۱۷ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

دشمن از حالا دارد برای بعد از پایان برجام فکر میکند که چه محدودیت‌هایی بر ایران تحمیل کنیم. به خیالشان دوران برجام، ١٠سال، ١٢سال باید طول بکشد

امروز نوبت کارنامه فاطمه بود. کلی دیشب با نرگس خانم سر اینکه نوبت کیه،چونه زدیم! نرگس خانم با جرزنی میخواست بندازه گردن من. منم ساعت 10 کار داشتم و نمیتونستم برم. 

حالا چرا نرگس نمیخواست بره؟چون خانمی که تو آژانس محله مون بود،رفته و نمیخواست با آژانس بره. 

در نهایت قبول کرد. ولی منم صبح متوجه شدم کلاس صبحم تشکیل نمیشه و دیدم بهتره برم لااقل نرگس رو تا مدرسه برسونم. منتها نشد باهاش هماهنگ کنم. 

تو خیابونمون،از جلوی کوچه که میگذشتم،دیدم نرگس خانم داره میاد. منم دیگه نرفتم دور بزنم. منتظر شدم بیاد. وقتی هم رسید سر کوچه یه تک بوق براش زدم که ببینه من رو. 

ایشونم کاملا متوجه بوق من شد. ولی وقتی اومد این طرف خیابون،انگار نه انگار که ماشین رو میبینه. رفت چند قدم جلوتر ایستاد!! 

دوباره براش بوق زدم،بازم به روی خودش نیاورد. واقعا فکر کردم قهره!!!

رفتم جلو و شیشه رو دادم پایین و گفتم:سلام عرض شد! اگه دوست داشتین،تشریف بیارید داخل. 

که تازه شناخت منم! بهش میگم حالا به راننده نگاه نمیکنی،یعنی خود ماشین رو هم نشناختی؟!میگه نه،اصلا فکر کردم پراید سفیده! 

یعنی اینجوری نگاه نمیکنه ها!! 

نجم هم فردا صبح بایستی بره برای شهر. هفته پیش هم میشد بره،ولی به بهونه امتحاناتش نرفت. بدی اش این قوانین جدیده که اگه گواهینامه اش برای ماه آینده ثبت بشه،باید تا سه ماه یکی پیشش بشینه و علامت مبتدی به ماشین بزنه و... 

ضمنا با اینکه عینک میزنه،و منم که از قدیم میزدم و همچنان میزنم،ولی چیزی جز خسارت محض از این برجام بد سرانجام ندیدیم. 

عماد هم جدیدا بسیار بسیار خوش خواب شده. نه به اون موقع که تو 24 ساعت،نهایتش 4 ساعت میخوابید و نه به الان که از مدرسه میاد،میخوابه تا شب و بعد از مسجد هم دوبتره خواب تا صبح! صبحم به زحمت پا میشه. 

حالا کجا میخوابه؟نه پایین تو تختش و نه اون کنج خلوتی که برلی خودش ساخت. بلکه تو اتاق نشیمن،وسط دست و پا. اونم چی،با تمام وسایلش. 

فی الواقع به قصد خواب نمیخوابه. کتاب و دفترش رو میاره تو نشیمن که مثلا به درس و مشقش برسه،همونجا خوابش میبره. 

بهش هم که اعتراض میکنیم،میگه به خاطر گرما! میگم خونه که همه جاش دماش یکسانه. اینجا گرمتر از جای دیگه نیست! 

میگه:اتفاقا،چون سیستم گرمایی خونه مرکزیه،اینجا از همه جا گرمتره. 

-کجاش سیستم گرمایش مرکزیه؟!

:گرمایش مرکزی مهر و محبت مامان دیگه!

از فاطمه هم اینقدر بنویسم که امروز علاوه بر کارنامه،نتایج مسابقه علمی شون رو هم دادن. بین چند تا مدرسه ای که تحت یه مدیریتن،اول شده. بی غلط.نکته اش اینه که تازه ما امروز فهمیدیم این مسابقه برگزار شده و شب قبل از مسابقه،کلی بازی کرده بودیم و ذره ای درس نخونده بود! 

حالت،نوبتی هم که باشه،نوبت خدیجه است. مسئولیت جدیدش رهبری گروه ارکستره! 

همه رو به خط میکنه،تو چشمای تک تکمون زل میزنه،و بعد ناگهان یه چیزی رو برای خوندن انتخاب میکنه. مثلا میگه:الهم..یعنی صلوات. و بعد ما همگی باهم باید صلوات بفرستیم. با صدای رسا و بلند! قشنگ دقت میکنه ببینه کی کم کاری کرده،فورا بازخواستش میکنه و ازش میخواد دوباره بخونه. خلاصه که ماجرایی داریم باهاش. 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵

از ضرر پفک! برای مردم میگویند؛اما از کتاب و فیلم و بازی رایانه‌ای مضر، به بهانه آزادی حرفی نمیزنند

مورخا میگن سلسله ساسانیان،که یه حکومت دینی محسوب میشه و بر پایه آیین زرتشته،یه سری قوانین داشتن در خصوص طبقه بندی جامعه. 

یعنی مردم جامعه رو طبق مشاغلی که داشتن،رتبه بندی کرده بودن و این رتبه بندی یه سری مقررات خاص خودش رو داشت. 

مثلا اینکه حق تحصیل و یاد گرفتن خط مختص به طبقات بالا بود و مردم طبقات پایین همچین حقی نداشتن. 

داستان هایی هم از اینکه چطور مردم سعی کردن این تبعیض طبقاتی رو از بین ببرن هست. 

و یکی از دلایل اقبال مردم ایران به دین اسلام،همین نارضایتی شون از این شیوه حکومت بوده که میخواستن به این ظلم تاریخی خاتمه بدن. 

ولی من فکر میکنم این قانون حکومت ساسانیان،خیلی هم من درآوردی و خارج از عرف نبوده. گویا که این تبعیض طبقاتی و رتبه بندی مشاغل اجتماعی تو خون مردمه. 

نه فقط ایران،که همه مردم. 

همه مردم،همیشه برتری رو در برتری ظاهری میدونن و مهمترین ملاکشون شغل و شأن اجتماعیه. 

برای همینه که همیشه برای به دست گرفتن حکومت،حالا از هر نوعش،جنگه.

چون حاکمیت ظاهرا بالاترین طبقه و شأن جامعه است. 

و همینطور در هر جامعه ای،بنا به عرفشون،یه سری از مشاغل و پست ها،از بقیه بالاتر به حساب میان و مردم براشون سر و دست میشکنن. 

حالا الان جامعه ما با این دو تا فرض،که مردم قلبا به تفاوت رتبه مشاغل اجتماعی باور دارن و تحصیل علم رو،امتیازی مختص طبقات بالای اجتماع میدونن،دچار یه مشکل اساسی شده. که همه،از هر قشر و طایفه ای،با هر استعداد و هنری،تنها راه سعادتمندی رو در به دست آوردن یه مدرک دانشگاهی میدونیم. 

اوایل به لیسانس قانع بودیم،اما بعد که همه لیسانسه شدن،دیگه دکتری هم حد یقفمون نیست و دنبال بالاترشیم. برای اینکه ثابت کنیم از طبقات بالای اجتماعی هستیم. 

و از این بدتر اینکه به هیچ وجه هم راغب به انجام کارهای خدماتی ضروری نیستیم. در حالی که اتفاقا خیلی هم مهم و حیاتی ان. 

ولی واقعش اینه که خدای متعال از ابتدای خلقت انسان،124 هزار پیامبر و 12 امام برای هدایت ما فرستاد. در حالی که اکثرا به چوپانی و نجاری و کشاورزی مشغول بودن. تا به ما ثابت کنه،شغل و پیشه و سواد،برای ما رتبه و مقام نمیاره و هیچ تفاوتی بین طبقات جامعه نیست. 

اما کو گوش شنوا؟!

و چرا الان اینقدر دلم پره؟از بابت خانم دانشجوی مقطع دکتری که درخواست سوال داره برای امتحان پایان ترم!!! 

یعنی شاید سواد بالا رفته باشه،اما درک و شعور تو همون مقطع ابتدایی مونده. 

به جد معتقدم ادامه تحصیل هم مثل باقی کارهای عالم،بستگی به توان و استعداد و علاقه و وقت داره و بر همگان واجب نیست! اگه به هر دلیلی نمیتونید،هیچ اصراری به موندن و ادامه دادن نیست. خیلی راحت میشه انصراف داد و جا رو برای توانمندش خالی کرد. 

بگذریم... یه سوال:به نظر شما داستان شنگول و منگول شامل چه نکات و توصیه های اخلاقیه؟برای خودتون یه لیست از این موارد تهیه کنید. مطمئنا کوتاه کردن ناخن جزو این موراد نیست! ؟

ولی اتفاقا این تنها نکته و نتیجه ای هست که خدیجه خانم ما از این داستان گرفته،وقتی عماد و فاطمه دو نفری با شور و هیجان براش با نمایش تعریف میکنن! 

اونم نه روزی یه بار،که فقط شبها،من حداقل 5 بار این نمایش رو میبینم!!و هر بار هم بلافاصله بعد از تموم شدنش،خانم مربی بهداشتمون ناخن های تک تکمون رو چک میکنه ببینه کوتاه هست یا نه! 

امشب دستم رو گرفته برده پشت پرده و یکی از آثار هنری اش رو نشونم داده. بعد هم خودش تند و تند نچ نچ کرده و وای وای گفته.

فرار رو به جلو که میگن،یعنی این! یاد بگیرید. کار از پنهان کاری و انکار و توجیه و معذرت خواهی و...گذشته. 

به سپاس و ستایش تو لب میگشایم

ای پروردگار بزرگ! 

که تقدیر مرا به دلخواه من امضا فرموده ای

و آن بلا را که خاطرم پراکنده میداشت

از من بازگردانیده ای

ولی همی ترسم که از رحمت بی منتهای خویش

بیش از این بهره مندم نداری

و مرا به گناه اصرار و الحاحی که در راه مسألتم به کار برده ام

از مرحمت خویش محروم سازی

پروردگارا!

اگر این عافیت که اکنون نصیبم شده

و تقدیری که به دلخواه من صورت گرفته

به عافیت اخروی من زیان رساند

و مرا به بلایی جاویدان و رنجی ابدی

گرفتار سازد

من هرگز این دلخواهم را نخواهم

و بدین عافیت رضا ندهم

پروردگارا!

من به محنت و عذاب این دنیا

همی شکیبا باشم

ولی جان مرا بر محنت و عذاب آخرت

شکیبایی نیست.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵

خانواده باید محیط امن و امان و راحتی برای شما دو نفر باشد و برای فرزندانتان هم باید این محیط امن و امان را فراهم کنید

نمیدونم کدوم پروفسوری چند روز قبل گفتن که بچه های این دوره و زمونه،از بس اطلاعات و امکانات براشون فراهمه،سوسول شدن. 

خب درباره امکانات که واقعا قبوله این حرف. تقصیر بچه ها هم نیست البته. هم امکانات تو سطح جامعه زیاد شده و هم چون تعداد بچه ها کم شده،خود به خود ما پدر و مادرا دلیلی نمیبینیم هر چیزی که در توان داریم براشون فراهم نکنیم. 

ولی اطلاعات رو نمیدونستم زیاد بودنش هم مثل کم بودنش خوب نیست. 

یعنی همیشه فکر میکردم چقدر خوبه که الان با اینترنت،راحت میشه راجع به هر چیزی اطلاعات پیدا کرد. 

یا فکر میکردم فیلم های مستند علمی جدید برای بچه ها خیلی خوبن و علمشون رو زیاد میکنه. 

ولی اتفاقا برعکسه! 

این دم دست بودن اطلاعات،اونم درباره همه چی،از شیر مرغ گرفته تا جون آدمیزاد،بچه ها رو داره بی سواد میکنه. 

بچه ها دیگه بلد نیستن اگه سوالی براشون به وجود اومد،با تجزیه تحلیل،به سوال های کوچیکتر تقسیمش کنن. کاری که مثلا به ما یاد میدادن. 

میگفتن هیچ دایرةالمعارفی نیست که هر سوالی شما داشتین،جوابش رو داشته باشه. 

پس باید سوالتون رو به سوالات کوچیکتر و کوچیکتر تقسیم کنید تا بتونید از منابع مختلف پیدا کنید. 

ولی الان،بچه یه سوال به ذهنش میرسه،فورا گوگل میکنه و جواب. حالا درست یا غلط. حتی بلد نیست بفهمه سوالش به چه موضوعی مربوط میشه. 

ولی این بازی بیست سوالی،خیلی به یادگرفتن روش تحقیق کمک میکنه. مخصوصا اگه سوالا تا حدی پیچیده باشه.  

من که الان چند روزیه دارم باهاشون بیست سوالی بازی میکنم،واقعا حس میکنم این یادگیری رو.

یه ماجرایی هم از زهرا و محسن بنویسم،بد نیست. دیروز عصر،زهرا با یه حالت نگران و سراسیمه بهم تلفن کرد. جوری که ظرف چند ثانیه تا مرز خبر تصادف پیش رفتم! 

که چی؟که بابا! کمکم کنید. زندگی ام داره از دستم میره!! 

حالا دقیقا چه اتفاقی افتاده بود؟هیچی. محسن بهش تلفن کرده بود که من دارم میرم جایی کار دارم و شب نمیام خونه. آژانس بگیر برو خونه مادرت که شب تنها نمونی. و هر چقدر هم زهرا سوال کرده بود،فقط در جواب گفته بود کار دارم. توضیح نداده بود. گویا که آخر سر هم یه جمله"اصلا تو چه کار داری؟" هم گفته.

و این برای زهرا که باید در حد وزیر اطلاعات،از همه چی مطلع باشه،یعنی آخر خط. یعنی به واقع اگه راه داشت بود،اول طلاقش رو میگرفت بعد به من تلفن میکرد! 

همه دلیل و مدرکش هم این بود که اگه محسن کارش خلاف نیست،چرا به من نگفته چیه؟!!

خیلی باهاش حرف زدم،ولی دلش آروم نمیشد. دست آخر بهش گفتم،ببین دخترم،ما مردا نیاز داریم ریاستمون رو اثبات کنیم. مثه اینکه شما خانوما نیاز دارید دوست داشتنی بودنتون رو اثبات کنید. 

چاره کار شما اینه،که ما اعلام کنیم،بله خانم. شما عزیزترین هستی برام. و چاره ما هم اعلام شماست. که بله آقا. شما رئیسی. هرچی شما بگی! 

تو این مدت هم محسن یه کم باهات راه اومده و هم یه کم شما اجازه ریاست بهش ندادی،حالا الان فرصت به دست آورده،داره جبران میکنه. 

و مطمئن باش هیچ کار بدی نمیخواد بکنه. فقط کافیه قبول کنی ازش و دیگه پا پی اش نشی. خیالت راحت که خودش فردا میگه چی کار داشته. 

و دقیقا هم همین شد. امروز دوباره زهرا تلفن کرد و گفت که محسن ظهر برگشته و تعریف کرده که با گروهی که دارن،باید یه سری لوازم رو تا یه منطقه محرومی میبردن و تحویل میدادن!

فقط جای شکرش باقیه که دیروز پشت تلفن با محسن زیاد کل کل نکرده و هیچ حرف ناجوری نزده. تمام حرفاش رو به من گفت. و الا که کار بیخ پیدا میکرد. بهش توصیه اکید کردم قبلا و بازم تکرار کردم،که بابت هر مسأله ای که از محسن دلخور شدی،اولا صبر کن. همون لحظه و آن واحد عکس العمل نشون نده. بعد فکر کن ببین واقعا جای دلخوری داره یا نه. اگه بعد فکر درست،دیدی جا برای دلخوری هست،به من بگو تا با هم حلش کنیم. 

بسیج مسجد برای بچه ها کلاس برنامه نویسی گذاشته. عماد که خب پای ثابتش هست،مشخصه.ولی فاطمه هم یه سرویس کامل مغزمون رو خورد تا رضایت بدم بره. هرچقدر هم میگم،منم اجازه بدم،اونا قبول نمیکنن یه دختر بره فاطی پسرا،حرف حالی اش نمیشه. آخر سر عماد تعهد محضری داده،هر چی سر کلاس گفتن،مو به مو،بیاد براش بگه تا رضایت داد. حالا همه این صحبتا مال امروز هست و بعد ماجرایی که دیروز داشت. 

دیروز چه خبر بود؟از یه هفته قبل دوستش برای تولد دعوتش کرده بود. ولی به جواب نه ما راضی نشد. ما دلیلمون این بود که چون نمیشناسیمشون و نمیدونیم چه کسایی دعوت دارن و چه کارایی قراره بکنن. 

سر خود رفت شماره نرگس رو داد به دوستش و شماره مادر دوستش رو گرفت تا مادرا با هم صحبت کنن. نرگس هم با اینکه خیلی سختش بود و ترجیح میداد همون نه رو بگه،بالاخره صحبت کرد با اون خانم. 

ایشون هم کلی تعریف کرده بودن که نه،مهمون مرد و پسر نداریم. حتی شوهرم هم خونه نمیمونه و خیالتون راحت و از این صحبتا. دیگه ناچار رضایت دادیم بره.

نرگس خانم زحمت کشیدن بردنش. ولی شب که رسیدم،به شدت پکر و ناراحت بود. میدونستم چی شده،ولی به روی خودم نیاوردم. بعد یه کم بازی با خدیجه صداش زدم که بیا تعریف کن ببینم،خوش گذشت تولد؟

که اشکش سرازیر شد! 

پرانتز باز:از گریه و ناراحتی هیچ کدومشون خوشحال نمیشم. ولی این بار به نظرم لازم بود. پرانتز بسته. 

در واقع اتفاق خاصی هم نیفتاده بود. خانم طبق قولشون عمل کرده بودن. مهمونا چند تا دوست به علاوه خاله و دختر خاله بودن گویا. ولی لباس دختر خاله خیلی خوب نبوده انگار و کمی تا قسمتی هم اهل موزیک و حرکات آنچنانی بوده. 

خدا رو شکر در این مورد به خصوص،اقواممون اکثرا هم عقیده ان و تو هیچ مهمونی و مراسمی،از این نوع آیین های بدوی نداریم. برای اقوام نرگس خانم هم که بیشتر مراسماتشون رو به بهوپه دوری راه کنسل میکنیم. 

رو این حساب بچه ام تا به حال از این ادا و اطوارها از نزدیک ندیده و دیروز شوکه شده بود. 

مورد دیگه هم اینکه حرف از ورزش شده و گویا خاله خانم داشتن برای بچه ها تعریف میکردن که دخترش کلاس رزمی میره،دختر ما هم پز داده که شنا بلده و خودش یاد گرفته. که یکی از دخترا هم گفته:مگه میشه؟خودت تنهای تنها؟ولی من بابام بهم یاد میده!! 

فاطمه هم نه که تصوری از استخر شخصی نداره،منکر شده و گفته مگه باباها رو تو استخر راه میدن؟و هم کلاسی اش هم کامل و با جزئیات براش گفته. 

هیچی دیگه،دختر ما زار و پریشون،از اینکه چرا اصلا همچین مهمونی رو رفته؟و چراتر که تو این مدرسه با همچین بچه هایی که همچون باباهایی دارن،داره درس میخونه؟و خواهش و التماس که مدرسه اش رو عوض کنم. 

منم اول فقط باهاش همدردی کردم. که بله،میدونم دیدن و شنیدن این چیزا،چقدر بده و چقدر حال آدم رو داغون میکنه. منم همیشه سعی کردم مواظبت باشم. همونجوری که مواظبم خطری برای دست و پا و تن و بدنت پیش نیاد،مواظبم برای چشم و گوشت هم چیز خطرناکی نبینی و نشنوی. 

ولی متأسفانه همیشه و همه جا نمیتونم مراقبت باشم. و نمیتونم همه آدم ها رو آزمایش کنم. تنها کاری که میتونم انجام بدم،اینه که یادت بدم خودت چطور مراقب و مواظب چشم و گوش و قلب و مغز خودت باشی. 

و اینکه متوجه بشی هر چیزی که بقیه ازش تعریف میکنن،لزوما خوب نیست.

پروردگارا!

فرزندان مرا به زیور تقوا و بصیرت بیارای

تا نیکو ببینند و و نیکو بشنوند

و در برابر فرمانت،مطیع و محکوم باشند. 

دوستان تو را دوست بدارند 

بندگان تو را به راه راست هدایت کنند

و همچنان دشمنانت را دشمن شمارند و از خویشتن برانند. 

 مولای من! 

به من در تعلیم و تربیتشان کمک کن

و کمک کن که در حقشان،نیکویی کنم

و مقدر فرمای که فرزندان من،در تقرب من به ملکوت اعلای تو

یاری ام دهند 

و مرا و نسل مرا از شر اهریمن ناپاک،برکنار دار... 

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۵ دی ۹۵

همین شارون جلاد‌،همین گرگ درلباس آدم،روزی که سرکارآمد،صریحاگفت من این تعدادازفلسطینیهاراترورخواهم کرد.امریکاییهاازاوحمایت کردند؛نگفتند تروریسم بد است

آقا من هر چی میخوام بهش فکر نکنم،نمیشه. خودش میاد تو فکرم. فقط یه مقایسه خیلی سطحی از برنامه دیروز با راهپیمایی 9 دی کنیم:

9 دی غیر تعطیل،دیروز تعطیل رسمی. 

9 دی مترو و اتوبوس نه رایگان بود و نه به طور ویژه برای مسیر راهپیمایی در نظر گرفته بودن. 

ولی دیروز هم رایگان بود و هم ویژه برای مسیر مراسم گذاشته بودن. 

9 دی تنها خوراکی که ممکنه به بعضیا داده باشن،به ما که نرسید،ساندیس بود که تو بوق و کرنا کردن. 

ولی دیروز حداقل به اونایی که داخل حرم بودن،پلو مرغ دادن. 

راهپیمایی 9 دی،ساعت 3 بعد از ظهر بود،ولی ما 10 شب گذشته بود که رسیدیم خونه. به خاطر عدم هماهنگی و همکاری راهنمایی رانندگی با مراسم. گویا که اصلا مقصر ما بودیم و نباید همچین حرکتی انجام میشد. 

ولی دیروز هیچ ترافیک و هرجی و مرجی به وجود نیامد و همه چی با مدیریت قبلی،خیلی منظم پیش رفت. 

حالا سوالم اینه،از بین این دو تا مراسم،کدومش رو میشه به دولت و حکومت نسبت داد؟!

..امروز بالاخره بعد از پیگیری های مکرر،متوجه شدیم آژانس مربوطه،پول ما رو خورده و یه لیوان آب هم روش!

حالا اینکه پول ما رو خوردن خیلی مهم نیست،لااقل یه کربلا میبردن ما رو!!

البته بگم پیشاپیش که من در حد توانم تحقیق کردم و قرارداد رو هم با همه محکم کاری های معمول نوشتیم. سابقه قبلی اش رو هم داشتم که واقعا کارشون تور کربلا بوده و مسافرای قبلی ناراضی نبودن از کارشون. 

ولی الان گویا مدیر آژانس،رأسا کلاه همه رو برداشته و فرار کرده. 

حالا ما هم مثل بقیه کسانی که ثبت نام کردن،فعلا رفتیم تو مرحله شکایت و پیگیری. ولی اصلش اینه که طلبیده نشدیم. برنامه ریختیم،ولی برنامه خدا چیز دیگه ای بوده برامون.

موقع ثبت نام،زهرا و محسن رو هم نوشتم به خواست خودم و ابدا قصد نداشتم ازشون پول بگیرم. ولی زهرا هر بار که با هم صحبت کردیم،هی اصرار کرده که شماره حساب بدم تا پول بریزن. منم گفتم حالا بذار ببینیم میریم اصلا و از این حرفا. 

بعد امشب که گفتم فعلا کنسله و ماجرا از چه قراره،دیگه اصرار پشت اصرا که حتما باید بگم دقیقا چقدر پول دادم براشون تا بهم بدن! 

یعنی فقط جای شکرش باقیه که تلفنی با هم صحبت میکردیم!و الا که اگه نزدیک بودیم،چه بسا دست به یقه میشدیم. 

خب آخه من دلم خواسته بچه هام رو هم ثبت نام کنم،به کسی چه مربوط که خسارت من رو بده؟!

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۲ دی ۹۵

آن کسانی که ازوابستگی وعقب‌ماندگی ملت ایران منتفع میشدند،امروزدشمن خونی جمهوری اسلامی هستند.ممکن است یک وقتی این دشمنی ازبین بروداماشرطش این است که دشمن ناامیدشود

یه نکته ای رو این دو روز،موقع پیگیری اخبار بهش رسیدم. اینکه اکثرا،چه مخالف و چه موافق،چه داخلی و خارجی،تو هر اتفاق ریز و درشتی که پیش بیاد،خیلی روی حرفا و جملات و تک تک کلمات آقا زوم میکنن. 

یعنی اینقدر من امروز از سایت های مختلف نکات ریز و جزئی از پیام تسلیت آقا و چند تا جمله کوتاهشون موقع نماز،دیدم و خوندم،درباره اصل اتفاق ندیدم. 

که مثلا چرا آقا قبل از نماز اعلام کردن:بگید همه باید بخونن. 

یا اینکه چرا فلان جمله نماز رو نگفتن. 

یا مثلا اینکه از لفظ حجت الاسلام استفاده کردن. 

یا چرا فرمودن در آن سال ها،پناهگاه مطمئنی بود. 

یا چرا به جای خدمات،از تعبیر تلاش استفاده کردن. 

یا چرا فقط درباره محبت "او" صحبت کردن و به برعکسش تصریح نکردن. 

یا چرا از خداوند فقط درخواست غفران و رحمت الهی کردن،نه علو درجات. 

و... 

این ریزبینی و نکته سنجی در رفتار و گفتار آقا حکایت از یه مطلب فوق العاده میکنه:اونم اینکه ایشون به شدت در فعل و قول صادق بودن و هستن. 

فی الواقع دوست و دشمن آقا رو به این شناختن که اولا تمام افعال و اقوالشون،جزء به جزء و ریز به ریز حساب شده است و دلیل و منطقی پشتش هست،و دیگه اینکه هیچ وقت دوپهلو و مبهم حرف نمیزنن. 

و همینطور ایشون هیچ وقت هیچ دروغی نگفتن،حتی با توجیه مصلحت. 

رو این حسابه که حرفای ایشون،کاراشون و تمام موضع گیری هاشون،زیر ذره بینه. و دشمن حتی بیشتر از ما مدعی های دوستی،رو کارا و حرفای ایشون حساب باز میکنه. 

ولی همین دو روز ببینید بین سیاسیون کشور خودمون چه منافقا و دودوزه بازایی خودشون رو لو دادن! تا چند روز پیش اون حجم از بد و بیراه و فحش و فضیحت رو نثارش میکردن،حالا که میبینن نرخ روز گریه و زاریه،شروع کردن مرثیه خوانی که چه شخصیتی رو از دست دادیم!! 

اینجور وقتا و از دیدن همچین صحنه هایی ناخودآگاه یاد داستان ملا و خرش میفتم. که صبح خر پیر و مریضش رو برد بفروشه و به قیمت مفتی فروخت. چند دقیقه بعد دید که خریدار خرش،اون رو به حراج گذاشته و چه تعریفایی که ازش نمیکنه. بنده خدا ملا هم ترسید همچین خر مرغوبی از دستش بره،فورا به چند برابر قیمتی که فروخته بود،خریدش!

تنها ترکبی که درباره این رفتارها میشه به کار برد اینه:کاسبان ترحیم!! 

بگذریم،تا به حال به ناراحتی هامون و دلایلش فکر کردیم؟

مثلا بشنیم آمار بگیریم که روزانه چقدر ناراحت میشیم. و از چه چیزایی؟

خب یه سری از ناراحتی های ما به بدن ما مربوط میشه. مثلا سرما و گرما و گرسنگی و تشنگی و درد و بیماری. 

این ناراحتی ها،ممکنه خیلی اذیت کننده باشن،ولی افسرده مون نمیکنن. یعنی روح و روانمون درگیرش نمیشن. 

یه سری از ناراحتی ها هم در واقع فقط تخیل هستن. یعنی هنوز آسیب واقعی ندیدیم،ولی از ترس اینکه مبادا آسیب ببینیم،ناراحتیم.

فرض مثال اگه کسی ورشکست بشه،فی الفور دچار گرسنگی و بی پناهی نمیشه.ولی ترس از شرایط احتمالی آینده حالش رو بد می کنه. 

یا اگر مثلا مالی ازمون دزدیده بشه،خود این دزدی اونقدر ناراحت کننده نیست که ترس از آینده ناراحتمون میکنه. 

به نظرم در این مورد اگه فقط یه کم به خدا و صفاتش و مخصوصا رزاقیت خدا فکر کنیم،از این ترس موهوممون خجالت بکشیم.

ولی بیشتر ناراحتی ها و اعصاب خردی های روزمره ما،که اکثرا روح و روانمون رو درگیر میکنه و قسمت اعظم انرژی ما رو میگیره،مربوط میشه به حرف هایی که میشنویم. 

که اتفاقا این حرفا،هیچ اثر تهدیدآمیزی روی ما ندارن. ما اصلا از این حرفا آسیبی نمیبینیم. ولی خیلی از بابتشون ناراحت میشیم،غصه میخوریم و یا حتی افسرده میشیم. 

این حرفا از یه تمسخر و کنایه ساده شروع میشه تا تهمت و توهین و دروغ و شبهه وبالاتر از همه،حرف باطل درباره ائمه و معصومین که خیلی ازشون اذیت میشیم. 

ولی تازگیا،وقتی داشتم سوره واقعه رو میخوندم،وقتی دوباره به معنی آیه 25 فکر کردم،ته دلم غنج رفت. از اینکه اون دنیا،تو بهشت خدا،دیگه هیچ حرف و حدیث بیخود و باطلی نیست که ناراحتمون کنه...

پیام خصوصی:خیلی ممنونم از توجه تون. بله الان کاملا متوجه صحبتتون شدم. و باید بگم،نه.به هیچ وجه من با این منشتون مشکل ندارم. هرجور که خودتون راحتین. خصوصی یا عمومی. ففط خواهشم اینه به همین شفافی و وضوح بنویسید لطفا. به گیجی من رحم کنید! 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵

با فقدان هاشمی اینجانب هیچ شخصیت دیگری را نمیشناسم که تجربه‌ای مشترک و چنین دراز مدت را با او در نشیب و فرازهای این دوران تاریخ ساز به یاد داشته باشم

چند دقیقه پیش یه کار کوچیک تو حیاط داشتم و تنبلی ام اومد کلاه سرم بذارم. نتیجه اینکه تو گوشم باد افتاده چیزی نمیشنوم. نشنیدن یه طرف،ناخوآگاه موقع حرف زدن داد میزنم. این رو گفتم که اگه اینجا داد زدم،دلخور نشید لطفا. 

دیشب که ما بالاخره حدود 10 و نیم،11 خبر موثق از مصوبه هیات دولت رو خوندیم و مطمئن شدیم فقط سه شنبه تعطیله،دیگه هیچ سایتی رو چک نکردیم. نتیجه اینکه عماد با در بسته مدرسه شون مواجه شد!چون با اینکه محل ما خیلی با شمیران و جماران و نیاوران فاصله داره،ولی منطقه 1 محسوب میشه و مدارسش امروز تعطیل بود. منتها نجم چون نهایی داره،هنچنان امتحانش رو بایست میداد. 

وقتی اومدم و حتی قبل از رسیدنم،خیلی با عماد حرف زدم. ظعنی ازم ح ف کشید. با اینکه مدتیه تصمیم اکید گرفتم متکلم وحده نباشم و تا میشه جواب صریح بهش ندم و از واژه"نمیدونم"بیشتر استفاده کنم،ولی امروز نذاشت. 

اینقدر که سوال داشت از تاریخ 40 ساله کشورمون. 

بیشترین شبه اش هم مربوط میشد به پیام آقا،که چرا اینقدر از این شخص تعریف کردن؟

منم اینجور جواب دادم،اولا ایشون از اونجایی که شخصیتا،آدم کینه جویی نیستن،هیچ وقت دشمنی های فردی اشخاص رو تلافی نکردن. حتی صراحتا بارها اعلام کردن اگه کسی به شخص من توهین کرد یا عکس من رو پاره کرد،کاری باهاش نداشته باشید. 

و بعد از اون قرار نیست مقام ولایت همیشه به جای ما فکر کنه و دوست و دشمن رو به جای ما تشخیص بده. حتی پیامبر هم با اینکه به وحی متصل بودن،ولی هیچ وقت منافقین رو به اسم لو ندادن و به عهده تفکر و بصیرت مردم گذاشتن. 

الان هم ما قرار نیست جای خدا قضاوت کنیم و بهشت و جهنم برای کسی تعیین کنیم. ولی درباره اقدامات و کارهایی که انجام شده،با تحلیل درست میتونیم بفهمیم چقدرش مطابق حکم ولی فقیه بوده و چقدرش نه و کدوم حرف و عملی باعث ضربه به حکومت جمهوری اسلامی بوده. 

این از بحث من و عماد. اما یه سری پیام هم درباره مطلب دیشب داشتم که عمومی نبود،ولی چون اسم آوردن و خیلی قابل ویرایش نیست،به صورت کلی جواب میدم. 

من اولا دیشب از بابت این اتفاق اصلا خوشحال نشدم برید دوباره مطالعه کنید. من شکر کردم به خاطر فهم و درک سیاسی عماد که ملاک و حجتش قول و فعل آقاست. 

و گفتم حکمت الهی این بود که ماجرا طولانی نشه. این طولانی شدن،میتونست دستاویز عده ای منافق بشه. همچنانی که الان همون منافقین دارن از این آب گل آلود ماهی میگیرن و هی با تابوت عکس یادگاری میگیرن. درحالیکه تا همین چند سال پیش انواع و اقسام ناسزاها رو نثار این شخص میکردن. 

من جز برای دشمنان،هیچ وقت برای کسی آرزوی مرگ برای کسی نکردم. دشمن هم منظورم دشمن اسلام و حکومت جهانی امام زمان (عج) هست. ولی برای اشخاص دعام همیشه اینه:خدایا!اگه قابل هدایتن،هدایتشون کن و الا رسواشون کن تا مردم از باطنشون خبردار بشن. 

در این مورد به خصوص هم همینطور بوده و خوشحال نشدم. اما اعتراف میکنم ناراحت و عزادار هم نیستم. علاقه ای به ایشون نداشتم. نه علاقه شخصی،که فکر میکنم و با تحلیلم اینجور میفهمم که حداقل تو این 12 ساله،کم آب به آسیاب دشمن نریختن. بماند که شیوه اداره شون در 8 سال ریاست جمهوری شون،ریشه این شکاف طبقاتی و اقتصاد خراب ماست و حرف های زیادی هم درباره جنگ و نقششون در وادار کردن امام به قبول قطعنامه هست.

ولی در مورد شرکت کردن یا نکردن در تشیع جنازه شون،اجازه بدین بگم به شما ربطی نداره این مسأله و پاتون رو از گلیمتون کمی این طرف تر گذاشتین! 

یه چند تا پیام خصوصی هم داشتم. بذارید یه اعترافی بکنم. نمیدونم ایراد از لهجه منه یا چی که همیشه پیام هاتون رو میبایست چند بار بخونم تا تقریبا متوجه بشم منظورتون چیه. نه دقیقا. 

خدا میدونه هیچ قصد اهانت و تمسخر ندارم. و اصلا هم پیام هاتون ناراحتم نمیکنه. ولی موقع خوندن احساس میکنم پر از حرف هستین و هم میخواید پیامتون طولانی نشه و هم میخواید بعضی حرف ها رو نگید و هم خود حرف ها تلاش میکنن گفته بشن،این میشه که کمی نامفهوم میشه صحبتاتون. 

من ازتون یه خواهش دارم. اول خارج از اینجا،کامل کامل همه حرفی رو که دارید بنویسد. تمامش رو. بعد مرتبش کنید. دسته بندی اش کنید. اون موقع تصمیم بگیرید کدوم قسمتش رو میخواید بفرستید و کدومش رو نه. 

و بعد هم موقع تایپ هم پاراگراف بندی اش کنید و هم از علائم نقطه و ویرگول استفاده کنید. 

بازم میگم،این حرفا رو حمل بر بی ادبی من نکنید خواهشا. این ایراد از منه که فقط نوشته های با لهجه خودم رو میتونم بخونم و خیلی شرمنده شدم از اینکه قبل از این ناراحتتون کردم. 

در مورد این پیش بینی هم که سوال کردین،چیز خاصی به نظرم نمیرسه. ان شاءالله که اتفاق بدی نمیفته. بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم...

پروردگارا! 

به روان مقدس محمد و آل محمد رحمت فرست

و آن خدمت و ارادت را که شایسته مقام پدر و مادر باشد،به قلب من بیاموز. 

به من الهام کن تا بدانم که در حق پدر و مادرم چه باید کرد 

و آنگاه توفیقی عنایت فرمای تا آنچه شایسته و بایسته آنان دادن،در حقشان به جای آورم... 

آه....ای پروردگار من! 

این محال است که پدر و مادرم بتوانند پاداش زحمت های خود را از من دریافت بدارند

و محال است که من بتوانم در برابر زحمت ها و متاعبشان،پاداش و مزدی ادا کنم

و آنچنان که حقشان اقتضا کند،به خدمتشان برخیزم. 

هم تو ای پروردگار بزرگ! 

ای بهتر از هرکس که کمک تواند کرد،به من کمک کن 

و ای آن کس که گمراهان را به سوی رشد و صلاح راه مینمایی! 

راهم بنمای 

و مرا از خطر عقوق،پناه ده

و روا مدار که به روز رستاخیز،در صف ناخلفان بایستم

و از روی پدر و مادر،شرم برم. 

خداوندا! 

در آن روز که هرکس پاداش کردار خویش دریابد و بر هیچ کس ظلم و ستم نرود،بر من رحم کن و مرا خوار مدار...

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵

دشمن که میگوییم،شعار نیست.وزیرخارجه خوش اخلاق آمریکادرنامه اش به دولت بعدی توصیه میکند:هرچه میتوانیدبه ایران سختگیری کنیدوتحریمهارانگه دارید،باسختگیری میتوان ازایران امتیازگرفت

اینکه میگن پیریه و هزار درد بی درمون راسته ها! باور کنید. از عوارضش اینکه واسه یه مصوبه دادن که بگن آخر میخوان تعطیل کنن یا نه؟اینقدر دست دست کردن. هیأت دولت منظورمه. 

من ساعت 7 تو مترو خبر رو شنیدم. اول هم فکر کردم شایعه است. ولی تا رسیدم عماد و فاطمه با کلی آب و تاب برام کلش رو گفتن. 

خب اینم از حکمت های الهی که کل ماجرا به یه ساعتم نکشید. و الا که معلوم نبود چه مجالس دعا و نیایش عوام فریبانه ای که برپا نمیشد. 

حالا این وسط عماد کلی از قبل بحث آماده کرده که یه وقت خدای نکرده حرکت دشمن شاد کنی ازم سر نزنه!!! 

یعنی این بچه تا این حد برای من آدم شده که بخواد از خط و مشی آقا برام مدرک و دلیل بیاره؟یعنی واقعا میفهمه این چیزا رو؟

بازم شکر. 

از اون طرف فاطمه با اینکه از قبلش گفته بودن ابتدایی ها تعطیلن،تا ساعت 10 پیگیر اخبار بود ببینه تعطیل میشه یا نه؟بیشتر البته به خاطر اینکه میگفت اگه سه روز تعطیل شد،بریم مشهد. 

منم از اونجایی که 3 شنبه امتحان پایان ترم داشتم،تعطیل شدن یا نشدن این سه روز برام مهم بود. ترجیحم این بود فردا تعطیل بشه تا بخونم برای سه شنبه. 

بگذریم،امروز دایی ام یه ایده خوب مطرح کرد. گفتم اینجا هم بگم،بلکه همه گیر بشه. 

طرح استعداد یابی کودکان و نوجوانان سخنور در زمینه موضوعات و مفاهیم قرآن. 

که مثلا بچه ها یه سوژه انتخاب کنن،تحقیق کنن درباره اش،و در یه سخنرانی حداکثر دو دقیقه ای مطرحش کنن. 

انتخاب هم میتونه به عهده مردم باشه از طریق مثلا یه کانال تلگرامی. 

به نظرم طرح خیلی خوبیه،مخصوصا اگه فراگیر بشه در سطح کشور. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵

در سندی دیدم،استعمارگران توصیه میکنندبایدکاری کنیم که عقیده به مهدویت،بتدریج زایل شود!میگفتندتاوقتی مردم به مهدویت معتقدند،نمیتوانیم کشورهایشان رادراختیاربگیریم

گفتم هزار بار،تربیت خانوادگی ما جوری بوده که بلد نیستم الفاظ بی ادبانه به کار ببرم. در واقع این خوبی من نیست که تو عصبانیت فحش نمیدم،بلد نیستم. 

شاید اگه بلد بودم الان یه چند تا از اون آبدارها و رکیک ترین هاش رو نثار خواننده مزاحمی میکردم که اومده از آب گل آلود ماهی بگیره. 

محض اینکه فقط ثابت کنم فضولی تون به واقع اشتباه بوده و الکی خودتون رو نخود آشی کردین که به شما کوچکترین ارتباطی نداشته،آخرین پیام ایشون رو با حذف متن پیام منتشر کردم که ببینید اشتباه گرفتید!! 

از طرفی هم دلم براتون سوخت. یعنی اینقدر شما بیکارید که نشستین اینجوری  کارآگاه بازی درآوردین که مثلا من رو از گمراهی دربیارید و حقیقت رو برای من روشن کنید که کی به کیه؟!

البته باز هم امکانش بود که مثل پیام های قبلی تون،بی جواب بذارم و تایید نکنم. ولی دست آخر دلم نیومد. گفتم یه بار برای همیشه جواب بدم که بفهمید خوندم و بدونید اهمیت نمیدم. 

از این به بعد هم اگر پیامی ازتون ببینم نخونده حذف میکنم. ولی اگر هم نشناسم و بخونم،قطعا از لهجه مخصوصی که دارین،متوجه میشم و تایید نمیکنم. 

یه پیام خصوصی دیگه هم داشتم چند شب پیش که به دلایلی یادم رفت جواب بدم. و از این بابت عذر میخوام. 

حقیقتش من خیلی رکم. اگه نتونم یا نخوام یا بلد نباشم یا خوشم نیاد یا خسته باشم یا هر چیز دیگه،میگم. 

ولی سوال اون شب شما هم قبول بفرمایید خیلی پراکنده بود. و کمی هم نامفهوم. هنوز هم دقیقا متوجه منظورتون نشدم. اگه تو چند زمینه سوال دارید،جدا جدا بفرمایید. 

یه کمی هم من از شما انتقاد کنم؟فکر نمیکنید زیادی حساسید؟تو همین یک سال گذشته،خودتون حساب کنید ببینید چند بار از من یا دیگران ناراحت شدین؟

یا اصلا چرا اینقدر قبل از پرسیدن سوالتون،اما و اگر میکنید؟

فرض که من نوعی،با عقل ناقصم،خوشم نیاد و مسخره کنم حتی! این اشتباه منه! چیزی از ارزش شما کم نمیشه. بلکه متوجه میشید امثال من ارزش وقت گذاشتن و صحبت کردن نداریم. 

ولی این جور که از نقد دیگران فرار میکنید و به خاطر اینکه کسی حرفی نزنه،حتی اسم هم نمیذارین،شما رو حساس و زودرنج جلوه میده. 

که صد البته ممکنه اینجور هم نباشید در واقعیت. دارم میگم من نوعی از این رفتارتون اینجور برداشت کردم. 

در هر صورت اگه جوابم ناخواسته ناراحتتون کرده،عذر میخوام. 

...

و اما عماد،اگه خدا بخواد فردا آخرین امتحانشه و از یکشنبه دوباره احتمالا زندگی برمیگرده سر روال خودش. نه که از تو خونه بودنش ناراحت باشیم،مشکل اینه که برای این حجم کم درس زیادی بهشون وقت دادن. و خب عماد و وقت اضافه،دیگه دیگه...

یعنی آخرین شاهکارش این که امروز عصر تا شب که ما فکر میکردیم بالا،تو سه کنج خودش مشغول درس خوندنه و همگی از این کارش متعجب بودیم،کاشف به عمل اومد ماشین لباسشویی رو باز کرده!

نمیدونم گفتم قبلا یا نه،دایی بزرگه تعمیرکار لوازم خونه و مخصوصا ماشین لباسشویی و ظرفشویی هستن. و هر سری که ماشین مادرم مشکل داشته و دایی برای تعمیرش اومدن،عماد بالاسر ایشون بوده و گهگاه کمک هایی هم کرده. 

امشبم فقط خدا رو شکر زورش نرسیده دیگ رو باز کنه و تسمه رو دربیاره. چون مدل ماشبن ما با مال مادرم فرق میکنه و بلد نبوده!!

حالا خوبه اینهمه پای کار دایی ایستاده و دیده دایی از قبل کار جا برای پیچ ها تعیین میکنن و خیلی مرتب پیچ ها رو کنار میذارن که دست آخر یه دونه کم و زیاد نشه.

حالا ما هم خیلی پیچ کم نیاوردیم. فقط دو تا از پیچ های صفحه پشتی ماشین نیست. یه دونه پیچ هم داریم که نمیدونیم مال ماشینه یا تو جعبه ابزار بوده،افتاده بیرون!! 

ای گشاینده عقده ها و ای درهم شکننده انبوه اندوه! 

ای که ابرهای کدورت و غم را از افق فکرها برکنار میکنی! 

ای بخشاینده این جهان و آن جهان! 

ای بخشنده دنیا و آخرت! 

به روان مقدس محمد و آل محمد رحمت فرست 

و گره از کارم بگشای 

و ابر غم از افق فکرم برکنار کن 

و اندوه انبوه شده ام را درهم شکن...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۷ دی ۹۵

بر سر یکدیگر کمتر فریاد بکشید.دشمن اصلی را با دوستانی که با آن‌ها اختلاف نظر داریم اشتباه نگیریم

دو سال پیش،سر ماجرای نرگس خانم، خیلی ناراحت بودم. خیلی. ولی یادمه برای نوشتن کلی وقت میذاشتم و فکر میکردم که مطلبم ناراحت کننده نباشه تا حد امکان. حتی گاهی طنز هم مینوشتم. 

حتی چون خبر از آینده نداشتم و نمیدونستم چقدر طاقت میارم،قبلش عذر همه رو خواستم و خواهش کردم دیگه نیان و مطالبم رو نخونن. نمیخواستم اگه بی طاقتی کردم و آه و ناله کردم،کسی شریک غم و غصه ام شه. 

چون معتقدم این روابط،با همه مجازی بودنش،خیلی حقیقیه. ما آدمیم،از سنگ و آهن ساخته نشدیم. از غم و غصه هم ناراحت میشیم. 

منم از این قاعده مستثنی نیستم. منم از خوندن درد و رنج شما،هرچند غریبه،ناراحت میشم. 

حتی یه درصد هم فکر نکنید برام مهم نیست ناراحتی تون. 

ولی راهی که شما انتخاب کردی چاره کارت نیست. 

شما باید باور کنی هر چیزی که بهش احتیاج داری،داری.

من بارها ازت سوال کردم چی میخوای؟نهایت آرزوت چیه؟

فقط یه چیز:آرامش.

آرامش چیه؟جز اطمینان و پناه؟!

ما کی آروم میشیم؟کی دلمون قرار میگیره؟

که به یه پناه مطمئن و کامل تکیه کنیم. وقتی خیالمون راحت باشه کسی رو داریم که همه مشکلاتمون رو از پسش برمیاد. حتی مشکلاتی که ممکنه بعدا برامون پیش بیاد. 

اگه به یه همچین پناهی برسیم،آیا دیگه غصه چیزی رو میخوریم؟

شما باور کن که همه بی قراری و غصه ات با خدا تموم میشه،باور کن همه مشکلاتت واقعا هیچه و اگه به خدا تکیه کنی تموم میشه،اون موقع ببین چقدر آروم میشی. 

اینایی که میگم رو سخنرانی نبین. بشین وقت بذار و روش فکر کن. همه اون چیزی که آرزوش رو داری،ته تهش اگه به خدا نرسید!

و یه چیز خیلی مهم. باید ترک کنی این اعتیاد شدید رو! 

پدرانه،برادرانه،دوستانه،هرچی که اسمش رو بذاری:

شما واقعا به اینترنت گردی معتاد شدی و زندگی ات داره خراب میشه. 

به جد بذارش کنار. کلا. 

یه ماه کامل،هر روز،از صبح تا شب و از شب تا صبح،به هیچ وجه سراغ اینترنت نرو. 

به جاش هر کار دیگه ای انجام بده. ورزش کن،جدول سودوکو حل کن،بافتنی بباف،گل بکار،سالاد جدید درست کن. 

خلاصه یک ماه تمام با اینترنت خداحافظی کامل کن. چه وبلاگ و چه تلگرام و چه اینستاگرام و هرچیز دیگه ای. 

خواهش میکنم تصمیم بگیر و دخترانه پای تصمیمت بایست. 

اگه بعد از یه ماه اوضاعت حقیقتا هیچ فرقی نکرد،باز هم چیزی از دست ندادی. ما که هستیم،فرار نمیکنیم. باز هم مبتونی بیای و شکایت کنی. 

ولی من مطمئنم اوضاع فرق میکنه. مطمئنم حالت بهتر میشه. 

باشه؟قبول؟

پس یه ماه ترک کامل اینترنت و به جاش پر کردن وقت با زندگی واقعی و فکر کردن به مساله مهم من از زندگی واقعا چی میخوام؟

ای پروردگارم! 

ای معبودم! 

و ای آقا و مولایم!

و ای مالک هستی ام! 

ای کسی که سرنوشتم به دست اوست! 

ای کسی که به ناتوانی و درماندگی ام آگاه است! 

و از فقر و بی چیزی ام مطلع است!

پروردگارم! از تو میخواهم و به حق خودت و قداستت،

و به نام ها و صفات برترت،سوگند میدهم

که همه اوقات شبانه روز مرا به یاد خودت آباد گردانی

و به خدمت خودت برسانی

و اعمالم را بر کرسی قبول خودت بنشانی 

تا آنجا که همه گفتار و کردارم زمزمه ای هماهنگ گردد

و حال خدمتم در آستان تو جاودانه شود...

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵

حضورجهادی درعرصه‌های گوناگون ازعوامل پیشرفت کشوراست.اقدام جهادی به معنای خسته نشدن درمقابل سختی‌هاوموانع وایمان به مسیروحرکت براساس فکرومنطق است

امروز یه کم از شبای پیش زودتر رسیدم خونه. همون پایین،جلوی در راهرو،فاطمه خانم پیش پیش تمام وقت مصادره ام کرد:که بابا! خیلی وقته بازی نکردیم. باید امشب همه اش با هم بازی کنیم! 

منم دست ها پشت سر،رفتم بالا برای بازی. به عماد هم گفتم بیا. ولی دیدم میز کامپیوتر رو داره مرتب میکنه. سرش شلوغه. 

تازگی ها داره کم کم منظم میشه. البته بیشتر از اونی که بخواد کمد وسایل خودش رو مرتب کنه،باقی خونه رو مرتب میکنه. از اتاق و کمد فاطمه گرفته تا کابینت ها و جعبه ابزار من و... 

حالا بازی چی کردیم؟

اول یه بازی اختراعی خود فاطمه که توضیحش شفاهی-تصویریه و نمیتونم بنویسمش. با انگشته و از چهار عمل اصلی ریاضی استفاده میشه. واقعا جالب و هیجان انگیز بود. مخصوصا که خدیجه تو تیم من بود و تمام وقت تشویقم میکرد. 

خیلی خوشم میاد از اینکه خودش رو قاطی هر ماجرایی میکنه. کاری نداره موضوع چیه؟اصلا میفهمه ما چی میگیم یا نه؟فقط عین ضبط هر چی بگیم رو تقلید میکنه که عقب نمونه. 

بازی دوم قایم باشک بود. به درخواست خدیجه. اینبار خدیجه چشم میذاشت و ما بایست قایم میشدیم. منتها به راهنمایی ایشون. همونطور چشم بسته و ده ده گویان،هولمون میداد پشت در تا اونجا قایم بشیم! 

خب چیه؟بچه ام میترسه یه وقت واقعا گممون کنه!

بازی سوم بیست سوالی بود. و واقعا از دست فاطمه هنگ کردیم!اینقدر که سوالای سخت انتخاب میکنه. یه سری قبلا من یه اشتباهی کردم و شکل مثلث رو به عنوان سوال انتخاب کردم و برای راهنمایی گفتم،مفهوم انتزاعیه،حالا دیگه ایشون سوال انتخاب میکنه در حد چی:نخ آویزون از لبه پرده،سلول های خاکستری مغز،اون قسمت از موهای خدیجه که لای گل سرشه،ساعت 19:57 و آخرین مورد،نوشته پایانه زین الدین-ونکی که روی تاکسی های خطی مینویسن. 

این یه مورد رو من به مسیرم نخورده تا الان،نمیدونم همچین خطی هم داریم واقعا یا نه!! 

بازی که تموم شد،چند باری عماد و نجم رو صدا زدیم بیان بالا برای شام. ولی جواب ندادن. رفتم پایین ببینم چه خبره که... 

قابل توصیف نیست،فقط اینقدر بگم که دیگه چیزی به اسم رایانه نمونده. کیس کلش،یعنی تمامش به قطعات اولیه اش باز شده. به طور کامل! 

حالا درسته عماد تا نگاه به قول خودش خط صاف من رو دید،تمام مسئولیتش رو یه جا به عهده گرفت،ولی نجم هم نه جلوش رو گرفته بود و نه کنار کشیده بود. اونم وقتی دیده بود عماد داره کیس رو باز میکنه،نشسته بود به همراهی. 

حالا کاش رو حساب باز میکردن. یه یادداشتی چیزی،همینطور یلخی کلش رو باز کردن و ریختن وسط اتاق!! 

از این طرف عماد هی تند و تند داشت توجیه میکرد که چیزی نیست و هنوز یادشه که چی به چی بوده،نجم هم سرمایه اش رو به رخ میکشید که خودم میبرم میدم تعمیر و... که فاطمه برگشته میگه:همینه که میگن دختر نعمته! حداقل مامان بابا خیالشون ازش راحته که چیزی رو خراب نمیکنه!!

و البته داداش هاش هم بلافاصله یه لیست 20 موردی از آخرین خرابکاری هاش براش شمردن.

البته بعد از شام که یه نگاه دقیقتر به ماجرا کردم دیدم خیلی هم نباید سر هم کردنش سخت باشه. هرچند که سخت افزاری هیچی سردرنمیارم. 

الان هم که اومدم اینجا،یه چند تا پیام خیلی بامزه داشتم. حیف که حواسم نبود و حذفشون کردم. و الا میشد تأیید کنم دست جمع بخندیم،روحمون شاد شه. 

اول فکر کردم از این پیام های هرزنامه ایه،ولی بعد دیدم اتفاقا خیلی هم جدی هستن. از روسیه بود،ولی به زبان انگلیسی. تبلیغ یه فروشگاهی در فلان شهر روسیه بود که به مناسبت کریسمس تخفیف فوق العاده داشت!

اینکه چطور اینجا رو پیدا کردن بماند،دوست داشتم پیامشون رو پاک نمیکردم و براشون ایمیل میدادم که چشم،اگه مسیرم طی 100 سال دوم زندگی ام از اون طرفا افتاد،حتما بهتون سر میزنم!! 

خداوندا!

خواهشم از توست،ای خدابی که در حکومتش جاودانه است

و در عزت و شوکتش پابرجا

و در فرمانروایی اش،اطاعت شده

و در کبریایی اش،یکتا

و در استمرار و ماندگاری اش یگانه

و در مخلوقاتش دادگر

و در حکمش عالم

و در تأخیر عقوبتش،حکیم.

خدایا! 

تو خواسته های مرا میدانی 

و به آرزوهای من واقفی

و به هر کار خوب که توفیقم بخشی،هم راه و هم راهنما تویی. 

ای توانمندی که در خواست ها،خسته اش نمیکند!

ای دارنده ای که هر مشتاقی به او پناه  میبرد! 

عمری است که بر سفره نعمت های مستمرت مهمانم

و از شیوه احسان و کرمت بهره میبرم.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵

انجام کارهای بزرگ در انقلاب بخاطر انسانهایی بود که دارای ثبات قدم در مسیر دین و انقلاب بودند.از افراد متزلزل در راه دین و انقلاب باید حذر کرد

دیدین یا شنیدین پدر و مادرایی که برای بچه هاشون آرزوی دکتر مهندس شدن میکنن؟!

حالا خدیجه خانم ما از همین 1 سال و 4 ماهگی اش دکتر مهندس شده!!

چند شب پیش دیدم دستگیره یکی از کابینت ها به خاطر آویزون شدن خدیجه،شل شده. اشتباهم این بود که جلوی چشم ایشون پیچ گوشتی آوردم و پیچش رو سفت کردم.

بماند که همون پنج دقیقه،10 بار پیچ گوشتی رو ازم گرفته و پیشت،پیشت کرده که یعنی خودش بلده. دیگه از اون روز هرچی که دم دستش باشه،حکم پیچ گوشتی داره و تمام مدت داره پیچای دستگیره های در رو محکم میکنه! 

پریشبم نمیدونم به خاطر آلودگی هوا بود یا چی که از غروب سردرد و چشم درد شدید شدم. به حدی که برگشتنه،ماشین رو پارکینگ قسمت گذاشتم و با تاکسی اومدم. 

رسیدم حالم بد بود واقعا. ولی فکر میکردم بخوابم خوب میشم. که نشدم. ساعت یک بود که از شدت درد چشم بلند شدم. هرچند که قبلش هم خوابم نبرده بود. 

بچه ها خواب بودن،خودم هم چشمم خیلی درد میکرد،نمیشد تنها برم. ناچار با نرگس و خدیجه رفتیم دکتر.خدیجه هم تو درمونگاه بیدار شد و تا نوبتمون بشه،سر حال سر حال. 

رفتیم داخل،عین بازرس ها،تمام وسایل روی میز رو بازرسی کرده. تا دکتر میخواست حرف بزنه،میپرسید:این شیه؟

بعدم که دکتر میخواست فشارم رو بگیره،اینقدر به همه چی دست زد و تو دست و پا بود که دکتر مجبور شد یه بار هم گوشی رو بذاره رو گئش خدیجه،تا ایشونم تایید کنه! 

بعد هم که با نرگس اومدن بالا سرم نشستن موقع سرم زدن و تمام مراحلش رو یاد گرفت. 

هیچی دیگه از دیروز یه دستش پیچ گوشتیه،یه دستش آمپول. معلوم نیست کی رو آمپول میزنه و پیچ کی رو محکم میکنه! 

حالا پیچ گوشتی پلاستیکی از اسباب بازی های عماد داشتیم،ولی آمپول اسباب بازی نداشتیم. فاطمه هم رفته یه سرنگ واقعی بهش داده،البته بدون سوزن. 

اینه که الان دخترم دکتر مهندس به معنی واقعی کلمه است. 

امشب دیدم فاطمه داره دنبال عکس میگرده. میگم میخوای چی کار؟میگه مدرسه گفته بیارید. 

:چرا؟

-الکی! میخوان بزنن به دیوار. 

:چرا خب؟مگه الکی عکس کسی رو میزنن به دیوار؟

-آره دیگه. خب حالا مثلا من همه امتحانام رو خیلی خوب شده باشم. چه مهمیتی! داره؟یا مثلا تو مسابقه دو و پینگ پنگ هم برنده شدم. مگه مهمه؟

:نه. راست میگی. اینا خودشون مهم نیستن. مهم اون چیزیه که ازشون باید یاد بگیری. که دنیا هم همه اش مسابقه است. باید همه اش سعی کنی تو کار خوب و گوش کردن حرف خدا اول بشی. 

-آره! یادم افتاد. مثه سوره واقعه! پس بگو. مدرسه مون یه کمی قرآنی هست... 

این مهمیت هم از جمله مصادر جعلی دست ساز فاطمه است. 

مادرم یه دستگاه جدید برای ماشین بافتنی شون گرفتن که کسی طرز استفاده اش رو آموزش نداده. نه از مربی هایی که مادرم میشناسن و نه اینترنت. کل اینترنت رو جستجو کردیم،چیزی پیدا نکردیم. 

فقط یه فیلم 5 دقیقه ای به زبان نمیدونم کجایی هست که فقط گوشه ماشین زوم کرده و خانمه هی تتترو ددردو میکنه. نشون نمیده چه میکنه. 

تا بالاخره نرگس خانم تونست یه دفترچه راهنمای انگلیسی پیدا کنه و دانلود کنه. امشب نشستیم به ترجمه. جدای از اصطلاحاتش،خیلی ریز به ریز و با جزئیات توضیح داده. در حد این جمله: نخ رو به صورت عمودی از شکاف a وارد شکافb میکنیم به نحوی که با دست راست از زیر ماشین نخ را به سمت مورد نظر هدایت میکنیم و با دست چپ از روی ماشین نخ را به شکاف مورد نظر وارد میکنیم. 

یکی از قشنگی های زبان عربی که عمرا هیچ زبانی به پاش نمی رسه،خلاصه و موجز بودنشه. تو نیم خط یه پارگراف کامل رو منتقل میکنه. حالا انگلیسی،مورد داشتیم بعد از دو تا پاراگراف نقطه گذاشته! 

خلاصه که دفترچه رو ترجمه کردیم و مادرم امتحان کردن و دیدن درسته. حالا ازم خواستن براشون کامل و با جمله بندی ویرایش شده به صورت پیام بفرستم تا ایشون بذارن تو این گروه های آموزشی که مردم هم یاد بگیرن. اونم به صورت کاملا رایگان!

خب مادر من،بحث اقتصادی اش به کنار،حق الزحمه هم لازم نیست آیا؟

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵

بدانید آمریکا که هیچ، اگر ده برابر قدرت آمریکا هم کسانی در دنیا نیرو داشته باشند، این نیرویی که خدا با او است، بر آنها غلبه خواهد کرد

یکی از خواننده های قدیمی که تصور میکردم،دیگه اینجا تشریف نمیارن،لطف کردن و امروز یه پیام خصوصی مفصل برام فرستادن. 

اول از همه سلام عرض میکنم خدمتتون. ممنون از اینکه ما رو فراموش نکردین. و بعد اینکه ای کاش عمومی فرستاده بودین.

من نه تنها ناراحت نشدم،خیلی هم متشکرم بابت یادآوری های به موقع و به جاتون. 

حق با شماست. این کوتاهی از من بود. خب راستش شاید یکمش هم به خاطر گوشی جدیدم باشه. قبل از این گوشی ام صفحه اش بزرگتر بود،تایپ از روی متن برام راحت تر بود. الان که صفحه اش کوچیک شده،یه کمی هم خستگی رو علاوه کنید،یاعث شده کمتر بتونم از روی ادعیه و متن هایی که داشتم تایپ کنم. 

در مورد تغییر هم باز حق با شماست. به هر حال جریان زندگی باعث تغییر میشه. منم از این قاعده مستثنا نیستم. و تو این چند سال تغییر کردم. کاش لااقل رو به راه شده باشم. 

ولی این مساله ای که فرمودین،چرا اینقدر با عصبانیت و تندی جواب دادم،اجازه بدین این مورد رو ازتون قبول نکنم. شما از ریز مکالمات ما خبر ندارید. احتمال داره به صورت کلی،از پاسخ هایی که دادم،چیزهایی رو متپجه شده باشین. ولی مطمئنا دقیق ماجرا رو نمیدونید. 

از طرفی من هفته پیش متوجه شدم دو نفر از خواننده هام که پیام میدادن با دو تا اسم،و اکثرش به صورت خصوصی بود،یه نفر هستن. من این رو اعلام کردم،این بنده خدا تصور کرد منظورم به ایشونه. که منم گفتم نه. ولی چون قرار بود ایشون کاری انجام بدن و هنوز انجام ندادن،منم فعلا صحبتی باهاشون ندارم. 

اون مطلبی هم که درباره عصبانیت گفتم،همونجا هم تاکید کردم منظورم شخص خاصی نیست و دارم کلی میگم. ایشونم از من قبول کردن این حرف رو. ولی بازم بنا به فرمایش شما،چشم.از خودم مثال میزنم.

خب من بارها پیش اومده از دست بچه ها عصبانی شدم. البته که تقریبا در تمام موارد،موقع عصبانیت کاری نکردم. حتی حرف هم نزدم که تبدیل به داد نشه. ولی این رو به تنهایی کافی ندونستم. یعنی به نظرم کافی نیست که عصبانیتم عوارض نداشته باشه. 

نشستم بررسی کردم ببینم اصلا چرا عصبانی میشم؟دلیل قابل قبول داره و حق دارم عصبانی بشم یا نا حقه این عصبانیت؟

خب دیدم خیلی از عصبانیت هام،واقعا نا حقه. مثلا بچه ها،مخصوصا عماد،چیزی رو خراب میکردن. حالا یا مادی مثل وسایل خونه یا معنوی مثل جزوات درسی ام،پروژه دانشگاهی ام و... دیدم عصبانیت من تو این موارد از احساس کاذب مالکیتی ناشی میشه که دروغه. وقتی من مالک جیزی نیستم و حالا خدا دلش خواسته اون رو به واسطه ای ازم پس بگیره،چرا باید ناراحت بشم؟

یه سری دیگه از عصبانیت هام،مربوط میشد به مواقعی که مدرسه عماد یا فاطمه می خواستنم. وقتی خیلی خوب بررسی کردم دیدم در نهایت بیشتر مواقع مشکل من رفتار بچه ام نیست. اون رفتارش برام قابل تحمله اگه مدرسه من رو نخواد. پس عصبانیتم ناشی از اون شکسته شدن غرورمه که مثلا باید از مدیر و ناظم و معلم عذرخواهی کنم. بازم که خوب دقت کردم دیدم چون ته دلم،خودم رو بالتر از اونا میدونم. به نظرم من چون مدرکم بالاتره،پس دیگه اونا نباید به من تربیت کردن بچه ها رو یاد بدن. 

در واقع دیدم این درس خوندنم یه غرور الکی برام تولید کرده و خدا هم برای از بین بردنش شیطنت عماد تو مدرسه رو وسیله کرده. ایتقدر بارها و بارها مد به خاطرش مدرسه احضار شدم،تا بالاخره دست برداشتم. البته اگه واقعا دست برداشته باشم. 

یه مورد دیگه از عصبانیتم مربوط به مواردی بود که بچه ها قانون های خونه رو نقض میکردن. اینم اولش فکر میکردم حق دارم عصبانی بشم. چون این قوانین 

 رو الکی و از روی خودخواهی نذاشته بودیم. هدف تربیت درست بچه ها بود. 

ولی بعد که خوب دقت کردم دیدم این که از دستشون ناراحت میشم،دقیقا به این خاطر نیست که بگم ای وای! بی تربیت شدن و از دست رفتن. نه،مطمئنم که هنوز فرصت برای جبران هست. بلکه این کارشون رو یه جور توهین به خودم و مقام خودم تو خونه میدونستم. از این بود که ناراحت میشدم. در واقع بازم غرور و کبر. 

ولی یه جاهایی رو هم دیدم حق داشتم ناراحت بشم و ناراحتی ام رو ابراز کنم. به خاطر خودشون. چون اگه هیچ عکس العملی نداشتم،ممکن بود اشتباعشون رو تکرار کنن و بعد در این تکرار،منم مقصر بودم. برای اینکه بهشون بفهمونم اشتباهشون چقدر بد و خطرناکه مجبور بودم به این کار. 

مثل پارسال که زهرا شب وقتی با آژانس میامد خونه،از منزل پدربزرگم،بیخبر از ما رفته بود محلاتی برای من کادوی تولد بگیره. موبایل هم که یادم نیست چرا همراهش نبود. 

یعنی هنوزم یادش میفتم مو به تنم سیخ میشه که چه خطری از بیخ گوشش رد شد. 

اون روز هم عصبانی شدم و هم تا چند روز باهاش علنی قهر کردم که بفهمه چقدر کارش اشتباه بود. هر چند که این برخورد ضامن به بیراهه نرفتن تا ابد نیست. همونطور که من مختارم،بچه ها هم مختارن و احتمال داره از روی تصمیم بخوان اشتباهی رو مرتکب بشن. اما شاید لااقل من توجیه داشته باشم که راه و چاه رو نشونشون دادم. 

بازم متشکرم از اینکه وقت گذاشتین و تذکراتی که دادین. تمامش رو به جان میخرم. التماس دعا. 

یه پیام خصوصی دیگه هم مال دو شب پیشه فکر میکنم،نذر رو پرسیدین،بله بدون اجازه پدر نذر صحیح نیست. یعنی انجام ندادنش کفاره لازم نداره. 

حسادتی رو هم که فرمودین،خیلی خوبه که براش خط قرمز دارین. ولی حتما حتما روش کار کنید و از بین ببریدش. با اسغفار مخصوصا از خدا بخواهید که خودش کمک کنه و ریشه کن کنید ان شاءالله. چون واقعا درد بی درمونیه. در احادیث هست که حسادت مثل آتشی که چوب رو خاکستر میکنه،ایمان رو نابود میکنه. 

ای مولای من و پروردگارم! 

ما خود واقفیم که شایسته نیستیم 

و خوب میدانیم که مستحق چیستیم. 

ولی احاطه علم تو بر ما

و آنچه ما از مهربانی تو میدانیم،

به این امید روشنمان میکند که تو روی از ما برنمیگردانی. 

اگر ما اهل رحمت نیستیم،

اگر ما مستحق مغفرت نیستیم،

تو که اهل جود و سخا و کرامتی. 

دامنه رحمت تو که بر گناهکاران تنگ نیست. 

پس بر ما منت گذار و با ما چنان کن که شایسته خدایی توست. 

که ما نیازمند رأفت توییم 

و محتاج دست های رحمت تو. 

ای آمرزنده هر چه گناه! 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۲ دی ۹۵

گناه بزرگی که برخی ازدست‌اندرکاران فتنه‌ درکشورانجام دادند،امیدوارکردن دشمن بود.دشمن راامیدوارکردندمیتواندمنفذی دربین مردم،دربین عوامل گوناگون،دربین مسئولان نظام بازکند

قبل از هر چی محض یاد آوری تاریخ همین چند سال پیش،یه چند خط از یه مصاحبه رو با هم بخونیم:

شهید سیدعلیرضا ستاری که در فتنه سال 88 دچار مجروحیت شدید شد،مهندس عمران، 31 ساله و یک دختر و یک پسر داشت. که پس از جانبازی 70 درصدی به قافله شهدا پیوست. وی در مصاحبه ای در قبل از شهادتش میگوید :

روز عاشورای 88 بنده به عنوان نیروی افتخاری هلال احمر در خیابان «خوش» حضور داشتم؛ ساعت 11 به ما خبر دادند که حدود 5 نفر از نیروهای ویژه سپاه در بین جمعیت آشوبگر مانده بودند؛ یکی از آنها روی زمین افتاده و اغتشاشگران او را به آتش ‌کشیده‌اند.

برای انجام مأموریت امداد و نجات دیگر مجالی برای ایستادن و فکر کردن نبود که آیا برای کمک به آنها بروم یا خیر؛ خود را به محل حادثه رساندم؛ به خاطر نحوه پوشش بنده به مناسبت روز عاشورا و محاسنی که روی صورتم داشتم، یکی از آشوبگر ان گفت: «این آقا اطلاعاتی است!» همان جا با میله آهنی به سرم زدند و جمجمه‌ام از سه جا شکست.

بعدا که برای شناسایی به زندان اوین رفتم، مطلع شدم کسانی که مردم را شکنجه میکردند از گروهک منافقین بودند که یکی از آنها سال‌ها در تایلند زندگی میکرد، سپس از پادگان اشرف به تهران آمده بود.

بنده زمانی که در بیمارستان بودم، مصاحبه‌ای با خبرنگاران داشتم که عواقبی هم داشت؛ سایت‌های ضدانقلاب مصاحبه تلویزیونی مرا روی صفحات خود گذاشتند و اعلام کردند: «این مأمور است و هر کسی او را میشناسد به ما بگوید»؛ در ادامه آدرس و مشخصات و شماره تلفن ما روی سایت‌ها ‌گذاشته شد.که باعث شد خانه ام را نیز به آتش بکشند.

البته مصاحبه طولانیه. منم دو سه سال پیش اصل فیلمش رو با زحمت پیدا کردم و گذاشتم. و باز البته که ایشون فقط یکی از شهدای فتنه هستن. 

صبح امروز که هم هوا کمی تا قسمتی خوب بود و هم من وقت داشتم،نجم رو بردم به قول عماد معاینه فنی! برای گواهینامه. در واقع رفتیم گواهی سلامت پزشکی گرفتیم. نتیجه اینکه ایشونم عینکی شد.

هر سال تقریبا بچه ها رو چشم پزشکی میبرم. الان هم فقط برای رانندگی در شب گفتن نیاز به عینک هست. 

حالا که بحث گواهینامه نجم جدی شده،عماد هم جلو جلو داره چونه میزنه. که چی؟ که بعدش ماشین رو بدم دست نجم! که مثلا صبح ها با ماشین برن مدرسه. 

حالا جالب اینجاست که هر موقع من بخوام با ماشین برم،کلی باید منت عماد خان رو بکشم تا راضی بشه با من بیاد. الا و بلا که دوست دارم پیاده برم. 

وقتی رسیدم خونه،دیدم فاطمه خانم برای بعد از ظهر برنامه برام گذاشته. اونم چه برنامه ای. رفته کلی گشته و از اینترنت و تلفنی و ... سانس استخر خوب و نزدیک و ارزون!! پیدا کرده که بریم!!!!!

بهش میگم شرمنده،این یه مورد رو دیگه رو من نمیتونی حساب کنی! میگه خودم میدونم فقط زنونه است. شما من رو ببرید لطفا و بعدش هم برم گردونید. 

هر چقدر هم باهاش چک و چونه زدم که آخه تنها نمیشه و بذار یه وقتی که لااقل عمه هم بتونه همراهت بیاد و... قبول نکرد. 

بیشتر دلم براش میسوخت که خب تنها مگه بهش خوش میگذره؟!خب ترس این رو هم داشتم که اتفاقی براش نیفته. امروز دفعه سوم یا چهارمی بود که رفت. 

ولی برعکس،ظاهرا خیلی هم بهش خوش گذشته. تمام مسیر برگشت داشت تعریف میکرد. اینجور که خودش میگه،تو عمیق شنا کرده! اونم قورباغه! 

ازش پرسیدم از کی یادگرفتی؟میگه: از تو فکرم! فهمیدم عین توپ باید خودم رو پر هوا کنم تا بتونم شنا کنم. بعدش دیدم بقیه چطوری شنا میکنن،منم همون کار رو کردم. 

تمام مدتی که رفته بود شنا،داشتم فکر میکردم چه کنم براش. خب کلا که آدمیزاد راحت طلبه. فاطمه هم،هم به خاطر کوچکتر بودنش و هم دختر بودنش،کمی تا قسمتی ناز و نوازشش زیاد بوده. 

همه اینا باعث شده تنبل بشه. از طرفی کار شخصی هم کم داره. تنها کار واقعا شخصی اش،جمع کردن ریخت و پاش اتاقشه،که اونم یا عماد انجام میده یا بعد ده بار تذکر،همه رو میچپونه تو کمدش و خلاص! 

باز تا وقتی زهرا بود،نمیتونست اینقدر بیخیالی طی کنه. زهرا باهاش جر و بحث میکرد،بالاخره مجبور میشد هر شب وسایلشرو جمع کنه. 

نرگس خانم هم از صبح تا ظهر،هم خونه رو مرتب میکنه و هم غذا رو آماده میکنه،دیگه بعد از ظهر عملا کار آنچنانی باقی نمیمونه. 

تو همین فکرا بودم و داشتم دنبال یه مسئولیت مناسب برای فاطمه میگشتم که هم زیاد سنگین نباشه و هم خیلی ناز و نوازشی نباشه،که یادم افتاد خدیجه خانم علاقه زیادی به گل کشیدن داره. 

به محض اینکه برگشتیم،نقشه ام رو عملیاتی کردم. اول بازی با خدیجه و بعد به بهونه نقاشی،پاستیل آوردیم وسط. البته که من تمام هنر نمایی هام تو دفتر بود و اصلا حتی اشاره ای هم به دیوار نکردم. ولی خب مگه میشه پاستیل رنگی دم دست بچه بذاری و اونم روی دیوار امتحانش نکنه؟!

اول هم مثلا ندیدیم. گذاشتیم خود فاطمه ببینه. ولی بعد که همه مون دیدیم و فهمیدیم و حتی نمونه های دیگه اش رو هم که قبلا کشیده بوده دیدیم،قرار شد جلوی خلاقیتش رو نگیریم. 

پس چه کنیم؟همون روشی که برای بقیه استفاده کردیم. بعضی قسمتها رو که میشه،براش مقوای بزرگ میچسبونیم که روی اون خط خطی کنه. ولی جاهایی که نمیشه،فاطمه خانم مسئول تمیز کردنش شد. امتحان هم کردیم،با آب و تمیز کننده راحت پاک میشه. فقط لازمه بگرده پیدا کنه. 

یه مسئولیت دیگه هم بهش دادیم:جمع کردن و تا کردن لباس های تمیز. ناگفته نماند که قبلش با نرگس خانم سر این موضوع خیلی چک و چونه زدم تا راضی شد. ترجیح میده خودش زحمتش رو بکشه و در عوض نگران کثیف شدن و دستمالی شدن لباس ها نباشه!! 

خدا رو شکر فاطمه هم هیچ مقاومتی نکرد. به خاطر استخر اینقدر سر حال بود که راحت قبول کرد.

راستی خدیجه خانم دیگه در مقابل لباس جدید آه و ناله و گریه راه نمیندازه. بلکه پا میذاره به فرار! اونم کجا؟پشت پرده! بعدم بلند میگه:اوجام؟یعنی من کجام؟!و توقع داره ما همزمان که پیداش نمیکنیم،چهار چشمی نگاش کنیم و لحظه ای ازش غافل نشیم!! 

یعنی خود انیشتن و پرفسور حسابی هم از پس حل این معادله چند مجهولی بر نمیان! 

یه پیام خصوصی هم هست. 

قبلا هم گفتم،واقعا این خصوصیت شما قابل تحسینه. کاش حداقل کمی ازتون یاد بگیرم.

اما عصبانیت تا اونجایی که بلدم،دو دسته راه برای درمانش هست. اول یه سری اقدامات که موقع عصبانیت،جلوی پرخاشگری و تندی رو میگیره. 

مثل اینکه موقعیتمون رو عوض کنیم،صلوات بفرستیم،آب بخوریم،وضو بگیریم و... 

یا حتی میشه با خودمون قرار جریمه بذاریم،که مثلا اگه موقع عصبانیت فلان کار رو کردم،بهمان کار رو انجام میدم. کاری که انجامش کمی سخت باشه برامون. یا حتی میشه نذر کرد. که البته باید با اجازه پدر باشه و به صیغه مخصوص خونده بشه تا واجب بشه. و الا اثر وجوبی نداره و انجام ندادنش باعث وجوب کفاره نمیشه. 

ولی اینا جلوی عوارض عصبانیت رو میگیره. خود عصبانیت،دلایل دیگه ای داره. گاهی دلایل جسمانی باعثش میشن. ممکنه بیماری یا یه اختلال درونی باعث تند مزاجی شده باشه. یا مثلا کمبود ویتامین و آهن. شاید هم ادویه جات و نوع غذا باعث کم حوصلگی بشه. یا حتی گاهی نیاز به ازدواج باعث این روحیه میشه. 

گذشته از این موارد،ممکنه عصبانیت ناشی از یه خلقیات بد دیگه باشه. این که دارم میگم،ابدا منظورم به شما نیست. یه وقت سوء تفاهم نشه. 

ممکنه فرد حسادت داره در درونش،یا متکبره،یا خودخواهه. بعد این خلق درونی اش،اگه موردش پیش بیاد که حسودی کنه،عصبانی میشه. 

در اینصورت لازمه که اول این ریشه اصلی اصلاح بشه. اون تکبر و حسد و خودخواهی از بین بره. 

بازم میگم منظورم ابدا به شما نیست. به طور کلی گفتم. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۰ دی ۹۵

حادثه بینظیر۹دی ازجمله نمونه‌های قدرت جمهوری اسلامی است.درآن حادثه،هیچکس دست اندرکارنبودوقدرت فکری که شاکله اصلی نظام اسلامی است،مردم رابه خیابان کشاندوآن حادثه بینظیرپدیدآمد

دریافت

من اصلا متوجه نمیشم. این همه پیام چه معنی میده؟از جواب دیشبم باید متوجه میشدین که اشتباه کردین!اون چیزی که نوشتم چند شب پیش،مخاطب خودش رو پیدا کرد و مزاحم رفت پی کارش. شما چرا ادامه میدین؟!

در مورد شخص شما هم من هیچ وقت نه ذهنیت داشتم و نه قضاوت کردم. 

ولی مزاحم شدن یا نشدن رو شما چی تعبیر میکنید؟

میاید اینجا مشکلتون رو مطرح میکنید،بعد من در حد سوادم،درست یا غلط،اون چیزی که اگه دختر خودم هم باشه،همون رو بهش میگم،براتون مینویسم. بعد میبینم فرقی نداره انگار. تمامش رو با شما نمیدونید و از زندگی من خبر ندارید و مشکل من یه مشکل لاینحله و... وتو میکنید. 

خب باشه،قبول. مشکل شما حل شدنی نیست و از دست شما هیچ کاری بر نمیاد. پس بشینید به انتظار معجزه. 

ولی از منم انتظار نداشته باشید وقتم رو باب میل شما تنظیم کنم. 

.

.

.

بابت لحن کمی تا قسمتی عصبانی ام هم از باقی خواننده ها عذر میخوام. امکانش نبود خصوصی بنویسم. 

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۹ دی ۹۵

دشمن همچون دزدیست که قصدتصرف خانه رادارد.اماوانمودمیکندکه دلیل دشمنی،سلاحی است که صاحبخانه برای دفاع داردواگرآن رازمین بگذارد،نزاع تمام میشود

با عرض معذرت فراوان از همه من امشب خیلی دیر رسیدم خونه. خیلی!

چرا اینجا معذرت خواهی میکنم؟محض احتیاط خب. از بس مجبور شدم به همه توضیح بدم و از کوچیک و بزرگ به خاطر دیر رسیدن و بد قولی ام که باید جایی میرفتیم و نشد و به هم خورد،معذرت خواهی کنم،گفتم اینجا هم عذر خواهی کنم یه وقت کسی جا نمونده باشه. 

البته توضیح هم دارم به خاطر دیر شدن،ولی خیلی قابل باور نیست. آخه مگه میشه ترافیک به خاطر بارون 4 ساعت و پنجاه دقیقه طول بکشه؟اونم مسیری که اوج ترافیک روزای عادی اش 1 و نیم ساعته؟مگه بار اولیه که تهران بارون اومده؟

یعنی قفل به معنی واقعی کلمه بود. تنها دلیلی که نتونستم ماشین رو ول کنم و پیاده بیام،این بود که دلم به حال پشت سری هام سوخت. گفتم که شاید بینشون کسایی باشن که واقعا منتظرن راه باز شه و با ماشین برن،ولو شده فردا. 

از بیکاری تو ماشین یه بازی فکری دانلود کردم و پشت ترافیک تمومش کردم!قبلا دیده بودمش تو گوشی خواهرم. یه صفحه الماسه که با حرکت دادن از روی هم حذف میشن از صفحه. امتیاز دهی اش توصیفیه. از نابغه و تیزهوش و با هوش شزوع میشه و به باب اسفنجی و پاتریک ختم میشه. 

نابغه اش مال حالتیه که فقط یه الماس باقی بمونه. که تقریبا بعد 7،8 دست بازی رسیدم بهش. ولی بعد که دیدم هنوز ترافیک هست و منم بیکار خواستم طرف مقابلش رو امتحان کنم. یعنی ببینم حداکثر چند تا الماس امکانش هست که بمونه. و دیدم اتفاقا رسیدن به امتیاز پاتریک خیلی سخت تره. یعنی فقط در یه حالت خاص میشه بیشتر از 20 تا الماس بمونه. 

یه مقدار بسیار شدید هم گرسنه ام شده بود و داشتم دعا میکردم دستفروشی چیزی پیداش بشه،که ناگهان یادم افتاد بچه ها همیشه پشت ماشین خوراکی دارن.

با یه حرکت کمی تا قسمتی گانگسترانه از همون پشت فرمون،دستای پرتوانم به دادم رسیدن و به کسیه خوراکی هاشون که شامل بیسکوییت ساقه طلایی و برگه و کمی هم تخمه بود،دستبرد زدم. 

یعنی میخوام بگم،دیگه خلافی نبود که مرتکب نشم من! از بازی با موبایل و خوردن و آشامیدن و.. 

و تازه یه نکته جالب هم درباره خودم کشف کردم. که جدا در دسته انسان های ناآرومم!یعنی این پنج ساعت برام اندازه پنج قرن گذشت. اینقدر که بی تحرکی اجباری برام سخت بود. 

و تازه فهمیدم چرا خدیجه بیشتر از پنج دقیقه تو ماشین دوام نمیاره. خب به باباش رفته طفلک معصوم. 

چند شب پیش هم میخواستم درباره عماد بنویسیم که به شدت دنبال درآمده. از انجام کارای شخصی فاطمه گرفته تا نوشتن ترانه! 

با فاطمه قرار گذاشته هر سری که اتاق و کمد فاطمه رو مرتب کنه،ازش پول بگیره! فاطمه هم از خدا خواسته،تنبل خانم. 

یه دوستی هم تو مدرسه داره،عاشق خوانندگی. که اومده گفته دنبال ترانه است. گویا که استدیویی سراغ داره که با ساعتی 50 هزار تومن،براش ضبط میکنن هر چی بخونه. 

عماد هم نشسته یه ترانه که چه عرض کنم،معر هم نیست،نوشته و اونم خیلی خوشش اومده و بابتش 50 هزار تومن به عماد داده! 

حالا چند روزه عماد داره براش دنبال یه آهنگ مناسب میگرده که اونم بهش قالب کنه!

فاطمه هم چند شب پیش یه سری برگه امتحان ریاضی آورده جلوی من و با آب و تاب شروع کرده به تصحیح. نه اینکه مستقیم بگه،ولی اینقدر بلند بلند با خودش صحبت کرد که تمام ماجرا دستم اومد. که به عنوان کمک معلم،اینقدر پستش بالا رفته!،داره برگه های بقیه رو تصحیح میکنه. 

ولی از اونجایی که خودش هم کامل ننوشته بود و سر مقایسه کسرها ایراد داشت،یه سوال رو گیر کرده بود. روش هم نمیشد بیاد درست بپرسه. میترسید اون همه تعریف و تمجیدی که از خودش کرده،خراب شه. 

منم انگار که اصلا هیچ تو باغ نبودم تا الان،براش تو یه برگه که دم دستم بود،یه سوال نوشتم که فاطمه جان!بلدی این رو برام حل کنی؟من یه کم اینا یادم رفته. 

اونم اومد جلو و کم کم با کمک هم حلش کردیم. به شیوه یه کم من یادن بیاد،یه کم فاطمه. بعد هم محض محکم کاری،چند نمونه دیگه نوشتم و حل کردیم تا کامل یادگرفت. 

بعد که دوباره رفت سراغ برگه ها،شروع کرد به نمایش معلم بازی برای خودش و کلی نصیحت کرد شاگردای فرضی اش رو که اگه من مسئولیتی بهتون میدم،مغرور نشید. شاید منظورم اینه یه چیزی که بلد نیستین رو یاد بگیرین! 

و حرف آخرم این که،یه پیام خصوصی چند شب پیش داشتم. اولا منظورم این بود که یه نفر با دو اسم و مشخصات پیام میده. نه اینکه کسی به جای کس دیگه پیام بده.

ثانیا همچین پیامی که نوشتین رو من یادم نیست. حتی گشتم آرشیوم رو،ولی نداشتم. 

ثالثا من برای کسی که به حرفام اهمیت نده وقت نمیذارم. 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۸ دی ۹۵

در اسلام، هر کس عصمت حضرت مسیح و حضرت مریم را منکر شود، از دین خارج است

امشب کلی ماجرا داشتم که تعریف کنم از بچه ها. ولی تصادفا به مطلبی برخورد کردم که تمام حرف هام رو به سکوت تبدیل کرد. 

خدا رو شکر هنوز پدر و مادرم در قید حیاتن و میتونم هر وقت که دلم براشون تنگ میشه ببینمشون. یا باهاشون حرف بزنم. 

ولی کی از فردا خبر داره؟و کی به من تضمین داده دعایی که بعد از فوت مادربزرگم کردم مستجاب شده؟

حتی تصور یه لحظه نبودنشون هم برام دردناکه. 

با خودم فکر میکنم چه پیشنهاد عجیبی:یه روز کامل در خدمت مادرم باشم و خوشحالش کنم. اصلا آیا شده تا الان فقط محض خوشحالی اش و نه هیچ قصد و نیت دیگه ای،کاری کنم؟

راستش نمیتونم مطمئن باشم. آخه مادرها یه نوع خاصن. یه جوری که خوشحالی شون در گرو مرتب بودن اوضاع بچه هاشونه. انگار از وقتی مادر میشن،دیگه خودی براشون باقی نمیمونه که بتونیم کاری فقط برای خود خودشون انجام بدیم. 

یا شاید هم خودشون رو خرج میکنن. تمام خودشون رو. خرج بچه ها و خوشحالی بچه ها. 

برای اینه که میبینم پشت هر کاری هم که به ظاهر براشون انجام بدیم،باز خیری برای خودمون داره و نمیتونیم محض خوشحالی خودشون کاری انجام بدیم. 

اصلا انگار این از رسوم خداست که ما نتونیم هیچ رقمه از زیر دین مادرمون بیرون بیایم.

و چقدر من امشب دلتنگ مادر بزرگم شدم. بعد بیست و چند سال. دلتنگ محض بودنش. صدای تق تق عصای فلزی اش. بوی خاک تیممش. کیسه داروهاش. ماست کیسه ای هاش. سینی های لواشکی که برامون درست میکرد. باغچه نعناع و گل یاسش. صندلی گردونی که تو آشپزخونه مینشست روش و کوفته تبریزی درست میکرد. کتلت هاش. اصلا تمام غذاهاش خوشمزه بودن و خوشمزه تر از غذاهاش این بود که خودش برای همه غذا میکشید. اول از همه هم برای آقا جان.

آخ آخ آخ... درست دو ماه قبل از فوتش با هم رفتیم دماوند. شاید تنها مسافرت خارج از شهری بود که در طول عمر کوتاهش رفت. چقدر همیشه آرزو داشتم وقتی بزرگ شدم یه فولکس واگن بخرم که بتونم مادربزرگم رو مسافرت ببرم مشهد. خیلی با اکراه راضی شد با ما بیاد دماوند. یک شب بیشتر نموندیم. همه خوشحال بودیم که همراهمونه. ولی.... 

یه حسرت بزرگ هنوزم که هنوزه ته دلم مونده و آزارم میده. صبح که شد،گفتیم بریم بیرون از باغ گردش. جایی همون نزدیکی ها چشمه بود و میخواستیم بریم اونجا. پر واضح بود که با ما نیاد. توان همراهی کردن و بالا و پایین رفتن از صخره ها رو نداشت. به همه گفت که برید و نگران من نباشید. با این حال مادرم و خاله ام دلشون نیامد که تنها بمونه. 

آماده کردن ناهار رو بهونه کردن و نیامدن. یادآوری این که هیچ وقت نمیتونست همراه ما باشه،خودش به اندازه کافی ناراحت کننده هست،ولی قسمت تلخ ماجرا وقتیه که برگشتیم. و من شروع کردم با آب و تاب از زلالی آب چشمه براش تعریف کردم که چقدر جاش خالی بود. 

هنوزم آهنگ مظلوم صداش تو گوشمه:شهاب جان! خب لااقل یه لیوانم برای من می آوردی ببینم چه مزه داشت!! 

وای که چقدر حسرت این رو دارم که کاش به دو برمیگشتم و براش نه یه لیوان،یه سطل آب می آوردم. 

هنوزم تا مادرم کاری ازم بخوان،به محض این که بخوام به بهونه ای ندید بگیرم،این صحنه یادم میاد. ترس اینکه مبادا حسرت انجامش به دلم بمونه،وادارم میکنه هر چی که هست،انجام بدم. ولی جای خالی اون یه لیوان آب رو پر نمیکنه. هرگز.

شادی روح همه پدر و مادرهای سفر کرده صلوات. 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۶ دی ۹۵

کسی که رابطه باخداداردشکست ندارد؛شکست مال کسی است که آمالش دنیاباشد.شکست مال کسانی است که معتمدبه شیطانندوذخایردنیاقلبشان رافراگرفته است

باز من دو سه شبی غیبت داشتم،شرمنده لطف دوستان شدم که زحمت کشیدن و پیام دادن و التماس دعا داشتن. عرضم به حضورتون،نه متأسفانه هنوز قسمتمون نشده. دعا بفرمایید طلبیده بشیم،حتما دعا گوی همه هستیم. وظیفه مون هست. 

و البته یه نکته ای هم که تو همین پیام های خصوصی متوجه شدم،و بابتش خوشحال نشدم،این بود که فهمیدم شخصی هستن با دو اسم مختلف پیام میدن. حداقل دو اسم. 

البته اینکه ایشون واقعا دو شخصیتی هستن یا چی،به من مربوط نمیشه. نگران این موضوع نیستم. ولی من بعد پیام هاشون با هر دو اسم،نخونده حذف میشه. 

برای وقتم بیشتر از اینا ارزش قائلم.

و جالب بود برام با تمام مراقبت هایی که داشتن تا من متوجه نشم،یه اشتباه مرتکب شدن. 

ایشون برای اینکه من شک نکنم از طریق دو تا دستگاه وارد سایت میشدن:رایانه و تلفن همراه. و همینطور از دو تا شرکت اینترنتی:مخابرات و ایرانسل. ولی چند شب پیش یه پیام خصوصی دادن و بعد شب بعد با اسم دیگه شون درباره اون پیامی که دادن صحبت کردن. 

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۴ دی ۹۵
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟