۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

نهال جمهوری اسلامی به درختی تناورتبدیل شده ونمیتوانندآن راتکان دهند.تهدیدها رامیدانم،ولی همان حرف امام راتکرارمیکنم که«آمریکاهیچ غلطی نمیتواندبکند»

زیر باران دوشنبه بعدازظهر

اتفاقی مقابلـــــم رخ داد

وسط کوچــه ناگهان دیدم

زن همسایه بر زمین افتـاد

سیب هاروی خاک غلطیدند

چـــادرش درمیان گردو غبار

قبلا این صحــنه را...نمیدانم

درمن انگار میشود تکـــــرار

آه سردی کشید،حــس کردم

کوچــه آتش گرفت از این آه

وسـراسیــــــمه گریه درگریه

پسرکوچکش رسیـــــد از راه

گفت:آرام باش!چیزی نیست

به گمانم فقط کمی کمـــرم

دست من را بگیر، گریه نکن

مرد گریه نمیکند پســـــرم

چادرش را تکاند با سخــــتی

یاعلی گفت واز زمین پاشـــد

پیش چشمــان بی تفاوت ما

ناله هایش فقط تماشاشــــد

صبح فـــــردا به مـــادرم گفتم

گوش کن! این صدای روضه کیست

طــــــــرف کـــوچه رفتم و دیدم

در و دیوار خانه ایی مشکـــی است

باخودم فکر میکــــــنم حالا

کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه،مــــادر،دوشنبه،در،کوچه

راستی فاطمیه نزدیک است...

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۳۰ بهمن ۹۶

به هنرمندان توصیه میکنم که‌ به بازی‌های‌ خطی‌ و سیاسی‌ کشیده نشوید؛ اما آن‌جایی‌ که‌ مسئلۀ حفظ‌ ارزش‌هاست،‌ موضع‌ انتخاب‌ کنید و پای‌ آن‌ بایستید

کلا اهل سینما رفتن و فیلم دیدن نیستم. ولی اخبار سینما و رسانه رو پیگیری میکنم. بلکه اگه یه روزی دستم به جایی رسید و کاری از دستم برومد، بدونم چی کار باید بکنم. 

ماجرای جشنواره امسال رو هم تا حدودی پیگیر بودم و تقریبا از همون اول میشد حدس زد آخرش دار و دسته هومن جانشون!! همه جایزه ها رو درو میکنه. 

ولی چیزی که برام جالب بود دلایل داوران بود. من نمیدونم از کی تا حالا به محتوای فیلم ها نمره میدادن که امسال لاتاری رو کلا به خاطر محتواش حذف کردن؟!!

یعنی اون ابد و یک روز، محتواش خیلی بهتر بود یا درباره الی مثلا؟!

و از کی تا حالا مخالف ترویج خشونت شدن؟!!

در وصفشون فقط میشه گفت عرضه گفتن یه دروغ هم نداشتن.

ولی از همه اینا بگذریم، از اون صحنه افتضاحی که دیدم و پخش شد همه جا، نمیشه گذشت. همون اتفاقی که سر مصاحبه با عوامل یه فیلم اتفاق افتاد، درست بیخ گوش یه پسر بچه 10، 11 ساله. 

یعنی دقیقا قراره چه کار کنن این به اصطلاح هنرمندان نامحترم تا بفهمیم لیاقت دیده و شنیده شدن، ندارن؟ به چه زبونی بگن پیاده نظام دشمنن؟

میان از طرح های با پوشش محیط زیست و درواقع جاسوسی حمایت میکنن، به روی خودمون نمیاریم. 

برامون فیلم از زندگی با سگ و گربه شون و بغل و ماچ و بوسه شون میذارن، ندید میگیریم. 

پز زندگی اشرافی شون رو میدن و به مردم به خاطر فقرشون، توهین میکنن، بازم دست و جیغ و هورا حواله شون میکنیم. 

با تمام بی سوادی شون، خودشون رو نخود هر آشی میکنن و واسه همه چی نظر میدن، بازم عین خنگا منتظریم عالیجنابان مرحمت کنن اظهار نظر بفرمایند. 

برای متهمین به جاسوسی و دشمنای کشور، اشک تمساح میریزن و آه و فغان سر میدن و کمپین تشکیل میدن، بازم انگار نه انگار. 

ولی خدایی این حرکت آخر رو هر جای دیگه دنیا اتفاق افتاده بود، همون اروپا و آمریکا، به خاطر وجود اون پسر بچه، دادگاهی اش میکردن. نمونه های کمتر از این بوده که برخورد سنگین شده باهاشون. 

واقعا نمیفهمم چرا اینجا هیچ کس کوچکترین عکس العملی نشون نداد؟ در حد یه اخم هم کسی رو دعوا نکردن، کسی رو بیکار نکردن، واسه کسی خط و نشون نکشیدن. حتی تف هم تو صورت نامردش ننداختن! 

درد اینه. رسانه مون کلهم اجمعین و یکجا، دست دشمنه و ما هیچ، ما نگاه. این اعتقاد قلبی منه که ما هنوز مهمترین سنگر حکومت رو فتح نکردیم. هنوز رسانه مون دست همون لژهای فراماسونری و بهایی ها و یهودی هاست.  هنوز بلندگوهامون دست دشمنه و ما هرچقدر هم داد بزنیم، نفسمون به صدای اونا نمیرسه. 

این صدا و سیما و سینما و تئاتر باید پس گرفته بشه ازشون. تنها راه همینه. 

...

اصطلاح جدید فاطمه:

با اینکه در کوزه های مدرسه باز بود، ولی حیای گربه هم بود!! 

دیروز مدرسه به همه ناهار داده. ولی فاطمه نگرفته. با اینکه ماکارونی بوده با ته دیگ. به قول خودش حیا کرده. 

فاطمه اول سال یه هفته امتحانی از ناهار مدرسه خورد، خوشش نیومد. گفت ترجیح میده بیاد خونه با مامانش و خدیجه غذا بخوره. ولی دیروز به مناسبت از دهن افتاده دهه فجر، به همه غذای مجانی دادن که فاطمه نگرفت و ضرب المثل فوق رو ساخت! 

از شیوه جدید عماد هم برای اعلان حضورش بگم که خدا رو شکر از ایجاد سر و صدا با وسایل مختلفو تلق و تلوق کردن، رسیده به سوت زدن خیلی ملایم. مخصوصا وقتی پایینه، صداش اصلا اذیت نمیکنه. 

فقط اعلان بودن و بیداری شه که برای من خیلی خوبه. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۷ بهمن ۹۶

من به شما عرض بکنم، به حول و قوه‌ الهی ۲۲بهمن امسال از آن ۲۲بهمن‌های تماشایی خواهد بود

خیلی دوست داشتم یه مطلب کوتاه، شده یه خط، درباره فواید الله اکبر گفتن امشب بنویسم، ولی نشد. حقیقت یکی از دلایل کم پیدا شدنم، اینه که آمنه خانوم تازگی ها تصمیم گرفتن حوالی ساعت 10 شب الی 1 بامداد رو به بیداری و بازی و خنده بگذرونن! 

و خب کدوم عقل سلیمی بازی با این فسقلی رو به نوشتن تو وبلاگ، اونم با گوشی ترجیح میده؟! 

باز جای شکرش باقیه که تو همین ساعت خدیجه خوابه. و الا که به لطایف الحیل نمیذاره حتی به آمنه نگاه کنم. 

الان هم که دارم مینویسم، دلیلش اینه که آقا نجم الدین تشریف دارن، بعد از ظهر از کرمانشاه برگشت، و کلا آمنه رو برده پایین تک خوری! 

خوش به حالش واقعا، دفعه سومی بود که رفت... 

دیروز، دور از چشم مادرم، رانندگی کردم. خدا رو شکر هیچ سختی نداشت. البته قرا هم نبود سخت باشه، مادرم خیلی اصرار دارن که فعلا رانندگی نکنم.... 

پرانتز باز: از وقتی جریان جراحی پیش اومده، مادر جان کلا از فکر اینجا اومدن بیرون و دیگه پیگیر نوشته های من نیستن. 

در واقع اینقدر فکر و ذهنشون درگیر پای منه که میترسم مریض شن. پیشنهادی دارین که چطور نگرانی شون رو برطرف یا کم کنم؟!پرانتز بسته.

و اما حرف اصلی که از دیروز و بلکه پریروز میخوام بنویسم:

نمیدونم خبر دارید یا نه، گویا چند وقت پیش خانمی تو یه برنامه تلویزیونی، برای افزایش محبت تو خونه، یه راه حل ارائه دادن که خیلی سر و صدا کرده. که مثلا خانوم پای شوهرش رو فلان...

پرانتز باز: اصل کلیپ رو من ندیدم. ولی به شخصه نسبت به این پیشنهاد خاص خیلی چندشم شد! به سلیقه من اصلا جور نیست این حرکت ویژه.

اما اگر منظور ابراز محبت باشه، اونم به شیوه های فیزیکی، خب کدوم عقل سلیمی بدش میاد؟!

پرانتز تو پرانتز باز: امشب عماد وسط صحبتاش دوبار گفت عقل سلیم، تو دهن منم افتاد.

هر دو تا پرانتز بسته.

حالا گره داستان کجاست؟ فاطمه پنجشنبه ها کلاس فوق برنامه دارن مدرسه. که اگه سنگم از آسمون بباره و کل هفته رو به هزار و یک مناسبت تعطیل کنن، این کلاسشون تعطیل نمیشه. و یه درصد هم فکر نکنین به خاطر هزینه ای که میگرن و اگه تعطیل باشه باید برگردون ها! 

کلاسشون اسمش خلاقیته، ولی بیشتر کاردستی یاد میگیرن. که مثلا با قوطی خالی آب معدنی، جای موبایل درست کنن که موقع شارژ آویزون پریز بشه. تقریبا همونایی که تو اینترنت هست. 

با اصل کلاسش مشکل ندارم. مخصوصا که فاطمه خیلی دوست داره از اینجور کارها رو. ولی معلمشون یه موردایی داره. هر بار یه حرفایی میزنه که بعدش چند روزی باید سرش بحث کرد. 

بازم یه درصد فکر نکنید که مثلا برگشته درباره بیماریهای واگیردار و انواع شیوه های واگیر بیماری توضیح سر بسته داده ها! که فاطمه براش علامت سوال به بزرگی توپ بسکتبال ایجاد شه، زن و شوهر چه فرقی با بقیه دارن که بیشتر امکان داره از هم مریضی بگیرن!!

حالا این هفته ایشون بحثشون درباره روابط مدرن خانوادگی بوده و اینکه دیگه گذشت اون زمانی که زنا باید کلفتی میکردن و.. و این وسط یه گریزی هم زدن به کربلا و اصل کلیپ رو سر کلاس نشون بچه ها دادن. 

از اونجایی که تو این مدت، بابت حرفا و نظریات ایشون تو خونه بحث شده، دید فاطمه نسبت به صحبتای ایشون این، همون دید ادب از که آموختی شده.

در واقع تمام صحبتای این خانم رو فاطمه، ابتدا به ساکن، خلاف حقیقت فرض میگیره،مگه اینکه بعدا خلافش ثابت بشه. 

و خب چون خانم از اون کلیپ و خانوم و پیشنهادش، به شدت انتقاد کرده بود، فاطمه با چشم گریون اومد خونه که چرا مامانش من رو دوست نداره!! و اگه دوست داره، چرا از این کارا نمیکنه!! 

بماند که کم مونده بود قرآن بیاریم که قسم بخوریم ما خیلی خیلی به هم علاقه داریم و به هیچ وجه کدورتی از هم نداریم. 

درخواست من از مسئولین اینه: اگه میخواید در راستای تحکیم خانواده قدمی بردارید، که خیلی هم خوبه و خدا قوت و از این حرفا، لطفا پیشنهادهای تا این حد چندش ندین. پاشویه تو لگن، اونم تو اتاق و روی فرش؟!! مگه عصر حجره و حمام نیست و باید رفت از سر چشمه آب آورد و رو آتیش هیزم داغ کرد؟!!

بد تر از اون، چسبوندن نام دین به اینجور ایده های شخصیه. والا اون چیزی که سفارش دینه، به استقبال و بدرقه شوهر رفتن با روی خوشه. حالا اینکه یکی با چایی و نبات پذیرایی میکنه، یکی با حرفای قشنگ و.. دیگه سلیقه است. سلیقه هر دو طرف. مهم همون روی خوشه. اصل توقع زیاد نداشتن و تو فشار نذاشتن و قناعت کردنه. 

حالا خانوم بره اصلا وسط پذیرایی آقا رو کیسه بکشه، ولی اهل اسراف و تجملات و ولخرجی باشه، چه فایده داره؟ کدوم عقل سلیمی نمیفهمه این کارا فیلم و نقشه است واسه سر کیسه کردن؟!

بابت اصطلاح سر کیسه هم معذرت میخوام. قصدم اینه که ته منظورم رو برسونم. 

خلاصه که این کلیپ بدجوری روحیه دخترمون رو تو این دو سه روز خط خطی کرد.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۱ بهمن ۹۶

اگر دو روزمان مثل هم باشد، سرمان کلاه رفته است. مغبون، یعنی فریب خورده، سرکلاه‌رفته. و کسی که فردایش از امروزش بدتر باشد، «فهو ملعون»؛ یعنی طرد شده است

نمیدونم فقط منم که به نظرم اوضاع مملکت به نهایت قاراشمیشه!!  یا واقعا همینطوره. 

اینجور که داره پیش میره، کم کم باید دعا کنیم یه بلای آسمونی بیاد، همه با هم بمیریم.  بلکه راحت شیم از دست رئیس جمهور و دولت و مجلس و شورا و بقیه. تو بگو راه رضای خدا یکی شون یه کار درست، یه حرف به جا نمیزنه! یکی از یکی بدتر ودشمن تر! 

فقط دلم از این میسوزه که مردم ساده لوح تقدیرمون، هنوزم نمیخوان باور کنن ایراد از انتخابیه که کردن. حالا که کار به اینجا رسیده، همه تقصیرات رو میندازن گردن اصل جمهوری اسلامی و ولی فقیه. این خودنابینا و احمق پنداری مردم، خیلی رو مخه. 

از بابت تعطیلات مدارس هم که کفری ام در حد چی. نه اینکه بگم با این حجم از آلودگی، بچه ها برن بیرون، دردم از اونجاست که برای اربعین بخشنامه میدن و غدغن میکنن غیبت رو، بعد الان فرت و فرت تعطیل میکنن! هنر میکنن.

البته که تعطیل هم نباشه، درس خبری نیست. فاطمه که هیچی، کلا از 7 دولت آزاده. نه امتحان جدی، نه نمره ای. عماد هم که مثلا خیر امواتشون امتحان و نمره دارن، اولا که تا حد امکان درساشون کم و الکی شده. در ثانی، نمره ها هم الکی و کیلویی! 

به نظر من از جمله درسای مهمی که دوره راهنمایی داشتیم، جغرافی و اجتماعی و تاریخ بود. از علوم و ریاضی به نظرم مهم تره دونستن و شناختن اینکه با چه تاریخ و گذشته ای داری کجا زندگی میکنی و نسبتت با بقیه مردم چیه. 

بعد حالا اومدن این سه تا کتاب رو، خلاصه کردن تو یه کتاب، اینقدر که درس خانواده آقای هاشمی، بیشتر ازش مطلب به درد بخور درمیاد تا کتاب اینا. 

موقع امتحان هم که از 15 نمره میگیرن، بقیه اش دست معلم. قشنگ کیلویی نمره میده. منی که میدونم عماد لای این کتاب رو از اول سال باز نکرده، نخونده، برای امتحان همون 4 تا سوالی که از قبل دادن رو حفظ کرده، 20 کارنامه اش به چه دردم میخوره؟ جز اینکه برام به نمره اش استناد کنه واسه نخوندن 4 تا کتاب تاریخی. 

آخیش، یه ذره غر زدم دلم خنک شد. 

واقعش عماد خیلی اهل دونستن و سردرآوردن از همه چیزه. سیاست و تاریخ هم خوراکشه. هم میخونه، هم تحقیق میکنه. ولی خب میدونم و دیدم که لای کتابای حفظی درسی اش رو باز نمیکنه. چون معلم هاش هم ازش نمیخوان. دست آخر هم برای امتحان، یه برگه سوال میدن و خلاص.

این قسمت ماجرا که تنبلی معلما، داره عماد رو نسبت به درس به عنوان وظیفه ای که الان به عهده اشه، بی خیال میکنه، حرصم میده. مدرسه، تنها فایده اش به نظر من، اینه که بچه ها رو منظم میکنه. مسئولیت پذیر میکنه. تکلیف میده و ازشون میخواد انجام بدن. 

و الا که آموزش ریاضی و علوم و فارسی، به هزار روش دیگه ممکنه و نیاز به مدرسه نداره. 

ولی این نظام جدید، دقیقا زده وسط برجک همین تنها حسن مثبت مدرسه. فرت و فرت هم که تعطیل، خب از اساس نرن مدرسه دیگه. چه کاریه. 

تو این مدت هم کم و بیش درباره تخت بودن یا کروی بودن زمین بحث کردیم. من بیشتر از اونی که بخوام کروی بودن زمین رو اثبات کنم، روی ادبیات و شیوه استدلال آقایون تخت گرا دست میذارم. اینقدر که بچگانه و زیر دیپلم بحث کردن. بعد این وسط کی اومده از آب گل آلود ماهی گرفته؟ فاطمه خانم. رفته برای خودش صاحب سبک جدید مکعب گرایی!! شده و ادعاش اینه که چون خونه خدا مکعبه، پس خدا هم حتما زمین و کل جهان رو مکعب آفریده!!! کلی هم نقاشی و داستان درباره اش کشیده و نوشته! 

در مورد پام هم خدا رو شکر چند روزیه دارم با یه عصا راه میرم و ان شاءاللّه تا هفته دیگه، کلا بی عصا. لازمه اعتراف کنم ترسم نسبت به جراحی کاملا بدون دلیل بود و خیلی کمتر از اونی که فکر میکردم سخت گذشت. 

تنها سختی که داشت برام و فکر میکنم لازم بود برام، این احتیاجم به دیگران بود. من اینقدر مغرورم که حاضرم همه کاری برای همه انجام بدم، ولی سر سوزنی دیگران کاری برام انجام ندن تا مجبور به تشکر نشم. تشکر زبانی منظورم نیست. منظورم مدیون شدنه. واقعا دوست ندارم ذره ای مدیون کسی بشم. 

و این ماجرا باعث شد از اعماق وجودم این دین رو حس کنم. این شرمندگی و کوچیک شدن رو. و فکر میکنم واقعا لازمه برام. خیلی بیشتر از اینا لازمه. 

حتی بیشتر که فکر کردم دیدم این که دوست ندارم به هیچ عنوان از کسی برای انجام کار خونه کمک بگیریم و توجیهش میکنم که این اخلاق سرمایه دارایه، از همین احساس ناشی میشه که دوست ندارم مدیون کسی بشم. حتی اگه بیشتر از دستمزدش هم بدم، چون واقعا با پول نمیشه جبران کرد این مسائل رو. 

خلاصه که دارم سعی میکنم، تمرین میکنم، کم کم از اون پله های غروری که رفتم بالا، به زبون خوش بیام پایین.

اما مادرم همچنان نسبت به این جراحی که انجام شده، بدبین هستن. بخوام خلاصه مفید توضیح بدم، ایشون باور ندارن زانوی من سرجاشه. و موقع راه رفتنم، دائم نگرانن که نکنه پام از زانو جدا شه. 

رو این حساب من جلوی ایشون، محض اطمینان خاطرشون، با دو عصا راه میرم و بریس میبندم.

فقط خدا نکنه حواسم نباشه و دستم بره سمت زانو، به شدت نگران میشن که چیه؟ درد داری؟ طوری ات شد؟ و به صورت دائمی و شبانه روزی سفارش میکنن که مواظب باشم و احتیاط کنم. شاید اگه میدیدن جای عمل رو که هیچی از آثارش باقی نمونده، یه کم از نگرانی شون کم میشد. ولی اصلا حاضر نیستن ببین. 

نرگس خانوم دیروز آمنه رو بردن برای واکسن 4 ماهگی، با چند روز تأخیر. باز هم من خونه نبودم متأسفانه و هیچ کمکی نکردم. و باز هم طبق گزارشات، یه لحظه گریه اش بند نیومده تا شب!

البته شب هم دوست داشت گریه کنه، ولی دیگه صداش درنمیومد. به غر زدن و نق نق کردن اکتفا کرد تا خود صبح. با این حال امروز هم تا شب فقط2 ساعت خوابیده! فقط موندم باطری اش چیه که اینقدر شارژ نگه میداره.

هنوزم خواب نیستا، داره برای خودش آغون آغون میکنه و تف میکنه و میخنده. فقط جای شکرش باقیه به همطرازی با ما در حال دراز کش، رضایت داده. و الا که نرگس رو مجبور میکنه بغلش کنه راه بره. 

راستی تا یادم نرفته، یه پیام خصوصی داشتم. در مورد نحوه شناخت. 

خب راستش شناختن دقیق که خیلی سخت بلکه ناممکنه. ولی اگه منظور شناخت روحیات باشه، بستگی داره چه روحیه و خصوصیتی برامون الویت داشته باشه. درباره همون ملاک، یه آزمون ویژه ذهنی طراحی میکنیم و انجام میدیم. 

توضیح بیشتر اینکه بی نهایت خصوصیت و روحیه و اخلاق وجود داره. ولی هر کس یه الویت اخلاقی براش ملاکه. فرضا بین حسادت و بخل و ترس و عصبانیت، ممکنه کسی کنترل عصبانیت براش ملاک اول باشه. 

خب، برای امتحان اینکه شخص مقابل تو این مورد چه ویژگی داره، میاد موقعیتی رو طراحی میکنه تا اتفاقی بیفته که عموم افراد رو عصبانی میکنه. و بعد نگاه میکنه ببینه این شخص هم عصبانی میشه؟ تا چه حد؟

البته واضحه که با این روش، نهایتا 3،4 مورد رو میشه روش کار کرد. ولی اگه شناخت بیشتر و دقیق تر مد نظر باشه، مشاورها تست های خوبی دارن. از اونا هم میشه کمک گرفت. 

ضمنا ممنون از محبتتون. ما هم محتاج دعای خیرتون هستیم. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۷ بهمن ۹۶

به نظر ما میشود امپراطوری رسانه‌ صهیونیستی غربی را شکست داد.شکست صهیونیست‌ها در جنگ نرم هم ممکن است همچنانی که در جنگ سخت صهیونیست‌ها شکست خورده‌اند

باز یه چند شبی غیبت غیر موجه داشتم و لطف دوستانی که جویای حال شدن. الحمدللّه، شکر خدا همه خوبیم. فقط یه مختصر آتیش سوزی داشتیم که اونم ختم به خیر شد الحمدللّه.

یکشنبه عصر رفته بودم فیزیو تراپی، نرگس خانوم و بچه ها هم رفته بودن خونه مادرم برف بازی دست جمعی. 

نمیدونم چه سریه که برف بازی خونه مادربزرگ یه مزه دیگه داره همیشه. 

عماد بعد نیم ساعت برگشت خونه که به کاراش برسه. تو این فاصله، چند تا سیب زمینی هم گذاشته بود تنوری بشه برای شام. ولی اشتباها شعله رو کم نکرده، رفته بود پایین. حرارت زیاد هم اول دستگیره قابلمه رو سوزونده بود و بعد به دستمال کنار گاز سرایت کرده و...و تقریبا نصف آشپزخونه سوخت. 

فقط جای شکرش باقیه، وقتی بوی سوختنی رو حس کرده و رفته بالا، قهرمان بازی درنیاورده و سریع تلفن کرده آتش نشانی. چون به قول خودش ظاهر آتیش خیلی کم بوده. اصلش رو نمیدیده اصلا.

به هر حال دوشنبه و سه شنبه کار داشتیم در حد کارای همیشه! منم تنها کمکی که ازم برمیومد، نگهداشتن خدیجه و آمنه بود. به هر نحوی بود، بالاخره تونستم رابطه آمنه رو با زمین خوب کنم! الان سر حال باشه، تا نیم ساعت هم طاقت میاره همینطور روی زمین باشه و تقلا کنه واسه رفتن. البته که با تمام تلاشی که میکنه، هنوز نتونسته برگرده. 

خدیجه هم که دیگه تمام رشوه های عالم رو گرفت تا طاقت بیاره و نره تو دست و پای بقیه. تا این حد که براش از اینترنت به اصرار خودش، مرا ببوس!! دانلود کردم.

اول که اصلا نمیفهمیدم چی میگه. بعد که خودش برای گوگل گفته چی میخواد و گوگل هم از خدا خواسته، براش آورده، شاخام از تعجب درومد که این فسقلی این چیزا رو از کجا شنیده. 

دست آخر کاشف به عمل اومد که تو یکی از قسمتای دیرین دیرین، میگه: مرا ببورس، با همین آهنگ، اینم شنیده و یاد گرفته. 

خسارت آشپزخونه هم شامل نصف درای کابینتا و یه مقدار ادویه جات و یه تعداد ظرف و ظروفه. اصل بدنه چون فلزه، سالم مونده. 

پرده اتاق هم بعد از چند سری شستن، هنوز بو میده و سیاهه. فکر کنم باید عوض بشه.

به قیمت روز بخوام حساب کنم، احتمالا نزدیک دو تومن بشه. ولی به عماد گفتم فقط پول درا و پارچه پرده رو باید بدی. دوخت و نصب پرده و درا رو هم با خودت.

هنوز اعتراض نکرده، ولی یحتمل موقع حساب و کتاب، به هزار و یک دلیل و بهونه ازم تخفیف 90 درصدی بگیره. 

فاطمه ولی هنوز نتونسته با این ماجرا کنار بیاد. هنوز براش هضم نشده باید خوشحال باشه یا ناراحت. به قول خودش با اینکه فقط یه کم همه خسته شدیم و واقعا اتفاق بدی نیفتاده برامون، ولی انگار یه چیزی تو دلش هست که نمیذاره خوشحال باشه. 

میگه وقتی درای سوخته کابینت رو میبینم، یهو خیلی دلم میگیره. دلم میسوزه اون موقع که داشتن میسوختن، هیچ کس کمکشون نکرده...

راستش جوابی برای این حرفاش ندارم. منم در نیم سوخته ببینم، فرق نمیکنه مال چی باشه، دلم میگیره. منم یاد مظلومیتی میفتم که هنوز ادامه داره...

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۴ بهمن ۹۶

بنده میدانم که خدای متعال اراده فرموده است که ملت ایران را به برکت اسلام و‌ نظام اسلامی به متعالی‌ترین درجات برساند

میبینید چه آرامش و عشقی تو نگاه مادره؟

عکس مال شاید دو سه ماه پیشه. قبل از اذان ظهر، وقتی مقعنه مخصوص نمازش رو سر کرده بود. 

باور کردنش برام خیلی سخته. اینکه دیگه نمیتونم به صورت مهربونش دست بکشم و دستای گرمش رو ببوسم. 

وقتی میگم مهربون، یعنی اینقدر دلسوز که حتی نذاشت برای رفتنش غم و غصه تو دلمون تلنبار شه. وقتی هر روز با همین نگاه مهربونش، از بالای طاقچه نگاهمون میکنه، همین لبخند زنده و عمیقش، همه غم و غصه و دلتنگی رو از دلمون درمیاره. 

اینه که میگم باور کردن نبودنش، با همه هنوز بودنش، برام سخته... 

خدیجه هم با اینکه سعی کردیم تو مراسما نباشه، اما از صحبتایی که میشه یه چیزایی فهمیده. امروز داشت با خودش بازی میکرد، رفت مهمونی خونه بابابزرگ. همون جلوی در، بعد سلام، ازش پرسید: بابابزرگ! مادر کجا لفته؟ دیگه نمیاد؟

دیروز هم بابابزرگ، با همه سعی اش که نمیخواست بروز بده، موقع خداحافظی، یهو بی مقدمه گفت: دیگه از این به بعد که میرم برای نماز، وقتی برگردم، چراغ خونه روشن نیست. نباید هول باشم که زود بیام. شب تا صبح نباید بلند شم ببینم خانم چیزی لازم داره یا نه. دیگه تنها شدم... 

میدونم، نباید این حرفا رو بنویسم اینجا، یا حداقل منتشر نکنم. ولی نتونستم. نشد که نگم چقدر مادر رو عاشق بودم و هستم و چقدر دلم نمیخواست از دستش بدم. چه کنم که دنیا اساسا به خواستنی ها و نخواستنی های ما کار نداره. 

از احوالپرسی هاتون هم ممنون. بله، خدا رو شکر بهترم. بخیه ها جذبی بودن و سر و تهش رو کشید دکتر. بریس هم دوره اش تموم شد. فقط مونده دو تا عصا. که ان شاءاللّه تا آخر هفته میشه یکی و تا دو سه هفته بعد تموم. فیزیوتراپی هم یه خط در میون میرم. البته اصل ورزشهای مخصوصشه که تمام مدت انجام دادم. 

در مورد اینکه مرخصی ام چقدره هم دوستی سوال پرسیده بودن. یه هفته مرخصی داشتم که هفته پیش تموم شد. از شنبه با آژانس رفتم کار و دانشگاه و امتحان دادم و خواهم داد ان شاءاللّه. 

راستی امسال عماد ان شاءاللّه تو تعطیلات سال نو قراره بره اردوی جهادی طرفای کرمان. خیلی عجیبه، نجم هم 4 سال پیش فرستادمش کرمان! هم سن و سال الان عماد بود. نمیدونم این سری هم مراسم وداع پر سوز و گداز داریم یا نه.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۷ بهمن ۹۶
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟