۱۲ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

انقلابی یعنی دارای سواد، دارای انضباط، دارای تدیّن، دارای حرکت، دارای عقل، خردمند. ما یک چنین نسلی لازم داریم. این نسل، نسل جوان ما است

متأسفانه امشب هر کاری میکنم،نمیتونم عکس شهدای مدافع حرم رو دانلود کنم برای استفاده اینجا.شاید هم گوگل عکسهای با این موضوع رو باز نمیکنه. 

حالا عجالتا این عکس رو ملاحظه بفرمایید:

امروز من و خدیجه تنها بودیم. به خیال خام خودم گفتم هم از صبح بیدار بوده و بازی کرده و حسابی خسته است و خونه هم که ساکت،دو دقیقه بذارمش رو پام بیهوشه. 

ولی تا ساعت 7 شب اصلا و ابدا سر خم نکرد! همینطور راه رفت و بازی کرد. دست آخرم یهو افتاد.

البته اینکه اینقدر عکس زوم هست دلیل اصلی اش حواشی نابهنجارشه که ترجیح دادم در معرض دید عموم قرار نگیره.کهه دو تایی چه کن فیکونی کردیم خونه رو.

....

و اما ادامه بحث. داشتیم درباره راه های فرعی و جانبی کنترل و مدیریت رنج های زندگی میگفتیم. هنوز از راه اصلی و شاه کلید صحبت نکردیم. 

یکی دیگر از این دست راه ها،ذکره.

ذکر نباشه انسان ضعیف میشه و با کمترین باد سردی سرما میخوره و با کوچکترین ناراحتی صدمه می بینه. ذکر، ویتامین و پروتئین روح ماست و باعث تقویت اعصاب و عضلات اندیشه مون میشه.گاهی از اوقات یک صدم اقداماتی که برای حل یک مشکل داریم به ذکر بپردازیم، مشکلاتمون رو بهتر حل میکنیم. 

ذکر چیه؟به واقع ذکر یعنی یادآوری علم و قدرت و کرم و مهر و لطف خدا،که دائما به یاد بیاریم،با همچین خدایی هیچ سختی و رنجی نمیتونه ما رو از پا دربیاره. 

خواهشم اینه اگه به نظرتون تا الان حرفا و بحثامون،مفید بوده،یه مرور کلی روش داشته باشید و در حد یه جمله خلاثه اش کنید. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۳۰ مهر ۹۵

عده‌ای ازتکرارکلمه‌ دشمن ناراحت میشوند.امااین هشدار،همچون تکرارشیطان درقرآن،باهدف ایجادهوشیاری است وشناخت توطئه است.نه توهم توطئه

 

قبل از هر صحبتی،خدمت جناب معلوم الحالی که مدتی بود،نبودن و دوباره سر و کله شون پیدا شده،خیر مقدم میگم. بدون تعارف و کنایه میگم،این پشتکارتون واقعا ستودنیه! 

خدمتتون عارضم،قبلا هم گفتم البته،از کلمات زشت استفاده نمیکردید،پیامتون رو تأیید میکردم. ترسی از جواب دادن ندارم. 

اگه بنا به فرمایش شما،دروغگو هم باشم،خب در جوابتون هم باز دروغ مینویسم!

...

از بابت پیام خصوصی و احوالپرسی تون،ممنون.الحمدلله بهترم امروز. مخصوصا بعد از اتفاق صبح که معذورم از توضیحش. غروب هم که تلفن زدم تا با زهرا احوالپرسی کنم،حتی محسن هم متأسفانه فهمید حالم از دیشب و پریشب خیلی بهتره.

چرا متأسفانه؟خب چون در ادامه گفت داشته برنامه ریزی میکرده تا این دو روزه بیلن تهران به خاطر من،ولی حالا که بهترم،بعدا مزاحم میشن!! مزاحم!!یعنی واقعا چطور روش شد این حرف رو بزنه؟

...

بریم سراغ ادامه حرفامون. داشتیم درباره اینکه زندگی دنیا اصلش مدیریت رنج ها و لذتهاست و همه انسان ها اسیر این رنج و لذت هستن صحبت میکردیم. 

میگم همه،چون واقعا همه دنبال فرار از مشکلات و رسیدن به لذات هستن. منتها هر کسی بنا به عقل خودش و از دید خودش انتخاب میکنه. و مسلما انبیاءو اولیاء الهی بالاترین ها رو که لقاءالله هست،انتخاب میکنن. 

داشتیم راه های آسون شدن مصائب رو برای خودمون میشمردیم. که چه کار کنیم تا اون دسته از مشکلاتی که ناگزیریم از مواجهه شون و نمیتونیم از بین ببریمشون،متوقفمون نکنن. 

از جمله این راه ها،صبره.چرا که هر مشکل و رنجی،یه زمان مشخص داره. و اگه صبر کنیم،زمانش تموم میشه و فرج حاصل میشه.منتها صبرمون باید بدون جزع و فزع باشه. با روی باز و نشاط باشه.و الا اگه بعد اینکه قیل و قال به پا کردیم و زمین و زمان رو به هم ریختیم و دیدیم هیچ فایده ای نداره،اون موقع بخوایم صبر کنیم،در واقع اون رنج،اثرش رو بر ما گذاشته و مانع رشد ما شده. 

صبری فایده داره و باعث رشدمون میشه که با رضایت خاطر باشه.

راه دیگه،که البته به نوعی به همون علم و آگاهی بر میگرده،از بالا نگاه کردنه. وقتی با دید کلی به زندگی کوتاه این دنیا و زندگی جاودان در عالم آخرت نگاه کنیم،خود به خود خیلی از مشکلاتمون پیش چشممون حقیر میشن. 

به همین خاطر هم به کرات سفارش شدیم که از مرگ یاد کنیم. این یاد کردن ازمرگ،همون دید کلی رو به ما میده. 

راه دیگه رنج نکشیدن،بیرون کردن حب الدنیا از قلبه. تا وقتی ما به این دنیا و زندگی اینجا،تعلق خاطر داشته باشیم،برای اتفاقات ناگوار روزمره مون،ناراحت میشیم و به هم میریزیم. 

ولی هرچقدر کمتر به این دنیا و لوازمش دل ببندی،کمتر مسأله ای ما رو ناراحت میکنه.

خب البته بیرون کردن این محبت از قلب و ذهن کار راحتی نیست،ولی خوشبختانه ما یه وسیله خوب داریم. 

روضه مصیبت اباعبدالله،یه راه فوق العاده است برای اینکه دلبستگی مون به این دنیای فانی رو کم کنیم و ناراحتی ها و غم و دردهامون رو از یاد ببریم. 

نه اینکه مسکن کوتاه مدت باشه،بلکه به کل دورشون بریزیم. 

اینقدر که این مصیبت بزرگ و عظیمه،اینقدر که برامون درد داره،کل دردهامون رو فراموش میکنیم. میگیم اصلا کل زندگی مون فدای امام.

و البته که باید این جلسات روضه و گریه،مداوم باشه. نه سالی یه بار و منحصر به ده روز محرم. باید جزئی از برنامه زندگی مون باشه.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۹ مهر ۹۵

ین فرمایش امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام است: به رفقا و نزدیکان و آدمهایی که دوستشان داری، نباید امتیاز ویژه بدهی؛ همه باید یکسان امتیاز ببرند

ا

میدونید چیه؟من همین الان باید اعتراف کنم نصف حرفایی که میزنم شعاره و بلد نیستم بهشون عمل کنم! 

و الا چرا،واقعا به چه دلیل منطقی و عقلانی دل من تا این حد باید تنگ باشه؟و چرا نمیتونم خودم رو راضی کنم به این دوری؟

همیشه همینطور بوده.جدایی و دوری برام غیر قابل تحمل بوده. و این حس و حال نه در اثر تربیت خانوادگیه و نه ژنتیک.

چون هیچ کسی تو خانواده مثل من نبوده. اوایل به بچگی و ناتوانی ام ربط میدادم و فکر میکردم حتما وقتی بزرگ بشم دیگه اینقدر دلم برای کسی تنگ نمیشه. ولی بدتر شد. چون جدایی ها و دوری ها جدی تر شد. 

به من باشه دلم میخواست همه اعضای خانواده ام رو به خودم زنجیر میکردم تا همیشه پیشم باشن. 

و قسمت دردآور داستان اونجاییه که وقتی از کسی دورم و دلم براش تنگه،مغزم میره از قسمت بایگانی،تمام خاطرات تلممون رو میکشه بیرون. هر جا سر سورنی بینمون کدورت پیش اومده،دقیقا همون ها رو زیر و رو میکنه و دلم رو بیشتر آتیش میزنه. 

درست مثل امشب،که تک تک موارد اختلافم با زهرا عین چی دارن جلو چشام رژه میرن. 

با اینکه همیشه حواسم بوده حتی اخم هم بهش نکنم. صدام رو براش بلند نکنم. باهاش قهر نکنم و... ولی همون دو سه دفعه ای که خود زهرا قهر کرد رو الان مغزم داره با ریتم برعکس پخش میکنه. جوری که خودم هم باورم شده من بودم که قهر کردم و گریه زهرا رو درآوردم. 

حالا بماند که قبل از رفتنش چند بار و به چند زبون،حرف اون موارد رو پیش کیشدم و ازش حلالیت خواستم.اینقدر که قسم خورد هیچ ناراحتی ازم نداره.

تو این یه عمری هم که رفته و نیست،هر بار که صحبت کردیم،به زور جلوی خودم رو گرفتم که دوباره ازش نخوام اون موارد رو فراموش کنه. 

دست خودم نیست.عین چی تمام روح و روانم پر کرده این حجم خالی نبودنش. دنبال یه بهانه خوبم برای گریه. 

دیشب بود که نوشتم این ماییم که فقدان چیزی رو برای خودمون بزرگ میکنیم.نمونه اش الان من:خب بله زهرا نیست اینجا. ولی بودنش نیاز واقعی ما نیست. منظورم اینه که درسته دلمئن براش تنگ میشه،ولی قطعا میتونیم و باید با این دلتنگی کنار بیایم. و قرار نیست زندگی مون رو تعطیل کنیم در غصه نبودن زهرا و شب و روز دعا کنیم تا فرجی بشه که فاصله مون کم بشه. 

ولی من با تمرکز روی این مسأله،ازش برای خودم بحران درست کردم. تمام فکرم مشغولشه. و چون هیچ کاری ازم برنمیاد حالم خیلی بدتر شده. 

بازم میگم،متأسفانه من طبل میان غاذی ام،بلند آواز و میان تهی...

اگه اجازه بدین،امشب چیزی ننویسم. بلکه بتونم به یه کمی از ادعاهام عمل کنم. 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۸ مهر ۹۵

هم برای دنیاوهم برای آخرت سنگ تمام بگذار؛ پیشرفت درمنطق انقلاب،یعنی این.«لیس منّا من ترک دنیاه لأخرته و لا ءاخرته لدنیاه»

یه سوال دارم:به نظر شما این که بچه ها تو مدرسه به هم چیزی میفروشن،حکم خرید و فروششون چیه؟

منظورم از این بافت های کشی یا بند کفشی و...است.

چون به هر حال بچه های دبستانی مالی که از خودشون ندارن،اگر هم داشته باشن اجازه تصرف ندارن. و پولی که مدرسه میارن،پدرها به عنوان خرید خوراکی بهشون میدن.

فکر نکنم راضی باشن خرج اینجور چیزا بشه. 

مشکل چیه؟اینکه امروز فاطمه اومده با کلی آب و تاب برام تعریف کرده که 5 تا دستبند کشی فروخته،دونه ای 1500!

کش ها رو از دختر عمه اش گرفته،ولی فکر نکنم بسته اش بیشتر 500 قیمتش باشه. دیشب هم که نشست به بافتن شاید نیم ساعت سرش وقت گذاشت. همه کش ها رو هم استفاده نکرد. 

بگذریم که من با اصل این کش ها مخالفم و به نظرم خیلی مزخرفن. نه قشنگی دارن،نه دوام.چینی هم که هستن. باز اون بافت های بند کفشی یه چیزی. ولی اینا دیگه خیلی لوس بازی ان. 

با همه این توصیفات حرفم اینه که فاطمه باید بره پولشون رو پس بده. حتی اگه اونا خودشون این قیمت رو پیشنهاد داده باشن و حتی اگه عرفا همین حدود باشه قیمتش. 

به این خاطر که میگم احتمالا پدر و مادرشون در جریان این جزئیات خریدهای بچه هاشون نیستن.و الا اگه میفهمیدن،اجازه نمیدادن. 

البته مادرم نظرشون اینه که لازم نیست. پدر و مادری که پول میده به بچه اش و بعد پیگیرش نیست که با اون پول چه کرده،پس مشکل از خودش هست. ممکنه حتی بچه اون پول رو گم کنه. 

در مجموع هم چیزی نیستا،دعوا سر 7 هزار و پونصد تومنه. ولی دوست دارم بچه ها یاد بگیرن انضباط مالی رو. براشون مهم باشه حلال و حروم. ولخرجی و خرید بیخود هم نداشته باشن. 

...

خب،بریم سراغ حرف خودمون. 

در مورد فقدان و احتیاج. دقت کنید لطفا:نداشتن و نبودن چیزی،لزوما احتیاج نمیاره. ما بال نداریم،ولی احساس نیاز هم بهش نداریم. اما اگه روی همین مساله تمرکز کنیم،تبدیل میشه به دغدغه اول ذهنمون.

حالا بال رو شما میفرمایید هیچ انسانی نداره،من قبول میکنم. ولی شما تصدیق میفرمایید بعضی ها قدرت ها و استعدادهای ویژه دارن که ما نداریم؟مثلا حافظه خیلی بالا یا توانایی جسمی زیاد و.. 

آیا در حالت عادی ما نسبت به این مواردی که نداریم احساس نیاز و احتیاج میکنیم؟

یا حتی مادیاتی مثل فلان ماشین یا بهمان وسیله. که بهضی ها دارن و من ندارم. در حالت عادی تا وقتی روی نداشتنم متمرکز نشم،این فقدان اذیتم نمیکنه. اصلا برام مهم نیست. چرا که نداشته هامون،هزار هزار تا کهکشونه! 

ولی این ماییم که روی یه مورد خاص انگشت میذاریم و اون رو برای خودمون بزرگ نمایی میکنیم. 

بازم خواهش اینه رو این مورد فکر کنید. ببینید شما حقیقتا چقدر نداشته در زنگی تون هست. در زندگی همه ما هست. ولی شما روی این مورد خاص زوم کردین و براتون مهم شده. 

یه نکته ای هم نوشتید درباره اینکه خوشبختی وابسته به محیط بیرون هست و نمیتونه صرفا از درون بجوشه. 

ببینید من ادعا نمیکنم 100 در 100 اینطورم که در هر حالتی با نشاطم و محیط اطرافم و وقایع روم اثر نداره.،که اگه اینطور بود دیگه چه مشکلی داشتم؟

ولی به جد اعتقاد دارم این ایراد از منه و درستش اینه که ما خوشبختی و نشاط رو از درون خودمون پیدا کنیم و منتظر اتفاقات خوب برای حال خوب نباشیم. نمونه اعلاش رو هم واقعه عاشورا و این مصیبت عظمی میدونم. که همه جا در همه مقاتل آوردن که روز عاشورا،هر چه تعداد شهدا و مصائب حضرت بیشتر میشد،چهره شون نشاط بیشتری پیدا میکرد. هیچ ناله و اندوه و ماتم زدگی نداشتن. حتی آخرین لحظات شهادتشون هم وقتی اون ملعونین دیدن لبهای امام تکون میخوره،گوش کردن دیدن امام دارن ذکر میگن و اثری از ناله و التماس درشون نیست. 

و اوجش هم که جمله زیبا حضرت زینب سلام الله علیها است:و ما رأیت الا جمیلا.

جواب سوالم رو خیلی خوب دادین،دقیقا همینه. اون نهایت خواسته همه ما آرامش و عشق هست. که حالا شما مصداقش رو خانواده فرمودین،ولی ببرید بالاتر. عشق به خالق خانواده. که مظهر این عشق بندگی هست. یعنی اون چیزی که ما براش خلق شدیم و تا بهش نرسیم،آروم نمیشیم،بندگی محض خداونده. 

تا به این نهایت لذت نرسیم،اخلاقمون و حالمون خوب نمیشه. مدام بهونه میگیریم،حسادت میکنیم،مغرور میشیم و... 

ولی چطور میشه این زندگی رو اداره کرد که از بین این همه مشکل و مصیبتی که احاطه مون کرده به این لذت برسیم؟

قبلا هم نوشتم،حالا با یه توضیح دیگه مینویسم:ما اول از همه باید بفهمیم چرا زندگی مون آمیخته به مشکله. 

چون انسانیم. انسان یعنی چی؟یعنی موجودی که هم تمایلات خوب داره و هم گرایشات پست و ناچاره از انتخاب بینشون. و هر دسته رو که انتخاب کنه،به معنی ندیده گرفتن دسته ای از تمایلاتشه. پس در هر صورت باید یه رنجی رو تحمل کنه. 

اصلا روانشناسا میگن افسردگی ناشی از مشکلات نیست. بلکه ناشی از خلأ مشکلات و سختی هاست. چون خود مشکلات انسان رو وادار به حرکت و فعالیت میکنه که ضد افسردگی هست.

حالا میخوایم ببینیم چطور میشه این زندگی رو اداره کرد تا رنج ها اسیرمون نکنن. 

اولین راه همین علم به فلسفه وجودشونه. این که از بالا و با دید کلی به زندگی نگاه کنیم تا بفهمیم این عمر کوتاه ما در این دنیا،که تنها فرصت ما برای رشده خیلی با ارزش تر از اونیه که بخوایم با تمرکز روی مشکلات هدرش بدیم. 

مرحله بعد اقدامه.از چی ناراحتیم و چه موضوعی اذیتمون کرده؟بلند شیم و برطرفش کنیم. گرسنه ایم؟برای تهیه غذا اقدام کنیم!از همین مثال ساده اقدام شروع میشه تا خیلی بالاتر و پیچیده تر. 

ما تشنه محبتیم؟خانواده گرم و صمیمی لازم داریم؟خودمون شروع کنیم به ساختنش.منتظر نباشیم آمپولش ساخته بشه و به خانواده تزریق بشه. خودمون باید شروع کنیم به محبت. محبت کردن نیاز به صندوق ذخیره نداره. صندوق ذخیره اش خداست که دائما لطف و محبتش شامل حالمونه. 

ببخشید این مثال رو میزنم،خوب نیست،ولی منظورم رو میرسونه. حیوانات وحشی باغ وحش ها هم بعد از یه مدت با مسئول تغذیه و رسیدگی شون متفاوت از بقیه برخورد میکنن. گارد حمله براش نمیگیرن. حتی ممکنه یه دمی هم براش تکون بدن از بابت تشکر. 

حالا خانواده که دیگه جای خود داره.ما شروع کنیم به محبت،قطعا عکس العمل خوبی خواهند داشت. 

راه دیگه کمک کردن به مومنین و صدقه دادن هست که در روایات فرمودن باعث رفع گرفتاری هاست. و گرفتاری لزوما به معنی تنگدستی و بیماری نیست. بلکه نداشتن یه همدم خوب هم به نوعی گرفتاری محسوب میشه. 

راه های دیگه صله رحم هست،نیکی به پدر و مادر و از این دست موارد. 

اما تمام این ها نتیجه دادنشون به یه نکته خیلی مهم بستگی داره که عموما ازش غافلیم. که اگه اجازه بدین،بعدا درباره بنویسم. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۷ مهر ۹۵

گر همه ما عاشورایی باشیم، حرکت دنیا به سمت صلاح، سریع، و زمینه ظهور ولی مطلقِ حق، فراهم خواهد شد

ا

اجازه هست باز من از مدرسه ناله کنم؟جدا نمیدونم کی قرار هست من و مدرسه به تفاهم برسیم؟

خب ما امسال بنا به تجربه تصمیم گرفتیم فاطمه به جای دفترهای مختلف برای هر درسش،از کلاسور استفاده کنه. 

عماد و نجم از بعد ابتدایی تقریبا کلاسوری شدن. ولی به خاطر حجم بالای وسایل فاطمه،که شامل کتاب درسی و کمکی و کار و کاربرگ و... میشه،گفتیم لااقل مجبور نشه هر روز ‌چند تا دفتر هم اضافه ببره. 

همون روزای اول هم نرگس خانم زحمت کشیدن و رفتن مدرسه و با خانمشون صحبت کردن. بماند که چقدر قول و تعهد از نرگس گرفتن که ما خودمون مواظب باشیم هیچ برگه ای گم نشه و همه رو آرشیو کنیم. 

با این حال دو روز بعد مدرسه دفتر املا و ریاضی داد برای بچه ها و خانم هم اصرار که باید بچه ها همه با هم هماهنگ باشن! باز کلی نامه نگاری کردم و دلیل و برهان اقامه کردم تا ایشون رضایت دادن.

حرفم این بود که هماهنگ نبودن،هیچ زحمت اضافه ای برای معلم نداره. و از جمله معیایبش مخصوصا برای دفتر املا اینه که اسراف میشه.

باز یه سری هم بابت قانون نوشتن متن خلاصه درس علوم و اجتماعی با ایشون چک و چونه زدیم که لطفا وقتی زحمت میکشید و درس ها رو خلاصه میکنید و به بچه ها میدین،توقع نداشته باشید بچه ها عینش رو دوباره تو دفتر بنویسن. اونم تنها به این دلیل که ممکنه این برگه گم بشه. حتی نمیگفتن به خاطر یادگیری بیشتر،تنها دلیلشون همین احتمال گم شدن بود. که خب باز ما تضمین دادیم عین بچه هامون از این برگه ها مراقبت کنیم! 

حالا آخرین مورد دستور تهیه دفتر 4 خط سیمی فلان مارک برای زبان انگلیسی هست. از امسال فوق برنامه زبان هم به درس هاشون اضافه شده.که امروز یه برگه دادن و فرمودن برای این درس دفتر 4 خط سیمی فلان مارک تهیه کنید! 

یعنی 4 خط و سیمی اش رو هم ندید بگیرم،بازم نمیدونم این مارکش رو کجای دلم جا بدم. 

خدای نکرده حتی گمان هم نکنید دفتر آلمانی هستا!

از اون طرف عماد و باز هم مدرسه!  من نمیدونم چه اصراری داره عماد امسال که همه رو تربیت کنه؟معلمه سر کلاس یکی رو برده پای تخته و طرف هم بلد نبوده،معلمه داد زده سرش که گو.... مگه من این همه توضیح ندام؟مگه نگفتم اگه نفهمیدین بپرسین و.... 

خب باشه حرف معلم بد و زشت و ناپسند. ولی دیگه شکایت و آژان کشی لازم نداره که! داره؟عماد سریع بعد این حرف معلم پا شده رفته بیرون و نمیدونم چطوری تونسته به تلفن دسترسی پیدا کنه و تلفن کرده 110!

چرا؟محض پیشگیری از خشونت و اینا!

بعد خب نیروی انتظامی هم که به این سادگی نیرو نمیفرسته مدرسه. یه کم،خیلی کوچولو،پیاز داغش رو زیاد کرده.

نتیجه چی؟هیچی،نیرویی که اومده یه گزارش نوشته و رفته.که مثلا مورد خاصی نبوده و طرفین صلح کردن. 

ولی باز من احضار شدم که چرا پسرت نوجیه نیست کلا؟مگه مدرسه نرفته تا قبل این؟

منم که کم نمیارم و کم هم نیاوردم. اول از همه اون مورد کذایی پارسال رو بهشون یادآوری کردم تا دیگه بلبل زبونی نکنن. بعد هم یه سخنرانی مفصل کردم در باب اینکه هیچ کس حق فحش دادن به کسی رو نداره،مخصوصا بچه مردم. 

ببن حودمون باشه،یه 4 تا از این مدل بچه ها تو مدارس باشن،دیگه هیچ مدیری جرأت نمیکنه به خاطر پول یا هر کوفت دیگه ای،بچه ها رو بزنه و... 

راستی شکا هم هنوز کولرتون رو روشن میکنید گاهی؟یا فقط اینجا هنوز تابستونه؟

...

و اما سوال و پیام خصوصی.

اولا هنوز حرفای من تموم نشده،ادامه داره این بحث. به جاهای باریک هم میرسه. 

اما این حامی که فرمودین،یا هر چیز دیگه ای که ممکنه کسی نداشته باشه:فقدان یه چیز لزوما به معنای احتیاج نیست. 

یعنی اینطور نیست که چون همه فلان چیز رو دارن و من ندارم،پس حتما بهش احتیاج دارم. پس حق دارم در حسرتش بتقی داشته ها و فرصت هام رو ندیده بگیرم. 

مثال بسیار بسیار روشن و واضحش معلولینی که با وجود معلولیتشون در مسابقات پارالمپیک امسال مدال آوردن. مخصوصا نفران برتر رشته دو میدانی که خبرش رو خوندم. نوشته بود زمان نفر چهارم این گروه از زمان نفر اول سالم ها کمتر بوده. بعنی اگه این معلولین با بقیه یه جا مسابقه میدادن،باز هم برنده میشدن!

و از این دست مثال ها زیاده. 

عرضم اینه این ما هستیم که با تمرکز روی مسأله ای اون رو به اولویت اول زندگی مون تبدیل میکنیم. و الا اگر کلی تر به زندگی نگاه کنیم،میبینیم اونقدرها هم مسأله مهمی نیست و جایگزین های بهتری پیش رومون هست. 

در ادامه حرفای دیشب،میخوام خودتون با تحلیل و بررسی به این نتیجه برسید که هیچ خوشی و لذتی بدون مشکل نیست تو زندگی. یعنی برای رسیدن به هر لذتی ناگزیذیم یه مشکلی رو تحمل کنیم. 

و از طرفی تحمل هیچ رنجی هم در نهایت بی لذت نیست. 

و زندگی در واقع مدیریت این رنج هاست که کدومش رو تحمل کنیم و از کدوم فرار کنیم تا بیشترین حظ و بهره رو از زندگی ببریم. 

مثال میزنم.گفتم قبلا هم،یه سری مشکلات هست که جزو قوانین طبیعیه این دنیاست. مثل فریودگی بدن در اثر کهولت سن. خب این راه چاره نداره،جایگزین هم نداره. پس بایستی بی جزع و فزع تحملش کرد.

ولی گاهی ما فلان آرزو رو داریم. مثلا قبولی با فلان رتبه.که مستلزم تحمل رنج و مشقت درس خوندن و شب بیداری و چسم پوشی از تفریحات هست. 

پس یه سری از مصائب رو خودمون با اراده و اختیار به استقبالشون میریم. 

ولی نکته مهم اینه که ما موظفیم در زندگی نهایت لذت رو ببریم. تا حسود نشیم. تا خودخواه نشیم. تا به دیگران ظلم نکنیم. 

یعنی ما وقتی از زندگی مون به نهایت راضی نیستیم،مطمئنا خدا هم از ما راضی نیست و اون دنیا مجازات میشیم.

ولی نهایت لذت ما در این دنیا چیه؟این رو میخوام روش فکر کنید. 

هم جواب منطقی و با دلایل عقلی ازتون میخوام و هم اون چیزی که خودتون با تحلیل خواسته های خودتون بهش میرسید.که شما ته ته همه آرزوهاتون چیه؟و نهایت تصورتون از یه زندگی غرق در لذت رو بنویسید برام لطفا. 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۶ مهر ۹۵

علاج کار کشور عبارت است از بیداری مردم، حفظ انگیزه‌های ایمانی مردم، به‌کار گرفتن جوانان پُرانگیزه و مؤمن، و تقویت درونی کشور؛این تنها راه است

خب،بالاخره بعد کلی ور رفتن،شد که عکس بذارم.جای بچه ام خدیجه خالی که دو تایی با هم از این موفقیت ذوق کنیم. از مشهد که برگشتیم،دیگه میذاریمش اتاق فاطمه.البته نه اینکه خودش بخوابه،نرگس خانم یه ساعتی پیشش هست تا خوابش ببره.

تا سحر هم دو سه مرتبه ای بهشون سر میزنیم. و خدا رو شکر تا الان شب بیدار نشده و گریه نکرده. نه که صبح تا شب یکسره بیداره و بازی میکنه،شب ها تا صبح خوابه. 

ای ای ای... ما آخر شهریور بود که از مشهد اومدیم. هنوزم مهر تموم نشده.حالا بگو نهایتش یک ماه باشه. ولی برای من انگار سالها پیش بود که زهرا رو دیدم. وقت و بی وقت میرم سراغ عکساش تا صورتش از یادم نره. یعنی اونم دلش برای ما تنگ هست؟امروز میگفت چقدر مدرسه شون محسنات داره. از جمله اینکه کتاب دارن برای درساشون! 

آخه نه که تا پارسال کتاباشون آبان و آذر میرسید،توقع نداشت اینجا از همون روز اول کتاب داشته باشن. 

...

خب از این حرفا که بگذریم،میرسیم به اصل مطلب. 

من یه صحبت دنباله دار میخوام باهاتون بکنم. نمیشه تمامش رو تو یه مطلب بنویسم. هم طولانیه و هم احتیاج به تحلیل و تفکر داره.البته این حرفا مال من نیست و آخرش منبعش رو هم معرفی میکنم. ان شاالله که بتونم ناقل خوبی باشم. 

اولین و مهمترین چیزی که همه مون باید بدونیم و باور کنیم اینه که اصلا راحتی و آسایش در این دنیا آفریده نشده. این دنیا و زندگی دنیوی با رنج و گرفتاری آغشته است.

اینکه کسی بگه میشه تو این دنیا زندگی بی رنج و بدون دغدغه ای داشت،یه دروغ و فریب بزرگه. 

آیات و روایات زیادی هم در این مورد هست. اولین و مهمترینش آیه: لقد خلقنا الانسان فی کبد.

کبد هم یعنی رنج و سختی. خب خود خدا اینجا تکلیف ما رو مشخص کرده:ما خلقتمون توأم با رنج هست. 

یا در نهج البلاغه،حضرت علی علیه السلام میفرمایند،در نامه ای به امام حسن علیه السلام،که تو سیبل بلایا هستی. سیبل بودن یعنی نه اینکه احتمالا تو زندگی به ناملایمات بر میخوری. بلکه یعنی قطعا و یقینا،تمام مدت زندگی و عمرت،هدف بلا هستی و اصلا بلاها به سمت تو نشانه رفته. 

و این خصوصیت برای همه ما صدق میکنه. 

ولی چرا؟ ما چه نیازی به تحمل این درد و مصیبت داریم؟

چون ما انسان هستیم. و انسان بر خلاف حیوان و فرشته،در نقطه کمال خودش آفریده نشده. 

ما ناچاریم برای رسیدن به کمال و رشد،از این مسیر پر از سختی عبور کنیم. 

از طرفی ما واقعا رنج کشیدن رو دوست نداریم. دلمون میخواد همیشه زندگی مون غرق لذت باشه. 

اینم حرف درستیه و اینم وجه دیگه ای از خلقت ماست. این خصوصیت رو هم خدا در وجود ما گذاشته تا این رنج های زندگی رو مدیریت کنیم و ازشون عبور کنیم. این مصائب باعث توقفمون نشن. 

حالا رنج هایی که در زندگی باهاشون برخورد میکنیم انواعی دارن. بعضی شون رو اصلا نباید تحمل کرد،باید باهاشون مبارزه کرد و از بین بردشون.

مثل چی؟مثل سختی ها و مشکلات ناشی از گناه و معصیت. 

خب این دین و مقرراتش فقط نقشه رسیدن به بهشت نیست. قبل از اون نقشه و راه و رسم زندگی درست تو این دنیاست. که ما اینجا چطور باید زندگی کنیم تا کمترین آسیب رو ببینیم و بیشترین لذت رو ببریم. 

پس قطعا اگه طبق این برنامه و دستور العمل،رفتار نکنیم،گرفتاری و مشکل برامون درست میشه.و این گرفتاری و رنج رو نباید تحمل کنیم.ریشه این نوع رنج رو باید از بین برد. 

یا گاهی مشکل از طرف دیگران هست. که به ما ظلم میکنن. این رو نیاید تحمل کرد. حتی اگه لازم شد باید از جون گذشت،ولی ظلم رو تحمل نکرد. 

یکی از احکام عجیب اسلام اینه:اگه شما در دفاع از مال یا ناموس،کشته بشی،شهید محسوب میشی! و بالاتر از این،اگه در حین دفاع،اون متجاوز کشته شد و نتونستی در دادگاه ثابت کنی،حق با شما بوده و محکوم به قصاص شدی،اینجا هم در حکم شهادت هست این قصاص! 

به این ترتیب،ظلم های سازمان یافته رو هم به طریق اولی نبایست تحمل کرد.

ولی رنج ها و گرفتاری های غیر از این دو مورد رو چی؟اون هایی ئه منشأش گناه و معصیت ما یا طغیان دیگران نیست،چی؟

بحث اصلی اینجاست. که چطور باید از بین این سختی ها عبور کرد و شاد زندگی کرد. چطور میشه از این مشکلات با روی باز استقبال کرد؟

که ان شاالله عمری باقی باشه،مینویسم.

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۵ مهر ۹۵

کشورماکه قیام کرد،جمهوری اسلامی واستقلال کامل رابه دنیااعلام کردوازاول اعلام کردکه ماتحت عنایات خدای تبارک وتعالی وپرچم توحیدکه همان پرچم امام حسین(ع)است،هستیم

سلام مجدد به همه،ان شاالله عزاداری هاتون قبول باشه و ما رو هم از دعای خیرتون فراموش نکرده باشید. 

من که دیگه از خودم نا امید شدم،هر سال با خودم میگم امسال دیگه حتما میمیرم،زنده برنمیگردم از روضه ظهر عاشورا. ولی باز شام غریبان هم تموم میشه و میبینم هنوزم دارم نفس میکشم.

چقدر سخته تموم شدن دهه اول محرم و جمع شدن تکیه ها و دسته ها و نذری ها و از سر گرفتن دوباره زندگی روزمره. درست عین برگشتن از کربلاست،به همون دردناکی.

...

میخوام پیشنهاد بدم به فرهنگستان کلمه دیگه ای رو به جای تلفن همراه وضع کنن. 

چون دقیقا کاری که انجام میده،همراهی نکردنه! 

گوشی ام روز اول سفر،خیلی بی دلیل و ناگهانی فوت شد! اونم به قول بجع ها گفتنی:فوت کامل که با هیچ دستگاه شوکی،احیا نشد. حالا اگه اینجا بودم،مجبور مبودم به سرعت یکی بخرم.محض رفع احتیاج داشتیم. ولی تو غربت،گوشی جزء واجباته. 

دیگه از روی ناچاری همونجا یکی خریدم،ولی اصلا باهاش راحت نیستم. هم چون میخواستم ارزون باشه،صفحه اش خیلی کوچیه و هم با اینکه اندرویدش بالاتر از قبلیه،ولی امکاناتش کمتره. صفحه کلیدش هم مشکل داره.با مرورگرش هم نتونستم عکس بگیرم. کروم هم نصب کردم،ولی ارور داد. 

خلاصه حوصله ام رو سر برده این گوشی!تنها حسن مثبتش اینه که باتری تش خوب شارژ نگه میداره. 

پیام خصوصی رو هم خوندم،ممنونم از اینکه زحمت کشیدین و خبر دادین. حقیقتش من حرف زیاد دارم باهاتون. ولی یه کم جدی. اجازه میدین؟اگه دوست داشتین و طاقتش رو دارین،بفرمایید تا بنویسم براتون. 

...

ظهر عاشورا،وقتی از مسجد بیرون امدیم،داشتیم تصمیم میگرفتیم بریم خونه و ناهار بخوریم و دوباره برگردیم برای زیارت ناحیه مقدسه یا همون اطراف بمونیم که ناگهان تصمیم گرفتیم بریم حسینیه امام.

بعد دو سال،دوباره خیابون فلسطین و درختای در هم تنیده و صف بازرسی و...اصلا ایستادن تو این خیابون رو هم دوست دارم،برام یادآور کلی خاطرات خوبه.

..

گلچین کردند/ عاشقان را

هل من ناصر/ گفته مولا

جا ماندی ای/ دل غافل

آخر تا کی/ سعی باطل

کربلا برپاست/ پس کجایی ای دل

رو سیه مانی/ گر نیایی ای دل

بی طرف باشی/ ز اشقیایی ای دل

یا حسینی شو / تا علم برداری

یا که در خیل/ ابن سعدی، آری

انتخابت چیست؟/ تو کنون مختاری

بشوی ای دل دست از این دنیا

وضوی عاشق این‌چنین است

بخوان بی سر ذکر سجده را

نماز عاشقان خونین است

وقتی کوبند/ طبل ناورد

روشن گردد/ مرد و نامرد

برمی خیزد/ گَرد میدان

می پرسد کیست/ مرد میدان؟

یا علی، هر کس/ سر یاری دارد

این زمان، هم تیغ/ هم قلم بردارد

جمجمه اش را/ به خدا بسپارد

"تَزُولُ الْجِبَالُ وَ لَا تَزُلْ "

" أَعِرِ اللَّهَ جُمْجُمَتَک‏"

بخوان آیه "ربُّنا الله"

چه جای ترس و تردید و شک؟

دستم بگیر یا مولا، نعم الامیر یا مولا

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۴ مهر ۹۵

هیئت امام حسینِ سکولار نداریم.اینکه آدم در هیئت عزاداری مراقب باشد که نبادا وارد مباحث اسلام سیاسی بشود،این غلط است

چند تا مطلب که میبایست مینوشتمشون:

در مورد تلگران,قبلا هم گفتم:تلگرام ندارم.البته حرف شما هم کاملا متینه,این روزا تمام مدارس میخوان که عضو کانالشون باشیم برای ارتباط بیشتر.منم یه سیم کارت برای اینجور برنامه ها گرفتم.ایدی هم ندارم.و ضمنا تقریبا عمومی هست.

و نکته دیگه اینکه بله,از نظر من ارتباطات مجازی هم در یه سطح نوع نیستن.وبلاگ رو قبلا توصیفش کردم:انگار رابینسون هستم تو یه جزیره دور افتاده که نامه هام رو مینویسم و داخل بطری میندازم تو اقیانوس,بلکه یکی پیدا بشه بخونه.

وقتی هم دیگران نظر میدن,باز میندازن تو اقیانوس و آب نامه شون رو به دستم میرسونه.

ایمیل هم انگار یه صندوق امانات داشته باشم که ادرسش رو به بعضیا داده باشم.و اونا هروقت کارم داشته باشن,میتونن برن نامه شون رو تو اون صندوق بندازن.

حتی ممکنه همون موقع که نامه رو میندازن,اونجا باشم,ولی چون همه جا تاریکه,نه من و نه دیگران,نمیتونیم کسی رو ببینیم.

اما تلگرام انگار آدرس خونه رو بدم به کسی.که بیاد پشت در باهام حرف بزنه.یا نامه از زیر در با هم رد و بدل کنیم.خیلی شخصیه محدوده اش.

یه پیام حاوی چند شبهه درباره ولی فقیه هم داشتم.تا اونجایی که متوجه شدم,یه سؤالتون اینه که چرا رهبر جامعه باید متخصص در فقه باشه؟چه ارجحیتی در فقه هست نسبت به باقی تخصص ها که اونا نتونن رهبر و سرپرست باشن.درسته؟

البته در ادامه هم اشاره کردین به اینکه اصلا چه بهتر که تو هر زمینه ای به متخصصش رجوع کنیم و کار رو به کاردون بسپریم.

خب اولا کجای رهبر و ولی داشتن به این معنی بوده که ایشون,شخصیت حقوقی منظورمه,در همه امور فوق  تخصص دارن و سرآمدن؟کی همچین ادعایی داشته؟

اما اینکه بخوایم تو هر زمینه ای,متخصصش رو پیدا کنیم و مجمع متخصصین رو در رأس و رهبری جامعه قرار بدیم,اصلا منطقی نبست.عقل حکم میکنه,فرمانده و سکاندار جامعه یه نفر باشه.

اما ارجحیت فقه نسبت به باقی امور:اولا که مطابق صریح روایت ما مکلفیم در زمان غیبت ائمه,به فقها رجوع کنیم,نه فقط برای پرسیدن سؤال شرعی.که برای هدایت جامعه.

و الا که اگر قرار بود محض پرسیدن احکام شرعی باشه,هر انسان عاقلی میدونه باید از کی بپرسه و نیازی به سؤال از امام معصوم نیست.

از طرفی فقه شیعه بر خلاف باقی مذاهب اسلامی و ادیان دیگه,به شدت حکومتی هست.یعنی بیشترین احکام فقهی درباره نوع و شیوه  حکومت و چگونگی رعایت عدالت اجتماعی هست.پس هر کسی بخواد عهده دار هدایت یه جامعه شیعی بشه,از همه بشتر باید در زمینه احکام حکومتی تبحر داشته باشه.

ولیکن فقط افقه بودن به تنهایی  ملاک رهبری نیست.همچنان که در ادامه حدیث به موارد دیگه از جمله اعدل و اتقی هم اشاره شده.

به این ترتیب ما اداره و رهبری جامعه رو به دست یک فقیه محض نسپردیم.بلکه فقیه عادل و با تقوایی رو پیشرو و رهبر قرار دادیم که از همه نسبت به حکومت و تعامل با دنیا آگاه تره.و همین عدالت و تقوا باعث میشه در امور دیگه از مشاوران متخصص استفاده کنه تا حقی از مردم پایمال نشه.

شبهه دیگه ای که از پیامتون متوجه شدم اینه که میفرمایید رهبر هم مثل باقی اعضا جامعه ست و معصوم نیست.بنابراین استفاده القاب مخصوص ائمه برای ایشون حرامه.

در این حرف هم باز دو جهت وجود داره.یکی از جهت مقایسه عصمت و مقام و درجه,که بله.ولی فقیه از نواب عام ائمه هستن و معصوم هم نیستن.و بعضی از القاب رو مطلقا نبایستی برای غیر معصوم به کار برد و برای ولی فقیه هم نباید استفاده کرد.این کاملا درسته.

اما از جهت اطاعت و وظیفه ما در مقابل ولی فقیه,اتفاقا اینجا محل امتحان ماست.که همون خدای خالق و پروردگار ما که رسولانی رو برای هدایت ما مبعوث کرد و بعد از خاتم النبیین,ائمه معصوم رو هدای و راهنمای ما و واجب الاطاعه معرفی کرد,همون خدا اطاعت از ولی فقیه رو بر ما واجب کرد.ولی فقیه غیر معصوم.

این همون امتحانی بود که از ابلیس گرفته شد و ابلیس هم همین شبهه رو مطرح کرد:که چرا من باید به انسان مخلوق سجده کنم؟تا وقتی خدای خالق و معبود برای عبادت و پرستش هست؟

حتی پیشنهاد معامله هم داد,که تا الان فلان هزار سال سجده و عبادت کردم و بعد از این هم فلان مقدار سال هم عبادتت میکنم,خدا!ولی سجده بر مخلوقت نمیکنم.

اما خدا نپذیرفت.چرا که اون سجده,در واقع سجده بر خدا بود,فقط یه محل امتحان بود برای ابلیس.

حالا ولی فقیه هم یه محل امتحان برای ماست.که آیا حاصریم برتری و ولایت انسانی غیر معصوم رو بر خودمون بپذیریم؟به حکم خدا؟

این خیلی مهمه که بفهمیم چرا هزار تا بهونه و چون و چرا داریم تا از زیر بار وجوب اطاعت از ولی فقیه در بریم.به نظر من ریشه اش فقط حسادته.

حتی گاهی افراد حاضرا از طاغوت عملا اطاعت کنن,ولی ولایت ولی فقیه رو,نه در عمل,که حتی به زبان و عقیده هم قبول نکنن!

...

یکی از دوستان هم قرار بود پیام بذارن,یعنی من ازشون خواستم,ولی نذاشتن و من امشب یه مروری روی آمار و بازدید کننده ها کردم,تا حدود 20 صفحه قبل رو دیدم,ایشون نبودن گویا.یا اگر اینجا اومدن,یحتمل وسیله یا اینترنتشون رو تغییر دادن که متوجه نشدم.

به هر حال دوست داشتم از حال و اوضاعشون خبر دار میشدم.ان شاءالله که خوب باشن و سلامت هر جا که هستن.

و حرف آخرم هم اینکه فردا پرواز داریم و بلیط برگشت برای یکشنبه آخر شبه.و هنوز تا این لحظه خبری از عقب افتادن نیست متأسفانه.حالا خدا کنه این دعاهای عقب افتادن,یهو برای برگشت کارگر نیفته که دیگه خیلی مصیبته...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۴ مهر ۹۵

«و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله مع المحسنین» مگر معیت خدا شوخى است؟!وقتى انسان خدا را با خودش دارد،امریکا را به زمین میزند

خب,متأسفانه سفرمون از فردا به 4 یا 5 شنبه موکول شد و این خیلی بدتره.اصلا دوست نداشتم دهه اول محرم جایی باشم که نتونم یه هیأت درست و درمون و عزاداری برم.باز دلم خوش بود شبای آخر ایرانم,که حالا اوضاع بدتر شد.

از طرفی هم میگم از این ستون به اون ستون فرجه,خدا رو چه دیدی؟شاید اینقدر عقب افتاد که از این 10-15شب گذشت.

بگذریم از این خرده غرغرهای شبانه که برا کسی نون و آب نمیشه.

عماد هم خدا رو شکر هنوز همون عماد سابقه با همون مقدار حواشی.همین هفته اول احضار شدم مدرسه.چرا؟چون با معلم علومشون جر و بحث کرده.سر چی؟که معلم نمیدونم سر چی,یهو برگشته گفته هر کسی باید فحش بلد باشه,ولی بتونه درست و به جا استفاده کنه.نه اینکه تا عصبانی شد و کم آورد,فحش بده.

با اصل این حرف موافقم.ولی ایشون ادامه دادن که خب,دونه دونه پاشید و بگید چه فحشایی بلدین!

نوبت به عماد نرسیده,یعنی نذاشته بنده خدا کلامش منعقد بشه.شروع کرده به بحث که کی گفته باید فحش بلد بود و شما اگه بی ادبی,حق نداری بی ادبی رو ترویج کنی!به همین لفظ"بی ادب"!

خلاصه که امروز رو در خدمت کادر مدرسه بودیم.آخر سر هم یه معذرت خواهی زورکی کرد,ولی هنوز قبول نکرده لفظی که صحبت کرده از 100 فحش و ناسزا بدتر بوده.یعنی فی الواقع از صبح دیگه باهاش صحبت نکردم.همون تو مدرسه فهمید موضعم چیه و قبول نکرد اشتباه کرده.

قهر نیستما,ولی میخوام خودش بیاد سر صحبت رو باز کنه تا جا برای اظهار ناراحتی ام داشته باشم.

و جالب اینکه خدیجه فسقلی فهمیده یه چیزی هست.میرفت گوشی ام رو آورد با عینکم,که براش چوپان دروغگو رو بذارم.

پرانتز باز:یه چند تا کارتون دو دقیقه ای براش رو گوشی ریختم,بعد برنامه اش اینه:گوشی و عینکم رو میاره,رو پام میشینه و دونه دونه نشونش میدم.بدون عینک,خودم هم بتونم ببینم,ایشون قبول نداره!و هیچ کس رو شریک نمیکنه.حتی فاطمه رو!همه باید برن کنار تا خودش تنها نگاه کنه.پرانتز بسته.

حالا امشب دست عماد رو هم میگرفت به زور میکشید,که بیاد پیشم بشینه و اونم ببینه!بعد هم تو صورتم نگاه میکرد,میخندید که بخندم!

واقعا بچه‌ها,نسل به نسل درک و فهمشون بیشتر میشه.فاطمه تقریبا از 3 سالگی متوجه اینجور مسائل میشد و عک العمل داشت نسبت بهش....

ای خدا!

یک کلام:

اربعین,کربلا!

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۰ مهر ۹۵

آن پیروزی بزرگ که مسیر تاریخ را نه تنها در میهن ما،بلکه در همه‌ جهان عوض کرد، جز با زنده شدن روح جهاد و شهادت در ملت قهرمان ما به دست نمی‌آمد

خیلی زود و تند سریع عرض کنم که به درک واصل شدن این شیمون پرز لعنتی مبارک همگی باشه ان شاءالله.وقتی خبر مرگش رو شنیدم یاد یه جمله ای تو فیلم تایتانیک افتادم.اون آخرای فیلم,وقتی رز داشت میگفت چند نفر مردن  و چند نفر زنده موندن,برگش گفت اون هفتصد نفری که نجات پیدا کردن,هیچ کاری نداشتن انجام بدن جز انتظار کشیدن برای مرگ و رهایی از زندگی.

تازه اونا اکثرا ظلمی مرتکب نشده بودن نسبت به کسی و فقط خودخواهی کرده بودن برای نجات خودشون.ولی با این حال حقیقتا بعد از این نجات کاری نداشتن جز انتظار برای مرگ.حالا امثال پرز با اون پرونده سیاه و دستای به خون آغشته شون,که تمام عمرشون رو صرف جنایت کردن.حالا بعد از این چقدر باید انتظار بکشن برای رهایی و آیا هیچ روزنه امیدی هم برای رهایی شون هست؟

..

و اما یه سؤال:به نظرتون کرایه تاکسی تو کشورای دیگه چقدره؟مثلا از فرودگاه تا هتل؟

خب چند روز پیش به ما فرمی دادن تا بریم یه مقدار دلار بگیریم برای مخارج سفر.از جمله اینکه نفری 600 دلار برای کرایه تاکسی از فرودگاه تا هتل و برگشت میخواستن بدن.که من خیلی تعجب کردم.باورم نشد واقعا تا ابن حد گرون باشه.

و شروع کردم به جستجو و بالاخره تونستم شماره تاکسی فرودگاه مذکور رو پیدا کنم و ازشون سؤال کنم کرایه شون چقدره.و دیدم تازه به کم هم دادن!کرایه 360 دلاره!وقتی ایشون از لحنم فهمید سرم سوت کشیده از این قیمتای نجومی,گفتن که خب میتونی از اتوبوس استفاده کنی.خیلی هم به صرفه تر هست.قیمتش 1 دلاره و تمام شهر رو دور میزنه و آخر سر هم برمیگرده فردوگاه!

منم تمام اطلاعات مربوطه رو در اختیار امور مالی قرار دادم.ایشونم خیلی ریلکس گفتن :خب به نفع تو.با 598 دلار بقیه اش برو سوغاتی بخر!

خیلی جلوی خودم رو گرفتم که سرش داد نزنم!انگار ارث باباش بود که اینقدر راحت میبخشید.

خلاصه که کلی باهاش بگو مگو کردم.این وسط بقیه گروه هم فهمیدن دعوا سر چیه و کلی ازم شاکی شدن که خب اگه نمیخوای تو نگیر.واسه چی نون ما رو آجر میکنی و....

آخر سر هم کار به رؤسای بالاتر رسید و وقتی دیدن حرفم منطقیه,قبول کردن.مخصوصا که گفتم میتونم اصل نامه رو با امضاهای زیرش منتشر کنم به عنوان مخارج نجومی سفر.

نتیجه اینکه ردیف بودجه کرایه تاکسی از 600 دلار به 2 دلار اصلاح شد!

تازه کار به همین جا ختم نشد.یه ردیف بودجه هم برای غذای اسلامی در نظر گرفته بودن که باز دخالت کردم و گفتم خب 3-4روز که بیشتر نیست.میتونیم از همین جا با خودمون کنسرو و غذاهای آماده و خشکبار ببریم.حجمی نمیگیره.و این ردیف هم اصلاح شد و قرار شد براموناز همین جا این اقلام تهیه بشه.

هیچی دیگه اگه از این سفر برنگشتم,حلالم کنید...یحتمل هم میشم جزء شهدای مبارزه با خوردن نجومی!

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۹ مهر ۹۵

بعضی با این تحلیل غلط که به دشمنان امتیاز بدهیم تا عصبانیت آنها را نسبت به خودمان کم کنیم، عملا منافع آنها را بر منافع ملت ترجیح میدهند؛ این اشتباه است

امشب به این نتیجه رسیدم که ما آدم ها,حتی ممکنه از بودن هم نوعمون احساس ناراحتی و خفگی کنیم.صرف بودن کسی.

چرا واقعا؟

فرض مثال,من نوعی,بودنم,زنده بودنم,نوشتنم اینجا,چه سنگینی و باری هست بر دوش کسی که فقط خواننده اینجاست؟

الان مدت هاست که شخصی از مشتری های پر و پا قرص اینجاست.تقریبا از زمان میهن بلاگ.و اوایل کمتر,ولی الان تقریبا هر هفته زحمت میکشه پیام میده.منتها چون پیامش الفاظ رکیک داره,حذفش میکنم جواب ندادم تا الان.

اوایل که اصلا نمیفهمیدم چه مشکلی داره با من,ولی تازگی متوجه شدم به نظرش افکار و عقایدم 100 درصد غلطه.ولی بازم متوجه نمیشم چرا اینقدر بودنم براش ناراحت کننده است.یقینا من تنها کسی نیستم که تو این کره خاکی باهاش هم عقیده نیست.پس یعنی با تمام کسایی که عقیده متفاوت دارن تا این حد دشمنه و از بودنشون عصبانیه؟

شاید هم این متکلم وحده بودنم براش آزار دهنده است.اینکه من اینجا حرفم رو میزنم و کسی هم نمیتونه جلوم رو بگیره.ولی قطعا جلوی خیلی از افراد دیگه رو هم نمیتونه بگیره.پس یعنی دائما با همه در ستیزه؟

واقعا نمیدونم,ضمن اینکه خیلی میتونه براش راحت باشه که دیگه اصلا نیاد اینجا و حرفای من رو نخونه تا عصبانی هم نشه.اصلا فکر کنه من مردم.

به هرحال اگه اینقدر بی ادب نبود و عفت کلام داشت,پیام هاش رو تأیید میکردم و جواب میدادم.حتی اگه هم عقیده نبودیم.کما اینکه تا الان هم موارد اینچنینی پیش اومده.

یه پیام خصوصی هم هست که من رو یاد ایام بچگی انداخت.بچه که بودیم اگه تو بازی میبردیم,مخصوصا اگه طرف مقابل جزو رقبا محسوب میشد,براش زبون درمیاوردیم که یعنی دلت بسوزه!

حالا ایشونم یه جورایی برام زبون درآوردن!به خاطر صحبت دیروز آقا.

اولا که من واقعا کیف میکنم وقتی میبینم آقامون برای همه آقا هستن,حتی اونایی که ظاهرا ادعای مخالفت دارن,ولی در باطن جرأت گستاخی ندارن و حرف آقا براشون حجته...منظورم شما نیستید.منظورم رسانه های بیگانه است که فورا انعکاس دادن این خبر رو.

در ثانی منم خیلی از این صحبت آقا خوشم اومد.جدا نصیحت به جا و درستی بود.منم هیچ دوست نداشتم ایشون دوباره کاندید بشن و خیلی نگران دوقطبی شدن کشور بودم.و این صحبت آقا واقعا به جا بود.

درسته,من از کارهای درست و خوب ایشون دفاع کردم قبلا.ولی به نظرم ایراداتی داشتن که به خاطر اون مسائل دوست نداشتم دوباره رئیس جمهور بشن.این رو هم قبلا چند بار گفتم اینجا.

و نهایتا اینکه ایشون هم که خدا رو شکر نصحیت آقا رو پذیرفتن و نامه دادن رسما و گفتن که کاندید نمیشن.دیگه چی از این بهتر؟

ولی با همه این حرفا یه درصد هم احتمال ندین اگه همین مشورت خواهی رو جناب پرزیدنت با حضرت آقا داشته باشن,جواب آقا برای دوباره کاندید شدنشون مثبت باشه.

شما که الان به حرف آقا استناد کردین,خوبه که با همین ملاک عملکرد ایشون رو تو این سه سال بسنجین و نمره بدین.قطعا نمره قبولی نمیاره.پس از صحبت دیروز آقا به نفع و در جهت تأیید آقای روحانی بهره برداری نکنید لطفا...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۷ مهر ۹۵

جوان‌های امروز، آمریکا و صهیونیست را به زانو خواهند فکند!

امشب تمام تلاشم رو کردم تا مثه دو سه شب قبل بیهوش نشم!اینقدر که کمبود خواب دارم.خونه رسیده نرسیده,قبل حتی شام خوابم میبره.

دیشب که خدیجه طفلک اومده بود نشسته بود رو صورتم و شرپ شرپ میزد تو سرم بلکه بیدار بشم و باهاش حرف بزنم,ولی اصلا نمیتونستم چشمام رو باز کنم!

مخصوصا که فاطمه از مشهد یه راست رفت بندرعباس و دیگه خدیجه حسابی تنها شد.هرچند که تا بود هم,مدام سر مادرم و اینکه کی تو بغل مادرم بشینه با دوقلوهاش دعوا داشتن.

و اما زهرا....امان از دلتنگی...یعنی اینقدر دلم تنگه که به هزارتا راه حل فکر کردم برای اینکه این هفته بتونه بیاد تهران!

اولین متلک خاله زنکی یندگی اش رو هم دریافت کرده دخترم.بهش گفتن اینقدر از هول شوهر بودی,که حاضر شدی براش خونه هم بخری تا از دستش ندی,یا یه همچین چیزی.

خیلی خیلی بهش برخورده.مخصوصا که جلوی محسن گفتن و محسن هم فقط خندیده.البته به نظرم من لبخند داشته و زهرا اون رو به خنده تعبیر میکنه.

ولی در هر صورت بهش گفتم میل خودته.دو راه داری.یا عکس العمل نشون بدی دربرابر این حرفا و برات مهم باشه,یا از اساس کلش رو نشنیده بگیری و اهمیت ندی.اینقدر که گوینده خسته بشه از گفتن حرفای خاله زنکی.

به هرحال ما نمیتونیم همه رو مجبور کنیم حرفای خوشایند ما بزنن یا به ما حسادت نکنن و نخوان که با زخم زبون ما رو اذیت کنن.ولی میتونیم باور کنیم حرف های بقیه,مسخره کردن هاشون,توهین هاشون حتی,نمیتونه زندگی ما رو تحت تأثیر قرار بده.زندگی ما,خوب و بدش,بستگی تام و مستقیم نوع عملکرد ما داره.و اگه ما واقعا خوش باشیم,حرف و حدیث دیگران نمیتونه باعث اذیت ما بشه.

راستی بالاخره نجم هم معلوم شد تکلیفش:امسال پیش دانشگاهی رو باید بگذرونه!فکر نکنید فهمیدن این موضوع خیلی ساده است ها!اصلا.باید بچه مدرسه ای داشته باشید و نظام آموزشی هم هر سال که چه عرض کنم,هر ماه دچار یه تحول اساسی بشه,تا اونوقت ببینید که فهمیدن پایه درسی بچه تون چقدر سخته.

عماد و فاطمه هم هنوز دارن سر خودکارای رنگی و جامدادی با هم چک و چون میزنن.مادرم چند تا جامدادی برای نوه ها دوخته,اینکه کدومش برای کی باشه سرش دعواست.

یه چیز بگم؟نرگس خیلی طفلکیه.خیلی...هیچ کس درک نمیکنه چقدر برای زهرا مادر بوده و هست.حتی حتی بیشتر از محبوب...نمیگم محبوب کم گذاشته برای زهرا,ولی نرگس خیلی مادرانه زحمتش رو کشیده و هیچ وقت هم کسی به عنوان مادر زهرا باورش نکرد...حتی من هم...

و از همه بدتر اینکه به روی خودش نمیاره.انگار نه انگار.و این اخلاقش بیشتر آدم رو شرمنده میکنه.

یه خبر بد هم امروز شنیدم.گویا که هفته بعد یه مأموریت خارج از کشور در پیش هست و منم جزء افراد منتخب هستم.از حالا عزاش رو گرفتم.تمام خاطرات چندشناکم از سفرهای قبلی برام دوره شد.دردناکترینش هم اینکه با عرض معذرت,یکی از لوازم ضروری آفتابه است!از بس که شلنگ ندارن هتل هاشون و آب نیست و بدبختی هست و....

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۴ مهر ۹۵
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟