۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

حجت خدا در بین مردم زنده است؛ با مردم زندگی میکند؛ مردم را میبیند؛ با آنهاست؛ دردهای آنها، آلام آنها را حس میکند

دیشب عماد رو فرستادم رفت. خیلی ساده و معمولی. درست مثل وقتایی که داره میره اردوی مشهد. بی هیچ مراسم پرسوز و گدازی.

این خاصیت بچه دوم بودنه. همیشه، همه وسواس ها و سخت گرفتنا و دلشوره ها مال بچه اوله. به دومی که برسه، تموم میشه. تکراری میشه. بیخود نیست یه وقتا عماد به شوخی میگه من رو از کدوم پرورشگاه آوردین؟

با اینکه موقعیت عماد از اون سری که نجم رو فرستادم سخت تره.خطرش هم شاید بیشتر باشه، ولی هیچ کس هیچی نگفت. 

خود عماد هم اصرار کرده براش شب نامه!! ننویسم اینجا. خونده اون قسمتی رو که 4 سال پیش برای نجم نوشتم.

پرانتز باز: عماد از طرف بسیج مسجد برای کار رفت سر پل ذهاب. تا آخر تعطیلات میمونن. پرانتز بسته.

نجم هم برای بار چهارم میخواست بره، اما چون رو کمکش برای سفر کربلا حساب کرده بودم، نذاشتم بره.

خدا بخواد پنجم ششم با ماشین میریم. ون دریست بایست بگیریم. من که گواهینامه بین المللی ام هنوز اعتبار داره، فقط باید یه وکالت محضری از مالک ون بگیریم. خرجش رو حساب کردیم، از اینکه بخوایم جدا جدا برای هر مسیر ماشین بگیریم، کمتر در میاد.مخصوصا که 3 تا بچه کوچیک داریم.

زهرا و محسن و معصومه هم درست همون شبی که تهران جنگ بود رسیدن. فقط خدا رو شکر ساعت حدود 11 رسیدن و موقع برگشت  از راه آهن، یه کم از حجم آتیش کم شده بود.

این سری فقط خودمون هستیم. هیچ کدوم از اقوام برنامه شون جور نشد بیان. خیلی دوست داشتم پدر و مادرم و پدربزرگم بیان. ولی گذرنامه بابابزرگ اعتبارش تموم شده و هنوز راضی نشدن به تمدیدش. میگن بلااستفاده میمونه. رو این حساب بابا هم گفتن نمیخوان بابابزرگ تنها بمونه.

خواهرا هم هرکدوم یه کاری داشتن. این شد که داریم تنها میریم. هرچند که همین تنهایی مون 9 نفریم!

این سه تا فسقلی هم دنیایی دارن برای خودشون. اول که خدیجه خیلی خیلی رو آمنه حساسه و نمیذاره معصومه نگاه چپ بهش بکنه. بچه مون، بچه مونی راه انداخته که نگو. معصومه هم از قیبل گاز بگیرها! منتظر فرصت یه گاز از یکی بگیره. مخصوصا آمنه. 

حالا هر چقدر زهرا توجیه کنه، من که میدونم خودش از معصومه گاز گرفته. شاید ادا درآورده باشه، ولی این که عقل نداره بفهمه، مقصر اصلی خودشه.

آمنه هم یاد گرفته، تا معصومه رو ببینه، جیغ میزنه! اصلا صبر نمیکنه ببینه چه اتفاقی میفته، جلو جلو جیغ میکشه که بغلش کنیم و نجاتش بدیم!

کش و واکششون هم سر اسباب بازی و اینکه خدیجه خودش رو عاقل و بزرگتر میدونه و سعی میکنه قوانین بازی رو حالی معصومه کنه، خیلی جالبه. معصومه هم کلا قانون حالی اش نمیشه، فقط میگیره پرت میکنه! 

حفاظ های راه پله رو هم دوباره گذاشتیم. 

دو سه روز دیگه انگار قراره برج میلاد، رکورد گیری روبیک برگزار شه. رسمی از طرف جایی نیست. همون آقای فلانی که وارد کننده اشه و آموزش هاش رو و اینترنت گذاشته و تبلیغات میکنه، خودش شخصا داره برگزار میکنه.

در اصل یه نوع دکان! هست. الکی جو رقابت تولید میکنه، بعد که حسابی بچه ها جوگیر شدن، مسابقه رو اجرا میکنه. که هزینه اش، خیلی خیلی کمتر از اونی میشه که میخواد از هر شرکت کننده بگیره. 

فاطمه هم البته تحت تأثیر این جو، اصرار داره ثبت نام کنیم و بریم.

اول میخواستم به صورت شفاهی، براش توضیح بدم که چرا نباید تو این مسابقات وارد شد و جوگیر شد.

ولی دیدم فایده نداره. ممکنه رو حساب اعتباری که پیشش دارم، ازم قبول کنه. ولی باور نمیکنه.

اینه که شاید اگه تونستم بردمش. اونجا وقتی تو محیطش باشه، راحت تر میتونم ایراداتش رو براش بگم. احتمال زیاد خودش زودتر پشیمون شه. چون مسابقه مختلطه.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۵ اسفند ۹۶

نیاز امروز جامعه ما این است که بداند مادری یعنی چه؟ زن خانه بودن و کدبانو‌ بودن یعنی چه؟

تا حالا دقت کردین به مواضع حسادتتون؟!

من کردم. من نسبت به خیلی از مواضعی که ظاهرا حسادت برانگیزه، حسودی نمیکنم. ناراحت نمیشم از عدم دسترسی ام به اون موقعیت ویژه. 

ولی یه مواقعی هست که بدجوری دلم میخواست من جاش بودم. حتی عصبانی میشم از بی لیاقتی ام. یه جاهایی که میبینم، آدمای خیلی از نظر من معمولی، کارایی کردن کارستون. 

فرض مثال وقتی فلان بازیگر خانم، تصمیم میگیره چادری بشه و میشه و به خاطرش اذیت میشه....

وقتی میبینم این آدما، تونستن دل خدا رو ببرن و من هنوز هیچی، قشنگ درک میکنم حس و حال قابیل رو.

نه اینکه بخوام طرفداری کنم ازش، یا توجیه کنم حس خودم رو، نه. میخوام بگم سخته هنوز نتونسته باشم کاری کرده باشم. احساس بی فایدگی مطلق میکنم وقتی به این 41 سال عمر تلف شده نگاه میکنم که درش سرسوزنی به خاطر خدا اذیت نشدم. نه زخمی، نه دردی، نه حتی فحش و بد و بیراهی.

...

قبلا فکر کنم درباره شیوه خونه تکونی مون نوشتم که ترجیح میدیم از فرصت تعطیلات نوروز استفاده کنیم برای این کار. 

ولی با این همه فاطمه همیشه خیلی چونه میزنه که باید برای سال تحویل خونه دسته گل باشه. البته نه اینکه خیلی تلاش کنه، بیشتر دلش میخواد این رسم تو خونه ما هم اجرا بشه.

امسال دیگه رسما خودش اقدام کرد: به شیوه فرماندهی و کار کشیدن از داداشاش که از قضا امروز خونه بودن. یحتمل منم اگه بودم، بی نصیب نمیموندم. 

خلاصه که امروز از بالا تا پایین، تمام پنجره ها و پرده ها توسط نجم و عماد و البته ریاست فاطمه خانوم، شسته و تمیز شدن. فقط دیگه لطف کرده نذاشته پرده اتو کنن. دستور داده همونطور نمدار، بزنن پرده ها رو. تزش اینه که تا خشک بشن، چروکاشون هم باز میشن.

احتمالا تا یه حد زیادی هم باز بشه، ولی اعصاب من نمیکشه به این حجم از خط خطی پرده نگاه کنم. در نهایت هم باز مثل پرده اتو کشی شده نمیشن: قرینه! در جریان ذهن اقلیدس گرای من که هستین، همون..

چند شب پیش خیلی سرم درد میکرد، نرگس برام نسکافه درست کرد. اصولا شبا نمیخورم. خدیجه هم که طبق معمول وسط دست و پام، داشت بر و بر نگاه میکرد.

پرانتز باز: سعی میکنم از این مدل خوراکی جات جلوش نخورم که مجبور نشم بهش بدم. پرانتز بسته.

دیگه منم ناچار یه چند قطره ای بهش دادم. از طعم تلخ و تندش اصلا خوشش نیومد خدا رو شکر. 

حالا امشب داره مهمون بازی میکنه، استکان و نعلبکی هاش رو چیده بود، میخواست با قوری توشون چیزی بریزه. اول گفت چایی، بعد یهو گفت نه. چایی نه. از اونا که "ک" داره درست کردم. چی بود؟!

گفتیم نمیدونیم. خلاصه هی نشونی داد، ما هم واقعا متوجه نمیشدیم منظورش چیه. تا عماد کشف کرد که منظورش نسکافه است!

نکته اینجاست که هنوز خیلی زوده براش تفکیک حروف یه کلمه!!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۷ اسفند ۹۶

ثبات،عامل موفقیت مادرانقلاب است.آنهایی که تلوتلومیخورند،به تعبیرامیرالمؤمنین(ع)مانندشتری هستندکه بارش راسست بستندونمیتواندمستقیم راه برود

ماجرای خیاطی کردن پارسال بود؟! خدا رو شکر امسال هم جور شد. و از جمله محسناتش اینکه میشه گفت تا حدی کار بلد شدم. در واقع دیگه از یه راسته دوز ساده، رسیدم به موقعیت الگو کشی. که خب جا داره اعتراف کنم اصلا با تفکر محاسباتی و هندسه اقلیدسی ام جور در نمیاد و تعبدا قوانینش رو پذیرفتم!! 

حدود یک هفته است همگی مشغول هستن و منم شبا که میام، تا حدود 12، 1 خودم رو یه جوری وسطشون جا میدم. 

تعریف از خود نباشه، طرح های جالبی دادم. احتمالا همینجوری پیش بره، بتونیم یه نمایشگاه مد و لباس بزنیم. 

ولی در کل خدایی اش کار سختیه خیاطی. بی نظمی و شلوغی اش زیاده. ریزه کاری هاش هم که دیگه نگو. 

خلاصه که این چند روز و شب درگیرش بودیم حسابی و تا پارچه های بعدی برسن، یه نفسی تازه میکنیم. 

از انتخاب رشته عماد گفتم؟ انتخاب اولش کاردانش، رشته کشاورزیه. کسی تهران سراغ داره مدرسه کاردانش که کشاورزی داشته باشه؟ فرصت نکردم جستجو کنم. 

البته که خودش بیشتر رو حساب سر به سر گذاشتن با ما، این رشته رو زده. ولی من اتفاقا دوست دارم. اگه بره تو این رشته، خیلی هم خوبه.

دیشب فاطمه قبل از خواب، اومد باهام یه صحبت پدر و دختری کرد.  خلاصه مفیدش این که خیلی دوست داره کارای یواشکی انجام بده. که ما رو شگفت زده کنه. کلی هم ایده داره. ولی ته تهش، چون میدونه ما بیشتر از اینکه هیجان زده بشیم، ناراحت میشیم، از خیرشون گذشته. 

کلی هم مثال ریز و درشت از فکرا و ایده هاش که حقیقتا دوز هیجانش بالا بود و خدا رو شکر از خیرشون گذشته! 

البته که ما هم با این اخلاقش آشنا بودیم همیشه و خیلی از اوقات خودمون یه فرصتهایی براش فراهم کردیم که ما رو غافلگیر کنه.

اما به هر حال، دیشب حرفش درباره کادوی روز مادر بود. که میخواسته، خودش اینترنتی سفارش بده و فقط به حرمت اعتباری که هنوز براش دارم، به خودم گفت! 

پرانتز باز: بابت ثبت نام کلاس زبانش و پرداخت شهریه اش، رمز دوم کارتم رو داره و میتونه اینترنتی سفارش بده. پرانتز بسته. 

حالا پیشنهاد شگفتانه اش چی بود؟ خرید وسایل فوق لوکس طراحی و نقاشی! 

منم بابت قدردانی از اینکه بهم افتخار داد و درد دل کرد باهام، همین امروز بردمش یه لوازم تحریری خیلی با کلاس که هرچی تو نظرش هست بخره. 

هیچی دیگه، وقتی داشتم کارت میکشیدم، بعد از کلی چونه زدن، تازه فهمیدم لوازم تحریر لاکچری که میگن یعنی چی. میشد با همین پول یه سرویس طلا خرید حتی!! 

هرچند که نرگس محال بود تا این حد خوشحال بشه. مخصوصا به خاطر سه پایه رومیزی اش که میتونه دو از دسترس بچه ها بذاره. 

من قصدم نبود همین امشب بدیم کادو رو، ولی فاطمه دلش طاقت نیاورد تا رسیدیم، بدو بدو رفت داد به مادرش. این شد که نجم هم مجبور شد از کادوش رو نمایی کنه: ساعت رومیزی زنگ دار. از همون قدیمیا فقط با طرح جدید. که به قول نرگس حیف تو اتاق خودمون طاقچه نداریم. البته کنار تخت هم میشه گذاشت، ولی تمام جذابیتش به اینه که رو طاقچه باشه. 

این وسط کی خیلی پکر شد؟ معلومه دیگه، عماد. که میخواسته گل بخره برای مادرش. که البته نرگس راضی اش کرد، به شیوه هایی که بلده و من بلد نیستم. 

خدیجه رو هم با یه جعبه پاستل و یه دفتر عجالتا گول زدیم. حالا تا کی اثر داشته باشه و راضی باشه به همینا، خدا میدونه. 

از آمنه هم بنویسم که تکمیل شه: از مرحله به پشت خوابیدن، ناگهان رسیده به مرحله ایستادن بدون کمک! هنوز دمر نمیفته، ولی دستش رو بگیری بلند میشه و میتونه نزدیک 30 ثانیه بدون هیچ کمکی، بایسته.

از لحاظ قیافه هم 180 درجه تغییر کرده. در حال حاضر کپی برابر اصل خودمه. من که باباشم، سختمه بهش بگم دخترم، اینقدر که پسره قیافه و چشما و نگاهش! مخصوصا که بسیار بسیار قلدر تشریف داره و به سر سوزنی ناملایمت، چنان داد و هواری راه میندازه که بیا و ببین. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۳ اسفند ۹۶

از اول انقلاب دشمنان تلاش میکردند تا کارگران کشور را لنگ بگذارند!اما بصیرت و همت و تدین کارگران همواره دشمن را ناکام کرده است

تمام چیزی که میخواستم بنویسم همین جمله است، یعنی آرزومه... 

که پایان مأموریت بسیجی، شهادت باشه...  

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۷ اسفند ۹۶

فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها مثل یک مادر، مثل یک مشاور، مثل یک پرستار برای پیامبر بوده است. آن‌جا بوده که گفتند فاطمه «امّ ابیها» مادر پدرش است

از دیشب حالم به شدت بده. حال روحیم یعنی. البته که خدا رو شکر اتفاق بدی نیفتاد و به خیر گذشت. ولی هنوز قلبم تند میزنه.

دیروز غروب، موقع برگشتن، تا پیچیدم تو کوچه، به نظرم اومد یه گربه قد بلند وسط کوچه ایستاده. هم دم غروب بود و هم اینکه عینکم کثیف بود، درست نمیدیدم. تا رسیدم دو متری اش که دیدم خدیجه است!!!

تا مرز سکته رفتم واقعا! حالا خانوم یه ذره ترسیده؟! اصلا. تازه چی، داره هر هر میخنده که من دیدمت!

حالا چطوری تنها وسط کوچه بود؟

بعد از ظهر داشته پایین تو دست و پای عماد میچرخیده و بازی میکرده. که عماد آماده شده بره مسجد. پنجشنبه ها دو ساعت قبل مغرب حلقه بسیج دارن. فقط به خدیجه گفته برو بالا پیش مامان و خودش نبرده بالا، بسپره دست نرگس.

ایشونم خیلی سرخودانه، پشت سرش داداشش دمپایی پوشیده، اومده تو کوچه. 

نرگس هم از دیشب خیلی حالش بده. اشکش بند نمیاد. کلی هم بد و بیراه نثار خودش کرده که چرا حواسش نبوده عماد میره مسجد و نرفته پایین ببینه خدیجه چی کار میکنه. 

عماد هم وقتی فهمید خیلی ترسید و کلی معذرت خواهی کرد. 

هرچند به نظر من هیچ کدوم مقصر نبودن. فقط یه اتفاق بود که خدا رو شکر به خیر گذشت. و البته که باید حواسمون باشه خیلی بیشتر مراقب بچه ها باشیم. 

کلی هم با خدیجه حرف زدم که نباید تنها رفت بیرون، خطرناکه. ماشینا و آدم بدا و.. قشنگ میفهمه چی میگم. بعد کلی نصیحت، برگشته میگه: آقاهه رو دیدم. تعجب کردم!!

منظورش اینه که ترسیده، ولی بازم از رو نرفته. 

امروز میخوام برای در راهرو قفل بذارم و قرار گذاشتیم همیشه حواسمون باشه در قفل باشه.

حالا وسط این حال خراب خانوادگی کی بازی اش گرفته و میخنده؟

آمنه خانم! ازدو هفته پیش که نرگس خانم داره بهش غذا میده، کلی اخلاقش خوب شده. معلوم شد اونهمه گریه اش و بی تابی هاش، از روی گشنگی بوده. 

حالا که روزی نصف استکان غذا میخوره، دیگه اصلا توقع مدام بغل شدن نداره و فقط دوست داره یکی باهاش بازی کنه. 

پریشب میخواستم درباره اون شب کذایی بنویسم که چی دیدم، ولی نشد. اون شب من داشتم از فیزیوتراپی برمیگشتم و تو پاسداران بودم. 

تنها چیزی که از دیدن تیپ و قیافه عاشون به ذهنم میرسید، این بود که داعش حمله کرده. اراذل و اوباش محلی به گرد پاشون هم نمیرسن. دیدم قبلا اراذلی که مست کرده باشن و اربده کشی راه بندازن. سر و صدا دارن، ولی دل و جرأت وحشی گری ندارن. دو تا پلیس ببینن، بادشون میخوابه. اینا قشنگ اومده بودن جنگ. 

بعد هم که با اون فیلم مسخره گل دادنشون به اهل محل مشخص شد نقشه از قبل داشتن. اگه فیلم رو دیده باشید، معلومه مال قبله و هنوز محله رو خراب نکردن. مخصوصا که سردسته شون که داره جلو میره و گل میده، همونیه که واسه نیرو انتظامی شاخ و شونه میکشه و تعیین وقت میکنه. که دستگیرش کردن. بعد چطور ممکنه فرداش پاشه بره گل بده دست مردم؟

البته که دیگه دوره این فیلم درآوردنا گذشته. دیگه مگه کسی رسما کند ذهن باشه که با این چیزا گول بخوره و نفهمه اینا چقدر وخشی ان. 

فقط نکته جالب توجه برخورد دولت و جناب حسن خان با ماجراست. 

اول که به قول خودش دستور میده پلیس خلع شه، بعد هم که اجازه برخورد نمیده تا وقتی که دیگه خوب هر غلطی خواستن کردن، در نهایت هم برگشتن گفتن اینا حسابشون از دراویش جداست و دراویش خیلی هم خوب و مهربونن!!  آره جون خودت، فقط کاش یه بارم بیان با خودت مهربونی کنن ان شاءاللّه. مخصوصا با اون شلنگ میخ کاری شده شون. 

و نکته آخر اینکه دیگه حسن خان و دار و دسته اش چطوری باید ثابت کنن عامل نفوذی دشمنن، تا بعضیا باورشون بشه؟!! یعنی حتما باید با توپ و تانک بیان سراغ ملت، تا بفهمیم منافقه؟ همین حمایتشون از این گله گرگ وحشی کافی نیست؟!

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۴ اسفند ۹۶
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟