۲۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

میپرسندشماکه میگویید"عزت ملی"نیازهای موجوددرجامعه راچه میکنید؟اقتصادمقاومتی اگربه معنای واقعی اجراشود،هم عزت ملی وهم نیازکشورراتأمین میکند؛چون متکی به ظرفیت‌داخلی است

اینقدر که به حباب آرزو فکر کردم امروز،همه چیز رو حباب میبینم!ولی دریغ،هیچ چی یادم نیومد.با این حال،یه مطلبی همینطوری مرتبط به این کلمه به ذهنم رسید بنویسم.

بیشتر آرزوها و ای کاش هایی که ما داریم،تا وقتی بهشون نرسیدیم،عین حباب هایی که تو بچگی با آب صابون میساختیم،قشنگ و جذابن.

ولی دقیقا عین همون حباب ها،به محض اینکه دستمون بهشون میرسه،میترکن و چیزی ازشون باقی نمیمونه.یا در واقع تازه میفهمیم اون حباب،زندگی خودمون بود که براق و هفت رنگ میدیدیمش و برامون جذاب بود.و الا که اوضاع با قبل فرقی نکرده.همونقدر خوشی و ناخوشی و همونقدر شادی و غم با هم و در هم.

بیشتر آرزوهای دست نیافتنی ما که خیلی بهشون فکر میکنیم به همین اندازه ساده و معمولی هستن.ولی نفسمون مدام اونا رو برای دلمون تزئین میکنه و جلوه میده.

ولی چرا؟چون میخواد سر دل رو به یه چیزی گرم کنه تا حواسش از خواسته اصلی اش پرت بشه.

دل ما رو خدا عاشق پیشه آفریده.منتها تنها عشقی که میتونه چشم دل رو پر کنه،عشق به خودشه.ما باید تنها آرزومون دیدن و رسیدن به خدا باشه.ولی این نفس وامونده،هی گوشه های خالی و بی اهمیت زندگی مون رو رنگ میزنه تا برامون خواستنی و آرزو بشه.

یه کم فکر کنیم متوجه این استخری که توش غرقیم میشیم.استخری از حباب های رنگی رنگی آرزوهای کوچیک و دم دستی.

راستی همین آرزوهامون رو هم باید از نو یه نگاهی بهشون بندازیم.که چقدر واقعا دوست داریم بهشون برسیم.چون اصولا ما فقط از یه جنبه بهش نگاه میکنیم.ما بقی جنبه هاش رو در نظر نمیگیریم.ِ

کلا قانون این دنیا اینه.هر چیزی هم خوبی داره و بدی،هم راحتی و هم سختی.ما وقتی چیزی رو نداریم و آرزوش رو داریم،فقط به جنبه های مثبتش فکر میکنیم.

سپاس خدایی را سزاست

که با من بردباری میکند

انگار که من هیچ گناهی نکرده ام

به گونه ای در من مینگرد

انگار که هیچ خطایی از من سر نزده است

و با من طوری رفتار میکند

انگار که هیچ لغزشی نداشته ام.

این خدا

این خدای من

به راستی ستایش برانگیز است

به حقیقت دوست داشتنی است

و به واقع سجده کردنی

راستی که محبوبی به خوبی او نیست و او معشوق ترین من است..

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۳۱ خرداد ۹۵

مسئله‌ای که روی آن تأکید دارم،سرعت رشدعلمی است.امروزاحتیاج داریم رشدعلمی راسرعت ببخشیم.ما اقلا۶۰-۷۰سال توسط حکومت‌های خائن عقب نگه داشته شده‌ایم

دیالوگ جدید من و فاطمه:

-بابا،این بازیگرا چقدر ناقوسی اینطور نیست؟

:ناقوسی؟!یعنی چی؟

-یعنی مثلا همین که یه خانمه تو فیلم،الکی زن یه مرده است.بعد تو یه فیلم دیگه دختر همین مرده میشه.بعدش یه فیلم دیگه زن یه آقاهه دیگه است که اونقت شوهر واقعی خودشم مثلا تو فیلم همسایه شونه!

:آره متأسفانه.یکی از دلایلی که میگم برنامه های تلویزیون خوب نیست،همینه دیگه.

-خب آره،بدن.ولی من که نمیخوام مثل اونا ناقوس!بشم که.

:اولا درستش ناموسه،ناقوس یه نوع زنگ بزرگه که بیشتر تو کلیسا استفاده میشه.بعد هم که کم کم گول میخوری.یهویی که شیطون نمیاد بهت بگه تو هم عین اینا بشو.خودش کارش رو بلده.اولش میگه فقط بیا تماشا کن این فیلم ها رو.ببین چقدر خنده دارن.

مگه اونایی که مثلا آدم کش هستن،از اولش اینطوری بودن؟نه اونا هم بچگی شون شاید از مرده میترسیدن حتی.یه ذره یه ذره بدجنس شدن.

-آره آره،راست میگید.مثلا یه خانمه تو فیلم بود،بعدش چادری نیستش.ولی موهاشم پیدا نیستا.ولی اولش من هی دلم میخواست بهش بگم برو چادر سرت کن.اینا نامحرمن.اما الان چون که دیدم همیشه راستش رو میگه و به هیشکی دروغ نمیگه،ازش خوشم میاد.دوست دارم همه چی به نفعش بشه.

...

راستی این جمله "اینطور نیست؟" رو جدیدا یاد گرفته.آخر همه حرفاش میگه.اینقدر شیرین میگه که ناخودآگاه میگیم درسته،همین طوره!

...

دقت کردین این فمینیست ها تفاوت های واقعی زن و مرد رو انکار میکنن بعد جایگزینش یه سری خط کشی های مسخره میذارن که اصلا و ابدا دخترونه پسرونه نداره؟

به عنوان مثال رنگ ها که نمیدونم صورتی و بنفش دخترونه است و خاکستری و طوسی مردونه؟

یا نوع درس خوندن که خانم ها با دقت میخونن و مردا در حد قبولی؟

دعوا ندارم،ولی خب امروز بعد نماز ظهر،نیم ساعتی وقت استراحت داشتیم.ت  این فاصله جزوه ام رو داشتم مرور میکردم برلی امتحانات دو هفته دیگه؛همکارم میگه فایل های کلاس هات رو دادی دخترت پاکنویس کرده؟!

اولا که من هنوزم به سبک بیست سال پیش که هیچ نوع تکنلرژی دیجیتال صوتی تصویری در دسترس نبود درس میخونم:جزوه برداری سر کلاس.

ثانیا خلاصه.یعنی از 15 صفحه راه حل،نهایت 1/5 صفحه بنویسم.ما بقی رو به مباحث قبل ارجاع میدم.ولی موقع مرور،تمام اون ارجاعات رو مرور میکنم و دوباره همون 15 صفحه رو مینویسم.

و ثالثا اینکه از سه رنگ استفاده میکنم که بشه قسمت های مختلف رو جدا کرد.

خب این کجاش دخترونه است؟

در حالی که زهرا خانم کلا از یه خودکار سیاه بیشتر استفاده نمیکنه!سؤال،جواب،نکته،جزوه،همه اش یه رنگ.اینقدر که یه وقتایی که میاد پیشم رفع اشکال،یک ساعت باید دنبال اشکالش بگرده تا پیداش کنه.

یه کلمه حباب آرزوها هم تو فهرست کلید واژه هام دارم که یادم نیست دقیقا چی میخواستم بنویسم.اگه احیانا پیشنهادی درباره اش دارید،بفرمایید.

خداوندا!

ما دست گلایه به دامن تو می آویزیم

و کوله بار شکایت را به بارگاه تو می آوریم

از فقدان پیامبرمان

و نیز غیبت ولی مان

و زیادی دشمنانمان

و کمی تعدادمان

و از سختی این دوران فتنه ساز 

و چیرگی زمانه بر ما

خداوندا!

بر محمد و آل او درود فرست

و ما را با پیروزی پرشتاب خویش،یاری کن

و آشفتگی هایمان را سامان بخش

و با دست های یاری ات ما را بر قله عزت بنشان

و سیطره و غلبه حقیقت را آشکار کن

و ما را به زیور مهر خود بیارای

و لباس عافیت بر تن ما بپوشان

به حق رحمتت ای مهربان ترین مهربانان.

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۳۰ خرداد ۹۵

مابرجام رانقض نمیکنیم.لکن اگرطرف مقابل نقض کندکه الان نامزدهای ریاست جمهوری آمریکادارندتهدیدمیکنندبرجام راپاره میکنیم؛اگرآنهابرجام راپاره کردندماآن راآتش میزنیم

در ادامه ماجراهای روزه داری فاطمه جان،امروز اصلا و به هیچ عنوان یادش نمیرفت روزه است!صبح هم ساعت 9 بیدار شد و خوابش هم نمیبرد.یعنی 4 بعد از ظهر از تشنگی عین گل آفتاب دیده،پژمرده شده بود.از بس که حرف میزنه و با خدیجه ورجه وورجه کرد.

دیگه ساعتای آخر دست به دامان من شده بود که یه جوری حواسش رو پرت کنم تا یادش بره روزه است و بتونه یه کم آب بخوره!ولی راه حل نرگس خانم خیلی بیست بود:گفتن ذکر لااله الا الله.منم شنیده بودم قبلا،ولی تا الان اثرش رو حس نکردم.اما فاطمه به فاصله 5 دقیقه تشنگی اش برطرف شد.

البته که بابت کم خوابی و جنب و جوشش،تا افطار خیلی بی حال شده بود.برای امروز نمیخواستم اجازه بدم روزه بگیره.ولی کلی التماس کرد و برای اثبات قول هاش،الان مثلا خوابیده که یعنی فردا دیگه اذیت نمیشه.

صحبت های دیشبمون با زهرا هم باز امروز ادامه داشت.هنوز باورش نمیشه برای داشتن زندگی شیرین نیازی به ابن نیست که دو طرف هم سلیقه باشن یا به اصطلاح امروزی تفاهم داشته باشن.بلکه لازمه دست از خودخواهی بردارن.هزاری هم که تو تمام جزئیات و ریزه کاری ها،هم سلیقه و هم فکر باشن،باز هم موردی پیش خواهد آمد که با هم،هم نظر نباشن.

در این صورت فقط اگر دست از خودخواهی برداشته باشن و قبول کرده باشن زندگی مشترک یعنی نیم من بودن،میتونن به تفاهم برسن.و الا که قطعا دعواشون میشه.

اما چند سال بعد زندگی بدون خودخواهی و درست،دو طرف رو هم سلیقه که هیچ،حتی همچهره هم میکنه.و این شباهت چهره زن و شوهرها رو حتی اثبات هم کردن.

در نهایت مثال از اصغر آقا زد که اگر مثلا طرفم قرار باشه مثل اصغر آقا باشه،ساکت و بی احساس و فراری از گفتگو،من چطوری میتونم اصلا باهاش ارتباط برقرار کنم؟

خب در جواب چی گفتم؟اولا که مورد فعلی زمین تا آسمون از این جهت با اصغرآقا تفاوت داره.اصلا همین اقدامش که تنهایی اومده جلو،خودش نشونه ایه که اهل صحبت و گفتگو هست.

اما نه فقط این مورد،بلکه اصلا امکان داره بعدها خیلی از اخلاقها و علایق خودمون هم ممکنه عوض بشه،درست یا غلط.در این صورت چی؟پس چاره ای نیست جز جدایی؟این که نمیشه.

بعضی ها ازدواج رو مثل خونه فرض میکنن که باید تکمیل باشه و بعد رفت توش زندگی کرد.نهایت چند وقت یه بار اگه جایی اش ایراد پیدا کرد،تعمیرش کرد.اما به نظر من زندگی ساختن همون خونه است از پایه و اساس.

خلاصه که همچنان نظرم بر اینه که بعد از اینکه مطمئن شدیم ملاک های لازم برای ازدواج رو داره،میمونه تصمیم بله یا خیر.و بعد از اون محکم پای تصمیم گرفته شده ایستادن.

البته منکر این نیستم که لازمه هم قبل ازدواج آموزش دید و هم بعدش از نظرات بزرگترها استفاده کرد و مشورت کرد.

یه چیزی هم با اینکه نمیخواستم بگم،ولی ناچارم از اعترافش.دوستی دارم که انتشارات داره.چند وقت قبل ازش خواهش کردم اگه کاری در حد ترجمه ساده یا ویرایش داشت برای نجم بده.ایشونم چند تا کتاب داده برای ترجمه.

جدا بحث تبلیغی نداره،ولی از وقتی این کتابها رو دیدم خیلی دلم به حال بچه‌هامون میسوزه.اینقدر که جالبن.کتابهای علوم تجربی دوران راهنمایی و دبیرستان یکی از کشورهای بلاد کفرن این کتابها.اینقدر کاربردی و به دربخور که گفتنی نیست.سراسر پر از آزمایشات مربوط به زندگی.یه دونه فرمول حفظی که تنها کاربردش تست کنکوری باشه توش پیدا نمیشه.

درسته که کتابهای علوم تجربی یه تغییراتی کردن،ولی همچنان به نظرم کتابهای شیمی و فیزیک دبیرستان فقط به درد تست و کنکور میخورن و اصلا به درد زندگی نمیخورن.

خدای من!

سلام و صلوات تو بر ولی امرت باد،

آن امید دلخستگان و حجت قائم چشم به راهان 

و آن محبوب آمدنی

و آن عدالت محقق شدنی.

جسم و جانش را در میان بال های فرشتگان

مقربت حفظ کن

و تأییداتش را از کرانه روح القدس مقرر و مقدر فرما.

ای پروردگار جهان ها!

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۹ خرداد ۹۵

جوانمان را جوری بار بیاوریم که دنبال سیاست مستقل باشد،دنبال اقتصاد مستقل باشد،دنبال فرهنگ مستقل باشد؛وابستگی به دیگران،در وجود او به‌عنوان یک روحیه رشد نکند

این ترم پنجشنبه ها یه کلاس پیش نیاز مشترک بین کارشناس ارشد و دکتری داریم با استادی فرازمینی!هفته پیش به محض ورود و بلکه قبل از ورود شروع کرد به رگبار بستن تمام اون چیزهای کوچیکی که به مذهب و دین ارتباط داره.و در انتها بطری آبش رو از کیفش بیرون آورد و سر کشید!

در واقع تمام حرفاش برای توجیه روزه خواری اش بود.به نظرم اصلا ارزش توجه هم نداشت،چه برسه به بحث.

ولی یکی از ارشدی ها که چندان هم ژست مذهبی نداره،یه تذکر کوچولو به استاد داد که چون روزه و ماه رمضون جزو فرهنگ عمومی مردم هست،پس لازمه که به این فرهنگ احترام گذاشته بشه.حتی اگه ما اعتقادی بهش نداریم.

که همین یه تذکر خودش باب یه بحث دیگه شد و استاد دوباره رفت بالای منبر و کلی مثال نقض برای این استدلال آورد.از جمله اینکه اگر زنده به گور کردن دخترها هم جزء فرهنگ باشه،چی؟اگر زنده زنده سوزوندن زن شوهر مرده به همراه شوهرش جزء رسوم عمومی باشه چی؟بازم باید به این فرهنگ عمومی احترام گذاشت؟

حالا کاری به ادامه بحث ندارم.ولی واقعیت اینه که ممنوع بودن روزه خواری در ملاء عام ربطی به احترام گذاشتن به فرهنگ عمومی نداره.کلا به نظر من نه فرهنگ و نه حتی اخلاق و انسانیت نمیتونه پایه و بنیان اعمال ما باشه.تنها ملاک درست برای انجام دادن کاری یا ندادنش،دستور خداست.که حالا یا از طریق عقل و یا از راه وحی به ما داده.

به هرجهت با توجه به نطق هفته پیش استاد یه درصد هم احتمال نمیدادیم کلاسی از ایشون به مناسبت این ماه کنسل بشه.ولی خب از اونجایی که ایشون یه موجود فرازمینی هستن،امروز بعد از نیم ساعت تأخیر،وقتی از گروه سراغشون رو گرفتیم و بعد از پیگیری های دفتردار،تازه ایشون اطلاع دادن که درسته اهل نماز و روزه نیستم،ولی دیگه اونقدرها هم کافر نیستم که این ها رو با زبون روزهبه خاطر د  ساعت بکشونم دانشگاه!

بگذریم.در راستای صحبتی که درباره تفاوت های فردی با زهرا کردم،زهرا یه دو سه مرتبه ای به صورت اشاره ای و گذرا از مدل مراسم سؤال کرد.البته خیلی زیرپوستی ولی منظورش این بود که بهتره یه مدت نامزد بشن تا همدیگر رو بشناسن بعد باقی ماجرا.

با اینکه اصلا نه حرفش و نه خواسته اش برای خودش هم واضح نبود،ولی ترجیح دادم موضعم رو در این مورد واضح و شفاف براش توضیح بدم.چه برای این مورد و چه اگر نشد برای موارد بعدی.

به نظر من مراحل ازدواج اول خواستگاریه.که تو این مرحله فرصت برای تحقیق ملاک ها و راستی آزمایی و شناخت نسبیه.ولی بعد از شناخت،دیگه بایستی تصمیم گرفت.یا بله و یا نه.نه اینکه مدتی بدون محرمیت با هم باشن.این اصلا به نظرم معنی نداره.

بعد از تصمیم هم اگر توافق شد،عقد و به فاصله کوتاهی فقط محض آماده کردن محل زندگی،ازدواج.

کوتاهی دوران عقد هم بیشتر به نفع دختر هست تا پسر.

حالا چرا با دوران نامزدی حتی به صورت عقد موقت مخالفم؟

اولین و مهمترین دلیلش اینه که دوست ندارم با احساسات دخترم بازی بشه.نه فقط زهرای من،که اکثر دخترها از همون روز اول خواستگاری احساساتشون درگیر میشه.تا وقتی هنوز اسمی رو هم ندارن و فقط خواستگاری هست،اگر به هم بخوره بازم تا یه چند روزی ناراحت میشن.بعد که دیگه یه اسم نامزدی بیاد وسط،واقعا بهم خوردنش برای دخترها خیلی سخته.

دلیل دیگه این که خیلی بعیده تو این مدت شناخت مفیدی صورت بگیره.به خصوص با اخلاق زهرا و این حجب حیاش.برای بقیه هم فکر نکنم شناختی اتفاق بیفته.چون طرفین تو این مدت سعی شون اینه که مورد پسند واقع بشن و اگه عیبی هم دارن پنهان میکنن.و تازه با دید عیب یابی عم به طرف مقابلش نگاه نمیکنه.اصولا وقتی دو نفر با هم زندگی نمیکنن مشکل حادی براشون پیش نمیاد که بخوان همدیگر رو محک بزنن.

ولی بعد از عقد هم باز به نظرم وقت شناخت طرف مقابل نیست.یعنی وقت پیدا کردن عیوبش نیست.بلکه وقت پیدا کردن خوبی های طرف مقابل و عیوب خودمون هست.تا وقتی دنبال پیدا کردن عیوب طرف مقابل باشیم،به نتیجه نمیرسیم.

اصلی ترین نکته برای زندگی مشترک خوب و شاد،اینه که هر دو نفر خودشون رو اصلاح کنن و فقط خوبی های طرف مقابل خودشون رو ببینن.و بدترین کاری که یه زوج میتونن انجام بدن برای از هم پاشیدن زندگی،اینه که سعی کنن طرف مقابل رو به سلیقه خودشون،درست یا غلط،اصلاح کنن.

ولی درباره دوران عقد هم برخلاف ظاهر شیرین و شادش،هرچقدر کوتاه تر باشه به نفعه شونه مخصوصا به نفع دختر.چون به هر حال ما مردا بلدیم چطوری گلیممون رو از آب بیرون بکشیم.ولی دخترها تو این مدت خیلی بلاتکلیف هستن.

خدایا!

باران بی کران درودت را بر محمد ببار

هم او که بنده توست و رسول تو

و امین و و برگزیده و دوست تو

و بهترین آفریده تو

و حافظ اسرار تو

و رساننده پیام های تو

نثارش کن:بهترین،نیکوترین،زیباترین

کامل ترین،پاک ترین،شکوفاترین

خوش بوترین،زلال ترین،درخشنده ترین

و بیشترین درودهای آکنده از مهر و برکت

و رحمت و عطوفت و تحیت

که تاکنون بر بندگانت ارزانی داشته ای

و پیامبران و رسولان و برگزیدگان خویش

و آفریدگان گرامی ات را با آن درودها نواخته ای...

پی نوشت: بالاخره تموم شد!دقیقا رأس 11 این صفحه رو باز کردم،ولی اینقدر وسطش کار پیش اومد،الان تموم شد.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۸ خرداد ۹۵

هر چیزی را از خدا بخواهید؛حتی بند کفشتان را.بگذارید این من دروغین عظمت یافته در سینه ما بشکند. این «من» انسانها را بیچاره میکند

یه ماجرایی رو میخوندم یاد یه خاطره از بچگی های خودمدن افتادم.ما سه تا،من و خواهرام،دوران کودکی فوق مؤدبانه ای داشتیم،بی شوخی.اینقدر که بدترین و دردناکترین حرف زشتی که تو اوج عصبانیتمون به هم میدادیم "بدِ بدِ بد" بود.تو موارد پایین تر تعداد این "بد" ها کمتر میشد و یا به "داری بد میشی" تقلیل پیدا میکرد!ِ

اینقدر مادرمون تو این مسأله حرف بد نزدن جدی برخورد میکرد که حتی حتی اگر تو کوچه خیابون از کسی حرف بد میشنیدیم،تا چند ساعتی دلهره داشتیم که یه وقت تکرارش نکنیم!

بعضی وقتا هم عمو از روی شوخی مثلا به خواهرم که اصلا و به هیچ عنوان قلقلکش نمیامد،میگفت سیب زمینی.این بدترین فحش شنیداری ما محسوب میشد که باعث میشد سکوت وهم انگیزی اختیار کنیم و خیره بخ عمو نگاه کنیم.

آره،شیطنت و خرابکاری داشتم به میزان کافی و بلکه بیشتر از حد نیازمون؛ولی خیلی خیلی مؤدب بودم و نه اینکه حرف زشت نمیزدم،که حتی از شنیدنش هم که یکی به یکی دیگه میگفت،عذاب وجدان میگرفتم.

تا اینکه من رفتم مدرسه.اون موقع اولین درس های کتاب فارسی لوحه ها بود.که اول چند تا داستان بود.و بعد لوحه های کلمات هم آوا.مثل آهو و چاقو و...و دقیقا سر یکی از همین درس ها من با بازی بگو چاقو/برو بچه... یا بگو دوچرخه/سبیل بابات... آشنا شدم.و چون بچه‌ها سر کلاس گفتن و خانم معلم مون هم خندید،با وجودی که ته دلم میفهمیدم یه ایرادی دارن اینا،ولی تمامشون رو حفظ کردم ظهر موقع ناهار تحویل خواهرا و مادرم دادم!

.

.

.

الان که فکرش رو میکنم میبینم روش تربیتی مادرم خیلی رو ذائقه ام تأثیر گذاشته.و الا کی اندازه من عاشق فلفله و حتی قهوه اش رو هم با فلفل قرمز میخوره؟

یه دفعه هم کلاس دوم راهنمایی با واژه منجلاب به معنی گند آب آشنا شدم.این البته در حالت عادی فحش محسوب نمیشه.ولی از اونجایی که ما جدا با کمبود واژه مواجه بودیم تو دعوهای خواهر و برادری،مخصوصا تو اون چند سال که روزانه سر یه میلیون چیز مختلف با هم جر و بحث میکردیم،به اختراع خواهرم جمله "برو منجلابت رو چراغونی کن" یا "منجلابت طلاست" به عنوان فحش ناموسی مورد توافق ضمنی قرار گرفت.که البته بعدها به "باشه طلاست" و "چراغونی" اختصار پیدار کرد.

منم خیلی دوست داشتم بچه‌ها رو تا این حد مؤدب بار بیارم.ولی خب امکانش نبود.و تلویزیون بزرگترین مانعمون بود.از همون اول.هر چی هم که ما خودمون رعایت میکردیم،بچه ها عین چی از حضرت صدا و سیما علیه السلام یاد میگرفتن.و بیشتر وقتمون به پاک کردن آموخته هاشون میگذشت.

اما درباره فاطمه خیلی راحت تر بودیم.یکی به این خاطر که خودمون تلویزیون نداشتیم.و یکی هم چون فاطمه استاد واژه سازیه و اصولا واژه های جدیدی رو که میشنوه،فورا یادش میره و به جاش از هم معنی یا هم آوای اون واژه استفاده میکنه.

به همین خاطر فحشای ناموسی فاطمه شامل"ته دیگ" "انباری" "عقرب" و واژه های بی معنای "قُشدَن" "جینگالا" و... بود.بدترین و خشن ترین عکس العملش هم این بود که میرفت جلوی طرف دست به سینه میایستاد و بعد با عصبانیت روش رو میکرد به یه سمت دیگه!که یعنی من الان قهر کردم باهات،خیلی ناراحت شو و فورا از کرده خودت ابراز ندامت کن!

حالا خدیجه فسقلی هم برای ما دعوا کردن یاد گرفته:وقتی اصرار داره بغلش کنیم و نمیکنیم،سرش رو میندازی پایین و با عصبانیت تکون تکون میده و شروع میکنه به دِ دِ دِ گفتن!

امشب شب وفات حضرت خدیجه هم هست.اینایی رو که نوشتم برای خنده نبود.هرچند که لحن خنده داری شد.اول چون خاطره ای بود که میخواستم یادم نره و دوم محض یادآوری درد بزرگ بی ادبیه جامعه مون.

من پارسال از یکی از بچه های پیش دبستانی کلمه ای رو شنیدم که با این سن و سال حتی نوشتنش هم برام سخته.

از این صدا و سیمای بزرگوار هم که الی ما شاء الله حرفای قشنگ قشنگ صادر میشه.لغات شیرین و اصلا خوردنی!کتابهامون هم چقدر مؤدبن.

اصلا انگار ادب منقرض میشه.

سپاس خداوندی را که هرگاه بخوانمش

پاسخ میدهد.

در همان حال که به نافرمانی اش مشغولم،

زشتی هایم را میپوشاند.

و با اینکه ناسپاسم،

همچنان باران نعمتش را بر سر و رویم میبارد.

چه بسیارند نعمت های شیرینی و دلپذیری که به من عطا کرده.

و بلاهای عظیم و هول انگیزی که از من گردانده و شادمانی های دوست داشتنی که به من نمایانده.

پس حمد و ثنایم مختص اوست.

و من در بستر یاد و تسبیح اوست که راه میسپرم.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۷ خرداد ۹۵

این تصور غلطی است که باآمریکامیتوانیم کناربیاییم؛نمیتوانیم برتوهم تکیه کنیم.بحث براصل موجودیت جمهوری اسلامی است وبامذاکره حل نمیشود

بابا!بیاین پایین.تو انباری تو حیاط یه توپ مویی افتاده که میلرزه.بیاین ببینین چیه؟خیلی ترسناکه...

این چند روز سیستم خواب من شده فاصله یک ساعت مونده تا اذان مغرب،یک ساعت بعد اذان صبح و چرت زدن پراکنده تا سحر.

خواب عمیق و اصلی ام همون یک ساعت قبل مغربه.بعد امشب هنوز یه ربع نگذشته بود که فاطمه خانم با دیالوگ بالا اومد بیدارم کرد.منم که بیدار نمیشدم،تو خواب و بیدار صداش رو میشنیدم.کلی خواب ژانر تخیلی با سوژه توپ مویی لرزان دیدم.تا بالاخره بیدار شدم و پاشدم.

حالا چی بود؟خانم مرغه!یه مرغ حنایی تپل مپل بود که اومده بود تو انباری ما برای وضع حمل!

اینکه چطور اومده تو،احتمالا وقتی عماد عصری داشته باغچه کوچه رو آب میداده و در باز بوده،اومده تو.

ولی هرچی گشتیم صاحبش رو پیدا نکردیم.مال کوچه ما نبود.یکی از اهالی هم اصرار داشت که چون خودش اومده تو خونه تون،مال خودتون شده!دست آخر تو همون کوچه ولش کردیم بلکه خودش راه خونه اش رو پیدا کنه.

اما نکته جالب اینه که هرچی فکر کردم نفهمیدم شباهتش به توپ مویی لرزان چی بود حیوون خدا!

راستی امروز هوا واقعا سرد شده بود یا من توهم زدم هوا سرده؟یعنی اینقدر که سر کلاس دانشگاه دلم میخواست کولر رو خاموش کنم!ولی خب اختیارش دست من نبود.

یه سؤالی هم چند روزه خیلی رو مخمه:ما نخوایم گشایش اقتصادی و فرهنگی داشته باشیم،کی رو باید ببینیم؟آقا اصلا چقدر بدیم تا این آقا رضایت بده دست از سرمون برداره بره؟یه چیزی میگن ما را به خیر تو امید نیست و این حرفا،همون!

سپاس برای خداوندی شایسته است که رعد آسمان و تکان سکانش از خشیت اوست

و لرزش زمین و لرزش شناگران در اعماقش از شکوه اوست.

سپاس خداوندی را که ما را به این ولایت هدایت فرمود

و اگر او چراغ هدایت و ولایت را نمیافروخت

ما در جاده های ضلالت راه میسپردیم و هرگز راه به جایی نمیبردیم...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۶ خرداد ۹۵

مرتب تکرارمیکنندفلان‌پفک مضر است،نخورید.اماضررفلان‌ فیلم یاکتاب یابازی رایانه‌ای راکسی جرأت نمیکندبگویدکه مبادامتهم بشوندبه اینکه جلوی آزادی اطّلاعات راگرفته‌اند

00:13:51

عماد دقیقا در این وقت ساعت اومد خونه!.......چرا؟کجا بوده؟عرض میکنم.

دوشنبه ها حلقه بسیجشون تو مسجد بعد از نماز هیأت دارن.تا قبل از ماه رمضون به بچه‌ها شام هم میدادن.از اول ماه رمضون ولی برنامه مسجد کلا قرائت قرآن قبل از اذان و بعد نماز و زه افطاری مختصر و تمام.

اما امشب عماد اصرار داشت که هیأت بسیج طبق روال هفته های قبل سرجاشه و احتمالا شام بدن و دیگه زودتر از 10 و نیم منتظرم نباشید.

ما هم تا 10 و نیم منتظرش نبودیم.اما وقتی 11 شد و دیدیم هنوز نیامده،دیگه از سر ناچاری! نگران شدیم.

تلفن و پیگیری و به مسجد رفتن و...خلاصه اینکه وسط جنگل پیداش کردم!که بابا!مگه شما خودتون خیلی وقتا همین موقع شب نمیاین اینجا پیاده روی؟چند بار که من رو هم آوردین!منم امشب زیاد افطاری و غذا خورده بودم،دلم درد میکرد.اومدم راه برم غذام هضم بشه!

الان عصبانی ام؟نه خیلی.فقط دقیقا نمیدونم اول کدوم سؤالم رو ازش بپرسم:

چرا بی اجازه رفتی؟

چرا خیر ندادی؟

موبایلت رو چرا نبرده بودی؟

چرا متوجه نمیشی این موقع شب تنها تو این جنگل که یه شب درمیون درگیری پلیس و معتاداست،خطرناکه؟

چطوری بهت حالی کنم من با تو خیلی فرق دارم.حداقل زورم میرسه از خودم دفاع کنم.اما تو چی؟

....

حالا فرضم که بپرسم،جوابش چیه؟یه خنده قورت داده و ببخشید زیر زبونی و نگاه مظلوم و....

تنها کاری که الان ازم برمیاد اینه که دعا کنم عقلش رو از بسته بندی دربیاره و ازش استفاده کنه.هرچند که دوست داشتم جایی بود میبردمش چند تا داد سرش میزدم!فقط محض اینکه بفهمه بلدم داد بزنم و نمیزنم.

00:48:22

چرا من اینقدر ساعت میزنم؟آخه بینش کار داشتم.تا رفتم و برگشتم به این نتیجه رسیدم خوب شد که جایی ندارم واسه اثبات توانایی هام به بچه‌ها!

...

یه آقایی هستن تو قسمتون حدودا 60 ساله.چند وقت پیش با کلی شور و هیجان اومد برامون از توانایی های نوه اش گفت و اینکه چه استعدادی تو خوانندگی و موسیقی داره و...یه توضیحاتی هم داد که تو فلان مسابقه مثلا مقام آورده و...

من اون روز خیلی متوجه اصل ماجرا نشدم.که مسابقه اش دقیقا چی هست و کجا برگزار میشه و مسؤولینش کیا هستن.البته میدونستم که پسرش خارج از کشور زندگی میکنه.

امروز ایشون یه سی دی از مراسم و مسابقه ای که گفته بودن برامون آورد تا ببینیم نوه اشون چقدر هنرمنده.

یه سالن بزرگ با نورپردازی های آنچنانی و کلی دختر و پسر و زن و مرد تماشاچی با تیپ های مخصوص به خودشون و سه نفر که به نظر داور مسابقه بودن و یحتمل خودشون خواننده ای چیزی بودن.یعنی یه برنامه حرفه ای و کامل.

بچه‌هایی هم که میامدن برای مسابقه،با این که سنشون در حد 6 تا 10 سال بود،ولی لباس ها و اداهاشون خیلی بیشتر از سنشون بود.همگی هم رقاص به تمام معنا.

قبل شروع مسابقه،داورها پشتشون به بچه‌ها بود و اگر کارش رو میپسندیدن،برمیگشتن.

پدر و مادرها هم بیرون سالن،از طریق تلویزیون برنامه رو تماشا میکردن.و اگه بچه شون امتیاز میگرفت دیگه چقدر ذوق میکردن و چه اشک شوقی میریختن بماند.

حالا چرا من با این جزئیات دارم مینویسم از این مسابقه؟چون به نظرم فقط یه مسابقه ساده استعداد نیست.یه تشکیلات عظیم و طویله برای جمع کردن نیرو.

از تیپ داورها و تماشاچی ها و پدر و مادرها و بچه‌ها و نوع تشویق ها تنها حسی که پیدا کردم این بود که این تشکیلات با یه برنامه منظم و دقیق داره از پایه بچه‌ها رو نابود میکنه.از همون اول!

اگه تا قبل از این بچه ها به طبیعت بچگی خودشون بزرگ میشدن و بعد ها بنا به شرایط و خیلی از مواقع نداشتن خانواده درست و حسابی،بعضی هاشون به این مدل کارها روی میاوردن،الان اینا عزمشون رو جزم کردن چیزی از نسل آینده باقی نذارن.از پایه خراب کنن همه رو.

حالا این مسابقه تو یکی از کشورهای اروپا بود.ولی بعدش یه سرچی تو اینترنت کردم دیدم اتفاقا یه مسابقه بین المللی هست و بین همه کشورها برگزار شده.از تایلند و کره و شرق آسیا بگیر تا ترکیه و اروپا.حتی بین کشورهای عربی و بچه‌های مسلمون که بعضا خانواده هاشون محجبه بودن.

حالا درسته اینا ایرانی نیستن،ولی باز من دلم میسوزه.دلم به حال آینده این بشر میسوزه.چطور دارن نابود میشن...

خدایا!

ما حکومتی را آرزومندیم سرشار از بزرگواری مولایمان.

که با آن اسلام و اهلش را عزت میبخشی

و نفاق و اهلش را به خاک مذلت مینشانی

و در آن ما را توفیق میدهی تا مردم را به فرمان تو فراخوانیم.

و جامعه را به سوی تو راهبری کنیم.

حکومتی که با آن کرامت دنیا و آخرت را نصیبمان کنی...

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۵ خرداد ۹۵

مراقب باشیداینکه خداباب توبه راباز کرده،خیال نکنیدگناه چیزکمی است.همین دروغگویی وغیبت وظلم کردن-ولوبایک کلمه-گناهان کوچکی نیست.یک گناه هم، یک گناه است

چند روزی هست که عماد درگیر یه مسأله ای بود.در واقع در مورد یه حکم شرعی شک داشت.مستقیم که نمیومد ازم بپرسه،اما از سؤالای باربط و بی ربطش متوجه موضوع شدم.

اول میخواستم تو یه فرصت مناسب درباره اش باهاش حرف بزنم و خیالش رو راحت کنم.ولی بعد ترجیح دادم درست و حسابی شکش رو برطرف کنم.بهش شماره پاسخگویی به احکام شرعی رو دادم که پیامکی هم جواب میدن.همون دیروز پیامک داد و امروز هم جواب سؤالش رو گرفت.

امشب کلی سرحال شده بود.به قول خودش به خاطر جوابی که گرفته بود.میگفت نه به خاطر اینکه جواب به نفعم بودا،نه فقط به خاطر خود جواب خوشحالم.

راست هم میگه.آدمیزاد واقعا به دونستن حقیقت نیاز داره.به تو شک و شبهه نموندن.اصلا این که میرن پیش فالگیر و پیشگو و جادوگر و..به خاطر همین نیاز به دونستنه.

اینکه همه مون دوست داریم بفهمیم واقعیت چیه؟حتی اگه تحمل اطاعت از واقعیت رو هم نداشته باشیم،باز ترجیح میدیم بفهمیمش.

به همین خاطر هم خاطر پیامبرا از همون روز اول برای عامه مردم عزیز بوده.چون واسطه ای بوده برای شنیدن حرفای پروردگارشون.

ما همه نیاز داریم با خدایی که ما رو آفریده مناجات کنیم.و دلمون میخواد حرفاش رو هم بشنویم.دوست داریم جواب سؤالاتمون رو بده.

و خدا هم دقیقا به خاطر همین نیازمون کلامش،قرآن،رو برامون فرستاد.واسه همینه که این کتاب و مفسرین واقعی اش،ائمه،رو اینقدر دوست داریم.چون همون جوابیه که همیشه دنبالش بودیم...

قبلا فکر کنم درباره خانم عمو که رفته ادعای مهریه کرده نوشتم.با اینکه نود و نه درصد کاری از پیش نمیبره،ولی بابابزرگ ترجیح دادن کار اصلا به دادگاه نکشه.از مادرم خواستن که واسطه بشن و باهاشون صحبت کنن.

خیلی غم انگیزه که بعد این همه سال فهمیدیم چقدر دور از هم بودن عمو و خانمشون.اینکه تمام این سفر رفتن های عمو محض دور بودن از خونه بوده و تمام این تنهایی ها،الان نفرتی شده به اندازه کوه و غیر قابل بخشش.

البته که نمیشه قضاوت کرد که کی مقصر بوده.یحتمل هر دو.ولی چرا؟اگه واقعا تا این حد از هم دور بودن که حتی حاضر نشدن بچه دار بشن و به دروغ اعلام کردن که نمیتون؛چرا از هم جدا نشدن؟به چه هدفی ادامه دادن؟و چرا تا این حد حفظ ظاهر کردن؟

اینجاست که واقعا درک میکنم چقدر عاشق موندن تو زندگی واجبه.و چه گناه بزرگیه زندگی بدون محبت.

حالا با صحبتایی که شده،ایشون عجالتا تا حدی کوتاه اومدن.

خدایا!

سابقه کرامت تو چنان کرده که این این حقیر سر تا پا نیاز به درگاه تو با ناز میخرامم.

خواسته ام را در لفاف کرشمه میپیچم و از تو طلبکارانه درخواست میکنم.

و اگر در اجابت خواسته هایم تأنی کنی،از سر جهالت زبان گله میگشایم و با چشم عتاب به دست های تو نگاه میکنم.

و این در حالی است که تأنی و تأخیر ت  در استجابت خواسته ام بی تردید خیر مرا به همراه دارد.

زیرا از نگاه تو به عاقبت کارها سرچشمه میگیرد...

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۴ خرداد ۹۵

قاچاق؛ خنجری بر پشت ملت.عده‌ای برای خاطر منافع شخصی،منافع کشور را با قاچاق لگدمال میکنند؛باید با این مقابله کرد.این برخورد را البته دولت باید بکند،اما پشتوانه‌ این برخورد دولتی مجلس است

الان چرا من اینقدر زود اومدم اینجا؟زود نیست؟به هر حال از شبای پیش زودتره دیگه!

بچه‌ها خوابن؟نخیر،نیستن!جمیعا و رحمةالله رفتن نمایشگاه قرآن.من و خدیجه موندیم طبق اصولش!

ما هم دو تایی بعد چندین و چند ساعت ورجه وورجه و تو سر کله همدیگه زدن،بالاخره تصمیم گرفتیم بخوابیم.همین که چراغ ها رو خاموش کردم......

خیلی حیف شد که دوربین جلو دستم نبود.یعنی صحنه ای رو از دست دادم دیدنی.حیف که نمیتونم اینجا هم بنویسمش.

امشب یاد گرفته بگه:زییییی.اینقدر هم از این توانایی جدیدش ذوق میکنه که.

یه موضوعی که یادم اومد حتما حتما بایستی درباره اش با زهرا صحبت کنم.درباره تفاوت های فردی و شخصیتی و صبر در این مورد.

حالا البته هنوز خیلی زوده برای اینکه بشه فهمید دقیقا آقا محسن چه خصوصیات اخلاقی دارن،ولی چند تا موردی رو که تا الان فهمیدم،یکی اش اینه که برخلاف زهرا خیلی کنده.البته به نسبت زهرا.

زهرا خیلی حرکاتش تنده.البته که این تند بودنش خیلی از اوقات براش دردسر هم شده.کلی از جراحاتش از این بابته.ولی به هر جهت کارهاش رو خیلی سریع انجام میده.0 تا 100 آماده شدنش برای بیرون رفتن،نهایت 5 دقیقه طول میکشه.

اما آقا محسن تو همین برخوردهای اولی که دیدم خیلی آروم و محتاطه.میوه پوست کندنش،کفش پوشیدنش،راه رفتنش و خلاصه کلا حرکاتش نسبت به زهرا اسلوموشنه.

رو این حساب حتما باید در این مورد و موارد مشابه با زهرا صحبت کنم.بگم که اصلا نباید توقع رفتار مشابه داشته باشه.و به خصوص تو این مورد صبرش رو زیاد کنه.برای تمرین هم باید چند سری وادارش کنم با نجم سالاد درست کنه.به نحوی که کارشون با هم تموم شه.

نجم هم خیلی تو کارهاش وسواس و دقت داره،اصولا سازشون نمیشه باهم کار کنن.

...

خدایا!

من مولایی به مهربانی و شکیبایی تو

به خوبی و صبوری تو

و به عظمت و بردباری تو ندیده ام

که نسبت به یک بنده زبون این همه مدارا روا دارد.

مهربانی تو قصه غریبی است،خدای من!

تو مرا صدا میکنی،ولی من از تو روی میگردانم

و تو چیزی جز مصلحت برای بنده ات نمیخواهی.

تو به سوی من دست محبت دراز میکنی

و برایم آغوش مهر میگشایی

ولی من به تو پشت میکنم و کینه میورزم.

تو با همه عظمتت به سوی من میایی 

و دوستی میورزی

ولی من با همه حقارتم از تو میگریزم و نمیپذیرم.

انگار که منتی بر تو دارم

یا ولی نعمت توام.

اما شگفتا که همه این زشتی ها و پستی ها و پلیدی ها

باز مانع لطف و احسان ت  نمیشود

و از عطایای تو چیزی نمیکاهد.

پس ای خدا!

بر این بنده نادانت رحم کن

و در مقابل جهالتش آغوش شفقت بگشا

و باران طراوت بخش فضل و احسانت را

بر کویرستان نادانی او ببار

که تو کرامت محضی و بخشش و مهربانی شایسته توست....

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۳ خرداد ۹۵

شغل اوّل زن تربیت فرزند است.نمیگوئیم شغل دیگر نداشته باشد، اسلام مانع نیست، اما اوّلین و اساسی‌ترین و پراهمیت‌ترین شغل زن، مادری است

الان ساعت چنده؟دقیقا:01:42:06

ولی خونه ما انگار نه انگار!بچه‌ها بیدار و در حال بازی و خنده.تازه نیم ساعت پیش با کلی کلک و نقطه بازی تونستم یه کم فاطمه رو آروم کنم.و الا که تا نیم ساعت پیش با عماد تو راه پله ها کورس گذاشته بودن و همینطور دنبال هم بالا پایین میدویدن.

خدیجه هم از همین جا با جیغ و دست و هورا تشویقشون میکرد.نیم وجبی از همین الان رئیسه برای همه:تا عماد میاد میشینه،با دست دست کردن و خندیدن بهش میفهمونه که بلند شه بدو بدو کنه.اگر هم عماد محل نده و بلند نشه،عین چی شروع میکنه به گریه الکی تا مجبورش کنه!

قبل ماه رمضون دلم نمیومد برای بچه‌ها کار پیدا کنم.ولی الان با این وضعیت که از بعد سحر میخوابن تا 4 بعد از ظهر،به جاش از افطار تا سحر یه کله بیدارن،مجبورم حداقل عماد و نجم رو وادار کنم صبح ها از خونه برن بیرون.هرچند که اطرافیان به شدت اعتقاد دارن گناه دارن و اصلا خواب روزه دار هم عبادته و...

امروز درباره درک کردن با زهرا صحبت کردیم.یعنی نرگس شروع کرد.که چقدر درک کردن تو زندگی مهمه و ما چقدر دیر متوجه میشیم.

من خودم هم هیچ وقت مستقیم به این موضوع فکر نکرده بودم.با مثال هایی که نرگس از زندگی خودمون زد تازه فهمیدم کجاها درک شدم یا نشدم و کجاها حال نرگس رو نفهمیدم.

مثلا یه سری همون ماه های اول ازدواج که معلم پاره وقت یه مدرسه ای بودم،یه عصر جمعه ای قرار بود مدرسه انجمن اولیاء و مربیان داشته باشه.مدیر از من خواسته بود که برم.و میدونستم فقط برای کارگری باید برم.

اصلا دوست نداشتم برم.ولی به اصرار نرگس که حالا برو تا یه وقت بیکار نشی،گفتم میرم و یه دو سه تا هم میز و صندلی جا به جا میکنم.ولی همین که مدیر من رو دید و فهمید که هستم،تو شلوغی برمیگردم.

ولی نشد که برگردم.یعنی جناب مدیر چشم ازم برنداشت تا آخر جلسه.و من که قرار بود 3 برم و نهایتش 5 خونه باشم،9 رسیدم خونه.که دیدم خواهر کوچیکه هست و نرگس نیست!و ایشونم گفت که نرگس از دلشوره اینکه کجا موندی و چرا نیومدی،سردردش شدید شد و تلفن کرد به ما و الان هم با بابا اینا رفتن دکتر.

با اینکه حتی دکتر هم بهم گفت از دلشوره اینقدر حالش بد شده،ولی واقعا باورم نمیشد.یعنی اصلا درک نمیکردم چرا دلش شور زده؟خب قرار بوده برم مدرسه و منم رفتم مدرسه دیگه!

البته که بعدش به صورت عملی و شفاف از جانب بابا توجیه شدم اگه جایی کار داشتم و دیر شد،حتما خبر بدم.ولو شده با کبوتر نامه رسان!اما باز هم برام این دلشوره غیرقابل درک بود تا وقتی که نرگس برام یه خاطره از اقوامشون تعریف کرد که خانمه منتظر بوده شوهرش برگرده و شب نیومده و فرداش فهمیدن که تصادف کرده بوده.و از این بابت دیر کردن و خبر ندادن براش دلهره آور شده.

ناگفته نماند که پدرم تا همین الان هم که بازنشسته هستن و موبایل دارن و خبر دادن هیچ زحمتی براشون نداره و دیگه درگیر هیچ نوع مأموریت ناگهانی نمیشن؛همچنان وقتی از خونه میرن بیرون،حتی برای خرید نون،برگشتشون با خداست!هیچ ساعت مشخصی نداره!اصولا یه کاری براشون پیش میاد و خبر دادن هم که هیچ.

یه دفعه هم شب از اصفهان راه افتادیم به سمت تهران.هنوز عوارضی رو رد نکرده بودیم که من دندونم درد گرفت چه جور!در حدی که میخواستم صندلی اتوبوس رو گاز بزنم.الان هم یاد درد اون شب میفتم،حالم بد میشه.6 ساعت تمام به خودم پیچیدم از درد.راه رضای خدا یه دونه قرص مسکن هم پیدا نمیشد تو اون ماشین.

از یه طرف هم نمیخواستم مردم اذیت بشن،دیگه هر کاری که حواسم رو پرت کنه کردم.مثلا جورابم رو درآوردم و بدون جوراب کفشم رو پوشیدم که مثلا چندشم بشه،دندون دردم یادم بره!دکمه های پیرهنم رو باز میکردم و یه درمیون و بالا پایین میبستم حواسم پرت بشه.کمربندم رو باز کردم دور دستم پیچیدم و کشیدم تا شاید درد دستم از دندونه بیشتر بشه...

خلاصه صبح که رسیدیم ترمینال و میخواستیم از اتوبوس پیاده بشیم،سر و وضعم عین این کارتن خواب ها شده بود.موهای به هم ریخته و لباس شِرت و شلخته ای و صورت باد کرده و...اما اینقدر درد داشتم که اصلا برام مهم نبود کی چی میگه.

حالا تو اون وضعیت درد شدید،نرگس تمام مدت حرص میخورد که این کارا چیه میکنی؟زشته!آبرومون رفت و...موقع پیاده شدن که خیلی کفری شده بود ازم بابت سر و وضعم.و توقع داشت قبل اینکه تاکسی بگیریم،من برم خودم رو مرتب کنم و هی تهدید میکرد که اصلا باهات نمیام!

امروز این مثال رو برای زهرا زد که درک نمیکرده درد زیاد یعنی چی؟و چرا من به جای اینکه بخوابم،شب تا صبح اینقدر به خودم پیچیدم؟به قول خودش تا قبل از اون،تنها دردی که تحمل میکرده،سر درد بوده که اون هم بی حرکت میخوابیده تا خوب بشه.نمیدونسته بعضی دردها رو نمیشه باهاشون خوابید.

زهرا هم بعدش چند تا مثال از دلخور شدن های خودش زد که به این دلیل بوده.که خودش رو جای طرف مقابلش نذاشته و فقط از جانب خودش نگاه کرده.

ان شاءالله که هم برای زهرا و هم برای ما این حرفا اثر بذاره.

خدایا!

تقاضای من گوشه ناچیزی از آن همه خزائنبی کران توست.

که من بسیار بدان نیازمندم

و تو از روز نخست از آن بی نیاز بوده ای.

و رسیدن به همین خواسته اندک و ساده،برای من بزرگ و کلان است

در حالی که برآوردنش برای تو بسیار آسان است.

خدایا!

عفو تو در مقابل گناهم

چشم پوشی ات از لغزش هایم

گذشت تو از ستم هایم

پرده افکنی بر زشتی رفتارم و صبوری ات در مقابل فراوانی جرم هایم

به هنگام قصور و تقصیرم و یا نسیان و عصیانم

مرا به طمع انداخته که باز آنچه را لیاقتش را ندارم از تو بخواهم.

همان مهری که روزی ام کردی

و همان نیرویی که نشانم دادی

و همان لطفی که در اجابت به من فهماندی.

پس در کمال آرامش و امنیت،با تو مناجات میکنم و به راز و نیاز مینشینم...

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۲ خرداد ۹۵

جوانان مکرربرای تعالی روحی نصیحت میخواهند:پرهیزازگناه.توصیه دیگرانجام فرائض است؛اصلی ترین فریضه هم نمازاول وقت وباحضور قلب.دراینصورت فرشته خواهیدشد.از فرشته هم بالاتر

مگه چند روز از شروع ماه رمضون گذشته؟کو تا بیست و دوم؟پس چرا بچه ها،مخصوصا زهرا اینقدر برای  رفتن به نمایشگاه عجله دارن؟!منم که اصلا نمیفهمم!

تحقیقاتم برای مدرسه زهرا به نتیجه رسید.چند سال قبل یه چیزی در مورد یه مؤسسه شنیده بودم تو مشهد که زیر نظر آموزش و پرورش نیست،ولی از پایه سوم راهنمایی ثبت نام میکنه.هم دخترهای ازدواج نکرده و هم خانم های ازدواج کرده.

از همون موقع که حرف آقا محسن پیش اومد،از دختر خاله ام خواهش کردم بره تحقیق کنه و ببینه هنوز هست این مؤسسه و شرایطش چطوره.

مواد درسی شون خیلی جالبه:قرآن،تفسیر،احکام،زبان عربی،تاریخ،ادبیات فارسی،فلسفه و منطقش رو میدونستم.اما مواد درسی جدیدشون شامل این واحدهاست:

خواص داروهای گیاهی و نحوه نگهداری و تهیه دارو در منزل.

یه دوره کامل آموزش نگهداری از نوزاد و مشکلاتش.

دوره عملی آموزش نگهداری و تعمیر لوازم خونه.

دوره های عملی دکوراسیون داخلی.

دوره مبتدی و پیشرفته رایانه و تلفن همراه و تبلت و نرم افزارهای مربوطه و اینترنت و...

یه سری هم دوره های خیاطی و آشپزی،مخصوصا آشپزی کودک و نوجوان.

و کلی کلاس های به دردبخور دیگه.در عوض خیلی از درس هایی که حقیقتا هیچ فایده ای ندارن رو اینجا درس نمیدن.به عنوان مثال شیمی ندارن،ولی واکنش ها و فرایندهایی که ممکنه تو زندگی روزمره باهاشون سر و کهر داشته باشیم رو در خلال آزمایش تدریس میکنن و نحوه برخورد و احیانا رفع مشکل رو هم میگن.نه اینکه بیان فقط کلی فرمول تو مغزشون کنن بدون اینکه بگن اینا کجا به درد میخوره.

اینجور که ایشون میگن و ایشون هم از کسایی که اونجا درس میخونن پرسیدن،شرایطش خیلی مناسبه خانماست.هم فضا و امکانتش و هم شرایطش که قوانینش مطابق با زندگی و خانواده است.نه اینکه فقط به دانشجو به چشم ربات بی کس و کار نگاه کنه که تنها وظیفه اش درس خوندنه.

مشکل اساسی که من با هم دانشگاه و هم مدرسه دارم اینه که توقع دارن دانش آموز و دانشجو،هر روز،فارغ از هر مسأله و مشکلی،رأس ساعت مقرر سر کلاس حاضر باشه.

از طرف دیگه اینکه دانش آموزا مخصوصا دخترا حق ندارن ازدواج کنن هم خیلی بده.البته در اصل نمیگن نبایستی ازدواج کنن.اما طبق مقررات آموزش و پرورش،هر کس ازدواج کنه باید به مدارس شبانه با اون وضع مخصوصش بره.خب چرا؟واقعا چه دلیل موجهی برای این کار هست؟مگه ما تو خانواده اگه دختر بزرگمون ازدواج کنه،بقیه بچه‌ها رو از ارتباط باهاش منع میکنیم؟خب چرا تو مدرسه بایستی همچین جداسازی مسخره ای باشه؟به خصوص با اوضاع و احوال بچه‌های امروزی که کلا برای خودشون دایرة المعارفن و همه چی بلدن.

بماند که که سر این قصه دراز است.

به هر حال تا اینجای کار خیالم از بابت ادامه تحصیل زهرا،اگه بره مشهد،راحت شد.

الان ساعت چنده؟01:52:20!و اینجا همه بیدار!حتی خدیجه.انگار نه انگار که فردا ساعت 7 صبح بریم کار.نجم هم که امتحان داره بی خیال تر از همه داره با خدیجه شعر میخونه:قدم قدم/با یه علم/ایشالا اربعین میام سمت حرم...

حمد و سپاس شایسته خداوندی است که در گستره ملکش هیچ ضدی راه ندارد

و در امر و فرمانروایی اش هیچ منازعی رخ نمینماید.

سپاس خدایی را سزد که در آفرینش و خلقتش بی شریک

و در علو و عظمتش بی شبیه است.

سپاس خدایی را شایسته است که فرمانبرداری و سپاسگزاری از او در تار و پود آفرینش جریان دارد.

بزرگواری او شکوهش را آشکار کرده

و دستش در کرامت و بخشش باز است.

همان کسی که گنجینه ها و خزائنش هیچ گاه کاستی نمیپذیرد.

و بخشش بی حد و حصرش جز بر جود و کرامت او نمیافزاید.

او چه بخشنده عزیزی است!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۰ خرداد ۹۵

خجلت و شرمندگی این حقیر و نظام از بیکاری یک جوان از خجلت و شرمندگی جوان بیکار در خانواده خود بیشتر است

الان نشستم حساب کردم دیدم این ماه رمضونی که درش هستیم در طول سال بلندترین ماه رمضون حساب میشه،از لحاظ مقدار روزه ای که بایستی بگیریم.اما خدا رو شکر هوا مثل سال های پیش گرم و خشک نیست انگار.پارسال که کارمون هم سخت بود،قشنگ دم غروب در حال تلف شدن بودیم!

امسال فاطمه خانم هم روزه بگیر شدن!روزه اولی!گرفته تا الان چند روز،ولی دیگه از امروز واجب شد براش.از قبل با نرگس هماهنگ کردیم تا جایی که میخواد بخوابه و صبح بیدارش نکنه.اگر هم سر یخچال رفت،کسی یادش نندازه روزه است.وقتی خود خدا روزه خواری سهوی رو حلال کرده،ما چرا باید جلوش رو بگیریم؟

نتیجه اینکه امشب تا رسیدم خونه زود و تند و سریع پریده جلوم که بابا!یه عالمه سؤال دارم ازتون.

:سؤال؟درباره چی؟

-درباره اینکه روزه مون چطوری خورده! میشه و چطوری هنوز پابرجاست!

:منظورت احکام روزه است؟از مامان بپرسی که بهتره.خیلی از من واردتره.

:خب پرسیدم یه عالمه اش رو.ولی دیگه دهنش شل شد از بس جواب داد،بقیه اش واسه شما موند!

و دیگه خودتون ادامه اش رو حدس بزنید از فروعاتی که مطرح کرد.اینقدر که فکر نکنم تمام مجتهدان شیعه از اول اسلام تا الان درباره کل احکام سؤال مطرح کرده باشن!

اما مهمترین سؤالاتش اینا بودن:

اگه اشتباهی بستنی بخوریم،بعدش که هنوز سردی اش تو دهنمون باشه،یهو یادمون بیاد روزه ایم چی؟باطله؟

اگه اصلا گشنه نباشیم.ولی همینطوری بریم در یخچال رو باز کنیم.بعد یه سیب برداریم که بخوریم.یادمون نباشه ها،بعد که گازش زدیم و قورتش دادیم،یادمون بیاد چی؟باطله؟کامل کامل قورت نداده باشیم چی؟وسط قورت دادن چی؟

اگه مامان بخواد به خدیجه غذا بده بعدش منم مثل همیشه برم براش ادا دربیارم که به به بخور.بعدش مامان حواسش نباشه یه کم بذاره دهن من که خدیجه هم بیاد بخوره،اون موقع منم همون لحظه یادم بره و بخورم چی؟باطله؟چون که زود بعدش یادم اومد میگما!

اگه بخوابم بیدار بشم بعدش حواسم نباشه که اصلا ماه رمضونه،برم قشنگ شیر سرد بخورم با کیک،بعدش که مثلا یه ربع گذشت یادم بیاد چی؟بازم باطل نیست؟

.

.

خب بابا جون!اینجوری که روزه گرفتن خیلی آسون میشه!من همه اش میخوردم،بعدش یادم میفتاد روزه ام!اینقدر چیز میز خوردم اصلا جا برای افطار ندارم.حالا اگه افطاری نخورم،روزه ام باطل میشه؟

نرگس هم میگه سال اولی که روزه بهش واجب شد،دقیقا به همین سبک روزه گرفته!با کلی روزه خواری!البته مدارس هم اون سال به خاطر موشک و حملات هوایی تعطیل بوده و میتونسته بیشتر بخوابه.

اما با همه این حرفا فکر نمیکنم درست باشه بذارم فاطمه هر روز روزه بگیره.چند سری سردرد که شد،آقای دکترمون گفتن نشونه های میگرن رو داره و اگه روزه بگیره احتمال شدید شدنش هست.نمیخوام فاطمه هم عین نرگس،دائم سردرد داشته باشه.نرگس هم اگه بچگی اش مراقبت میکردن و بیشتر حواسشون بود،شاید تا این حد بیماری اش شدید نمیشد.

اگه حرف گوش داد و روزها خوابید و بازی و شیطنت نکرد،اجازه میدم.وگرنه یه روز در میون میگم بگیره.

نرگس هم میخواست امسال بگیره.اما هم خدیجه مدتیه دیگه نه درست و حسابی غذا میخوره و نه لب به شیر خشک میزنه.تو خواب که اصلا از بغل نرگس جدا نمیشه،باقی مواقع هم نیم ساعت یه بار شیر میخواد.واقعا چیزی از نرگس نمیمونه اگه بخواد روزه هم بگیره.با این حال قبول نمیکرد تا تلفنی از آقای دکتر پرسیدیم.ایشون هم گفتن الان به خاطر اینکه دندونای خدیجه که پشت هم داره درمیاد،واقعا نیازش به شیر مادر خیلی بیشتر از قبله و روزه شیرش رو کم میکنه.

امتحانات عماد و زهرا هم امروز به سلامتی و میمنت تموم شد!اینقدر که مسخره بود برنامه امتحانی شون.امروز عماد به خاطر یه امتحان 5 نمره ای رفت مدرسه!پریروز هم بعد 3 روز تعطیلی،املا داشتن!

نجم هم تا پنجشنبه تموم میشه به امید خدا.با اینکه خودشون هیچ شکایتی نداشتن،نمیدونم چرا اینقدر امتحاناتشون رو مغز و اعصاب من رژه رفت تا تموم بشه.ِِ

خدایا!

من ثنا را با حمد تو آغاز میکنم

زبان ستایش را با سپاس از تو باز میکنم

که تو در جاده نعمت خویش،هدایتگر به سوی صلاح و فلاحی

و من با تمام یقین دریافته ام که به گاه بخشش و مهربانی،تو از همه مهربانتری

و هرجا عقوبت لازم باشد،از همه کیفردهندگان شخت گیرتری

و در بلندای کبریا و عظمت،هیبت تو از هر فرمانروایی برتر است...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۹ خرداد ۹۵

در مسأله فرهنگ احساس ولنگاری می‌کنم.چه در تولید کالاهای فرهنگی مفید و چه در جلوگیری از کالاهای مضر فرهنگی

بابالنگ دراز رو حتما خوندین،نه؟میدونید بابالنگ دراز دقیقا دنبال چی بود؟همین کاری که الان هم خیلی ها انجامش میدن.خوندن روزنوشت ها و خاطرات بقیه.منتها اون موقع امکانات نبوده،یه کم براش گرون تموم شد.و الا که با امکانات این روزا،خیلی ها برای خودشون بابالنگ درازهای بی رد و نشونی هستن!نشون به اون نشون که آمار روزانه نزدیک 200 تا بازدید داره،ولی دریغ از یه خط خطی.

.

چند شبه که چند تا از کتابهام غیب شدن!یعنی کل تخت و زیر تخت و کمد و حتی بیرون پنجره رو گشتم.نبودن که نبودن.تا بالاخره امروز صبح که رفتم بالا یه سر به صفحه خورشیدی بزنم،دیدم کتابهام قاطی کتابهای عمادن:

صحیفه سجادیه و نهج البلاغه زیرش برای منه.ناراحت برداشتنش نیستم.میگفت به خودم دو دستی تقدیمش میکرد.بیشتر تعجب کردم از این حرکتش.

.

زهرا هم این دو سه روز به لطایف الحیل ازمون بابت آقا محسن نظرخواهی کرد که البته تماما با بن بست خودت چی فکر میکنی،روبرو شد.از کل صحبتا و من و من کردناش اون چیزی که فهمیدم اینه که از بی پولی میترسه.به قول خودش تا الان زندگی اش لنگ پول نبوده.

البته اصلا اهل اسراف و تجملات و خرجای الکی نیست.تنها چیزی که از خریدش سیر نمیشه لباسه.ولی همین رو هم بیشتر اوقات چشمپوشی میکنه.حواسش هست که اسراف نکنه.

ولی خب کلا هم روزی اش از اول زیاد بوده خدا رو شکر.اینطور نبوده که چیزی رو لازم داشته باشه و به خاطر مشکلات مالی براش تهیه نشه.حالا میترسه طاقت کم خرج کردن و قرض داشتن رو نداشته باشه.

منم یه نصیحت خلاصه مفیدش کردم.همون مثال معروف رو که میگن خانما از خدای به این بزرگی یه شوهر میخوان و بعد از اون شوهر به اون کوچیکی تمام دنیا رو!همین مثال رو کمی مفصل تر توضیح دادم براش.بهش گفتم اولا که از خود خدا بخواه این ترست رو برطرف کنه.

آدم که نباید از نرسیدن روزی روزای بعدش بترسه.خیلی زشته.و حالا اگه این شیطان رجیم و لعین نمیذاره و وسوسه میکنه،تنها راه پناه بردن به خداست.خدا بلده این ترس رو به اطمینان تبدیل کنه.

بعد هم همیشه،هم الان و هم بعدا،هر موقع دیدی کم و کسری داری،صاف برو در خونه صاحب خونه.چرا دست به دامن بقیه؟از خودش بخواه مشکلت رو برطرف کنه.

البته که بازم کار داره تا شکش برطرف بشه.خداییش پسر خوبیه.دیروز هم دوباره رفتم دیدمش.به خاطر نمایشگاه قرآن این یک ماه تهرانه.معصومیتی داره نگاهش و چشماش که آدم ازش سیر نمیشه.حتی نرگس و مادرم هم تو این مورد باهام هم عقیده ان.

.

یه چیز بامزه هم تعریف کنم.چند وقت پیش به توصیه یکی از دوستام یه فیلم دو ساعته دیدم با تم روانشناسی کودک یا شاید هم مادر و کودک.البته از یه دید هم میشد گفت داره دوره جنینی رو با بعد از تولد مقایسه میکنه.که بچه چه درکی داره و مادر چقدر کمک میکنه به بچه برای تحمل دنیا و احساس امنیتش.

به نظرم فیلم خوبی بود.ولی پسر بچه بازیگر فیلم خیلی آروم و ناقص حرف میزد،دیالوگ هاش برام واضح نبود.امشب از یه سایت معروف دیدم دوبله شده اش رو گذاشته با قیمت 2000 تومن.خریدم و دانلود کردم.ولی از یه فیلم دو ساعته فقط یه ساعت اولش رو،اونم با 20 دقیقه حذف پخش کرد!دقیقا وسط فیلم،به صلاح دید خودشون فیلم رو تموم کردن.

آخه داستان فیلم اول به نظر یه گره پلیسی میاد.که یه ساعت اول به حل این معما میگذره.اما تازه بعد حل شدن این مشکل،گره اصلی و مخفی داستان خودش رو نشون میده و کم کم حل میشه.اصل داستان از دقیقه 60 شروع میشه!اما تیم دوبله به صلاح دید خودشون نیمه دوم رو کلا حذف کردن و اصلا به حساب نیاوردن.اینم از شاهکارهای صنعت دوبله مونه.

ستایش،ویژه ذات اقدس خداوندی است

که ما را به ادای ستایش هدایت فرمود

و اهلیت ستایش گویی به ما اعطا کرد

تا در برابر آلا و نعمای وی در صف سپاسگزاران قرار گیریم

و پاداشی که به نیکوکاران همی دهد،به ما نیز عنایت فرماید

و ما را از محسنین و حق شناسان شمارد.

ستایش ویژه پروردگاری است

که ماه مبارک رمضان را نیز راهی از راههای خیر و رحمت شمرد

و این ماه را به نام مقدس خود افتخار و شرافت داد

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۸ خرداد ۹۵

تجربه‌مذاکرات هسته ای رانبایدفراموش کنیم؛که اگرکوتاه بیاییم،آمریکادست برنمیدارد.برادران مادرمذاکره به نتایجی رسیدند،جمهوری اسلامی تعهدات خودراانجام داد،آمریکای بدقول بدعهدبدحساب دبه میکند

خب،بالاخره مرحله اول عملیات ویژه اومدن خواستگار تموم شد!یه نفس راحت تا یه ماه دیگه!

قرار بود دیروز بیان،ولی اتفاقاتی افتاد و امروز تشریف آوردن.

اول پدر آقا محسن:حدودا 70 ساله هستن و بسیار بسیار ساکت.اگر نمیگفتن هم کاملا مشخص بود سابقا کشاورز بودن.خیلی هم ساده و بی شیله پیله.همین اول کل کار رو سپردن دست من،که خودت هر جور صلاح میدونی!فکر کن محسن هم پسر خودته!شما جوونید،بهتر با هم کنار میاید.

مادرشون ولی خیلی جوون تر هستن.اینطور که نرگس خانم میگن،یکی دو سال از نرگس کوچیکترن.در واقع پدر آقا محسن بعد از فوت همسر اولشون،دوباره ازدواج کردن.به همین خاطر هم فاصله سنی آقا محسن با خواهر و برادرهاش اینقدر زیاده.

ایشون هم به نظر خانم ساده و دور از تجملاتی میومدن.از روی لباس و کفششون میگم که ساده بود.

برادر بزرگتر هم بودن.آقا حجت.که پزشک خانواده هستن و محل خدمتشون یکی از روستاهای اطراف مشهده.دختر بزرگشون هم دانشجوی پزشکی هستن و تهران ساکنن و این یکی دو روزه منزل دختر خانم بودن.گویا که خونه براش گرفتن.

دوست داشتم این خانم هم میومدن.یکی به دلیل آشنایی بیشتر با خانواده آقا محسن و یکی هم به این خاطر که آقا محسن چند بار وسط صحبتاشون از ایشون مثال زدن و صحبت کردن.گویا که خیلی هم با هم دوست هستن.

و اما اصل کار،جناب داماد:قد متوسط،وزن نمیدونم،ولی خیلی لاغر.عینک ندارن.تیپ هم پیرهن و شلوار بدون کت.گل نیاورده بودن.شیرینی دستش بود که نمیدونست باید به کی بده و چی کارش کنه.

اما نکته خیلی جالب توجه اینکه خیلی خیلی به پدر و مادرش احترام میذاشت.در حد اینکه چون پدرش روی مبل جلوی در نشستن و نرفتن بالاتر بشینن،آقا محسن روی زمین نشست.

به نظر نمیومد الکی باشه این احترام گذاشتن.اما حتی اگه ظاهری هم باشه،بازم بودنش بهتر از نبودنشه.اینکه شخص خودش رو موظف بدونه حتی برای حفظ ظاهر جلوی دیگران به خانواده اش احترام بذاره،خیلی خوبه.

اما در عین حال خجالتی نبود.بعد از یکی دو تا تعارف،مجلس رو دست گرفت و شروع کرد به تعریف و دیگه نهایتا با خواهش و تمنا از منبر اومد پایین!تازه بعد این همه حرف،میگفت این مقدمه بود!اصل حرفام مونده!

ولی اولین دروغش هم همینجا معلوم شد:به من گفته بود 23-4ساله است.اما مادرش گفتن متولد پاییز 73 هست.یعنی تازه پاییز 22 ساله میشه.اما توجیهش این بود که اینجور گفته تا ما جلو جلو فقط به خاطر سن پایین ردش نکنیم.که من هم گفتم یه کم بیشتر گفته بودی،به خاطر سن بالا احتمالا ردت میکردیم!

مجموعا به نظر پسر پرانرژی و سر حالی میاد.از اون دسته بچه‌هایی که پایه هر مدل فعالیت اکتیوی هستن.

چشم ها و نگاهش هم دوست داشتنی بود.

زهرا که از اول گفته بود شربت نمیاره،شیرینی آورد.موقع تعارف به آقا محسن با فاصله و خیلی رو گرفته و کمی تا قسمتی در یه جهت دیگه ایستاد و تعارف کرد.انگار که داره به دیوار تعارف میکنه.

داماد هم اول سرش به حرف زدن گرم بود،اصلا متوجه نشد اینی که داره شیرینی تعارف میکنه زهرا هست.وقتی زهرا رفت نشست،تازه فهمید.ولی اصلا هول نشد.خیلی ریلکس سلام و احوالپرسی کرد با زهرا و به حرفاش ادامه داد!

حرفاش که به پایان رسانیده شد،مادرش به رسم همه خواستگاری ها اصرار داشت که عروس و داماد با هم حرف بزنن.ولی زهرا اول با ایما و اشاره و بعد با صدای زیر زیرکی گفت الان نه و اول بذاریم خودش فکراش رو بکنه.

حالا زهرا هنوز حاضر نشده با آقا محسن حرف بزنه،پدرش موقع خداحافظی خیلی ساده و رو راست به من میگن که دیگه ریش و قیچی دست خودت،میخوای همین فردا صبح بگی برن آزمایشگاه،پس فردا برن،ولی خب پس فردا ماه رمضونه فکر کنگ همین فردا مجبورن برن!برای عقد هم خواستی همین هفته باشه،جمعه دیگه باشه،اصلا میخوای شب میلاد امام حسن باشه؟هان؟مهریه هم ببین دیگه دخترای فامیلتون چقدر گرفتن،برای محسن ما هم اینقدری بنویس که بتونه بده!

فقط من موندم منظورشون از ریش و قیچی چی بود؟کدوم تصمیم رو من بگیرم؟

البته که خانمش توضیح دادن هنوز هیچ جوابی ندادیم ما،ولی باز ایشون خیلی ساده گفتن که نه،این عروسی که من میبینم،عروس خودمه!خیالتون راحت!

اینم بگم که محبوب خانم با وجود هزار راهی که جلو پاش گذاشتیم تا بیاد،ادا درآورد و نیومد!حالا اگه منم عروسی دعوتش کردم!

مادرم زحمت کشیدن تشریف آوردن.ولی بچه‌ها هیچ کدوم فعلا نیومدن پایین.گفتم بذاریم برای جلسه بعد.

دیگه چه خبر؟....هیچی دیگه همین!

آهان راستی.پیام خصوصی درباره مریض شدن چند روز پیش داشتم.اول که از احوالپرسی تون ممنون.و ببخشید که دیر جواب میدم.

بیماری خاصی نبود.گویا که از کم آبی بوده فقط.اون هفته و هفته قبلش روزه میگرفتم،ولی از افطار تا سحر خیلی تشنه نمیشدم که مایعات بیشتر بخورم.هوا هم خنک بود،زیاد اذیت نمیشدم در طول روز.ولی انگار که میبایست بیشتر آب و مایعات میخوردم.

بازم ممنون از لطفتون.

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۶ خرداد ۹۵

وصیتنامه امام، میثاق همیشگی امام با امّت است.همه باید این کلمات را درست بفهمیم و بر آن تدبّر کنیم، تا راه امام را اشتباه نکنیم

مشاعره ای زیبا بین امام خمینی و امام خامنه ای

امام:
من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

آقا:
تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی؟
تو طبیب همه ای، از چه تو بیمار شدی؟

امام:
فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بردم
همچو منصور خریدار سرِ دار شدم

آقا:
تو که فارغ شده بودی زِ همه کون و مکان
دار منصور بریدی همه تن دار شدی

امام:
غم دلدار فکنده است به جانم شررى
که به جان آمدم و شهره بازار شدم

آقا:
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
ای که در قول و عمل شهره بازار شدی

امام:
درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم

آقا:
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی

امام:
جامه زهد و ریا کَندم و بر تن کردم
خرقه پیر خراباتى و هشیار شدم

آقا:
خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته دُر بار تو هشیار شدی

امام:
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند مى‏آلوده مددکار شدم

آقا:
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی

امام:
بگذارید که از بتکده یادى بکنم
من که با دستِ بت میکده، بیدار شدم

آقا:
یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۴ خرداد ۹۵

پیر شدن کشور، کم شدن نسل جوان در چندین سال بعد، از همان چیزهایی است که اثرش بعداً ظاهر خواهد شد، وقتی هم اثرش ظاهر شد، آن روز دیگر قابل علاج نیست.

امروز از عجیبترین روزهای عمرمه!خیلی عجیب.که این موقع از روز خونه باشم و خوابیده حتی.مرخصی زیاد گرفتم،ولی به خاطر یه کار خاص و نه محض سردرد.پارسال هم همون یه چند روزی که بیمارستان بودم نرفتم سرکار،و الا که خونه نخوابیدم.

چند روزی هست که سردرد دارم،ولی دیشب تقریبا بیهوش شدم و کار به درمانگاه و سرم کشید.به حق چیزای ندیده و نشنیده!البته دیشب تصمیم داشتم امروز برم،ولی عجالتا نمیتونم سرم رو از حالت افقی به عمودی تغییر وضعیت بدم.دنیام فعلا افقیه.

الان هم تنها کاری که ازم برمیومد بازی با خدیجه بود که به نحو احسنت انجام شد و در این لحظه کنارم خوابش برد.

دیروز نوبت ثبت نام فاطمه بود.نجم هم امتحان نداشت،ازش خواستم به عنوان بزرگتر فاطمه بره مدرسه اش.کلی بهونه و آسمون ریسمون کرد برام که نره.آخر سر برگشته میگه آخه همه شون خانم هستن،روم نمیشه برم.منم گفتم خب روبنده بزن!چهار صباح دیگه که بخوای دختر خودت رو ببری ثبت نام چه میکنی؟اونم من باید به جات برم؟

اما از حواشی این ماجرا این که چون جزء نفرات اول بوده،ازش نظر خواهی کرده بودن برای طرح لباس سال بعد که مثلا کدوم مانتو بهتره؟نجم هم که بدتر از باباش،هیچ از این قسم مدل پوشاکی جات سر در نمیاره،بعد کلی زیر و رو کردن پرسیده:مگه اینا باهم فرق داره که بگم کدومشون بهتره؟

کارنامه توصفی رو هم داده بودن ببینه و امضا کنه.چند تا از جملات معلمشون جالب توجهه:

خوب میخواند و مفهوم متن را درک میکند.اما برای انتقال مفاهیم ذهنی اش از واژگان خودساخته! استفاده میکند.

به تقارن علاقه مند است تا جایی که طبیعت را هم متقارن فرض میکند!

مسائل محاسباتی را خوب درک میکند و در حل آن موفق است،ولی حوصله نوشتن و یا توضیح دادن راه حل را ندارد!

حالا اینا هیچی،چند روز پیش عماد داشت از جناح بندی دوستاش سر استقلال و پرسپولیس حرف میزد که برگشته میگه:حالا من که هنوز سنم اندازه حرف فوتبال نیست!ولی بعدا هم نه طرفدار قرمز میشم نه آبی،فقط طرفدار تیم صورتی! میشم.چون که حتما حقه!

و اما در ادامه ماجرای آقا محسن،سپردم پسر خاله و داماد خاله که ساکن مشهد هستن تحقیقات میدانی کنن.از قضا با داماد خاله،همون آقایی که روحانی هستن و قبلا ازشون نوشتم،هم حوزه ای درومدن.البته واضحه که چند سالی درسشون عقب هست.

اما طبق صحبتای ایشون،ظاهرا که پسر خوبیه.اهل تفریحات متعارف ولی نه چندان معقول مثل ورزشگاه رفتن و قلیون و سینما نیست.تفریح ثابتش اون طور که بین دوستاش معروفه،کوهه و پیاده روی اربعین!

ظاهرا هم که به مقیدات دینی پایبنده.نماز اول وقت و....

خب من توقع دارم دامادم چه طور آدمی باشه؟

اول که مؤمن باشه و حداقل توقعم از ایمان اینه که اگر هم همیشه مطیع نیست،مثل همه ما،به بنده بودنش اعتراف کنه و سعی اش در بندگی کردن باشه.

دیگه اینکه اخلاقش خوب باشه.یعنی خودخواه نباشه،زور نگه،مهربون باشه.اینا هم نشونه داره.اولین و مهمترین نشونه اش رو محبوب تو همون سفر چند روزه دیده.که خیلی کمک بودن تو کاروان و با اینکه چند سری دعوا شده،اصلا قاطی بحث و دعوا نشده و سعی داشته طرفین رو آشتی بده.

اصلا همین پیاده روی اربعین که توفیق داشته چند سری بره،خودش یه اردوی تربیتی مهربون سازیه به نظرم.اینقدر که آدم تو این مسیر آدم! میشه،با صد تا کلاس اخلاق و عرفان نمیشه.

توقع بعدی ام اینه که تنبل نباشه.اهل کار و سختی کشیدن باشه.که خب اینم ظاهرا هست.اول که با این سنش،23_4 سالشه،هم کار میکنه و هم دو بار داوطلب غرفه داری نمایشگاه قرآن شده.تو ماه رمضون و زبون روزه و هوای گرم،واقعا کار سختیه.

اما از این مهمتر همین اقدامش برای ازدواج تو این سن نشون میده تنبل نیست و شجاعت کار و سختی رو داره.

بعضی ها این رو نشونه بی حیایی جوون میدونن که با سن پایین بخوا  ازدواج کنه.ولی نظر شخصی من بی حیا اونه که بیست و هفت هشت ده سالش باشه،به بهونه درس و دانشگاه و پیدا نکردن کار خوب،هنوز آویزون جیب باباش باشه و از جیب باباش بره خوشگذرونی و چشم چرونی؛بعد اسم زن و ازدواج که بیاد بگه هنوز زوده!این آدم بی حیاست که داره مفت میچره!

با این حساب تا اینجای کار مورد خوبیه.بازم توکل به خدا ببینیم چی پیش میاد.امروزم بهتر شم،میریم که داشته باشیم پنجره تمیز کنی و حیاط جاروزنی و خلاصه خونه تکونی خواستگارانه!

درباره ادامه تحصیل زهرا هم یه فکرای خوبی کردم که اگه نتیجه مثبت بود،مینویسم.

و؟هیچی دیگه،حرفام تموم شد!

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۲ خرداد ۹۵

ما نهضت خودمان را مرهون زنها میدانیم.مردها به تبع زنها در خیابانها میریختند.تشویق می‌کردند زنها مردان را.خودشان در صفهای جلو بودند.زن یک همچو موجودی است که میتواند یک قدرت شیطانی را بشکند

یه توضیح درباره مطلب شب قبل.این که نوشتم دخترا برخلاف اون چیزی که به نظر میان،خیلی با شعورن؛منظورم در مقایسه با پسرای هم سنشون بود.که بیشتر از پسرا درک میکنن،عمیق تر میفهمن و متوجه منظور میشن.

اونم از مقایسه عماد و فاطمه فهمیدم.اگه با عماد این برخورد رو داشتم،که اتفاقا همین حدود 10 سالگی اش باهاش داشتم،اصلا نمیفهمید من عمدا یه جوری دستش رو گرفتم که دردش نیاد و روی دست خودم بخوره.

فقط قصدم این بود فاطمه ازم حساب ببره.ولی دقیقا فهمید دارم چه میکنم و برای اینکه دیگه مجبور به خودزنی نشم،قول داد حرف گوش بده.

...

حتما تا الان به ابن تبلیغات تست شخصیت برخورد کردین؟که نمیدونم ببین تو نقاشی چی میبینی یا بین موبایل و بچه ات اول کدوم رو نجات میدی یا...تا بگم چه شخصیتی داری؟

همون فالگیریه منتها با دنیای دیجیتال خودش رو هماهنگ کرده.البته که به هیچ کدوم اعتقادی ندارم.ولی ته ته تمام این فاگیری ها و تست های خودشناسی یه حقیقتی وجود داره.

در مورد بیماری های جسمی،چطور هست که از روی یه سری علائم بیرونی قابل تشخیص هستن؟حتی ای ما که پزشک هم نیستیم.بعضا میتونیم پرکاری تیروئید،کم خونی،نارسایی قلبی رو از قد بلند غیر طبیعی و رنگ پریدگی و نفس نفس زدن تشخیص بدیم.

به همین صورت کم کم میتونیم اثری رو که اخلاق و عادات خوب یا بد روی چهره و نگاه و فرم صورت میذارن تشخیص بدیم.

منظورم کلی هست.یعنی به مرور این اثرات هم مثل اثرات بیماریها کشف و قابل تشخیص میشن.مثلا از روی قیافه میشه فهمید طرف دروغگو هست.حتی همین داستان پینوکیو از واقعیتی گرفته شده،منتها اغراق شده و اینکه معلوم نیست هنوز دروغگویی دقیقا رو چه عضوی اثر میذاره.

میخوام بگم دیگه اون موقع نمیشه گناهی در خفا کرد و پنهان نگهش داشت.دروغ و تهمت خود به خود لو میرن.عادات بد هم هرچند مواظب باشیم در جمع انجام ندیم،بروز داده میشن.

فقط باید از اول رو خودمون کار کنیم.از ریشه درست کنیم تا آبرومون نره.

خدایا!

مرا یاری این نبوده است که از مسیر معصیت و نافرمانی ات کناره بگیرم؛

مگر وقتی که تو با لطف و محبتت بیدارم کردی.

و آن گونه تو خواستی شدم

آن سان که تو اراده کردی گشتم.

پس همواره سپاسگزار توام ای خدا!

که مرا به بارگاه کرمت راه دادی

و دلم را از چرک های غفلت و جهالت شستشو کردی.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵

جریان جاهلیت و طاغوت با بمب اتم موجب مرگ صدها هزار انسان در هیروشیما می‌شود اما بعد از گذشت سال‌های متمادی، همچنان حاضر به عذرخواهی نیست

میدونید درد دختر داشتن چیه؟اینه که دخترا بر خلاف اون چیزی که به نظر میان خیلی باشعورن .خیلی.شعور هم یعنی درک تمام واقعیت.فهمیدن همه منظورت.متوجه شدن لایه های زیر روحت که حتی خودت هم ازش خبر نداری.

حالا چرا با شعوری دخترا دردناکه؟چون میفهمی با همه ادعاهات شعورت از یه بچه 10 ساله کمتره!

خب آره،ما باهم صحبت کرده بودیم قبلش.میدونست داره لجبازی میکنه.متوجه بود از سکوتم داره سوءاستفاده میکنه؛اما با همه این حرفا بازهم میشد یه فرصت دیگه بدم.به فاطمه نه،به خودم.شاید راه بهتری پیدا میکردم.

یه راهی که بعدش لااقل خودم اینقدر مریض نشم.

دیشب که تا صبح خوابم نبرد.صبح با سردرد و چشم درد شروع شد.و همینطور با حال خراب و اعصاب داغون ادامه پیدا کرد تا شب.کار هم داشتم طول کشید تا بیام خونه.میبایست نتیجه ام ار ای پای عماد رو میبردم پیش متخصص.که الحمدلله درمان اثر بخش بوده و هم تاندوم و هم مینسک ترمیم شدن.البته آقای دکتر اعتقاد داشتن ام ار آی اولی اشتباه بوده و امکان نداره پارگی مینسک بدون عمل جراحی ترمیم بشه.

مادر هم دیشب مرخص شدن از بیمارستان.نه اینکه بهتر شده باشن،به این خاطر که دیگه کار بیشتری ازشون برنمیاد.میگن بیمارستان موندن خطر عفونت بیمارستانی داره.بابابزرگ هم که اصلا راضی نمیشن مادر رو بیاریم اینجا یا خونه عمه.پرستار قبلی هم شبانه روزی نبود و هم این اواخر رسیدگی اش کم شده بود،این شد که امشب دنبال پرستار برای مادر هم بودم.به خاطر اینکه میبایست حتما شبانه روزی باشه،بابابزرگ خیلی روی مقید بودنش به حجاب و رعایت محرم و نامحرم تأکید دارن که خب طبیعتا خانمی با همچین مقیداتی کمتر سراغ همچین شغلی میره.

با اینکه به اندازه کافی دیر شده بود،ولی باز هم دلم میخواست یه بهونه دیگه پیدا کنم دیرتر برسم.که فاطمه خوابش ببره.غافل از اینکه طفلک منتظرمه تا حتما ببینه من رو.

میخواست بهم گل ملاقاتی! بده.یه گل رز کوچیک برام از باغچه کنده تا بذارم روی انگشتم!که دردش خوب بشه....

تازه وقتی انگشتم رو بوس کرد یادم افتاد چقدر درد میکنه!

بعد هم گفت که امروز هم یه چند ساعتی رفته خونه مادرم،ولی سراغ تلویزیون نرفته.فقط با رقیه و زینب بازی کرده.

آخر سر هم قول داد که دیگه همیشه حرفم رو گوش بده،به خاطر اینکه دستم شکافته! نشه.احتمالا فکر میکنه مفاصلم با کوک به هم وصل شدن،میگه یه وقت از هم نشکافه!

خب با این حساب برای من چی موند؟...هیچی،فقط خجالت.

خدای من!

عذرخواهی من به درگاه تو،اعتذار کسی است که از قبول پوزش خویش،احساس بی نیازی نمیکند.

پس عذر مرا بپذیر،ای بخشنده ترین کسی که شرمساران و روسیاهان و رحمت طلبان،به درگاه او پناه میبرند و به دامن او می آویزند.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۰ خرداد ۹۵

...

فاطمه عاشق تلویزیون نیست،ولی بیشتر از ما کنجکاوه بدونه برنامه هاش چی هستن.

خیلی از روزای تعطیل که خونه باشیم و مادرم باشه،به یه بهونه ای میره اونجا.ولی در اصل برای تلویزیون میره.ِِ

از همون روزی که مدرسه اش تموم شد و کمدش رو خالی کردم که به قول خودش فکرش باز شد،چند تا برنامه مختلف براش گذاشتم که تو روز سرش گرم باشه.از آشپزی یادگرفتن که خودش هم خیلی دوست داره تا گلیم بافی و کاردستی و کتاب خوندن و...

چند روز اول هم خوب بود.به حرف نرگس گوش میکرد و نهایت روزی یه ساعت بعد از ظهر میرفت با دختر عمه هاش تلویزیون میدید.البته که اونا اهلش نیستن.به اسم اونا به کام فاطمه.

اما از 4 شنبه دیگه با کلک و گاهی با زور آوردیمش خونه.حتی دیروز بعد از ظهر باهاش جدی حرف زدم و خیلی شفاف توضیح دادم مشکل چیه و چرا نباید بیشتر از یه ساعت ببینه.آخر سر هم خیلی جدی گفتم دفعه بعد اگه حرف گوش  ندی جریمه میشی.

ولی انگار حرفم براش جدی نبوده.شاید هم فقط به حساب یه تهدید گذاشته که عملی اش نمیکنم.

امروز تو راه خونه نرگس خبر داد فاطمه از صبح که رفته خونه مادرم،دیگه برنگشته.حتی برای ناهار عماد  رفته دنبالش،ولی ناز کرده و مونده.

منم اول رفتم دنبال فاطمه.داشت یه انیمیشن تماشا میکرد و اصرار داشت بذارم بمونه تا تموم شه.البته که از نگاهم کاملا متوجه بود جوابم نه هست،ولی جلوی مادرم و عمه اش هی ناز کرد و ادا درآورد.میخواست مادرم ازش طرفداری کنه.میدونه که رو حرف مادرم چیزی نمیگم.

 مادرم هم بنده خدا خیلی سعی کرد حرفی نزنه،ولی فاطمه یهو گفت که دلش میخواد شام هم بمونه،غذاشون گویا لوبیا پلو بود،که دیگه مادرم گفت اصلا نمیشه ببریش و گناه داره و شما هم بیاین و...

ما به خاطر درس بچه‌ها نرفتیم.ولی فاطمه خانم هم نیم ساعت پیش با پدرم اومد.سرخوش و بی خیال.

انگار نه انگار!با کلی ذوق و شوق نشسته برام داستان فیلمی رو که دیده تعریف میکنه.

توقع داشت منم بی خیال بشم و به حرفاش گوش کنم.

دیگه عصبانی نبودم.اولش ناراحت شدم از حرف گوش نکردنش،ولی تا برسه حالم خوب بود.اما با روی باز هم برخورد نکردم.

اینقدر که خودش فهمید و پرسید ازم ناراحتین؟

باهاش بحث نکردم.اگه میذاشتم بحث کنه،تا الهه صبح بحث میکرد.فقط مختصر توضیح دادم که بله.بابت چند کاری که کردی ازت ناراحتم و مهمترینش این که بازم امشب به حرفم گوش ندادی!و دیروز گفتم اگه تکرار کنی،جریمه داری.

گاهی دو تا انتخاب داری:یه راه ساده تر ولی طولانی تر یا یه راه سخت تر اما سر راست و مستقیم.

جریمه های کمتر اثرشون کوتاهه،دائمی نیست.جا برای تکرار میذاره.به خصوص با اخلاق فاطمه که به هر نحوی قوانین رو دور میزنه.

اما جریمه سنگین و به اندازه خاصیتش تکرارناپذیری شه.که بفهمه با تمام ناز کشی هایی که دارم،به وقتش هم بلدم جدی بشم و هم کوتاه نمیام.

انتظار داشتم گریه کنه ولی نکرد.و انتظار نداشتم التماس کنه،که ....

الان حالش خوبه.

.

.

.

من ولی حالم بده..

..

.

پشیمونم اندازه ای که کاش میشد امشب رو از کل هستی پاک کرد و دوباره از اول اجرا کرد.

خیلی نقش بدی بود،بد بازی کردم،بد فهمیدمش،.

.

.

خدا!

ببخشید.

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۹ خرداد ۹۵

وقتی به ما میگویند منتظر فرج باشید، فقط این نیست که منتظر فرج نهایی باشید، بلکه معنایش این است که هر بن‌بستی قابل گشودن است

خب اگه خدا بخواد دیگه بالاخره عماد رضایت داد کتابش رو ببنده و بره بخوابه.حالا نخوابه هم به هر حال دست از سر کچل من برداشت.

نه به هفته پیش که اصلا نمیخواست درس بخونه و نه به این دو روز که کتاب علومش رو کامل خورد و نشخوار کرد!یعنی درواقع کردیم!خیلی دل خوشی از درس زیست شناسی داشتم،عدل اصل امتحانش از این مباحث بود:سلول های گیاهی و جانواری و انواعشون و ....

بگذریم،گفتم خدیجه هر چهار تا دندونش با هم درومد؟اگر هم گفته باشم،قطعا نگفتم چه گازبگیری شده!گازی میگیره ها!کافیه دندوناش به یه جا گیر کنه،تا مرز زخمی کردن پیش میره!اصلا از چشما و نگاهش پیداست که برا کجا داره نقشه میکشه.عموما از لپ ها گاز میگیره،ولی مال من نه که مو داره و پیدا نیست،امشب از پیشونی ام گاز گرفت!تو چشم بهم زدنی حمله کرد.

راه هم بدون کمک تا دو سه قدم میره.ولی جالبه که بیشتر از دو ثانیه نمیتونه بدون کمک بایسته.راه رفتنش برای حفظ تعادله و هنوز نفهمیده داره راه میره.

نجم هم امتحان عربی شون انگار خیلی ها اعتراض کردن که سؤالات بد طراحی شده و ...که شایع شد بخشنامه شده مدارس خودشون ارفاق کنن و کلی نجم حرصش گرفت و عصبانی شد.حالا معلوم شد شایعه بوده و ارفاقی در کار نیست.

این شبکه ها هم بد کوفتی هستن ها.قبلا یه خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی بود،راست و دروغ همون بود فقط.الان 100 که چه عرض کنم،از یه میلیون خبرگزاری یه میلیارد خبر ضد و نقیض برات میاد و آخرش میگن کلش شایعه بوده.اصلا نمیتونم درک کنم چه سود و لذتی داره شایعه پراکنی؟چه نصیبش میشه که میشینه صبح تا شب دروغ تحویل مردم میده؟چوپان دروغگو هم اگه دروغ میگفت،لااقل جمع شدن مردم و سر و صداشون یه هیجانی براش داشت.اینا که همین رو هم ندارن.

و اما زهرا.اول که قرار شد هفته دیگه تشریف بیارن آقا محسن و خانواده.ولی خب از اونجایی که خودش میدونست،یه کمی درباره شون باهاش صحبت کردم.محض امتحان کردن زهرا اول از همه همون چیزی رو که درباره وضعیت مالی اش بهم گفته بود،گفتم.قشنگ وا رفت زهرا.با اینکه خیلی ادعاش میشه که اهل مادیات نیست و براش سواد و فهم و شعور مهمه،ولی واقعیت اتفاقا پول در حد داشتن خونه شخصی و ماشین براش مهمه.

زهرا خودش خبر نداره،ولی از پدرش یه مغازه بهش ارث رسیده که هم خودش خیلی ارزش داره و هم درآمد و اجاره این سالهاش یه پس انداز حسابی شده.اگه این ماجرا سرانجامی پیدا کنه و زهرا به همین وضعیت مالی قناعت کنه،اون موقع جریان رو براش میگم و یحتمل بتونن خونه بخرن.

حالا البته کامل هم رد نکرد.بهونه آورد که آخه من میخوام فعالیت اجتماعی داشته باشم و عضو این گروه های محیط زیست و...بشم و میخوام حتما حتما دانشگاه برم و...

دانشگاه رو که قبلا صحبت کردیم مفصل.خودش هم قبول داره اعصابش رو نداره جایی باشه که مردها برای رفت و آمد به اونجا نیاز به اجازه نداشته باشن!این حدیث حضرت زهرا سلام الله علیها هست که میفرمایند بهترین چیز برای زن اینه که هیچ مرد نامحرمی رو نبینه و هیچ مرد نامحرمی هم اون رو نبینه؟زهرا به قول خودش از ته قلب درک میکنه و قبول داره.

درباره این گروههای اجتماعی هم یه مختصری صحبت کردیم.حرفاش اقتضای سنشه.آرمانگرایانه و بلند پروازانه.در حد نجات بشر و زمین و ...جوابم خیلی مختصر بود،امیدوارم مفید هم بوده باشه:نجات زمین و انسان و...کلیدش و شروعش هدایت تک تک آدم هاست.تو هر چقدر هم که کنفرانس بدی و مقاله بنویسی،تا از اصل و ریشه نتونی کسی رو درست کنی،فایده نداره.

اصلا هم نبابد به کمیتش نگاه کنی.مهم کیفیته.ممکنه 100 نفر با یه سخنرانی تحت تأثیر قرار بگیرن و برات کف و سوت هم بزنن،ولی چقدرشون به حرفات عمل میکنن تا همیشه؟واسه اینه که اگه بتونی یه نفر رو درست کنی،واقعا هنر کردی.و چرا اون یه نفر بچه ات نباشه؟

بازم جای بحث داشت و داره،ولی به خاطر درس و امتحانش وقت نبود بیشتر از این.من کلا با این جریان تشکیل کمپین فلان و گروه بیسار مشکل دارم.به نظرم بیشتر یه نوع سرگرمی و بازی هست.بیشتر از اونی که فایده داشته باشه،وقت تلف میکنه از اعضا.بازده حقیقی نداره.

ما مثلا کمپین حمایت از حقوق حیوانات تشکیل میدیم.خب کی چی؟به جز ارسال یه سری عکس از حیوانات در معرض انقراض و اطلاعات مربوط بهشون،دقیقا چه کار مفیدی میکنیم؟آیا یکی رفته داوطلبانه محیط بان بشه؟با شکاچیان غیر مجاز درگیر بشه؟نه اصلا،یه نفر از این چند صد تا کمپین حمایت از فلان حیوان و بهمان حیوان،پول برای دیه یکی از این محیط بانای منتظر حکم اعدام داده؟در حال حاضر حدود 20 محیط بان به جرم  قتل عمد شکارچی های غیر مجاز منتظر حکم اعدام هستن،صرفا جهت اطلاع.

و باقی گروه ها و کمپین ها هم همینطور.تازه این مثال بی خطرش هست.یه سری از این گروه های بین المللی که رسما به صهیونیست ها وابسته هستن و تحت پوشش این عناوین پول جمع میکنن برای خودشون.

یه جمله هم خیلی وقته میخوام بگم:مادرا،لطفا محبتتون به بچه هاتون بی دریغ باشه.بی منت.بی توقع.حتی توقع خوب بودن بچه‌ها رو هم نداشته باشید.حتی اگه بد هم بودن باز دوستشون داشته باشید.مطمئن باشید اگه خالصانه دوستشون داشته باشید،بد نمیشن...

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۸ خرداد ۹۵
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟