۲۳ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

شما چقدر نامه دارید! خوش به حالتان!!

سلام

من نرگسم

امشب یکی از اتاقای اینجا رو از شهاب کرایه کردم تا یه چیزی بنویسم

راستش من چند روز پیش داستان پستچی خانم یثربی رو از یه نفر گرفتم و خوندم

البته عضو اینستاگرام نیستم، از جای دیگه خوندم

من از 11 سالگی تهرانم و تیزهوشان درس خوندم

برای پزش نمی گم، برای این می گم چون دوم و سوم راهنمایی خانم یثربی معلم تئاترمون بودن اونجا، یعنی سال 70 و 71

نمی گم کاملا می شناسمشون، ولی می دونید، معلمای ادبیات و تئاتر و دینی نمی تونن خودشون رو بروز ندن

حتمن سر کلاس درباره ی اعتقاداتشون حرف می زنن، درباره ی علاقه هاشون

به همین خاطر می دونم که اون روزا که دقیقن مصادف با جنگ بوسنی بود، خبری از عشق و عاشقی نبود، حتی گاهی بر ضد اینجور عشقا حرف می زدن

می دونید بچه های کلاس ما یکی از حرفه ای ترین ها بودیم تو بیرون کشیدن ته زندگی خصوصی معلمامون!! 

تازه اینکه خانم یثربی از همون موقع هم از سپاه و جنگ و رزمنده ها بدش می امد 

و دیگه اینکه اصلن جنگ بوسنی و صربها رو سپاه و ارتش ایران راه ننداختن و اصلن هم دخالت نظامی تو اون جنگ نداشتن

فقط در حد اسلحه دادن بوده کمک ایران 

به نظر من شاید، فقط شاید، همون قسمت اول داستانش واقعی باشه

بقیه اش خیلی شبیه خیالپردازیهای بقیه داستاناشه

چند تایی داستان خوندم ازشون

همینطور نمایشنامه و تئاتر

ولی اگه حتی می نوشت یا می گفت که بقیه اش داستانه و حقیقت نداره، باز هم اینقدر حرصم نمی گرفت

خوب هر کسی هر جور دوست داره تخیل کنه، به من چه؟

ولی اینکه بگن اینا واقیعه و واقیعیتش پر باشه از دروغ و ظلم و خشونت و بی عدالتی رزمنده ها و سپاه و بسیج، خیلی بده!!

شمایی که خوندی یا اگه نخوندی حتمن بخون، شما بگو: تو این داستان دلت نمی خاست تمام سپاهی ها و رزمنده ها رو می کشتی تا چیستا به علی برسه؟

جالب تر این که چقدر هم بین ضد انقلاب ها این داستان طرفدار پیدا کرده

شده پیرهن عثمونشون:

ببینید این انقلاب در حق این دختر چقدر ظلم کرده!! اول که قلم مادرش رو خشک کرد و مجبورش کرد خونه نشین بشه و بعد هم زندگیش از هم بپاشه

بعد هم که دل این دختر ساده رو گرفتار خودش کرد و با خودش برد و برد و برد تا تو یه نا کجا آبادی ولش کرد و رفت

مادر علی هم از دست این انقلاب سرطان گرفت!!! چون انقلاب پسرش رو فرستاد جنگ!! و به خاطر همین انقلاب علی مجبور شد درس عمران دانشگاه رو ول کنه و بیاد واحد تخریب جنگ رو برداره!!

واقعن مادر رزمنده های ما اینجوری بودن و هستن؟ اینقدر بی طاقت و کم ظرفیت؟ تا این حد خودخواه؟ 

از اون طرف ریحانه هم قربانی همین انقلاب شده تو داستان

به خاطر علی که نماد تمام رزمنده های شهید و زنده هست، دیوانه شد و اون کارها و حرفای عجیب و غریب رو بروز داد

یه تیکه خیلی طنز هم داشت: محرمیت بدون زن و شوهر شدن!!!!

این از اون خرافات ننه کلثومی هست ها

گذشت اون زمانی که این اصطلاح صیغه محرمیت بین مردم رواج داشت خانم!!

الان دیگه بچه دبستانی هم می دونه، فرق عقد دائم و موقت، فقط در مدت دار بودن و دائمی بودنشون هست!!!

دلم می گیره از اینجور ناجوانمردی ها در حق انقلاب و رزمنده ها 

خانم یثربی! لطفا تخیلاتت رو جای واقعیت قالب نوجوونا نکن

+راستی از همین جا هم به تمام دوستای مجازی مجازیم که دلمبراشون خیلی خیلی تنگ شده سلام می کنم

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۳۰ آبان ۹۴

برخلاف آرزوی احمقانه‌ی اقتدار و استحکامی که سیاست‌بازان خبیث برای رژیم صهیونیستی در سر میپروراندند، این رژیم روزبه‌روز به اضمحلال و نابودی نزدیک‌تر شده است.

باز من یه نیمچه قولی دادم و تو ذهن خودم،اون ته مله هاش،گفتم عجب ادممنظمی شدی شهاب و این حرفا که خدا هم نگذاشت 24 ساعت بگذره!برام برنامه چید چه جور!

این دو سه روز اینقدر کارها و برنامه های مخلتف و سریع برام پیش اومد که احساس میکنم از آخرین باری که به این خونه سر زدم،یه دو سه هفته ای میگذره و اصلا دیگه حسش نیست منبر قبلی رو دوباره برم بالا.

فقط محض جمع بندی اینکه از دو سه ما پیش شنیده بودم این آقای فتحی دارن کار جدید میسازن،منتها نه برای تلویزیون.از وقتی کارشون اومد تو بازار،مدادم سر خریدن و نخریدنش با خودم بحث داشتم.

رو حساب سابقه ای که داشتم از کاراشون،میخواستم ببینم،ولی حاضر بودم برم سیگار بخرم اما سی دی فیلم نگیرم!اینقدر که خجالت میکشیدم و میکشم از این کار!که اتفاقا چند تا سوپری هم که رفتم نداشتن.

تا چند شب پیش که تو اینترنت سرچ کردم و سایت اصلی فیلم رو پیدا کردم که با 1 تومن تخفیف! لینک دانلود گذاشته بود.و خدایی سرعتش در حد بمب بود:10 دقیقه ای 5 ساعت فیلم دانلود شد!!

منم نشستم خلاصه و با دور تند نگاه کردم ببینم میشه برای بچه‌ها هم بذارم یا نه.و خدایی حیف پول!یعنی شهرزاد کجا،پهلوانان کجا!

اول که به شدت عصبی شدم از این نگاه سخیف کارگردان به ما مردا.خب چرا ایشون و البته باقی همکاراشون فکر میکنن ما مردا اینقدر خنگیم و حوصله فهمیدن تاریخ رو نداریم و برای نشوندمون پای فیلم،دست به دامن آرایشها و بی حجابی های آنچنانی میشن؟!

بعد هم که دیگه از اون دیالوگای جذاب اصلا خبری نبود.انگار نه انگار که داستان فیلم مال 60 سال پیشه.خیلی کم و در حد "چرا حرفای خارجکی میزنی" از اصطلاحات مخصوص اون دوره داشت.

قصه هم یه کپی از قصه های آبکی امروزی بود.یه عشق آبکی با یه مانع آبکی تر و هوو و خیانت و...

خلاصه اش که شهرزاد،همونیه که تو تبلیغش نوشته و نه بیشتر:در تندباد حادثه، “عشق” اولین قربانی است.توش دنبال تاریخ نباشید.

چهارشنبه هم که نشد بیام،تمام وقت تو مسیر خونه-درمونگاه مسافر کشی میکردم!اگه شد،یه دفعه مینویسم.

البته یه ماجرایی اش رو دوست دارم تعریف کنم،تا چه پیش آید.

و اما یه نکته:خواننده محترمی که این وب رو به صورت خصوصی دنبال میکنید!لطفا برید به قسمت وبلاگهایی که دنبال میکنم و اونجا نوع دنبال کردنتون رو به مخفی ویرایش کنید.

این امکان جدیدی که اضافه شده و اسم وبلاگهای دنبال کننده رو نشون میده،باعث شده اسم وبلاگ شما بیاد تو پنلم و به شدت رو اعصابمه این اسم!!

توضیح اینکه من نمیتونم حذفش کنم.

ای مهربانی محض!

به یاد هنرمندان ما بیاور که جوهر و قلمشان از کجاست و این مهلت چند سطری عمر به چه معناست.

و به آنان دین و درد و درایت و به هنرجویان ما رشد و بلوغ و فراست و به نویسندگان ما عمق و غیرت و عزت عنایت بفرما.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۳۰ آبان ۹۴

اسرائیل قناعت نمی‌کند به آنجایی که هست؛قدم قدم پیش میرود و هرقدمی که رفت، هی میگویدماکاری نداریم، همین است، فردا قدم بالاتری برمیدارد؛ امروزلبنان است،فردا-خدای نخواسته-سوریه،پس فرداعراق است وهمین طور

تاریخ،مخصوصا تاریخ معاصر،به نظرم از اون دسته علومیه که هم دونستن و یادگرفتنش واجبه و هم نمیشه به کتابای خشک و رسمی برای فهمش اکتفا کرد.به خصوص برای بچه‌ها،که اصلا حوصله شون نمیکشه بشینن بخونن.

اصولا تاریخ رو باید از بطن زندگی کشید بیرون نه از بین چند تا اسم و عدد.فیلم و داستان و رمان های تاریخی رو به کتابا و اسناد و مدارک خشک ترجیح میدم.

ولی متاسفانه درباره تاریخ معاصر ایران،واقعا رمان و داستان بیطرفانه کمه.کتابای جلال آل احمد هست،که اتفاقا از همون داستانای کوتاهش هم میشه واقعیت زندگی اون دوره لمس کرد،ولی باز هم کمه.

فیلم هم که دیگه کلا تاریخ به سلیقه نویسنده است که طرف کدوم حزب و گروهی بوده.با این حال خیلی سال پیش،همون سال اول ازدواجمون،یه سریالی میداد تلویزیون به اسم پهلوانان نمیمیرند.یه سریال درباره اواخر قاجار و نفوذ بیگانگان،مخصوصا انگلیسی ها،در دربار و ظلم حکومت بر مردم.

به نظر من کار فوق العاده ای بود،هم از لحاظ محتوا و هم فرم.اینکه داستان اصلی یه ماجرای عاشقانه لوس نبود،برای خودش انقلابی بود!روابط درست خانوادگی،رعایت حریم های شرعی،احترام بزرگتر و...،از محسنات بزرگش بود.

در مورد شکل هم،برای اولین بار دیالوگهای فیلم هم رسمی و خشک نبود و هم به زبان محاوره اون دوره بود.جوری که قسمتای اول درست متوجه نمیشدیم چی میگن،کم کم زبونشون رو یاد گرفتیم.

یه نکته مهمش هم این بود که چون شخصیتای اصلی داستان،متدین بودن،حجاب خانما و روابطشون با نامحرم،عالی بود.

این اولین سریال و فیلمی بود که از حسن فتحی میدیدم و تا مدتها مزه اش زیر دندونم بود.

چند سال بعد،زمانی که عاشورا و سال نو همزمان شده بود،باز یه سریالی از همین آقای حسن فتحی پخش شد،به اسم شب دهم.

اگر چه که تو این سریال حجاب خانما،به خصوص خانمای درباری،خیلی کم شده بود،و اگر چه که تم اصلی اش یه ماجرای عاشقانه و البته سطح بالا بود،ولی باز هم سریال خوبی بود به نظرم.

ماجرای کشف حجاب و ممنوعیت تعزیه و عزاداری برای امام حسین علیه السلام رو خیلی قشنگ و دقیق توضیح میداد.که چقدر مردم براشون مهم بوده این عزاداری ها و واقعا با چه خون دلی نگه داشتن این مراسم رو.

تو این سریال هم باز دیالوگ ها به زبان محاوره ای دوره خودش بود  و این هم یکی از محسناتش.

باز چند سال بعد،این بار دیگه عماد تلویزیونمون رو به باد فنا داده بود و خودمون تلویزیون نداشتیم،سریال مدار صفر درجه از آقای حسن فتحی پخش شد.

دو سه قسمت که گذشت مادرم برامون گفتن که سریال خوبیه و اگه دوست دارید بیاید اینجا با هم تماشا کنیم.

این سریال هم درباره تاریخ ایران و اروپا تو دوره جنگ جهانی دوم بود و موذی گری و سوءاستفاده صهیونیستا از موقعیت جهان و تلاششون برای اشغال فلسطین.

البته که تم اصلی این سریال هم عاشقانه بود،ولی تاریخ رو خوب میشد حس کرد و فهمید.به خصوص ماجرای این دروغ ساختگی هلوکاست رو و هم دستی سران اروپا،مخصوصا هیتلر،با صهیونیستا رو خیلی خوب روش کار کرده بود.

ولی خب حجابشون،خیلی کم و آرایششون،بسیار زیاد بود این بار.و مثل قبلی ها،به حریم ها و محرم و نامحرم،توجهی نشده بود.یه چند مورد هم توجیه و بهانه تراشی برای خیانت داشت توش.

با این حال باز هم به نسبت بقیه سریالای آبکی و البته هزینه های آنچنانی صدا و سیما به نظرم کار خوبی بود.اصلی ترین حسنش هم،همین نشون دادن ذات پلید صهیونیستها بود.

حالا......

خب به قول پدربزرگم وقتی بچه بودیم برامون قصه میگفت:یه پیرزنه بود تو راه مشهد،بقیه اش برای فردا شب!

خیلی خسته ام،بقیه اش رو فردا مینویسم.فقط این که منظورم اصلا و ابدا تبلیغ برای دیدن این فیلما نبود.حالا مینویسم ان شاءالله که چی میخواستم بگم.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۷ آبان ۹۴

آن شب به خواب خوش هوس بوسه کرده بود /لب های سوخته از عطش دخت آفتاب/تعبیر شد به آن لب خشکیده بوسه اش/آتش کشید شعله ز اشک دل کباب

شب لحظه به لحظه عمیق تر میشد و تاریکی ثانیه به ثانیه شدیدتر.سکوت در خرابه حاکم شده بود و زن ها و کودکان روی شن ها و خاک های خرابه به خواب رفته بودند.

که ناگهان صدای گریه ای سکوت خرابه را شکست.

دخترک،کنار دیوار نشسته بود و بلند بلند گریه میکرد.بچه‌ها،یکی یکی از خواب پریدند.کم کم همه زن ها و کودکان بیدار شدند و دور دخترک را گرفتند.یکی دلداری اش میداد،دیگری دستهایش را نوازش میکرد،آن یکی اشک هایش را پاک میکرد.

ولی گریه دخترک تمام نمیشد و هر لحظه صدای شیونش بلندتر میشد.دیگر تمام کودکان با رقیه هم صدا شده بودند.صدا به کاخ و خوابگاه یزید هم رسیده بود.

یزید خسته و آشفته از بیخوابی،دستور داد علت گریه و شیون را پیدا کنند.سربازها خبر آوردند کودکی از خرابه،بهانه پدرش را میگید و دلتنگ حسین،علیه السلام،است.

یزید فریاد زد:پس چرا معطلید؟سر پدرش را برایش ببرید!

مأموران سر حسین،علیه السلام،را به خرابه آوردند.رقیه هنوز گریه میکرد و سراغ بابا را میگرفت:عمه!بابا همین جا بود.با من حرف زد و رویم را بوسید.آمده بود به من بگوید که قصر قشنگی برایم ساخته.

عمه!بابا کجا رفت؟بلند شو در کوچه دنبالش بگردیم.حتما همین نزدیکی هاست...

مأموران جلو آمدند و ظرف را مقابل رقیه گذاشتند.

دخترک اشک هایش را پاک و گفت:عمه!من که غذا نخواستم،من بابایم را میخواهم.

صدای قهقهه سنگدلانه مأموران خرابه را پر کرد.مأموری جلو آمد و درپوش ظرف را برداشت:بیا!این هم بابایت!!

رقیه سرش بالا آورد.نگاهش به چیزی گره خورد.مبهوت آنچه که میدید،مانده بود.

کمی بعد تکانی خورد و خود را روی خاک ها جلو کشید و مقابل ظرف زانو زد.دستهای کوچک و لرزانش را به طرف ظرف برد و چیزی را از میان آن برداشت.

فریادی کشید و گفت:بابا!تو اینجایی؟

سر را بر دامن گذاشت و آرام آرام گیسوان پدر را با انگشتهای کوچک خود شانه زد:

بابا!تو میدانستی در شام،چه آدمهای بدی زندگی میکنند؟

بابا!تو میدانستی به ما سنگ زدند؟

تو میدانی ما را تازیانه زدند؟حتی عمه را زدند بابا!

بابا!تو کجا رفته بودی؟ما خیلی تنها شده بودیم.

بابا!پس بدنت کجا مانده؟

مگر نگفته بودی وقتی به شام برسیم...

رقیه سکوت کرد؛چشم هایش را بست و سر را به سینه چسباند.

زیر لب گفت:بابا!تو پادشاه خوبی هستی!من فقط میخواهم کنار تو باشم.

و دیگر هیچ نگفت...

باد در خرابه میوزید و سکوت تلخی را در شهر پراکنده میکرد.دخترک زیر آسمان غمگین شام به خواب شیرینی فرو رفته بود و لبخندی زیبا بر لبهایش نشسته بود؛درست مثل یک شاهزاده واقعی؛شاهزاده آسمانی....

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۵ آبان ۹۴

سیاست‌های آمریکا علت اصلی اوضاع نابسامان منطقه است. آمریکا بخش عمده مشکلات منطقه است نه بخشی از راه‌حل مشکلات

احتمالا در آینده نه چندان  دور تابلو اینجا رو عوض کنم و اسمش رو بذارم:عریضه نویسی های یه بابایی،بس که من از دست عالم و آدم شاکی ام!مخصوصا تا وقتی بچه مدرسه ای دارم،از همون وزارت معروف!

فاطمه،پارسال هم مشقش تقریبا زیاد بود،ولی دیگه امسال واقعا تمام وقت مشغول نوشتنه و تموم نمیشه.به عنوان مثال،امروز از ساعت 2/5 بعد از ظهر که شروع کرده،بی حرف و بازی اضافی،تا 7 که رسیدم هنوز تموم نشده بود!چه خبره آخه؟

میخواستم کمکش کنم که نذاشت.نرگس و بچه‌ها هم قبلش خواسته بودن کمکش کنن،ولی گفته بود نه،چون خانممون میفهمه.ولی دلم نیومد از پیشش برم،همینطور که داشتم نوشتنش رو تماشا میکردم،دیدم انگشتش هم تاول زده و بچه ام صداش درنیومده!

الان هنوز دو ماه کامل از سال تحصیلی نگذشته،ولی یه دفتر شصت برگ کامل تموم کرده.

کتاب نوشتاری و ریاضی و همینطور کتاب کار ریاضی،فارسی،علوم و مطالعات هم دارن که تو مدرسه کامل میکنن.

کلی سؤال و جواب هم کنار کتاب هدیه ها و اجتماعی و علومش نوشته.

به جز این،دفتر ریاضی هم دارن که حداقل شبی 10-15 تا سؤال بایستی توش بنویسن و جواب بدن.

یه دفتر لغت و جمله سازی هم دارن که به نصف رسیده.

دفتر املا و انشا هم هست که هفته ای دو بار املا و یک انشا دارن.

هر شب هم بلا استثنا،حداقل 2-3 برگ پلی کپی یا به قول خودشون کاربرگ دارن که بایستی کامل کنن.

آهان راستی،دو تا دفترچه کتابخانه و آزمایشگاه هم هست که باید هفته ای یه خلاصه کتاب و یه شرح آزمایش توش بنویسن.

تحقیقات هفتگی و مسابقات فرهنگی روزانه هم هست که کارت امتیاز داره و دوست داره حتما شرکت کنه.

یعنی واقعا من جاش بودم،از مدرسه فرار میکردم!من خودم دقیق یادمه که کلاس سوم،مادرم از اضافه های دفترهای پدرم،برام یه دفتر 200 برگ درست کردن و همون تا آخر سال برای مشقم کافی بود.

اول که میخواستم شروع کنم به نوشتن،حساب میکردم ببینم چقدره.تا شبی حداکثر 3 صفحه رو مینوشتم.اگه میدیدم بیشتره،از اول یه جوری سانسور میکردم که نهایتا همون 3 صفحه بشه و معلممون هم نفهمه که کم گذاشتم!

چند بار ناخودآگاه اومدم دستش رو بگیرم و بوس کنم،ولی پشیمون شدم.گفتم حالا که داره تحمل میکنه،بیخودی تحریکش نکنم که فکر نکنه تحت ظلمه.

الان با نرگس صحبت کردم یه وقتی جور کنه،فردا پس فردا بره مدرسه،با معلمش صحبت کنه.نرگس هم با وجود خدیجه و راه دورمون از شهر،براش سخته بره.شاید هم فردا از مادرم خواهش کنم.

عماد هم همچنان تا بیداره،صدای مداحی اش بلنده!داره شعر میگه برای اربعین که ان شاءالله تو کاروان بخونیم.به قول خودش باید با صدای بلند بخونه تا بتونه درستش کنه!

ای خدای ذوالجناح!

وقتی که اسبی در آستان حسین،به معرفتی چنان دست میابد،روا نیست که سالکان کوی او محروم از معرفت بمانند.

ما را تا کمترین پایه معرفت حسین،تعالی ببخش!

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۵ آبان ۹۴

محال است از شعار کوبنده‌ای که بالاتر از قدرت موشکی‌مان است، دست برداریم/ سند مرگ بر آمریکای ما این شهدای مدافع حرم هستند که به دست ایادی آمریکا شهید شده‌اند

به نظر شما این عکس گریه داره؟

موجب عصبانیت میشه؟

حرص دراره؟("حرص درار" واژه و اصطلاح مخصوص عماده)

از نظر عماد بله.چرا؟خوب چون تو این عکس با توجه به تمرین داده شده،خانمی که چادر داره،بیسواده و خانمی که با مقعنه است و حجاب کمتری داره باسواده!

حالا گریه نه،ولی منم میگم خیلی کج سلیقه بوده ناشر برای انتخاب این عکس.و البته متأسفانه همه جا اوضاع همینه.فیلم،تئاتر،داستان و رمان،و خلاصه همیشه شخصیتهای متدین،اصولا کم سوادتر از بی قید و بندها هستن و اگه جایی برعکس باشه،برامون جالب میشه.

حالا جالب این بود که عماد اولش اصلا متوجه منظور سؤال نمیشد.به نظرش این بود که خب قطعا خانم چادری،استاد هستن و خانم مانتویی شاگردش مثلا.ولی به هر حال نباید اینقدر بیسواد باشه که نتونه اسمش رو بنویسه.

بعد که گفتم نه،ماجرا برعکسه،به شدت عصبانی شد و گریه اش گرفت که چرا به مادربزرگ من توهین کردن!!تو شخصیت پردازی های ذهنی اش،خانم چادری رو مادرم فرض کرده بود.

حالا مادرم که استاد حوزه بودن و تحصیلات خارج فقه دارن که اصلا مورد خاص و نادری نیستن تو این دوره و زمونه.ولی مادر مادربزرگم هم خانم باسوادی بودن و توی خونه برای دخترای همسایه کلاس قرآن و جامع المقدمات داشتن اینطور که مادربزرگم تعریف میکنن.

امروز هم که به شدت پکر و گرفته بود.اینقدر که باید با پیچ گوشتی اخماش رو باز میکردیم.سر چی؟چون تو مدرسه اشون و همینطور مدرسه نجم اعلام کردن که وزارت آموزش و پرورش بخشنامه داده دانش آموزا برای اربعین حق غیبت و رفتن به کربلا ندارن!!

خب البته از این دولت گل و بلبل غیر این بعید بود.خوشحال نیستم از کارشون،ولی از یه جهت میگم بهتر،بذار قشنگ ذات پلیدشون رو نشون بدن!1400 سال گذشته و هیچ کس نتونسته نور امام حسین رو خاموش کنه.اینا چه کاری از دستشون برمیاد؟فقط اتمام حجته برای کسایی که هزار تا توجیه و بهانه میارن.تا بفهمن و بشناسن که به کی رأی دادن.

منم گفتم غمتون نباشه،مدرسه کیلو چند؟امام بطلبه،میبرمتون!خرجش دو تا گواهی پزشکیه.

چند روز پیش هم پدر مهدیه خانم که گفتم از معاونین صدا و سیما هستن،تعریف میکردن که بخشنامه از طرف دولت اومده که تو برنامه هاتون به هیچ عنوان مردم رو تشویق نکنید به کربلا رفتن!اگر هم برنامه ای درباره پیاده روی اربعین میخواید بذارید،بیشتر درباره مشکلاتش و ناهماهنگی هاش و سختی هاش باشه و اینکه اصل زیارت باید از راه دل باشه!!!

ای خدای اشک!

اشک عزای حسین،آب حیات تشیع است.میان شیعه و گریه فاصله مینداز.

از نشتر عاشورا بر زخم سقیفه،همچنان خون تازه میجهد و این زخم کهنه جزه به دست قدسی مهدی،مرهم نمیپذیرد.داغ فرزندان حسین را و مصیبت شیعه را به ظهور حضرت منتقم تسلی بخش.

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۴ آبان ۹۴

به کوری چشم غربزدگان عزیز،تا ابد میگیم مرگ بر آمریکا و استکبار!

سرم،یعنی در واقع چشم چپم و حوالی اش،درد میکنه در حد انفجار.ولی دقیقا تو همین حال نزار و یه چشمی میبایست بنویسم.

خب دو سه روز پیش یه بنده خدایی که زیادم قوم خویش دوری نیستن و کاملا زهرا رو میشناسن،یه خواستگار معرفی کردن برای زهرا که چقدر محسنات داره و چه و چه و کلا اکازیون!

مشخصاتی که دادن:

تحصیلات دکتری آی تی

شغل شریک شرکت تک ماکارون

دارای خونه و ماشین

کمی کچل

و دیگر هیچ!

و هر سؤال دیگه ای که پرسیدم درباره سن و دین و ایمان و باقی مسائل،جواب دادن که حالا بذارید بیان خونه تون،مطمئن باشید نه نمیارید!

من البته گفتم که دوست دارم قبلش،بیرون از خونه،ببینمشون و باهاشون صحبتای اولیه رو بکنم.اگه تا حدی مقبول بود،بعد بیان منزل.

خب دخترا یه خاصیتی که دارن،اسم خواستگار میاد کلا عاشق میشن!حالا بیاد و خوب نباشه،فقط فکر و خیال الکی برای زهرا میمونه.

با اینحال خانم معرف از طرفشون پیغام آوردن که فرصت ندارن و....

از طرفی کلا تو این دو ماه دوست نداشتم این صحبتا باشه.ولی باز ایشون گفتن که کار خیر رو نباید جلوش سنگ انداخت و کلی از این دست نصحیتا.که دیگه نهایتا با خودم گفتم نکنه واقعا دارم بهونه میگیرم؟حالا بیان.فوقش زهرا و بچه‌ها رو میفرستم خونه مادرم.

و امروز بعد از ظهر خانم و آقایی که به نظر پدر و مادر داماد میامدن تشریف آوردن.اول که کمی به سکوت گذشت و بعد یکی دو دقیقه،خانم سراغ زهرا رو گرفتن.

منم گفتم حالا اول یه کم صحبت بکنیم،لازم شد میگم بیاد خدمتتون.

وبعد آقا شروع کردن به صحبت:که متولد 42 هستم و فلان مدرسه درس خوندم و بعد دیپلم رفتم فلان کشور برای ادامه تحصیل و اونجا ازدواج کردم و بعد چند سال اختلاف پیدا کردیم و با وجود یه بچه از هم جدا شدیم و پسرم الان 27 سالشه و با مادرش زندگی میکنه و خیلی آقاست و....

صحبتشون به اینجا که رسید،به نظرم اومد احتمالا خانوم عمه داماد باشن که اینقدر خونسرد دارن به حرفاشون گوش میدن و هیچ عکس العملی ندارن.

و سالی یک بار بیشتر نمیبینمش و خیلی دلم میخواست به کالج میرفت،ولی متأسفانه با تربیت مادرش،حتی دبیرستان رو هم تموم نکرد و الان علاف به تمام معناست و....

حالا اینکه چطور یه نفر علاف به تمام معنا،میتونه آقا هم باشه،به کنار.اینا دقیقا برای چه کسی اومده بودن خواستگاری؟!طبیعی بود بپرسم این سؤال رو و پرسیدم.جواب خانوم شوکه ام کرد:

وا!!این چه حرفیه؟بعد یه ساعت قصه لیلی مجنون،تازه میگه لیلی مرد بود یا زن!خب برای پسرم دیگه.پس واسه چی نشسته سیر تا پیاز زندگی اش رو براتون تعریف میکنه؟

:همین آقا؟ایشون پسرتون هستن؟خواستگار ایشونن؟

-بله دیگه!بهم نمیاد پسر بزرگ داشته باشم؟همه همین رو میگن!

:چرا اتفاقا بهتون میاد حتی ایشون نوه تون باشه!فقط من داشتم فکر میکردم ایشون یه وقت مشکل اجابت مزاج پیدا نکنن با این اشتهاشون!

بعد هم با نرگس اومدیم بالا!بی حرف!دو سه دقیقه بعد رفتن.

نرگس هم زحمت کشید،تلفنی خانم معرف رو شست و آب کشید تا دیگه از این موردای اکازیون برامون پیدا نکنه!

جالب بود که هنوز هم دفاع میکرد از پیشنهادش و میگفت:با این وضعی که شما خواستگار رد میکنید،باید ت... بندازید زهرا رو!حالا یه کم کچل بود،این که عیب نیست.

نه اتفاقا از نظر من کچلی اصلا عیب نیست.عیب اینه که بعضیا خودشون رو بزرگتر و کدخدا فرض کنن و بخوان برای بقیه تصمیم بگیرن!عیب اینه که بعضیا پول و مدرک شده براشون همه چی!و الا چه چیز این آقا قابل تعریف بود؟

سنش که جای پدر من بود؟

سابقه ازدواجش و متارکه اش؟

سر و وضعش و ریش سه تیغه اش؟

سلیقه اش تو انتخاب لباس؟(کت و شلوار مغز پسته ای با پیراهن صورتی و کروات قرمز براق با ستاره های ریز طلایی!!)

دست و دلبازی اش که یه جعبه شکلات 10 هزارتومنی گرفته بود؟(قیمت داشت روی جعبه)

دین و ایمانش که به اعتراف خودش:نماز و روزه به وقتش،مشروب و پارتی هم به وقتش؟

البته اینم بگم،الان که فکرامون رو کردیم،دیدیم نباید اون جوری برخورد میکردیم.خوب بود که مؤدبانه براشون توضیح میدادیم هیچ تناسبی با هم نداریم.اینکه این آقا دوست داره با یه دختر 14 ساله ازدواج کنه،درست یا غلط،به من ربطی نداره.مقصر اصلی خانم معرف بودن که ما رو به ایشون معرفی کردن.ولی دیگه کاری است که شده و جای جبران هم نداره.

یه چیزی هم میخواستم درباره کتاب زبان عماد بگم،که ان شاءالله،اگه عمری باقی بود فردا.الان دیگه نمیکشم.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۳ آبان ۹۴

اگر مرگ بر آمریکای ما اثر نداشت، رئیس‌جمهور آمریکا در آخرین سخنرانی خودش در سازمان ملل، از ملت ایران درخواست نمی‌کرد که «دیگر مرگ بر آمریکا نگویید». این مرگ بر آمریکای شما علامت قدرت شما است.

امروز یه اتفاقی افتاد که هنوز هم یادش میفتم از تعجب ناخودآگاه میگم اَاَاَ!

اول یه کم درباره آقا مالک و اخلاقای مخصوصش بنویسم:

ایشون یه آقای فوق مؤدب هستن،به خصوص تو صحبت کردن.یعنی اینقدر کتابی صحبت میکنه،انگار داره از رو میخونه حرفاش رو!اصلا بایست یه دوره کلاس خصوصی برای فرهنگستان برگزار کنه،اینقدر که دقیق و درست صحبت میکنه.

و بسیار بسیار هم خجالتی.یعنی هنوز بعد این همه سال،تا به حال نشده با اسم کوچیک صدام کنه یا بهم تو بگه.تا الان یک کلمه درباره مسائل خانوادگی اش،حتی کارها و حرفای بچه‌هاش،نه با من و نه حتی با نرگس حرف نزده.

و از طرف دیگه،از نسل یکجانشین ها هستن ایشون.یعنی اساسا هیچ جا دوست ندارن برن،جز خونه و محل کار!مسافرت که دیگه کلا نمیرن،بدتر از ما.همین گردشای خانوادگی رو هم با توپ و تانک میریم در خونه،محاصره اش میکنیم و کت بسته و به زور میبرمیش!

این مثال ماشین خانم دکتر هست؟ورژن دیگه اش اینه:این ماشین مال یه آقا مالکی بوده،صبح با بی آر تی میرفته سرکار و بعد از ظهر هم برمیگشته خونه،کلا استفاده نمیکرده ازش.اینقدر که دو سه هزار لیتر از کارت سوختش باطل شد همین دو سه ماه پیش!

حالا این آقا،خودش رأسا به من تلفن کرده و پز خانمش رو به من داده!!!که چی؟که اگه زن تو،یا در واقع خواهر خودش،از خودش خرج کرده برای اربعین؛خانم من امروز یه رسید انگشت زده و امضا شده به من داده که 50 تا سکه از 100 تا سکه مهریه اش رو بخشیده تا من راضی بشم اربعین برم کربلا!منم روم نشد نه بگم،حالا چیکار بایستی بکنم برای ویزا؟

لازمه بگم ایشون کلا هم با سفر به عتبات مخالفن به خاطر ناامنی و یه کمی میترسن.

منم گفتم حالا ویزا هیچی فعلا.اول باید بری گذرنامه بگیری....

حجت الاسلام پناهیان

البته زیاد توصیه نمی‌شود آقایان خانواده‌ها را برای پیاده‌روی اربعین بیاورند. حضور خانم‌ها در پیاده‌روی اربعین در اولویت نیست؛ ازدحام هست، اذیت می‌شوند. مگر اینکه به شدت بتوانند مراقبت کنند. ولی هر چه بیشتر این سفر اربعین بتواند با حضور بیشتر مردان باشد بهتر است، اگر چه خانم‌ها هم دل دارند و احساس وظیفه می‌کنند و حضورشان هم خیلی از اوقات مفید است، ولی اگر کنترل نشود، به‌طور طبیعی که غلبۀ حضور خانم‌ها در مجالس معنوی بالاتر است، دوباره این غلبه در آنجا هم اتفاق خواهد افتاد. خانم‌ها فراغت بیشتری هم دارند، و اگر کاروان‌ها اولویت را به حضور آقایان ندهند، ممکن است اکثراً خانم‌ها شرکت کنند و این از جهات مختلف به مصلحت نیست.

**یه وقتا با خودم میگم کاش بچه‌ها،مخصوصا عماد،دکمه خاموش داشتن!

قشنگ تو این یه ساعتی که مثلا اومدیم بخوابیم،7 بار رفتم پایین باهاش صحبت کردم که دیگه دیره و خسته ایم و صدا نکنه و بخوابه.باز تا اومدم بالا،صدای مداحی خوندنش بلند شده.

کلا کم خوابه،خیلی هم سفارش میکنم تو روز نخوابه.ولی امروز بعد از اظهر انگار خوابیده و هیچی دیگه تا صبح احتمال زیاد خوابش نبره!

...

نه خیر این بچه بخواب نیست امشب،بایستی پاشم برم یه قهوه بخورم خواب از سرم بپره،تا باهاش برم بیرون یه ساعتی پیاده روی،بلکه خسته و سردش بشه،برگشتیم خوابش ببره.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۱ آبان ۹۴

ملت ایران به واسطه اعمال نفوذ امریکاست که از حکومت و دولت آن تنفر دارد.

خدایا!

ما رو ببخش که زبون تشکر نداریم،

ما رو ببخش که همیشه طلبکاریم و دو قورت و نیممون باقیه.

بارون بفرستی،میگیم سیل اومد.بارون نیاد،میگیم خشکسالی شد.

هوا آفتابی باشه،میگیم گرمه.ابری باشه،میگیم دلگیره.

باد بیاد،میگیم چه سوزی داره.برف بیاد،میگیم جبهه هوای سرده.رعد و برق بشه،میگیم چه وحشتناکه!

خلاصه که هر کاری کنی،بازم آدم نمیشیم.

ببخش ما رو،به بزرگواری خودت ببخش ما رو.

امروزم مثه باقی روزای خوب خدا،هوا اصلا بهشت بود!هم برف رو زمین بود و هم زیاد سرد نبود و هم یه ذره،بگو یه اتم،دود و غبار تو آسمون نبود!یعنی تا ته ته آسمون پیدا بود از تمیزی.

همین هم یعنی خدا بازم بخشیده ما رو،و الا که تا به حال 100 باره میبایست تهران خفه میشد از دود و کثیفی.

*بچه‌های ما یه عادتی که دارن،دوست دارن دقیقا در همون لحظه اول که هم رو میبینیم کل اطلاعاتشون رو تخلیه کنن و گفتنی هاشون رو بگن.یعنی همون جلوی درها!مهلت نمیدن برم بالا.

امشبم عماد تا رسیدم عین فشنگ پریده جلو و شروع کرده به تعریف کردن تا مثلا از فاطمه جلو زده باشه.همینطور تا لباس عوض کنم و دست و صورتم رو بشورم،پشت در دستشویی! در واقع،و برم بالا حرف داشت برام.

بالا که رسیدم دیدم خدیجه رو که روی زمینه و بیداره،ولی اول رفتم با نرگس سلام کنم.چنان گریه ای کرد و ریسه ای رفت که یه لحظه شک کردم نکنه از روش رد شدم!!بعد تا بغلش کردم و دو تا جانم عزیزم بهش گفتم آروم شده!!انگار نه انگار که اصلا داشت گریه میکرد!

خب چیه؟ایشونم توقع داره بهش محل بذارم.حالا نمیتونه تو مسابقه فرضی بچه‌ها برای شکار من شرکت کنه،حقش که دیگه نباید پایمال بشه!

بعد حالا اصل حرف عماد چی بود که تموم هم نمیشد؟داشت با آب و تاب برام تعریف میکرد که:بابا،بالاخره منم تک گرفتم!

معلم ریاضی شون هر جلسه یه امتحان 5 نمره ای ازشون میگیره،که هر بار یه غلط ریز داشته عماد و نتونسته 5 کامل بگیره،مثلا 4/75 شده یا 4/5.ولی امروز 5 شده و از اونجایی که اینا تا پارسال ارزیابی توصیفی بودن و نمره جدی نداشتن،معنی اصطلاحی تک رو نمیدونه.فکر میکنه نمره تک یعنی بدون ممیز و کامل!

بهش گفتم:بابا جان!این که تک نیست اسمش.نمره تک به نمره زیر 10  از بیست میگن.و قاعده اش اینه،اگه تک گرفتی،آروم و ساکت،میری تو اتاقت و از خجالت حتی شام هم نمیخوری!نه اینکه با افتخار بیای جلوی در نشونم بدی هنرت رو.

اول یه کم هاج و واج نگام کرد،بعد که دید دارم میخندم،خیالش راحت شد که اگه تک هم بیاره،تو خونه ما لااقل،لازم نیست از خجالت شام نخوره.

ادامه مطلب هم عکس خدیجه است که عماد گرفته،راستش خودم فرصت نکردم.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۱ آبان ۹۴

امروزطاغوت اعظم دردنیا،رژیم ایالات متحده آمریکاست؛زیراصهیونیسم آن رابه وجودآورده است وتأییدمیکند.آمریکاجانشین طاغوت اعظم قبلی،یعنی انگلیس است

نمیدونم الان و دقیقا در این لحظه طرفای شما هوا چطوره،ولی اینجا در شمال شرقی ترین نقطه تهران یا شایدم اصلا حومه لواسان،رعد و برقه و بارون.از اون بارونایی که همیشه تو فیلما نشون میده،میگیم الکیه؟از همونا!
رعد و برق که میزنه،صداش انگار آسمون داره از وسط پاره میشه!هر کدومش حداقل یکی دو دقیقه طول میکشه و فاصله اش از زمین در حد دو یا سه ثانیه است.بلافاصله بعد از نور،صداش میاد!بارون هم که دیگه از همینجا پیداست:تو خیابون،با اینکه شیب داره،دست کم 20 سانتی بالا اومده آب.
شنیدین میگن این بارونا مشکل کمبود آب رو برطرف نمیکنه؟و همچنان ما در خشکسالی به سر میبریم؟دروغ نیستا!البته استثنائا.
به خاطر سبک شهرنشینی مون و اینکه تمام سطح زمین رو یا آسفالت کردیم یا سنگ و موزاییک،این بارون فرصت نفوذ در خاک رو پیدا نمیکنه و مستقیم وارد سیستم شبکه فاضلاب میشه و در واقع دوباره به چرخه برمیگرده!به همین سادگی!
راه حلش چیه؟من نمیدونم،کارشناسا بایستی راه بدن.ولی شاید یکی اش گسترش باغ و باغچه باشه.یا شاید مثلا به جای سنگ و موزاییک کردن حیاط ها،با شن درشت سطح خاک رو پوشش داد.شاید هم بشه سیستم جمع آوری آب بارون خونگی طراحی کرد.یا هزار تا کار دیگه.
بگذریم از این حرفا.اصل موضوع رو بگم:ما مردا مصداق بارز طبل میان تهی هستیم!فقط سر و صدا داریم.و الا که کار اصلی رو خانما انجام میدن،تو هر زمینه و موضوعی.
گفتم نگران اربعین و کربلام؟که خیلی وقته یه مشهد هم نرفتیم و قول کربلا دادم و انجام ندادم و مرخصی هم کم دارم؟امشب نرگس خانم 150 گرم از طلاهاش،اونایی رو که خودش از درآمدهای خودش خریده بود و هدیه از طرف من یا بقیه نبود،رو آورد داد به من که:ببر به اون دوست کربلایی تون بده تا برای اربعین امسال خرج کنه.من فکرام رو کردم،نمیشه ما بیایم.با این وضعیت ازدحامی که تعریف کردی تو مرز و مسیر و کربلا میشه،درست نیست من بیام.به نظرم وظیفه خانما بیشتر باید این باشه که شوهر و پسراشون رو تشویق کنن برای اینجور کارها.
بعد تازه فقط این نه که.زهرا هم برای خودش معضلی بود،اینقدر برام سخت بود راضی کردنش که نخواد بیاد.اصلا نمیدونستم چی باید بهش بگم.فقط اینقدر بگم که پارسال به قول خودش تو اون شرایط قهر و دعواش با اصغرآقا،اینقدر اصرار کرده بود تا اصغرآقا رو راضی کرده بود برن!
بعد نرگس از قبل کلی باهاش حرف زده و دست آخر راضی اش کرده به اینکه بشینه شال گردن و کلاه ببافه برای زائرین تا تو ثوابش شریک باشه!زهرا هم هر رور بعد از ظهر میره خونه مادرم تا ببافه!
برای مشهد هم با اینکه هیچی نگفته بودم بهش از مرخصی نداشتن،گفت:هر وقت هم که مامان و بابا خواستن برن مشهد،اگه مرخصی نداشتی،با اجازه ات،ما هم باهاشون میریم.باشه؟
دیدین یه کلاف نخ گره میخوره و نمیشه بازش کرد؟دقیقا وقتی فکر میکنی تنها راهش پاره کردن نخه؟
گره کلاف من بدون پاره کردن باز شد!واقعا من دیگه حرفی ندارم!
فقط یه نکته خیلی ریز میمونه:که من پارسال یه غلطی کردم عماد رو نبردم؟یادم نیست اصلا سر چی.به خیال خودم گذشت زمان حلش کرد و تموم شد ماجرا.ولی انگاری که نه!اگه جدی جدی نرگس و بچه‌ها با پدر و مادرم برن مشهد و من نتونم برم.......
آ خدا!یعنی این جریمه شه؟بی شوخی؟خیلی سخته که....ببخشید....
ای خداوند قابل التوبات!
از بنده مدام شکستن و از تو پیوسته بستن.
از بنده مستمر گسستن و از تو باز پیوستن.
این چه قاعده غریبی است در عالم،که معشوق،ناز عاشق را میکشد،محبوب به دنبال محب می افتد و کریم در پی سائل میگردد؟
چگونه است که آغوش پذیرش تو،گشاده تر از پای رجعت ماست؟
ما را از این همه غفلت نجات بخش!

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۰ آبان ۹۴

دولت مصدق که نفت راازچنگ انگلیسی‌هاخارج کرد،یک اشتباه تاریخی کردوآن تکیه به آمریکابود؛درمقابل دشمنی انگلیسهابه آمریکااعتمادکرد.ازاین خوشبینی آمریکااستفاده کرد28مردادرابه راه انداخت

دیرین دیرن رو دیدین؟یه سری انیمیشن حداکثر 2 دقیقه ای طنز هست.چند وقت قبل عماد از آپارات پیداش کرد.لهجه بامزه ای داره.به خصوص معناهای جدیدی که از تلفظ های جدید یک کلمه به دست میاره،خیلی خلاقانه است.
حالا به قول این دیرین دیرینی ها:در زمان های قدیم،استفاده از پنجره دو جداره رواج فروانی نداشت!
و هنوز هم رواج فراوان نداره!
من تا امسال نمیدونستم بود و نبود این پنجره چقدر تاثیر داره.خب چون دو تا مورد کاملا مشابه در اختیار نداشتم که بتونم روشون آزمایش کنم.
ولی حالا که خونه ما و پدرم دقیقا کنار هم و تقریبا در شرایط برابره،میشه اثر این پنجره ها رو کاملا درک کرد.
سن این دو تا خونه و مصالحشون تقریبا یکی هست.هر دو شمالی و آفتاب گیرن و یه نور گیر عقب خونه دارن.عرض هر دو تا خونه هم تقریبا 6 متره.
فقط خونه پدرم 2 طبقه و نیم هست و خونه ما یک طبقه اضافه تر داره.
بعد،با اینکه مادرم طبق رسم هر ساله اشون،از حدود یک هفته پیش،پشت تمام پنجره‌هاشون پرده از جنس لحاف پشم شیشه زدن.و با اینکه فقط از طبقه وسط استفاده میکنن و درها کاملا بسته است،ولی این دو سه روز که هوا سرد شده،در طول روز هم رادیاتورها رو خاموش نکردن و کلا هوای خونه گرم نیست.
ولی ما که خب جامون نمیشه تو یه طبقه و مجبوریم از همه اتاق ها استفاده کنیم و از طرفی طاقت تاریک کردن خونه رو نداشتیم و نداریم،دیشب و پریشب،فقط برای خواب،شاید به اندازه پنج دقیقه از یک دور کامل شیر رادیاتور ها را باز کردم!که همونم سحر که پا شدم،قبل هر کاری تمامشون رو بستم.بس که هوا گرم شده بود.در طول روز هم نرگس میگفت خونه کاملا گرم بوده و اصلا نیاز نبوده باز بشن رادیاتورها.حتی بعد از ظهر امروز که آفتاب شده بوده،چند دقیقه ای هم پنجره ها رو باز کرده!
البته خرجش زیاده،برای ما که در حدود 20 متر پنجره داشتیم،هزینه اش 11 تومن شد.ولی به نظرم واقعا به صرفه هست.هنوز زمستون نشده قبص گاز پدرم در حدود 100 هزارتومن اومده.برای ما البته خیلی کمتر شده.به این خاطر که آب گرممون تا الان از آبگرمکن خورشیدی بود و از حالا به بعد که آفتاب کمتره باید مقایسه کرد.
کلا من موافق خرج کلی و زیاد،ولی اساسی ام تا خرج چکه ای و مدام برعکس پدرم!
فاطمه رو چند روز پیش گفتم عوضش کردن؟انگار جدی بود قضیه اش!البته لوس بازیا و بغل کردناش هنوز سر جاشه،ولی دیگه بابت هر درد کوچیکی،جبغ و شیون و گریه راه نمیندازه.امشب سر شام،یهو بدو پا شد رفت دستشویی.بعد چند دقیقه که برگشت،عماد ازش پرسید:یهو کجا رفتی؟
-رفتم دهنم رو بشورم.
:برای چی؟
-آخه دندونم افتاد!
دقیقا به همین بی خیالی و خونسردی ها!تازه تو این چند روزه یه دندون دیگه اش هم افتاده و اصلا به ما نگفته و یه دندونش هم لقه!
اگه حرف اون هفته اش هم رو به پای فیلم بذارم،کار امشبش دیگه فیلم نبود.اگه عماد ازش نپرسیده بود،اصلا قصد گفتن نداشت.کلا به قول خودش بزرگ شده بچه ام!!

جسم و روحم با حرم گشته عجین
حال و روزم با غمت گشته غمین
این سه جمله خواب شب های من است
کربلا…پای پیاده …اربعین …

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۹ آبان ۹۴

آمریکاییهابه مناسبت مخالفت باجنگ،جلوی دوربین اشک میریزند.این همانی است که وقتی صهیونیستهاصدهاکودک رادرغزه قطعه قطعه میکنند،اخم هم نمیکند.آن وقت گریه جلوی دوربین به عنوان یک عمل صادقانه تلقی میشود؟

من امشب دوباره روی موج اعصاب خردی،فرکانس غر و لندم.از دست آموزش و پرورش عزیزمون و مدارس نمونه مون و معلمای فداکارمون و دیگه همه چی!

باز چی شده؟میگم:

اول:تا رسیدم،درست جلوی در راهرو،فاطمه پرید تو بغلم که بابا،شما دیگه باید به من افتخار کنید!افتخار واقعی ها،نه از این الکیا!

-برای چی؟

:چون تو مدرسه و کلاسمون نمونه انتخابم کردن!

-آفرین به شما!حالا نمونه تو چی؟

:تو نماز.برای اینکه فقط فقط من کامل بلد بودم نماز چهار رکعتی درست بخونم!هیشکی دیگه  بلد نبود هنوز.بفرمایید،اینم لوح تقدیر که خانوم مدیرمون بهم داد.

بله دقیقا به همین خاطر عصبانی شدم!خب این مدرسه خیر سرشون طرح نشاط و قرآن بود و از اول گفتن ما برامون اولویت اول قرآن و احکام اسلامیه.از همون کلاس اول هم،کتاب رسمی درس قرآن  آموزش و پرورش،نماز رو یاد داده به تدریج.و پایان کلاس دوم بایستی نماز رو کامل یاد گرفته باشن بچه‌ها.اینا هم که هر سری برای جلسه ای چیزی رفتیم مدرسه،کیلو کیلو سرمون منت گذاشتن که ما با کلی روشهای تبلیغی مدرن،بچه‌ها رو به نماز خوندن تشویق کردیم و نماز جماعت داریم برای بچه‌ها و...

حالا چطوریه که بین 40 تا دانش آموز کلاس سومی،فقط یه فاطمه تونسته نماز رو کامل یاد بگیره؟که تازه از قبل مدرسه رفتن بلد بود؟!مسؤولین محترم مدرسه شون تو این دو سال،داشتن دقیقا چه غ.... میکردن؟

دوم:عماد برای اینکه بتونه گوشی زهرا رو ازش بگیره،داشت گولش میزد که بیا چند تا نرم افزار خوب برات نصب کنم تا بتونی هر چیزی رو که میخوای مخفی کنی،از عکس و فیلم و پیام و اینا.

-که چی بشه؟

:که خب اگه یه وقت گوشی ات رو کسی برداشت،نفهمه تو گوشی ات چی داری!

-مثلا کی؟

:حالا هر کی!

-من که گوشی ام رو بیرون نمیبرم،همه هم که رمزش رو بلدن.چیزی هم ندارم که بخوام قایم کنم.ولی چند روز پیشا خانم زبانمون یه چیز باحال یادمون داد:گفتش که پدر مادرا،هر چقدر که شما بیشتر چیزی رو قایم کنید یا یواشکی مثلا با دوستاتون حرف بزنید،بیشتر بهتون مشکوک میشن.حتی اگه واقعا چیزی هم نداشته باشین.

ولی اگه میخواید کلا ازتون مطمئن بشن و اصلا تو کاراتون سرک نکشن،باید اول از همه احترام بذارید بهشون.هی قربون صدقه ای باهاشون حرف بزنید.بعد هم کلا هیچ چیزتون رو ازشون قایم نکنید.مثلا حتی اگه نمره تون کم شد،همون روز خودتون ببرید بهشون نشون بدید.بعد یه مدت خودتون میبینید که بابا مامانتون دیگه اصلا اصلا کاری باهاتون ندارن.

دیگه حتی اگه دوست پسرتون هم به خونه تلفن کنه و بگه با شما کار داره،باباتون نمیگه ببخشید شما؟چون پیش خودش میگه حتما کار واجب داره!!

همین دیگه،وقتی میگم باس کل این وزارت خونه رو به توپ بست،میگن نه!

حالا این وسط عماد هم شروع کرده به تعیین نرخ:زهرا!مگه تو دوست پسر داری؟کیه؟اسمش چیه؟چند سالشه؟...

من کاری ندارم مرحوم اخوان این شعر را برای چه‌ کسی گفته و برای چه گفته؛من این شعر را خطاب به صحیفه سجادیه میخوانم؛من این شعر را خطاب به دعای ابی‌حمزه‌ی ثمالی میخوانم:

ای تکیه‌گاه و پناه زیباترین لحظه‌های پرعصمت و پرشکوه تنهایی و خلوت من! 

ای شط شیرین پر شوکت من!

*بیانات حضرت آقا در دیدار با شاعران۱۳۹۴/۰۴/۱

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۷ آبان ۹۴

قدرت خودش یک کمال است. خدای تبارک و تعالی قادر است، لکن چنانچه قدرت به دست اشخاص فاسد برسد همین کمال را به فساد می‌کشانند. دنیا امروز گرفتار این است که قدرت در دست اشخاصی است که از انسانیت بهره ندارند

پیش چشمم تو را سر بریدند 
دست‌هایم ولی بی‌رمق بود 
بر زبانم در آن لحظه جاری 
«قل اعوذ برب الفلق» بود 
گفتی: آیا کسی یار من نیست؟ 
قفل بر دست و دندان من بود 
لحظه ای تب امانم نمیداد 
بی‌ تو آن خیمه زندان من بود 
کاش میشد که من هم بیایم 
در سپاهت علمدار باشم 
کاش تقدیرم از من نمیخواست 
تا که در خیمه بیمار باشم 
ماندم و در غروبی نفسگیر 
روی آن نیزه دیدم سرت را 
ماندم و از زمین جمع کردم 
پاره های تن اکبرت را 
ماندم و تا ابد دادم از کف 
طاقت و تاب بعد از ابالفضل 
ماندم و ماند کابوس یک عمر 
خوردن آب بعد از ابوالفضل 
ماندم و بغض سنگین زینب 
تا ابد حلقه زد بر گلویم 
ماندم و دیدم افتاده در خاک 
قاسم آن یادگار عمویم 
گفتم ای کاش کابوس باشد 
گفتم این صحنه شاید خیالی است 
یادم از طفل شش ماهه آمد 
یادم آمد که گهواره خالی است 
پیش چشمم تو را سر بریدند 
دست‌هایم ولی بی‌رمق بود 
بر زبانم در آن لحظه جاری 
«قل اعوذ برب‌الفلق» بود 

****

قاشق جبهه ای میدونید چیه؟دیدید تا به حال؟

امروز که عماد داشت سر بلند بودن قاشقش غر میزد که اینجوری تو ظرف غذاش جا نمیشه و مجبوره یا قاشق مرباخوری برداره یا که همینجوری بذاره توی کیفش و برای غذا بره بشوره،یاد قاشق جبهه ای افتادم.

پدربزرگم سنگ تراش بودن و هستن.و به خاطر شغلشون فرز سنگ تراشی جزء لوازم شخصی شون محسوب میشه.کلا تمام مشکلاتشون رو یا با فرز حل میکنن یا ولش میکنن!

زمان جنگ هم برای اینکه بارشون کمتر و سبکتر بشه،برداشته بودن برای خودشون و عمو و بابا چند تا قاشق جبهه ای درست کرده بودن:دنباله قاشق رو با فرز کوتاه میکردن.

باور میکنید؟یکی از دعاهام این بود که اگه بابا شهید شد،قاشقش رو به من بدن!اینقدر که برام مهم بود با اون قاشق غذا خوردن.یکی از دعواهای ثابت من و خواهرام وقتی پدرم میامدن مرخصی،این بود که نوبت کیه با اون قاشق غذا بخوره.

هنوز هم وقتی میرم خونه پدربزرگم،به یه بهونه ای میرم سر قاشق چنگالا تا یه سری بهشون بزنم.پدربزرگم هنوز دارن مال خودشون رو.

ولی تا به حال برای بچه‌ها تعریف نکردم و احتمالا هیچ وقت هم تعریف نکنم.میدونید،اینجور ماجراها رو بچه‌ها از آن خود میکنن.انگار که فقط مال سن اوناست و ما که بزرگ شدیم حق نداریم یه نشونه و سمبل برای خودمون داشته باشیم.

خیلی ماجراها بوده که براشون گفتم و بعد دیگه مال اونا شده.اما این یکی رو دلم نمیاد با کسی شریک بشم.میخوام یه راز بمونه برای خودم که چقدر هنوزم برام مهمه با اون قاشق غذا خوردن.

*دیروز که چند ساعتی طبقه بالا محبوس بودیم،جوجه رفت پایین و نیومد بالا.شب هم به کل یادمون رفت بریم دنبالش بگردیم متأسفانه.و امروز سحر کنار دیوار راهرو،له شده و یخ زده پیداش کردیم.حالم به شدت گرفته شد از تصور صحنه له شدنش پشت در.احتمالا موقعی که مهمونا داشتن میرفتن پشت در مونده.

دقیقا به همین علت دوست ندارم جک و جونور نگهداریم.طاقت مردنشون رو ندارم واقعا.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۶ آبان ۹۴

بدانید شعار "مرگ بر آمریکا" ی ملت ایران دارای پشتوانه قوی و عقلانی است و معلوم است که مراد از این شعار مرگ بر "ملت" آمریکا نیست. این شعار یعنی مرگ بر سیاستهای آمریکا، مرگ بر استکبار

تا به حال به گروگان گرفته شدید؟توی خونه تون؟و به دست اقوامتون؟

ما امروز به دست پدر خانم محترم به گروگان گرفته شدیم!دقیقا گروگان گیری ها!

ایشون رأس ساعت 7 صبح تلفن کردن و گفتن که راه رو پیدا نمیکنن و ازم خواستن برم دنبالشون.تاکسی گرفته بودن و من هاج و واج که خب حالا چرا صبح به این زودی؟با نجم الدین رفتیم دنبالشون.موقع پیاده شدن از تاکسی ،همونطور که داشتن تلفنی صحبت میکردن،اشاره کردن که صندوق عقب وسیله دارن.یه تلویزیون 55 اینچی سه بعدی سونی! بود به علاوه یه سری دم و دستگاه و سیم و...

همچنان تا خونه صحبتشون تموم نشد و البته ما هم عادت داریم به این اخلاقشون که برای سلام و علیک بایستی وقت قبلی گرفت.رسیدیم،بعد یه سلام احوالپرسی مختصر،هنوز ننشسته بودن که سراغ اتاق پذیرایی رو گرفتن.

خب چون ما از برنامه شون مطلع نبودیم و نمیدونستیم قراره مهمون برامون یا در واقع براشون بیاد،بردیمشون بالا.ولی ایشون گفتن که با چند تا از دوستانشون جلسه دارن و اتاقی رو میخواستن که جدا باشه تا مزاحم جلسه شون نشیم!

منم به عماد و نجم گفتم برن فورا پایین رو مرتب و آماده کنن.همکف دو تا اتاق تو در تو داریم که عقبی برای بچه هاست و جلویی هم کاربری اش پذیرایی مردانه است،ولی در حالت عادی تمام وسایل عماد تو کل دو تا اتاق پخش و پلاست.

تو همین حین خودشون هم تشریف آوردن که ببینن اتاق مناسب هست یا نه و بعد هم جای تلویزیون رو مشخص کردن و دستور!! فرمودن که فورا نصب و راه اندازی اش کنیم.به انضمام رسیور و باقی مخلفات!

واقع ماجرا این بود که ایشون و دوستانشون در جبهه مشارکت و حزب فلان،به خاطر انتخابات جلسات فشرده ای دارن و هر سری جلسه اشون یه شهریه و مهمون یکی شون هستن،هتلی یا خونه ای.و این سری جلسه نوبت ایشون بوده و از اونجایی که مادر هم تهران نبودن تا پذیرایی کنن و آقا مالک هم به نحو هوشمندانه ای پیچونده بودن! قضیه رو،قرعه کار به نام من دیوانه فتاد و اینجوری افتادیم تو هچل!

تلویزیون رو به نظرم از قبل خریده بودن برامون،به عنوان چشم روشنی چیزی.و دقیقا به خاطر.....بی خیال.

ولی بقیه وسیله ها رو همینطور فله ای از سیستم خودشون باز کرده بودن و آورده بودن!

اولین و مهمترین مشکل این بود که تلویزیونی با این ابعاد اصلا تو خونه فسقل ما جا نمیشه!به نظرم 1/5 در 70 هست حداقل.بعد که بالاخره با زور چپونی!روی طاقچه جاش دادیم،چقدر هم که به هم میان:طاقچه و بخاری سنتی با تلویزیون 55 اینچ!گفتن که خب بقیه دستگاهها رو وصل کنیم.

بقیه اش چی بود؟از پخش ویدیوی قدیمی شون و رادیو دیجیتالشون گرفته تا رسیور!و البته منظورشون این بود که بتونیم کانال بی بی سی و صدای آمریکا رو بگیریم.

وضعیت فراتر از فاجعه بود:خنده ام گرفته بود در حد انفجار و حق زدن کوچکترین لبخند رو نداشتم.

خب آخه من با چی میبایست امواج رو میگرفتم؟احتمالا باید براشون دونه میپاشیدم تا جلد خونه بشن!!

اصل کاری که همانا بشقاب ماهواره بود رو نیاورده بودن و میگفتن با همینا یه جوری راهش بنداز!با آنتن رادیو مثلا!!

دیگه بعد کلی آسمون ریسمون  کردن،بالاخره رضایت دادن که یه امروز از بی بی سی خبری نیس.

بعد که ماجرای تلویزیون تموم شد،امر فرمودن برم برای مهمونا میوه خوب! و در شأن! تهیه کنم در حد 20-30 نفر!و به نرگس هم گفتن که ناهار آماده کنه!

ناهار رو که به نرگس گفتم از بیرون میگیرم، برای میوه هم ناچار رفتم تره بار و خب یحتمل در جریانید،تره بار میوه خوب و در شأن نداره.

مهمونا که تشریف آوردن،خودم چندان رغبتی نداشتم باشم پیششون ولی...

ولش کن،بی خیال،چقدر بی خودی حرص میخوری؟

خب یه چند ساعتی تو خونه حبس شدید و خدمتکار نشده بودی که شدی،دیگه اینهمه غر زدن نداره که.

بازم برو خدا رو شکر کن برای دعوا نیومده بودن و اصلا با تو کاری نداشتن.خوب بود مثه پارسال جلوی بچه‌ها میشستنت و پهن آفتاب میکردن،خشک شی؟!

کلی هم محسنات داشت این وضعیت...خب حتما داشته،ولی من الان حضور ذهن ندارم.

فقط الان موندیم این تلویزیون غول پیکر رو چیکارش کنیم و کجای دلمون جاش بدیم؟عماد میگه هدیه بدیمش به کمیته امداد،شاید که همین کار رو کردیم...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۵ آبان ۹۴

یکی از کارهای آمریکایی ها در این سالهای آخر این است که کسانی را وادار کنند به بزک کردن چهره آمریکا، اینکه وانمود کنند که آمریکایی ها اگر هم دیروز دشمنی داشتند امروز دیگر دشمنی نمیکنند

اجازه هست یه نصیحت کنم؟لطفا هیچ کس رو در هیچ موردی منع نکنید،حتی یواشکی و فقط توی دلتون.چون حتما حتما و بی برو برگرد،سرتون میاد!

من تا سال پیش که هنوز نرگس گذرنامه نداشت،وقتی میدیدم یا میشنیدم که کسی بدون همسر و خانواده اش رفته مسافرت،به خصوص زیارت عتبات یا حج،خیلی تعجب میکردم که مگه میشه؟لابد خانمش دوست نداشته بره،و الا من که محاله بدون نرگس جایی برم.اونم کربلا.با خودم فکر میکردم و کلی نقشه میکشیدم که بذار مشکل نرگس حل بشه،اصلا میریم یک ماه کربلا میمونیم...

حالا از پارسال که مشکلش حل شد،از همون روزای اول یه سری رفت اصفهان پیش مادرش و یه چند تا کار ریز و درشت پیش اومد تا اربعین شد.اربعین هم بنا به توصیه دایی ام که چند سالی رفته بود و میدونست چه اوضاعیه،نیامد و البته چه خوب شد که نیامد و واقعا هم اربعین برای خانما واقعا سخته.

بعد هم که خدیجه خانم و مشکلاتش و بنایی ما و...البته قبول دارم که خودم هم یکی دوباری امروز و فردا کردم و فرصت از دست رفت،ولی به هر حال تو این یه سال،ما فقط یه چند روزی زمستون پارسال رفتیم مشهد و دیگر هیچ!!

از طرفی صنایع دفاع هم مثه ارتش قوانین مرخصی اش خیلی جدیه و الان من چند روز بیشتر برام مرخصی باقی نمونده.خب اربعین هم هست و اینکه ما حتی مشهد هم نرفتیم و کربلایی هم که پارسال قولش رو دادم هم هست و....من چه کنم؟نرم اربعین و به جاش بریم مشهد؟برم و نرگس رو با مادرم بفرستم مشهد؟بچه ها چی؟اصلا ثبت نام کنم بعد اربعین بریم کربلا؟نمیدونم،واقعا نمیدونم چه کنم؟خدا که همیشه لطفش بوده با ما،واسه این مسأله هم یه راه حلی بذاره پیش پامون.

این از این،از طرفی پدر نرگس  خودشون رأسا تلفن کردن خونه و بعد حال و احوال و تبریک به نرگس بابت خدیجه،به تقویم ایشون تا یکی دو سال هنوز فرصت هست برای تبریک،خواستن که با من صحبت کنن!!

اگه بگم این دفعه سوم یا چهارمی بود از ابتدای ازدواجمون که خودشون میخواستن با من تلفنی صحبت کنن،دروغ نیست!البته به غیر از موارد اورژانسی مثه مورد خواهر خانم آقا سلمان،که تو اون موارد به موبایلم تلفن میکنن و بدون سلام و علیک دعواهاشون رو میکنن و بعد هم قطع!!

بعد چی گفتن بهم؟اینکه فردا میان خونه مون!!!اینم خیلی عجیبه!چون کلا تو این 18-19 سال زندگی مشترک من و نرگس شاید 10 مرتبه آمده باشن منزل ما و حتما حتما با دعوت چندین و چند باره ما و بهانه آوردن ایشون که کار دارم و جلسه دارم و وقت ندارم و...بوده.

حالا خودشون تلفن کنن،بخوان که با من صحبت کنن،دعوا نکنن باهام،آهان راستی تسلیت هم بگن به خاطر عمو که اینم تا یه سال جا داره و دیر نمیشه،بعد هم خودشون بگن که میخوان بیان اینجا،یعنی هر چقدر هم که تعجب کنم،زیاد نیست.

استرس گرفتم در حد بچه کلاس اولی با مشقهای ننوشته و معلمی که  شروع کرده به نگاه کردن تکالیف!

حالا مادر نرگس کلا شخصیت خیلی آرومی دارن و اصلا و ابدا اهل دعوا کردن با هیچ کس،مخصوصا من،نیستن.فقط یه کم دیر دلشون تنگ دختر و نوه هاشون میشه.مثلا چند ماه یه بار هم اگه هم رو نبینیم،خیلی دلتنگی نمیکنن.یا مثلا اینکه خیلی دیر به نرگس تلفن کردن بابت تبریک تولد خدیجه و گفتن سرشون شلوغ بوده و فرصت نکردن و...

ولی کلا یه جوری برخورد میکنن که آدم آرامش میگیره از بودنشون و اگر هم دلخوری به وجود بیاد،با همین گذشت زمانی که بین دیدارها و صحبتامون اتفاق میفته،کلا از بین میره.

ولی متأسفانه فردا ایشون نیستن،یعنی اصلا تهران نیستن.و این مورد هم باز مسأله رو پیچیده تر کرده که چرا پدرخانم بدون ایشون میخوان بیان خونه ما؟چه کاری دارن دقیقا؟احتمالا من باز بابت چه کار نکرده ای باید مؤاخذه بشم؟آیا این بار تکنیکشون رو تغییر دادن و نخواستن تلفنی باهام دعوا کنن و ترجیح دادن فیس تو فیس باشه؟

خدایا!

ما در کوچه‌های بن‌بست زندگی اسیریم.قبل از آنکه به انتهای بن‌بست‌ها برسیم ما را از مسیرهای بی‌فرجام بازگردان.

خدایا!

ما ثروت‌ها و دارائی‌هایمان را برای به دست آوردن فقر و فلاکت میفروشیم.قبل از اینکه غارتگران،هستی ما را ببرند تو خودت دارایی ما را بخر که بهترین خریدار ما تویی.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۵ آبان ۹۴

خبر قطع رابطه بین ایران و امریکا را دریافت کردم و اگر کارتر درعمر خود یک کار کرده باشد که بتوان گفت به خیر و صلاح مظلوم است، همین قطع رابطه است

 آقای ِ کوچک ...

قصد نوشتن نداشتم و بلکه ندارم. نه به آن جهت که گفتنی نیست؛ بلکه به آن جهت که روزگاری می گذرد که احوالش گفتنی نیست. آنکس که چشیده باشد، نگفته می داند و آنکس که نچشیده باشد با کدام واژه و جمله و عبارت می توان برایش شرح حال داد؟ حقیقت این است که قلم کم است ...

تا آنکه امروز که قریب چهل روز از واقعه می گذرد، بزرگی از اهل معرفت فرمودند «برای علی، دعا را گدایی کن» به این سبب این چند سطر را تقدیم میکنم به نیت گدایی!

علی در ابتدای پاییز هر دو کلیه اش را از دست داد و اکنون پس از روزهای سختی که وصف ناشدنی است با همودیالیز سه بار در هفته چشم امید دارد بر لطف و رحمت خدایش  و صبر می کند آنچنانی که ما به صبر علی صبوریم و به خدای علی امیدوار.

بر ما منت گذارید با دعای بر علی ... یاعلی / دهم آبان 94

 ****

هیچ حرفی ندارم جز التماس دعا برای تمام بچه‌ها،همه بچه‌های مریض و علی الخصوص علی و پدرش که از دوستای اینترنتی ام هست.

دو سه سالی هست که سر یکی از همین گذرهای وبلاگی باهاشون آشنا شدم و جز چند تا عکس و مختصر شرح حالی از بیماری اش،چیزی ازشون نمیدونم.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۳ آبان ۹۴

مبارزه‌ی با استکبار در انقلاب اسلامی و در میان ملّت ما یک حرکت معقول و منطقی و دارای پشتوانه‌ی علمی، و یک حرکت خردمندانه است

خب،ما غروب سر تا پا گل رسیدیم خونه.نه اینکه کار تموم شده باشه،مرخصی ما تموم شد.همون یکشنبه شب با چند تا از بچه های قدیمی جهاد دانشگاهی تماس گرفتم که اگه میتونن بیان کمک.خدا خیرشون بده واقعا،هم قبلش اومده بودن یه سری و هم چند تا اکیپ بعدش اومدن.

نیروهای بسیج و سپاه و حتی ادوات ارتش هم مثل همیشه بودن.ولی از همه مهم تر نیروهای دولت بود!همون آقایون کت و شلواری که میامدن بازدید میکردن و یه کم نچ نچ میکردن که:ببینید!اینم شاهد از غیب که چقدر دولت قبلی بد بوده.با یه سیل ناقابل ایلام شسته شد!!خیلی هم زحمت میکشیدن طفلکا.همش مواظب بودن یه وقت واکس کفش و اتوی شلوارشون خراب نشه.نخندین!سخته واقعا تو اون شرایط تمیز موندن،خیلی سخته.

فقط من موندم این اطلاعیه ها که میگفتن امدادرسانی از حالت فوریتی خارج شد،یعنی چی؟

یعنی دیگه همینه که هست،خودتون یه کاری اش بکنین؟

یعنی از اولش هم به ما ربطی نداشته،بلایی بوده که سر شما اومده؟

یعنی خوش به حال ما که کلا جامون امنه؟

یعنی خب اینهمه خبر و حادثه،چرا گیر دادید به اینجا؟

مشکل ایلام فقط سیل نبود،ریزش کوه و رانش زمین و یه جاهایی نشست زمین هم هست.یعنی سیل و خسارات زلزله با هم.شهر به ارتفاع یک متر زیر آب رفته،میدونید یعنی چی؟یعنی یه جای خشک برای نشستن و خوابیدن ندارن!یعنی یه لباس خشک،پتو،زیرانداز،تشک،هیچی ندارن.به معنی واقعی کلمه!حتی جنسای مغازه ها هم خیس و گلیه.سرما رو هم علاوه کنید،ببینید چی میشه!

وسیله هاشون همه از بین رفته.بیشتر کوچه پس کوچه تا ارتفاع 20،30 سانت یا حتی نیم متر،هنوز گل و رسوباتیه که از کوه پایین اومده.کوچه ها هم اکثرا تنگ و باریک،باید بیل زد و فرغون فرغون خاک و گل رو بیرون برد تا بشه در خونه ها رو باز کرد!

خیلی از خیابون ها هم که پایین رفته و کلا باید بازسازی بشه.یعنی شاید چاله هایی به عمق 2-3 با قطر هفت،هشت،ده متر باشن.

ولی از همه اینا دلخراش تر،صحنه ای بود که امروز موقع برگشت دیدم:یه چند تا بچه 10-12 ساله،کتاب و دفتراشون رو پهن کرده بودن تو آفتاب تا خشک بشه!

با همه این حرفا،بازم خود ایلام وضعیت خیلی بهتر بود.حداقل آب میرسید برای مردم.چند تا از روستاهای اطراف بود که تا امروز بعد از ظهر،هنوز براشون آب نرسیده بود!آب برای خوردن نداشتن مردم!ما نشد بریم اونجا،وسیله نبود برای رفتن.تلفنی خبر میگرفتیم ازشون.شنیدم بچه های جهاد نامه دادن به رئیس جمهور انگار.ولی فکر نکنم اثری داشته باشه.

حالا انگار فارس و کرمان هم سیل اومده تو این چند روز،نه؟من که عقلم نمیرسه،ولی خب وقتی خدا میبینه به بهانه کم آبی،میریم با شیطان دست میدیم،میگه بیاید:اینم آب!بسه؟یا بیشتر میخواین؟

خیلی حرفا هست که میخوام بگم،ولی نمیدونم درسته یا نه.فقط خدا خودش به همه مون رحم کنه!

راستی،این چیزی که من دیدم از شسته شدن شهر و وضعیت تهران خودمون،نصف این بارون اینجا بیاد،تهران میره ورامین!!از ما گفتن بود.

یه آقا حسامی هست که گفته بودم اومده قسمت ما برای کارآموزی؟ایشونم با ما اومد.و چقدر با نجم الدین رفیق شدن!......باز یه مقدار حرف فوق خصوصی بود که با خودم درمیون گذاشتم.

.....دیگه چی میخواستم بگم؟آهان،دوست عزیزی که احوال خدیجه رو پرسیده بودین،ممنون از محبتتون.ما هم به یاد شما هستیم و قابل باشه دعاگو همچنان.خدیجه هم خوبه...و ممنون از تسلیتتون.خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه...عکس از خدیجه هم چشم،در اولین فرصت.

عمادم!با اینکه احیانا هیچ وقت نخونی این مطلب رو،ولی مینویسم برات:منم دلم خیلی برات تنگ شده بود.برای همه تون.ولی رسم دنیا همینه.دلتنگی و فراق.ان شاءالله خدا برامون تو بهشتش جبران کنه!

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۳ آبان ۹۴

تمام گرفتاری مااز امریکاست.تمام گرفتاری مسلمین ازامریکاست.از این امریکایی است که صهیونیسم راآنطورتقویت کرده است وآنطورداردتقویت میکندوبرادرهای مارافوج فوج میکشند

هفته پیش که افغانستان و پاکستان زلزله شد،با چند تا از دوستان یه سری مواد غذایی و پتو و لباس،حدود یه خاور،جمع کردیم تا براشون بفرستیم.هنوز کار تموم نشده بود که خبر سیل ایلام اومد.ما هم دیدیم با اون سابقه درخشان دولت تدبیرمون برای امداد و کمک،انگار این چراغ به خونه رواتره.این شد که 5 شنبه ماشین راهی شد برای ایلام.

خیلی دوست داشتم خودم هم برم،ولی نشد.تا امروز که آقا مالک تماس گرفت و خبر داد شهرداری هم داره یه ماشین امداد میفرسته ایلام و نیروی داوطلب هم میخواد.منم فورا چند روز برای خودم مرخصی رد کردم و بعد هم تلفن زدم مدرسه نجم الدین اجازه اش رو بگیرم.

آقای مدیرشون اول مخالفت کرد،به این بهونه که از درسش میفته.که منم گفتم:پسرم زندگی نمیکنه که خوب درس بخونه،درس میخونه که درست زندگی کنه!و البته یه مقدار توضیحات بیشتر که در نتیجه نه تنها اجازه نجم الدین رو داد،بلکه گفت شاید خود مدرسه هم یه گروه بفرسته برای کمک.

خدا بخواد،فردا صبح زود میریم.خب البته اینم بگم که یه دو ساعتی با عماد چک و چونه زدم تا راضی شه بمونه و نیاد با ما.دیگه کم مونده بود گریه اش بگیره که فاطمه خیلی ریلکس برگشته میگه:

وا!مگه مردا هم گریه میکنن؟ما ها که دخترای نازکیم! هم دیگه وقتی بزرگ میشیم گریه نمیکنیم!مثلا خود من،امروز که دستم موند لای در سرویس و ناخنم داره کنده میشه،اصلا گریه نکردم.فقط اولش ترسیدم ناخنم دیگه خوب نشه،ولی خانممون گفت نترس درمیاد.الانم با اینکه درد داره،ولی اصلا گریه نمیکنم!!!!

واقعا ها!دستش صبح موقع پیاده شدن،مونده لای در ماشین.ناخن شستش سیاه شده و داره میفته.ولی نه گریه کرده و نه میکنه!قبلش هم نگفته بود به ما!وقتی هم گفت و خواستیم نازش کنیم،بازم خیلی جدی گفت که دیگه بزرگ شده و لازم نداره!!

حالا امشب که وقت ندارم،برگشتم میدم یه تست ژنتیک ازش بگیرن،شاید عوض شده با یه فاطمه دیگه!!

پروردگارا!

به روان مقدس محمد و آل محمد درود فرست و از این ابرها که بر آسمان ما گسترده ای،قطرات رحمت و برکت فرو ریز.

مضرت ها و اذیت هایش را از جان ما به دور دار و روا مدار این ابرها برای ما مایه آفت باشند.

پروردگارا!اگر این ابرها علامت خشم و نقمت تو باشند و همی خواهی که ما را به کیفر گناهانمان عذاب کنی و سزای کردار ما را در کنار ما گذاری،

الهی!

ما از خشم تو،به تو پناه می آوریم و از درگاه تو گذشت و بخشایش همی طلبیم.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۹ آبان ۹۴

این غلط است که بعضی این‌جوروانمودکنندکه دشمنی آمریکاورژیم مستکبربااشخاص است؛دشمنی آنهابااصل این جهت‌گیری توأم باایستادگی وعزّت‌طلبی است؛با ملّتی که اینهاراپذیرفته است وداردعمل میکند

یه سری افسانه های نه چندان قدیمی تو خانواده ما هست که باعث قضاوت نابه جای اطرافیان درباره من شده:اینکه شهاب خودش از بچگی اش انتهای اتوبان شیطنت بوده و کسی به گرد پاش نمیرسه و طفلک نرگس که با این مظلومیتش! اینهمه سال تحملش کرده.
افسانه است آقا!افسانه!باور نکنید.حالا عرض میکنم خدمتتون:
از صبح که پا شدیم بچه‌ها هی رفتن و اومدن،به بهانه های مختلف گفتن:بابا،چرا شما کمرنگ شدین؟
-کمرنگ؟یعنی چی؟
:یعنی انگار زیاد پیدا نیستین،انگار مثه شیشه مشجر شدین که پشتتون هم پیداست!
-جل الخالق!!به حق حرفای نجویده!!
خلاصه که تا ظهر همین بساط یادآوری گاه و بیگاه ادامه داشت.سر ظهر دیدم هوا خیلی دلش میخواد ما بریم بیرون ازش نوش جان کنیم،صدا زدم کی میاد بریم پیاده روی؟که به طرز فوق مشکوکی،هیچ کس داوطلب نشد!یعنی یکی دو نفری هم که زیر زبونی خواستن همراهی کنن با اشارتی منصرف شدن.
منم بی خیال بقیه،خدیجه،رفیق همیشه پایه ام رو با دو تا شیشه شیر و پتو و کلاه اضافه گذاشتم تو آغوش و زدم بیرون.کلا عشق دَدَره ها!یه جور با حالی هم بین من و بقیه فرق میذاره که آدمیزاد شکرک میزنه از ذوق مرگی.از بغل هر کی که باشه،حتی نرگس خانم،تو هر حالتی که باشه،حتی نق نق و خواب،تا صداش کنم خودشو قشنگ از کمر تا میکنه تا بتونه بیاد بغلم!
به هیچ کس اجازه نمیده بهش ور بره جز من.آی میچلونمش،میپیچمش،لهش میکنم،فشارش میدم،...صداش در نمیاد!فقط با دهن باز خنده ای نگام میکنه.کافیه دو ثانیه ولش کنم،خودش صدا میکنه که بازم بچلون منو!
قشنگ یه دو ساعتی با هم اتوبان گردی کردیم و حرف زدیم!کلی باهاش درددل کردم و تمام مدت عین یه دختر خوب گوش کرده به حرفام و فقط اوم اوم کرده که به زبون خودش یعنی:بله شما درست میگید!!!کلا حق با شماست!!!
برگشتیم خونه،همه مات و مبهوت نگامون میکردن.هی به خدیجه نگا میکردن هی به من.بعد یهو خیلی جدی گفتن:مامان،بیاید اینجا!بابا خیلی کمرنگه،اصلا انگار داره نامرئی میشه!
نرگس هم که اومد،خیلی بیشتر و واقعی تر فیلم درآورد که به سختی میتونه منو ببینه!بعد مثلا هی با بچه ها گشتن تا از روی صدام پیدام کنن یه وقت از روم رد نشن!
همین وسطا عماد پیشنهاد داد ازم عکس بگیرن تا خودم هم ببینم چقدر کمرنگم.بعد هم بدو رفت دوربین آورد.اما تا خواست عکس بندازه،گفت:من که بابا رو درست نمیتونم ببینم،از چی عکس بگیرم؟
منم گفتم خب من میرم پیش نرگس می ایستم.تو از مامان عکس بگیری،منم میفتم تو عکس.نرگس هم برای تکمیل فیلمشون دستم رو گرفت که گمم نکنه!
بعد چند تا عکس نشسته و ایستاده از جاهای مختلف اتاق انداخت و آورد نشونمون داد که ببینید:بابا اصلا تو عکس پیدا نیست.
با تمام این حرفا و فیلما و صحنه سازیا،فقط یه نکته کوچیک رو فراموش کرده بودن:که باباشون کارآگاهه.همینطور که تند و تند داشت عکسا رو رد میکرد،به تاریخشون نگاه کردم،مال امروز بود ولی یه ساعت قبل!!
با این اوضاع و احوال،خدایی درسته بگیم:عماد تو شیطنتای عجیب غریبش به کی رفته؟یا بهتره بگیم این کارا رو از کی یاد گرفته؟!وقتی خود نرگس خانم اعتراف کرد که چند روز پیش جرقه این طرح به ذهنش خورده و کلی روش فکر کرده و تمام جوانبش رو سنجیده و با بچه‌ها تمرین کرده؟که تازه میدونسته خودم پیشنهاد میدم کنار نرگس عکس میندازم و آمادگی هم داشته اگه نگفتم،با چند تا دیالوگ به گفتن این حرف وادارم کنه!
حالا اصلا چرا این فکر به ذهنش رسیده؟تلافی چه کاری بوده؟که مثلا یه کم شبا دیرتر میام خونه و خسته ترم و اینا!
یه چیزی هم هست َچند وقته دو دلم که بگم یا نه؟خب یه خواننده تقریبا آشنا هستن که اصرار عجیبی دارن به هک این وب طفلک!!نمیدونم دقیقا چرا؟چون واقعا چیز خاصی این پشت مشتا نیست!جز یه چند تا پیام خصوصی که بیشترش یادآوری غلط دیکته هامه!بازم اگه واقعا دوست دارن تشریف بیارن مدیریت،قدمشون سر چشم.بگن به خودم رمز میدم خدمتشون.فقط چون هنوز مطمئن نیستم همونی باشن که فکر میکنم،نرفتم به وبشون و آدرس و رمز ندادم.مطمئن بودم،اینجا نمینوشتم.مستقیم میرفتم در خونه شون!
خدایا!
دنیا همان جاست که کشتی عاطفه را به گل مینشاند و نهال آرزو را میخشکاند و عاشقان را پیوسته ناکام میگرداند و آهوی فراغ را پیوسته از پیش چشم انسان میرماند.
دل را بند این تلخستان مکن!
خداوندا!
اگر هر که را تو از انسان میستانی،خود جایش نمینشستی،چه سخت بود بریدن ها و از دست دادن ها و اکنون،چه حلاوت غریبی دارداین گستن ها و پیوستن ها.این رفتن ها و جایگزین شدن ها.
تو بمان در ازاء روانه کردن همگان.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۸ آبان ۹۴

دشمنان ما صریحاً می‌گویند که هدفشان از فشارهای اقتصادی یک هدف سیاسی است. هدف آنها این است که مردم ایران را در مقابل نظام اسلامی قرار بدهند؛

امروز از اون روزایی بود که فقط مونده بود سزار روم از قبرش پاشه بیاد یه حالی ازم بگیره و بره!بس که از در و دیوار برامون رسید.

ما،من و نرگس،اساسا میونه ای با مبل و کاناپه از اول نداشتیم و نداریم.دوست نداشتیم هیچ وقت.هر سری هم از اصرار بعضیا مجبور شدیم بخریم.اما تابستون که داشتم کمدها رو درست میکردم،یه طرح کاناپه ام دی اف دیواری به ذهنم رسید که نصب باشه به دیوار و زیرش هم کمد داشته باشه یا مثلا صندوقچه مانند باشه.یه تلفیقی از تخت و صندوق کلاسیک با یه طرح جدید.که مبل نباشه،ولی رفع نیاز بکنه.اتفاقا نرگس خیلی پسندید و کلی تعریف کرد از طرحم.اما حالا باد بود یا آقا کلاغه،خبرش به اون دسته از اقوام و نزدیکانی که در دروازه رو میشه بست و در دهان مبارک اینا رو نه،رسید!!

شروع کردن از راه دور پیغام و پسغام دادن که طرح فوق العاده زشت و بی ریختیه و دیگه تو دهات هم از این کارا نمیکنن و ...منم یه کم بابت حرفایی که شنیدم دو دل شدم که نکنه واقعا خوب نباشه و دست آخر عین درمونگاه و بیمارستان بشه خونه.دیگه کلا قیدش رو زدم.

ولی خب نشد و نتونستیم که کلا قید مبل رو هم بزنیم،باز بابت همون عزیزان فوق الذکر!قبل مهر رفتیم دلاوران و یه مدل نسبتا ساده رو پسندیدیم و از همون مدل به ابعادی که لازم داشتیم،رنگ فیروزه ای/سورمه ای سفارش دادیم.خودش دو رنگ طوسی و کرمی اش رو چیده بود که خوشمون نیومد.ضمن اینکه ما سرویس نمیخواستیم.

قرار شد تا قبل عید غدیر تحویل بدن.دیگه بماند که یهو پارچه ای که سفارش دادیم نایاب شد و آلیاژ میخشون اصلا فرمولش گم شد و کلا چرخ و باد و فلک دست به کار شدن تا سفارشمون تا محرم نیاد.منم دیگه از اول محرم نرفتم دنبالش و اصلا تلفن هم نکردم.تا اینکه امروز خودشون تلفن کردن و گفتن کارتون حاضره و داریم براتون میفرستیم!!تازه منت هم گذاشتن سرمون که دیروز آماده بوده،منتها چون بارندگی بوده،امروز فرستادن که کار خراب نشه.یعنی اینقدر جدی گفتن،منم باورم شد امروز هوا آفتابی بود!

اما وقتی بار رسید،دیدم رنگش همون طوسی و کرمه.فورا تلفن کردم و اعتراض کردم که پس چرا رنگش اشتباهه؟اول منکر شدن سفارش چیز دیگه ای بوده.وقتی  هم فاکتور رو نشون دادم،خیلی جدی گفتن که اینم همون فیروزه ای دیگه!!اینو گذاشتم به حساب اینکه کور رنگی داشتن حتما.ولی وقتی دیدم اصلا اندازه هاش اونی نیست که سفارش دادیم،تازه فهمیدم همون مبل کف مغازه رو جمع کرده فرستاده!

دیگه کلی باهاش بحث کردم و چونه زدم که آخه اگه ما میخواستیم همین رو ببریم،پس چرا سفارش دادیم؟چرا اینقدر معطلمون کردی؟منت چی بود سرمون میذاشتی هر روز که چون کارتون سفارشیه،زمان میبره؟آخر سر که دیدم حرف حساب سرش نمیشه،گفتم باری که پیاده شده،پس نمیدم.همینجا میمونه تا سفارشمون بیاد.بقیه پول و کرایه بار هم وقتی سفارش رسید جلوی در،تصفیه میکنم!

اینو که شنید به سرعت نور خودش رو رسوند خونه.یه فاکتور الکی هم دستش گرفته آورده که:اصلا از اول اشتباهی برای شما فرستادم.اینا سفارش یه نفر دیگه است.مال شما سه شنبه آماده میشه!

منم جدا از این اخلاقا نداشتم تا الان،ولی دیگه دیدم خیلی خوشش میشه.گفتم نه!نمیدم تا سفارش منو بیاری.بعد هم در رو بستم و اومدم تو!کارایی که تا به حال نکرده بودم.حالا ما موندیم دو دست مبل بسته بندی که رو هم گذاشتیمشون کنار اتاق و دست به دعا بلکه زودتر جنس ما رو بیارن و اینا رو ببرن.عین چی هم پشیمونم از کارم.100 دفعه با خودم گفتم به درک 2 میلیونی که دادم.میبرد،اینقدر هم عذاب وجدان نمیگرفتم.

حالا این هیچی،از اون طرف دو سه روزه هی میبینم فاطمه خیلی تو خودشه.هر جا میشینه پامیشه،چادر سفیدش رو با خودش میبره.یه وقتا بدو بدو میره سر کیفش،کله اش رو تا ته میکنه تو کیفش و چند دقیقه بعد در میاره!حتی خونه مادرم میخواد بره با چادر میره.

درسته باید از در خونه بره بیرون،ولی کوچه مون اصولا پرنده پر نمیزنه.منم از اول سخت نگرفتم که زده نشه.گفتم بهش آستینش بلند باشه،با روسری هم بره اشکال نداره.

بعد شام بهش گفتم بره کیفش رو بیاره خالی کنیم ببینیم چه خبرا هست توش.چند وقت یه بار لازمه این کار براش.بس که آت و آشغال جمع میکنه.

وسط آشغالا،یه کاغذ مچاله شده بود که زود برش داشت و گفت چیزی نیست.کلی با ترفندای مختلف زیر زبون کشی،خواهش و تمنا کردیم ازش تا نشونمون داده:میثاق نامه با امام زمان بود!!که چی؟که ما دخترای 9 ساله پیمان میبندیم با امام زمان که دیگه چادر ازمون جدا نشه!!

قشنگ تا چند دقیقه هنگ کردیم من و نرگس!آخه این چه طرز امر به معروفه؟بچه 9 ساله هنوز معنی حرفی رو که میشنوه نمیدونه و متوجه نمیشه منظور از جدا نشدن این نیست که تو خونه هم چادر سر کنی.بعد بیان بدون اجازه از ما،ازشون پیمان بگیرن و توضیح هم ندن به صورت شفاف.حتی خبر هم ندن به ما که حداقل در جریان باشیم...نرگس طفلک براش جزء به جزء توضیح داد تا فهمید قبل از این هم داشته به این پیمان عمل میکرده و اینکه بدون چادر تا خونه مادرم بره خلاف این پیمان نیست.

چقدر طفلک این دو هفته عذاب وجدان داشته!من فقط یه سؤال دارم:این خانمایی که نشستن یه همچین نبوغی به خرج دادن،خودشون چادر ازشون جدا نمیشه واقعا؟یا اصلا نمازی ازشون تا به حال قضا نشده؟غیبت کسی رو نکردن؟

اصلا همین پیمان زورکی گرفتن و اینکه بچه‌ها نتونن بهش عمل کنن و بعد هم ببینن اتفاقی نیفتاد،خودش میشه مجوز برای عهدشکنی و دروغگویی.خلاصه که بد شاکی ام از مدرسه شون.

حالا دقیقا وسط این شوک 250 ولتی،عماد اومده میگه:بابا!یه 200 هزار تومن به من قرض میدین؟!!

-200 هزار تومن؟!!چرا؟میخوای چه کنی؟

:هیچی،چیزی مهمی نیست،تصادف کردم.

-تصادف؟با چی؟با کی؟کی؟کجا؟

-با دوچرخه ام.تصادف تصادف که نه.با دوچرخه هفته پیش رفته بودم خرید،گذاشتمش کنار یه ماشینه،برگشتم سوارش بشم،حواسم نبود،فرمونش کشید به در ماشینه.یه کم رنگش رفت و زخمی شد.صاحبش همونجا بود.گفتش که خسارتش رو باید بدی.میشه 200 هزار تومن.

:ماشینش مگه چی بود؟چرا همون روز نگفتی،الان داری میگی؟

-ماشینش که همون کوپه زرده هست که سقفش بسته است؟همون!بعدشم خب هفته پیش دیدم شما زیاد حالتون خوب نیست،نگفتم که ناراحت نشید!

منم البته زیاد ناراحت نشدم،فقط یادش انداختم که خودش پس انداز داره،از پس انداز خودش باید برداره.فردا پس فرا هم ان شاءالله باهاش صحبت میکنم یادش میدم که همینجوری قبول نکنه و برن چند جا سؤال کنن ببینن واقعا چقدر میشه خسارتش...

ای خداوند غافر الخطیئات!

از تو بخشنده تر کیست؟از تو پوشاننده تر کجاست؟از تو درگذرنده تر کدام است؟

ما حیا نمیکنیم از گناه کردن و تو حیا میکنی از نبخشیدن.ما حیا نمیکنیم از نیامدن و تو حیا میکنی از در نگشودن.

به ما ذره ای حیا عنایت کن.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۸ آبان ۹۴
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟