۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

اگر در زندگی تفریح سالم نباشد؛ زندگی برخود انسان و بر معاشران او، جهنم خواهد شد. مادیات، مقدمه‌ زندگی خوبند؛ و تفریح، عنصر اساسی زندگی خوب است

06:09:31

چند تا پیام خصوصی داشتم درباره نتیجه کنکور نجم و اوضاع و احوال بچه ها و حال نرگس.

الحمدلله نرگس خیلی بهتره دستش. تاولش کمرنگ شده. دیشبم دوباره رفتیم سونوی تخصصی قلب جنین که الحمدلله سالم بود و مشکلی نیست. 

صدقه هم ممنون از یادآوری تون، همون لحظه اول کنار گذاشتیم. زودپز رو ولی دور ننداختیم، چرا دور بندازیم؟مگه خصومت شخصی داشته با ما؟ ما باید درست ازش استفاده کنیم. به این فرمون بخوایم زندگی کنیم، کلا باید برگردیم به دوران غار نشینی. 

امروز صبح رفتم یخ از جایخی بردارم، دیدم یه قوطی کرم خالی که لبه هاش کمی تا قسمتی آب شده، تو جا یخیه! دور و برم رو که نگاه کردم دیدم چند تا کبریت نیم سوخته هم رو کابینته. 

فاطمه که اومد پایین ازش پرسیدم جریان چیه؟ 

پرانتز باز: این مدل آزمایشات شیمیایی یکی از سرگرمی های منحصر به فردشه. پرانتز بسته. 

: دیدم قوطی اش بوی خیار میده، گفتم حتما از عصاره خیار تو کرمش استفاده شده. بعد هوای توش رو داغ کردم که ازش خارج بشه، فورا گذاشتم تو جایخی تا اون عصاره ته مونده تو هواش، یخ بزنه، ببینم چیزی توش رسوب نکرده بود؟!!!!

این از شیمیدان خونه ما که همزمان به مبحث الکترونیک هم خیلی علاقه داره و داره خود ‌آموز ربات سازی یاد میگیره. 

من که فرصتش رو ندارم یادش بدم، فقط برنامه فلو کد رو براش نصب کردم و یه توضیح مختصر بهش دادم. کلی برنامه های کوچیک بامزه نوشته. بهش قول دادم براش وسایل بگیرم که بسازه. 

خدیجه خانم هم همچنان در حال ریاست و نظارت بر احوال خانواده هستن و کوچکتذین حرکت و فعل و سخنی از نظرش پنهان نیست. 

دو سه شب پیش بعد چند سری سواری بازی و شعر و قایم موشک، بهش گفتم: خدیجه، بابا! فکم دیگه کار نمیکنه. خسته شدم. یه کم شعر نخونم؟

آخه فرقی نمیکنه چه بازی داریم میکنیم، شعر خوندن برای تمام بازی ها لازمه! 

اول هیچی نگفت و ظاهرا قبول کرد و رفت برای خودش شروع کرد به نقاشی کشیدن. و همینطور زیر لب با خودش این شعر رو زمزمه میکرد:

من از بابا ناراحتم... شعر نمیخونه دیگه... خسته شده...!! 

دیشبم که عماد داشت با همه خداحافظی میکرد و از فاطمه لیست سوغاتی سفارش میگرفت، با بسیج مسجد رفت مشهد، هنوز نوبت به خدیجه نرسیده بود، برای خودش رفته رو به دیوار وایساده به بازی. 

: آقا فروشی! چیز خوشل دارین؟ برا خیجی خانوم بخرم؟ چیز خوشل، لباس نه!!! کتاب باشه، ام... ام... گوشی باشه... دین دین، ژن خوب باشه... ننگاشی باشی... 

پرانتز باز: این نه هایی که تو جواب بازی های خودش میده، یه چیزیه خوردنی! اینقدر که باحال و کشدار میگه:نه

جلو جلو هم سفارش میکنه کسی براش لباس سر خود نخره، نمیپوشه. 

منظورش هم از گوشی، این گوشی های اسباب بازی نیست، داره دو تا. منظورش یه لمسی واقعیه! 

یکی از انیمیشن های مورد علاقه اش، دیرین دیرین، قسمت ژن خوب هست. خیلی خوب متوجه اش میشه و مو به مو برات اجراش میکنه. 

ننگاشی هم یعنی وسایل مورد نیاز برای نقاشی. 

بستنی هم که در طول روز به کمتر از 3 تا قانع نیست. دیشب که دیگه مجبور شدیم تلفن کنیم به آقای دکوت،همون دکتر خودمون، بلکه آقای دکوت بهش بگه بستنی دیگه نه، که خیلی شیک و مجلسی رفته تو راهرو یواشکی صحبت کرده و اومده میگه: دکوت گفت بستنی؟ باشه. پلو نه!!! 

عماد رو هم با دو تا ساک راهی کردیم، یمی برای خودش و یکی مخصوص زهرا و دخترش. سفارش ویژه هم کردیم که به جای ما تا میتونه بو کنه بچه رو. فاطمه هم کلی ایده های مخصوص خودش داشت برای منجمد کردن بوی بچه!!! 

نجم هم خدا رو شکر با رتبه خوبی مجاز به انتخاب رشته شد. احتمالا بتونه تهران بره. هرچند وسوسه دانشکده افسری و دریانوردی و فیزیک محض پیوسته همدان هم هست خیلی. من که چشمم آب نمیخوره بمونه پیشمون. این پسر از اولش هم بچه راه دورمون بود. 

خب من رسیدم، باید پیاده شم. 

بغل دستی هم کامل از مطالبم فیض برد!!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۹ مرداد ۹۶

گفتمان اصلی دولت اسلامی همین خدمت است؛ اصلا فلسفه‌ وجود ما جز این نیست؛ ما آمده‌ایم خدمت کنیم به مردم و هیچ چیز نباید ما را از این وظیفه غافل کند

خب، بالاخره این مراسم تحلیف و متعلقاتش تموم شد. که جا داشت به جای اعلام یک روز تعطیلی، سه روز عزای عمومی اعلام بشه. از بس که مسئولین یکی از یکی بهتری داریم و همینطور گل و بلبل تر از قبل میشه کشور. 

الان دیدم چه مسخره بازی درآوردن سر عکس انداختن با اون زنک، تو مجلس. یعنی اینقدر موگیرینی ندیده بودن این نماینده ها خبر نداشتیم؟

بعد ما از اینا توقع داریم وزیر بی کفایت و دزد رو استیضاح کنن و جلوی توتال رو بگیرن و یه فکری به حال مشکلات کنن. 

این سه روز تعطیلی رو هم از همون اول که خبرش رو شنیدم، خورد تو حالم. پنجشنبه که از قبل استاد تعطیل کرده بود، امروز هم بهش اضافه شد، کلی عقب افتاد کار. خیلی کار پیچیده و دقیقه.

خدا هم که دید من اصلا بابت این سه روز تعطیلی خوشحال نشدم، واسه ام یه برنامه مفصل ریخت تا من بعد بابت هیچ اتفاقی غر نزنم. 

ما یه زودپز داشتیم مال جهیزیه نرگس خانم که سال ها بی درد سر برامون کار کرده بود. تا چند وقت پیش که واشر درش هرز شد و درست نشد. ما هم یه زود پز گرفتیم از این مدل های جدید که کل در با یه چرخش 15 درجه ای چفت میشه. 

موقع خرید چقدر فروشنده از جهات مختلف کامل و شفاف طرز استفاده اش رو برامون توضیح داد بماند. دفعات اولی هم که نرگس میخواست استفاده کنه، همه رو صدا میکرد و نکات و طرز استفاده صحیحش رو توضیح میداد که خدای نکرده اتفاقی نیفته. 

مخصوصا این نکته اش که برای باز کردن در، اول باید از روی حرارت برش داشت، حدود 5 دقیقه صبر کرد تا کامل بخارش خارج بشه، بعد باز کرد. چون مثه قدیمیا سوپاپ نداره و نمیشه روش آب سرد ریخت. 

ولی پنجشنبه نمیدونم چرا و حتی خودش هم یادش نیست که چی شد این نکته رو فراموش کرد. 

از صبح پای سیستم نشسته بودم و مشفول کار خودم بودم که حدود 10 یه صدای شبیه برخورد دیسک به کف اتاق که در واقع سقف آشپزخونه است اومد. 

به واقع از بالای پله ها پریدم پایین که ببینم چی شده. 

قبل هر چی چشمم دنبال آمار اعضای خونه بود که ببینم همه هستن یا نه. 

تا نرگس حالش جا بیاد و بتونه حرف بزنه و بگه چی شده، چند دقیقه ای طول کشید. 

از اوضاع آشپزخونه که دریاچه ای از خورش وسطش تشکیل شده بود و دستای تاول زده نرگس و جای ضربه در زودپز به سقف که یه تیکه از سقف رو خراب کرده بود و باقی شواهد اینطور فهمیدم که احتمالا نرگس صبر نکرده بخار زودپز کامل اجرا بشه. 

نرگس هم وقتی یه کم حالش بهتر شد همین رو گفت. که اصلا یادش نبوده باید از روی اجاق بر داره و چند دقیقه صبر کنه. و اتفاقا درش باز نمیشده و خیلی فشار آورده تا باز شده. 

باز که چه عرض کنم، شلیک شده. 

فقط چقدر خدا به همه مون رحم کرده که ذره ای از این حجم از خوررش در حال جوش به سر و صورت و دستای نرگس نپاشیده و بچه ها، مخصوصا خدیجه تو آشپزخونه نبودن و... فقط خود خدا میدونه. تاول دست هاش هم به خاطر داغ بودن ظرف بود. 

تنها نگرانی مون وضعیت بچه و نرگس بود. که طبق معمول خدیجه رو سپردیم به مادرم و رفتیم بیمارستان. و تا امروز بعد از ظهر هم تو اورژانس بستری بود. 

نه مرخص میکردن بیایم خونه و نه کارمون رو راه مینداختن. واقعش همون اول تشخیص داده بودن مورد خاصی نیست، ولی دلشون نیومده بود بدون ناله نفرین ولمون کنن. سر بهانه های الکی نگهمون داشتن دو روز. تازه امروز قصد جدی برای بستری داشتن. الا و بلا که باید بارداری خاتمه پیدا کن چون احتمالا فلان و بهمان شده و امکان داره جنین از دست بره. 

یعنی جلو جلو بچه رو بکشیم، چون ممکنه به خاطر ترس شدید نرگس، مشکلاتی براش به وجود اومده باشه. 

پزشک خود نرگس هم مسافرت بود و بهش دسترسی نداشتیم. به معنای دقیق کلمه تو بد هچلی گیر افتاده بودیم که ناگهان امروز صبح، خدا دکتر نرگس رو رسوند بیمارستان. 

ایشونم بعد 67 نوع معاینه دقیق و بررسی با چند تا دستگاه مختلف اطمینان دادن که بچه مشکلی نداره. 

که تازه حتی اگر هم مشکل پیدا کرده باشه، چرا جلو جلو بکشیمش؟ نهایت... 

خلاصه که خوب شکنجه مون دادن این دو روز. 

ولی الحمدلله به خیر گذشت و الان حال نرگس خوبه. مخصوصا که اومدیم خونه و دیدیم نجم و عماد دو تایی کل آشپزخونه رو شستن و هیچ اثری از واقعه پنجشنبه باقی نمونده. سقف رو هم با چسب کاشی پر کردن و روش از این کاغذ دیواری های پشت چسب زدن، جوری که هیچ اثری از خرابی نمونده. 

فاطمه هم واسه خوشحال کردن مامانش کتاب شاهنامه! رو شروع کرده به خوندن و فهمیدن. تا الان 12 صفحه اش رو یاد گرفته. 

خدیحه هم اول کلی برامون ناز کرد و رفت پشت مادرم قایم شد و نیومد بغلمون. تا کم کم آشتی کرد. بعد واسه مامانش تعریف کرد که: من هی دُفتم مامان نلگس کوجاس؟ من هی دُفتم مامان! بیا.. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۵ مرداد ۹۶

خدا نیاورد آن روزی را که سیاست ما و مسئولین کشور ما پشت کردن به دفاع از محرومین و رو آوردن به حمایت از سرمایه دارها گردد

06:14:54

یه پروژه خیلی سنگین دارم که باید تا آخر مرداد تحویل بدم، ضمن اینکه باهام کنار نمیاد متأسفانه و خیلی حرف ناشنواست! 

اینقدر درگیرشم که نه فقط از کل اخبار جهان هستی بیخبرم، که خونه و بچه ها رو هم فقط صبح بعد نماز وسر صبحانه میتونم درست و حسابی ببینم. 

بازم خوبه که این رسم صبحونه خوردن بعد نماز و نخوابیدن بعدش رو داریم ما. و الا شب که زود برسم، 10 و نیم 11 هست. فاطمه یا خوابه، یا در حال رفتن به هپروت، خدیجه رو هم نرگس داره عادت میده به 10 خوابیدن و از قبل سفارش کرده بهم که بی صدا بیام و حتی اگه بیدار بود باهاش بازی نکنم که سر حال نشه. 

نجم و عمادم مشغول کتاب و کامپیوتر هستن و واقعا لشگر شکست خورده است خونه، صحبت و حرفی نمیشه زد. 

ولی خب در عوض، از ساعت 4 تا 5 و نیم صبح که از خونه بیرون میام، به اندازه شارژ مورد نیاز روزانه ام میبینم و میشنومشون. 

عماد با وجودی که یکی از گزینه های اصلی اش در مورد شغل آینده اش میوه فروشی هست، از بس میوه دوست داره و از بوی میوه و سبزی تازه مست میشه، این تابستون یه معلم طراحی وب از بچه های مسجد پیدا کرده و داره به صورت حرفه ای تکمیل میکنه این موضوع رو. پیشرفتش هم بنا بر گزارشاتی که میده، به نظرم خوبه. ولی همچنان

هر روز یادآوری میکنه که خیلی وقته نبردمش رانندگی. 

پدرم مدتیه زانوشون خیلی درد میکنه و نمیتونن رانندگی کنن، و الا که عماد التماس من رو نمیکرد. 

نجم الدین اما غیر از کتاب خوندن، تقریبا هیچ کار دیگه ای نمیکنه. یعنی بیرون نمیره. در حد همین خرید روزانه فقط. به قول خودش کتاب عقب مونده داره!! این یه سال به خاطر کنکور، یه 200 تا کتاب رو گذاشته تو لیست انتظار و الان داره جبران میکنه. 

گزینه اصلی اش هم برای ادامه تحصیل اینه که اگه بشه، برای این مقطع به صورت مجازی یا مکاتبه ای ثبت نام کنه و هم زمان سربازی هم بره و برای مقاطع بعدی دولتی بخونه. اگه امکانش باشه، منم بدم نمیاد. بیشتر نگران هزینه اشه که بسی گرانه! 

فاطمه هم خدا رو شکر هم 3 سانت قد کشیده و هم 2 کیلو کم کرده. عماد شبا نمی ساعت میبردش دوچرخه سواری، خودش هم صبح تا شب به قول نرگس 200 مرتبه با خدیجه این پله ها رو بالا پایین میرن و بازی میکنن. 

مشکل اصلی پله ها بزای خدیجه، نرده هاش بود که نرگس یه طرح جالب داد براشون:

4 گوشه پتو و لحاف های قدیمی مون رو سوراخ کرده و قلاب انداخته و با طناب به نرده ها وصل کرده، جوری که دیگه خدیجه نهایتا اگه تو پله ها بیفته، چند تا پله رو قل میخوره و دیگه از لای نرده نمیفته. 

خدیجه هم که روزانه کار  و حرف جدید یاد میگیره. دیروز سر صبح، تا وای فای روشن شد، صدای پیام تلگرام گوشی ام اومد، برگشته میگه" بابا! تلنگام داری؟

-بله جونم. تلنگام دارم. 

: میشه ببینم؟

-بله، بفرمایید. 

یه چند بار که لیست مخاطبام رو بالا پایین کرده، میگه: پس دیین، دیین کوجاست؟ منظورش همون دیرین، دیرینه. گفتم من دیرین دیرین ندارم. 

: بذار درسش کنم....صب کن... الان میگم کوجاس... 

بعد رفته تو برنامه کروم، به اصطلاح خودش سرچ کرده. بعد که دیده پیداش نمیکنه، میگه: چرا این کار نَمیکنه؟ ایتنت نداری؟!!!

چند روز پیش هم با نرگس و و فاطمه و مادرم رفتن پارک پردیسان. فرداش برام تعریف کرد: بابا! من، خب، با مامان، بعد، با مامانی، لفتیم دّدَل، بعد من دُفتم:آقاها کوجان؟ بعد، مامان نلگس چادُل، نه!!!  مامانی چادل، نه!!!  دُفتم: آقاهه نیاد؟ مامانی دُفتش: نه! 

به قول نرگس، بالافاصه که وارد پارک شدن و دیده هیچ کس حجاب نداره، خیلی تعجب کرده و فوری پرسیده پس آقاها کجان؟

خب دیگه، من رسیدم. باید پیاده بشم. 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۹ مرداد ۹۶

زن وشوهرهرچه بیشتربه هم محبت کنند،زیادی نیست.آنجایی که محبت هرچه زیادشود،ایرادی ندارد،محبت زن وشوهراست. هرچه به هم محبت کنید،خوب است وخودمحبت هم اعتمادمیاورد

امشب این فسقل خانم خونه چنان حالی ازمون گرفت که نگو و نپرس! یعنی من با این ابعاد و جرم حجمی ام، اینقدر رئیس نیستم که ایشون هست و ریاستش رو ثابت میکنه. 

ما امشب مطابق رسم همیشه، مثلا خواستیم که برای دخترای خونه مون به مناسبت روز دختر یه جشن مختصر بگیریم. 

هدیه هم براشون یکی یه دستبند گرفتیم. در واقع خودم تنها گرفتم. نرگس خانم فرصت نکرد باهام بیاد. 

کیک رو هم نرگس خانم زحمت کشید آماده کرد. با یه تزئین ساده. غیر از خودمون، پدر و مادر هم اومدن. 

حالا برخورد خدیجه:

تا رسیدم خونه، از همون بالای پله ها 20، 30 مرتبه سلام کرد تا رسید پایین و اومد بغلم. همیشه سلام کرذنش تا برقراری تماس فیزیکی ادامه داره. به قول عماد یه نوع اعلام وضعیته. 

بعد از سلام و احوالپرسی و ناز کشی مربوطه، به صورت معکوس اتفاقات تا صبح رو تعریف  کرد برام. اینم جزو رسوماتشه، که دونه دونه بگه چی شده و کی چی گفته و هی بعد بعد کنه. اینقدرم که دلم ضعف میره واسه بعد بعد گفتنای کش دارش. 

خلاصه که اوضاع عادی و طبق روال معمول بود تا نرگس خانم کیک رو آورد و منم از تو کیفم دو تا جعبه کوچیک بیرون آوردم. 

توضیح اینکه کیک دیده و خورده چند بار، ولی یادش نبود. اما جعبه طلا و جینگولی حات رو میشناسه. دو سه تا خالی اش رو داره و پای ثابت بازی هاشه. که مثلا بره از آقای فروشنده یه خرده!  گوشواره و گردنبند و... بخره.

بعد هم بیاد مثلا استفاده کنه و هی بگه خوشل شدم؟ من خوشلم. با این توصیفات یقین داشتیم اگه یه تیکه طلای واقعی بهش بدیم خوشحال بشه و مثه لباس و کفش نو، سرمون بازی درنیاره. 

هیچی دیگه، همینطور داشت برای خودش حرف میزد که دید نرگس یه کیک گذاشت رو میز و منم دو تا جعبه و مبارک باشه گفتنامون شروع شد. 

اول یه چند ثانیه ای زل زد به میز. تا فهمید ماجرا از چه قراره و یکی از دستنبندها مال خودشه، چنان جیغ و شیون و گریه ای راه انداخت که هر کی میشنید و میدید، یقین میکرد عقرب نیشش زده! 

مگه آروم میشد که بتونیم باهاش حرف بزنیم؟ مگه به صراطی مستقیم بود؟ یعنی رشوه و پیشنهادی نبود که بهش ندیم. از بیرون بردن و حتی ماشین سواری و پشت فرمون نشستن و.. 

ولی هیچ اثر نداشت. بعد 10 دقیقه، یه ربع که یه نفس جیغ کشید و گریه کرد، وقتی دیگه واقعا توانش تموم شد، دیگه از سر ناچاری قبول کرد برامون توضیح بده که از چی ناراحت شده؟

توضیحاتش رو نمیتونم دقیق و عین جمله بندی اش بنویسم. ولی فحوای کلامش این بود که چرا من خودم تنها رفتم براش خریدم وخودش رو با خودم نبردم نظر بده!!!

شاید باور نکنه کسی، ولی عین حقیقته. با همه فنونی که بلدیم ازش پرسیدیم و جواب همه سوالاتمون همین بود: که فردا دوباره بریم مغازه آقاهه، یکی دیگه بگیریم. این خوشل نیست!! 

در حالی که به اعتراف همه خیلی قشنگ بود جفتش. فاطمه هم که خیلی دوست داشت مال خودش رو. اساسا تا الان شاید یکی دو بار خودش رو هم برده باشیم برای انتخاب طلا جات. 

و تمام مدت جیغ و شیون خدیجه، فاطمه همینطور مات و مبهوت داشت نگاه میکرد که مگه طلا، لباسه که خودمون بخوایم نظر بدیم؟ خب بابا خودش به اندازه پولش میره میخره دیگه... 

حالا اگه فکر کردین که بعد از قولی که گرفت برای تعویض، حاضر شد از کیک بخوره یا گذاشت ما بخوریم، سخت در اشتباهید. 

با اینکه همون اول متوجه نشده بود چیه و هی درباره اش سوال میکرد، ولی در نهایت به این نتیجه رسید که کیک خوردن یه ارتباطی به قسمت بغدی داره. 

بنابراین با قاطعیت تمام اعلام کرد: کیک باید به یخچال برگرده و فردا بخوریم! موقع مراسم کادو دادن! 

نجم معتقده نباید به چشم یه بچه دو ساله نگاش کرد و خیلی بیشتر از سنش میفهمه. رو این حساب خیلی از اوقات میشینه باهاش حرف منطقی میزنه.

امشبم نشست کلی باهاش صحبت کرد و با کلی مثال ریز و درشت حالی اش کرد که کیک مال وقتیه که کسی به آدم هدیه بده. هدیه رو هم خودش تنها خریده باشه. و مثلا اگه من برم برای خودم جوراب بخرم کیک نمیخوریم. 

و در نهایت، خدیجه هم یه جوابی داد که دهن همه مون باز موند: که قرار نیست من بخرم. بابا میخره. من فقط میگم کدومش خوشگله!

یعنی از همون اولش هم اهل نظر دادن بود. یادمه یه بار خیلی کوچیک بود، داشتیم براش لباس میخریدیم، بین کلی طرح و رنگ مختلف دست گذاشته بود رو یه لباس قرمزی که اصلا دوسش نداشتیم. اما مجبور شدیم همون رو براش بگیریم. 

خلاصه که یه رئیس دو ساله داریم، بدون اجازه اش نمیشه آب بخوریم. کاش میشد نماینده مجلس بشه مثلا. نماینده میشد دیگه کسی جرئت میکرد با توتال قرار داد ببنده؟ یا برجام تیکه پاره رو وصله کنه؟ یا مثلا مولاوردی رو به عنوان وزیر آموزش و پرورش معرفی کنه؟ ...

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲ مرداد ۹۶
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟