۲۳ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

این صهیونیستها،جززبان زور،هیچ‌چیزنمیفهمند.40سال است که هرچه سازمان ملل نسبت به مسأله‌ فلسطین،علیه صهیونیستهاقطعنامه صادرکرده است،اینهاردکرده‌اند.اینهالوس شده‌اند!اسرائیل بازوروسلاح ومشت،عقب خواهدنشست

از جمله نیازمندیهای من در حال حاضر یک عدد دیوار بتنی هست برای کوبوندن سرم!چرا؟

1-از همون ظهر که بالاخره کمیته نمیدونم چی چیه آلودگی تشکیل شد و تدابیر! لازم اندیشیده شد،تا شب،شصتاد تا خبر مختلف درباره تعطیل شدن مدارس شنیدیم ازشون.هیچ کدوم هم شایعه نبود،فقط گوینده ها با هم فرق میکردن.

اول که مدیر کل آموزش و پرورش گفتن فردا و پس فردا تعطیل.بعد به نظرم سخنگوشون گفتن فقط فردا،بعد یکی دیگه شون گفت فردا قطعا؛واسه روزای بعد هم بعدا تصمیم میگیریم.

به نظر من هیچ کدوم قصد مشوش کردن اذهان عمومی رو نداشتن بنده خداها.فقط نه که سر جلسه حواسشون یه کوچولو احتمالا پرت انتخابات بوده،درست نفهمیدن آخر سر چه تصمیمی گرفته شده!

2-امشب استثنائا یه کم زود رسیدم،با خودم گفتم یه سر به کلاس زبان مسجد بزنم ببینم دقیقا چه کتابی تدریس میکنن و معلمشون کیه و....یعنیا از دست عماد!من نمیدونم چی با خودش فکر کرده که همچین کلکی برای من سوار کرده.

خب چند سال پیش که هنوز خیلی کنترل احساساتش دست خودش نبود و انرژی اش هم در حد موتور هواپیمای جت بود،یه سری اصرار داشت بره کلاس کاراته و کلا ورزشهای رزمی.اما نذاشتم و به جاش میبردمش استخر و سوار کاری.

حالا چند روز پیش فهمیده که روزای زوج تو مسجد بعد نماز مغرب و عشا،هم کلاس زبان هست و هم کیک بوکسینگ.بعد با خودش فکر کرده به بهونه کلاس زبان،منو بپیچونه و بره کیک بوکسینگ و خیالش هم از پدرم راحت بوده،چون ساعت هر دو تا کلاس یکیه.

خدا وکیلی ازم اجازه میگرفت،اجازه میدادم.فقط احتمالا شاید باهاش شرط میکردم که خارج از کلاس،نه تو خونه و نه مدرسه،برای هیچ کس فن اجرا نکنه.

اما الان این کلک زدن و پیچوندنش حالم رو گرفته شدید.روش هم که الی ماشاءالله،برگشته میگه:بابا اینقدر خودتون رو ناراحت نکنید،اینا همش از عوارض نوجوونیه!

3-حالا اونا هیچی.الان که اومدم سر وقت گوشی،اول یه سری به بیسفون زدم.پیام داشتم از کانال استفتائات درباره "کفیر" که موقع تخمیر و تولید کفیر،8% هم الکل اتانل به دست میاد و حالا حکمش چیه.که در جواب فرموده بودن اگه الکلش اصالتا مسکر و مایع باشه،هر چقدر هم کم باشه،باز حرام و نجسه و خوردن دوغ هم حرامه.حتی اگر به خاطر کمی اش مست کننده نباشه!

خب من نوعی از کجا باید بدونم که کفیر دقیقا چه ماده ی هست و چطور تولید میشه و چی داره؟وقتی شرکت لبینات پگاه زیر نظر مثلا کارشناس تغذیه و وزارت بهداشت،محصولاتش رو تولید میکنه و کلی هم درباره فوایدش تبلیغ میکنن؟

خیر سرمون داریم تو کشور اسلامی زندگی میکنیم.تازه برچسب حلال هم دیدم روی بطری اش.اینقدر حالم گرفته است،دوست دارم بمیرم.

هرچی هم میخوام بندازم گردن این و اون نمیشه،بدبختی.کلش تقصیر خودمه که هنوز بلد نیستم این دل رو رامش کنم.هنوز فرمانده است واسم.یه بار خوردم از این دوغ،خوشم اومد،دیگه همیشه میخریدم.

باز هم تو همین بیسفون یه خبر دیگه هم خوندم از شاهکار جدید پزشکای یه بیمارستان تو کرج،که خانمی رو پذیرش نکردن و باعث فوت خانم و بچه اش شدن.

بعد من نمیدونم چرا فحش میدیم به داعش؟ما که خودمون بدتر از داعشیم!اصلا همون بهتر که داعش بیاد همه مون رو بخوره....

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۹ آذر ۹۴

صهیونیستها هم در این منطقه، مثل سگِ زنجیریِ استکبار عمل می‌کنند. پارس کردن و پاچه گرفتن و به این و آن پریدن، شأن صهیونیستهاست.

من این روزا دچار حالت جدیدی شدم که خودم اسمش رو میذارم ترافیک مطلب.خودم کلی حرف دارم که بنویسم اینجا و وقتی هم کلید میندازم و میام تو،به خاطر پیامای خصوصی،باز یه سری صحبت دیگه پیش میاد.دلم هم نمیاد از یک دونه اشون بگذرم!برای اینکه فراموشم نشن،از هرکدوم یه تیتر کوچیک نوشتم تا بعدا بنویسمشون.

اول ادامه ماجرای آقا سامان:

خب من پریشب که به ایشون گفتم روش فکر میکنم،منظورم دقیقا این بود که فکر کنم تا "نه" قانع کننده ای بهش بگم.نه اینکه درباره پیشنهادش فکر کنم.و برای اینکه توهم نزنه ممکنه جوابمون مثبت باشه،همون دیروز تمام مدت خیلی کامل و مفصل درباره اش فکر کردم تا شب موقع برگشت،تحویلش بدم.

اول تصمیم گرفتم یه پرسشنامه اعتقادی مذهبی بدم دستش و مثلا از مستحبات و مکروهاتش سؤال و جواب کنم.اما پشیمون شدم شدید.خب چرا الکی حرفی بزنم که زهرا خودش هم اهلش نباشه؟حالا ایشون نتونن حرفی بزن،خدا که میبینه و میشنوه؛چنان حالی ازم میگیره بابت همین حرفا که مرغای آسمون هم به حالم گریه کنن.

این شد که رفتم اصل مطلب رو براش جا انداختم:"که ببین پسر جان!قبل اینکه من بخوام جواب بدم،شما از خودت سؤال کن و جواب بده.ببین میتونی واقعا با دختری به این شرایط زندگی کنی؟که براش نامحرم،نامحرمه.آشنا و غریبه و همسایه و فامیل نداره.به هیچ نامحرمی سلام نمیکنه.سلام کنن بهش،فقط سلام میگه.خوش و بش و حرف زدن،مطلقا.بیرون از خونه،پارک باشه،کوه باشه یا هر جای دیگه،صداش بلند نمیشه.حرف زیاد نمیزنه.نمیخنده.

حجابش برای نامحرم همیشه همینه.تو خونه و مهمونی یا کلا جدا برگزار میشه؛یا اگه مختلط باشه،کنار میشینه و تو بحث وارد نمیشه.

بذار اصلا یه جور دیگه برات بگم.مرد اگه مرد باشه،هم به خاطر بزرگتر بودنش و هم به خاطر رئیس خانواده بودنش،نسبت به زن اختیارات بیشتری داره.حالا اگه زن قید و بند و محدودیت کمتری برای خودش قائل باشه،مرد میتونه با تدبیر محدودیت بیشتری اعمال کنه.تضادی نداره.

ولی اگر زن قائل به یه سری محدودیت ها باشه و مرد نه،و مرد دوست داشته باشه که همسرش هم مثل خودش بی قیدتر عمل کنه،تضاد و کشمکش به وجود میاد.چون مسلما خانم حاضر نیست قید و بندی رو که به خاطر اطاعت از خدا برای خودش گذاشته،واسه دل خوشی بنده اش،برداره.

حالا شما خودت قضاوت کن.قبول داری اندازه ای که دخترم رعایت حد و حدود دینی رو میکنه،شما پایبند نیستی؟شاید الان رو دیدی و خوشت اومده،ولی مابقی اش رو هم ببین.ببین که بزرگترین تفریح و سرگرمی دخترم حفظ قرآنه و با موسیقی اصلا نسبتی نداره.ببین که خارج از خونه و جلوی نامحرم،همینی هست که دیدی،همیشه."

اول یه کم من من کرد.بعد گفت خب اینجور که میگید،احتمالا افسرده نیستن دخترتون؟انگار همه اش تو خودشه و ناراحته.

گفتم نه،اصلا اینطور نیست.اینایی که گفتم،برخوردش جلوی نامحرم هست.و احتمال خیلی زیاد،حتی اگه خودت هم بتونی تحمل کنی،دوستان و آشنایان و اطرافیانت همین حرف رو بهت میزنن.که چرا خانمت افسرده است،یا مثلا عقب مونده و امله.طاقت اینجور حرفا رو داری؟بذار یه مثال عادی بزنم.دوست داری بری شمال؟ویلای شخصی دارید اونجا؟خب معمولا اکثرا میرن همون ساحلهای عمومی.ولی دختر من پا نمیذاره اونجا.دوست داره بره گردش،ولی یه جای خلوت که تا حد امکان دور از نامحرم باشه.

خلاصه اینقدر گفتم نا کاملا دستگیرش شد از اساس خواب پنبه دانه دیده بوده.دست آخر هم دوباره تأکید کردم که به هیچ عنوان حق نداره هیچ مزاحمتی،حتی در حد سلام کردن،برای زهرا ایجاد کنه و ایشونم برای بار صدم قسم خورد که جز همون دفعه ای که داشته درباره ماکارنی حرف میزده،هیچ حرف دیگه ای نزده.

یه خلاصه ای از امروز هم بگم.امروز دایی مهدی مهمون بودن اینجا.پلو رو قرار شد زهرا درست کنه.دفعه اولش بود که برای مهمون درست میکرد.هول شده بود شدید.که اگه خراب شد چیکار کنم؟بهش گفتم:شما که تا الان بارها برای خودمون درست کردی.همیشه هم که خوب بوده.

:آخه این دفعه فرق داره.بیشتره تعدادمون.

-خراب هم شد که شد،فدا سرت،فوقش یه سوژه میشه واسه خندیدن...

ولی بازم دلش شور میزد.آخر سر نرگس یه چند تا دعا یادش داد که بخونه تا ان شاءالله غذا خوب بشه.داشت زیر لب میخوند که فاطمه برگشته میگه:کاش همیشه مهمون داشته باشیم،آبجی زهرا غذا مؤمنی! برامون بپزه!

دایی هم شاید گفته باشم قبلا،دو تا پسر دارن:حسین و صادق.که حسین با عماده و صادق هم 8 ساله شه.و از اون دسته پسرهایی که پدرها موقع بیرون بردنشون از خونه،آرزو میکنن کاش درباره چیزی اظهار نظر و فضل نکنه و یهو برنگرده بگه: یه چیز بگم؟!

مهدی که تا صادق شروع میکنه به حرف زدن،رنگش میپره!که یا خدا!باز چی میخواد بگه؟

حالا امروز صادق یه قصه آورده بود برامون که خودش تایپ کرده بود.به اسم حکیم و دیو هفت سر.اما اصل داستان این بود که حکیم بعد ازدواج،برای اینکه بتونه با اخلاقای خانمش آشنا بشه،مسافرت میرن،اونم مالزی!تا ببینه تو سفر چطور برخورد میکنه و چقدر خرج میکنه و از بازار چی میخره و خلاصه که به قول خودش"یا للعجب!"

*حالا درباره ازدواج با هر شغل و حرفه ای،فرق نمیکنه،و ترس از فقر و کم شدن روزی و کم شدن محبت بعد از ازدواج،که سؤال دوست دیگه ای بود.

حقیقتش اعتقاد من کلا اینه:روزی همه ما،همیشه و واقعا دست خداست.و اینطور نیست که اگه واسطه اش عوض بشه،خدا یادش میره ما رو.روزی هم فقط خوراک و پوشاک و مسکن منظورم نبست.حتی محبت دیدن هم یه نوعی از روزیه.

من یه شغل و موقعیت خاص دارم،بنا به دلایلی مجبور میشم تغییر شغل بدم و به تبعش مثلا درآمد کمتری داشته باشم.چه الزامیه که یقینا خوراک و پوشاک کمتری خواهم داشت؟و این مثال برای تمام حالات زندگی ما صدق میکنه.

شاید باورش برامون مشکل باشه،ولی تکرار مداومش که همون ذکر گفتنه،ان شاءالله برامون یقین ایجاد میکنه که حقیقتا روزی مقدر ما،به ما میرسه و کسی نمیتونه سر سوزنی اش رو کم یا زیاد کنه.

بله،البته راه هایی برای کم و زیاد شدن روزی هست،مثل صدقه دادن و صله رحم و نماز اول وقت و سحر خیزی و...حتی همین ازدواج هم باعث گشایش روزی هست طبق احادیث.

البته گاهی هم خود ما با ندونم کاری،روزی مقدرمون رو در واقع دور میریزیم و بعد گلایه میکنیم.به عنوان مثال هزینه های آنچنانی ازدواج و تجملاتش،که شدیدا باهاشون مخالفم.

از طرفی هم کلا نباید از خدا توقع داشته باشیم ما رو به امتحان فقر و بی محبتی مبتلا نکنه.دعا کنیم که خدا امتحان ساده تر ازمون بگیره،ولی اگه صلاح خدا بر این مدل امتحان باشه،اولا گله نکنیم،بعد هم مطمئن باشیم که حتما توان و طاقتش رو داشتیم.

علاقه مندی بعد ازدواج هم شامل چند نکته است.اول اینکه به محض خونده شدن خطبه عقد،خدا همون لحظه الفت بین قلب زن و شوهر رو بهشون هدیه میده!بر اساس تجربه خودم و اطرافیانم میگم این حرف رو.یه حس دوست داشتن پاک و ناب.که تا قبلش وجود نداره.البته شدتش به پاکی نگاه و حفظ عفت قبل ازدواج بستگی تام و مستقیم داره.

ولی همین محبت احتیاج به مراقبت شبانه روزی داره.که شامل تمام دستورات وظایف همسری میشه.از روی باز و خوش داشتن و آراستگی و زیبا حرف زدن و...

حتی اگه این الفت اولیه هم دیده نشه و بدون رسیدگی رها بشه و از بین بره،باز هم جا برای دوباره از نو علاقه پیدا کردن هست.اصلا ما یه گلدون گوشه اتاق داشته باشیم،بعد یه مدت بهش عادت میکنیم.چطور میشه دو نفر انسان،با هم زندگی کنن،البته زندگی درست و انسانی،و به هم علاقه پیدا نکن؟

ولی....در مورد حق طلاق.....خب بی تعارف بگم،اگه کسی اصرار داره به این حق،اصلا ازدواج نکنه.

متأسفانه قبح طلاق ریخته این روزا و بد هم ریخته.باور کنیم که طلاق منفورترین مباح خداست.باور کنیم که با وجود همه وظایفی که داریم برای درست انتخاب کردن همسر،در نهایت و بعد از ازدواج،قطعا خوب یا بد بودن همسر هم یکی از امتحانات ماست و خدا ازمون انتظار داره تا آخر سر جلسه بمونیم و جا نزنیم....

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۸ آذر ۹۴

اخصاصی برای همه!

قبل اینکه بنویسم با آقا سامان چه کردم،یه مطلبی درباره تشکیل خانواده و ازدواج مینویسم.دوستی پیام خصوصی گذاشتن و درباره ترسشون از ازدواج و مشکلات احتمالی اش گفتن.

اول از همه باید دید تعریف خوشبختی برای هرکس چیه؟اگه کسی تصورش و تعریفش از خوشبختی،یه زندگی کامل و بی دغدغه و سرشار از محبت و خالی از کینه و اختلاف و بگو مگو است،خب بایستی گفت که با عرض معذرت،اساسا دنیا محل بدبختیه!اینجا تحت هیچ شرایطی نمیشه به یه زندگی ایده آل و بدون نگرانی رسید.

از طرفی روزی مقدرمون تحت هر شرایطی به ما خواهد رسید.اگه قراره ما مدتی طعم فقر بچشیم،اگه بناست رنج بیماری تحمل کنیم،اگه ناملایمات و نامهربانی ها برای ما در نظر گرفته شده،تمام این موارد قطعا به ما خواهد رسید.چه با ازدواج و چه بدون ازدواج.

جنبه دیگه این قضیه اینه که درسته ازدواج و خانواده از جمله نعمتهای الهیه،ولی اساسا یه مسئولیت خیلی مهم و سنگینه و همین وظیفه سنگین به هر شکلش نگرانی داره قطعا.منتهای مراتب جدای از این مسئولیت سنگین،یه راه فوق العاده است برای خودشناسی.که چقدر تونستیم مهار نفسمون رو به دست بگیریم و کجاها عنان ما دست نفسمونه.

هر چقدر که تو این جهاد اکبر موفق تر بوده باشیم و در ادامه راه هم همچنان آماده باش،باشیم،زندگی شیرین تری رو تجربه خواهیم کرد.فی الواقع شیرین ترین قسمت زندگی مشترک،علاقه و محبت غیر خودخواهانه به همسره.علاقه ای که خودخواهانه باشه،اصلا شیرینی و حلاوت عشق رو نداره.

قبلا هم انگار نوشتم اینجا که اینجور محبت خالص و عمیق،فقط با فداکاری به دست میاد.که تلاشمون برای خوشحالی و رضایت طرفمون باشه،نه اینکه متوقع باشیم همسرمون بی عیب و نقص و کامل باشه و تمام آرزوهای ما رو برآورده کنه.

بعد زحمت بی منت و بی توقع هست که تازه تازه میشه مزه دوست داشتن رو چشید.حالا دیگه کافیه همسر کوچکترین کار و محبتی در حقمون انجام بده،برامون انگار تحفه ای از بهشت آورده.

ولی دوست داشتن خودخواهانه،پر از توقعات و زیاده طلبی هاست.تا حدی که هیچ محبتی از همسرمون احساس نمیکنیم و هر کاری هم که انجام بده،به جای تشکر میگیم وظیفه اته و دنبال بقیه اشیم!

تو این مدل زندگی حس فلاکت و بدبختی تمومی نداره.بله،حقیقتا هم بدبختیم،منتها قبل از اون هم بدبخت بودیم،خبر نداشتیم.خوشبختی و بدبختی به درون خودمون برمیگرده و نباید بیرون از خودمون دنبال علتش باشیم.ربطی هم به ازدواج کردن نداره.

خوشبختی واقعی وقتی به دست میاد که فهمیده باشیم دقیقا کی هستیم و اصلا چرا خلق شدیم؟اگه درک کنیم و باور کنیم که خداوند،ما رو "بنده" خلق کرده و یه مدت کوتاهی به ما مهلت زندگی تو این دنیا رو داده،ولی اصل زندگی مال عالم آخرته،و اگه کل دنیا رو یه صحنه نمایش به کارگردانی حی و حاضر خدواند فرض کنیم،دیگه هیچ وقت احساس بدبختی به سراغمون نمیاد.

یه مثالی هست که میگن ازدواج مثل هندونه در بسته میمونه؟درسته.منتها  از این لحاظ که تا قبل ازدواج چیزی از خودمون نمیدونیم.ولی بعدش کم کم با رذالتها و پلشتی های وجودمون آشنا میشیم.هنر اینه که از همون روز اول سعی کنیم خودمون رو اصلاح کنیم و عیوبمون رو برطرف کنیم.نه اینکه دست به دامن مشاور و راهنما بشیم برای تغییر رفتارها و خصلتهای به زعم ما بد طرف مقابل.

دوست دارم بنویسم چه کردم امشب،ولی خواب خوابم!ان شاءالله بعدا...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۷ آذر ۹۴

بعضى ازجوانهاکه مراجعه میکنندوجوابى نمبشنوندبه من نامه مینویسندوالتماس میکنندکه اجازه بدهیدمابرویم بارژیم صهیونیستى بجنگیم.ملّت عاشق مبارزه‌باصهیونیست‌هااست وجمهورى اسلامى‌ هم این رانشان داده است

تازه تازه دارم درک میکنم نگرانی های پدر و مادرم رو برای ازدواج خواهرام.جدا که چقدر سخته.باز امشب یه خواستگار اکازیون! برای زهرا پیدا شد.

یه بقالی داره محلمون که فروشنده اش یه پسر حدودا 27,8 ساله است.از اونجایی که بیشتر خرید خونه رو نجم و عماد انجام میدن،زیاد ندیدمش و خیلی نمیشناسمش.ولی طبق تعریفای نجم و عماد،زیاد خوش اخلاق نیست.به خصوص که چند بار زیاد حساب کرده و بچه ها فهمیدن و بهش تذکر دادن.

امشب استثنائا لیست خرید دست من بود و سر راه رفتم مغازه ایشون.خیلی با روی باز و خوش اخلاق برخورد کرد.انگار که چند ساله همدیگه رو میشناسیم.موقع حساب کردن هم،اصرار که مهمون من و کارت نمیکشید!منم دیدم از حرفش کوتاه نمیاد،خریدم رو گذاشتم و اومدم بیرون که صدا زد و کارت کشید.

خواستم برم بیرون،یهو برگشت گفت:به دختر خانمتون هم سلام برسونید!....

خدا وکیلی فقط نگاش کردم و یک کلمه پرسیدم به کی؟

ولی خیلی هول کرد.شروع کرد به توضیح دادن که منظوری نداشته و کلی تعریف و تمجید از زهرا که چقدر خانمه و.....اینکه قصد ازداواج داره و حتی به پدر و مادرش هم گفته بیان خواستگاری!!

بهش گفتم:نه دیگه،نشد.خواستگاری،همون اجازه گرفتنه.نمیشه شما سر خود هر جور خواستی رفتار کنی،بعد تازه بیای اجازه بگیری.

باز کلی قسم و آیه که هیچ کاری نکردم و مزاحم نشدم و دختر شما خیلی خانمه و....

گفتم:من که تو خانمی دخترم شک ندارم.مشکلم مزاحمتای شماست.یحتمل هر جور وارد شدی دیدی جوابت رو نمیده،حالا اومدی میگی خواستگاری.و الا که از کجا فهمیدی دخترم خیلی خانمه؟

باز دوباره شروع کرد به قسم خوردن که مزاحم نشده و فقط از اینکه مدتیه میبینه بعدازظهرا که داره میاد خونه،به هیچ کس کار نداره،فهمیده حتما دختر خوبیه.و مثال از خواهرش زد که کلا تو راه رفت و برگشت مدرسه،کسی نیست که نشناسدش،بس که با عالم و آدم کار داره!

و باز یه مثال دیگه از خانمی زهرا زد که وقتی ما نبودیم،رفته ماکارانی بخره،این آقا ازش پرسیده تک باشه یا زر؟بعد هم شروع کرده از مزیتای هر کدوم تعریف کردن(و این اصلا به نظرش مزاحمت محسوب نمیشه!)که زهرا هم بی توجه به حرفاش،یه بسته تک برداشته و 5 هزارتومن هم گذاشته و اومده بیرون.(دقیقا همونی که ازش انتظار داشتم!)

بعد تموم این صحبتا،با اینکه هنوز قانع نشدم نیت بدی نداره،ولی گفتم روش فکر میکنم.به شرطی که اصلا و ابدا کاری با زهرا نداشته باشه.

درسته به ظاهر نمیشه قضاوت کرد،ولی لباساش واقعا افتضاحه.شلوارش یه چیزی در حد پرده است،اینقدر که سوراخ سوراخه.یکی رو هم باید بگیره براش بکشه بالا.یقه هم که باز تا کجا.زنجیر طلا هم داره.سیگار نمیدونم اهلش هست یا نه،ولی از تعریفاتی که درباره خواهرش کرد،اگه راست بگه،زیاد از خانواده اش خوشم نیومد.که از رفتارای دخترشون اطلاع دارن و عکس العمل خاصی ندارن.

اصلا و ابدا قصد سریع رد کردن خواستگار رو ندارم.دنبال شرایط خیلی ویژه ای هم نیستم.واقعش پول و مدرک و اینطور ملاکای امروزی مد نظرم نیست اصلا.من دو تا ملاک اصلی دارم:اول ایمان و بعد هم کار.

درسته ایمان یه امر قلبیه،ولی نشانه هایی داره.مثل اهل نماز اول وقت و مسجد بودن و چشم پاک داشتن.خب بعید میدونم کسی مواظب نگاهش باشه و احترام نامحرم رو حفظ کنه و در عین حال این مدلی لباس بپوشه.

کار هم منظورم یه شغل شیک با درآمد فلان قدر در ماه نیست.منظورم دقیقا خود کار داشتنه.اینکه از صبح تا شب برنامه داشته باشه و زندگی اش کلا زنگ تفریح نباشه.

مدرک دانشگاهی برام اصلا مهم نیست،ولی برام مهمه اهل مطالعه باشه.فهم و شعورش رو آکبند نذاشته باشه.

از زهرا که مطمئن بودم،با حرفایی هم که این آقا گفت،اطمینانم چند برابر شد.ولی برای سرویس مدرسه اش بایستی یه فکری بکنم.سرویسشون اتوبوسه و سر خیابون نگه میداره.صبح ها یا خودم همراهش میرم و تا سرویسش بیاد پیشش میمونم،یا با نجم میره.ولی بعد از ظهر خودش تنها تا خونه میاد.

پدرم قبلا چند بار گفته بودن که بعد از ظهر میتونن برن دنبال زهرا،حدس میزدم مردم چی با خودشون ن...میکنن،رد نمیکردم.حالا بایستی برم ازشون خواهش کنم که برن دنبال زهرا.دوست ندارم سر سوزنی اذیت بشه.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۶ آذر ۹۴

ماباتکیه برتعالیم اسلام که کشتن یک انسان بی‌گناه درآن به مثابه‌ قتل همه‌ انسان‌هابه شمارمیرود.،مبارزه باتروریسم راتکلیفی برای خودمیدانیم وتلاش درراه این مبارزه‌ بزرگ رابا قدرت ادامه خواهیم داد

دوست بسیار عزیزی که مدتیه وب ندارن،پیام خصوصی برام گذاشتن و در واقع انتقادی داشتن به من.خب راستش هنوز فرصت نکردم خوب به حرفاشون فکر کنم،احتمال زیاد حق با ایشونه.ولی خب یه حرفایی هم من دارم که همین جا مینویسم.

ایشون انتقادشون،اگه درست متوجه شده باشم،از اینه که چرا من درباره اتفاقات مهم روز حرفی نمیزنم؟از فاجعه قتل عام شیعیان نیجریه گرفته تا همین آلودگی شدید هوا و بی فکری مسئولین محترم.

نکته اول و مهمش اینه که مگه من کلا چقدر وقت برای این خونه میذارم؟من اصولا آخر شبها قبل خواب و دقیقا دراز کش!نهایت یه ساعت بیام اینجا.که اونم بیشتر اوقات،وسطش چند باری به خاطر خدیجه میرم و دوباره برمیگردم.

بله اگه از صبح تا شب،20 تا مطلب مینوشتم و هیچ حرفی از این موارد نمیزدم،حرفتون قبول بود.

از طرف دیگه،هر کسی خواسته یا ناخواسته،به یه سری موضوعات علاقه داره و راجع بهشون مینویسه.منم درسته از اول هیچ وقت برای این خونه حد و مرز خاص تعیین نکردم،ولی اسمش روشه:اینجا خونه منه و ترجیح میدم اونی رو بنویسم که تو خونه هستم.همونطور که از درس و کارم خیلی کم مینویسم.

من توی خونه هم گوینده اخبار شبانگاهی نیستم.خیلی هم به صورت مستقیم پیگیر اخبار نیستم.البته عماد هم علاقه داره خودش و هم برای خودش وظیفه میدونه که سر شام و صبحونه برای بقیه هم اطلاع رسانی کنه.

ولی من به دلایلی ترجیح میدم این جور مسائل از سرفصل های صحبتای خانوادگی مون نشه.

مهمترین دلیلش این که ما حرف برای گفتن زیاد داریم.کلی موضوع و سوژه داریم هر روز.الحمدلله وفور نعمته از این لحاظ.به حرفای اصلی خودمون برسیم،هنر کردیم.

درباره سیاست هم،کلا دوست ندارم با هیچ کس بحث کنم.نه خانواده و نه بقیه.خب طرف مقابلم از سه حال خارج نیست:

یاکلا اینقدر پرته که به نظرش سیاست رو میشه از زندگی جدا کرد؛که خب خوش به حالش با این دل خجسته اش.

یا موضعش،کم یا زیاد،در تضاد با ولایت فقیهه؛که اینم خدا هدایتش کنه.

و یا اینکه کاملا تابع رهبره؛که خب اینم چه جای بحث اصلا؟

برای بچه ها هم به نظرم دو صد گفته چون نیم کردار نیست.هزار تا بحث و صحبت هم داشته باشم و یه جا کم بذارم از تبعیت آقا،فایده نداره.هر چی بخوام یادشون بدم عملی یاد میدم.

تابستون اولین دلیلی که آوردم برای کارگری،این بود که آقا دستور دادن به اقتصاد مقاومتی و این یعنی همه باید تلاشمون رو چند برابر کنیم.موقع خرید هم تا جایی که راه داشته باسه ایرانی میخرم و تأکید میکنم چون آقا فرمودن.

در موارد جزئی تر سیاست هم اگه اتفاقی بحثش پیش بیاد،با شاهد مثال از امام و رهبر،خیلی خلاصه مفید تحلیل میکنم و تموم.

تقریبا مثل همین جا.که گاهی وقتا که بد آمپرم میره بالا،یه چند خطی مینویسم.و از همون وقتی که مطمئن شدم مرگ بر آمریکا گفتن جرم محسوب میشه،هم تیتر فقط در همین راستاست و هم برچسب اصلی.

اما درباره بقیه خبرهای واقعا مهم،که بیشترش شامل انواع و اقسام جنایت میشه،نمیتونم مستقیم درباره شون تو خونه حرف بزنم.به خاطر فاطمه.خیلی حساسه و کافیه یه کلمه بشنوه،تا مدتها میره تو فکر.اما هم شخصا دعا میکنم و هم میگم به بچه ها که دعا کنن.و خب البته اگه جایی کاری هم بتونم انجام بدم،میدم.

فکر نمیکنم اگه اینجا ننویسم،به این معنی باشه که بی خیالشونم.بازم میگم،من تمام وقت اینجا نیستم و گزارش کامل روزانه از تمام افکارم نمیدم.

حقیقت من فکر میکنم اهمیت خانواده تو دنیای امروز،چه ایران و چه خارج از ایران،یا از بین رفته و یا خیلی کم شده.اگه حتی قبول کنیم تو ایران لااقل هنوز خانواده مهمه و احترام داره،ولی باز واحد جامعه محسوب نمیشه و سیستم بر اساس خانواده محوری نیست.بلکه جامعه رو گروهی از افراد تعریف میکن.

حالا من بیشتر قصدم اینه اینجا درباره خانواده بنویسم و بچه ها و تربیتشون،شاید که به درد کسی بخوره.

از همه این حرفا گذشته،چه اینجا و چه تو خونه،مهم ترین خبر برای ما،مناسبتهای تقویممونه.که کی باید پرچم سیاه بزنیم و کی باید ریسه بکشیم.کی جشن داریم و کی روضه.و فکر میکنم اگه همین اولویت رو براشون جا بندازم،دیگه وظیفه ای ندارم.

خدایا!

سپاس تورا بر آنچه از قضا و قدرت بر اولیایت جاری ساخت.آنان که برای خودت و دینت خالصشان کردی.آنان که نعمتهای پایدار و بی زوال خویش را بر ایشان برگزیدی.

با آنان شرط کردی که نسبت به این دنیای فرومایه و زینتها و نقش و نگارهای آن،بی رغبت بمانند و و آنان این شرط را پذیرفتند.

و تو این وفا و پذیرش را قبول کردی و آنان را مقرب درگاه خویش ساختی.نام و یاد و مرتبه شان را رفعت و درخشش بخشیدی و ملائک را بر آنان فرود آوردی.

خدایا!

این اهل بیت علیهم السلام،راه به سوی تو هستند و مسیری که منتهی به رضای تو میشود.بر دین پاک طینتان از اهل بیت محمد و علی-درود بر آنان و اهل بیتشان-و بر این گلهای بی نظیر باغستان پیامبر،گریه کنندگان باید بگریند؛ناله کنندگان باید ضجه سردهند؛اشک ها باید روان شوند؛فریادها باید به آسمان پرکشند؛صیحه ها باید زمین را بشکافند و مویه ها در گوش روزگار بپیچند...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۵ آذر ۹۴

موضع ما در مقابل اسرائیل، همان موضع همیشگی است. اسرائیل در منطقه، یک غده‌ی بدخیم سرطانی است که باید قطع شود و ریشه‌کن گردد

گفته بودم فاطمه یه تز روانشناسی جدید داره که از روی کفش افراد،خلقیات و روحیاتشون رو حدس میزنه؟تازه امروز سر یه اتفاقی یادم افتاد که به خودم رفته.

امشب سر اذون،نزدیک مسجدی بودم و رفتم برای نماز.وقتی میخواستم وارد بشم.داشتم کفشای جلوی راه رو جفت میکردم تا راه باز بشه که خیلی اتفاقی یاد یه صحنه خیلی خیلی قدیمی افتادم.یه خاطره شاید مثلا از 3-4 سالگی ام!شاید هم کمتر.و همینطور مسلسل وار کلی خاطره از همون موقع ها برام یادآوری شد.البته یحتمل در جریانید دیگه،همه شون سر نماز جلو چشمم ردیف شدن!

یه بار خونه پدربزرگ پدرم بودیم و من روی پله های توی حیاط نشسته بودم.یادمه روی پله ها پر از کفش بود و یکی هم داشت اونا رو جفت میکرد.منم داشتم برای به نظرم عمه پدرم که تازه ازدواج کرده بودن،حرف میزدم.

حتی الان که دارم مینویسم یه صحنه خیلی دقیق از شب عروسی همین خانم یادم اومد.که بستنی با قاشق کوچیک دادن و منم زیر دست و پا نقل جمع میکردم و...

یادمه داشتم برای عمه میگفتم که از کدوم کفشا باید بترسن!بهشون میگفتم کفشایی که پشتشون خوابیده مال کساییه که داد میزنن.یا یه جفت کفش خاکی اونجا بود،میگفتم حتما مال گداست.یه جفت کفش ورنی براق هم بود،عمه ام میگفتن مال عباس آقا ساواکیه!تا مدتها من فکر میکردم "ساواکی" ادامه اسم عباس آقا ست و اصلا نمیفهمیدم چرا وقتی عباس آقا رو ساواکی صدا میزنم،بقیه دعوام میکنن.بعد ها هم که متوجه شدم منظور عمه چی بود،دیگه کلا اون مدل کفش برام شد نماد یه موجود ضد انقلاب و بی دین!

تو پرانتز هم بگم که این بنده خدا هنوز که هیچ اقدامی بر علیه جمهوری اسلامی نکرده و تا چند سال پیش که سکته نکرده بود،حتی نماز جمعه هم میرفت.حالا چرا از نظر بقیه ساواکی بود،خدا عالمه.

یادمه خیلی هم روی کفش و دمپایی شخصی حساس بودم و به نظرم خیلی جرم بزرگی بود کسی پا تو کفش و دمپایی کس دیگه بکنه.حتی مورد بوده،شوهر عمه ام خواسته بره جلوی در،دمپایی رو که معمولا پدرم استفاده میکردن پوشیده،آبرو براش نذاشتم!اینقدر که بی رودربایستی و جلوی دوستاش،بهش اصرار کردم دمپایی بابای من رو دربیار!

و یه مورد دیگه هم اینکه بنا به شهادت مادرم،با تمام شیطنتا و خرابکاریا،برعکس بیشتر پسر بچه ها،بی کفش و دمپایی پا رو زمین نمیذاشتم و خیلی از اوقات،مادرم برای اینکه بتونن من رو توی خونه نگه دارن،کفش و دمپایی ام رو قایم میکردن!مصادره کفش!

این حافظه هم عجب موجود عجیبیه.تمام این چیزایی که امشب نوشتم رو،انگار همین چند لحظه پیش اتفاق افتاده،بس که یادآوری شون دقیق و با جزئیات بود.در حالی که مطمئنا اگر کسی مثلا دیشب درباره شون حرف میزد و ازم سؤال میکرد،بیشترش رو به خاطر نمیاوردم.

عماد هم امشب باز یه جریان داشت.

ساعت 4/5 رفته از نرگس خانم اجازه گرفته که بره ببینه کلاس زبان مسجد تا ترم چند دارن و به دردش میخوره که ثبت نام کنه و بعد هم با دوستش تو مسجد قرار دارن و بعد هم که نماز.نرگس هم به شرط اینکه دوباره بی خبر جایی نره و شال و کلاه یادش نره،اجازه دادن.

حدود ساعت 5 عماد دوباره برگشته،اونم بی شال و کلاه!که خب هوا اونقدرا هم سرد نیست!یعنی برای عماد حتما لازمه کاملا منجمد بشه تا قبول کنه هوا سرده و شال و کلاه واجبه.

حالا این هیچی،خیلی ریلکس برگشته گفته که خب باشه،الان دیگه میذارم!

:الان دیگه؟توی خونه؟

-نه.دوباره که برای نماز خواستم برم!

:دوباره بری؟تو الان اونجا بودی!اگه میخواستی برای نماز بمونی پس چرا برگشتی؟

-خب وضو نداشتم!!

شما جای نرگس بودین اجازه میدادین دوباره برگرده؟من که گفتم خوب کرد اجازه نداد.تا عماد باشه سر به هوا زندگی نکنه.عماد هم اصرار که شما اولش اجازه دادین،چرا الان میگید نه؟این وسط برای به دست آوردن دل نرگس قول داده که باشه،با تاکسی میرم و برمیگردم!یعنی تو اون سرما،بی شال و کلاه،پیاده یه بار رفته و از رو بی فکری برگشته،حالا توقع داشته دوباره نرگس بهش اجازه بده!

نرگس خانم هم اصولا خیلی کم پیش میاد جدی بشه.نخواد اجازه بده،واگذار میکنه به من تا من بگم نه.ولی این بار خیلی جدی سر حرفش ایستاده که نه،نباید بری و اگه بری من ازت راضی نیستم.

رسیدم اینقدر عماد مؤدب و سر به زیر و آروم شده بود،یه لحظه نشناختمش!حالا نرگس اصلا باهاش قهر نبودا،ولی خودش تصور میکرد مادرش ناراحته.اومد با کلی مقدمه چینی ماجرا رو برام تعریف کرد و ازم خواست واسطه بشم.منم قبول کردم،ولی به شرط اینکه بنویسم شیرین کاری اش رو اینجا!

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۴ آذر ۹۴

موضع گیری صریح و قاطع در مسائلی همچون فلسطین، رژیم صهیونیستی، غزه، سوریه، عراق، تکفیری ها و دخالت های امریکا، به نفع نظام جمهوری اسلامی است و منافاتی هم با زبان دیپلماسی و مذاکره ندارد

یه ماجرایی هفته پیش اتفاق افتاد،کمی تا قسمتی حاصل گیج بازی من،راه دستم نبود بنویسمش.نه اینکه دوست نداشته باشم کسی بهم بخنده،بیشتر به خاطر ماه صفر.امروز از صبح 10 بار با خودم تکرار کردم که حتمی بنویسمش تا غروب که از قضا قسمت دومش هم پخش شد!

دوشنبه پیش که دیدیم برف اومده،از همون 5:45 سرچ کردم ببینم خبری از تعطیلی مدارس هست یا نه.که بالاخره حوالی 6:15 خبر اومد که مدارس ابتدایی و پیش دبستان نوبت صبح منطقه 1 تهران تعطیله.ما هم دلخجسته،به فاطمه گفتیم تعطیله و نرگس خانم هم زحمت کشید به خانم سرویسشون خبر داد و ایشونم ناباورانه قبول کرد.

حالا چرا دلخجسته؟خب درسته از تابستون اومدیم منطقه 1 ساکن شدیم،ولی فاطمه همچنان مدرسه اش همون قبلیه و منطقه 4 هست!!

ماجرای مدرسه نرفتن فاطمه و معطل شدن هم سرویسی هاش که همون هفته تلفنی رفع و رجوع شد.ولی خانم معلمشون بهش توصیه کرد که همه باید آدرس خونه و منطقه و اسم محله اشون رو بلد باشن و بهتری بری از روی نقشه یاد بگیری.

که خب همین نقشه خوانی شد سوژه این چند روز تعطیلی فاطمه خانم و ما!اما امشب بعد تمام سؤالا و جوابا،رسیدیم به مسئله اصلی که:بابا!اسم محله ما چیه؟

واقعش خودم هم هنوز نمیدونم.هیچ اسم خاصی نداره اینجا.آدرس پستی هم بخوایم بدیم،از یکی از محلات اطراف بایست مایه بذاریم.قبلا هم گفتم که یه خیابون با چند تا کوچه بیشتر نیست اینجا.

همین جواب رو هم دادم بهش،ولی قانع نشد و دوباره با ذره بینش رفت سراغ نقشه که از تو نقشه پیدا کنه.بعد نیم ساعت بالا پایین کردن،یهو داد زد که:فهمیدم!اسم محلمون رشته کوههای البرزه!ببینید;قشنگ "ه" کوهش رو کوچه ما نوشته شده!

عماد هم محض جبران پرتاب دیسک هفته پیشش،امشب نشست گوشی زهرا رو به مارشمالو آپدیت کرد.خدایی خیلی سرش وقت گذاشت و خیلی دقیق کار کرد.اول کل مراحلش رو از چند تا سایت مختلف پیدا کرد و پرینت گرفت و چند دور برای من و مادرش و نجم حتی،توضیح داد.بعد وقتی مطمئن شد کامل بلده،رفت سراغش.و چقدر هم که با کلاسه این جناب اندروید6!شیطونه میگه گوشی خودم رو هم بدم واسم آپدیت کنه.

راستی اون طرح غذای افتخاری بود که پارسال شروعش کردیم؟نتیجه اش واقعا جالبه:دیگه کلا هیچ طعم و مزه و غذایی برامون بد و سخت نیست!داشتم فکر میکردم وقتی به همین سادگی میشه به طعم و مزه دلخواه غلبه کرد،چرا نشه به باقی دلبخواهی ها غلبه کرد؟تا کی باید خفت دل رو کشید؟چی میشه از این به بعد دل مطیع ما بشه؟

پروردگارا!

به روان محمد و آل محمد رحمت فرست و قلب مرا از هر چه جز محبت توست،بپرداز.

و به یاد خویشخویش،گرم و روشن بدار و از خویش بیدارش ساز.

و عشق خویش زنده اش کن و به طاعت خویش در تب و تابش درانداز.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۳ آذر ۹۴

امام بزرگوار همان کسی است که در مورد مسئله رژیم صهیونیستی از هیچ کس تقیّه نکرد؛ اینکه رژیم صهیونیستی یک غدّه‌ی سرطانی است و باید از بین برود، این حرف امام است.

یه موضوعی هست که مدتیه فکرم رو مشغول خودش کرده.با چند تا لم توضیحش میدم.

لم1:هویت اینترنتی چه تعریفی داره؟

خارج از اینترنت،ملاک شناخت اطرافیان،شامل اسم و جنس و سن و شغل و میزان تحصیلات و وضعیت تأهل و افراد خانواده میشه.اما از همه اینا مهمتر،وجود عینی خودشه.این که ببینیمش.خود خودش،مهمترین ملاک ما برای شناختشه.

در واقع همه موارد بالا رو ما به کسی که خودش رو دیدیم و شناختیم نسبت میدیم.حتی بیشتر از این موارد.مثلا اعتقاداتش،گرایشات سیاسی اش،بهره هوشی اش،خلقیاتش و...

اما اینجا،تو اینترنت،ما واقعا کسی رو نمیبینیم.فقط یه سری کلمه و جمله تایپ شده است و یه نام که خیلی از اوقات مشترکه.

لم2:تو دنیای واقعی،خیلی از اوقات بعد حتی سال ها آشنایی،متوجه میشیم که هنوز طرفمون رو نشناختیم و چقدر درباره اش اشتباه میکردیم.به این خاطر که اصولا ما ظاهرسازی میکنیم و عیبهامون رو میپوشونیم.ولی چون ملاک اصلی شناختمون،همون دیدن هست،خیلی شوکه میشیم از اشتباهمون.انگار که از اول یه نقاب رو دیده باشیم و حالا تازه برای اولین بار چهره پشت نقاب رو دیدیم.

ولی اینترت کلا دنیای نقاب هاست.چهرهای پشت نقاب هیچ هویتی جز یه آی پی و سیستم ندارن.بدون این نقاب یه آی پی چه معنا و هویتی داره؟و این نقاب،به هیچ وجه قابلیت راستی آزمایی نداره،یا لااقل خیلی سخته.

اما همین نقاب انتخابی اینترنتی فارغ از این که چقدر مطابق با واقع باشه،خودش یه ملاک مهم شناخته.خب همین که چرا این نقاب؟میشد که هر چیز دیگه ای باشه،ولی این انتخاب خودش یه شناخت از صاحبش میده که لااقل اگه این مشخصاتش نیست،ولی خیلی دوست داره که باشه.

لم3:درسته اینجا همه یه نقاب دارن روی صورتشون،ولی ناچار از ابراز عقیده ان.تا حرفی نزنن که همون آی پی هستن.و همین ابراز عقیده و حرف زدن،خودش دنیایی از ناگفته هاست.هم اعتقادات رو رو میکنه،هم اندازه سواد رو و هم گاهی سن و جنس کاملا مشخص میشه.شاید اگه تو دنیای واقعی بشه با ظاهر سازی،اعتقادات قلبی رو پنهان کرد،ولی اینجا اتفاقا جاییه که اونا رو بروز میدیم.اینجا حرفی که میزنیم و نظری که میدیم،نقطه انتهایی آمالمونه.و به همین خاطر اینجا با خود واقعی طرفیم.

لم4:بودن تو اینترنت هم اصولا مخفیانه است.

بازدیدهای اتفاقی و گذری از یه سایت که هیچی،اصلا قابل پیگیری نیستن.اما حتی اگه بازدید کننده ثابت سایتی هم باشیم،باز هزار تا راه داره برای مخفی موندن.اول که اگه خود اون سایت پر بازدید باشه،مدیرش کلا بی‌خیال پیگیری میشه.دوم میشه از چند تا سیستم وارد شد،اینترنت رو عوض کرد و کلی راهکار دیگه.

لم5:پس اینترنت یه شهره با این مشخصات:

مردم اصولا از حضور هم خبر ندارن،مگه به هم برخورد کنن.نه صدایی از کسی شنیده میشه و نه رنگ و نوری دیده میشه.

ولی رد پای اونایی که حرفی زدن،باقی میمونه.گفتگوها و چت ها،تا ابد جاشون هست.انگار که مردم این شهر واسه حرف زدن،روی دیوار با خط بریل مینویسن و بقیه،هر کی که دست بکشه،میتونه بخونه.

مردم حتی وقتی هم به هم برخورد میکنن،نمیتونن هم رو ببینن.فقط دست میکشن روی نقاب و لباس طرف.از روی لباس و نقاب همدیگر رو میشناسن.اگه کسی لباسش رو عوض کنه،ممکنه دوستاش نشناسنش.یا اگه کسی لباس شبیه کسی دیگه بپوشه،میتونه کلک بزنه.

ولی بعضی ها هم هستن تو این شهر که میتونن ببینن بقیه رو.چشم دارن.متوجه میشن لباسی که طرفش پوشیده،مال خودشه یا نه.

اصلا حتی میتونن بفهمن کدوم نقابها واقعیه و کدومش دروغه.میتونن بدجنسی ها و کلک زدنها رو ببینن.

ولی اینا خیلی تنهان.هیچ کس حاضر نیست نزدیکشون بشه.چون میترسن از لو رفتن.

اینا خیلی دوست دارن بدون نقاب بمونن و با بقیه حرف بزنن،با صدای بلند.

ولی بقیه گوش ندارن که بشنون و همین که دست میکشن روی صورت اینا و میفهمن نقابی در کار نیست،فرار میکنن.

میدونید آخر داستان چی میشه؟

به نظر من آخر داستان اینا مجبورن چشم هاشون رو دربیارن....و برای خودشون یه نقاب بذارن....

دوست داشتید شما بگید اگه جای اینا بودید چه میکردید؟

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۲ آذر ۹۴

عرض ادب به آستان امام رضا علیه السلام

خدایا!

درود و سلامت را بر حضرت علی بن موسی الرضای مرتضی نثار کن.

امام پاک و معصوم و پرهیزگار و حجتت بر تمامی اهل زمین و زیر خاک، آن راستگوی همیشه گواه.

سلام و درودی فراوان و تام و تمام و پاکیزه و متصل و پیوسته.

همانند برترین سلام هایی که نثار نزدیک ترین دوستانت میکنی.

سلام بر تو ای ولی خدا و فرزند ولی خدا!

سلام بر تو ای حجت خدا و فرزند حجت خدا!

سلام بر تو و رحمت و برکات خدا بر تو ای امام هدایت و ای تکیه گاه مطمئن!

شهادت میدهم که تو پا جای پای پدران پاک نهادت نهادی-که درود خدا نثارشان-

و گمراهی را بر هدایت ترجیح ندادی و از حق به سوی باطل نگرویدی.

و به خاطر خدا و رسولش به هدایت مردم پرداختی و بار امانتی که بر دوشت بود،به منزل رساندی.

خداوندا!

خواهشم از توست،ای خدایی که در حکومتش جاودانه است!

و در عزت و شوکتش پابرجا!

و در فرمانروایی اش،اطاعت شده!

و در کبریایی اش،یگانه!

و در مخلوقاتش،دادگر!

و در حکمش،عالم!

و در تأخیر عقوبتش،کریم!

خدایا!

تو خواسته های مرا میدانی!

و به آرزوهای من واقفی!

و به هر کار خوب که توفیقم بخشی،هم راه و هم راهنما تویی!

ای توانمندی که درخواست ها،خسته اش نمیکند!

ای دارنده ای که هر مشتاقی به او پناه میبرد!

عمری است که بر سفره نعمتهای مستمرت مهمانم و از شیوه های احسان و کرمت بهره میبرم.

از تو میخواهم با قدرت نافذی که در همه چیز داری،

و قضای قطعی ات که با کمترین و آسان ترین دعا تغییر میدهی،

و به نگاهی که به کوه ها کردی و سر برافراشتند و به زمین کردی و هموار شد و به آسمان ها کردی و ارتقا یافت و به دریا کردی و شکافته شد،

ای آن که از ابزار دریافت انسان برتری!

و از ظرائف اندیشه و خیال انسان لطیف تری!

سرورم!

تو را نمیتوان ستود،مگر باز به توفیقی از جانب تو که آن نیز ستایشی دیگر را میسزد و شکری دیگر میطلبد.

و سپاس کوچک ترین نعمتت را نمیتوان گزارد که آن نیز مستوجب سپاسی دیگر است.

تو در بخشش گناهان،مورد اعتمادی!

پس آن سان که فضل و کرمت ایجاب میکند،با من رفتار کن!

و مرا محکوم چنگال عدالتت مساز!

سرورم!

اگر زمین،گناهانم را میفهمید مرا در خود فرو میبرد.

و اگر کوه ها میفهمیدند،مرا از میان برمیداشتند.

و اگر دریاها میفهمیدند،مرا غرق میکردند.

آقایم!سیدم!سرورم!مولایم!محبوبم!مقتدایم!

بارها میهمان ضیافت های تو بوده ام.

پس مرا محروم مکن از آن چه به خواهشمندان آستانت وعده داده ای!

ای که معروف عارفانی!

و معبود عابدان!

و مشکور شاکران!

و همنشین ذاکران!

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۱ آذر ۹۴

الصلاة على رسول الله صلى الله علیه و آله

خداوند را سپاس که با بعثت بنده پرهیزگار و گرامی خود،محمد،صلی الله علیه و آله و سلم،بر ما منت گذاشت و دنیای تاریک ما را در فروغ این چراغ آسمانی روشن فرمود؛چراغی که امت های گذشته از آن محروم بودند.

قدرت شکست ناپذیر الهی اراده کرده بود که آخر الزمان را از برکت وجود محمد شاداب و آباد بدارد و بدین ترتیب،او را خاتم انبیا قرار داد و ما را به نام خاتم امم یاد فرمود و بر اقوام گذشته،سیادت و برتری بخشید.

به روان پاک محمد درود باد که وحی الهی را با امانت و صمیمیت به بندگان خدا رسانید و امام رحمت و واسطه فیض و پیشوای خیرات و اصلاحات و کلید برکت و نعمت بود.

محمد صلی الله علیه و آله و سلم،دین مقدس پروردگار را آن چنان که سزاوا بود،با علو و عظمت جلوه گر ساخت.آن چنان که جان عزیز خود را به رضای الهی در راه جهاد مقدس خویش بر کف گذاشت؛تن نازنین خود را به خاطر خداوند در طوفان حوادث به مشقت ها و رنج ها تسلیم فرمود.

پیشانی بندگی در پیشگاه عظمت الهی بر خاک نهاد و دودمان خویش را برای اعتلا و عظمت کلمه توحید،به قربانگاه گسیل کرد.

ایشان در راه رضای خداوند،سیاه را بر سفید و درویش را بر توانگر و بیگانه را خویش و دور را بر نزدیک برگزید و عاشقانه بهدتبلیغ وحی پروردگار و اعلای قانون الهی و تعظیم قرآن پرداخت.

محمد صلی الله و علیه و آله و سلم همانی بود که از مکه که زادگاه و معبد و مسجد و خانه آبا و امهاتش بود،به مدینه غریب و ناشناس هجرت کرد تا قرآن مجید را همچون خورشید تابان بر آسمان حیات بشری برکشد و جهان را از فروغ این چراغ آسمانی،گرم و روشن بدارد.

او در این فداکاری عظیم،جز اعلای دین خداوند و سرکوبی دشمنان پرودگار،هدف دیگری نداشت.

همه جا دست توانای خداوند،پشتیبانش بود و در لوای ظفر و سعادت،از آسمان ها بر فرق گرامش سایه مینداخت.

تا آن که بت پرستان قریش را از پای درآورد و بتخانه ها بر سرشان ویران ساخت.

پروردگارا!

روح مقدس محمد صلی الله علیه و آله و سلم را در اعلا علیین به جوار خویش بپذیر و به پاداش رنج ها و زحمت هایی که آن روح مقدس در راه رضای تو و سعادت بندگانت به خود پذیرفته،قرین رضا و مسرتش فرمای.

آن چنان بر منزلت و مرتبتش بیفزای که از آفریدگان تو،کسی همسنگ و هموزن وی نباشد و بر فرشتگان مقرب و پیامبران مرسل تو برتری و مهتری گیرد و همچنان فرزندان صالح و پیروان صادق او را از شفاعت و محبتش بهره مند ساز و بیش از آن چه ما را به اکرام و انعام وعده فرموده ای،انعام و اکرام فرمای.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۰ آذر ۹۴

ملت مسلمان ایران و نظام اسلامی پرچمدار جبهه حق است و در یک صف‏بندی دائمی در مقابل آمریکای غارتگر و صهیونیستهای متجاوز قرار دارد.

من امشب بایستی یه سری مسائل رو برای خودم روشن کنم.

اول در مورد عدالت دوست داشتن.اینکه من بچه هام رو به یه اندازه دوست دارم یا بینشون فرق میذارم؟

خب هر چی فکر میکنم میبینم نمیتونم برای حس دوست داشتنم اندازه و درجه تعیین کنم.یشتر و کمتر نداره بیشتر دوست داشتنی هام.و کلا بچه خیلی دوست دارم حتی غریبه.

چند شب پیش برگشتنی تو مترو،یه پسر 7-8 ساله با پدرش کنارم بود که به شدت پکر بود و پدرش هم خسته و تو فکر.هر کار کردم،دیدم نمیتونم هیچ عکس العملی نداشته باشم و بذارم این بچه همینطور پکر و ناراحت بره.اول با لبخند و نگاه مستقیم تو چشماش شروع کردم.بعد براش دست تکون دادم.کم کم با انگشتام براش نمایش دادم.خلاصه کار به دلقک بازی هم رسید.تا اینکه صندلی خالی شد و هر سه نشستیم.تازه وقتی نشستیم دیدم پاش باند پیچیه و درد داشته!پدرش گفت پاش رفته روی شیشه شکسته و بخیه خورده!

با این وضعیت واقعا فکر نمیکنم بتونم بچه های خودم رو کم دوست داشته باشم.

اما در مورد مدل ابراز دوست داشتن و محبت،خب طبیعیه که با هر کدوم مطابق نیازش برخورد کنم.مثلا در مورد سلیقه لباس،همونقدر که نجم الدین توقع داره خودش برای خودش تصمیم بگیره و تا جایی که اشتباه نیست سلیقه اش برامون مهم باشه،زهرا اتفاقا دنبال پسندیده شدنه و به همین خاطر دوست داره نظرمون رو دقیق بدونه و مطابق اون عمل کنه.

در مورد عدالت دوست داشتن،چیزی که من از شیوه تربیت اسلامی متوجه شدم و یاد گرفتم،دخترها خیلی بیشتر نیاز به توجه و دیده شدن دارن و مثلا موقع ورود به خونه اول و مقدمند در سلام و احوالپرسی.

پدر و مادرم هم دقیقا همینطور عمل میکردن همیشه.حتی گاهی میشد پدرم برای من سوغات نمیگرفتن،ولی برای خواهرام حتما چیزی میخریدن.که خب من موقع خرید،یا برای همه میگیرم یا همه!

یه بحثی هم هست درباره وقت گذاشتن.وقتی که درک کنن و براشون ملموس باشه.نه اینکه بگم من هر کاری میکنم برای خوشبختی شماست و کلا تمام وقتم رو صرف اونا میشه.

تا دو سه سال پیش هم خیلی بیشتر وقت داشتم و هم تعداد کمتر بود،یه نیمچه برنامه ای هم داشتیم برای زندگی،خیلی راحت میشد برای هر کدوم وقت اختصاصی داشته باشیم.

ولی الان کمرنگ شدنم که حقیقتیه.صبح حداکثر6:15 برم و شب هم زدوتر از 7/5-8 نمیرسم.پنجشنبه ها هم کلاس دانشگاه دارم.ِ

خدیجه هم خب واقعا کار میبره و خستگی داره برای نرگس.بی انصافیه شبها نگیرمش.به خصوص که شیطون هم شده و مدام میخواد باهاش بازی کنیم.البته بچه ها هم دوست دارن باهاش بازی کنن و خیلی کمک میکنن.ولی خب تا من برسم،دیگه اونا هم خسته شدن و به هر کدوم سر کار و درسشون هستن.

با این حال همیشه سعی کردم توجهم رو مشترک بینشون تقسیم کنم.و تا خونه هستم،واقعا باشم براشون.

اما انگار کافی نبوده.حالا عماد اینجور بروز داد.ولی با صحبتی که تلفنی با نجم داشتم و همینطور نتیجه گفتگوی نرگس خانم با فاطمه و زهرا،دیدیم خیلی بیشتر از اینا ازم توقع دارن! در حد اینکه مثلا 24ساعت28ـ30 ساعت باشه!

یه فکری که به ذهنم رسید استفاده از همین اینترنته!خب درسته صبح تا شب خونه نیستم،ولی در طول روز وقت خالی دارم.اگه ماشین نبرم رفت و برگشت2ـ3 ساعتی وقت خالی دارم.بین کار هم دقیقه های خالی هست.شاید بشه برای فاطمه هم یه شماره بگیرم.وهمه شون رو تو بیسفون عضو کنم.اینجوری شاید بشه برای هرکدومشون یه وقت اختصاصی تعیین کنم.

عماد هم امروز مجموعا باز هم خداروشکر بهتر بود.خدا همه مون رو هدایت کنه،ان شاءالله...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۸ آذر ۹۴

سرکتاب

به نام خدا

سلام

از وقتی با مداد و کاغذ دوست شدم، نوشتن شد برام در حکم نفس کشیدن. اینجا دفتر مجازی منه؛ دارم از اسکای اسباب کشی می کنم. ماشین گیرم نیومد، کارتن کارتن میارم اسبابم رو.

لازم به ذکره که اسباب کشی خیلی وقته تموم شده و هر چی که از اول نوشتم،اینجا هست. 

یه نکته هم در خصوص تیتر های انتخابی،تماما از متن بیانات حضرت امام خمینی ره و امام خامنه ای گرفته شده.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۷ آذر ۹۴

اختصاصی!

خواننده محترمی که چند روزی هست از قم تشریف میارید اینجا!

لطف میکنید خودتون رو معرفی کنید؟پیامتون تأیید نمیشه،برای من خیلی حیاتیه!

سرکار خانم!

واقعا متشکرم ازتون.خیلی لطف کردین.

حقیقتش من امشب متوجه شدم و ورود اولیه تون هم بدون صفحه مرجع بود.و خب اینجا وبلاگستانه،یا باید از سایت و صفحه ای لینک داده بشه و یا آدرس داشت برای بازدید.

و از طرفی من یه آشنایی دارم قم که به شدت باهاشون رودربایستی دارم.

میخواستم مطمئن بشم ایشون از این خونه خبر دار نشدن هنوز!

بازم عذر میخوام،قصد جسارت نداشتم!

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۷ آذر ۹۴

دولت آمریکا دولتِ مستکبر و دشمن، بدخواه و کینه‌ورز نسبت به ملّت ایران و نظام جمهوری اسلامی است

دیشب که به اوقات تلخ و حال گرفته ختم شد.سحر که بلند شدم،به محض اینکه بیدار شدم،تصمیم گرفتم برم با عماد آشتی کنم و بهش بگم یه بار دیگه از اول بهت فرصت میدم،بلکه دست برداره.
با خودم گفتم اگه مشکل اصلی همین حرف نزدنشه و واقعا خارج از طاقت و ظرفیتشه،این بار ببخشمش بهونه اش تموم شه.
اما عماد که بیدار شد،متوجه آشتی کردن من نشد یا شاید هم به روی خودش نیاورد.همونطور بی صدا کارهاش رو میکرد و منتظر بود ببینه خبری از تعطیلی هست یا نه.وقتی گفتم فقط دبستانها رو تعطیل کردن،باورش نشد.نشست خودش یه دل سیر اینترنت رو زیر و رو کرد تا مطمئن شد باید بره مدرسه.
باز با هم رفتیم مدرسه و تو مسیر کلی باهاش حرف زدم.گفتم که قصدم شکنجه و اذیت و آزارش نبود و میخواستم اراده اش قوی بشه و دوست داشتنم هنوز سر جاشه و.... آخرش هم گفتم میتونه حرف بزنه.
واقعا توقع داشتم تموم شه ماجرا.ولی.....
دوباره بعد از ظهر که اومده،اول که کلا سر تا پا خیس و گلی.به قول نرگس انگار تو آب برفا غلط زده.بعد هم به بهونه برف بازی،فاطمه رو کشونده تو حیاط و کلی سر به سر فاطمه گذاشته و جیغش رو درآورده و برف ریخته تو لباسش و یه سری برنامه هم سر درس دادن زهرا داشته،از دلقک بازی و چرت و پرت گفتن و بازیگوشی.این وسط نجم الدین رو هم بی نصیب نذاشته.به بهونه برداشتن کتاب از کمدش،کل کمدش رو زیر و رو کرده.
خب شاید هر کس دیگه ای بود غیر از نرگس،طاقتش تموم میشد و عصبانی میشد ازش.ولی خب نرگس،نرگسه.این اخلاقا تو مرامش نیست.قبل این که برسم تلفن کرد بهم  و تعریف کرد چی شده و کلی اصرار و خواهش که اصلا و ابدا نبینم و اگه بقیه هم شکایت کردن،نشنوم و اتفاقا ازم خواست تا جایی که در توانمه،تحویلش بگیرم.
همین کار رو هم کردم.بچه ها هم البته شاکی بودن و شاکی تر هم شدن.ولی با شوخی بحث رو عوض کردم.حتی بعد شام بازی هم کردیم.چند باری هم که خدیجه گریه کرد و بغلش کردم،خیلی زود نرگس به یه بهانه ای ازم گرفتش.
نتیجه اش اینکه به طور خیلی کمرنگ و نامحسوسی،به نظر میاد آروم شده باشه.با اینکه باور نداشتم،ولی انگار حق با نرگسه.عماد هنوز به توجه و محبت ملموس احتیاج داره.هنوز اونقدری بزرگ نشده که بتونه بین محبت کردن و رفع نیاز فرق بذاره.به همین خاطر توجه ما و به خصوص من رو به خدیجه به پای محبت بیشتر میذاره.
نرگس معتقده یه مدتی باید قبل اینکه خودش بیاد حرف بزنه،صداش کنیم و ازش حرف بکشیم تا مطمئن بشه هنوز دوستش داریم.
بچه‌ها هم،نجم الدین رو قراره من توجیه کنم،زحمت زهرا و فاطمه هم پای نرگس...
  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۷ آذر ۹۴

فریادهای مرگ بر آمریکا، مرگ بر انگلیس، مرگ بر اسرائیل و... یک‌شبه ایجاد نشده؛ که با حرف این و آن، از گفتمان سیاسی ملت‌های زخم‌خورده از امپریالیسم و استکبار و رژیم‌های سلطه کنار گذاشته شود.

هر چی فکر میکنم نمیفهمم باز چرا یه مدته عماد داره رو اعصاب و روانمون موج مکزیکی میره.اصلا خیلی خوب شده بود تا قبل رفتنمون.یهو انگار برق سه فاز گاز زده از جمعه.همینطور پشت سر هم برنامه داره برامون.
دیشب که تلفن رو پرت کرد،هم دیر بود و هم کشش بحث نداشتم باهاش،کلا هم که قرار نبود صدایی ازش بشنویم و فقط هم گفتم تا فردا شب قهرم باهات؛ولی اینقدر بهش برخورد و ناراحت شد که سحر بلند شدم دیدم تو پاگرد راه پله خوابیده!تا صداش زدم عین چی از جا پرید و یه برگ a4 داد دستم پر از معذرت خواهی و ببخشید و...
منم قبول کردم به شرط اینکه زهرا رو هم راضی کنه و کلی هم خواهش و تمنا که لطفا یه کمی بیشتر حواست رو جمع کن.بعد رفت تو آشپزخونه که صبحونه رو آماده کنه.
یه مدته نجم الدین هر روز صبح یه پارچ معجون درست میکنه مخلوطی از موز و شیر و مغز گردو و بادوم و فندق و پسته و پودر سنجد و کنجد و خرما و عسل و سیب و خلاصه سوخت موشک به معنای واقعی!به قول بعضیا بزن برو فضا!
عماد هم صبحی همین معجون رو آماده کرد.منتها در پارچ ایراد پیدا کرده و حتی اگه خوب چفت نشه،باز هم مخلوط کن روشن میشه و عماد هم دقت نکرده درش بسته شده یا نه و ولش کرده اومده بیرون.هیچی دیگه،2 دقیقه بعد دیدیم از آشپزخونه سر و صدا میاد و... بقیه مطلب هم نگفتنی!
بازم این هیچی،حواسش نبوده.غروب تو اون بارون و برف،کلی نامه نگاری کرده برای نرگس که اجازه بگیره بره مسجد.مسجد رفتنش مانعی نداشته و نداره،منتها امشب هم بارندگی بوده و هم نجم خونه نبوده و هم پدرم زودتر رفته بوده.با این حال نرگس اجازه داده و رفته.
ولی برگشتنی از مسجد،پدرم یه سؤال کردن ازش درباره اینکه عکس با فرمت jpg رو هم میشه تو فتوشاپ روتوش کرد یا حتما بایستی لایه باز باشه؟که عماد هم بی خبر و بی اجازه از ما رفت اونجا تا روی سیستم براشون توضیح بده.
پدرم هم که گفتم خودشون اصلا اهل خبر دادن نیستن،مادرم هم فکر میکردن لابد عماد قبل اینکه بره یه خبر به ما داده.
هیچی دیگه قبل اینکه برسم خونه،اول رفتم مسجد که بسته بود.مسیر هم تاریک و ساکت.هیچ خبری نبود ازش.از چند تا مغازه دور و اطراف هم سراغ گرفتم که مثلا تصادفی چیزی نشده امشب،که گفتن نه.
از طرفی میترسیدم سراغش رو از پدرم بگیرم،میترسیدم اصلا مسجد نرفته باشه و مادرم نگران بشن.دست آخر زهرا رو به بهونه بافتنی فرستادم خونه مادرم و معلوم شد آقا اونجا تشریف دارن!
و تا 11 هم نیومد!بالاخره هم که بعد کلی پیغام و پسغام تشریف آورد خونه،همون جلوی در یه نامه داده دستم که بله،باز هم مقصر اصلی خودمون بودیم و جریمه ناجوانمردانه ای که براش تعیین کردیم!
حالا خوبه،خوب که نه البته،ولی به هر حال دید دایی بزرگم نیومدن کربلا فقط و فقط به خاطر اینکه پدربزرگم بهشون اجازه ندادن!
یعنی خیلی بی مقدمه و ناگهانی،یه روز قبل رفتنمون دایی محمود خبر دادن که وقتی رفتن پیش آقاجان برای خداحافظی،دیدن زیاد راضی نیستن به این سفر و به همین خاطر نمیان.
تمام مدت رفت تا برگشتمون هم بیشتر از یه میلیارد بار حکمش رو با تمام جزئیات ازم پرسیده که واقعا اجازه مسافرت پسرتا ابد دست باباشه؟حتی اگه خودش بچه داشته باشه و مثل دایی حتی نوه هم داشته باشه؟
قهر که براش همون حکم اعدامه،نصحیت نگفته و نکرده ای هم که باقی نمونده،جدا نمیدونم چه کنم باهاش وقتی اینجوری سر لج میفته...
  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۶ آذر ۹۴

من باز نرگسم2!

خانوم مختاری عزیز سلام!

واقعن دنیا کوچیکه ها, باورم نمی شه !

شما کجا اینجا کجا؟

اصل حال تون چطوره؟ چه می کنید؟

راستی، دخترتون چند سالشه؟چشمک

خوب فک کنم بنا بر اطلاعات موثقی که داشتم ازتون تا خود فوق بی وقفه خوندین... یعنی احتمالن 77 مثلن فارغ اتحصیل شدین.  و اونجور که از شیما ،خواهر شیوا خبر می رسید تا آخر درس ازدواج نکردین..... 

خوب کاش ی ادرسی تلفنی ایمیلی دست کم می ذاشتین! خوب من چجوری کتابتونو پس بدم؟پا در دهان

اما اگه یادتون باشه کتابو اصلن ندادین ب من که! چون من مجبور شدم موضوعمو تغییر بدم به تبادل حرارت و کلن حرکت مولکولی. گلناز و گروهشون کتابو گرفتن ازتون! 

از این حرفا گذشته خیییلللییی دوست داارم ببینمتون. کاش تلفن یا ایمیل میذاشتین. بالای پیامتون بنویسین نرگس، شهاب جان نمی خونه.

شعر مخصوصتونو یادتون هست؟ واسه خداحافظی می نویسم براتون:

زندگی ملغمه ای است از شادی و غم،

از رنج و راحت،

 ....

شرمنده بقیش یادم رفت!

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۵ آذر ۹۴

«مرگ بر امریکا» را کسی به ملّت ایران یاد نداد. از اعماق جان یکایک مردم برآمد که: «مرگ بر امریکا»

امروز کلا روز عماد بود!به این شرح:
صبح خودم رسوندمش مدرسه تا غیبت هفته پیشش رو موجه کنم.ولی مدیرشون هیچ رقمه حاضر نبود قبول کنه.که چی؟که ما دو هفته پیش سر صف اعلام کردیم و بخشنامه اداره است و ....آخر سر گفتم:خب یعنی چی حالا؟چی کار میکنید؟اخراجش میکنید؟نمره انضباط کم میکنید؟چی؟
مدیرشون هم خیلی خونسرد گفتن:هیچ کدوم.مطابق قوانین مدرسه باهاش برخورد میکنیم.و قوانین؟عماد بایستی تا یک هفته بعد از تعطیل شدن مدرسه،بمونه و راهرو ها و کلاسها رو جارو بزنه و تی بکشه و یک نوبت هم سرویس بهداشتی رو تمیز کنه!
همون روز اولی که اومدیم ثبت نام به نظرم اومد که چقدر شبیه مدیر دبیرستان خودمه،ولی باورم نمیشد تا این حد!یعنی دقیق همون اخلاق و منش!با همون دیسپلین نظامی و تقریبا همون مقررات.ما هم دبیرستان نمره نضباط ازمون کم نمیشد،بابت هیچ خطایی.در عوض جریمه ها عملی بود:
از کلاغ پر و سینه خیز  دور حیاط گرفته تا همین جارو کشی و تی و سرویس بهداشتی و....ولی هیچ کدومش به پای آبدارخونه نمیرسید.بدترین جریمه این بود که زنگ تفریح به جای آبدارچی برای دبیرا چایی ببریم!.....
بعد هم نوبت رسید به بحث شیرین کارنامه میان ترم.خوب بود،یعنی بیشترش خوب بود.ولی خب دو تاش،فارسی و فناوری،خیلی پایین تر از انتظارم بود.فناوری 13 شده که 5 نمره اش مربوط به کار عملی میشه و هنوز فرصت داره برای ارائه اش.
ولی فارسی اش رو خیلی کم شده.خیلی.با معلمش صحبت کردم و امتحانشون رو دیدم.کل امتحان از صنایع ادبی بود و عماد هم یکی درمیون نوشته تشبیه یا استعاره!با خودش که صحبت کردم تازه فهمیدم اصلا هیچی از این مبحث متوجه نشده.یعنی اصلا نمیدونه چی هستن اینا؟خوردنی ان یا پوشیدنی؟
شب که اومدم اول با زهرا صحبت کردم ببینم میتونه بهش کمک کنه یا نه،زهرا هم به شرطها و شروطها و شیطونی نکردن عماد من شروطها،قبول کرد.و خب از اونجایی که فعلا عماد مسکوته،خود به خود شرط اجرایی شد.ان شاءالله هم تا آخر هفته یاد میگیره.اصلش براش جا بیفته و بفهمه موضوع چیه،بقیه اش رو میتونه یادبگیره.مشکلش اینه که اولش رو سر کلاس نفهمیده،دیگه بقیه اش رو هم گوش نکرده.
شیوه تدریس معلمشون هم به نظرم زیاد جالب نبوده.نیومده از اول بگه منظور از صنعت ادبی چیه و چه صنعتهایی داریم و ....تو متن و به مناسبت  های مختلف،هر جا موردی بوده،همون رو توضیح داده.عماد هم که کلا برداشتش از کلمه "صنعت" در حد کارخونه و تولیدی و اینجور چیزاست.
باز تا اینجا هیچی.ولی بعد شام یه حرکتی کرد که...
یه عادت بدی که هنوز داره اینه که بخواد چیزی رو به کسی بده از راه دور و ریختنی نباشه،پرت میکنه!دیگه بعد کلی نصیحت و پند و اندرز و کمی تا قسمتی دعوا،متقاعد شده مثلا برای رعایت احترام،به بزرگتر از خودش پرت نکنه.ولی خطرناک بودنش رو که هیچ رقمه زیر بار نمیره.که من واردم و گیرنده کافیه دستش رو نگه داره،عین توپ میندازم تو سبد!
تا قبل امشب،با اینکه نباید،ولی هر بار چیزی رو میخواست پرت کنه لااقل بلند میگفت،صدا میکرد طرف رو تا حواسش باشه بگیره اما امشب میخواست گوشی سیار تلفن رو از تو آشپزخونه پرت کنه برای فاطمه که زهرا هم بی هوا سرش رو از زیر اپن آورد بالا و گوشی محکم خورد تو صورتش!به فاصله چند میلیمتر از چشم و گیجگاهش.
حالا به جای معذرت خواهی،روی زیاد و زبون دراز،بر داشته روی کاغذ نوشته:تقصیر خودتونه که اجازه نمیدین حرف بزنم!و الا وقتی یک دو سه میگفتم،زهرا هم میشنید!
با اینکه قرارمون نبود تو این هفته باهاش قهر کنیم،ولی به خاطر همین حاضر جوابی اش عجالتا تا فردا رو باهاش قهریم،بلکه میخی چیزی پیدا کنم بتونم اصل حرفم رو تو کله اش فرو کنم!

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۵ آذر ۹۴

اگر مردم اروپا اکنون چند روزی در خانه‌های خود پناه میگیرند و از حضور در مجامع پرهیز میکنند، یک خانواده‌ی فلسطینی ده‌ها سال است که حتّی در خانه‌ی خود از ماشین کشتار و تخریب رژیم صهیونیست در امان نیست

چند وقت قبل اینجا یه افاضاتی داشتم درباره پنجره دوجداره و اثرش؟خب،همه اش رو پس میگیرم یک جا!از چهارشنبه آخر شب که رسیدیم تمام رادیاتورها روشنه،ولی خونه همچنان زمهریر.

واقعش اینه:پنجره و شوفاژ و بخاری هیچ اثری ندارن وقتی نرگس خونه نیست!جای خالی نرگس کوه یخیه که خود خورشید هم نمیتونه آبش کنه.

ساعت 5 ان شاء الله پروازشون میشینه،عماد میگه ناهار خوردیم بریم دنبالشون.یعنی خیلی زوده؟!

****

عماد تمام مسیر و در تمام طول راه حکم رادیو سیار داشت برامون!از مداحی و نوحه گرفته تا اعلام خبر و هواشناسی و اجرای تمام ملودی های قدیمی با سوت!دیگه این آخری موقع برگشت یه چند ساعتی تو ماشین خواب بود،کلا ماشین سوت و کور شده بود.

حالا از صبح دوباره رادیوش رو روشن کرده و همینطور یه ریز برنامه داره برامون.تا الان که نجم الدین یهو یادش افتاد قرار بود برگشتیم،تا یه هفته از عماد صدا در نیاد.خودم یادم بود،منتها میخواستم نرگس برگرده و به طور رسمی یه هفته رو شروع کنیم.

عماد هم در جواب نجم الدین برگشته میگه:پدر عزیزم توجه فرمایید،پدر عزیزم توجه فرمایید.

من که جیک و جیک میکنم برات،شعر قشنگ میخونم برات،بذارم برم؟!

نکته:این تیکه محض خاطر گل روی شماست دوست عزیز  Kaab Gan!

****

دقت کردید دوباره امروز هوا چه صاف و بی غبار شده بود؟اینقدر که از پنجره خونه ما حرم امام راحت دیده میشد!حتی تو نقاشی های گرافیکی هم آسمون اینقدر آبی و ابرها این اندازه پنبه ای و سفید نیستن.

بعد ناهار هم عماد پیله کرد بریم فرودگاه.به هر زبونی هم براشون توضیح دادم نمیشه بیان و برگشتنی جا مون نمیشه و بمونن خونه،زیر بار نرفتن!منم گفتم جاتون نشد،پیاده تا خونه گز میکنید!

هرچند که به شیوه زورچپانی خودشون رو جا دادن تا خونه!

دلتنگی های همه مون برای هم یه طرف،دلتنگی خدیجه برای باباش! هم همون طرف.

اول که رسیدن تو بغل مادرم بود و خب مطابق قوانین مخصوص خودش کلا بیهوش بود.ولی تو خونه که بیدار شد و من رو دید،چنان از ته دل خندید و ذوق کرد که بیا و ببین!بعد هم که اومد بغلم و تا یک ساعت حتی حاضر نبود سرش رو برداره نفس تازه کنه!تمام مدت هم برام درد و دل کرده و خاطره داشته.

****

خب بالاخره فاطمه خانم خوابید و تونستم برم سر وقت ساکش ببینم چی با خودش برده اینقدر سنگینه!قشنگ انگار شمش سرب توش جا کرده.

کل کتابخونه رو با خودش برده بوده!نرگس میگه دوباره امسال برای تحقیق جابر بن حیان داوطلب شده و برای اینکه مثل پارسال بدقول نشه،از همون یکشنبه شروع کرده.

یه چند تا حاشیه هم داشت سفرمون،دوست داشتم مینوشتم....

***

جا داره همینجا اضافه کنم که اجرای حکم عماد دقیقا از ساعت 8 امشب شروع شد و تا 8 جمعه هفته آینده ادامه داره.و برای اینکه خدای نکرده نمیره از سکوت!تو مدرسه میتونه حرف بزنه،فقط تو خونه صدایی نباید ازش بشنویم.

و فقط خدا میدونه الان چقدر خونه ساکته!عادت ندارم به این حجم سکوت از عماد وقتی بیداره هنوز!

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۳ آذر ۹۴

السلامُ عَلَیکَ یا اباعَبْدِاللّه وَ عًلی الاَرواح الّتی حَلَت بِفنائک عَلَیکَ مّنی سلامُ اللّه ابداً  ما بَقیتُ وَ بَقیَ اَلیلِ وَ النهار وَ لا جَعَلَ اللّهَ آخِرَ اَلعَهدِ منی لزیارَتکُم

اینم از این،به چشم بر هم زدنی تموم شد!و فقط شرمندگی اش برامون موند.
شنیدین که تنها جایی که ریا نمیشه،کار و خدمت تو دستگاه اباعبدالله و هیأته؟آخه جایی برای ریا نمیگذارن آقا!
دوستی داریم که پدر و مادرش کربلایی بودن و از زمانی که صدام از عراق بیرونشون کرد،با پدربزرگم همسایه بودن و از دوستای صمیمی دایی ام محسوب میشه.و حتی تو این چند سالی که دوباره برگشتن عراق،هنوز با دایی رابطه داره.
از همون تهران که راه افتادیم،ساعت به ساعت آمارمون رو داشت که کجاییم و کی میرسیم.تو مسیر کلی طرح و نقشه داشتیم که خب حالا بعد مرز چطوری بریم و کجا بریم و آیا اتوبوس گیرمون میاد یا نه.ولی به محض اینکه رفتیم اون طرف،دیدیم که بله،حکمت لحظه به لحظه آمار گرفتنشون این بود که برامون ماشین بفرستن.اونم دربست و در اختیار!
یعنی مطمئن بودیم اینجوری وسیله برامون جور میشه،از اول با خانما میرفتیم.خب پارسال یه جاهایی حتی مجبور شدیم بیست نفر پشت وانت سوار بشیم!که چند تایی هم خانم بودن و واقعا سخت بود براشون.
ما خودمون تصمیم داشتیم اول بریم نجف و کربلا،بعد اگه شد سامرا و کاظمین هم بریم.ولی این آقایی که اومده بود دنبالمون توجیهمون کرد  بهتره اول سامرا و کاظمین بریم و بعد نجف.و چون وارد بود،از مسیرهای شلوغ و جاده های خراب نرفت.از مسیرهای فرعی که به قول خودش خمپاره نخورده بود انداخت رفت و بلا استثناء هر جایی هم که میشناخت و میدونست نذری دارن نگه داشت تا بی نصیب نمونیم!
نجف هم که پیاده مون کرد،باهامون کربلا قرار گذاشت و مدیونمون کرد خودمون برگردیم!نجف تا کربلا هم که نگفتنی،آدم از خجالت آب میشه.نه میشه قبول نکرد دعوتشون رو وقتی اون همه التماست میکنن و نه چیزی از گلوت پایین میره وقتی میبینی بچه 7ـ8 ساله تمام تابستون حصیربافی کرده تا با پولش برای اربعین نذری بده و حالا هم که پولش تموم شده،التماس میکنه لااقل اجازه بدی لباسهات رو برات بشوره!
یا یه آقایی که خونه اش خیلی به جاده نزدیک نبود،تابلو نوشته بود با چه عزت و احترامی و به فارسی و با کلی خواهش و تمنا،که یک شب خونه من مهمون باشید!و پسرش با گاری ایستاده بود تا مهمونا رو با گاری ببره خونه!راه دوره خسته نشن!
جدا از خوراکی،از شیر مرغ تا جون آدمیزاد،هرچی که ممکن بود نیازمون بشه یا نیاز هر مسافری بشه،تو راه بود.کفاشی و خیاطی و شیر خشک و پوشک نوزاد و تعمیر چرخ کالسکه و ویلچر و هر چیزی که فکرش رو بکنید!
گفتنی که خیلی زیاده،بخوام کلش رو تعریف کنم،تا اربعین سال بعد طول میکشه و چیزی جز شرمندگی برای خودم نداره.
ترجیح میدم از همین الان برای سال بعد التماس کنم و دعا کنم بلکه یه سر سوزنی هم از ما قبول کنن.وقتی اینجور ملوکانه و شاهانه پذیرایی میشه ازم،از خودم ناامید میشم.که انگار لایق نبودم سهمی حتی به اندازه خستگی راه داشته باشم،به اندازه چند ساعت گرسنگی.
  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۳ آذر ۹۴

راهی ام کن اربعین،پای پیاده کربلا

پای پیاده ای دل تا کربلا سفر کن

یا قلبی، إرحل الى کربلاء مشیا

 

با یاد کاروانش چندی تو هم به سر کن

واقض فترة بذکر قافلته

 

تا این ستون ها را مثل علم دیدی

وعندما رأیت هذه الأعمدة کالرایة

 

با ذکر یا عباس بی روضه باریدی

بکیت بذکر العباس دون ذکر النعی

 

در این صحرا فَاخْلَعْ نَعْلَیْک‏

عندما تأتی لهذه الصحراء فاخلع نعلیک

 

می آید از زمین و آسمان لَبّیکَ 

ومن السماء والأرض یأتی نداء لبیک

 

***

 

فیْ الأَرْبَعِینِ إِنَّا ...زَحْفاً إِلیکَ جِئنا 

ما در اربعین.... با سر به سویت آمدیم

 

صَرخاتُنا تَعالَتْ ...' آهٍ حسینُ ' حُزنا 

از روی حزن و اندوه....فریاد های "یا حسین" سر دادیم

 

لَبّیکَ یا حُسینْ ... یا سیِّدَ الأحَرارْ 

لبیک یا حسین......ای سرور آزادگان

 

الأربعینُ سَیفُ النَّصرِ للثُّوارْ 

اربعین، شمشیر پیروزی انقلابیان است

 

(یا ثارَ الله، یا ثارَ الله، لبَّیک سیدی یا ذَبیحَ الله)

 

***

 

یک اربعین غمش را با خود کشیدی ای دل

یا قلبی! حملت حزنه فی جوفک أربعین یوما 

 

با خطبه های زینب شور آفریدی ای دل

وخلقت ملحمة بخطب زینب

 

یا لیتنا در دل، یا فاطمه بر لب

نداء یا لیتنا فی قلوبنا... ویا فاطمة على شفتینا

 

هم درد و هم راهیم، با موکب زینب

نشارک قافلة زینب فی الحزن ونرافقها

 

در این صحرا فَاخْلَعْ نَعْلَیْک‏

عندما تأتی لهذه الصحراء فاخلع نعلیک

 

می آید از زمین و آسمان لبَّیک 

ومن السماء والأرض یأتی نداء لبیک

 

***

 

زَینبُ و الصِّغارُ ... فی المَوکبِ الحَزینِ 

زینب و کودکان .... در کاروانی اندوهگین

 

همْ أوّلُ المُشاةِ ... (بیومِ الاربعینِ)

نخستین زائران پیاده ..... اربعین هستند

 

زَینبُ یا زینبْ ..  أَیَّتُها  الحَوراء

ای زینب حوراء ...

 

لولاکِ ما کانتْ .. ثَورةُ عَاشوراء 

اگر تو نبودی.... انقلاب عاشورا نبود

 

(یا ثارَ الله، یا ثارَ الله، لبَّیک سیدی یا ذَبیحَ الله)

 

***

 

جاءتْکُمُ  الأُسُوُدُ ...أَصواتُها رُعُودُ 

شیرها به سوی تو آمدند... صدایشان چون غرش رعد است

 

یا داعشُ فَفِرُّوا ... فبَأسُهمْ شَدیدُ

ای داعش فرار کن... که خشم آنها شدید است

 

الأربعینُ أتىْ  ... یومُ الحُسینیِّن

اربعین...روز حسینی ها فرا رسید

 

نصرٌ مِنَ اللهِ عَلَى الیَزیدیِّن

خداوند آنها را در مصاف با یزیدی ها یاری میکند 

 

(یا ثارَ الله، یا ثارَ الله، لبَّیک سیدی یا ذَبیحَ الله)

 

***

 

الیمنُ الجَریحُ ...مِنهُ الدِّما تفوحُ 

از یمن مجروح... بوی خون می آید

 

و القدسُ حرمُ اللهْ ... بالعالَمِ یَصیحُ 

قدس حرم خداست...که در جهان فریاد بر می آورد

 

مِنْ مسجدِ الأقصى ...لِسوریا الصَّبرِ 

از مسجد الاقصی... تا سوریه صبور

 

و البَحرُ فی البحرینْ یمُوجُ بالنَصرِ 

و دریا در بحرین با پیروزی موج می زند

 

(یا ثارَ الله، یا ثارَ الله، لبَّیک سیدی یا ذَبیحَ الله)

 

***

 

لِلشُّهداءِ نورٌ ... یُمحِی ظَلامَ قلبی 

شهدا نوری دارند... که تاریکی های دلم را از بین میبرند

 

هُمْ قُدوتِی، و إِنّیْ .. بِهمْ أَخُطُّ دَربی 

آنها الگوی من هستند و من... راهم را با آنها ترسیم میکنم

 

من راغبِ حربٍ ..لِمُغْنیِةْ الأَکبرٍ 

از شیخ راغب حرب... تا عماد مغنیه بزرگ

 

جِهادُ قد لبَّى ... و بَعدهمْ کَبَّر 

تا جهاد مغنیه که لبیک گفت... وپس از آنان بزرگ شد

 

(یا ثارَ الله، یا ثارَ الله، لبَّیک سیدی یا ذَبیحَ الله)

 

***

 

یا ابنَ الحسنْ أغِثنا ...عَجِّلْ على الظُّهورِ

یابن الحسن به فریادمان برس... آقا در ظهورت تعجیل بفرما

 

العالَمُ انتظارٌ ..لِلَحظةِ الحُضورِ

جهان منتظر ... لحظه ظهور توست

 

مولایَ یا مهدیْ ..یا أملَ الزَهراء 

ای مولای من... ای امید زهرا

 

أدرِکْ شُعوباً قد ..أودَتْ بِها الضَرَّاء 

دریاب ملت هایی را که ... در رنج و سختی هستند

*********
باور کردنی نیست برام،ولی انگار باز هم یه فرصت دیگه بهم داده شد!خدا بخواد فردا صبح عازم بهشتیم دوباره!
و محض خاطر فرهنگ سازی:
گفته بودم که ما طایفه ای و ایل و تباری گردش میریم؟این بار هم کل جمعیت ذکور فامیل که روی هم 35 نفریم،یه اتوبوس دربست گرفتیم به سمت شلمچه.
خانمها هم ان شاءالله میرن مشهد از شنبه یکشنبه.
نرگس و زهرا و فاطمه و خدیجه و مادرم هم برای دوشنبه بلیط دارن.
دوستان عزیزی که زحمت میکشید و پی گیر احوالات این خونه هستید،همین جا از همه تون حلالیت میطلبم و التماس دعا دارم.ببخشید اگه بی ربط حرف زدم و چرت و پرت نوشتم.
به خصوص دوستانی که هیچ دسترسی بهشون ندارم تا حضوری ازشون حلالیت بطلبم.
آقا پیمان عزیز
آقا آرش که با عرض شرمندگی آدرس ایمیلت رو گم کردم!
سرکار خانم یا جناب آقای معلم بازنشسته
خانم خاله کتی
سینا جان که میدونم گاهی هنوز اینجا سر میزنه!
سرکار خانم یاسمین زهرا
سرکار خانم سیما که آدرس وبشون رو یادم رفته
سرکار خانم مهناز که گویا به اینترنت دسترسی ندارن
مرضیه خانم
فاطمه خانم
فرنوش خانم
خانم محبوب
محمد آقا 
آقای علی امین زاده
و بقیه عزیزانی که زحمت کشیدن پیام دادن و الان اسامی شون خاطرم نیست
از همگی التماس دعا دارم
  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۵ آذر ۹۴
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟