فقط در مکتب پیامبر خدا (صلّی اللَّه علیه واله وسلّم) و اهل بیت طاهرین او – که اوعیه علم پیامبر(ص) و وراث حکمت و معرفت اویند – میتوان جست.

ما بحمداللَّه ذخیره یی بی پایان از ادعیه ی مأثوره از اهل بیت (علیهم السّلام) داریم که انس با آن،صفا و معرفت و کمال و محبت میبخشد و بشر را از آلایش ها پاکیزه میسازد.

مناجات مأثوره ماه شعبان – که روایت شده اهل بیت (علیهم السّلام) بر آن مداومت داشتند – یکی از دعاهایی است که لحن عارفانه و زبان شیوای آن،با مضامین بسیار والا و سرشار از معارف عالی یی همراه است که نظیر آن را در زبان های معمولی و محاورات عادی نمیتوان یافت و اساساً با آن زبان قابل ادا نیست.

این مناجات،نمونه کاملی از تضرع و وصف حال برگزیده ترین بندگان صالح خدا با معبود و محبوب خود و ذات مقدس ربوبی است.هم درس معارف است،هم اسوه و الگوی عرض حال و درخواست انسان مؤمن از خدا.

مناجات های پانزده گانه که از امام زین العابدین حضرت علی بن الحسین (علیه السّلام) نقل شده،گذشته از خصوصیت بارز دعایی مأثور از اهل بیت (علیهم السّلام)،این مزیت را داراست که به مناسبت حالات مختلف مؤمن،مناجات ها را انشا فرموده است.

خداوند به همه توفیق استفاضه و خودسازی به برکت این کلمات مبارک را عنایت فرماید.

آمین.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۰ خرداد ۹۴

شکوای سبز...

خدایا!

از خشم و فرا رسیدن غضبت،به خودت پناه می‏آورم.

خدایا!

اگر شایسته رحمت تو نیستم،تو سزاواری که رحمت گسترده‏‌ات را بر من عطا کنی.

خدایا!

گویا چنانم که در پیشگاه لطف تو ایستاده‏‌ام و سایه‏ سار توکل نیکویم بر من بال گشوده و آنچه را تو شایسته آنی گفته‏‌ای و مرا در هاله‏‌ای از بخشایش خویش پوشانده‏‌ای.

خدایا!

اگر ببخشایی،کیست که از تو سزاوارتر به عفو باشد؟

و اگر اجلم فرا رسیده و کار شایسته‏‌ای نداشته‏‌ام که مرا به تو نزدیک سازد،اعتراف به گناه را وسیله آمرزش تو ساخته‏‌ام.
خداوندا!

با مهلت و میدانی که به نفس داده‏‌ام،بر خویش ستم کرده‏‌ام.پس اگر مرا نیامرزی،پس وای بر من.

خدایا!

همواره در طول زندگی،از لطف و احسانت‏ برخوردار بوده‏‌ام.پس از مرگ هم،لطف خویش از من دریغ مدار.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۶ خرداد ۹۴

عماد ماهیگیر...

امروز با اینکه هنوز امتحانات زهرا و نجم الدین تموم نشده و رسما وارد تعطیلات تابستونی نشدیم،نشستیم به برنامه ریزی برای تابستون.

ولی قبلش یه منبر دو ساعته رفتم که حالا درسته خداروشکر حال و احوال خانواده میزونه و مشکل خاصی نیست،اما این دلیل نمیشه به خودمون مرخصی بدیم و بزنیم جاده بیخیالی.مخصوصا هم یه کم تابستون سال پیش رو با هم دوره کردیم تا یادمون بیاد حال ناخوش و دردناک یعنی چی.

خلاصه که همگی قبول کردیم به تلاش بیشتر نیاز داریم و اگه خودمون با زبون خوش به استقبالش نریم،خودش با زبون ناخوش مهمونمون میشه.

اساسا این قانون دنیاست.شرط زندگی تو این دنیا سختی کشیدنه.راحتی و خوشی اصالت زندگی اینجا نیست،بلکه شاید بشه گفت زنگ تفریحات خداست برای ما.

پس حالا که ناچاریم سختی بکشیم،چه بهتر که تا جایی که میشه خودمون انتخاب کنیم.

دقیقا همینجا بود که عماد جان ماهیگیر،فورا از آب گل آلود ماهی گرفت:خب بابا جان!منم واسه همین میگم برم مدرسه تیزهوشان دیگه!مگه شما نمیگی اونجا خیلی سخت میگیرن واسه درس و نمره؟خب منم چون دیدم تا الان زیاد برای درس خوندن زحمت نمیکشیدم و درسا همیشه برام راحت بوده،میگم برم تیزهوشان که واقعا مجبور بشم برای مدرسه زحمت بکشم.باور کنید به خاطر پز دادن نمیخوام برم...

هیچی دیگه،به قول معروف تا به حال اینجوری قانع نشده بودم! 

خدایا! بر پیامبر و دودمان پاکش درود فرست.

و آنگاه که تو را میخوانم و صدایت میزنم،صدا و دعایم را بشنو و اجابت کن.

و آنگاه که با تو نجوا میکنم،بر من عنایت کن.

من از همه به سوی تو گریخته و در پیشگاه تو ایستاده ام،در حالی که دلشکسته و نالان درگاه توام و به پاداش تو امیدوار.

آنچه را در دل من میگذرد،میدانی.از نیاز من آگاهی.ضمیر و درونم را میشناسی و فرجام و سرانجام زندگی و مرگم از تو پنهان نیست.

آنچه را که میخواهم بر زبان آورم و از خواسته ام سخن بگویم و به حسن عاقبتم امید بندم،همه را میدانی.

در آنچه تا پایان عمرم و از نهان و آشکارم خواهد بود،قلم تقدیرت نافذ و جاری است و افزونی و کاهشم و سود و زیانم،تنها به دست توست.

اگر محرومم سازی،کیست که روزیم دهد؟

و اگر خوارم کنی،کیست که یاریم کند؟...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۵ خرداد ۹۴

دختر شجاع من...

احیا شب نیمه شعبان رو جدی بگیرید:نظر اجماع مراجع و علما بر این است که احیا نیمه شعبان با احیا شب های قدر متفاوت است.

امام صادق (ع) میفرمایند:بنی اسرائیل با گریه و ندبه 170 سال فرج خود را جلو انداختند و نیز میفرمایند:اگر شیعیان ما بخواهند،میتوانند با ندبه و زاری فرج امام زمان (عج) را محقق نمایند.ان شاءالله.

بهترین روش برای احیای شب نیمه شعبان نیز،طلب استغفار از گناهان گذشته خود همراه با ذکر مصیبت ائمه اطهار( ع ) است و درخواست تعجیل در فرج صاحب الزمان (عج) با حالت اضطرار و ندبه.در این شب صرفا برای فرج امام زمان (عج) دعا کنید و لاغیر و اگر به صورت دسته جمعی مراسم گرفته شود بهتر است.

****

امروز صبح زهرا خانم رو برده بودم بیمارستان،برای معاینه و یه سری آزمایش و...تا 11 حدودا طول کشید و منم دیرم شده بود به غایت.

برای برگشتش از همون بیمارستان براش تاکسی گرفتم که اتقاقا خانم هم بود.محض اطمینان آدرس دقیق هم به خانم دادم،نه که زهرا جان تنها جایی نرفته،زیاد تهران رو بلد نیست.

اینم متن پیامهای زهرا خانمه تا رسیدنش به خونه:

-بابا،الان رسیدیم به چراغ قرمز.

-بابا انگار میخواد به چپ بره،مگه نباید صاف(!) بریم؟

-نه بابا جونم صاف رفتیم.آخه یه کم کج شده بودش ماشین.

-بابا رسیدیم به اتوبان،ولی اسمش امام علی نیستا!

-آهان بابا،پرسیدم.اسمش فکر کنم گفت صیاده.درسته؟

-یعنی فرقی نداره؟آخه خودتون گفتین از امام علی بره.

-عه آره ها،رسیدیم به لویزان.

-بابا نگران نشیدها،ولی هی از تو کوچه هایی میره که من بلد نیستم.

-آخیش راحت شدم.بالاخره رسیدیم.بابا جونم خداحافظ.

بعد خانم خانما ادعای دانشگاه و شهرستان و سر کار رفتن هم دارن با این شجاعتشون!!!

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۰ خرداد ۹۴

ما و 100هزارتا زنبور،همین الان،یهویی!!

هاچ زنبور عسل که معرف حضور هست؟دنبال مادرش بود؟

خب در واقع هیچی،فقط تعداد زیادی از دوستاش الان در منزل ما تشریف دارن!!

البته اجسادشون.

زیاد که میگم یعنی کلا فرش شده خونه با زنبور!

یه شومینه تقریبا دکوری گوشه سالن پذیرایی هست که تا به حال ازش استفاده نکردیم،ولی دودکش داره و دودکشش هم به پشت بوم راه داره.در داخلی اش هم بسته بود همیشه.

از اول بهار کم کم صداهایی ازش میومد شبیه باد.ولی به مرور زیاد شد.ولی نه که زیاد نمیرفتیم اون طرف،برامون جدی نبود.مهمتر اینکه حشره شناسمون هم درگیر درساش بود!

ولی تو همین دو روز بعد از جمعه تهش رو درآود:دیروز بعد کلی گوش کردن و به قول خودش مطالعه!!فهمیده که زنبورها کندو درست کردن تو دودکش.

تا اینجا خیلی خوب و عالی،اما راه حلش:باز بی مشورت،رفته از بالا یه سطل آب خالی کرده تو دودکش!!

نزدیک غروب بود که یهو لشگر زنبورها از سمت سالن بهمون حمله کردن.آب در دودکش رو باز کرده بود.

ما هم تنها کاری که ازمون بر میومد فرار بود.امروز هم با یه تیم سمپاشی اومدیم سراغشون.

فکر کردن به خونه تکونی هم،اونم تنها،اشکمو درمیاره.نجم الدین و زهرا تا 28-29 امتحان دارن.عماد البته نیازی به درس خوندن نداره،مقصر اصلی هم خودشه،ولی خب کار الان خیلیه.سمش خیلی بد بو بود و به تمام دیوارها نفوذ کرده.آشپزخونه هم که زیر رو بایستی شسته بشه.

اهل کارگر گرفتن هم نیستیم،اینقدر که ما واسه خودمون قاعده و قانون داریم.

امشب فقط شد جنازه ها رو جمع کنم.

عماد هم فعلا با دودکش درگیره،بلکه بتونه کندو رو دربیاره.

 کاره دیگه.کار که آدمو نمیکشه،فقط خستگی داره و لهیدگی.

حالا یه کم دیر و زود،ولی امید خدا تمومش میکنم.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۵ خرداد ۹۴

عشاق امام حسین علیه السلام ،بخونید صفا کنید...

آیت الله بشیر فرمودند چند سالی بود که معنی و تفسیر آیه 73 سوره زمر مرا بخود مشغول نموده بود:

 وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرا زمر/73

مومنین را به سمت بهشت می کشند .

از خود پرسیدم چرا گفته شده به سمت بهشت میکشند!!

تمام کتب و تفاسیر مختلف را دیدم نتیجه ای حاصل نشد تا اینکه به روایتی از امام صادق علیه السلام در بحار الانوار برخورد نمودم،که می فرماید:

مومنین و دوستان سید الشهدا (ع) در روز حساب از خدا می خواهند قبل از ورود به بهشت مولایشان حسین را ملاقات نمایند .

امام به دیدار محبان میآید.این ملاقات بسیار طولانی میشود.

امام صادق میفرماید هردو طرف غرق تماشا هستند و هیچکدام چشم بر نمیدارند.نه امام محبان خود را رها میکند،نه دوستان سید الشهدا از مولای خود دل بر میدارند.

ملاقات آنقدر طولانی میشود که خداوند به مأموران بهشت میفرماید:این مومنین و دوستان حسینم را به طرف بهشت بکشید تا ملاقات پایان یابد.

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین « ع»

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۳ خرداد ۹۴

بارون رحمت خدا حیفه گل آلوده بشه...

باریدن باران بهانه است،بهانه ای برای آهسته کردن گذر تند زمان!

باریدن باران بهانه ایست برای بودن لحظه‌های خوب،خیس شدن زیر قطره های باران و پر گشودن به آسمان خدا. 

نکته خودمانی:

همیشه هم لازم نیست تصادفی زیر رگبار بمونیم و موش آب کشیده بشیم.گاهی وقتا اتفاقا باید اراده مندانه! و هدفمند رفت زیر باران!

وقتایی که هوای خونه از صمیمیت زیاد مثه حال و هوای غروب امشب داغ شده باشه...

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲ خرداد ۹۴

وقتی به برگ سوم شعبان سررسید،اسم تو را نوشت خدا،غم به سر رسید...

بالاخره تموم شد این کابوس امتحانات عماد!!!

چقدر این سه هفته عماد به ما استرس وارد کرد،فقط خدا میدونه.با اینکه از قبل بیشتر از یه میلیارد بار بهش گفته بودم دور سمپاد یه خط قرمز پررنگ بکش و مطمئنه نمونه دولتی منطقه هم ثبت نامش نمیکنم.

ولی با این حال اصرار داشت که با امتیاز 100% قبول شه.اونم فقط به نیت خالصانه کم نیاوردن از پسر دایی هاش!

سه هفته تمام من بیچاره رو شبانه روزی استخدام کرده،از بعد امتحان امروز به خودش مرخصی تمام وقت داده که استراحت کنه!بعدازظهری تو اون گرما،مجبورم کرده بریم والیبال تا نیم ساعت پیش!

اما خب،منم بلدم چه کنم.قرارمه حوالی تاریخ اعلام نتایج ما اصلا اینترنت نداشته باشیم و کلی سرمون شلوغ باشه و... تا دیگه وقتی خبر قبولی اش کلا سرد شد و از دهن افتاد،بهش بگیم.

دنیاست دیگه،از اول بازی بوده و قرار هم نیست جدی بگیریمیش.

راستی اگر مسیر پروازت 

از کرب و بلا گذشت...

این پیغام را برسان:

ارباب

دلم تنگ است برای کربلای تو...

پی نوشت:

سرکار خانم تاجبخشیان،احیانا اگر سری به این خونه زدید،خدمتتون عرض میکنم مدتی هست که نمیتونم وارد قسمت نظرات وبلاگ زیباتون بشم متاسفانه.

عرض ارادت ما رو دورادور پذیرا باشید.

اعیاد مبارک و التماس دعا.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱ خرداد ۹۴
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟