۲۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

سه کار عمده بر عهده‌ روحانیون است: «هدایت فکری و معنوی»، «هدایت سیاسی» و «خدمات اجتماعی و غمخواری و خدمت‌رسانی به مردم». روحانیت چون مورد اعتماد مردم است، سنگ صبور هم هست

این جملات رهبر رو حیفم میاد ننویسم.حجمش زیاده به عنوان تیتر قبول نمیکنه:

نباید پول را عمده کرد؛ پول ارزش نیست. هدف، درآوردن پول نیست؛ پول یک وسیله برای گذراندن زندگی است. پول بسیار کوچکتر از این است که هدف انسان شود. برای جوان، الگو را یک الگوی غلط قرار ندهند تا او احساس کند که به جای استعداد و ابتکار و تلاش فراوان و کسب تخصص و علم، باید سراغ پول رفت! از یک جوان میپرسیم: چرا درس نمیخوانی؟ میگوید: پدرم آن‌قدر پول و ثروت دارد که به درس خواندن احتیاج ندارم! پس معلوم شد که درس برای پول است! با این پول اگر بشود بیکار و عیّاش و مصرف‌کننده محض بود، باز هم از نظر او مانعی ندارد! آیا این طرز فکر درست است!؟ این طرز فکر، غلطترین طرز فکرهاست.

امشب میخوام یه کم از بچه‌ها بنویسم،بلکه دلم باز شه.

فاطمه امروز پیش نماز بچه‌های کلاسشون شده.نماز شکر پایان سال تحصیلی خوندن.حالا چرا فاطمه؟

-چون که خانممون هم فهمیده من بعدا ها میخوام مثل مامانم روحانی خانوما بشم،واسه اون.

:از کجا فهمید؟

-خب چون داشتم دوستم رو امر به معروفش میکردم دیگه!ِ

:امر به معروف؟چطوری؟

-خب آخه دوستم با پسر خانممون که مهد کودکیه،بعدش ظهر میاد پیش مامانش حرف میزنه،بعدش امروز میگفت دوستمه.منم بهش گفتم دوست پسر داشتن حرومه!تو قرآن خدا گفته.تازه اگر میخوای بازم سال دیگه دوستت بمونم نباید دوست پسر برای خودت پیدا کنی!

حالا اون قسمت هایی که ایشون با پسر عمه شون و پسر دایی هاشون یه وقتا بازی میکنن و حرف میزنن رو کلا ندید بگیرین؛اونا حروم نیست!

غروبی هم دفترای نصفه امسالش رو آورده که:بابا!ببینین اینا هرکدوم چند تا برگه بیشتر ازشون باقی نمونده.من خودم تابستون تو اینا دیکته مینویسم،جدول ضرب و تقسیم تمرین میکنم،لغت معنی تکرار میکنم،دیگه اینا رو نذارید برای سال بعد.باشه؟

باز چند دقیقه بعد کیفش رو آورده نشسته برای وسایلش جا مشخص کرده که این جیبش برای کارت امتیاز،اینجا جای چادرم....

دوباره یه دقیقه بعد اومده برام توضیح میده که سال دیگه کتاب هاش رو سیمی نکنم و فلان جلد رو استفاده و کنم و...

انگار همین فردا اول مهره.میگم بابا جان کو تا اول مهر؟شما هنوز تعطیل نشدی!میگه آخه بابا!خانم کلاس چهارممون ازون سخت گیر هاست!یعنی اینقدر که یه ذره برگه دفتر پاره بشه،قبول نیست!دیگه خب منم تصمیم گرفتم سال دیگه هی زیاد سر خانممون رو درد نیارم،هی مجبورش نکنم با من فقط حرف بزنه،که مثلا بگه پس بقیه برگه های کتابت کو؟برای همین تصمیم گرفتم اشکالاتم رو درست کنم!

مثلا دیگه کیفم مرتب باشه همیشه،واسه همین جای وسایلم رو دارم حفظ میکنم یادم نره.یا مثلا خوابالویی ام! رو میخوام برطرف کنم،که دیگه صبح زود موقع اذون بیدار بشم....خلاصه بچه‌ام تصمیم به تغییر گرفته،کاش ازش یادبگیرم.

خدیجه هم بعد یه هفته بی حوصلگی و نق و نوق،یهو همین امشب 4 تا دندونش با هم درومد!البته هنوز پیدا نیست و فقط وقتی با استکان بهش آب میدیم،صدا میده.دست هم که می کشیم هم دو تای بالا و هم دو تای پایین،تیز هستن.

برعکس باقی بچه‌ها که عاشق سرلاک بودن،لب به سرلاک نمیزنه.از هبچ طعمش خوشش نیومد.البته که جای شکر داره،ولی خب برای مواقع ناچاری بد نبود.

عماد و نجم هم تو این چند روز بسیار بسیار ساکت بودن.هنوز براشون هضم نشده.برای ما هم نشده.ولی شاید بچه‌ها ترس از آینده هم براشون پیش بیاد.که نکنه...

زهرا هم شب ها تو تلگرام عکس و پیام میذاره؛خیلی خوش به حالشه.خیلی.

از نرگس هم بنویسم:حالش بهتره،دوره شوک و حیرتش تموم شد.الان تو فکر اینه که چطور برای مادرش جبران کنه.هرچند که جبران شدنی نیست،ولی منم از بابت سوء ظن هایی که داشتم و فکرهایی که کردم،خیلی پشیمونم.کاش بتونم و فرصت کنم یه کمی اش رو جبران کنم.

خدایا درود فرست بر محمد و آلش

که درخت نبوتند و محل رسالت

و جایگاه رفت و آمد فرشتگان

و معدن علم و حکمت و خاندان و حى ‏اند

خدایا درود فرست بر محمد (ص) و آلش

که آنان کشتى دریاى معرفتند و روان در اعماق آن دریا

هر کس بر آن کشتى در آید از غرق ایمن است

و هر کس در نیاید، به دریاى هلاکت غرق خواهد شد

هر کس بر آنها تقدم جوید از دین خارج شود

و هر کس از آنان عقب ماند نابود گردد

و هر کس همراه آنان باشد ملحق به آنها خوهد شد

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۵

ارزش طلبگی به این است که شما خودرابرای کاری آماده میکنید که هیچ کاری جایگزین آن نیست.طلبگی از همه‌ تخصص‌های موجود تأثیرش بیشتر است.شما طبیبان روحانی و هدایتگران مردم هستید

من فکر میکنم امنیت مهمترین نیاز هر آدمیه.اینکه مطمئن باشه از پشتوانه محکم و پرقدرت.اینکه دلش قرص باشه به یه پناه امن.

فرقی هم نمیکنه چند ساله باشی و چقدر سواد داشته باشی و شغلت چی باشه.اصلا تمام اینا خودش به نوعی برات پشتوانه محسوب میشن گاهی.

ولی واقعش نه اینا و نه خیلی بزرگتر از این چیزا،هیچ امنیتی ایجاد نمیکنن.هیچ حصن و دیواری نمیکشن و آفت اگه قرار باشه به زندگی بزنه،اینا نمیتونن جلوش بایستن.

و چه آفتی بدتر از خراب شدن همون دیواری که بهش تکیه داده بودیم و پناه امنمون بوده؟

رو این حسابه که میگم از اول بایستی دنبال جنس اصلش گشت و به تقلبی هاش اعتنا نکرد.حتی حتی...پدر و مادر و حتی همسر....

بحث احترام و وظیفه و حق و حقوق جدا،ولی تکیه و پناه نیستن و نباید هم همچین انتظاری ازشون داشت.

نوشتنش هم برام سخته ولی....پدر نرگس دوباره ازدواج کرده.حدود ده ساله.ولی ما تازه فهمیدیم.یعنی مادرش تازه بروز داده....واقعا سرم داغ میشه وقتی یادم میفته تمام این سالها برای اینکه بچه‌هاش نگران نشن،برای اینکه من،دامادش به نرگس سر کوفت نزنم،برای اینکه فلان نشه،برای اینکه...،تنها توی خونه میمونده و میگفته رفتیم فلان جای دنیا!...دلم آتیش میگیره از این همه تنهایی شون و بدتر از اون بی وفایی ما.که تازه دلخور هم میشدیم ازشون.

اینهمه سال رو تحمل کرده تا زندگی بچه‌هاش خراب نشه،تا کمیل و حمزه سر و سامون بگیرن،تا از بابت نرگس خیالش راحت بشه،تا....

میدونید ازدواج دوم به خودی خود نه جرمه و نه گناه.چیزی که اذیت کننده است،کلاه برداریه.این که این آقا به هر جایگاه و شهرتی که رسیدن،تمام تمامش به خاطر حمایت و فداکاری همه جانبه خانمش بوده.به این خاطر بوده که خیالش از بچه‌ها راحت بوده.نگران مشکلات زندگی اش نبوده.میدونم که نبوده.دیدم که تمام بار زندگی همیشه روی دوش مادر بوده.بعد حالا که به جایی رسیدن،رفیق نیمه راه شدن.قال گذاشتن و رفتن.اینه که خیلی رو اعصابمه.

مادر هم به شکایت نیامده بود.یه خواهش داشت ازم:که به ما زندگی کنه!دیگه نمیتونه تنها بمونه.میترسه از تنهایی.حمزه و کمیل،هر دو شهرستان کار گرفتن و از تهران رفتن.

پنجشنبه صبح زود رفتیم اصفهان.نه برای دعوا.که برای احقاق حق.که فقط ببینیم چی کم داشتن تو زندگی.و دیدیم چی کم بوده:زیبایی و جوونی از دست رفته مادر که پله موفقیت و ترقی آقا شده!به همین سادگی!خانم جدیدشون سنش حتی از نرگس هم کمتره و دو دختر 8 و 5 ساله هم دارن.و البته در جریان بودن که همسر دوم آقا هستن و با وقاحت تمام مزخرفاتی رو گفتن که لایق خودش و خانواده اش بود.رو داشت از اینجا تا سال دیگه.پول و امکانات پدرش و تبرج خودش رو به رخ میکشید.غافل از اینکه با بد طنابی رفته ته چاه.این طناب اون موقع که هنوز پوسیده نشده بود یه بار پاره شده،حالا که دیگه راه پاره شدن رو هم یاد گرفته.خونه پرش 4 صباح دیگه،یه پیرمرد از کار افتاده رو دستش میمونه که باید بهش برسه.

اما همه این صحبتا درد رو کم نمیکنه.درد خیانت،دروغ،بی وفایی.درد ناپدری کردن یه پدر در حق دخترش.یاد حرفای چند وقت قبل نرگس که میفتم درباره پدرش...

طول میکشه تا این سوزش این زخم کم بشه،ولی میشه.

از این طرف دلم از دست اباذر هم خیلی پره.داداش بزرگه نرگس.دو سه سال پیش فهمیده بوده و مثلا رفته با عموش دعوا.ولی با رشوه دهنش بسته شده:آقا به واسطه آشناهایی که داشتن براش حکم شهرداری یکی از شهرای کوچیک اصفهان رو گرفتن!

مالک اما وقتی فهمید خیلی ناراحت شد.و با اصرار اومد مادرش رو برد خونه خودش.هرچند که آپارتمانشون دو تا اتاق بیشتر نداره و براشون خیلی سخت میشه.هرچند که خونه ما هم به خاطر پله داشتن برای مادر خیلی سخته.ولی باز ما پایین دو تا اتاق داریم که مادر میتونن اونجا باشن.حتی میشه انباری اون سمت حیاط رو ساخت و یه سوئیتش کرد.

اما دل شکسته و چند پاره شون رو چه کنیم و با چی بند بزنیم؟...

خدایا!

تو میدانی که در درون من چه میگذرد

تو از نیازهای من باخبری

تو مرا خوب میشناسی و هیچ چیز،از تو پوشیده نیست.

تو میدانی که من اکنون در کجای هستی ایستاده ام

به کدام سو خواهم رفت

در کجا اقامت خواهم کرد و گاه بازگشتن من کجاست.

سالار من!

در آنچه از من شر خواهد زد تا پایان عمر،

در باطن و آشکارم،ظاهر و باطنم،کم و کاستی ام،سود و زیانم در دست توست.

پس اگر تو محرومم کنی،چه کسی روزی ام دهد؟

و اگر تو خوارم کنی،چه کسی به یاری ام برخیزد؟

معبودا!

من اگر نه شایسته رحمت توام،تو شایسته کرامت و بخشیدنی

و باران فضل تو باریدنی است.

دست لیاقت من اگرچه کوتاه است،درخت جود تو کم میوه نیست.

محبوب من!

انگار هم اکنون،با جان خویش در میان دستهای تو ایستاده ام,

انگار آن نهال توکلم به تو،اکنون درختی شده و بر تمام وجودم سایه افکنده است...

***راستی خونریزی پای عماد هم دو روزه که کلا قطع شده.هرچند که جاش هنوز بازه.و البته لقی زانوش هم به نظر خیلی بهتره.ان شاءالله دوباره میبرمش ام ار آی تا ببینیم چه اثری داشته این روش.

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۵

...

کی گفته بچه‌ها تا وقتی هنوز بچه ان و مستقل نشدن به حمایت و محبت پدر و مادر نیاز دارن و بعدش نه؟نه!اصلا اینطور نیست.همون قدر که از نظر پدر و مادرها،بچه ها همیشه بچه ان،بچه‌ها هم همیشه محتاج محبت پدر و مادرن.محتاج توجهشون؛دوست داشتنشون....

هم خسته ام و هم به شدت سرم درد میکنه و هم کلی حرف دارم.خیــــــلی هم ...

اتفاق بدی افتاده.خیلی بد.حالا نه،ولی ما تازه فهمیدیم و هضمش برام سنگینه.

شاید بعدا بنویسم چی شده...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۴ ارديبهشت ۹۵

مناجات شعبانیه را خواندید؟ بخوانید آقا! مناجات شعبانیه از مناجات‌هایی است که اگر انسان دنبالش برود و فکر در او بکند، انسان را به یک جایی میرساند

شوکه شدن چیست؟

اینکه زیر باران سرخوشانه بیایی خانه و نیم ساعت بعد مهمان برایت برسد،مادر خانمت.و تو تعجب کنی از بی خبر آمدنش،تنها آمدنش،چهره درمانده اش و همینطور که تعارفش میکنی بیاید داخل،همان جا جلوی در......

هنوز اعصابم نمیکشه بیشتر از این بنویسم.شاید فردا پس فردا رفتیم اصفهان...دعا کنید لطفا.

مولای من!

در تمام ایام زندگی ام،سایه مهر تو بر سر من مستدام بود؛این سایه خوب رو تا آن سوی مرگ نیز گسترده بدار!

خدایا!

من که در تمام طول حیات،جز زیبایی و خوبی و لطافت از تو ندیده ام

و جز حلاوت از دست تو نچشیده ام.

چگونه میتوانم گمان کنم که پس از مرگ،از من روی بگردانی و چهره دگرگون کنی؟

خدای من!

کار مرا آنچنان که شایسته توست،عهده دار شو

و به من،با نگاه بخشش و کرم نظر کن؛

بر این بنده که پرده های سیاه جهل،او را فرا گرفته است...

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۵

شما جانبازان ذخیره‌های باارزش دانشگاه جهادید. جهاد لزوما با شهادت همراه نیست؛ اما لزوماً با فوزِ به رتبه‌ی مجاهدان و تقرّب به پروردگار همراه است

این ماجرای رانندگی نکردن نرگس خانم هم برای خودش داستانی شده ها!اینقدر که به انواع و اقسام نقشه های گانگسترانه متوسل شدم برای مجبور کردنش.

آخرین بار همین امروز:

اول که از قبل برنامه ریختم تا امروز بریم کارت ملی مون رو بگیریم که روز فرد باشه.ولی اصلا صحبتی درباره اش نکردم.حدود ساعت 9 تلفن کردم و ازش خواستم سریع پاشه بیاد هفت تیر تا بریم ثبت احوال.

با این حساب از نظر خودم چاره ای نداشت از آوردن ماشین.چون با خطی و اتوبوس و مترو که خیلی دیر میشد و آژانس هم مسیر طولانی تنها سوار نمیشه.البته یه روز دیگه بود،بچه ها رو میسپردن به مادرم و با خواهرم میومد.ولی امروز مادرم هم نبود.برنامه ریزی تا این حد یعنی!

از اون طرف هم ماشین پلاکش فرده و هم طرح داره که دیگه هیچ بهونه ای نیست.دو تا اتوبان رد میکرد،میرسید هفت تیر.تازه دنده اتومات هم هست.واقعا از بازی های کامپیوتری راحت تره.ولی.....

ولی از اون جایی که ایشون بسیار یه دنده تر از این حرفا هستن،و از اونجا تر که خدا هم خیلی هواش رو داره،از شانسش تاکسی سرویس محلمون راننده خانم آورده!عدل همین امروز!

میدونستم اینجوری نقشه هام رو نقش بر آب میکنه،لااقل یه جوری برنامه میریختم وسط روز از کارم نزنم.همون صبح اول وقت میرفتیم ثبت و برمیگشتیم.ولی چه میدانستم!

بعد از ظهر هم علیرغم میل و طاقت باطنی عماد رو بردم مطب.به اون شدتی که تصور میکردم چندش نبودن.8 تا کرم کوچولوی سیاه بودن که بعد چند بار افتادن،بالاخره یه جایی برای خودشون پیدا کردن و ثابت شدن.عماد میگفت انگار سوزن فرو رفته باشه؛تا این حد درد داره.بعد دو سه دقیقه خون راه افتاد.عین چی!تا دو ساعت تمام داشتن برای خودشون میخوردن.بعد یکی یکی تپل شدن و افتادن.ولی خون همینطور روون بود.

پرستار براش یه کم زردچوبه و عسل زد به جای زخم و فقط یه تیکه گاز گذاشت روش.خیلی هم تأکید کرد تا خونش بند نیومده؛آب به زخمش نرسه و اصلا روی زخم پوشونده نشه تا زودتر خشک بشه.

اینجوری که اصلا نمیشد بیایم خونه.با یه مصیبتی روش رو بستیم و اومدیم.ولی تا برسیم تا توی کفشش هم پر خون شده بود و شلوارش هم خون ازش میچکید!به زور شلوارش رو عوض کرد و همون تو حیاط از زیر زانو به پایین رو آب کشید.باز یه مقدار زردچوبه و عسل براش زدیم و روش چند تا گاز گذاشتیم و با پلاستیک فریزر به یه نحوی اطراف زخم هاش رو عایق بندی کردیم تا کمتر جایی خونی بشه.

جاش هم خیلی بد جاست،درست روی زانو.تکون میده،دوباره خون عین چی راه میفته.از اول که دلش رو نداشتم درست نگاه کنم ببینم چی به چیه.بالاخره شبیه که درست نگاه کردم،دیدم 8 تا سوراخ اندازه مداد هستن.باز باز!

آقای دکتر میگفتن حداکثر تا 24 ساعت اینقدر شدیده.بعدش کم میشه و تا یه هفته دیگه کامل خوب شده.ولی راستش من که باور نمیشه اینقدر که سوراخ ها بازن.به تظرم احتیاج به بخیه ای چیزی دارن.

اما خدا رو شکر حال عمومی اش خوبه با اینکه نمیتونه راه بره.حتی یه ساعت پیش هم که تگرگ شد،از همین پشت پنجره نگاه کرد و اصلا نخواست بره تو حیاط.فقط واسه نماز و اینکه لباسش خونیه یه کم کلافه بود که اونم نرگس چند تا ملحفه بزرگ زیر پاش پهن کرد که راحت باشه.

داشتم فکر میکردم وضعیت الانش خیلی هم با عمل شدن تفاوتی نداره،الا اینکه عمل،بیهوشی و عوارضش رو داشت و اینکه به خاطر گچ گرفتن،مشکلاتش بیشتر میشد و احتمالا بیشتر از یه هفته هم طول میکشید.شاید دردش هم بیشتر از الان بود.

بازم توکل به خدا،ببینیم نتیجه اش چی میشه.

...

یه وقتا بچه‌ها با هم سر یه مسأله ای اختلاف نظر پیدا میکنن.مشکلشون حل نمیشه میان پیش ما برای داوری.بعد اینکه صحبت میکنیم و سوءتفاهمات برطرف میشه،دوست دارم هیچ کس به هیچ وجه دیگه ادامه نده.تمومش کنن و برن.الان هم رو همین اصل یه چند تا پیام حذف شد.به دل نگیرید لطفا.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۵

در شب عاشورا امام حسین(ع)شمشیرشان را تعمیر میکردند؛آماده سازى!یعنى امام حسین نمیگفت که فردا یک ساعت زودتر یا دیرتر رفتنى هستیم.نخیر در راه خدا توانائیهاى او باید در حد اعلاء باشد

اول از وضعیت آقا حسام بگم:اینطور که از خانواده اش پرس و جو کردن همکارا،خدا رو شکر سلامته و هنوز سامراست.یحتمل اونی که من دیدم خیلی شبیهش بوده.هرچند که باز هم در اصل ماجرا توفیری نداره.هنوزم جنگ و ناامنی و تجاوز ادامه داره و هنوزم ما فقط ناظریم و هیچ کاری ازمون برنمیاد جز دعا.همین قسمتشه که خیلی سخته...

یه موضوعی هم به نظرم باید درباره اش صحبت کنم.این مطالبی که گه گاه درباره موضوعات مختلف اجتماعی یا سیاسی مینویسم،با وجودی که برای خودم یقینی هستن،اما اصلا از بحث و چالش درباره اشون ناراحت نمیشم و حتی استقبال هم میکنم.

حتی اگر دوستان دیگه هم درباره اون بحث نظری داشته باشن،تأیید میکنم و جواب میدم.تنها خط قرمزم برخورد خارج از ادب و توهینه.که در این صورت کل پیام رو حذف میکنم.

من اگر کسی نظراتم رو با دلیل،درست یا غلط،نقد کنه ناراحت نمیشم.خواهشم اینه دوستان دیگه هم همینطور باشن و از نقد نظراتشون ناراحت نشن.ضمن اینکه اینجا خدا رو شکر معاندی که قصد شبه پراکنی داشته باشه نداریم.سؤال و جواب دوستان همه در جهت پیدا کردن حقیقت هست.پس چه بهتر که با احترام بیشتری صحبت کنیم.

دیشب هم زهرا رو بردم مشهد.البته تا میانه راه رفتم.از قبل با اصغرآقا هماهنگ کردم که بیاد شاهرود زهرا رو تحویل بگیره و ببره.4 شنبه حرکتشونه و هفته بعد ان شاءالله 5شنبه تهرانه.

جاش خالیه خیلی.خدیجه هم مدام دنبالش میگرده.میاد جلوی پله ها و با زبون خودش صداش میکنه.به زبون خدیجه زیس یعنی زهرا،داس یعنی داداش که بین نجم و عماد مشترکه،فاس هم یعنی فاطمه.به من و نرگس هم میگه باس و ماس!کلا یه سین ته همه کلماتش هست.

فاطمه هم از این جای خالی نهایت حسن استفاده رو برده و امشب شام پخت برامون!اونم کوکو سبزی.اولش که به هیچ عنوان راضی نمیشد کسی کمک کنه و نهایتا بعد از کلی چو و چونه رضایت داد من در حد بودن تو آشپزخونه فقط! کمکش کنم بهذشرطی که عماد اصلا طبقه ما نیاد!

خدایی خیلی هم سعی کرد که دقیق و درست کار کنه.فقط یه کمی موقع جابجا کردن،کوکو خرد شد که به قولی اون دیگه مال پای خورشتش بود!آهان تخم مرغ ها رو هم تقریبا با پوست انداخت تو مایع که باز اونم ایراد نیست از نظر من.هم که قبلش شسته بود تخم مرغ ها رو هم اینکه ما خودمون پوسشون رو میشوریم و خشک میکنیم و پودر میکنیم و به عنوان کلسیم خالص استفاده میکنیم!

از نجم هم بگم که میگه من روم نمیشه فقط برم مدرسه و برگردم خونه!از بعد اینکه برگشتیم،نذاشتم بره بهزیستی.گفتم به درسش برسه تا تابستون.ولی خودش خیلی اصرار داره که بازم بره و میگه نگران درساش نباشم...میگن هروقت دعایی کردی بنویسش یه جا تا بعدا که مستجاب شد یادت بیاد این دعای خودت بوده؛حالا من هم همیشه دعای اولم درباره بچه‌هام به خصوص پسرا،این بود که بی کار و بی عار بار نیان.از اون علافای ولگرد متخصص متراژ کوچه خیابون.خدا رو شکر که تا الان نشدن.

و اما عماد که فردا باید ببرمش برای زالو انداختن!آیا کسی هست که به جای من عماد را همراهی کند؟که متأسفانه خیر.از چند نفر که تجربه اش رو داشتن پرسیدم،میگن جدای از خود زالو،بعدش هم خونریزی اش خیلی زیاده.تا یه هفته حدودا!خب من چه کنم تحمل دیدن این صحنه ها رو ندارم؟برای خودم اصلا مهم نیست،برای دیگران رو نمیتونم تحمل کنم.

خب همین دیگه،زیاده عرضی نیست،جز عیدتون مبارک!

دلبری که خرید دلها را

با نگاهش کشید دریا را

آسمان داشت میل عطر زمین

و زمین داشت میل بالا را

پر پرواز من شکست امروز

تا بگیرد شفای فردا را

فطرسانه دخیل می گیرم

پر قنداق طفل زهرا را

کودکی آمده رقم بزند

سهم دیوانگی دنیا را

عقلم از اختیار افتاده

مثل مجنون که دید لیلا را

می رود تا به آسمان فریاد

آسمان نه ، بگو حسین آباد

شب تاریک در به در شده است

روشنی آمده سحر شده است

فاطمه مادرانه می خندد

مرتضی باز هم پدر شده است

گفته پیغمبر از حسینم من

جمع ما هر دو یک نفر شده است

با بغل کردن حسین خودش

بین خانه حسین تر شده است

لب او را چقدر می بوسد

آتش شوق بیشتر شده است

کوری چشم مردمان حسود

دومین طفل هم پسر شده است

بوی کرب و بلا گرفته زمین

در مدینه نزول عشق ببین

پی نوشت:جواب پیام خصوصی؛به نظرم نیازی نیست کار خاصی انجام بدین.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۵

ملت ما مصمم است که ، تا تمام ریشه های استعمار و استبداد فاسد رااز جای نکند از پای ننشیند.

خاله زنک چیست؟موجودی بی کار و بی دغدغه که دنیا و زندگی برایش به شدت یکنواخت و کسل کننده است.تا حدی که برای ایجاد تغییر و هیجان از هیچ عملی فروگزار نیست.ولو درست کردن دعوا و اختلاف.نکته قابل توجه اینکه علیرغم اسم مؤنثی که دارد،جنس مذکر آن نیز به فور یافت میشود.

توضیح میدم:

1-این مراسم عقدی که 5 شنبه برگزار شد،قرار بود سه شنبه این هفته باشه.و طبیعیه که یه سری از ملزومات فراهم نشه.

2-من به جد قصد داشتم برای زهرا و فاطمه لباس بخرم،ولی قرارمون روز جمعه بود که نشد.

3-زهرا با وجودی که از خرید لباس سیر نمیشه،ولی این بار خیلی جدی اصرار داشت که لباس نخره.چون به قول خودش هنوز دو دست لباس خوب دیده نشده! داشت.

پرانتز باز:یکی از ملاک های خوب بودن لباس از نظر زهرا دیده نشدنشه،یعنی تو اون جمع به خصوص تا به حال نپوشیده باشه!جلی الخالق!پرانتز بسته.

4-زهرا کلا سلیقه اش روی لباس های شبیه لباس محلیه.پرچین و رنگی و بلند و گشاد.اصلا سمت لباسهای تنگ و کوتاه و نصفه نیمه نمیره.حتی تابستون هم ندیدم آستین لباسش خیلی کوتاه باشه.

خب کی چی حالا؟هیچی یکی از همین خاله زنک های عزیز خیلی دلسوزانه و از روی خیرخواهی یه تلفن به محبوب کرده که ببین دخترت رو دست چه تناردیه های دادی!نکردن برای زهرا یه لباس درست و حسابی بگیرن.با بلوز شلوار راحتی! آوردنش مهمونی.و.....

حالا البته با محبوب صحبت کردیم و سوء تفاهم برطرف شد.حتی،حتی با کمک پسرعمو تلگرام،عکس تونیک و شلوار زهرا رو براش فرستادم تا ببینه اونقدر ها هم لباس راحتی نیست و اتفاقا خیلی هم مجلسیه.

ولی خب بهترین چینی بند زن ها هم نمیتونن بشقاب شکسته رو عین روز اولش بند بزنن.

...

امروز لیست اسامی شهدای خان طومار یا خان طومان رو خوندم؛حسام بینشون نبود.تعجبم از اینه که چطور رفت سوریه؟میگفت دارم میرم سامرا.خدا خودش حفظشون کنه.به نظرم شهادت خیلی راحت تره.یه لحظه است.ولی اسارت،اونم دست این قوم وحشی.....

خدایا!

بر محمد و آل او درود فرست

و آن گاه که میخوانمت،صدایم را بشنو

به من نگاه کن؛وقتی با تو راز و نیاز میکنم

که من گریخته ام به سوی تو اینک

و در میان دست های توام،خسته و درمانده و زمین گیر

در آغوش تو زار زار گریه میکنم و همه امیدم به توست و آنچه نزد توست...

پی نوشت:دوستی خواسته بودن نرم افزار برای کنترل نوجوانان در اینترنت معرفی کنم.یه چند تا یی رو پیدا کردم.بعضی شون مخصوص اندروید هست و بعضی مخصوص ویندوز.خیلی روشون وقت نذاشتم،اما به نظر خوب میان:

Hidetools Child Control 5.7

Salfeld Child Control 2015 v15.672


 MM Guardian Parental Control


Funamo Parental Control

Screen Time

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۹ ارديبهشت ۹۵

ساده‌اندیشی است که ماجوانهای خودمان رابه دست معلمی بدهیم که به طرف شرق میرودیا به طرف غرب.ساده‌اندیشی است که ماگمان کنیم که فقط تخصص،میزان است و علم،میزان است

هوا خوبه ها،خوبم نه حتی،عالیه.بارونی و خنک و باد و صدای برگ درختا و...

اوضاع زندگی هم بر وفق مراده.از فاطمه که دیگه امروز سرحال بود اساسی تا زهرا که چقدر عاقل تر شده از قبل.گویا که دیشب یکی از اقوام داماد فهمیده مادرش اینجا نیست و فکر کرده کلا کسی رو نداره،سر صحبت رو باز کرده برای پسرش؛که زهرا هم خیلی رک و صریح برگشته گفته:شما خرید هم که بخوای بری،اول باید از صاحب مغازه اجازه بگیری.منم مادرم و پدرم هستن اینجا اگه حرفی دارید!

خودش هم برامون تعریف نکرد.خانم مذکور به عنوان گلایه های اول کاری،به مادر داماد گفته و خلاصه رسید خبرش بهمون.

از نظر من که خیلی خوب و عالی جواب داده،بیست حقیقتا!

ولی با همه این احوالات،حال دلم هیچ خوب نیست.یه گوشه از دلم غصه داره.

خیلی وقته که پیگیر روزانه اخبار نیستم.اما اخیرا که باز تلگرام دارم،عضو دو تا کانال خبری شدم.اونم چند شب یه بار یه نگاه سر سری بهشون میندازم.

اخبار تحولات سوریه و عراق رو هم خیلی کلی پیگیری میکنم.دقیق و لحظه به لحظه نبودم تا الان.ولی نمیدونم چی شد که امروز یه تیتر کوچیک وادارم کرد پی اش رو بگیرم.شاید کلمه خان طومار.که به عکسی از اسرای امروز برخورد کردم.خان طومار امروز سقوط کرد.با حدود 80 شهید و 20 اسیر....حسام،کارآموزم،هم عکسش بود جزء اسرا...

خداوندا!

آن سرباز فداکار را که در راه تو و دین تو به روی دشمنان تو شمشیر برمیکشد

و در جهاد خویش،رضای تو و اعلای کلمه علیای تو میجوید

همواره پیروز و خرسند فرمای.

سختی جنگ را بر وی آسان کن و لذت چیرگی را به کامش شیرین گردان.

و پشتش را همیشه قوی و استوار و گرم بدار.

چنان کن که از خزانه غیب،نعمای بی منتهای تو بر وی فروریزد

تا با فراغ خاطر در جبهه جهاد بر ضد دشمنانت بجنگد.

خداوندا!

به یک چنین سرباز،نشاط دل و حرارت شوق عطا فرما

و از وحشت و هراس ایمنش ساز.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۵

امروزسیاست آمریکااسلام‌ستیزی،ایران‌ستیزی وشیعه‌ستیزی است.آمریکایی‌هااعلام کردندسیاست ایران درمنطقه،موجب تحریم میشود؛یعنی ملت ایران!عقب بکشیدتاماکارمان رابکنیم؛این جاهلیت است

خیلی خسته ام.خیلی هم خوابم.ولی خیلی هم ناراحتم.ناراحت نه،پشیمونم.پشیمون هم نه.....آخه اصلا تقصیر من نبود.ولی خب به هر حال اشک فاطمه درومد و گریه کرد.خیلی هم گریه کرد.

خب راستش میدونستم از قبل که داره دنبال بهانه میگرده برای گریه.اصلا انگار واقعا به این گریه نیاز داره.چند وقت یه بار باید یه دل سیر گریه کنه.الان هم چند وقتی بود گریه نکرده بود.

اما شاید میشد بیشتر باهاش راه بیام،کمتر بهونه دستش بدم،شاید کمتر گریه میکرد.

اصلا دیگه باید یه فکری به حالش بکنم.حالا درسته فاصله گریه هاش بیشتر شده،ولی هنوزم همونطور بی دلیل و الکیه.

امروز صبح زود دایی وسطی خبر داد که امشب عقد دخترش هست و اگه امکانش هست نرگس خانم بره کمک خانمش.قرارشون برای هفته بعد بود که ناگهان به دلایلی به این هفته افتاد و کاراشون زیاد شد.

نرگس و خدیجه و زهرا هم با مادرم و خواهرم همون صبح رفتن برای کمک.گفتم که فاطمه رو هم ببرید،ولی خودش قبول نکرد که شنبه امتحان دارم و خانممون گفته باید درس بخونید و...نرگس هم گفت اگه تو دست و پا نباشه راحت تریم.

هنوز پا شون رو از در بیرون نذاشته بودن که اولین بهانه گیری های خانم شروع شد:بابا!چرا شما داداشا رو بیشتر اهمیت میدین؟که مثلا ازشون درس میپرسیدین؟ولی تا حالا یه بارم از من درس نپرسیدین!

:اولا که داداشا از تو بزرگتر بودن که ازشون درس میپرسیدم.مثلا کلاس پنجم بودن یا راهنمایی.حالا هم اگه میخوای برو کتابت رو بیار تا ازت بپرسم.

همین!خودش گفت اول چرا درس نمیپرسی،منم فقط برای اینکه بهونه نگیره قبول کردم،ولی همین شد شروع جنگ جهانی و سیل اشک و آه و ناله فاطمه خانم.

اول که کتاب نیاورد،خلاصه های درس علوم ک اجتماعی رو آورد.یه 20-30 تا پلی کپی هست که معلمشون خلاصه درس ها رو خودش نوشته و داده بهشون.دیدم چند بار قبلا که از روشون میخوند.اما هر چی که پرسیدم،هیچی یادش نبود.کلا یه کربلا رفتیم و برگشتیم کامل ریست شده بچه ام!

منم گفتم اینکه فایده نداره.باید بشینی یه بار بخونی،یاد بگیری،بعد من بپرسم.الا و بلا که من هزار بار از روشون خوندم و کلی بهانه ریز و درشت که لازم نیست.دست آخر که راضی شد به خوندن،ظرف نهایت 1 دقیقه کلش رو خوند!یعنی سرعت در حد میگ میگ!

بهش گفتم اینکه خوندن نشد!باید درست تمامش رو با صدای بلند بخونی تا یادت بیاد درباره چی بود.باز کلی آسمون و ریسمون کرد که واقعا یادم اومد چی بود و فقط قیافه اش رو باید نگاه میکردم و...

آخر سر قرار گذاشتم باهاش از هر برگه دو تا سؤال نیپرسم،بلد نبود،بایستی اون برگه رو دو باره بخونه.

اعتراف:سؤالام رو جوری میپرسیدم که شامل تمام مطالب بشه؛بدجنسانه بود یه کم.

خب واضح بود که کم بیاره و مجبور شد دوباره بخونه.ولی خیلی بد میخوند.هم خط معلمشون خیلی خوب نیست و هم اینکه خوب کپی نشده و هم اینکه دل به کار نمیداد.اون وسط یه جمله رو که الان یادم نیست خیلی افتضاح خوند.در حد اینکه کلمه رو نصفه بگه و بقیه اش رو به کلمه بعد بچسبونه و خلاصه خیلی بد.

منم گفتم:تو اصلا تا به حال این برگه ها رو خونده بودی؟اگه یه بار خونده بودی،میفهمیدی چی به چیه و...

درسته لحنم سرزنشی بود و کمی هم بی حوصله ای،ولی اصلا دعواش نکردم.جلوی عماد و نجم هم نبود.اونا پایین بودن.

ولی خب از اونجایی که گریه خونش پایین اومده بود،یهو زد زیر گریه و دیگه همینطور تا بعد از ظهر گریه کرد.البته نه فقط به این بهانه،بلکه هی از بهانه ای به بهانه دیگه تغییر میکرد.

آخرین سری بهانه گیری اش هم این بود که حالا که مامان نیست،من چی بپوشم و چطوری حاضر بشم برای مهمونی؟

میگم تلفنی میپرسیم از مامان که چی بپوشی،میگه موهام رو چی کار کنم؟میگم خودم برات شونه میکنم و گل سر میزنم،میگه جوراب مهمونی ام ازم کوچیک شده.گفتم سر راه برات میخرم،باز یه بهونه دیگه پیدا کرده.

خلاصه که تا برسیم خونه دایی،چشماش باز نمیشد.اینقدر هم خسته شده بود که به قول نرگس از همون عصر خوابش برد تا سر شام.

نرگس هم میگه خودش دنبال بهونه بوده،تقصیر من نیست،ولی خب من خیلی حالم گرفته است.هی لحظه لحظه اش رو مرور میکنم و با خودم میگم کاش فلان جا،فلان حرف رو میزدم حواسش پرت شه،کاش اینجوری گولش میزدم یادش بره،کاش اون موقع نازش میکردم گریه اش نگیره،کاش...

فقط جای شکرش باقیه که برای شام بیدار شده و غذاش رو خورده.اونم لوبیا پلو با سالاد خیار و گوجه!

از بابت پیام ها ممنون،تأییدشون کردم.ان شاءالله سر فرصت جواب میدم.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۷ ارديبهشت ۹۵

زبان علم فقط انگلیسی نیست.اصرار بر ترویج انحصاری انگلیسی ناسالم است.نمیگویم از فردا آموزش انگلیسی را تعطیل کنیم،اما بدانیم چه میکنیم

امشب کلی حرف داشتم از سفر اجباری و بی خبری که دیروز صبح نصیبم شد به کیش.اونم در شرایطی که موبایلم رو جاگذاشته بودم خونه.که چقدر شرایط بی موبایلی سخته برای ما که عادت کردیم بهش و چقدر دلم برای بچه‌ها تنگ شد و...ولی دو سه تا پیام جواب دادم،اندازه چند تا پست!پس بی خیال باقی حرفا.

یه پیام خصوصی هم هست:

اول یه سؤال:شما الان ناراحت شدین از من؟

با وجودی که هیچ وقت اعتقادی به استفاده از استیکر نداشتم،الان احساس میکنم گاهی نیازه برای درست فهمیدن منظور طرف مقابل.

مثل الان که متوجه نمیشم از من گلایه کردین یا دردله یا چی.

در هر صورت من هیچ وقت قصد مچگیری نداشتم و هیچ وقت هم ادعا نکردم دانای کلم.

در مورد شما و همه خوانندگان هم هیچ وقت فکر نکردم که کسی فخرفروشی میکنه یا زیادی نظر میده یا حوصله ام سر بره.

نه خدایی اش ناراحت نمیشم.

من فقط از تبلیغات حرص میخورم که کلا تأییدشون نمیکنم و اگر هم گاهی پیام بی ادبانه ای بوده،ناراحت شدم ولی تأییدش نکردم.

باقی پیام ها رو چه موافق چه مخالف هم میخونم هم برام مهمه.

ضمن اینکه وقتی پیامی رو خصوصی میفرستین،دیگه نمیشه عمومی اش کرد.پی نمیتونم پیامتون رو تأیید کنم.

بازم عذر میخوام اگه منظورتون رو بد متوجه شدم یا نتونستم خوب منظورم رو منتقل کنم.

عیدتون هم مبارک

از همگی التماس دعا دارم.شده اندازه یه نصف روز بتونم برم مشهد....

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۵

میگویندایران درخلیج فارس رزمایش نداشته باشد!چه غلط ها!ازآن طرف دنیامیآیدرزمایش برگزارمیکند؛برویدهمان خلیج خوک‌ها،اینجاچه میکنید!؟خلیج فارس خانه‌مااست

سلام بر شما ای اهل بیت نبوت!

و جایگاه رسالت و پایگاه تردد فرشتگان.

و محل نزول وحی و گعدن رحمت الهی.

و گنجینه های علم یقینی و نهایت تحمل و بردباری.

و اشخاص امین و متعهد نزد خداوند رحمان.

و سلاله پیامبراندو برگزیده رسولان.

و خاندان منتخب و محبوب پروردگار عالمیان.

و بر شما باد رحمت و برکات خداوند منان.

...

همیشه حرف و صحبت درباره مضرات مواد غذایی صنعتی بوده و اینکه تکنولوژی تولید انبوه غذا،ضررهای زیادی به کیفیت مواد غذایی وارد کرده.اما این روزا به لطف این دنیای مجازی و گسترش رسانه های مجازی،خیلی بیشتر از قبل در این باره صحبت میشه.

و از اونجایی که احساس میکنم این پیامها به صورت سیستماتیک برنامه ریزی و هدایت میشن و از اونجاتر که نمیتونم جلوی ابراز نظرم رو بگیرم! پس در همین جا نظر خودم رو اعلام میکنم:

1-خب در این که مواد غذایی وقتی قرار باشه به صورت انبوه و کارخونه ای تولید بشن،یه مقداری از کیفیت فدای کمیت میشه،شکی نیست.مثلا وقتی یه گاو به صورت معمول روزی 10-15کیلو شیر تولید میکنه،حالا تو گاوداری ازش 70-80کیلو شیر میگیرن؛به هر روشی که باشه؛قطعا کیفیت شیر قبل رو نداره.

2-وقتی قرار هست مواد غذایی فاسد شدنی رو به شیوه ای تولید و بسته بندی کنیم که دیرتر فاسد بشه و به اصطلاح ماندگار باشن؛مسلما باز هم کیفیت این مواد با مواد طبیعی متفاوت خواهد بود.به خصوص اگر این ماندگاری در اثر اضافه کردهن مواد شیمیایی باشه.که قطعا اون مواد یه سری اثر ناخواسته خواهند داشت که احتمال قریب به یقین خوب نیستن.

3-تولیدات جدید و به اصطلاح فرآوری شده هم،اعم از فرآورده های گوشتی یا گیاهی و لبنی،واضحه نمیشه به سلامتشون اطمینان کامل داشت.چون هنوز برای اینکه یقینی اعلام کنیم برای سلامتی امسان هیچ خطری ندارن،خیلی زوده.بایستی دو یا سه نسل آزمایش دقیق علمی انجام داد و بعد درباره بی خطر بودن یا نبودنشون بحث کرد.

به عنوان مثال همین کالباس که خیلی هم بین بچه‌ها طرفدار داره.یه بار چند سال پیش که دیدیم بچه‌ها خیلی اصرار دارن به سوسیس و کالباس،دستور تهیه اش رو گرفتیم و نرگس یه روز با بچه ها درست کرد.که اول باید گوشت کامل پخته و بعد چرخ بشه و بعد با یه سری ادویه مخصوص خوب ورز داده بشه و داخل فویل پیچیده بشه و دوباره دو ساعت پخته بشه.

بچه‌ها که خودشون بعد از دیدن این مراحل به شدت از این مواد زده شدن.با اینکه نتیجه نهایی قیافه و طعمش درست مثل مدلهای بازاری بود.ولی اینکه دیده بودن گوشت پخته رو دوباره باید پخت که یه جورایی شبیه آشغال گوشت میشه،حالشون بد شده بود.

4-این مواد افزدونی مجازی هم که به عنوان مواد تشکیل دهنده اکثر مواد غذایی رو بسته بندی ها نوشته شده،واقعا چیه؟کی تشخیص میده مجازه؟اصلا قبول که مجاز،خوردن چقدرش در روز مجازه؟که تازه متخصیصن گوارش اکثرا میگن همین مواد اثر خیلی بدی روی کبد داره و بزرگترین دلیل جوش های صورت همین مواد هستن.

5-با همه این مقدمات،من روی این نکته که در بیشتر این اخبار روی ایرانی بودن و روش تولید ایرانی تأکید میکنن،حرف دارم.که میخوان اینطور بگن که ما در ایران داریم غذای ناسالم میخوریم،در حالی که در کشورای دیگه به خاطر اینکه دولتشون به سلامت مردم اهمیت میده،نمیذاره همچین چیزایی تولید بشه.

واقعا شما همچین چیزی رو باور میکنین؟هرچی باشه ما مسلمونیم.یه سری حلال و حروم داریم برای خوردن که خیر سرمون رعایت میکنیم.ذبح شرعی داریم.به پاک بودن خوراکمون اهمیت میدیم.عین نجاست رو دیگه حداقل نمیخوریم.

حالا غربی ها چی؟اونا که به قولی هرچی تو اسمونه غیر هواپیما،هر چی رو زمینه غیر ماشین و قطار و دوچرخه و هر چی تو دریاست غیر کشتی میخورن؛عین نجاست میخورن؛اصلا پاک و نجسی نمیشناسن که بخوان رعایت کنن؛بعد اونا غذاشون سالمه؟اونا که از جمله غذاهای لوکسشون قهوه فیله؟یا سوپ جنینه؟

واقعا چرا ما باید اینقدر ساده باشیم و این حرف ها رو باور کنیم و فورا هم منتشر کنیم؟

جالب بود،یه ویدیویی درباره یه برند خاص کالباس که نشون میداد تخم مگس داخلش هست.من اصلا نمیگم این خوب،خیلی هم بد،ولی مسابقه خوردن سوسک زنده تو فلان ایالت آمریکا رو کجای دلم بذارم وقتی عکس و خبرش به فور تو اینترنت هست؟

6-اما از همه اینا مهمتر یه سؤال:آقایون و خانومایی که اینقدر به سلامت غذایی که میخورید اهمیت میدین و توقع دارین دولت و وزارت بهداشت هم همین قدر براش مهم باشه و جدی بگیره این قضیه رو،آیا به حلال بودن غذاتون هم همینقدر اهمیت میدین؟که چه لقمه ای برای زن و بچه تون میبرید؟درآمدتون از کجاست و چقدرش حلاله؟

آیا کم فروشی تو کارتون نداشتین؟آیا حق و ناحقی نکردین؟آیا حق الناسی به گردنتون نیست؟...

...

بالاخره امروز خدیجه خانم هم راه افتاد.نسبت به خواهر و برادرهاش خیلی دیره.اونا 9 ماهگی دیگه قشنگ میدویدن.ولی خدیجه هنوز دو تا قدم بیشتر نمیتونه بدون کمک بره.البته یه روش منحصر به فرد داره که خیلی خوشم اومد.اصولا بچه‌ها تا هنوز کامل راه نیفتادن،به در و دیوار دست میگیرن تا برن،ولی دختر ما دستش رو نمیگیره.چون دستاش رو برای فضولی کردن لازم داره!چی کار میکنه پس؟به دیوار تکیه میده و کج کج راه میره تا دستش آزاد باشه برای برداشتن همه چی!

تو روروک زیاد نمیمونه،ولی وقتی بخوایم نیاد تو آشپزخونه خوبه.چون یه پله داره.ولی برای اینم یه راه حل پیدا کرده دخترم:روروکش رو عین دامن میزنه بالا و قشنگ میاد تو آشپزخونه!

فقط جای شکرش باقیه هنوز کلمه جیز و استکان و قوری جایگاه خودشون رو از دست ندادن و میشه برای مرزبندی ازشون استفاده کرد.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۵

تولیدداخلی بایدبه‌عنوان یک مسئله‌ مقدس شناخته شود.جنسی که مشابه داخلی داردمطلقاًنبایدواردشود.فروش ومصرف کالای خارجی بایدبه‌عنوان یک ضدارزش تلقی شودمگرآنجاکه مشابهش نیست

نمیدونم بیان چه مشکلی پیدا کرده که هر کاری میکنم عکس آپلود شده رو ثبت نمیکنه.گویا که بعدازظهری برق یکی از مراکز داده شون قطع شده.شاید به همون مربوط باشه.

امروز سر یه ماجرایی یاد یکی از روش های تربیتی خدا افتادم.یه وقتا هست که بچه‌ها نه از روی شیطنت و بی عقلی،که از روی فهم و درک،یه اشتباهی میکنن.اشتباهی که میدونسته بده و اصلا ازش توقع نداشتی.

عصبانیت واقعی اصولا مال این مواقعه.بقیه موارد یه ناراحتی گذراست و زود تموم میشه.

ولی این جور مواقع ناراحتی ات جنسش فرق میکنه.دلت میشکنه.

اما دقیقا همین مواقع که میدونی به عمد و از روی علم و آگاهی اشتباه کرده،حتی اگه باهاش قهر باشی،باز به یه نحوی سعی میکنی بهش بفهمونی جا برای برگشتش هست.ناامید نباشه از گذشتت.که اگه پا پیش نذاره برای عذرخواهی و آشتی خیلی بیشتر دلت میگیره.

من فکر میکنم خدا هم دقیقا همین انتظار رو از ما داره.وقتی وقیحانه و از عمد گناه میکنیم،به هزار و یک روش به ما میفهمونه که هنوز راه برای جبران و توبه هست.دوست داره خیلی زود برگردیم و عذرخواهی کنیم.

به نظرم اینجا دیگه جای ترسیدن و قایم شدن نیست.اینجا فقط باید دست به آسمون برد گفت:

اللهم لا اجد لذنوبی غافرا

و لا لقبائحی ساترا

و لا لشیء من عملی القبیح بالحسن مبدلا غیرک

لا اله الا انت

سبحانک و بحمدک

ظلمت نفسی

و تجرأت بجهلی

و سکنت الی قدیم ذکرک لی و منّک علی

...

امروز عماد ساعت 10 صبح رفت مسجد.از قبل گفته بود که بسیج مسجد یه سری مسابقات ورزشی برگزار کرده.قرار خاصی نبود که دقیقا چه ساعتی برگرده.حدود ساعت 1/5 بود که نرگس خیلی معمولی و کاملا عادی گفت:به نظرت عماد دیر نکرده؟موبایلش رو هم که نبرده...

همین!همین دو سه تا جمله چنان دلشوره عجیب و غریبی به دلم انداخت که بدون هیچ حرفی و حتی خداحافظی بلند شدم رفتم دنبالش!رسیدم مسجد،دیدم کسی نیست.از خادم سراغ گرفتم گفت که یه ساعتی هست رفتن....

دیگه چقدر حال من بد شد،اینقدر که کار به آب قند کشید!

با اینکه واقعا و از ته دل میدونستم هیچ اتفاقی نیفتاده،ولی قابل کنترل نبود برام این دلشوره بیخود و بی جهت.

همین موقع یهو عماد جلوم ظاهر شد.اونم کچل کچل!تازه یادم افتاد که گفته بود میخواد موهاش رو هم کوتاه کنه.

اولش که اصلا نفهمید حال من بد شده.بعد هم که فهمید میخواست بهونه بیاره که آرایشگاه شلوغ بود و چه و چه؛که گفتم لازم نیست.تقصیر تو نبود.

ولی تا 4و5 عصر حالم خوش نبود.نبضم میزون نمیزد.قبلم انگار چند دقیقه یه بار یه لحظه تند و کند میزد.تا بعد کم کم بهتر شدم.

حالا هرچی فکر میکنم،نمفهمم حال بدم نتیجه اون دلشوره الکی بود یا از قبل حالم خوش نبوده،فکر کردم دلم شور میزنه؟

حالا اینا هیچی،عماد خان چند روزی هست که قراره موهاش کوتاه بشه.بیشتر اوقات خودم براش کوتاه میکنم،بدون مدل.ولی این بار میگفت میخوام برم آرایشگاه که برام مدل دار بزنه.دورش رو نمره صفر بزنه و بالاش رو بلند بذاره و...منم نمیگفتن نه،فقط میگفتم اگه خوب نبود و همه گفتن زشته،باید کلش رو کوتاه کنی.

حالا که رفته کلش رو از ته با نمره 0 زده بهش میگم این اون مدلی بود که میخواستی؟خب این رو که خودم بلد بودم!برگشته میگه:نه،اولش این نبود که!اولش فقط دورش 0 بود.بعد هی نامیزون میشد،میخواست میزونش کنه،یه طرف دیگه اش نامیزون میشد و....

فقط شکر خدا پکر نیست از این بابت.به قول خودش خیلی هم بهش میاد تازه!

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۵

بعضی به بنده میگویندچرااینقدر"دشمن دشمن"میکنید.امریکادشمن است چه من بگویم وچه نگویم!آنهاراازدررانده ایم میخواهندازپنجره واردشوند.مامظلومیم اماقوی هم هستیم مثل مولایمان امیرالمومنین!

خدای خوب و مهربون!

امشب میخوام یه کم به زبون فاطمه حرف بزنم.اجازه هست؟

خدا جونم!میدونی من وقتی یه چیزی از مامان و بابام بخوام،برای اینکه زودی حرفم رو گوش کنن،قبلش یه کاری میکنم خوشحال بشن.مثلا یه کاری که دوست دارن انجام میدم.مثلا برای بابام چایی میریزم تو سینی خوشگل میارم.

ولی الان هرچی فکر میکنم چه کاری کنم که خوشحال بشی،بلد نیستم.آخه شما که چیزی لازم نداری.همه چی رو خود شما آفریدی.همه چی مال خودتونه.اصلا هم خسته نمیشین که بخوان چایی بیارم.ناراحتم نمیشین بیام باهاتون حرف بزنم.

پس چی کار کنم؟چجوری ازتون بخوام دوباره من رو ببری کربلا؟زود زود؟که مثلا نگید بهم که تازه رفتی.حالا زوده؟

آخه میدونی خدا جونم!من خیلی دلم برای حرم امام حسین تنگ شده.به همین زودی ها!واسه سوغاتی هاش نه ها!برای اینکه تعطیل بودم هم نه ها!فقط فقط واسه خود خود حرم.

حتی برای اون موقع که نصفه شب رفتیم.که لیلةالرغائب بود و خیلی خوابم میومد.ولی اینقدر زیارت امام حسین خوب بود که یهو خواب از سرم پرید.بعدش دیگه دلم نمیخواست بریم خونه.دوست داشتم همونجا تو حرم بمونیم تا صبح.

آهان فهمیدم چجوری بگم!

ببین خدا جونم!مگه شما خیلی امام حسین رو دوست نداری؟مگه نمیخوای که ما هم خیلی امام حسین رو دوست داشته باشیم؟مگه آدم بدا بدشون نمیاد از اینکه ما بریم زیارت امام حسین؟

خب برای اینکه آدم بدا حرصشون دربیاد و برای اینکه امام حسین هم خوشحال بشه،باز دوباره ما رو ببر کربلا دیگه....

امشب بعد نمازش داشت این حرفا رو میزد کم و بیش...جدا که چه صاف و بی ریا هستن این بچه‌ها.

یه پیام خصوصی هم هست.

اولش رو که متوجه نشدم یعنی چی صفحه تماس با من پرید؟!یعنی برای شما باز نمیشه؟

در ادامه هم متوجه منظورتون شدم.ولی بازم فکر میکنم بهتره بیشتر مدارا کنیم.نه اینکه حتما مطابق سلیقه شون رفتار کنیم،ولی درصورت اختلاف نظر،باز هم احترام و محبتشون پیشمون تغییر نکنه.اجازه ندیم شیطان در دلمون وسوسه کنه و محبتشون رو کم کنه.

مثال از پزشکی زدید؛خدمتتون عارضم که مادرم هنوزم از اینکه من پزشک! نشدم،گاهی گلایه میکنن!هنوز هم میگن که توقع داشتن من پزشک بشم و معتقدن هنوزم دیر نیست!

البته منظورشون اینه که تو این زمینه بیشتر میشه خدمت کرد و مردم بیشتر از هر چیزی به دکتر خوب نیاز دارن.

خواهش میکنم.محتاجیم به دعا.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۰ ارديبهشت ۹۵

سازش با ظالم،ظلم بر مظلومین است. سازش با ابرقدرتها ظلم بر بشر است.آنهایی که به ما میگویند؛ سازش کنید یا جاهل هستند یا مزدور!

با اینکه واقعا تدریس و معلمی رو دوست داشتم همیشه،اما امسال از بابت اینکه دیگه معلم نیستم،یه آرامش دلچسبی دارم.خیلی دلچسب.

آرامش از بابت اینکه دیگه استرس روز معلم و هدیه های آنچنانی بچه ها رو ندارم.هرسال با اینکه از قبلش کلی سفارش میکردم،باز انگار با دیوار بودم.انگار نه انگار.

از اینا بدتر اون هدیه ای بود که مدرسه به اسم تقدیر از طرف مدرسه میداد.از جیب باباشون که نبود،از پولی بود که از اولیا میگرفتن.حالا چه دولتی به اسم کمک به مدرسه و چه غیرانتفاعی به عنوان شهریه.

در هرصورت من مخالف بودم و هستم.اگه مدرسه بودجه ای برای این خاصه خرجی ها داره،اولویت اول با بچه هاست.با وسایل کمک آموزشی و امکانات رفاهی شون.

معلم ها هم مثل باقی اصناف زحمت کش جامعه.چه فرقی با بقیه دارن؟این چه توهمیه که اصناف و مشاغل مختلف دارن؟که شغلشون سخت تر از بقیه است و بیشتر از بقیه زحمت میکشن؟

سوءتفاهم نشه ها؛من به عنوان پدر چند تا دانش آموز،اولا سفارش اکید داشتم و دارم به تمامشون که ذره ای بی احترامی به معلم نداشته باشن و در ثانی حتما حتما موافق تشکر از زحمات معلم هاشون هستم و تا جایی که در توانم باشه هدیه تهیه میکنم.

ولی از دید یه معلم وقتی به این رسم نکاه میکنم،خوشم نمیاد ازش.دوستش ندارم.من اگه اعتقاد دارم شغلم یه شغل الهیه و کارم معنویه،پس نباید با توقع هدیه مادی داشتن،اجر و دستمزدش رو خراب کنم.

معلم ها هم مثل باقی افراد حقوق و مزایا دارن،مجانی و رایگان که کار نمیکنن.پس این توقع هدیه داشتن،اونم از نوع مادی و بعضا سکه و کارت هدیه،به نظر من توقع نا به جاییه.

خوبه که دیگه امسال معلم نیستم و تو منگنه هدیه گرفتن قرار نمیگیرم.

امشب وقتی رفتم مسواک بزنم دیدم تو راه روشویی،یه گوی سفید کوچولو شبیه مروارید افتاده.برش داشتم دیدم دندونه.به فاطمه نشون دادم،خیلی بی تفاوت،برگشته میگه:آره قبل شام کندمش.آخه خیلی وول میخورد و شیطونی میکرد تو دهنم!!!

این همون دختریه که برای کشیدن اولین دندون شیری اش یه بشکه 220 لیتری اشک ریخت و گریه کرد؟

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۹ ارديبهشت ۹۵

گفتیم به طرف مقابل اعتماد نکنید، به لبخند او فریب نخورید، به وعده‌ی نقد که میدهد، اعتماد نکنید، چون وقتی خرش از پل گذشت، برمیگردد و به ریش شما میخندد‼️

باز پیام خصوصی داشتم و فراموش کردم:

ببینید،اندازه و طاقت افراد مختلف با هم متفاوته.بعضی ها صبرشون در برابر اتفاقات روزمره بالاتره،ولی بعضی ها نه.البته میشه و باید روی خودمون کار کنیم برای بالا بردن صبر.ولی حالا اگه اطرافیان کم تحمل باشن و زود جوش بیارن،چه میشه کرد؟

این خیلی مهمه که نخواهیم موجب تنش بشیم و دنبال برطرف کردن بحث و درگیری.اما شاید گاهی راه رو اشتباه بریم.

مثال:درسته شوخی و خنده خوبه برای تلطیف فضا و عوض شدن روحیه.اما در مقابل عصبانیت افراد تند مزاج،حتی اگر عصبانیتشون نابه جا هم باشه،اصلا جوابگو نیست و بلکه برعکس عصبانیتشون رو چند برابر میکنه.

چون این افراد دقیقا انتظار درک شدن دارن.که بقیه متوجه دلیل عصبانیتشون بشن و بگن که بله،این مورد،این اتفاق درست نبوده.و شوخی و خنده رو به مسخره کردن تعبیر میکنن.

به نظر من راهکار درست در اون لحظه،فقط سکوته.سکوت و تا حد امکان دور شدن.بعد از چند دقیقه یا حتی یک ساعت که اجازه دادیم به طرف مقابل تا فور کنه،اون موقع وقتش هست که با احترام و مهربانی براش توضیح بدیم،اون موردی که فکر میکرده،اشتباه بوده.یا مثلا اگه حق با ایشون بود،معذرت خواهی کنیم.

معذرت خواهی هم حتی تو اون اوج عصبانیت به نظر من فایده ای نداره.طرف مقابل رو آروم نمیکنه.فقط و فقط فکر کردن خود شخص میتونه آرومش کنه.

ولی کلا برای پایین آوردن این برخوردها و نرم کردن اخلاق افراد خانواده،هنر و کار هنری خیلی راه مناسبیه.

نه از روی بیکاری.حتی اگه شاغل هم باشیم،باز یه فرصت استراحت حتما پیدا میشه.خوبه که تو این فرصت ها به هنر و کار هنری پرداخته بشه.کم کم اطرافیان هم علاقه مند میشن.و شاید خودشون هم مشغول بشن.

نگه داری از گل طبیعی هم خیلی به شادابی روحیه و خوش اخلاقی کمک میکنه.

قرآن خوندن یا کلا پخش صوت قرآن هم که دیگه جای بحث نداره.

...

پیامی هم داشتم درباره اینکه چرا از بچه‌ها توقع کادو داشتم!

من اصلا منظورم این نبود که توقع داشتم!ببینید،بچه ها خودشون خیلی دوست دارن و برای خودشون واجب میدونن که به این مناسبت ها برای ما حتما چیزی تهیه کنن.حتی اگه پولشون نرسه،از خودمون وام بلا عوض میگیرن تا هدیه مورد نظرشون رو بخرن.

این بار هم چون میدونستم فرصت نکردن،میخواستم حس عذاب وجدان نداشته باشن.به نرگس گفتم و ایشون هم مدبرانه جوری برنامه ریزی کرد که همه راضی،شیطان حسود رجیم ناراضی.

فاطمه هم چون از قبل فکرش رو کرده بود،نجم الدین رو وادار کرد به خرید.و الا ما،نه من و نه نرگس هیچ وقت هیچ توقعی نداشتیم و نداریم.

...

یه مطلبی خیلی مهم رو هم از همین تریبون خدمت داماد آینده ام عارضم که:ببین عزیز جان!زهرا خانم ما با هیچ کدوم از کارهای خونه،از نظافت و آشپزی و...مشکلی نداره.هم بلده و هم انجام میده.تنها و تنها شرطی که داره اینه که گوشت و مرغ و ماهی پاک نمیکنه!دست نمیزنه بهشون.قشنگ از همون قصابی که میخری،خواهش میکنی برات پاک کنه،خرد کنه،بعد میاری خونه،خودت میشوری؛اون موقع زهرا خانم قشنگ بسته بندی میکنه میذاره فریزر!

تو این دو سالی که زهرا اینجاست،خیلی به ندرت مواقع گوشت پاک کردن دور و اطراف آشپزخونه پیداش میشد.مبگفت بدم میاد و بلد نیستم و از این بهونه ها.

امشب صداش کردم گفتم بیا دو تایی انجام بدیم که هم یادبگیری و هم ببینی کار سختی نیست.قشنگ با ادوات زرهی اومد تو آشپزخونه!از گیره و دو تا پیشبند و دست کش و...یه جفت چکمه کم داشت تا بگیم داره میره کشتارگاه!100 بار هم نزدیک بود حالش بد بشه.

یه قسمت رو دادم دستش با قیچی تیکه کنه،دو انگشتی گرفته از دور،یه وضعی.خلاصه که تا آخرش اینقدر غر زد که مجبور شدم این تنها شرط! رو ازش قبول کنم.قرار شد همون اول قبل اینکه خواستگار تو بیا بگیم که بعدا دبه نکنه!

عماد هم امشب تو مسجد پست گرفته!یعنی در پوست خودش نمیگنجه بچه ام.اینقدر که به نظرش آدم مهمی شده.حالا چه پستی؟یکی از بردهای روی دیوار،مسئولیتش با سه نفره،که عماد یکی از اون سه نفره!ببینید چقدر پستش کلیدی و مهمه!

به قول خودش آخه بردش تو نقطه حساس مسجده!نبش دیواره و از همه جا دید داره،موقعیتش استراتژیکه!یعنیا کیفی میکنه برای خودش.حالا فقط هم این که نه،تا بهش میگی بالا چشمت ابرو،میگه:آره شما به پستم حسودی تون شده این حرف رو میزنید.خودم میدونم...

حالا اگه بفهمه به زودی قرار هست معلم زبان هم بشه!پدرم با پیش نماز هماهنگ کردن،برای تعطیلات کلاس های بسیج رو بیشتر کنن و گفتن هم که عماد زبانش از سطح کلاس های مسجد بالاتره.حالا ان شاءالله قرار هست از اول تعطیلات یه کلاس براش جور کنن.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۸ ارديبهشت ۹۵

اجانب گمان نکنند که میتوانند خللی در این وحدت ملی ما ایجاد کنند.این وحدت ملی،وحدت الهی است و به دست خدای تبارک و تعالی ایجاد شده است

امروز زهرا برام این متن رو فرستاد.عینش رو میذارم:

چمدانها هم برای خودشون دنیایی دارن
وقتی میفهمن زیارت میخوان برن دیگه از خوشحالی تو پوستشون نمیگنجن
همه سنگینیای رفت و برگشت سفر و اینا تحمل میکنن
وقتی به کربلاا میرسن تمام تلاششون و میکنن که از اون بالای گاری بیفتن پایین تا. سجده شکر کنن و یه ذره بیشتر خاک و غبار اون شهر روشون بشینه
همیشه در آرزوی حرم و زیارتن هیچموقع نمیتونن برن تو حرم

تازه این تمام ماجرا که نیست
بعضیاشون زیر همه هستن و دوست دارن بیشتر سختی بکشن وخودشون و به حالت تعظیم دربرابر امام خم کردن تا بقیه روی اونها سوار شن
بعضیاشون هم انقدر عاشق اون شهر و دیار هستن که اصلا نمیشه تکونشون داد گاهی اوقات جوری به زمین میچسبن که حاضرن پاره بشن ولی از جاشون تکون نخورن
بعضیاشون هم قسمتی از بدنشون و جا میذارن گاهی دسته ، چرخ و یا حتی مارک و نام و نشون خلاصه هرچی که از دستشون بربیاد کوتاهی نمیکنن
ولی خوشبحال اونایی که همون جا میمونن و به ظاهر از کاروان جا میمونن
ای کاش ماهم همیشه قلب و روحمون تو حرم میموند و بیرون نمیومد

....

شوخی:تعجبی نداره،از پدری که من باشم،همچین دختری عجیب نیست!!!!

ولی بی شوخی،کمی تا قسمتی بهش حسودی ام شد.خیلی قشنگ حرف دلش رو زده.

تو این سفر هم مسئولیت فاطمه باهاش بود.دست فاطمه از تو دستش بیرون نیامد.اتاق ها هم که معمولا دو تخته یا سه تخته است،این دو تا با هم یه اتاق داشتن.خدایی اش خیلی هوای فاطمه رو داشت و باهاش راه اومد.مخصوصا برای حمام رفتن فاطمه،خیلی کمکش بود.صبحانه و ناهار و شام و میوه هم حواسش به فاطمه بود.

خدا هم جایزه اش رو داد:اصغر آقا که راضی نشد با ما بیاد و بهونه آورد که کار داره،دلش طاقت نیاورد و برای سه هفته دیگه ثبت نام کردن.منم فورا گفتم پس زهرا چی؟که حالا تو رودربایستی موند یا خودش هم نیتش رو داشت،قبول کرد و زهرا دوباره سه هفته دیگه باهاشون میره ان شاءالله.

اینم از محسنات تعدد خانواده است دیگه!

حالا حدس بزنید این چیه:

بله درست حدس زدید،روکش صندلیه ماشینه.ولی نکته اش چیه؟اینکه این هدیه فاطمه خانم هست برای من به عنوان روز پدر!

بچه‌ها اصولا برای هدیه گرفتن با هم کار میکنن و اصل کار رو هم میسپرن دست نجم که بزرگتره.ولی امسال فرصتی نداشتن برای خرید هدیه.هم قبل از سفر نجم نبود و هم بعد سفر کار داشتیم.منم به نرگس گفتم خودش بچه‌ها رو به یه کاردستی یا نقاشی هدایت کنه که ناراحت هدیه نباشن.

ایشونم همون 4 شنبه قبل اعتکاف با بچه ها کیک درست کردن و نقاشی کشبدن و خلاصه مراسم داشتیم.اما گویا از نظر فاطمه کافی نبوده.پریشب که از مسجد اومدن به نجم گفته که باید هدیه بخریم،ولی نجم الدین قبول نکرده و گفته لازم نیست.

خلاصه که دو روز و دو شب رو مغز و روان نجم راه رفته که الا و بلا باید یه هدیه خوب برای بابا بخریم.نجم هم بچه ام نه اینکه نخواد،هم گزینه مناسبی نداشته،هم فرصتش رو نداره.از مدرسه که میاد خونه تا شب یه روند سرش تو کتاباشه.

دیگه امروز صبح به زور متوسل شده که یا بعد ازظهر میخری،یا خودم تنهایی میرم میخرم.

:آخه چی بخرم؟بعد از ظهر کدوم مغازه بازه؟اصلا نزدیک خونه ما که غیر از پنچرگیری و لوازم یدکی فروشی که مغازه ای نیست.

-خب از همون لوازم یدکی هم میتونی بخری.برو برای بابا از این روکشای صندلی ماشین بخر که هنوز نخریده!من خودم دیدم تو مغازه شون هست.

نجم که هیچی،منم شاخ درآوردم از این فکرش!منم اگه صد سال میخواستم به یه هدیه مناسب فکر کنم،به همچین نتیجه ای نمیرسیدم.روکش صندلی ماشین!

ولی دستشون درد نکنه،واقعا لازم داشتم.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۷ ارديبهشت ۹۵

شهادت، مرگ انسانهای زیرک و هوشیار است که نمیگذارند این جان، مفت از دستشان برود و در مقابل، چیزی عایدشان نشود.

دیروز یا پریروز بود که رفتیم سر وقت چمدون ها.از روزی که برگشته بودیم،همینطور خالی گوشه حیاط ایستاده بودن و منتظر که شسته بشن....یا شایدم نه...شاید اصلا دوست نداشتن که خاک و غبار حرم رو از سر و صورتشون پاک کنیم...ما که ازشون نپرسیدیم.هیچ وقت ازشون هیچ نظری نخواستیم.

نگفتیم که اصلا دوست دارید با ما بیاید سفر؟حالش رو دارید یه هفته برامون بار کشی کنید؟

حتی وقتی هم میخواستیم انتخاب کنیم،نگاه کردیم ببینیم با کدومشون راحت تریم.و خب مسلما ساک های کوچکتر و بی چرخ و دسته از سفر جا موندن.از بیشتر سفرای زیارتی مون جا میمونن این طفلکا.شاید که اونا هم آرزوی زیارت داشته باشن.

شاید این بار که زیارتی قسمتمون شد،بهتر باشه اونا رو انتخاب کنیم...

....

این متن رو هم نرگس خانم نوشتن:

دیدید مردم تو مسجد جا میگیرن؟به خصوص برای شبای احیا؟چادرشون رو پهن میکنن از این سر تا اون سر؟

باید بریم مسجد کوفه جا بگیریم.از الان هم بریم.

من که فکر میکنم ما همه از اهالی نجف،محله کوفه ایم.از بچه مسجدی های مسجد کوفه.

ِ....

لازمه بگم ایشون،نرگس خانم،از همون روزی که رفتیم مسجد کوفه؛پروژه مهاجرت به نجف رو کلید زدن!الا و بلا که ما بیخود اینجا داریم وقتمون رو تلف میکنیم.اصل زندگی فقط نجفه و لا غیر.

مشوقشون هم خانمی بودن که اونجا باهاش آشنا شدن.ایشون برای نرگس تعریف کرده بود که از 5 سال پیش اول با ویزای 3 ماهه آمدن نجف و بعد به مرور ویزاشون رو تمدید کردن و بعد هم با کاری که شوهرشون تو حرم حضرت امیر المؤمنین پیدا کرده،موندگار شدن.کارشون هم مربوط به تأسیسات گرمایی سرمایی حرم بوده گویا.

خلاصه که به قول خودش نجف رو وطن دوم قرار داده...من که از خدامه.کاش بشه...

راستی اون ماجرای معلم عماد بود که من به کل فراموش کرده بودم؟با یادآوری دوستی پی اش رو گرفتم.امروز هم رفتم مدرسه،با توپ پر.اسمی از بچه‌ها نبردم.فقط به مثالی که زده بود اعتراض با صدای بلند کردم.صدای بلندها!

خیلی بحث شد،دعوا شد،انکار کرد،توجیه کرد،مسخره کرد،دعوا کردن،توجیه کردن،مسخره کردن.ولی در نهایت جناب مدیر مجبور شد همین امروز عذرش رو بخواد.چون نهایتا با حرفایی که زد معذوم شد واقعا همچین مثال زشت و نحسی رو زده.

متأسفانه بیشتر از این از دستم برنمیومد.مدرکی نداشتم.و شاید هم کمی دلم به حال اون بچه‌ها و اولیاشون سوخت.فقط تا تونستم به زبونای مختلف حالی عماد کردم که حق نداره باهاشون حرف بزنه،با هیچ کدوم از اونایی که خندیدن.

خدواندا!

بر محمد و آل محمد درود فرست

و خودت همه دلمشغولی های مرا سامان ببخش.

و مرا به کاری بگمار که فردا سراغش را از من میگیری.

و روزگارم را متناسب با اهداف آفرینشم رقم بزن.

و مرا بی نیاز بساز و روزی ام را وسعت ببخش!

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۶ ارديبهشت ۹۵

گاهی اوقات ما را به جنگ سخت و بمباران و حمله تهدید میکنند امّا غلط زیادی میکنند، جرئتش را ندارند و اگر هم بکنند تودهنی میخورند

قبل از اینکه راهی بشیم،وقتی گفتم قرار هست با همه اقوام بریم،بعضی دوستان عقیده داشتن که برای زیارت بهتره تنها باشیم.خب البته اینم یه عقیده است.که زیارت رفتن تنهایی،به آدم فرصت خلوت کردن و درد و دل کردن میده.

ولی من فکر میکنم اتفاقا ائمه خودشون هم توقع داشته باشن ما با خانواده بریم زیارتشون.با بچه ها.کوچیک و بزرگ.دست جمع.

درسته که به خاطر بچه ها احتمالا کمتر فرصت موندن در حرم پیدا کنیم.شاید حتی مجبور بشیم دعا و زیارتمون رو نیمه کاره رها کنیم.یا گاهی به نماز جماعت حرم نرسیم.حتی به خاطر بچه ها میبایست وقتی رو هم در بازار و خرید صرف کنیم.اینا همه طبیعیه.

اما حضرات ائمه هم خودشون واقفن به احوالات ما.به نظر من با همه این توصیفات،باز هم ما بایستی بچه‌هامون رو با خودمون ببریم تا از همون بچگی مزه زیارت رفتن رو بچشن و درک کنن.از همون اول خونه اصلی شون رو بشناسن.

بذاریم از همون اول بفهمن که کل این دنیا و ما فیهاش چیزی نیست اگه اهل بیت نباشن.که هدف و معنایی نداره زندگی بدون امام.

نکنه که نیاوردن بچه‌ها و دلتنگی شون،اونا رو از اسم زیارت و امام دلزده بکنه.نکنه که آرزو کنن کاش هیچ حرمی نباشه که مامان و بابام بخوان برن زیارتش و من دلم براشون تنگ بشه...

یکی از صحنه های تکراری این سفر به روایت زهرا اینه:

هر بار که از حرم میامدیم بیرون و میرفتیم سر قرار،یکی از مردا که اصولا دایی مهدی بود،دست هفت هشت تا از پسر بچه‌ها رو گرفته بود و به دو به سمت دستشویی میبردشون!و تو راه هم صدا میزدن که ما برمیگردیم.

تو این سفر دقیقا 8 تا پسر بچه زیر 7 سال همراهمون بود که همه جا با هم تیم بودن و از هم جدا نمیشدن.به محضی هم که یکی از اعضای گروه مشکلی براش پیش میامد،بقیه بلافاصله دچار میشدن!مخصوصا بین دو نماز که یقینا به دستشویی احتیاج شدید پیدا میکردن و چاره ای نبود از بردنشون!که بیشتر اوقات دایی زحمتش رو میکشید.

همین تیم هم با همکاری هم یه روز عصر،یه طبقه از هتل رو غرق در کف کپسول آتش نشانی کردن!اصولا بعد از ظهر بیشتر از یه ساعت فرصت استراحت نبود،بچه ها هم که دائم در رفت و آمد،برای راحتی خودمون در اتاقها را نمیبستیم.که هم مجبور نباشیم برای باز و بسته کردن در بلند بشیم و هم از صدای بچه‌ها بفهمیم در چه حالی ان.

که یه روز کپسول آتش نشانی رو گوشه سالن دیده بودن و به کمک نیم چه سواد امیر حسین،خواهر زاده ام،شیرش رو باز کرده بودن و خلاصه راهرو و بعضی از اتاق ها رو آباد کردن!

هتل نجفمون هم جعبه های آب زیرزمین بود و بچه‌ها،البته 12-14 ساله ها،رو میفرستادیم دنبال آب.که خب همین بزرگترین بازی شده بود براشون و یه روند از پله ها بالا پایین میرفتن و کلا هتل در اختیارشون بود.

بازم دوست دارم درباره این سفر بنویسم.خدا بخواد شبای بعد...

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۵ ارديبهشت ۹۵

شنیده‌ام دربعضی مدارس باکارهای انقلابی دانش‌آموزان مخالفت میشود.بااین بایدبرخوردکرد.من طرفدارخوب درس خواندن هستم امادرکنارش هم بایدکارانقلابی کنند

اعتکاف هم قسمتم نشد بمونم.بچه های آبجی خانم تا ظهر دیروز بیشتر طاقت نیاوردن.بعدش دیگه تو مسجد جاشون نشد.فکر کنم از همهمه کلافه شدن.مادرم هم به خاطر زهرا و فاطمه،نتونست بیاد.این شد که من با آبجی و دختراش اومدم خونه.

بازم میخوام از این سفر بنویسم.ولی قبلش یه گفتگوی درون ذهنی ام رو بنویسم از دستش خلاص شم.

ببین برادر من،شاید تمام اخبار و گزارشات بی بی سی دروغ نباشه و شاید گاهی اخباری که خبرگزاری جمهوری اسلامی میده،100%مطابق واقعیت نباشه؛ولی من دروغ صدا و سیمای کشورم رو به راست بی بی سی ترجیح میدم.

برای اینکه بی بی سی بلندگوی دشمنمه.من از دشمنم بدم میاد،نه میخوام ریختش رو ببینم نه صداش رو بشنوم.راست هم بگه نمیخوام بشنوم.

حالا اینکه شما به حرفاشون اعتماد میکنی،از نظر من یه پارادوکسه.

شما یه زمانی فرمانده لشگری بودی که با همین دشمن شاخ به شاخ بود.سربازهای لشگرت رو همینا شهید کردن.هنوزم اعلام دوستی نکردن،پشیمون نیستن از دشمنی های گذشته شون،بعد چطور شما از تمام جنایت هاشون گذشتی و بخشیدی شون و نشستی پای حرفاشون؟مگه میشه هنوز معتقد باشی که دشمنن و باز بگی حرف راست رو باید از بی بی سی شنید؟

من نمیخوام دست از اعتقادت برداری،فقط میگم با خودت روراست باش.به خودت دروغ نگو.اگه از آرمان و هدفی که براش زندگی کردی و زحمت کشیدی،پشیمون شدی و برگشتی؛شجاعت اعتراف داشته باش و بگو.کم نبودن آدم هایی که وسط راه کم آوردن و برگشتن.

فقط لطفا این رفتار دشمن شاد کن امروزت رو به آرمان های انقلاب و اسلام وصله پینه نکن.

...

یه تصویری که خیلی جالبه و من هر بار که رفتم دیدم،افرادی هستن که پای پله های حرم حضرت عباس خوابیدن.

شاید ظاهرشون زیاد جالب نباشه.به خصوص وسط روز.شاید تعبیر به بی احترامی هم بشه.به خصوص خانم ها.

ولی من فارغ از این حرفا یه تصویر دیگه میدیدم.حیف که نقاش نیستم؛و الا اینجور طراحی میکردم:

یه خیمه بزرگ و باشکوه و سبز،با یه علم برافراشته و پرچم لبیک یا حسین.که بالای خیمه آقامون با چهره نورانی نشستن و دارن به دونه دونه عریضه هایی که مردم دارن رسیدگی میکنن.

مردم،بعضی شون هول میزنن که زودتر برن جلو.بعضی شون کمی دورتر ایستادن و دست بر سینه،عرض ادب میکنن.

یه عده هم خودشون رو،روی پای حضرت انداختن و با گریه و التماس حاجتشون رو درخواست میکنن.

ولی یه عده،واله و شیدای حضرت شدن.هیچ از خودشون خبر ندارن.اینا دور و اطراف خیمه روی زمین مدهوش جلال و جبروت دستگاه و بارگاه حضرت شدن و همینقدر که بهشون اجازه داده شده از خاک پای زائرای آقا به صورت بکشن،براشون کافیه.....

چه والا مقام و بلند مرتبه است حسین،که عباسش را در آستانه عروج عاشورا از مسجد الحرام سیر داد به مسجدالاقصای کربلا.که:

بارکنا حوله لنریه من آیاتنا

و چه همه همت و بلند آشیان است عباس که با دو بال عشق و ادب،به سوی آسمان هفتم دنی فتدلی پر کشید و در مقام قرب حسین،به منزلتی بی بدیل رسید و در قابی از قوس بازوان حسین،مأوا گرفت.

و قاب قوسین أو أدنی

و حمد و سپاس از آن پروردگار عشق است.

سلام بر معشوق

سلام بر عاشق

و سلام بر عشق

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۴ ارديبهشت ۹۵

حکومت سعودی مطمئن باشد که آمریکا لکه ننگی بر دامنش نهاده است که تا قیام قیامت هم با آب زمزم و کوثر پاک نمی‌شود

دیدید چه زود تموم شد؟انگار که چشم به هم زدنی بود.نه،حتی کمتر...یه خواب شیرین از بهشت بود که دیدم و به زور بیدارم کردن.برم گردوندن به دنیا و بازی ها و حساب و کتابش...حیف...

دیدید یه وقتا با آمادگی کامل میرید سر جلسه امتحان؟مطمئن که تمامش رو از حفظید؟بعد یهو جوگیر امتحان میشید،تمام مطالب از ذهنتون میره؟نهایتا مجبور میشید برگه سفید بدید؟

شده نقل ما.چه حرفا که نداشتم،چه دعاها که حفظ نکرده بودم.ولی تمامش یادم رفت.نه،یادم نرفت.زبونم نچرخید به گفتن و خواستنشون.

انگار از اول هم چیزی نمیخواستم.انگار تمامشون بهونه بوده.بهونه دیدار و زیارت.حالا که رسیده بودم به مقصود اصلی،حرفی نداشتم که بگم.

حالا تو این دو سه روزه که برگشتیم،بعد هر نماز،سر سجده شکر یادم میفته که فلان چیز رو هم میخواستی که!پس چرا نگفتی؟

اما ناامید نیستم.امیدم به همون خداییه که از رگ گردن به من نزدیکتره و وعده استجابت به شرط خواندن داده.

اصلا خاصیت محضر آقا رفتن همینه.خودشون هم میدونن که ما حرفامون یادمون میره.مگه آقا امام رضا علیه السلام خودشون به زائرشون پول ندادن تا انگشتر سوغات بخرن برای دختراشون؟

درسته ما هم یادمون رفت بگیم چی لازم داریم،ولی یقینا برامون کنار گذاشتن....

سفرمون که جای شک و بحث نداره چقدر خوب بود،ولی ماجرا هم زیاد داشت.

یکی اش بارندگی و تگرگ شدید صبح سه شنبه بود.

ما شب ساعت 2 از کربلا راه افتادیم سمت کاظمین تا نماز صبح حرم باشیم.که البته به اذان نرسیدیم.قرار برگشت ساعت 7 بود.

حدود ساعت 6/5 هوا ابر شد در حد شب!اول فکر کردیم غباره.تا بیایم بفهمیم ابره یا غبار،بارون گرفت هر قطره در حد یه لیوان!

حالا من هم از قبل اینکه بریم تو حرم،خدیجه رو از نرگس گرفتم که راحت باشه برای وضو و قرار بود داخل حیاط بهش بدم که بعد دیدیم حیاط رو کاملا جدا کردن و نمیشه.

فقط نگران خدیجه بودم که خیس نشه.به زور لای کتم جاش دادم و اومدیم بیرون.صحرای محشری بود.هر کسی از یه سمتی میدوید.دو دقیقه نشد تا خودمون رو به یه طاقی برسونیم،ولی خیس خیس شدیم همگی.فقط خدیجه خدا رو شکر خشک موند.تو اون تاریکی و باد و بارون،واقعا معجزه آسا،همگی تونستیم هم رو پیدا کنیم.بعد نیم ساعت که یه کم بارون کند شد،خواستیم بریم بیرون که دیدیم خیابونی در کار نیست!رودخونه شده همه جا!بچه ها تا زانو تو آب بود پاهاشون!

ولی بی تعارف هیچ کس سر سوزنی ناراحت نبود.نه از بارون و نه سرما.باز تا اتوبوس ها هم برسن یه نیم ساعتی زیر بارون موندیم،ولی بازم خوش بودیم همه.بچه ها از ما بیشتر.خانما هم هر کدوم یکی دو تا از بچه های کوچکتر رو زیر چادر گرفته بودن که کمتر سردشون بشه،البته به زور!

بعد هم که رفتیم سامرا.دو دفعه قبلی که برای اربعین رفته بودم؛نشد که سامرا برم.هیچ باورم نمیشد تا این حد برام آشنا باشه.اصلا انگار خونه ام بوده از اول.سرداب انگار زیر زمین مسجد محلمون!دیگه دلم نمیخواست برگردم.

کوچه منتهی به حرم هم که پر بود از موکب و غذا و چای نذری و خونه های مخروبه با آثار تیر و ترکش جنگ هم خیلی برام صمیمی و آشنا بود.هرجای دیگه که میرفتیم،تمام طول مسیر آمار بچه ها رو میگرفتم،حتی بزرگترا رو.

ولی اینجا،اصلا دلم شور نمیزد گم بشن.میدونستم هر جا هستن،همین جان،زیر سایه آقا.یکی دلش چایی میخواست،یکی غذا،یکی دنبال آب بود برای وضو؛نگران نمیشدم کی کجاست.

بعد نماز هم که مهمون آقا مون شدیم و غذای حضرتی خوردیم.جاتون خیلی خالی.واقعا بهشتی بود غذاش.

از آب و هواش هم همینقدر بگم که واقعا سر من رأی!خیلی عالی و خوب.

اما با این حال خیلی دلمون سوخت وقتی دیدیم اینقدر زائر کمه.خیلی کم.اینقدر که حتی سرداب برای نماز جماعت ظهر و عصر پر نشد.

بازم حرف دارم از این سفر،ولی فعلا فرصت ندارم.ان شاءالله عمری باقی بود،شبهای بعد.

فقط تا یادم نرفته بابت یادآوری به موقع خانمی که پیام خصوصی دادن تشکر میکنم.جدا یادم رفته بود اصل موضوع رو.بس که آدم رو از این دنیا تا خود بهشت میکنه و میبره خاک کربلا.

بله،حتما پیگیری میکنم ان شاءالله.

بچه ها هم سحر میرن مسجد برای اعتکاف.منم ثبت نام کردم،ولی نمیدونم که بمونم یا نه.نرگس خانم و خدیجه تنها تو خونه هستن.ایشون البته میگن نگران نباش.ولی من احتمالا شب برگردم.

از همگی تو این روزا و شبا،خیلی التماس دعا.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲ ارديبهشت ۹۵
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟