۱۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

اندر مصائب فقدان یک عدد آپاندیس!!

طبق آخرین کشفیات اینجانب در همین چند روز گذشته،آپاندیس یکی از مهمترین اعضای بدنه و کلا نبودنش باعث فلج شدن میشه!به عنوان مثال ما با آپاندیس راه میریم،با آپاندیس میشینیم،میخوابیم،حرف میزنیم،سرفه میکنیم،عطسه میکنیم.خمیازه!حتی خمیازه کشیدن هم به آپاندیس مربوطه.

یعنی کلا دیگه،آدمیزاد بدون این عضو کوچولو زندگی نداره!دارم به فردا و اینکه چه طور بایستی ساعت 6:45 جاده قدیم کرج باشم فکر میکنم.تازه فهمیده بودم بهترین راه رفت و آمد اینه که با دوچرخه برم تا مترو،دوچرخه رو امانت بذارم ایستگاههای دوچرخه و با مترو برم و برگردم،روزانه حداقل 2 ساعت و نیم کمتر از عمرم تو ترافیک تلف میشه.

حالا رانندگی که ممنوع،دوچرخه هم که تعطیل،احتمالا تنها راهش پروازه.فقط این دو تا بال رو از کجا گیر بیارم؟!

آخ آخ...حالا من به بچه‌ها قول داده بودم هفته دیگه ان شاءالله میبرمشون مشهد...یعنی امکان داره؟

این خدیجه 55 سانتی رو هم که نشده درست و حسابی بغل کنم،خودش یه مصیبت نامه جدا داره.

همه اینا یه طرف،اینکه من الان توحید مفضل لازم دارم و رو موبایل ندارم و نشد از اینترنت بگیرم و....روم نمیشه به داداشم!بگم بیاره،همون طرف!خب آخه یکی نیست بهم بگه:پسرم!دیگه من که نباید در مورد ساعت خواب و برنامه داشتن و اینکه الان وقت موبایل بازی نیست به شما تذکر بدم.شما دیگه برای خودت مردی شدی!ازت بیشتر از اینا انتظار دارم.

دوست داشتم قسمتایی که امام درباره جزئیات و علت نحوه خلقت انسان توضیح میدن رو اینجا بنویسم.اینکه مثلا همین عطسه چقدر مهمه و چقدر در نظر ما نمیاد و حتمی باید مثل روز و حال من،دچارش بشم و از ترس دردش نتونم عطسه کنم!

خدا!بی هیچ آداب و ترتیبی،دیگه نه به خاطر من،به خاطر بچه‌ها،لطفا یه زیارت مشهد قسمتمون کن!پیشاپیش ممنون.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۳۱ مرداد ۹۴

من برادردار شدم!

واقعا که هیچ برنامه ای به پای برنامه های دقیق خدا واسه زندگی مون نمیرسه.بسپری دستش،اینقدر خوب و قشنگ و منظم برات زندگی رو پیش میبره.حالا کافیه براش زمان بذاری،یا خودت تربیت بذاری،قشنگ زیر و رو میشه همه چی.

یکی دو ماهی بود که گاه گداری دلم درد میگرفت.منم با عرق نعناع و گرم کردن ردش میکردم.پیش خودم میگفتم حتما دلیلش کار زیاد و بی وقت و ناجور غذا خوردنه.تا یکشنبه شب که دیگه به هیچ داروی گیاهی و شیمیایی معده و غیره ذالک جواب نداد.تا صبح پلک نزدم از درد.ولی باز هم مطمئن بودم چیز مهمی نیست.

دوشنبه طبق معمول هرروز آمدم که بیام اداره،ولی گفتم سر راه اول یه درمانگاه هم برم.درمانگاه رفتن همان و ساعت 2 بعد ازظهر برگه پذیرش بستری و دستور جراحی آپاندیس به دست همان!یا همه دردم خنده ام گرفته بود چه جور.دو دل بودم خبر بدم به نرگس یا نه.آخر سر گفتم هنوز که قراره من سر کار باشم،بذار بعد عمل خبر بدم.

حدود 4 بود که به هوش آمدم.میشنیدم دارن راجع به اینکه همراه من تو بخشه یا نه صحبت میکردن.با همون حالم گفتم من به کسی خبر ندادم.همراه ندارم.که پرستار هم گفت:ما خودمون خبر دادیم،برادرت اینجاست.

برادر من؟واقعا؟کیه؟نه که هنوز گیج بودم،جدی جدی باورم شده بود برادر دارم و دل تو دلم نبود زودتر ببینمش.

رسیدم تو بخش،تازه فهمیدم چه خبره.نجم الدین اونجا بود.بعدا گفت فقط نخواسته رو حرف پرستارا که از اول فکر کردن برادرمه حرف بزنه!حیف...برای چند دقیقه حس شیرین برادر داشتم.هرچند تا امروز که مرخص شدم،همچنان سمت برادری مون رو حفظ کردیم.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۹ مرداد ۹۴

السَّلامُ عَلَیْک ِ یابِنْتَ موُسَى بْن ِ جَعْفَر

یه سؤال فنی؟....اصلا نمیپرسم،بهم میخندین حتما.

امروز دیدم هی نشنیدن و ندیدن دیگه فایده نداره،نشستم مفصل با زهرا و نجم صحبت کردم.در واقع بیشتر براشون خاطره تعریف کردم.

نمیدونم ارثیه این قضیه یا چی که نجم الدین هم مثه خودم ماشین لباسشویی رو اصلا قبول نداره.زهرا هم از معتقدان شدید استفاده بی رویه از تکنلرژیه!که اینجوری وقتمون سر کارهای بیهوده!خونگی تلف نمیشه و میتونیم به کارهای مهم برسیم.

درباره اینکه اتفاقا کارهای معمولی خونه یکی از مهمترین کارهای بشریه و وقت تلف کردن نیست،خیلی تا به حال با زهرا صحبت کردم.ولی فایده نداشته.به زبون قبول میکنه ها،ولی قلبا باورش نیست.به نظرش رسالتش تو این دنیا کشف یه سیاره جدید یا چیزی تو همین مایه هاست!یه کار مهم به قول خودش.این موضوع رو دیگه سپردمش به تجربه.همین بودن خدیجه خودش یه کلاس عملیه.

ولی درباره جر و بحثشون باز هم متوسل به خاطرات خرده جنایت هامون شدم.من از قبل ازدواج،عادتم بود خودم لباسام رو میشستم.ولی بعد عروسی،نرگس میریخت تو ماشین.حالا نمیدونم من زیادی حساس بودم یا مثلا درجه ماشین درست تنظیم نبود یا پودرش بد بود یا چی که هر سری غر میزدم این لباسا تمیز نشده و خودم باید بشورم و میشستم.

از اون طرف هم نرگس برای اینکه به من اثبات کنه کارش درسته و من حساسم الکی،برمیداشت اول یه سری لباسا رو دور از چشم من با دست میشست،بعد دوباره میریخت تو ماشین!دیگه اگه جرأت داشتن کثیف میموندن یا بو میدادن!خب معلوم بود با اون وضعیت برق میزدن.

منم کم کم راضی شدم به اینکه ماشین لباسشویی خیلی هم چندش نیست.ولی جالب اینجا بود که نرگس خانم هم به این نتیجه رسید که اونقدر ها هم لباس با دست شستن کار سخت و طاقت فرسایی نیست.و کم کم روشن شدن ماشین لباسشویی رسید با ماهی یک بار شاید!البته اون موقع هنوز نجم الدین کوچیک بود.

به هر حال منظورم این بود که خیلی وقتا الکی و سر هیچی پافشاری میکنیم.فقط کافیه یه ذره طرف دیگه رو هم امتحان کنیم.ولی غیر از حرف و نصحیت،باید هر طور شده برای نجم الدین یه کاری پیدا کنم.

سؤالمو بپرسم؟شیر خشک واقعا مضره؟خیلی؟فقط شب باشه چی؟

اصلا مگه خود خدا تو  قرآن اجازه نداده خودمون تصمیم بگیریم بچه چی بخوره؟

آقا اصلا من میگم نصف نصف،بد حرفی میزنم؟خدیجه روزا مال نرگس،شبا مال من.اشکالش چیه؟

بعد من نمیدونم چرا مردم میرن فیمینیست میشن؟!پس حق و حقوق مردا چی میشه؟

اصلا هیچی بابا.روز دختر بر دخترای دیروز،دخترای امروز،مادرای امروز،مادرای فردا،مادربزرگای پس فردا،نوه های دیروز،اصلا بر همه مبارک!

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۴ مرداد ۹۴

گویى از عشق خبر دارد شب / چه خبرها که به بر دارد شب

این عماده:

خب از محسنات همسایگی با مادرم اینه که مادرم دیگه هر روز گلایه نمیکنن که چرا نمیریم خونه اشون و بچه‌ها هم هروز التماس نمیکنن که بابا!امروز بریم خونه مامانی؟خودشون هر روز،و بلکه روزی چند نوبت،میرن اونجا.عماد هم برای خودش یه کار جدید پیدا کرده:ادامه کلاس زبان به صورت خود آموز و از روی شبکه پرس تی وی!هر روز یکی دو ساعت میره اونجا پرس تی وی تماشا میکنه و شب به شب هم میاد برام گزارش اخبار میده که دنیا چه خبره!فقط کاش یکی پیدا میشد حالی اش میکرد: بابا جان،ولم کن!من از هرچی خبره حالم بد میشه...

عکس هم شکار مادرم هست!

از فتوحاتت بگویم:شهرها،اقلیم ها

پر شد از وابسته ها،درمانده ها،تسلیم ها  

شاعران توصیف ها کردند از چشمت،ولی

آنچه من دیدم فراتر بوده از تفهیم ها  

دل ببندم،دین و دنیایم؟نبندم، هستی ام ؟ . .

شیخ صنعانم که میترسم از این تصمیم ها  

سهمم از زیبایی ات تنها تماشا کردن است

کشوری هستم که گیرافتاده در تحریم ها  

کندی ساعات تنهایی برایم کافی است

دیگر از جانم چه میخواهند این تقویم ها؟!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۲ مرداد ۹۴

فلفل دوست داری؟

قبلا فکر میکردم بچه‌ها بزرگتر که بشن عقلشون میرسه،شیطنتا و اذیاتوشن کمتر میشه.ولی انگار هر چقدر بزرگ میشن،به همون نسبتم شیطنتای جدیدتر و اساسی تر یاد میگرین!امروز قشنگ نزدیک بود کور بشم از دست عماد و فاطمه.

من کلا فلفل سبز خیلی دوست دارم و یکی از سرگرمیامون با نرگس خانم مسابقه سر خوردن فلفل تنده.ولی سر غذا و با کلی آب و ماست و احتیاط و...حالا این دو تا فسقل ما نشستن برا من کاردستی درست کردن:کلاژ گل آفتاب گردون با تخمه اش.بعد آوردن دادن به من که بابا!این گل ما عین گل واقعی بو میده.امتحان کنین.اول فکردم عطری چیزی بهش زدن،با فاصله بو کردم که چیزی متوجه نشدم.اما گفتن که نه!باید از نزدیک بو کنید تا متوجه بشید.

منم کاغذ رو آوردم بالا و یه نفس عمیق کشیدم ببینم چه بویی میده!یعنی قشنگ یه مشت پودر فلفل قرمز رفت تو چشم و دهن و...!برداشته بودن نصف شیشه فلفل رو تخمه ها ریخته بودن.نه که تخمه ها سیاه بود،دیده نمیشدن!

چه بلایی سرم اومد بماند،فقط اینقدر بگم که هنوزم بعد اونهمه شستن و خیار و ماست گذاشتن و... چشمام باد کرده است در حد قورباغه!صورت هم قرمز عین لبو!فردا احتمالا مجبور شم روبنده بزنم.

بعد تازه خیلی خونسرد میگن:خب میخواستیم خوشحالتون کنیم که فلفل دوست دارین!خوشحال شدم،کلا از اولش خوشحال بودم.

فقط موندم چه دعایی در حقشون بکنم:خدا همچین بچه‌هایی بهشون بده یا نه؟...خب بده،به همین شیرینی،فقط یه کم عقلشون زیادتر باشه از این بلاها سرشون درنیارن،گناه دارن خب.

این فسقل خانم هم که با نیم وجب قد برا ما مزه میشناسه!عین خودم عاشق عرق نعناست،همچین ملچ ملوچ میکنه!در عوض قطره آد،چنان جیغی میکشه انگار سوزن ریختی تو حلقش!همه رو هم تف میکنه بیرون.

نجم الدین هم چوب خط تو خونه موندنش تکمیل تکمیله.از سر بیکاری میره کمک زهرا،یه ریز جر و بحث.الحمدلله هیچکدومشون کار اون یکی رو قبول نداره.نجم به غایت وسواس تمیزی داره و زهرا هم قانون که هر چیزی جاش کجاست و غذا رو دقیق عین دستور باید پخت و...

لباس،نجم الدین دوست نداره بریزه تو ماشین،زهرا هم اصرار که با دست شستن نجم الدین قاعده قانونش رو به هم میریزه.خدا خودش به خیر بگذرونه این خرده جر و بحثای خواهر برادری رو...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۱ مرداد ۹۴

سیاست بچه سر راهیه،پدر مادر نداره!

یه سوال:آیا واقعا امام زمان هم بیان ان شاءالله،شیوه حکومت باز هم اینطوریه؟یعنی انتخابات و تبلیغات و دروغ و تهمت و بعد هم زورگویی و کشمکش و جناح بندی و...؟

من که فکر نکنم.یعنی ان شاءالله اون موقع دیگه اینقدر شعورمون میرسه که بفهمیم واقعا نمیشه با انتخابات و رفراندم خیر و صلاحمون رو تعیین کنیم.که الزاما همیشه رأی اکثریت درست و حق نیست.که...

حرفم مربوط به حال و اوضاع این روزا نیست،اصلا.یعنی اساسا در جریان اخبار هم نیستم.دیگه حوصله اشو ندارم،واقعا نمیکشم بخوام حرص برجام و فرجام و انجام و...بخورم.ترجیح میدم فقط دعا کنم،بلکه خدا خودش رحمی کنه.

گلایه ام از سال 88 و ماجراهاشه!خب اون سال 4 نفر کاندید شدن و تبلیغ و مناظره کردن.از همون روزای اول که نه،قبل شروع تبلیغات،یکی از آقایون کمیته صیانت از آرا درست کرد و از قضا پدر نرگس هم شدن رئیسش!

کاری به این که نتیجه چی شد و حق چی بود و کی راست میگفت ندارم.کاری به محاکمه های بعدش و اینکه اونا چقدر به حق بود هم ندارم.

حرفم اینه:این وسط من چه کاره بودم و هستم؟نرگس چی کاره است؟یکی دیگه تهمت زده،اغتشاش کرده،یکی دیگه دستگیر شده،زندان رفته،یکی دیگه حبس شده اونم با شرایط فوق دردناک!!اصلا یه کسای دیگه ای به این ماجرا رسیدگی کردن یا نکردن،من چرا باید تاوان همه رو یه جا پس بدم؟فقط چون دم دست ترین آدمی هستم که یه جور دیگه فکر میکنم؟که میگم فتنه و نمیگم جنبش؟که...

امروز خدیجه یک هفته اش شد و هنوز پدر و مادر نرگس نیامدن دیدنش!پدرش حتی تلفن هم نکرده!فقط مالک اومد که حسابش کلا از باقی برادرا جداست.اگه فقط خودم بودم،صد سال ناراحت نمیشدم.ولی جدا دیگه تحمل ناراحتی نرگس رو نداشتم.با همه صبری که داره،یه جاهایی کم میاره.وقتایی که پدرش واضحا بی محلی میکنه.

ناچار تلفن کردم بهشون و ازشون ملتمسانه خواهش کردم بیان اینجا.جالبه،هیچ وقت هم مستقیم نمیگن ناراحتن یا قهرن.فقط انگار نه انگار میکنن.جوری که آدم باورش میشه از اول نبوده!

امروز هم خیلی ریلکس و خونسرد گفتن که سرشون شلوغه و احتمالا آخر تابستون وقت کنن بیان تهران!!درحالیکه ایشون دائم بین تهران و اصفهان و اهواز در رفت و آمدن.مادر نرگس خانم هم خودشون خیلی تنها میرن اصفهان و میان،حالا الان دیگه نمیشه و نمیتونن!

منم گفتم:خواهش میکنم رک بهم بگید مشکل چیه؟این بی محلی چندین و چند ساله بابت چیه؟چه بدی در حق نرگس کردم؟اصلا من بد،نرگس چرا مغضوبتون شده؟

ایشونم بعد کلی سخنرانی،بالاخره گفتن که چون جناح سیاسی مون یکی نیست!که بحث چپ و راست نیست،بحثه حق و باطله و منم دور باطل رو حتی اگه دخترم باشه خط میکشم!!

وااای که چقدر این مرد...

آخه مگه میشه؟

فقط خدا میدونه قبل اینکه برسم خونه چقدر دعا کردم یه معجزه‌ای اتفاق بیفته و مادر نرگس خونه باشه!از غروب تا الان هم تا تونستم طفره رفتم از حرف زدن و نگاه کردن به نرگس،میترسم بفهمه چی گفتم و چی شنیدم.

کاش تلفن نکرده بودم.الان چی بگم؟چی دارم که بگم؟اگه امام رضا میطلبید،چی میشد...

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۹ مرداد ۹۴

مردان کوچک

امروز از اون روزایی بود که حسابی کله قند تو دلم آب شد.اول به خاطر غرغرای ریز و یه بند نجم الدین!خب از اول تابستون که قرار شد بیایم برای بازسازی اینجا،دیگه نرفت گلخونه.کار هم که تمام شد،اسباب کشی و بلافاصله هم تولد خدیجه.تا اینجا تقریبا روزی نبوده که بی کار باشه.

اما این دو سه روزه،تقریبا بی کار بود و امروز رسما شروع به غر زدن کرد که چه کنه؟بیشتر که دوست داشت همچنان بره باغ،ولی خب به دلایلی امکانش نیست.مهمترینش این که شهرداری اونجا رو به یه پیمانکار دیگه داده و کاربری اش تغییر کرده.

کار دیگه هم فعلا اطرافمون نیست.هنوزم فرصت نکردم برم بگردم.در واقع محل جدیدمون شامل یه خیابون اصلی و سه چهار تا کوچه است و به قول عماد تا اولین نشانه های تمدن با ماشین فقط 15 دقیقه راهه!!10-15 سال پیش که پدرم اینجا رو خریدن فقط به دلیل همین دور بودنش از شهر و سکوتش اینجا رو پسندیدن.اینه که کلا هیچ چی نزدیکمون نیست،نه مدرسه و نه کسب و کاری و نه حتی سوپر و بقالی.

حالا نجم الدین حرف حسابش اینه که خودش بره دنبال کار مناسب و من ترجیح میدم زیر نظر خودم باشه فعلا.بیشتر دوست دارم بره سر یه کار فنی مثل آهنگری.

بعد از ظهری هم مهمان داشتیم.آقا مالک،برادر نرگس جان،آمده بودند.گفتم بودم از پسرش که چقدر آقاست.هیچ وقت اهل پز دادن نبود.اما هفته پیش رفته بودن کیش و گویا آکواریوم زیر دریا و استخر دلفین ها هم رفته بودن.و چون براش خیلی جالب بوده،با آب و تاب کلش رو برای عماد تعریف کرد.

تمام مدت حواسم به عماد بود،خیلی تو بحر حرفای محمد رفته بود.منتظر بودم بیاد شروع کنه به درخواست و خواهش و التماس که ما هم بریم.ولی نیومد.مهمونا هم که رفتن،بازم نیومد.منم دیدم اینطوری نمیشه،بالاخره باید بفهمم چی تو کله اشه؟!خودم حرفش رو پیش کشیدم و خاطره کیش رفتنم رو وسط تابستون تعریف کردم.

اولش عماد حواسش به بازی با فاطمه بود،ولی بالاخره وسطای بحث به حرف اومد که:بابا!دقت کردین مردم همینجوری بلد نیستن خوش بگذرونن؟مثلا میرن مسافرتی،پارکی،شهربازی تا بهشون خوش بگذره؟ولی به نظر من این خوش گذشتن فایده نداره.چون هم تموم میشه،هم اگه نشه برای کسی تعریف کرد و پزشو داد اصلا انگار نبوده.

آدم باید بلد باشه همیشه بهش خوش بگذره.مثلا ما وقتی داشتیم اینجا رو تعمیر میکردیم که هم گرم بود و هم روزه بودیم و هم خیلی خستگی داشت واسمون،ولی کلش به من خوش میگذشت.یا مثلا امروز که مهمون داشتیم و هی باید از پله ها بالا پایین میرفتم هم خیلی خوش گذشت،چون همش تو فکرم بود که مامان و شما خوشحال میشید.

یا مثلا نمازم که خیلی سخته،به خصوص صبحش،ولی بازم وقتی به خودم میگم خدا خوشش میاد،خیلی بهم کیف میده.

خداوندا!

ای آفریننده لحظه‌ها و فرصت ها!

ای که در دل هر لحظه،فرصتی نهادی:

فرصتی برای عبادت؛

برای تفکر؛

برای استراحت 

و برای لذت های حلال.

خداوندا!

به لحظه های زندگی ام برکت ببخش.

یاری ام کن که فرصت ها را از دست ندهم و گرفتار غم و اندوه نشوم.

آمین.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۷ مرداد ۹۴

ابـر و بـاد و مه و خـورشـیـد و مـن و چـرخ و فـلـک ،آه آقــا!نـفـس ِچـنـد نـفـر دسـت شـمـاسـت؟

از قبل اینکه هیچ بحثی از اسباب کشی و خرید خونه بشه،مادرم با قاطعیت اعلام کرده بودن بعد از بیمارستان یک راست باید بریم منزل ایشون!و البته نرگس خانم هم میگفتن که نه و ما خیر سرمون دیگه بلدیم چیکار کنیم و...اما به هر حال مادرم نذاشتن بریم خونه.تا دیروز که دیدم جدی جدی داره گریه نرگس درمیاد.هــــــــی،چقدر سخته محبت گدایی کردن،اونم از کسایی که....

بی خیال،دیگه دیروز اسبابمون رو جمع کردیم،ماشین گرفتیم!! اومدیم خونه!

اندر احوالات خدیجه خانم اینکه:هنوز یه هفته اش نشده،واسه ما قهر کردن یاد گرفته!سر سوزنی شیرش دیر بشه،جیغ میزنه بیا و ببین!

شب تا صبح هم کلا خواب نداره:یه قطره شیر میخوره،بیهوش میشه،یه دقیقه بعد باید پوشکش عوض بشه،دوباره گشنه است،تا شیر میخوره،خوابه،دو دقیقه بعد دلش درد گرفته،تا آروم میشه،دوباره گشنه است،دوباره تا یه یقطره شیر میخوره،بیهوشه...

به نرگس میگم چه وردی بهش میخونی تا میاد بغلت بیهوش میشه؟حداقل بذار اینقدر بخوره که سیر شیه،بعد بخون!

بعد قشنگ از سحر میخوابه تا ظهر!امروز بایستی میبردیمش غربالگری.گفتن که خوب شیر بخوره و 20 دقیقه کف پاش رو ماساژ بدین.مگه بیدار میشد؟انگار نه انگار!آخر سر به نرگس گفتم فهمیدم!گذاشتمش روی میزی که تو اتاق بود!البته بدون ساک.به ثانیه نکشیده،بیدار شد.ولی بازم تا یه قطره شیر میخورد،بیهوش میشد...

بچه‌ها هم که زمین نمیذارنش!یک ریز هم دارن برای مادرشون خوراکی میارن.از بس مادرم سفارش کرد بهشون.هرچند که باز خودشون هم امروز اومدن اینجا.دلشون طاقت نمیاره.

کاش یکی،غیر از من،میرفت براشون توضیح میداد حال نرگسو...

بعد از آزمایش خدیجه،زهرا و فاطمه رو بردم برای ثبت نام مدرسه.غیر انتفاعی ابتدایی،یکی دو تا بیشتر نبود این اطراف که البته ظرفیت هم نداشتن.یه دولتی هم بود،که نوبت صبح دوره اول دبیرستانه و بعد از ظهر ابتدایی.فاطمه هم الا و بلا بعد از ظهر نمیتونه بره،خوابش میبره.مدرسه قبلی اش هم خب دوره.تا پارسال نیاز به سرویس نداشت.نمیدنم سرویس بگیرم یا نه،زیاد از سرویس مدرسه دلخوشی ندارم.مگه اینکه ببینم راننده خانم هم دارن یا نه.

برای زهرا هم یه راست رفتیم منطقه ببینیم کلا چه نوع و چه مقدار خاکی باید سرمون کنیم!!هر کی واسه خودش یه نظریه میداد.تا بالاخره یه آقایی که به نظر آبدارچی میومد ولی در اصل رئیس یا معاونی چیزی بود،گفت:زهرا در واقع بایستی کارنامه هاش مطابق هم دوره ای هاش باشه و برای تمام اون دروسی که اونا نمره دارن،نمره داشته باشه.کلاس هشتم که هیچ،ولی هفتم و همینطور ششمش هم بایستی تکمیل بشه.حالا قرار شد دو هفته دیگه بریم همون منطقه درسای پایه ششم رو امتحان بده.تو سال تحصیلی بعد هم،همزمان پایه هفتم رو هم امتحان بده.

درسای پایه ششم که تقریبا همون اول راهنماییه فقط تفکر و پژوهشش جدیده که عماد گفت براش توضیح میده.خدایی امسال خیلی عماد سعی کرد حالی ام کنه موضوع این درس دقیقا چیه،ولی نفهمیدم.

برای مدرسه هم همون آقا یه دولتی معرفی کردن و نامه سفارش هم برای ثبت نام دادن که خب البته باز به خونه دوره،ولی به نظرم خوب مدرسه ایه.هم بزرگه،هم خلوت.کلاسها حداکثر 25 نفر!انگار مخصوص فرهنگیا و معلماست اینجا.دوره دوم هم داره که انگار زنگ تفریحشون یکی نیست.کارگاهشون هم خیلی مجهز بود:دار قالی و چرخ خیاطی و یه گوشه هم آشپزخونه و...

سرویس ون هم داره مدرسه،باز بهتر از پرایده.

خلاصه همین دیگه،من همچنان دلم تنگه واست آقا:

در هر جغرافیایی که باشم
جهت ها تفاوتی ندارند
تمام دامنه های دلم به سمت حـــرم توست!!

ای کاش دلم شبیه گنبد میشد

عالم همگی شبیه مشهد میشد
ای کاش دلم شبیه یک فرش فقط
از داخل صحن های او رد میشد...

 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۶ مرداد ۹۴

خدا دوباره به ما گلی هدیه داد...

 یکی بود هفته پیش غر میزد به جون تاریخ؟!ادب شد!!

دیروز نرگس خانم برای ساعت 9:30 وقت دکتر داشتن،منتها بعد نماز صبح گفتن بایستی همین الان بریم بیمارستان و...تا ساعت 9 دیگه خدیجه خانم خودشون بودن پیشمون!اول اصلا حواسم به تاریخ نبود،ولی وقتی رفتم گواهی ولادت بگیرم و دیدم نوشته 11 مرداد،کلی تو دلم به خودم و سادگیام خنده فرمودم.
امروز هم که مادر و دختر رو آوردیم خونه،به اصرار مادرم رفتیم منزل ایشون.به قول خودشون به سوراخ سنبه های خونه خودشون واردن،راحت تره براشون.
ولی یه اتفاق عجیبا غریبایی که تو این خونه افتاده و من تازه امشب متوجهش شدم اینه که من اینجا راجع به خیلی از بچه‌های اقوام،غیر از بچه‌های خودم،حرف زدم،ولی تا الان درباره بچه‌های خواهر کوچیکم،امیر حسین و حسنی،حرف نزدم!
وای برمن!شرمم باد!یعنی من چطور دایی هستم؟!الکی مثلا عذاب وجدان دارم.
حالا بحث دوقلوها و اینکه تا چند وقت پیش همخونه بودیم به کنار،ولی جدا امیر حسین و حسنی هم رو چشمم جا دارن.یعنی کلا من فکر میکنم آدمیزاد هرچقدر هم که بچه داشته باشه و بچه اش رو دوست باشه،ولی برای خواهرزاده و برادرزاده،یه جور دیگه میمیره.شایستی چون از بچه خودش مطمئنه که مال خودشه،ولی خواهرزاده و برادرزاده مال یکی دیگه است.نرگس هم خیلی دلش میره برای برادرزاده هاش.

 عصری هم خواهر کوچیکه اومد دیدن نرگس خانم،امیرحسین با هزار و یک منت بر سر ما و قول مردونه که کسی عکس و فیلم نگیره،یه چند تا مداحی مشت واسمون کرد.که خب البته با عرض شرمندگی،نرگس جان یواشکی و افقی ازش فیلم گرفت و منم کلا جهانی اش کردم!!ضمنا تازه امسال میخواد بره مدرسه ها!!

عکسایی هم که نجم الدین از خدیجه گرفته،ادامه مطلبه.اینطور که عماد شروع کرده به بو کشیدنش،فکر نکنم تا آخر هفته چیزی ازش باقی بمونه!!

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۳ مرداد ۹۴

قرار ما حرم توست آقا جان!...

امروز هم در راستای رسالت شریف تعویض مدرسه بچه‌ها،رفته بودم دنبال مدرسه.مدرسه علیرضا هفت تیره و به ما خیلی دوره و منم که دیگه نمیرم،بچه‌ها بخوان اونجا برن،نصف روز بایستی تو راه باشن.

ولی مدرسه های دولتی هم که به آدرس ما میخوره،هم خیلی جاشون پرته هم خیلی شلوغ.هر کلاس 40-50 نفر.مدرسه های غیر انتفاعی اطراف هم همه ظرفیتشون تکمیل بود.هرچند که ظرفیت هم داشتن،به استانداردای من نمیخوردن!الکی مثلا من خیلی باکلاسم!

اما تو همین گشت و گذارها،اطلاعیه یه مدرسه راهنمایی دیدم که مال چند سال پیش بود،ولی هنوز به دیوار بود.محلش تو یکی از شهرکهای مسکونی ارتش اطرافه.تقریبا مطمئن بودم یا ظرفیت نداره یا میگن اختصاصی ارتشه.ولی دقیقا برعکس:هم هنوز یکی دو نفر ظرفیت داشت و هم ثبت نام برای عموم آزاد بود.

کادر و محیطش هم به نظر خیلی خوب بود.یاد دبیرستان خودم افتادم،همون حال و هوا و همون مقررات و همون محیط!و با اینکه غیر انتفاعی بود،قیمتش فقط 2 میلیون بود.ما هم از خدا خواسته،فی الفور عماد رو ثبت نامش کردیم.همونجا از آقای مدیر برای نجم الدین هم پرسیدم که گفتن اتفاقا دوره دوم هم داره مدرسه،منتها یه قسمت دیگه شهرک.اونجا هم باز هنوز جا بود برای نجم الدین.ولی رشته گفتن فقط ریاضی داریم و بایستی تغییر رشته بده که نجم قبل اینکه بخوام حرفی بزنم،خودش قبول کرد.

فاطمه هم امروز بعد یه راهپیمایی چند ساعته رو مغز نرگس خانم که چیکار کنم حوصله ام بیاد سرجاش و رد کردن تمام پیشنهادات ممکن و تاکید 100 باره که من فقط و فقط با کاردستی خیلی خیلی جدید حوصله ام باز میشه،اجازه گرفته بره از اینترنت ببینه چه کاردستی جالب جدیدی میتونه درست کنه.که اونجا هم بعد یه کم بالا پایین،یه چند تا فیلم دومینوی فیزیکی دیده و پسندیده.

هیچی دیگه الان راه پله رسما آزمایشگاه فاطمه خانمه و کلی نخ و گیره و چوب لباسی و... از بالا تا پایین بهش وصله و مدام داره توپی،خط کشی،ماشینی از بالا میندازه پایین که مثلا بتونه در اتاق رو باز کنه یا گلدونای تو راهرو رو آب بده!

یا ضامن آهو!

 من همان آهویم که همزاد خطر بود و ترس خود را از دامان امن تو آویخت.

همان آهویم که غریبانه نگاهش را به دستان اجابت تو دوخت.

همان آهویم که هنوز هم ضمانت بی ­دریغ تو را فخر می­کند.

 نشانی ساده تو از خاطر هیچ کس نمی­رود:

وقتی خورشید،خانه زاد شماست و باران،پاداش دست بر آسمان بردنتان؛

وقتی ابرها سایه سار شمایند و شما سایه ­بان خاک تا افلاک.

و من هنوز آه می­کشم و هنوز چرخ  میخورم و هنوز چشم دلم به گنبد و گلدسته هاست

و هنوز تو ضامن تمام آهوان غریبی..........

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۰ مرداد ۹۴

سوسک یا خون آشام خانگی!

ما هم عجب موجودات خجسته ای هستیم ها!کلی واسه خودم رویا پردازی کرده بودم که تو این خونه شبا میریم تو حیاط مثلا شام میخوریم یا اصلا دراز میکشیم آسمون رو تماشا میکنیم،ولی زهی خیال باطل!

نرگس خانم کلا به فاصله غروب تا طلوع پا تو حیاط نمیذاره،نکنه یه موقع درندگان خطرناکی مثه حشرات شب زی و مارمولک و خدای نکرده سوسک!! بخورنش.

حالا هرچی براش حساب کتاب کنی که یه میلیون سوسک هم باهم نمیتونن بخورنت،چون اصلا دندون ندارن که گازت بگیرن و اصلا گوشت خوار نیستن و نهایتش یه ذره قلقلکت میدن و...،قبول نمیکنه که نمیکنه!میگه رو حیاط توری بکش تا بیام!!

درباره پله ها هم یه درد دلی بکنم:یادمه بچگیام خونمون طبقه دوم بود و آشپزخونه و دستشویی تو حیاط.اگه بگم روزی 200 بار این پله ها رو بالا پایین میرفتم،اغراق نکردم.ولی الان،یعنی دقیقا امروز که از صبح خونه بودم،شاید 10 دفعه بالا پایین رفتم از این پله ها.غروبی نمیکیشدم برم پایین!بعد از شام هم به زور رفتم بازی!پله هم پله های قدیم!!

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۰ مرداد ۹۴

این بار ننوشته مرا بخوان آقا...!

خداوندا!

راز دلم را با تو درمیان میگذارم.

از غمهایم پیش تو شکایت میکنم.

از تو سلامتی میخواهم.

سعادت و خوشبختی ام پیش توست.

خداوندا!

تو بهترینی،دعایم را اجابت کن.

در ادامه کشف علت دردهای زهرا،چند روز پیش حضورا بردمش پیش همون آقای متخصص طب اسلامی.ایشون البته فوق تخصص خون هم هستند.بعد از گرفتن نبض زهرا و یه معاینه کلی،یه سری آزمایش جدید دادن و خواستن که فقط جواب رو براشون ببرم.

امروز که جواب رو بردم،خیلی رک گفتن مشکلش با ازدواج حل میشه!!و توضیح دادن:

در حقیقت میل به ازدواج و تشکیل خانواده عموما در دخترها هم زودتر به وجود میاد و هم بیشتره.منتها قدرت خودداری و متانت بیشتری هم دارن و به همین خاطر بروز نمیدن.

زهرا خانم هم از این قاعده مستثنا نیست و بلکه با توجه به نتیجه آزمایش و بالاتر بودن یه سری از هورمونها،کشش و میل شدیدتری هم داره.البته وقتی یه مقدار درباره جزئیات رفتارهای زهرا با آقای دکتر صحبت کردم،پرهیز شدید و سختگیرانه اش نسبت به نامحرم و اینکه تمام سعی اش اینه حتی در حد یه سلام خالی هم با نامحرمای فامیل صحبت نکنه،گفتن این رفتار به خاطر حیای آگاهانه زهرا خانمه و دقیقا به همین علت خیلی زودرنجه،خواب بد میبینه و با اصغر آقا مشکل داره.

ضمنا همین هورمونهای بالا و زیادی موجب بالا رفتن سوخت و ساز و در نتیجه تولید انرژی بیشتر شدن که نوعی بیش فعالی محسوب میشه و برای درمان،نیاز به فعالیت بدنی سخته.خیلی بیشتر از کار و فعالیت روزانه.

حالا یه سری دارو و پرهیز غذایی و توصیه های ورزشی و...دادن،اما اصل رو گفتن ازدواج!

حالا این وسط من دقیقا چه باید بکنم؟اصلا چی ازم برمیاد؟آگهی درخواست یه فروند شوهر خوب با شرایط اوکازیون بدم آیا؟!

جدا شوخی نمیکنم.نهایت کاری که میتونستم انجام بدم این بود که برای نرگس خانم تعریف کردم و گفتم با مادرم و محبوب هم صحبت کنن تا اگر احیانا جایی خواستگاری پیدا شد،فورا رد نکنن و نگن حالا زوده.

خیلی هم فکر کردم ببینم خودم مورد مناسبی میشناسم یا نه.خدا وکیلی سراغ ندارم.تو قوم و خویش و دوست و آشنا،هر کی هست یا به زهرا محرمه،یا به لحاظ سنی به زهرا نمیخوره.یکی دو نفر مجرد هستن که بالای 30 سال هستن و باقی زیر 17 سال.

عجالتا در مورد ورزش و فعالیت بدنی،میخوام ان شاءالله هر شب با زهرا و بقیه تو حیاط فسقلمون والیبال بازی کنیم.امشب از 9:30 تا 11:45 دقیق بازی کردیم.خیــــــلی چسبناک! بود.

با مشورت نرگس خانم هم تصمیم گرفتیم اختیاراتش رو تو خونه بیشتر کنیم.ورود خدیجه خانم و شلوغ شدن سر نرگس جان،بهونه خوبیه تا زهرا بشه کدبانو و مدیر داخلی خونه.هم به نوعی آموزشه و هم شاید برای حس استقلال طلبی اش خوب باشه.

اما از همه اینا مهمتر،محبته که نیاز اولیه و اساسی هر آدمیه.تا حالا هم خدا رو شکر،کم نذاشتیم.یکی دو باری هم که مجبور شدم تا حدی جدی باهاش برخورد کنم،قهر نکردم.قهر،براش بدترین مجازاته.یعنی برای همه مون.

همین دیگه،بایستی شش دانگ حواسم بهش باشه.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۹ مرداد ۹۴

سر ریزهای دل پرم...

تیتر پست قبل قطعا بسیار احمقانه بود و هست.11 مرداد هم مثل باقی روزها،فقط یک تاریخه.اساسا لعن و نفرین شاملش نمیشه.ولی انگار قراره تا همیشه برای ما یه نشونه تلخ تلخ باشه.با اینکه کلش تموم شد،ولی مزه تلخش هنوز و تا ابد هست.

نمیدونم کار درستیه یا نه،اما امشب میخوام بنویسمش!شاید راحت شم از اینهمه پچ پچ و همهمه توی سرم.

حوزه های علمیه خواهران کلا قوانین سختی داشتن و دارن.به نظر من برای هرچه بیشتر منصرف کردن خانما از تحصیل.نزدیک 13 سال پیش،وقتی عماد چند ماهه بود،نرگس خانم هنوز طلبه بود و حوزه میرفت و چون تا قبلش از دو ترم مرخصی اش استفاده کرده بود،طبق مقررات میبایست حضوری میگذروند اون ترم رو.از طرفی اون ترم 10-12 تا دیگه از خانمای حوزه هم شرایطشون مشابه نرگس بود:داشتن نوزاد و مجبور به شرکت در کلاس.

این شد که با هم قرار گذاشتن مراقبت از بچه‌ها رو نوبتی کنن.یه روز که نوبت نرگس بود،خانم ... نوزاد بی حالش رو آورد و توضیح داد که از دیشب دل درد و دل پیچه داشته و دیگه سحر به زور گریپ میکچر خوابش برده و اگه بازم دلش درد گرفت شیشه گریپ میکچرش تو کیفه.

ولی اون بچه دیگه گریه نکرد،یعنی اصلا بیدار نشد.اینقدر که نرگس نگران شد و با اورژانس تماس گرفتن و نهایتا گفتن بچه مرده متاسفانه.

خب اول که همه خیلی ناراحت شدیم،حتی به مراسمش هم رفتیم.ولی چند روز بعد از آگاهی نرگس رو احضار کردن و این شد شروع ماجرا:پزشکی قانونی علت فوت رو خوردن الکل سفید تشخیص داد و معلوم شد شیشه داروی داخل کیف هم الکل بوده و اینکه ساعت خوردن الکل هم بین 7 تا 9 صبح اعلام کردن،که از 8 تا 9 بچه پیش نرگس بود.

با اینحال اول گفتن فقط برای روشن شدن حقیقته و نرگس هم کامل توضیح داد که بچه اصلا بیدار نشد و به همین دلیل به اورژانس زنگ زدیم و کلا هیچی،نه دارو و شیر،بهش ندادم.

تا اینجای کار نرگس فقط مظنون به شبه قتل غیر عمد بود.ولی با شکایت مادر و پدر مذکور و اینکه مادر به شهادت پدر،به کل منکر هر نوع دارو دادنی به بچه اش شد،پرونده جنایی شد.

پرونده طی 12 سال بازرسی،بارها و بارها بالا و پایین شد.ولی تمام مدت تنها اتهامی که متوجه نرگس بود،بی دقتی در استفاده از دارو بود.در حالی که اثبات نشده بود.و خیلی ها توصیه میکردن با دادن مبلغی به طرف مقابل رضایت بگیریم و تموم.اما نرگس قبول نمیکرد،میگفت اینجوری یعنی اعتراف به گناه نکرده.همون سالهای اول هم نرگس ممنوع الخروج شد.

باز هم تا اینجا فقط گاه و بیگاه احضاریه دادگاه بود و زحمت رفت و آمد،تا 11 مرداد پارسال که باز جلسه دادگاه داشتیم.خیلی سرخوشانه و بیخیال،صبح طبق روال معمول رفتیم.که این بار هم مثل دفعات قبل،وکیلشون یه شاهد جدید میاره و وکیل ما جواب میده و...و دست آخر ادامه دادرسی به جلسه بعد موکول میشه.

ولی اشتباه میکردیم:حکم برامون صادر کرده بودن.حکم قطعی بدون قابلیت فرجام خواهی اعدام!که چند روز بعد فهمیدم 2 میلیارد رشوه دادن تا این حکم رو بگیرن!به خود قاضی نه البته،در واقع چند تا مدرک درست و حسابی برای قتل عمد دست و پا کرده بودن.

همون روز نرگس رو بازداشت کردن و بردن...دست خالی و تنها،پاهام نمیکشید برای برگشت...واقعش برای من،همون موقعی که به نرگس دستبند میزدن،اتفاق افتاد.همون لحظه‌ای که بردنش...

تا فاصله 15 شهریور که نمیدونم به واسطه چه معجزه‌ای،رضایت دادن و نرگس آزاد شد،روزها و شبای وحشتناکی داشتم.ولی هیچ کدوم به اندازه اون روز نحس،دردناک نبودن...3-4 دفعه ای که رفتیم ملاقات هم درد داشتن.راهروهای زندان و اتاق های ملاقات و نیم ساعتی که به کسری از ثانیه تموم میشد و...

خونه بدون نرگس و بغض های گاه و بیگاه بچه‌ها و سرکوفت ها و شماتتهای اطرافیان که حتما کوتاهی کردی و ...

همه اینا به کنار،اون جمعه ای هم که سر ظهر گرما رفتیم خونه شون تا رضایت بگیریم...آخ آخ آخ...چقدر سنگین بود حرف زدن،چقدر له شدیم...

گرفتن پارچه ای که مادرم برای خودشون از کربلا تهیه کرده بودن و به حرم های متبرکه تبرک کرده بودن،هم به خواهش نرگس خیلی سخت بود،یه بار هم که عماد رفته بود از اینترنت پیدا کرده بود که مراحل اجرای حکم چطوریه،که خود متهم باید.....

یادآوری شون هم سخته،پشت سرم تیر میکشه...

ولی بازم هیچ کدوم به پای اون لحظات سنگین خونده شدن حکم و نگاه مات و مبهوت نرگس نمیرسه،به مظلومیت نگاهش...

زخمی که اون روز به قلبم زدن،جاش تا ابد هست.تا خود ابد.

اینقدر دلم زیارت میخواد،اینقدر دلم حرم میخواد...نرگس هم همینطور.اونم واضحا اینجا نیست،همش تو حال و هوای صحن و حرم سیر میکنه...


  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۸ مرداد ۹۴

لعنت به 11 مرداد تا همیشه...

صبحی داشتم از نرگس خانم آدرس اتو و میزش رو میگرفتم تا یکی دو تا پیرهن برای خودم اتو کنم که زهرا و عماد عین فشنگ پریدن تا برام اتو کنن!!کلی هم باهم بحث و کل کل کردن که نوبت کدومشونه!حالا خدایی بچه‌های تنبلی نبودن تا الان،ولی تا این حد هم مشتاق کار نبودن.شب که آمدم نرگس جان برام گفت چرا:لباس هام موقع اتو بوی عطرشون پخش میشه،زهرا خیلی دوست داره و عماد هم فقط محض زهرا آزاری باهاش لجبازی میکنه!

زهرا تو این خونه به خودش یه پست خانگی داده:سرپرست مستقیم بخش رختشوی خانه!ماشین لباسشویی رو گذاشتیم خرپشته (یا طبق فرهنگ لغات فاطمه:خرخونه!) که همونجا شسته بشه و روی پشت بام هم پهن بشه.زهرا هم تمام مسئولیت جدا کردن و شستن و پهن کردن و جمع کردن لباسها رو به عهده گرفته.

حرف از فرهنگ لغات فاطمه شد،اینم بنویسم:چند وقت قبل اومد ازم پرسید که بابا!اگه گفتی اینکه مامان خواهر نداره،کجاش برای شما بده؟

:اینکه خاله نداری؟

-نه،برای شما چه بدی داره؟خاله که واسه منه.

:نمیدونم.

-خب وقتی مامان خواهر نداره،شما هم هیچ وقت باجناق زاده! دار نمیشید...

احتمالا باجناق زادگی هم جزو نسبتهای خویشاوندی بوده،ما خبر نداشتیم.

و ..... 

با عرض معذرت از تیتر،خیلی وقته تو گلوم بود این حرف.نمینوشتم،مجبور میشدم بلند بگم...

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۶ مرداد ۹۴

روزی،روزگاری...

امشب خیلی اتفاقی یاد یکی از خرده جنایات!  زن و شوهری اوایل ازدواجمون افتادم.ماجرا مربوط به خرید کردن میشه.

نرگس خانم اوایل،هر روز صبح یه نامه فدایت شوم شامل اقلام مورد نیاز روزانه میداد دستم که برگشتنی بخرم.منم تمام و کمال هر چی نوشته بود،میخریدم.منتها علاوه بر اون لیست،چیزهای دیگه ای هم که به نظر خودم لازم داشتیم هم میگرفتم.و چون دقیقا نمیدونستم چقدر لازمه،تنی خرید میکردم اصولا!

بماند که نرگس خانم چقدر و با چند زبان مختلف برام توضیح داد که واقعا خارج از لیستی که مینویسه،چیزی لازم نداریم و برای دو نفر و نصفی آدم اینهمه خرید لازم نیست و جا هم نداریم و خراب میشه و اسرافه و...

خلاصه که بعد از مدتی،حدودا 3-4 سال،قرارمون این شد که دقیقا مطابق لیست و اندازه های نرگس خرید کنم.هرچند که اعتراف میکنم باز هم به هزار و یک بهونه همیشه خرید اضافه تر و بیشتر داشتم.

ولی یه بار که قرار بود مادر و پدرم برای شام بیان منزلمون و ایشون لیست خرید داده بودن،موقع خرید بی نهایت تشنه ام شده بود و اتفاقا هندوانه های مغازه هم بدجوری چشمک میزدن!اول با خودم گفتم یه قلم میوه رو کم کنم،جاش هندونه بگیرم،ولی دلم نیومد.گفتم شاید نرگسم مثل من هوس اون میوه رو کرده.این شد که هندونه رو هم به خرید اضافه کردم.منتها هندونه های کوچیکش اصلا خوب نبود و منم یه 10 کیلویی گرفتم!!

رسیدم خونه،مادر و پدرم هم آمده بودن.بعد سلام و علیک،همین که نرگس خانم چشمش به کیسه های خرید و علی الخصوص هندونه افتاد...

واقعا توقع داشتم باهام دعوا کنه!مخصوصا که بارها و بارها ازم خواهش کرده بود و قول گرفته بود رعایت جای تنگ و یخچال کوچیک و... رو بکنم.یا حداقل اینکه همین رو شاهد مثال بگیره،ازم شکایت کنه.یا دیگه لااقل غر بزنه،اخم کنه،قیافه بگیره...

ولی دقیقا برعکس،شروع کرد به تشکر!اول از من که چقدر به فکرشم،که میدونم دلش میخواسته ولی یادش نبوده،که حتما چقدر گشتم تا اینو پیدا کردم،که چقدر خسته شدم تا بیارم و...

بعد از پدر و مادرم که چه خوب پسری تربیت کردن و حتما چقدر مهربون بودن که من اینجوری شدم و...

بعد هم فورا یه مقداری اش رو قاچ کرد و آورد،و جدی هم هندونه قرمز و شرینی بود،و مابقی اش رو به لطایف الحیل قالب مادرم کرد تا ببرن با خودشون!

اینقدر که نرگس قشنگ و کامل و بدون ناراحتی،ماجرا رو به پدر و مادرم تفهیم کرد،من بعد اون ماجرا،تا مدتها و به صورت مداوم،مورد بازجویی و پیگیری پدرم بودم که خرید اضافی انجام ندم!

 این ماجرا همون موقع ختم به خیر شد و گذشت تا چند سال پیش که هنوز شیر پگاه سهمیه ای بود،یه روز از تعطیلات سال نو،دیدم سوپر محل شیر گذاشته،میگه هرکی هر چقدر میخواد ببره.نه که بیشتر اهالی رفته بودن مسافرت،شیر زیاد اومده بود.

منم بیشتر به خاطر نجم الدین که کلا هنوزم شیرخواره،5-6 تا خریدم.ولی اینبار،نرگس از قبل خسته بود،تا دید اینهمه شیر خریدم،به طور عجیبا غریبایی شروع کرد به دعوا!که آخه من از دست تو چه کنم؟چرا اینقدر بی ملاحظه ای؟من شیر میخوام چی کار؟و...

منم دیگه هیچی نگفتم و از آشپزخونه رفتم بیرون.فردا شبش،بچه‌ها رو برده بودم بیرون،هوس آبمیوه کردن.ولی جایی پیدا نکردیم.آخر سر یاد شیر موز افتادم و گفتم بریم خونه و از مامان خواهش کنیم درست کنه برامون.رو حساب به قول نرگس خانم اون همه! شیری که گرفته بودم،فقط موز خریدم.

ولی وقتی نرگس خانم شیر موز رو آورد،فقط به اندازه 3 لیوان بود که به بچه‌ها رسید!گفتم پس خودمون چی؟با بیخیالی تمام گفت:شیر نداشتیم خب!

_چرا؟

:خب بچه‌ها خوردن....قرار بود نخورن؟!....حالا چرا اینقدر نگاه میکنی؟!

-هیچی،منتظرم.

:منتظر چی؟...میگم شیر تموم شد.نداریم....خب برو بخر....چیکار کنم حالا من؟!

-معذرت خواهی!!همین.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۵ مرداد ۹۴

اینجا همین جاست!

بـــــه سلام،خونه قدیمی و باوفای خودم!چه گرد و خاکی گرفتی!چه قدر هم پیام اینجاست.الکی،مثلا این وبلاگ خیلی محبوبه!

ما هم بالاخره کارمون تقریبا تموم شد،البته مرتب کردن و ریزه کاری هست هنوز که دیگه جدا بلد نیستم.نرگس خانم خودشون به مرور درستش میکنن.زیاد فوتی فوری نیست براش.به قول خودش اصلا امیدی نداشته تا قبل شهریور ساکن بشیم.

یه سری آوردمش برای نظر دادن،تو اوج کار بودیم.نقاش و نصاب کاغذ دیواری و کاشی کار،هر کدوم یه قسمت مشغول بودن و منم داشتم کمد و کابینت درست میکردم.میخواستم تعداد طبقات کمدها و مدل کابینتا رو بگه.حرفی نزد،ولی خیلی پکر شد.هی نگاه میکرد به آشغالا و کثیفیا.

حالا که اومدیم نشستیم،اعتراف کرد اونروز واقعا باور نمیکرده از پس تمیز کردن خونه بربیایم!به خیالش وقتی گفتم کار تموم شده،کم آوردم و میخوام سرهم بندی اش کنم.بیشتر از 100 بار پرسیده آخه اونهمه آشغال رو چه جوری یه روزه از خونه بیرون بردیم؟ما هم به هیچ وجه لو ندادیم به شیوه شوتینگ زباله از پنجره!!خب البته پدرم و آقا حمید هم برای تمیز کردن اومدن کمک که یه روزه تموم شد.

ولی از همه این ماجراها جالب تر این بود که جمعه داشتم برای ادامه تعطیلات واسه خودم برنامه میریختم که چه کنم آیا؟و اساسا باز هم امسال برم پیش علیرضا یا به فکر یه کار دیگه باشم و ... که امروز از صنایع دفاع خواستنم و گفتن برگردم و هلیکوپتر سازی،قسمت فلان و بهمان مشغول شم!

از شنیدن این خبر چقدر خوشحال شدم؟دقیقا به همون اندازه که وقتی با درخواست انتقالی ام به وزارت علوم موافقت شد!که خب میدونم هر دوتاش بی پایه است!یه وقتایی فکر میکنم مقام رضا فقط ناراحت نشدن از سختی نیست،شامل ذوق زده نشدن هم میشه.

حالا من که بلد نیستم،ولی مثلا امام خمینی رو شنیدیم وقتی تو هواپیما،موقع برگشتن به ایران،ازشون میپرسن چه احساسی دارید؟میگن:هیچی!

به نظرم این همون ذوق زده نشدنه.با اینکه بالاخره بعد این همه سال زحمت و مبارزه شون داشته به نتیجه میرسیده،اونم مبارزه ای که فقط برای خدا بوده،ولی خوشحال و ذوق زده نبودن.همچنان مثه قبل راضی بودن به رضای خدا.درست به همون اندازه که وقتی خبر شهادت آقا مصطفی رو بهشون دادن...

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۴ مرداد ۹۴
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟