۱۷ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

ای وای مادرم....

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگی ما همه جا و ول میخورد

هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر و کار خویش بود

بیچاره مادرم

هر روز میگذشت از ین زیر پله ها

آهسته تا به هم نزند خواب ناز من

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل کوچه می رود

چادر نماز فلفلی انداخته به سر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هر جا شده هویج هم امروز میخرد

بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

نه او نمرده است میشنوم من صدای او

با بچه ها هنوز سر و کله میزند

کفگیر بی صدا

دارد برای نا خوش خود آش میپزد

او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتب

یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود

بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند

لطف شما زیاد

اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:

این حرفها برای تو مادر نمیشود

پس این که بود؟

دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید

لیوان آب از بغل من کنار زد

در نصفه های شب

یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب

نزدیک های صبح

او باز زیر پای من اینجا نشسته بود

آهسته با خدا

راز و نیاز داشت

نه او نمرده است 

نه او نمرده است که من زنده ام هنوز

او پنج سال کرد پرستاری مریض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسر چه کرد برای تو؟ هیچ هیچ

تنها مریض خانه به امید دیگران

یکروز هم خبر که بیا او تمام کرد

در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود

پیچیده کوه و فحش به من داد و دور شد

صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه

طومار سرنوشت و خبر های سهمگین

دریاچه هم به حال من از دور میگریست

تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

یک اشک هم به سوره یاسین من چکید

مادر به خاک رفت

آینده بود و قصه بی مادری من

ناگاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ

من میدویدم از وسط قبر ها برون

او بود و سر به ناله بر آورده از مفاک

خود را به ضعف از پی من باز میکشید

دیوانه و رمیده دویدم به ایستگاه

خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه

باز از آن سفید پوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نیمه باز

از من جدا مشو

میآمدیم و کله من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب میکنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم

خاموش و خوفناک همه میگریختند

میگشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد

یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان

میآمد و به مغز من آهسته میخلید

تنها شدی پسر

باز آمدم به خانه چه حالی نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود

انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود

بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟

تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر

میخواستم به خنده در آیم ز اشتباه

اما خیال بود

ای وای مادرم...

مادری! 

یادته؟

اون روز رو میگم که داشتی کنار حیاط کتلت درست میکردی. 

و من سرخوش از اومدن بی خبر خاله، اومدم نشستم پیشت بلکه یه ناخنکی به کتلت ها بزنم.. 

درست نمیدونم چی شد، ولی بعد پنج دقیقه فهمیدم که بعد از ناهار میخواهید با عمه برید مشهد و به منم تعارف زدین که شهاب! میای بریم؟!!

-بیام؟ یعنی تنها؟ بدون مامانم؟...

یادم نیست چقدر طول کشید اجازه گرفتنم از مامان و آماده شدنم و جمع کردن وسایلم، ولی قاعدتا اون روز باید حسابی کش اومده باشه. 

یعنی تمام اون 4شنبه ظهر تا شنبه صبح باید کش اومده باشه. و الا این حجم از خاطره رو بخوام فقط تعریف کنم بیشتر از 60 ساعت طول میکشه. 

مادری! 

همه خاطرات اون دو روز و نصفی به کنار، میدونی کدومش هنوزم برام زنده است؟ 

همون جمله "میای بریم؟" 

انگار که همین الان در گوشم گفته باشی...معلومه که میام، هر جا که بگی....

مادربزرگم چهارشنبه سحر از پیشمون رفت، بدون اینکه به هیچ کدوممون تعارف کنه.. و من.... هیچ... فقط نگاه، فقط حسرت، فقط بغض.. 

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۳۰ دی ۹۶

این‌جوری نیست که ما هیچ اشکالی نداریم، فقط دشمن خارجی است که دارد مشکل ایجاد میکند؛ نه، مگس روی زخم مینشیند؛ زخم را خوب کنید

21:50:53

خیلی جالبه، تا وقتی خدیجه لای دست و پا و جزوه هام داره رژه میره و نمیذاره به کارم برسم، هی میفرستمش دنبال نخود سیاه، بلکه حواسش پرت شه. 

ولی حالا که بعد دو ساعت بالا پایین رفتن از کت و کولم و سوال از چرایی عالم خلقت، بالاخره خوابش برد، از تماشای صورت معصوم و بهشتی اش سیر نمیشم. 

اینم یکی از خیرات این حادثه: این بهانه نبود، من کی و کجا اینجوری با خدیجه 2 ساله ام وقت میذاشتم که بعدا حسرتش به دلم نمونه؟!

در طول روز یه سری ورزش های مخصوص باید انجام بدم، دونه دونه رو همراهی میکنه. با دقت تمام که چیزی رو جا نندازه. میگه: ایشالا وقتی پای منم اوخ شد، ورزش بکنم!! 

گفتم خدا نکنه، ان شاءاللّه هیچ وقت اوخ نشی. همیشه سلامت باشی.

میگه: ولی دستم اینقدر اوخ شده!  همه اش قرمز میشه. ایناهاش... 

راست میگه بچه ام. تمام دست و صورتش زخم و زیلیه. اینقدر که سر به هوا راه میره. 

عجیب دلم میخواد دو دقیقه آمنه رو بغل کنم. نشسته امکانش نیست. آخه بچه ام یه کم سطح توقعش، مثل سطح زمینش بالاست. بغل زیر ارتفاع یه متر و نیمی، بغل محسوب نمیشه براش! 

معلم ریاضی فاطمه هم از اول هفته ما رو گذاشته سر کار. پیغام داده که پدرش بیاد مدرسه کارش دارم. تلفن کردم و شرح وضعیت دادم به ناظمشون، که اگه امگان داره تلفنی بفرمایند امرشون چیه.

ولی تاکید موکد کردن که تلفنی امکانش نیست و باید با یکی از پدر و مادرش حضوری صحبت کنن. چند سری تلفن کردم مدرسه، بلکه زنگ تفریح باشه و ایشون باشن و صحبت کنیم که نشد. 

خلاصه بدجوری رو مخمه چی شده و چی کارم ممکنه داشته باشه. بحث کم کاری و نمره هم نیست، رو نرم افزار برام میاد نمراتش و ظاهرا مشکلی نداره.

عصرها با نجم میرم فیزیوتراپی. برگشت حدود مغربه. روی پل شریعتی به همت غرب، دقیقا روی اقیانوسی از ماشین هایی که بعیده هیچ وقت به مقصد برسن، و وسط موجی از این اقیانوس، تازه تازه دارم با ابعاد رانندگی نجم آشنا میشم:

با وجود احترامی که برای قوانین راهنمایی و رانندگی قائله، ولی خیلی دلش میخواد ماشین با عرض 180 رو تو نیم متر جا بده و بره!! اونم چی بین اتوبوس و این تانکای شاسی بلند!! 

خدایی چیزی کمباین تر از ترافیک سراغ دارین برای درو کردن اعصاب از بیخ و بن؟!

گفتم نرگس خیلی مهربونه؟! اگر هم گفته باشم، حتما حتما کسی نمیتونه درک کنه چقدر. اینقدر که با تمام زحمتی که میکشه، وقتی..... 

توضیحش برام سخته. کاش حداقل جلوی روم اتفاق نیفتاده بود. مثل تمام دفعات قبل که خودم رو به نفهمیدن زدم.

ولی این بار خودم دیدم.

نرگس خیلی مهربونه.. اینقدر که این بار هم مثل همه دفعات قبل ندید و نشنید...

عماد هنوز از همون روی تختش، داره درباره تخت گرایی تحقیق میکنه. منم لابلای کارام، یه چند تا دلیل و برهان ازشون خوندم. البته که منم معتقدم یه روده راست تو شکم این ناسا و کلا خارجیا نیست و به دلایل زیادی مطمئنم هنوز کسی پاش به کره ماه نرسیده و اون جنجالشون یه دروغ بزرگ بوده. 

ولی جدای از درست و غلطی دلایلی که اینا دارن، من از اصل فرضیه شون خوشم نمیاد. با خدایی که میشناسم، این خلقت محدود و کوچیک سازگاری نداره. دنیا با فرضیه فعلی خوبه، لایتنهایی و بی کران.

...

یه پیام خصوصی هم داشتم. خب، من که بارها گفتم. حقیقتا سواد علمی مشاوره ندارم. اگر هم چیزی بگم، رو حساب آزمون خطاهای خودمه و تجربه هام. در مورد سوال شما هم، خیلی کلی مطرح کردین. یه نسخه کلی ندارم. بستگی داره دخترتون چند سالش باشه دقیقا و اینکه چقدر پدرش موثره تو خانواده و دفعه چندمه که بی اجازه بیرون رفته و... اگه دو ست داشتین، جزئیات بیشتری رو مطرح کنید.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶

آن عزیزان در راه انجام وظیفه و خدمت به کشور خود جان باخته‌اند و این افتخار بزرگی است که شاید بتواند سنگینی بار این غم را کاهش دهد و دلهای مصیبت‌دیدگان را آرامش بخشد

از همون ظهر که خبرغرق شدن کامل سانچی رو شنیدم، هی تمام این یه هفته رو زیر و رو میکنم ببینم چه کاری، اندازه سر سوزنی از دستم برمیومده و نکردم.

باورم نمیشه تو این ماجرا تقصیری ندارم. اینقدر که تلخ و دردناکه. اینقدر که سخته تحمل شنیدنش. بعد چطور اونایی که مسؤولن و کوتاهی کردن، از رئیس جمهور و وزارت خارجه و وزارت نفت و بقیه، چطوری میتونن تا آخر عمر این عذاب وجدان رو تحمل کنن؟!

و جالبه که از این به اصطلاح سلبریتی های گربه باز، هیچ صدایی درنیومد که نیومد. نه هشتگ استعفایی، نه همدردی، نه شمعی... 

البته که عجیب نیست این بی تفاوتی شون. فقط کاش اونایی که اینا رو در حد خدایگان آمون قبول دارن و میپرستن، بفهمن بندگی چه کوته مغزایی رو میکنن. 

درباره تلگرام هم یه نکته به نظرم گفتنش خوبه. ماجرا این بود: گرونی، وضعیت بد اقتصادی، لایحه بودجه افتضاح، اعتراض، اغتشاش یه عده فرصت طلب به بهونه اعتراض، فیلتر تلگرام، جمع شدن بساط معترض و مغتشش با هم، رفع فیلتر تلگرام، دست و جیغ و هورا!! 

خب دیگه، برید خوشحال باشید. این دولت همیشه همینقدر مدبرانه مشکلاتمون رو حل و فصل کرده. فقط کیه که قدر بدونه. 

...

از حال و احوال داخلی هم اینکه، 4 شنبه، دقیقه نود، از شرکت فلان، پیچ و دکمه جذبی برای عمل پیوندم سفارش دادم و جمعه صبح هم رفتم بیمارستان و ظهر جراحی انجام شد و شنبه بعد از ظهر خونه. 

به همین سادگی، به همین خوشمزگی. 

البته که دردش یه کم بیشتر از به همین سادگی و ایناست. مخصوصا که قبل از عمل با پمپ درد موافقت نکردم و مسکن هم از بعد از بیمارستان نخوردم. 

راه هم فعلا با عصا میرم. و پله هم مشکلی ندارم. با کمک عماد و نجم راحته. 

گچ و آتل ندارم. یه جور زانوبند دارم، به قول دکترا بریس، که برای حرکت حتما باید باشه. چون فعلا حرکت رو به جلوی ساق پا، از زانو، به صورت ارادی و فعالانه ممنوعه. باید با کمک پای چپم، پام رو صاف کنم.

و همین بریس داشتن، و ممنوعیت بدون عصا راه رفتن، در حالی که واقعا درد ندارم بدون عصا، یعنی یه ایل و تباری باید علاف من بشه زندگی شون. 

دیگه وقتی خدیجه، همینطور تو دست و پام میچرخه که ببینه چی لازم دارم، برام بیاره، حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

البته حسنش هم اینه که تو تمام خوردنی جاتم شریک میشه. فقط خدا نکنه چیزی رو بدون اطلاعش بخورم. فرض مثال ظرف میوه خشکی که جلوم بود، کمتر از حدی شده بود که قبلش دیده بود، خیلی جدی برگشته میگه:

خوردی اش؟ چرا؟ دو تایی بخوریم!! 

یعنی چطوری تنهایی از گلوت پایین رفت؟! مگه قرار نبود دو تایی بخوریم؟!

اول مادرم نظرشون این بود که دو سه روز اول خواهرم خدیجه رو با خودش ببره که ناراحت نشه. 

ولی جدای از اون که اصلا طاقت نداره و دلش تنگ میشه، خوب شد که بود خونه. از همون جلوی در که از ماشین، پیاده شدم و دید عصا دارم، شروع کرد به سوال که این چیه و چرا. تا ته تهش رو هم درآورد. اینقدر که حتی موقع تعویض پانسمان هم اومد و دید جای عمل رو. و پرسید که اینا چیه؟

جای عمل از رو، 3،4 تا سوراخه با یه بخیه دو سانتی. چیز خاصی پیدا نیست. 

سر همینم که دید من حالم خوبه و همچنان سرحالم و پام هم ظاهرا چیزی اش نیست و چند روز دیگه هم عصا رو میدیم به آقا داروخونه ای، کلی نگرانی و دلشوره اش کم شد. 

و اما در راستای اینکه من کلا آیینه عبرتم، عرضم به حضورتون که عادت کنید همیشه با خدا مناجات کنید. همیشه و تو هر حالتی یه صحبتی با خدا بکنید. درد دلی، تشکری، توبه ای چیزی. که اگه ناگهان تو یه موقعیت اضطراری و ویژه احتیاج به مناجات فوری با خدا پیدا کردین، از موقعیتی که دارین، خجالت نکشین. 

دیگه اینکه، باز هم برای صدمین بار، هیچ موقعیتی رو، به هیچ عنوان، از خودتون دور و بعید ندونید. فرض رو بر این بذارید که حتما حتما خدا برای شما هم سوال از قسمتای سخت زندگی در نظر گرفته. اینجوری حداقل کمتر بهتون سخت میگذره. 

و اما یه نکته مهم، هیچ وقت مغرور کارای خوب و خیرتون نشید. حتی سر سوزنی دچار عجب نشید. هر چقدر هم که کار خیر کردین، تمامش رو یکجا، از لطف خدا بدونید. خیالتون تخت، شما نبودین خدا کارش لنگ نمیموند.

فقط اگه بعد کار به اصطلاح خیر و کمکی، اون ته مله های دلتون، یه حسی اومد که: عه، ببین، چه آدم شدی تو! داری جزء السابقون میشی و این حرفا، یقین بدونید بعدش خدا کاری میکنه، واسه تک تک کارای شخصی و کوچیکتون محتاج کمک دیگران بشید! 

خدایا، لطفا یه کاری کن، همیشه، تو روزمرگی های زندگی ام هم، همینقدر بزرگ و با عظمت حست کنم. همینقدر خدا! 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۵ دی ۹۶

آمریکا نظامی نمیفرستد، خیالتان راحت! امریکا آن کسانی را که تربیت کرده میفرستد تا اوضاع ما را بهم بریزد

چند وقته خواب عماد زیاد شده. خواب هم نباشه، بیشتر در حالت درازکشه. صبحی که داشتم میرفتم، یه نگاه تو اتاقشون انداختم، دیدم دوباره رو تختش دراز کشیده و داره درس میخونه. 

امتحانشون ساعت 8 و نیمه و وقت داره برای دیرتر رفتن. 

بهش گفتم نکنه تازگی ها عضو انجمن تخت گرایان شدی که اینجوری چسبیدی به تختت؟!

و منظورم از این اصطلاح دقیقا تخت خواب بود. اصولا از این بازی لغات داریم ما و برای تلطیف فضا اصطلاحات جدید میسازم. 

شب که برگشتم، عماد از همون جلوی در با هیجان شروع کرده:

بابا! شما خودتپن تخت گرایید یا کروی؟

به نظرتون راسته؟

یعنی این همه سال بهمون کلک زدن؟

زمین سرجاشه، خورشید دور ما میچرخه؟

یعنی واقعا قطب جنوب الکیه؟

بابا میشه بریم به دیوار ته دنیا دست بزنیم؟

....

یعنی حقیقتا برق سه فاز از کله ام پرید با حرفاش. خدا رحم کرد خدیجه اومد و به قول خودش چیزای باحالش که تمومی ندارن، دیگه عماد نتونست ادامه بده. وقت نکرد. 

این اصطلاح یه چیز با حال یادت بدم رو هم عماد یاد خدیجه داده. هر شب داره یه چیز باحال یادش میده. که مثلا اگه در یخچال رو یواش باز کنیم، اولش چراغش خاموشه. یا مثلا اگه دکمه جامایعی رو فشار بدیم، ازش مایع میاد و... 

خلاصه که تا شام یه سرچی کردم و تازه متوجه سوتی عظیمم شدم: این اصطلاح تخت گرایان، اصلا من درآوردی و جدید نیست! بلکه یه عده ای هستن که عقیده دارن، زمین کره نیست و صافه و آسمون یه گنبد بالای سر زمینه و در حال چرخش به دور زمین و... اینا اسم خودشون رو گذاشتن تخت گرا!! 

برای خودشون انجمن دارن و کنفرانس و.. 

شنیده بودم قبلا، ولی اصلا درباره شون تحقیق نکرده بودم. اینقدر که مسخره بودن ادعا و فرضیه شون برام بدیهی بود. تصور میکردم، حتمی یه مشت خل و چل و بی سوادن. 

ولی امشب که یه کم تحقیق کردم دیدم، اتفاقا نه، خیلی هاشون دکتر و مهندس هستن! یه سری از مدارک و دلایلشون هم ظاهرا درسته. 

خلاصه که دم امتحانی، گاوم وضع حمل کرده، اونم از نوع دوقلو. تو این بی وقتی، باید بشینم تمام صحبتای این انجمن رو بخونم و تحلیل کنم و آماده یه مناظره درست و حسابی با عماد بشم. و الا که مجبورم میکنه بریم به دیوار آخر دنیا دست بزنیم، یا لااقل ببینیم هست یا نه!! 

ظهری هم سر ‌صحبت یکی از همکارا، یهو یادم افتاد دایی ام که در حکم مرجع تقلید خواهر و خواهرزاده هاشه، خیلی وقت پیش غدغن کرده بود اقوام بیان اینجا. یادتونه؟!! بگم بهش؟!! مخصوصا منظورم خانما هستن. لطفا، خواهشا، تمنیا، نیاید دیگه. 

یه نکته بهداشتی یا درواقع دو تا نکته. 

در مورد مسواک، میدونید خود خمیردندون باعث پوسیدگی دندان میشه؟ به خاطر شکرش؟ بهترین راه مسواک زدن با محلول سرکه نمکه. البته از نوع نمک دریا و تصفیه نشده. محاله با این شیوه جرم بگیره دندونا...نکته دوم خیلی غیر بهداشتیه، از نوشتنش پشیمون شدم. 

پیام خصوصی:

اولا که من شخصا هیچ مشکلی با پیام های شما ندارم. فقط محض اینکه یادم نره یا دی نشه جوابتون گفتم. 

والا اون موقع که من عضو بیان شدم، ایمیل کفایت میکرد. تلفن لازم نبود. به نظر منم شماره دادن عاقلانه نیست. 

در مورد مادرم که نه امکانش نیست. اولا من در طول این 41 سال زندگی، شاید به تعداد انگشتای دستم، کاری مخفی از پدر و مادرم کردم.  که همونم لو رفته. الان که همسایه ایم دیگه اصلا امکانش نیست. 

در ثانی در این مورد خاص حتی اگه 10 سال بعد از جراحی تصادف کنم و پام بشکنه، ایشون به بد بودن جراحی نسبت میدن. در این حد دیدشون بد و منفیه. و کلا نگرانی شون درباره سلامتی همه، علی الخصوص بچه ها و نوه هاش، تمومی نداره.

به هر حال ممنون از پیشنهادتون. لطفا ما رو از دعای خیرتون محروم نکنید. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۹ دی ۹۶

تبلیغ اسلامی عبارت است از تفاهم با مردم برای اینکه مردم در کارهای اساسی مسئولانه وارد شوند

خب اگه خدا بخواد، بالاخره فاطمه خانم رضایت داد دست از سر کله کچل ما برداشت. نه به اون هفته که به هیچ عنوان یه کلمه هم سوال از هیچ درسی نداشت،نه به دیشب و امشب که کل درسای این ترمش رو مرور کردیم! 

اون هفته هم من و هم نرگس، با چند شیوه مختلف یادش انداختیم که هفته بعد امتحان داری و اگه سوال داری بیا بپرس، ولی ترجیح داد موضع شب امتحانی بودنش رو حفظ کنه همچنان. 

امروز هم به عنوان آخرین تیر فرار از جراحی، رفتم سراغ طب سنتی. آقای دکتر پرما نبودن. ولی یحتمل ایشونم همین نظر رو میدادن، که بله، اگه 10 سال پیش بود، شاید امکان داشت به همون شیوه حجامت و زالو درستش کرد. ولی الان دیگه راهی جز جراحی نداره.

یه دستور ویژه هم برای لاغری ازشون گرفتم. اگه نتیجه داد، توضیحش میدم کامل. 

از طرفی به خاطر اتفاقاتی که برای مادربزرگ مرحومم افتاده، همگی این حساسیت ویژه رو برای جراحی های حوزه استخوان و مفاصل داریم، مادرم از همه بیشتر. 

حالا که من راضی شدم به جراحی و خدایی اش با تحقیقاتی هم که کردم، اونقدرها هم سخت و سنگین نیست، مادرم اصرار دارن که نرم اتاق عمل. 

براشون کامل توضیح دادم جراحی نکردن باعث میشه اولا ساییدگی غضروف پیدا کنم و آرتروز و در ثانی بقیه رباط ها هم ممکنه پاره بشن.

میفرمایند که خب تا میتونی راه نرو تا هیچ اتفاقی برات نیفته...

ولی هر چی فکر میکنم، به نظرم درست نیست. این یعنی دستی دستی خودم رو از پا افتاده کنم. اگه بعد جراحی اتفاقی بیفته که منجر به از پا افتادگی بشه، به نظرم تحملش خیلی راحت تره تا اینکه سالم باشم و از پاهام استفاده نکنم. 

بگذریم از این صحبتا، میدونید دایی بودن فقط کجاش؟!!

اونجاش که حسنی خانم امروز بهم تلفن کرده که بیاد کمکم، برای انجام حرکات ورزشی!

پدر آقا حمید پارسال یه مدت فیزیوتراپی داشتن، برای درد مفاصل مخصوصا زانو. حسنی هم کمکش میکرد برای انجام ورزشای مخصوصش. 

حالا تو این هفته نتونست بیاد من رو ببینه، از صحبتای بقیه اینطور برداشت کرده که زانوم درد میکنه فقط. 

خلاصه که هی از یادآوری تلفنش غنج میره دلم. 

راستی بالاخره دیدم تخت رو، هیچی نبود. اما در عوض یکی از طبقه های کمد اتاق زیر ما که وسایل کناری توش بود، افتاده. صدا از اون طبقه بود و من توهم نزده بودم! 

و حرف آخر اینکه، چقدر بعد از یه هفته مرخصی و تو خونه بودن و صبحانه رو ساعت 8 خوردن و بازی کردن با خدیجه، بیرون رفتن ساعت 6 صبح سخته!! 

یه پیام خصوصی هم بود، ممنون از لطف و محبتون. نه، راستش من در مورد تهران فقط متوجه شدم جمعه بعد از نماز جمعه قرار بود راهپیمایی کنن. ولی یه مطلبی، میشه که شما بدون اینکه وبلاگ فعال داشته باشید، تو بیان عضو بشید. بعد خوبی اش اینه که اگه برای وبلاگ های بیان پیام بذارید، حتی خصوصی، امثال من میتونیم جواب رو زیر پیامتون بدیم. البته این فقط پیشنهاده، هرطور خودتون صلاح میدونید.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۸ دی ۹۶

ما امروز احتیاج به این داریم که ملت را امیدوار کنیم و دلگرم. حب و بغض در دل شما آنجور نباشد که خلاف واقع حکم کنید

الان دقیقا در چه وضعیتی ام؟

2 ساعته دارم دور اتاق میچرخم. با سرعت 65 متر در دقیقه. در حالیکه دو تا دمبل 5 کیلیویی گذاشتم تو کوله عماد و انداختم پشتم. به علاوه بر دو تا وزنه مخصوصی که از ارتوپدی گرفتم و به پاهام بستم. 

به قول عماد فقط یه لباس راه راه لازم دارم برای اینکه تو نقش زندانیای قصر واکینگهام بازی کنم. 

امروز مادرجان، تمام محاسباتم برای کم کردن وزنم رو به هم ریختن. 

دو روزه هی میگیم این چه بوییه تو حیاط و کوچه پیچیده؟ کی داره چی درست میکنه؟ 

تا امروز صبح که مادرم با یه کاسه آب پای مرغ یا در واقع ژله پای مرغ اومدن سراغمون فهمیدیم چی بوده!!

بی خبر از ما، با پدرم رفتن بازار، یه ‌گونی پای مرغ خریدن آوردن، دو روزه گذاشتن پشت بوم بپزه! 

احتمال دادن مخالفت کنم، اینجوری گذاشتنم تو عمل انجام شده. 

والا اگه میگفتن، لااقل نجم رو میفرستادم بره بخره. نه ایتکه پدرم با اون وضعیت آرتورز آرنجشون رانندگی کنن. 

و جالبه که همین پدرجان که با عرض معذرت و ببخشید فراوان، سرهنگ مأبانه، دستور دادن بی چک و چونه روزی یه کاسه بخورم، خودشون لب به این مدل تقویتی جات نزدن و نمیزنن. و الا که یحتمل اینقدر تمام مفصلشون درد نداشت. 

خدایی اش هم اهل ادا نیستم، میخورم از این معجونها. این هم به لطف ادویه هایی که مادرم بهش زدن، خیلی خوش طعمه. اصلا هم بوی بد نداره. 

مشکل چربی اشه که مصداق بارزه یه وجب روغنه. و تمام معدلات من رو بهم زد. با این وصف مجبورم 10،15 کیلو وزنه به خودم ببندم برای راه رفتن. 

یه چیز بگم؟ حرص و طمع مصادیقی خیلی بیشتر از مال و ثروت داره. مثالش من. اصلا نسبت به مال دنیا حرص نمیزنم. غصه از دست دادنش رو هم نخوردم و نمیخورم. ولی این چند روز دیدم چقدر طمع سلامتی ام رو دارم و خیلی سختمه مقداری اش رو از دست بدم. 

اصلا منظورم ناشکری نیستا، منظورم رضایت دادن به تقدیر خداست. که به بهونه های مختلف سر سلامتی ام باهاش چونه زدم. 

ولی واقعش دارم گول میزنم خودم رو. اتفاقا هرچی بیشتر دل نکنم ازش، بیشتر خدا به از دست دادنش مبتلام میکنه. 

بگذریم، جا داره یه خسته نباشید هم به اغتشاشگران تلاشگر میهنمون بدیم از همین جا: سلام در به در! سوراخ موش میخوای؟!

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۶ دی ۹۶

زکات باید آن حرص و بخل درونی ما را بشکند و آن دلبستگی ما به مال و به زخارف دنیوی را از بین ببرد

تا حالا اصطلاح فلانی سر میبره به گوشتون خورده؟ از نزدیک هم لمس کردین؟ 

ما امشب با تمام وجود درک کردیم. برگشتنی از مطب آخرین متخصص زانویی که امروز رفتیم، حوالی سیدخندان، یه دربست گرفتیم.

ماشین ظاهرا 206 بود، ولی به نظرم بیشتر از 200 سال قدمت داشت. اینقدر که تک تک پیچ و مهره ها و لولاهاش صدا میداد.

ولی بدتر از وضعیت ماشین، وضعیت راننده اش بود. وضعیت خودش هم نه، رانندگی اش. راننده یه پیرمرد حدودا 70،80 ساله بود. به قول خودش: نترس جوون، من سرد و گرم کشیده ام. 

ولی امان از رانندگی اش، از اون مدلایی بود که باید دعا میکردی این دیواری که داره با سرعتت به سمتت میاد، راهش رو کج کنه و بره! 

به هیچ قانون و مقرراتی که عقیده نداشت، هیچ. کلا فکر میکرد سوار اسبه و داره پرش از مانع انجام میده! از لبه جوبی که بلوک داشت، میپرید تو پیاده رو! 

کم مونده بود از وسط خیابون با گاردریل دور بزنه. چراغ قرمز و خط کشی و حق تقدم و ... که براش جوک بود واقعا! 

از اتوبان هم به بهونه ترافیک نیامد، انداخت تو کوچه پس کوچه، تا برسیم یه نفس آیت الکرسی خوندم کسی رو زیر نگیره جلو چشم ما! راحت سرعتش تو کوچه بن بست 60 تا بود. با همون 60 تا گاز میداد تا ته کوچه، بعد که مطمئن میشد اون دیوار تمایلی به جابجا شدن نداره، یهو میزد رو ترمز! که اگه خودم و نرگس رو محکم نگرفته بودم، پرت شده بودیم اون طرف دیوار.

خلاصه که آخرش موقع پیاده شدن دلم نیومد ازش نپرسم راز طول عمرش چیه و چه دعایی پشت سرشه؟ که گفتن از بس دستم به خیره!

در مجموع از جمعه تا الان، من با 7 تا متخصص ارتوپد که 3 تاشون فوق تخصص زانو هستن، صحبت کردم و مشورت گرفتم. 

دفعه آخری رو که قبلش نشستم 2 تا a4، تمام سوالات و شبهاتم رو نوشتم و درست 45 دقیقه ازش سوال کردم. ناگفته نماند ایشونم از نوع دکترهای خوش اخلاق بودن و دونه دونه سر صبر و حوصله جواب دادن. دست آخرم تعارف کردن که اگه میخوای پوسترای رو دیوار و ماکتم رو بدم ببری خونه خوب یاد بگیری؟

نتیجه اینکه انگاری عمل جراحی لازم و بلکه واجبه. و نمیشه باهاش زندگی مسالمت آمیزی داشت. 

خب راستش وقتی خوب فکر میکنم، میبینم من از اسم عمل ترسیدم. و اگه این ترس رو بذارم کنار، باقی مسائلش که شامل چند ماه محدودیت فعالیت و کمی تا قسمتی درد میشه، خیلی سخت نیست. 

ترسم هم برمیگرده به یه پیش فرض ذهنی ام که میگه: الا و لابد جراحی های مربوط به اسکلت بدن، منجر به از پا افتادگی کامل میشن.

دقیقا نمیدونم چرا، ولی این گزاره برام حتی یر سوزنی ابهام نداره و ازش مطمئنم. به هیچ دلیلی هم برای ردش قانع نمیشم. 

با این وصف، دارم تصمیم میگیرم به این ترسم غلبه کنم و برم برای جراحی! توکل به خدا، هر چی شد، شد. 

ان شاءاللّه که همونطوری که ایشون پیشبینی کردن، تا 6 ماه دیگه بتونم دوباره والیبال بازی کنم...

10:58:07

عزیز دلم! میشه لطفا عین روح سرگردان هی تو سکوت، نیای و بری؟ من که میدونم حرف داری، خب بگو عزیزم. خصوصی بنویس، خصوصی جواب میدم. 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۳ دی ۹۶

در دفاع از نظام اسلامی،صریح باشید. گفتمان انقلاب باید در دانشگاه غلبه پیدا کند. وقتی چیزی به صورت گفتمان عمومی درآمد، مسئولین هم در همان جهت حرکت میکنند

یه سوال خصوصی چند روز پیش داشتم درباره اتفاقات این چند روزه که فکر میکرپم جواب دادم. ولی دوباره الان که دیدمش، یادم افتاد جواب ندادم. 

خب این ماجرا چند جهت داره. اول اعتراضی که بعضی به اصل حکومت دارن و میگن این شیوه حاکمیت، خودش باعث این فساد شده و باید عوض بشه. 

در مورد این افراد و نظرشون، من فقط میتونم بگم اگه دشمن نیستن، پس حقیقتا نادان و احمق هستن که نمیتونن بفهمن تنها و تنها کسی حق حاکمیت بر سرنوشت مردم رو داره که از طرف مرجع بالاتری از مردم انتخاب بشه. 

و هیچ رفراندوم و انتخابات و رأی اکثریتی به تنهایی نمیتونه مشروعیتی به حکومت بده. بلکه برعکس، تا وقتی مرجعیت بالاتر از انسان رو نپذیریم، تمام این انتخابات ها و رأی گیری ها، میشن ملعبه دست سرمایه دارها و در حقیقت نتیجه میشه خواست یه عده قلیل سرمایه دار.

بنابراین به نظر من این نظام حفظش از هر چیزی واجب تره. و به هیچ بهونه ای نباید پشتش رو خالی کنیم. 

اما مسلما هنوز خیلی مونده تا بشه گفت هیچ ایراد و اشکالی به نحوه اجرای حکومت نیست و این دقیقا همون چیزیه که مد نظر خدا بوده. 

ولی نکته اینجاست که اول باید ریشه اصلی مشکلات کشور رو پیدا کنیم. و بفهمیم چرا بعد از 40 سالی که از انقلاب و تغییر حکومت می‌گذره، هنوز فساد و بی عدالتی تو کشور هست و حتی دزدی و اختلاس بعضی از مسئولین از زمان شاه هم بیشتره؟

به نظر من ایراد اصلی به خود ما برمیگرده. ما اگه واقعا دنبال عدالت هستیم، چرا موقع انتخاب افراد برای مسئولیت های مختلف، ملاک اولمون نه تنها عدالت نیست، که حتی تخصص و سواد هم نیست. بلکه ملاک اصلی مون همون شعار و وعده و حتی بدتر، توصیه فلان رقاص و بازیگر بی سواده. 

شد یه بار ما، همه مردم، برای انتخاباتی، بیایم به ملاک ها توجه کنیم؟ نه حزب و رنگ و شعار و تبلیغات؟ که اگه شده بود این کار، اولا این بازیگرا و هنرپیشه ها، بازارشون کساد میشد و اینقدر رونق نداشت. 

در ثانی اگه بعد از انتخابات، کسی از دست از پا خطا میکرد، راحت میشد گردنش رو زد و هیچ کس اعتراض نمیکرد. 

هر وقت مردم اینقدر فهیم شدن که ملاکشون از حرف و نظر فلان سیلبرتی تغییر کرد و رو حساب دو دو تا چها تا، نظر دادن، اون موقع میشه روی اصلاح حکومت امید داشت. 

تو این جریانات این چند روز هم، اگه باز یه کم مردم عقل داشتن، به نظر من نباید میکردن این کار رو. تا وقتی راه قانونی برای اعتراض هست، راه غیر قانونی چرا؟

بهترین راه قانونی شکایت از مسئولین خطاکار به قوه قضاییه هست. به عنوان مثال وفتی نماینده ای خیلی خوشحال میاد میگه من باید فلان مقدار حقوق بگیرم و... و میبینیم از راه شکایت به خود مجلس کار پیش نمیره، میشه به قوه قضاییه شکایت کرد تا دادستان وارد بشه. 

به نمونه ای که الان یادم افتاد همین قضیه تقلبی بودن پایان نامه جناب حسن کچل که چقدر موقع انتخابات من خودم شخصا سرش هم اینجا و هم با مردم صحبت کردم. 

کمپین جمع آوری امضا هم تشکیل شد، به حدود 50 هزار امضا هم رسید. ولی مسئولین دانشگاه دست دست کردن تا نتیجه انتخابات معلوم بشه، بعد هم که مردم شجاعمون، دسته دسته پس گرفتن امضاهاشون رو!! 

و جالب اینجاست که تیم بررسی پایان نامه ایشون، کارش رو ادامه داد به خرج خودشون و بعد که معلوم شد بیشتر از 80 درصد متن پایان نامه دکتری شون کپی هست، رفتن سراغ پایان نامه ارشد و کارشناسی. نتیجه اینکه معلوم شد جناب پریزدنت تو پایان نامه شون احتمالا از مقاله های من و نرگس کپی نکردن!!

خب با این وصف، چرا مردم اولا به ایشون رأی دادن؟ حالا چرا نمیرن از طریق شکایت به قوه قضاییه این مسأله رو پیگیری کنن؟ مخصوصا که با کارشکنی رئیس مجلس اجازه تحقیق و تفحص رو این موضوع داده نمیشه تو مجلس؟

خلاصه که با راهپیمایی و تظاهرات غیر قانونی، حقی داده نمیشه. 

و اما در ادامه ماجرای پا و زانو ام، امروز رو حساب اصرار پدربزرگم رفتم پیش یکی از متخصصین زانو که به قولی پدر علم زانوی ایران هستن.

ایشون قبل هر سوال و جواب و نگاهی به ام آر آی و فقط با یه معاینه دو دقیقه ای از زانوهام، خیلی جدی گفتن تو واقعا پای راستت 10 ساله مشکل داره و داری باهاش زندگی میکنی؟! درد نداری؟! 

و بعد که کمی از سبک زندگی ام پرسیدن، دیگه نزدیک بود کار به زد و خورد برسه! که چرا من با وجود این مشکل، دوچرخه سواری کردم، گاهی والیبال بازی کردم و چرا جراحی نکردم و نمیخوام بکنم. 

از نظر ایشون، زانوهای من، مخصوصا همون پای راستم که قدیمیه، به خاطر پارگی رباط هاش، عین قند بالاسر عروس و داماد، در حال ساییده شدنه و درستش اینه که از شدت درد نتونم یه لحظه آروم باشم. 

ایشون میگن برای وضعیت زانوی من سوال درست این نیست که اگه میخوای کار به جراحی نکشه، چه بکنی. بلکه سوال درست اینه اگه میخوای تا 2 سال دیگه ویلچر نشین نشی، کی و چطور باید جراحی کنی. 

هر چی هم که درباره مراقبت های دیگه مثل استفاده از زانوبند و تقویت ماهیچه های زانو و کم کردن وزنم گفتم، تمامش رو وتو کردن و گفتن الان فایده نداره. باید همون 10 سال پیش جراحی میکردی که نکردی. و الان هم فقط امیدت به اینه که درد نداری. دردش شروع بشه، اون موقع میفهمی که چقدر دیره. 

باز ان شاءاللّه تصمیم دارم با چند تا از عموها و بردارهای علم زانوی ایران هم مشورت کنم، اگه جمیع خانواده نظرشون رو جراحی بود، روش فکر کنم! 

در مورد کم کردن وزن هم خیلی تحقیق کردم. دیدم روی کم کردن غذام خیلی نمیتونم حساب باز کنم. چون حقیقتا غذام زیاد نیست.

اهل هله هوله که اصلا نیستم. طعم شیرین و شور و چرب هم اصلا دوست ندارم. مقدار غذام هم فقط دو نوبته: صبحانه و شام. شام هم اکثرا کم میخورم. ولی خب صبحانه نه، زیاد میخورم. 

پس تقریبا باید به ورزش کردن یا در واقع پیاده روی تو اتاق دل خوش کنم. پیلاتس رو هم دیدم، به نظرم بد نبود. مخصوصا که بیشتر احتیاج به انقباض داره و میشه همه جا انجامش داد. چند تا از حرکتای نه چندان پیچیده اش رو انجام دادم، خیلی انرژی میخواد. 

بدی اش اینه که به خاطر لق بودن زانو، حتی نمیشه پیاده روی تند انجام داد. اینجوری حساب کردم شبی حداقل 3 ساعت باید دور اتاق بچرخم تا ظرف 6 ماه 15 کیلو کم کنم. 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۳ دی ۹۶

نماز، فصلی از زندگی است که در آن انسان در برابر آفریننده و دارنده‌همه‌ نیکیها و زیبائیها، به عرض نیازی عاشقانه میپردازد و بر عیار زیبائی و نیکی روان و دل خویش می‌افزاید

ضمن تشکر از محبت همه دوستان، مخصوصا پیام های خصوصی، عارضم خدمتتون که امروز صبح که با جواب ام آر آی رفتیم پیش متخصص،معلوم شد این درد شدید و صدای چندش، مال در رفتن نمیدونم کدوم قسمت از جای خودش بوده. که برای فهمیدن این مورد احتیاج به تصویر برداری هم نبوده. 

و خب آقای دکتر زحمت کشیدن جا انداختن و بعد از 20 دقیقه، نیم ساعت دردش کلا افتاد و من تا همین الان بدون مسکن زنده ام! حتی راه میرم، و حتی بیشتر، زانو ام رو میتونم کاملا خم و راست کنم. 

ولی خب نتیجه ام آر آی نشون داد، مینسک و رباط این زانو هم پاره شده در اثر همین مسأله. 

واقعش اصلا توقع نداشتم. به این خاطر که به نظر خودم خیلی ورزش میکنم، پیاده میرم، دوچرخه سواری میکنم و خلاصه توقع نداشتم به این سادگی زانو ام پیچ بخوره.

ولی ایشون توضیح دادن دلیل این اتفاق این بوده که اون لحظه، چون از خواب عمیق بیدار شده بودم، هنوز ماهیچه هام به اندازه کافی منقبض نشده بودن و به همین دلیل نتونسته بودن زانوام رو نگه دارن. 

و خب راستش این عادت منه. که قبل از بیدار شدن کامل بلند میشم. خیلی از مواقع، وسط وضو گرفتن تازه متوجه میشم که بیدارم شدم و این فکرایی که تو سرمه، واقعی نیست و به فتوای خودم دوباره از اول وضو میگیرم! 

همینجا لازمه به همه توصیه کنم لطفا برای بلند شدن، به خودتون اجازه بیدار شدن بدین! نترسید، قرار نیست تو اون دو دقیقه چیزی رو از دست بدین. کمی هم صبر و بی خیالی تو زندگی چیز بدی نیست. 

مثالش من که الان، هنوز تو این چند روز نرفتم بالا ببینم دقیقا صدای چی بود شنیدم و اصلا و ابدا هم بچه ها رو نفرستادم بررسی کنن.

یعنی خب زورم نرسید بهشون، مخصوصا که نرگس میگه اشتباه کردی و خواب دیدی.

حالا عجالتا که تا یه هفته نباید برم بالا، ولی بدجوری برام عین روز روشنه که صدا و ضربه واقعی بود. حتی رفتم سایت زلزله نگاری چک کردم، اون ساعت تو کل ایران هیچ خبری نبوده.

ولی از همه مهمتر اینکه از نظر آقای دکتر، من با قد 186 و وزن 92، چاقم. چاق!! 

و باید دست کم 15 کیلو وزن کم کنم. یعنی واقعا اینجوریه؟! بعد تازه چی، فرمودن باید هر شب بری رو ترازو و جدول پر کنی و برام بفرستی تا بگم خوبه یا نه! 

یعنی تا الان، تو زندگی ام کسی به من حتی نگفته بود که مثلا تپلی، چه برسه به چاق! متنفرم از این کلمه. برام به جورایی مترادف با معتاده حتی.

ولی به هر حال ایشون نظرشون این بود که اگه میخوام کار به عمل جراحی نکشه، باید هم از فشار روی زانو ام کم بشه و هم اینکه با ورزش و زانوبند، ماهیچه های زانوام رو قوی کنم. 

و دوچرخه رو هم گفتن کلا بذارم کنار، چون فعلا بیشتر باعث ساییدگی مفصل زانوام میشه. در واقع غیر از ورزشای مخصوص، تنها ورزش مناسب برای من پیاده روی روی سطح همواره و نه حتی شیبدار. 

یعنی از این به بعد باید سعی کنم با دور اتاق چرخیدن، ظرف 6 ماه، 15 کیلو وزن کم کنم!! شما تو تهران سطح هموار جایی سراغ دارین من برم پیاده روی؟!

راه رفتن تو آب رو هم دستور اکید دادن، که چقدر از این بابت عماد ذوق کرد. عجالتا هم تا آخر هفته مرخصی دادن. ولی از شنبه ان شاءاللّه میتونم برم بیرون. 

اما احتمالا با این وضعیت من دیگه دلم نخواد برم. از بس که با خدیجه بهمون خوش میگذره. دو تایی کلی بازی تخیلی و هیجانی کردیم این چند روز. با اینکه نصف بیشتر حرفای من رو متوجه نمیشه، ولی خیلی پایه است برای بازی و همونی رو که تصور میکنه انجام میده. 

ظهر، موقع اذون، تا مادرش خواست نماز بخونه، بی مقدمه بهش گفت: میخوای چی؟ دعا کنی پای بابا خوب شه؟

جدا دلم از اون ته تهش براش سوخت با این حرفش، که چقدر حواسم به دل کوچیک بچه ام نبوده و چقدر بچه ام غصه خورده از مریضی من. 

2018-01-02

15:17:16

یه جمله معروفی هست که میگه:

بینندگان عزیز به خبری که هم اکنون به دست رسید، توجه فرمایید،

الان جاشه ازش استفاده کنم. 

همین الان خانم محدثه، با نرگس تماس داشتن و خبر دادن که قرار هست به زودی ازدواج کنن!! 

با کی؟ نمیدونم. از قبل چیزی نگفته بودن به نرگس. 

خب، هیچی دیگه. یعنی فقط خدا منتظر بود من آبروم رو به حراج بذارم تا خبر بده.

دستش درد نکنه، خیلی خبر خوبی بود. خوشبختی شون ان شاءاللّه. 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۱ دی ۹۶

دشمن اصلی ما رژیم ایالات متحده‌آمریکا است، که یکی از فاسدترین و ظالم‌ترین حکومتهای دنیا است

هی روزگار، کی میشه مردم، اکثرشون، یه کم جلوتر از نوک دماغشون رو هم ببین؟یعنی اینقدر سخته تشخیص درست و غلط؟

تو جریانات امروز و دیروز، خودم که اینجام، طبقه دوم. حتی نشد وقتی پدر و مادرم اومدن عیادت، از پله ها پایین برم و همینطور ماست ایستادم تا اونا بیان بالا. 

پرانتز باز: خدایا! تحمل درد و مریضی رو دارم، ناشکری هم نمیکنم. ولی لطفا نذار جلوی پدر و مادرم، کم بذارم و اونجور که باید احترام نذارم. پرانتز بسته. 

پرانتز دوم باز: صبح اینقدر کلافه بودم از بیکاری که نوشتم تمام ماجرا رو. بدون اینکه حواسم باشه به قوم و خویشانی که رفت و آمد دارن اینجا. و دقیقا از همون صبح تا دو ساعت پیش، همه تلفن کردن برای احوالپرسی! و به اندازه یه عمر نوحی که از خدا بگیرم، توصیه پزشکی دادن، از سنتی و مدرن. دستشون درد نکنه. پرانتز بسته.

آره، داشتم میگفتم. خودم که از خونه بیرون نرفتم و نمیدونم دقیقا چند نفر آشوب به پا کردن. ولی واقعش فرقی نمیکنه، بگو 20 نفر. 

حتی با 20 نفر هم میتونن آشوب به پا کنن. چون همه شون وحشی ان. و آموزش دیده. نه حصار عقل دارن و نه شرع و نه حتی وجدان.

مردم، با وجود همه مشکلاتی که داشتن، نباید پا میدادن به اینا. چطوری؟ با راهپیمایی بدون مجوز. 

درسته حق و حقوقشون پایمال شده و بیشتر هم میشه، ولی کف خیابون به کسی حق و حقوق نمیدن. 

و البته که حفظ نظام جمهوری اسلامی، با اینهمه شهیدی که برای حفظش خون دادن، از هر حق و حقوقی واجب تره. 

و باز هم انصاف داشته باشیم، کی داره حق ما رو پایمال میکنه؟ غیر از اونایی که خودمون انتخابشون کردیم؟ چطوره که موقع انتخابات خودمون رو به نابینایی کامل میزنیم و همه دروغ هاشون رو باور میکنیم، حالا که باید پای انتخابی که کردیم، بایستیم، جا میزنیم؟!

با اینحال واضح بود از قبل که دشمن منتظر کوچکترین فرصت و بهانه است. و اصلا چه بسا این گرونی و لایحه بودجه و...  با همکاری دشمن بوده که مردم رو وادار به این اعتراض کنن. 

من که معتقدم، شخص حسن کچل یکی از سران این بلواست و میخواد یه کودتای 28 مردادی شعبون بی مخی راه بندازه. 

ولی واقعش خیلی هراس ندارم. فکر نمیکنم کار به جایی ببرن. یعنی خیلی امید دارم که روزای آخره ان شاءاللّه. 

ولی بازم خیلی باید حواسمون رو جمع کنیم. خدایی دربیاریم این عقل خدادادی رو از آکبندش دیگه! 

راستی آخرش فردا چی شد؟ تعطیل شد؟ نشد؟ امتحانا چی؟ هست؟ نیست؟

من که فتوا دادم عماد بره مدرسه و فاطمه هم منتظر سرویس باشه. اگه اومد بره، نیومد رضایت بده به تو خونه موندن. چون حقیقتا نمیتونم برسونمش. نجم هم نیست. 

قصدم بود امشب یه ماجرایی رو از اتفاقات این چند روز وبلاگم بنویسم و توضیح بدم. ولی عصبانیتم تموم شد و حسش رفت. 

مختصر و مفید بگم:

به اعتقاد من تو این فضا، هر کسی چه بخواد صاحب صفحه ای باشه و چه فقط خواننده و نظر دهنده باشه، تو هر شبکه ای منظورمه و نه فقط وبلاگ نویسی، باید و باید یه هویت واحد داشته باشه. 

نمیشه هر جایی برای خودش یه پروفایل درست کنه. اگه نمیخواد لو بره، تو ساخت پروفایلش و اشتراک گذاری اطلاعاتش دقت کنه. 

نه اینکه با هزار اسم و شخصیت در صحنه حضور داشته باشه.

کاری که یه نفر این چند روز با من کرد. و خدایی از اول قصدم نبود مچش رو بگیرم، ولی دروغ گفت و روی دروغش پافشاری کرد، دیگه منم مجبور شدم کامل و تا ته برم. 

یعنی این وسط چه داستانایی که سر هم نکرد واسه اینکه بگه راست میگه. البته که به نظر من تجربه اش هم خیلی کم بود. و الا لااقل دروغی نمیگفت که بیشتر لو بره. 

اما به هر حال من همین حرف رو بهش زدم. که چند شخصیتی بودن تو این فضا، خودش یعنی کلک زدن. ولی قبول نکرد. تازه مدعی هم شد و مثلا خواست مچ من رو بگیره. که چرا بقیه باید باور کنن، اونجایی که نرگس خانم جواب پیام دادن، من نیستم؟!

خب باشه، کسی باور نمیکنه، نکنه. مگه من دست کسی رو گرفتم آوردم به زور اینجا ازش خواستم، چشم بسته هرچی من گفتم قبول کنه؟!

دقیقا همین جواب رو دادم. و توقع داشتم مثلا به نشونه اعتراض و باور نکردن من، دیگه بذاره بره.ولی باز بدترش کرد! دوباره با یه اسم جدید پیام داد! 

به معنای دقیق کلمه آمپر چسبوندم از کارش. کلی باهاش بحثم شد. اینقدر که عماد گوشی ام رو گرفت، که من لااقل نبینم. دیکته میگفتم تایپ میکرد. بعد سر علامتای تعجب که چند تا باشه، باهام چونه میزد و آخرشم کلی از حرفام رو سانسور کرد. 

اما به هر حال، لحظه آخر یه پیام ملتمسانه داد که اسمی ازش نبرم. تا رابطه اش با بقیه خراب نشه. هرچند که بعید میدونم بقیه نشناخته باشنش تا الان. اگر هم جوابش رو میدن، شاید از روی ادبه. از بس که اون بقیه....

اینم حذف کردم. 

....پی نوشت صبحگاهی.

الان که به اینجا سر زدم و پیامای آخر شب ایشون رو دیدم، با اینکه قصدم نبود بخونم، ولی خوندم.

و راستش با وجودی که حق با من بود، و ایشون اعتراف کرده بودن که اصرارشون روی دروغ اول باعث به وجود اومدن باقی قضایا شده بود، و با وجودی که من تمام سعی ام رو کردم که چیزی از هویت های فرضی ایشون آشکار نشه، ولی باز دلم سوخت براشون. 

چرا؟ چون درسته الان هیچ کس غیر از من ایشون رو نمیشناسه، ولی مطلبی که درباره اش نوشتم، خیلی تنده. 

شاید چون تا لحظه آخر هم حاضر به اعتراف اون چند خط نشد و فکر کرد میتونه گول بزنه من رو. 

این حس که دیگران درباره ام فکر کنن قابلیت گول مالیده شدن دارم،بدجوری عصبانی ام میکنه. 

و دقیقا نقطه ضعفم همینه. خودم میدونم. و متأسفانه هنوز هیچ کاری نکردم. هیچ کاری. 

به هر حال شاید راه بهترتش این بود، که از همون پنجشنبه ای که برام یقین شد و بهش گفتم، تموم میکردم و هیچ پیامی رو ازش نمیخوندم و جواب نمیدادم. 

ولی همون موجود ریز کوچولوی درونم که نمیذاره سر سوزنی نسبت به علم و هوش و دانایی کذایی ام، بی احترامی بشه، نذاشت و تحریکم کرد تمام و کمال بشورم و پهن بند رخت کنم. 

الان هم اول با خودم گفتم کل مطلب دیشب رو حذف کنم، ولی دیدم یه چند نفری از دیشب تا الان خوندن. 

در نتیجه همین زیر توضیح دادم بلکه، یه ذره روم کم شه. 

اگه ایشونم گذرشون افتاد اینجا، این معذرت خواهی رو ازم قبول کنن ان شاءاللّه. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۰ دی ۹۶

بنده میدانم این مشکلات گرانی‌ها و تورم و ... را. اینها با همت مسئولین قابل رفع کردن است

معرفی میکنم، شهاب هستم، یک عدد خانه نشین  و به معنای واقعی کلمه ندانم کار!

پریشب، حدود 4/5،5 سحر، از صدایی شبیه کوبیده شدن چیزی به زیر تخت، از خواب پریدم. همونطوری خواب و بیدار دو لا شدم زیر تخت رو ببینم که افتادم و پام از زانو پیچ خورد. 

قشنگ 10 دقیقه از درد نفسم بالا نمیومد. پام رو بغل کرده بودم عین این فوتبالیستا که روشون خطا میشه، فشار میدادم. 

خدا ببخشه من رو، تا قبل این اگه 10 سالی یه مرتبه فوتبال نگاه میکردم و این صحنه رو میدیدم، فکر میکردم داره خودش رو لوس میکنه!! 

خلاصه که نرگس هم از صدای آه و ناله ام بیدار شد و به برام ماساژ داد و از هر پمادی که فکر میکرد خوبه چرب کرد و بست. ولی افاقه نکرد. 

تا بعد از ظهر یه ذره هم دردش کمتر نشد. اینقدر که حتی روی صندلی هم نمیشه بشینم. زانوم خم نمیشه. روی صندلی پشت اپن که بلندتره، به حالتی که پام کاملا صاف باشه، نشسته بودم. از پله و دسشتویی رفتن هم که دیگه نگم. 

دیگه به اصرار بچه ها با نجم رفتم دکتر، قرار بود دیشب دوباره بره اردوی کرمانشاه، که به خاطر من نرفت. 

دکتر از معاینه جز یه مقدار سر و صدای اضافی، چیز خاصی تشخیص نداد. و ام آر آی تجویز کرد. از یه شبانه روزی برای 3 صبح امروز وقت گرفتیم و باز زحمتش رو دوش نجم افتاد. 

با وجودی که دارو هم داد و استفاده هم کردم و تمامش، چه پماد و چه کپسول، مسکن هستن، ولی بگو یه سر سوزن، اصلا فرقی نکرده. ورمش هم که جای خود. 

راستی زانو امکان شکستن هم داره؟ اگه بشکنه، قابل خوب شدنه؟ منظورم خود مفصل زانو هست. آخه خیلی صدای خرده استخون میده! به طرز فجیعی صداش چندشه. 

من قبلا مینسک زانوی راستم آسیب دید و به قولی حتی پاره شد. همینطورم رباط 4سر داخلی اش. ولی درد نداشت به این شکل. فقط تا مدتها موقع راه رفتن، احساس میکردم پام از زانو به پایین، جداست و اگه زانو بند نمیبستم، برای خودش میرفت. درمانش هم البته طول کشید. ورزشای مخصوص و راه رفتن تو آب و فیزیوتراپی و... 

ولی این اتفاق چند تا حسن مثبت داشته تا الان. در واقع درس زندگی:

اول اینکه، خدا اگه بخواد، به سادگی چشم برهم زدنی، کل سبک زندگی ات رو تغییر میده. بدون اینکه ازت اجازه بگیره، یا حتی قبلش اخطاری، هشداری، چیزی بده. 

دوم اینکه محتاج کمک دیگران، مخصوصا بچه ها شدن خیلی سخته، خیلی سخت. 

سوم اینکه، من خیلی وقته اصلا و ابدا کفش هام رو تمیز نمیکنم و واکس نمیزنم. از همون 10،12 سال پیش که به نجم واکس زدن یاد دادم و عماد هم به زور یاد گرفت. همیشه کفشام تمیز و واکس زده بودن. دستشون درد نکنه. 

ولی دیروز، موقعی که نجم داشت تو کفش پا کردن کمکم میکرد، تازه انگار برای اولین بار چشمم به کفشای عماد افتاد. که خب میشد از ظاهرش فهمید روزا دور از چشم من، به جای مدرسه، احتمالا میره کارگری معدن ذغالسنگ.

اینکه چرا اطلاع نداده یه طرف، اینکه چرا تو اینهمه سال یه بار به خودم نگفتم حالا تو کفشای بچه هات رو واکس بزن هم همون طرف. خجالت کشیدن کامل نمیتونه توصیف کنه وضعیتم رو.

درس بعدی شامل منع نکردن هیچ کس و هیچ چیز میباشد! تا من باشم هیچ ابدیتی رو برای خودم تعیین نکنم. که مثلا اگه بمیرم هم حاضر نیستم از... فرنگی استفاده کنم. 

و اما مهمترین درس که در واقع باید تابلوش کنم بزنم جلو چشمم اینه: 

آقا شهاب، دنیا، کلش، هیچ اصلیتی نداشته و نداره. مهم اینه وظیفه ای رو که خدا محول میکنه، درست انجام بدی. بی بهونه و کم و کاست. اگر هم بعد از مدتی نظرش عوض شد و خواست جور دیگه ای رفتار کنی، اعتراض نکن. 

یعنی قشنگ از دیروز، تا میام فکر کنم، مدام تمام کارای ریز و درشتی که دارم و برای انجامشون احتیاج به یه جفت پای رونده دارم و عصا و ویلچر جوابگوشون نیستن، میفتم. که حالا باید چه کنم. 

بدتر از اون اینکه اگه قرار بشه، دیگه نتونم درست راه برم، چقدر برای اطرافیانم کار و مسئولیت جدید تولید میشه. 

اما جواب تمام این فکرا و نگرانی ها یه چیزه:

خدا خودش کارگردان این صحنه دنیاست. به هر کسی هر نقشی که بخواد میده. هر چقدر که بخواد توانایی میده. هر موقع هم که بخواد، هر کدوم رو که صلاح بدونه، پس میگیره. 

تا الان اینجوری به من توانایی داده؟ این مسئولیت ها رو بهم واگذار کرده؟ حالا صلاحش این بوده که تغییر بده. همه چیز رو. نه فقط زندگی من رو، که زندگی اطرافیانم رو هم.

هیچی دیگه، با این وصف چیزی باقی نمیمونه جز تشکر و خواهش که قبول کنه ازم هرچی که کردم و کم و ناقص بوده و راه نشونم بده که به بیراهه نرم. 

...

پی نوشت:

خدیجه از صبح تا الان، بیشتر از یه میلیون بار به طرق مستقیم و غیر مستقیم یادآوری کرده که برم اداره. 

الان که عماد از امتحانش برگشته، رفته مثلا درگوشش داره میگه:

امیوز، همین امیوز، بابا ادایه نیفته. خونه است. خونه خودمون. امیوز! 

ای به قربان همه "ی" هایی که به جای "ر" میگی. جیگر!

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۹ دی ۹۶

ای بابا شهاب، ببین ادمو به چه کارایی وارد می کنیا

اخه چرا الکی نوشتی نرگس ناراحته?

چرا علامت سوالشو برعکس می کنه? چه ریختی باید درستش می کردم? یادم رفته.

همینو می خاسی? دوست داری حالا هی همه بهت زنگ بزنن که نرگسو چیکار کردیو چرا اذیتش می کنی? 

حتمنی باید عین خدیجه بگم بابا من ناراحت نهستم تا باورت بشه?

دیروز خیلیم خوب بود و خوش گذشت.هیچ اتفاقیم نیفتاد که ناراحت بشم

فقط عجیب بودش برام که اینا بعد سالها هنوزم خیلی براشون مهمه که خوشگل باشنو پز وسایلشونو به همدیگه  بدن

انگار هنوزم دختر دبیرستانین.اینهمه درس خوندن و دانشگا رفتن و مدرک فلان و بهمان دارن،ولی بازم همه حرفاشون سر لاغر شدنو خوشگلیو لباسو این چیزا بود.

وقتیم دیدن من حرفی نمی زنم بهم گفتن چرا مثه مامانبزرگا ی گوشه نشستی 

خوب این مامانبزرگی که گفتن واسم جای سوال داشت که خوبه یا بد. 

فکرامو که کردم دیدم اینم خیلی خوبه.

اگه منظورشون اخلاقی باشه، که مامانبزرگا مهربونترین موجودات عالمن.

اگه هم بتجربه داشتنو سردوگرم چشیدن باشه،اینم خوبه.بهتر از اینه که هنوز گیج بزنمو ندونم چی می خام از زندگی. 

اگرم منظورشون به قیافم بود و می خاسن بگن شکسته شدمم بازم مهم نیست.مگه صب تا شب چقد فرصت دارم خودمو تو آینه ببینم که بخام بخاطرش غصه بخورم? 

نه،خیالت راحت،ناراحت نهستم!خیلیم خوشحالم از همه چی.توهم اگه دست از اذیت کردنات برداری،بهترین شوهر دنیایی:)))

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۸ دی ۹۶

نقد و نقدپذیری واجب؛ تهمت و‌لجن‌پراکنی حرام.سیاه‌نمایی هنر نیست؛ هر بچه‌ای هم میتواند با سنگ شیشه‌ها را بشکند

امشب دو پیام خصوصی متضاد و در واقع متناقض داشتم. یکی اش که باز طبق معمول همیشه شون، فحش و فضیحت بود نثار من که چرا در فلان دوره انتخابات، فلان شخص رو انتخاب کردم و آیا بالاخره اعتراف میکنم به اشتباهم و میگم غلط کردم؟!!

معلومه که نه، چرا باید از انتخابم پشیمون باشم. انتخاب اون روز من از روی ملاکایی بود که حضرت آقا فرموده بودن. بعد از انتخابات هم که دیدیم، نفرات دیگه چه نقشه پلیدی برای از بین بردن جمهوری اسلامی تو سرشون داشتن و به بهانه واهی تقلب، چه آشوبی به پا کردن. 

در حالی که منتخب مردم، حداقل تا دو سال، همون رویه ضد استکباری و خدمت به مردم و محرومین رو در پیش گرفت. 

اینکه ایشون جنبه شهرت نداشتن و به همون سرعتی که بالا رفتن و بلکه بیشتر، دارن سقوط میکنن، دیگه تقصیر من نیست. و من نباید پاسخگوی این مورد باشم. 

سوال دوم هم این بود که چرا درباره فجایع و جنایاتی که دولت داره در حق مردم میکنه، چیزی نمینویسم. 

خب من از شما سوال میکنم، چرا باید بنویسم؟ مگه اتفاق غیر قابل پیشبینی و جدیدی رخ داده؟ مگه معلوم نبود، این دولت با این رویه تنبلی و مال مردم خوری اش، ناچار برای ادامه همه چی رو گرون کنه و مالیات و عوارض رو چند برابر کنه؟

مگه تو این 4،5 سال کم از مردم به بهونه های مختلف دله دزدی کرده؟

اصلا اگه خیلی عوامانه، میامدیم عملکرد 4 ساله اش رو میبردیم روی نمودار و خط سیرش رو رسم میکردیم هم دقیقا به همین نتایج میرسیدیم. 

از نظر من این وضع موجود کاملا قابل پیشبینی بود از اول. و اتفاقا موقع انتخابات، خیلی مواردی که صحبت میکردم، میگفتم به زودی اینقدر اوضاع نابه سامان میشه. ولی بعضی ها باور نمیکردن. 

و اجازه بدین، من این بار از شما سوال کنم، چرا شما اعتراض دارین؟ مگه این انتخاب شما نبود، خب پس تحمل کنید دیگه، چه توقعی دارید که از این آقا انتقاد بشه؟

...

امروز عصر نرگس رفته بود دیدن دوستای قدیمی مدرسه اش. از وقتی برگشته، بنا به شهادت شاهدان عینی، هیچ حالش خوش نیست.

انگار که یه آه حسرت غلیظ تو دلشه، که نمیکشه. البته خودش انکار میکنه و معتقده خیلی مهمونی خوبی بود و تجدید خاطره شد و... 

ولی من فکر نمیکنم. کاش حالش بهتر بشه، کاش کاری باشه که بتونم انجام بدم برای بهتر شدن حالش، کاش اساسا من دلیل این حال بدش نباشم.... 

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۷ دی ۹۶

کسانی که امکانات کشور در اختیارشان هست یا بوده، حق ندارند علیه کشور حرف بزنند، باید پاسخگو باشند

یه قسمتی از اتوبان همت هست، حدفاصل امام علی تا هنگام، که از سمت جنوب به تمام تهران مشرفه

از سمت شمال هم با جنگل لویزان هم مرزه. این مسیریه که سالهاست تقریبا هفته ای دست گم 5 بار ازش رد میشم و همیشه تو دلم آرزو داشتم، یه بار شب کنار اتوبان بایستم و تهران رو تماشا کنم. 

ولی تا امشب نتونسته بودم. 

امشب، به خلاف همیشه، دیدم دارم یکی دو ساعت زودتر میرسم خونه، حدود 6. درنتیجه به نرگس اطلاع دادم که آماده باشه، تا رسیدم بریم بیرون. 

بچه ها رو به صورت اسکیموها بقچه پیچ کردیم و راه افتادیم. چون کنار اتوبان امکان ایسنادن نیست، از راه جنگل رفتیم. یکی از جاده های فرعی جنگل درست میرسه به همون قسمت. دیده بودم قبلا صندلی داخل جنگل رو. 

با وجودی که راه تاریک و پر پیچ و خم بود، ولی کورمال کورمال رفتیم. جاتون خالی، عجب کیفی داشت! هوای سرد و تاریک و درختای لخت و شاخه های وهم انگیز و مه و ...

عماد تا اونجایی که در توان داشت سوت زد تا دلش خنک شد. خدایی این سوت زدن هم عجب کار سختیه ها! هیچ وقت نتونستم سوت بزنم. 

فاطمه ولی بیشتر از تاریکی ترسید و به بهونه اینکه آمنه رو بغل کنه، تو ماشین نشست. در عوض خدیجه خانم، بی کله، هم دستش رو از تو دستم میکشید و هم اینکه میدوید تو اون شیب و پستی و بلندی ها. 

تنها اشکالش این بود که خیلی ساکت نبود. با اینکه از اتوبان فاصله داشت، ولی همچنان صدای ماشین ها موسیقی متن صحنه بود. 

ولی اصل اصلش اینکه نرگس خانم اعتراف کرد از تصمیم شگفت زده شده! و ایشونم همیشه آرزو داشته، یه بار شب یه همچین جایی بیاد. ولی فکرش رو نمیکرده من با اینهمه قوانینم موافقت کنم! 

خب البته باید اعتراف کنم منم تقریبا هر 10 سال یه کار شگفت انگیز میکنم که خانواده براشون عادت نشه. مثلا همین 7، 8 سال پیش یه بار داشتیم از اصفهان برمیگشتیم، تو جاده، کنار یکی از پمپ بنزین ها، دیدیم یه راه خاکی به سمت بیایون میره. 

خیلی ناگهانی تصمیم گرفتیم بریم ببینیم به کجا ختم میشه. نزدیک غروب هم بود. شاید بیشتر از 10، 15 دقیقه رفتیم تا رسیدیم به یه چند تا ماشین سنگین و یه تپه و هیچی. 

نه وسیله ای، نه خونه و سر پناهی و نه هیچ جنبنده ای. راه همونجا تموم میشد. یه کم دور اون تپه و ماشین ها دور زدیم، ولی چیزی پیدا نکردیم. تو مسیر برگشت، بچه ها گفتن یه کم نگه داریم. 

باور نمیکنید اگه بگم چقدر ساکت بود!! هیچ صدایی نبود اینقدر که وقتی حرف میزدیم، تازه برای اولین بار اصل صدای خودمون رو شنیدیم. حتی باد هم نمیومد. 

بعد که دیدیم اینقدر جای جالبیه، تصمیم گرفتیم زیرانداز پهن کنیم و نماز همونجا بخونیم و شام هم بخوریم. ولی دیگه هرچی نرگس اصرار کرد شب هم بمونیم، قبول نکردم. شاید اگه یه بار دیگه گذرمون بیفته اونجا، شب هم بمونیم.  

امشب که برگشتیم خونه، موقعی که داشتم ساعت و انگشترم رو درماوردم، فاطمه یه جور خاصی دلشت نگاهم میکرد. پرسیدم چیه؟ میگه: هیچی، فقط یادتون باشه بعدا ها که مثلا کسی خواسته بود بیاد خواستگاری، قبل هر چیزی ازش بپرسید ساعت، انگشتر، عینک داره؟ چه مدلیه؟ اگه مثه مال شما، مردونه ای بود اشکال نداره، بیاد. ولی اگه از این جلفا بود یا نداشت، همون اول بهش بگید نه!! 

بله، اینم از ملاک اصلی دختر ما برای ازدواج. 

پیام خصوصی هم هست، در ادامه صحبت دیشب.... 

من واقعا متوجه نمیشم چرا اینقدر اصرار دارید ثابت کنید دروغی در کار نبوده. باراینحال محض اینکه خیالتون راحت باشه میگم، دیشب غیر از شما کس دیگه ای اینجا نبود. آمار آنلاین رو چک میکردم. 

پیام ها رو هم به صلاحدید خودم اصلاح کردم. اختیار حذف و تاییدشون با خودمه. 

در مورد سینا و آرش، آرش دانشجوی شیمی دانشگاه پردیس تربیت معلم کرج بود. و از اینترنت دانشگاه استفاده میکرد. وقتی هم که میرفت اهواز، از اینترنت مخابرات اهواز بود.  

سینا رو هم به علتی مجبور شدم با پدرش تماس بگیرم و الان گاهی برای هم پیام میدیم. 

با اینهمه، حتی اگه حرف شما صحیح بود و من قبلا یه بار فریب خوردم، چه دلیلی داره که باید این سری هم دوباره ندید بگیرم این رفتار رو؟!!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۷ دی ۹۶

پیر شدن کشور، کم شدن نسل جوان در چندین سال بعد، از همان چیزهائی است که اثرش بعدا ظاهر خواهد شد؛ وقتی هم اثرش ظاهر شد، آن روز دیگر قابل علاج نیست

....

این نقطه چین ها به معنی بیشتر از نیم ساعت تلاش بی فایده برای ارسال عکسه. واقعا نمیفهمم چرا بعضی اوقات یهو به هر طریق ممکنی، عکسی رو که میخوام نمیذاره اینجا.

ما موقعی که تصمیم گرفتیم خونه رو عوض کنیم، بیشترین تمرکزمون روی حیاط بود. که حتما داشته باشه. و خدا رو شکر پیدا کردیم. 

منتها رو حساب جیب ما، بزذگ نیست. 120 متر کل زمین خونه است. 60 متر حیاط، و مابقی ساخت. که چون 3 طبقه و نیمه، بنا میشه حدود 200 متر. 

ولی خب نتیجه اش اینه که با حساب و کتاب نرگس خانم، در کمترین حد معمول، حد اقل روزی 20 مرتبه تمام پله ها رو بالا پایین میشه. یعنی انگار که هر دو سه روز یه بار برج میلاد رو، با پله بالا بره و برگرده!

حتی منم که خیلی کمتر بالا پایین میشن، زانو درد گرفتم. چه برسه له نرگس. متاسفانه پاگرد و راه پله مون هم خیلی کوچیکه و به هیچ وجه جای آسانسور نداره. 

عماد میگه از بیرون اسانسور شیشه ای بذاریم که جلوی نور خونه کم نشه. و شیشه اش از بیرون آینه ای باشه که مشرف هم نباشه. 

علاوه بر خرج زیادش که یه جورایی آفتابه خرج لحیم محسوب میشه، و بنایی اش که تصورش  رو هم تو این موقعیت بی وقتی نمیتونم بکنم، بازم جای مناسبش رو نداریم. هر قسمتی رو که روش فکر میکنم، یه ایرادی داره. 

خلاصه اینکه خدایا لطفا یه خونه هم سطح حیاط دار که توش جا بشیم نصیبمون کن! 

فاطمه هفته پیش که تعطیل شدن، معلم ریاضی شون براشون یه تکلیف گذاشت که کتاب کار تا آخر فصل دو برای سه شنبه هفته بعد کامل بشه. 

از اینکه میدیدم یه وقتا فاطمه قبل خواب نشسته پای کتابش، فهمیدم حتما خیلی ناقصه. تا دیشب دیدم بله، ناقابل 20 صفحه است! که حدود یکی دو صفحه اش رو به صورت پراکنده حل کرده.

امروز بنا به شهادت شاهدان عینی، از همون بعد مدرسه نشسته سرش. تا برسم تقریبا نصفش رو تموم کرده بود. ولی خیلی نگران و کلافه بود. خسته هم شده بود و واقعا نمیکشید ادامه بده. 

ولی هر چی نرگس بهش گفته بود و یئبعدش من گفتم که بذار کنار، یه ساعت به خودت استراحت بده، گوشش بدهکار نبود. الا و بلا که نمیشه. باید تمومش کنم. خانممون دعوام میکنه و... 

خلاصه که رسیده بود به قسمتای سخت و حال بد. ازم خواست کمکش کنم. ولی نه اینکه حل کنم، فقط راهنمایی. خدا میدونه منم فقط در حد یه راهنمابی ساده کمکش میکردم، ولی همین که میدید اون سوالی که به نظرش خیلی سخت بودن، با این نکته کوچیک خیلی هم راحته، لجش درمیامد. 

بدون استثنا هر کدوم از سوالا رو که با کمک و راهنمایی جواب داد، یه غر و داد سر خودش زد که جرا اینقدر خنگم. 

تا رسید به این سوال:

مجموع دوکسر شده 9هفتم. و اختلافشون 2 هفتمه. حالا کسر بزرگتر چی میتونه باشه؟

خدایی هر چی فکر کردم، راه حلی ساده تر از دو معادله دو مجهول به ذهنم نرسید.

با کلی توضیح و تفسیر که مثلا اسم کسر بزرگتر رو a میذاریم و کوچیکه رو b و... براش حل کردم.

اول که خب متوجه نشد تا دوباره و سه باره و جزء به جزء توضیح دادم. 

یعنی به محض اینکه فهمید چی شد، بلند شد، عین اینایی که آتیش گرفتن، دور اتاق دویده و تو سر خودش زده که چرا من بلد نبودم اصلا همچین چیزی رو!!! 

یعنی اینقدر حرکتش جدید و ابتکاری بود که من و نرگس تا پنج دقیقه فقط مات و مبهوت نگاهش میکردیم!

دیگه بعدش کلی مرتسم ناز و نوازش و بوس و غیره داشتیم تا حضرت والا رضایت دادن احتمالا این سوال روش حل دیگه ای داره که من بلد نبودم و فردا خانمشون توضیح میده. 

حالا اون وسط جیغ و شیون کردناش یه جمله نامفهوم هم داشت که من مثل بزغاله ام! 

واقعا من اولش نفهمیدم این کلمه رو گفت. ولی خدیجه خانم، استاد استفاده از تمام استعداد برای یادگیری لغات با بار منفی، دقیق گرفت که چی میگه. 

داره برای خودش بازی میکنه، برگشته میگه: غزغالو!  مگه نمیفهمی چی میگم؟ مگه یادت ندادم؟..

جای شکرش باقیه بزغاله رو تبدیل کرد به غزغالو. 

امروز ساعت 8 و نیم از مدرسه عماد هم تلفن کردن بهم که پسرتون کجاست؟ چرا نیامده؟

تلفن کردم خونه، خودش جواب داد. گفت که خواب مونده داره آماده میشه بره. دوباره تلفن کردم مدرسه و گفتم ماجرا رو. اول کلی ازم شاکی شدن که چرا بیدارش نکردم. 

توضیح دادم ما بچه ها رو بیدار میکنیم، ولی عماد دیگه بچه نیست. همیشه هم ساعت پنج و نیم همگی بیداریم و صبحانه رو قبل اذان میخوریم. ولی امروز لابد بعدش خوابش برده. 

باز کلی تهدید کردن که این مورد بی انضباطی محسوب میشه و ما از نمره اش کم میکنیم. گفتم ایراد نداره و تمام. 

شب ازش پرسیدم چی شد؟ گفت تا رسیدم کلی باهام دعوا کردن که چرا خواب موندی؟ توقع داشتن بگم ببخشید، تکرار نمیشه. ولی به جاش گفتم: اتفاقه دیگه، میفته.

بیشتر عصبانی شدن، گفتن پس از نمره انضباطت کم میکنیم. ولی بعد که دیدن بازم چیزی نمیگم و اعتراض ندارم، گفتن: شما چقدر خونواده منطقی هستین! چه خوب با جریمه شدن کنار میاین!

...

در مورد خودم. یکی از جنبه های خیلی سخت ماجرا اینه که اومدیم و فکرام رو کردم و تصمیم رو گرفتم و شرایط محیا شد و به ایشون گفتیم و قبول کردن و انجام شد. چه تضمینی هست که بعدش به ایشون علاقه پیدا میکنم؟!!

به دلایل زیادی احتمال اینکه به ایشون علاقه پیدا کنم در حد صفره. مهمترینش این که نرگس برای من خیلی بالاتر از زن و همسره. واقعا اعتقاد دارم جنسش از جنس آدمای معمولی زمینی نیست. فرشته است، شاید اشتباهی سر از اینجا درآورده. جایگزین که هیچی، هم ردیف هم نداره. ‌

خیلی حرفا تو ذهنم هست، ولی به لغت در نمیان. 

با تفاسیر معلومه که نمیتونم کس دیگه ای رو دوست داشته باشم. و خب به نظرم این برای ایشون، میشه از چاله دراومدن و به جاه افتادن. 

...

یه پیام خصوصی هم داشتم. عرض کنم که نه، ناراحت نباشید. حقیقتا شما مقصر نبودین و نیستین. اگه کوتاهی هست، از جانب خودم بوده. شما هم پیام نمیدادین، قصدم بود دیر یا زود بنویسمش. اینجا هم نمیخوندن، بالاخره میفهمیدن. 

لطفا اصلا خودتون ناراحت نکنید و خیالتون راحت باشه. شما به هیچ وجه تقصیر نداشتین. 

در واقع من باید معذرت بخوام که باعث این احساس عذاب وجدان شما شدم. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۵ دی ۹۶

جناب عبدالعظیم حقا و انصافا به ری به تاریخ ری آبرو داد و حق عظیمی به گردن همه‌تهرانیها و اهل ری دارد

اول اینکه با مادرم صحبت کردم. و ایشون بزرگواری کردن و ازم قبول کردن. که من هنوزم همون ... 30،40 سال پیشم. فقط قد و قواره ام عوض شده، و الا که تحمل کوچکترین ناراحتی شون رو ندارم. 

اصطلاح عمل قلب باز شنیدین؟ چیزی از پزشکی بلد نیستم و نمیدونم منظور از این جراحی چیه، ولی این چند روز درباره خودم احساس عمل مغز باز دارم! 

خب البته این تاوان اشتباه خودمه و هیچ کس جز خودم مقصر نیست. اعتماد بیش از حدی که به دنج بودن اینجا کردم و هر چه دل تنگم خواست توش نوشتم. نتیجه اینکه الان با هر کی روبرو میشم و به چشمام نگاه میکنه، احساس میکنم داره افکارم رو سونوگرافی میکنه و به تمام سوراخ سنبه های مغزم آگاهه. 

بله، خودم آدرس دادم. ولی چرا بازم بعدش مینوشتم؟ چون تصورم کردم اکثرا اینقدر مشغول زندگی خودشون هستن که حوصله شون نکشه بیان اینجا خزعبلات من رو بخونن. 

یا شاید هم توقع داشتم، میان اینجا یه اهمی، سرفه ای چیزی بکنن بفهمم مهمون آشنا هم هست اینجا. 

نه اینکه صم بکم بیان و فقط بخونن و برن. 

باز اگه هنوز هم به همین رویه بود و هیچ به روی خودشون نمیاوردن بد نبود. 

مشکل پیامای حاوی نصیحت و بعضا فحشای پاستوریزه است.

با اصل پیام ها مشکل ندارما، مشکل صحبت با فرستنده پیامه. که بعضا بیشتر از 20 ساله، از وقتی 9 ساله شدن، باهاشون صحبت نکردم. اصلش شاید نهایتا تو این مدت به تعداد انگشتای دست دیده باشمشون و نهایتا یه سلام و احوالپرسی مختصر کرده باشیم. 

بگذریم.. 

یه عمل مغز باز دیگه هم به صورت حضوری انجام شد. در محضر شوهر خاله که ذکر خیرش بود چند شب پیش. دیروز رفتم پیششون. برای ادامه صحبت و مشاوره. 

اون سری گفتم مثه خوردن میخ و سوزن بود؟

اولش آره. ولی بعدش که یخم آب شد، دیگه نه. واقعا خوب بلده مشاوره کنه. 

ایشون متولد 41 هستن. تا اونجایی که یادمه، موقع ازدواج با خاله ام یه موتور وسپا داشتن که منم به همین مناسبت وسپا صداشون میکردم. 

تحصیلاتشون فکرمیکنم دیپلم باشه، دانشگاه که نرفتن یقینا. فرصتش رو نداشتن. درست با شروع جنگ رفتن جنوب و بودن تمام مدت تا درست روز آزادی خرمشهر که خمپاره کنارشون منفجر میشه و ترکش و نابینایی کامل. 

برای اینکه سوالی هم پیش نیاد بعدا بگم که بله، ایشون 18 سالگی ازدواج کردن!

از توانمندی هاشون این که یه آشپز فوق حرفه ای هستن. طعم و بوی غذاشون بی نظیره. فقط ترجیحا به نحوه پختش کاری نداشته باشید. ریخت و قیافه غذا رو هم در نظر نگیرید. 

اگه طبق قانون اعطای گواهینامه منوط به سلامت بینایی نبود، ایشون یقینا گواهینامه پایه یک داشتن! همین الان هم البته بدون گواهینامه رانندگی میکنن یه وقتایی! 

دیگه اینکه از فاصله 5 متری، بدون هیچ صدایی و فقط از روی صدای نفس کشیدن و احتمالا بو، افراد رو میشناسن. غریبه ای باشه تشخیص میدن. تو مهمونی های جمعیتی بارها دیدم این توانایی منحصر به فردشون رو. 

در مجموع میخوام بگم، تحصیلا آکادمیک ندارن، ولی عقل و هوششون فوق العاده است. تو این مدت خط بریل کار نکردن. فقط از کتابای صوتی و بیشتر در حوزه های روایت و حدیث استفاده کردن. 

یعنی ف بگی تا فرحزاد رفتن که هیچی، آب آلبالو و شاتشون رو هم میخورن و برمیگردن. 

با اینحال که همیشه میدونستم تمام این ها رو، ولی هیچ وقت جرأت نداشتم برم پیششون برای مشاوره. شاید هم کمی غرور. 

اما به هر حال یه حسن مثبت این ماجرا هم این که جرأت کردم و صحبت کردم باهاشون. هم در این مورد خاص و هم کلی موارد دیگه که سوال داشتم همیشه و نمیخواستم پیش این مشاورهای معمولی برم.

آخرش هم یه مطلبی گفتن که هم جای ناراحتی داشت و هم ناراحت نشدم. ازم درباره مقاله ای که سالها قبل نوشته بودم سوال کردن. که ثابت کرده بودم امکان علمی ساخت ماشین زمان وجود نداره. و حرکت زمان برگشت ناپذیره. 

اون موقع که مینوشتمش و ارائه میدادم و بابتش جایزه میگرفتم نه، ولی بعدها فهمیدم که تمامش کشکه.

دیروز هم ایشون بعد اینکه مطمئن شد محتوای مقاله ام چی بوده، باز بهم یادآوری کردن که اصلا طی الزمان یه کار پیش پا افتاده است و حتی لازم نیست آدم عارف جلیل القدر باشه واسه انجامش!! 

...مورد آخر اینکه به لطف دست گل فاطمه خانم، تلگرام ریپورتم کرد! 

در این حد که نمیتونم پیام بدم. 

من اون شب و فرداش برای اینکه اون افراد نتونن شماره ام رو سیو کنن، با امید به اینکه هنوز ذخیره نکردن، شماره هاشون رو از لیست مخاطبام حذف کردم. ولی احتمالا کافی نبوده یا شایدم تلگرام متوجه این جذب عضو تقلبی شده.

یه کمی هم به صورت خانوادگی درباره برنامه های ارتباطی صحبت کردیم. اینکه هر کدومشون ممکنه کلی امکانات و ترفندای پیچیده ای داشته باشن و اگه بلد نباشیم، ممکنه تو درد سر بیفتیم. فاطمه ولی در ظاهر مشغول مشق نوشتن بود و به روی خودش نیاورد. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۳ دی ۹۶

گاهی انسان عوارضی برایش پیش میایدکه توجهی به خداپیدامیکند،همان لحظه ازفرصت استفاده کنیده وازخدای متعال بخواهید؛این دعامستجاب خواهدشد

خدا رو 100 هزار مرتبه شکر بالاخره بارونش رو رو سرمون نازل کرد. 

بعد از ظهر باید جایی میرفتیم، تو ترافیک شدید و دود غلیظ و اصلا بگو خود جهنم. ولی 10 شب که برمیگشتیم، عین این فیلم خارجکیا شده بود خیابونا: خلوت، تمیز، بارون خورده و نمدار. آسمونم که صاف صاف. از اون دور برج میلاد پیدا بود. 

هرچند که یقینا با وجود امت همیشه در صحنه مون، تا فردا شب دوام نمیاره و دوباره از شنبه همون آش و همون کاسه. 

رسیدیم خونه، موقعی که به عماد گفتم در پارکینگ رو باز کنه، دیدم داره کاغذ تبلیغاتی رو که روی در چسبوندن میکنه. ولی کاغذ رو تو زباله های خشک ننداخت. برد تو انباری. 

خیلی کنجکاو شدم بدونم چه خبره. رفتم دیدم یه جعبه گوشه انباریه، پر کاغذای تبلیغاتی. طرحش چیه؟ یه مدت تمام کاغذای تبلیغاتی کوچه خودمون رو جمع کنه و بعد به صورت تقریبی حساب کنه، کلا در سال چقدر کاغذ صرف این تبلیغات میشه و بابتشچند تا درخت قطع میشه. 

احتمالا هم بعدش میره سراغ اینکه چه کنیم برای تبلیغات، کاغذ استفاده نکنیم و.. 

یه زمانی حداقل به واسطه قدم، تو خونه مهم بودم. هر کی هر چی لازم داشت که یه بالایی بود، من رو صدا میزد. ولی الان دیگه ورد زبون همه عماده.عماد این رو بده، عماد اون بده. خودش هم میگه اینقدر کیف داره آدم چهار پایه و نردبون و آچار مامان و باباش باشه! 

یه سری هم چند وقت پیش برگشته میگه: بابا!  میدونید فقط 4 درصد افراد قد بیشتر از 190 دارن؟! جا داشت بهش بگم:بابا، 4 درصدی! که نگفتم. قدش شده 192

...

مادر جانم!  الهی دورتون بگردم. غلط کردم. ببخشید. خواهش میکنم... 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱ دی ۹۶
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟