۷ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

اگر از گنجینه وجود پیامبر(ص) استفاده کنیم، امت اسلامی به آنچنان موقعیتی میرسد که نتوانند دیگر به او زور بگویند و او را زیر فشار قرار بدهند

اینکه تمام اتفاقات دنیا، ریز و درشت، با همه سختی و مصیبتش، ته تهش، خیره و جای شکر داره، حقیقتیه. 

الان همین زلزله و حجم مصیبتش، تو همین هفته چقدر باعث خیر شده. همین که همه مردم دوباره فرصت مهربونی ایثار پیدا کردن، خودش کم نعمتی نیست. هر کسی به اندازه وسع خودش. چقدر ایده های جدید و ابتکاری برای انجام شد. 

از طرفی چون بلافاصله از اربعین بود و درست لب مرز، فرصتی بود که موکب های اربعین، تو مسیر برگشت، دوباره کارشون رو شروع کنن و بی منت و قصد ریا، همون خدمتی رو که زوار امام حسین علیه السلام داده بودن، به مردم بدن. و در واقع کارشون، جوابی شد به تمام دروغ و تهمت هایی که به دم و دستگاه امام حسین علیه السلام میزنن. 

همینایی که فقط محرم و صفر یاد نیازمندا میفتن و با کرور کرور ادعا، گوش فلک رو کر میکنن که بیاین به جای نذری دادن و هیأت گرفتن، به نیازمندا کمک کنین، دیدن و لال شدن از این حجم همدردی و امدادرسانی نوکرای امام حسین.

مورد دیگه دیده شدن خدمت رسانی وسیع سپاه و ارتشه. با اینکه تو اینجور بلایای طبیعی، همیشه سپاه و ارتش اولین نیروهای حاضر در صحنه بودن، اما اینبار به لطف خدا کارشون و وحدتشون دیده شد و اینم جوابی شد برای اون داعشیای وطنی دلخون از مدافعان حرم. 

خود زلزله هم خیلی دقیق و هدفمند فرود اومد. انگار اومده بود برای انداختن تشت رسوایی منافقا از پشت بوم. درست رفت سراغ بیمارستانی که محض تبلیغات انتخاباتی افتتاح شده بود و سقفش رو آورد پایین. 

البته که با تمام این اوصاف، باز هم یه عده عین مگس، اونم خر مگس، همچنان وزوز کنان هی لمیدن و با گوشی هاشون، دروغ و تهمت پخش کردن.

درست مثل همیشه، ولی اینبار اینقدر دروغ پراکنی شون، زشت و نفرت انگیز بود که به یه هفته نکشیده، به انحاء مختلف دروغ هاشون رو شد و فقط روسیاهی براشون موند. 

ولی همین کارشون هم باعث خیر شد. یعنی دیگه الان هر کسی ذره ای انصاف و عقل داشته باشه، درک میکنه کی دوسته و کی دشمن. دیگه شکی برای کسی باقی نمونده از اینکه اینا یا مستقیما دشمنن یا جیره خور دشمن. 

دیگه حقیقتا حرفا و خبرا و پستاشون هیچ ارزشی برای مردم نداره و کسی چرندیات و شایعاتشون رو باور نمیکنه. ان شاءاللّه که هر چه زودتر نسل دروغگو از زمین کنده شه. متنفرم از دروغ و دروغگو و اونی که باور میکنه.. 

و اصل مطلب اینکه امروز از ته دل آرزو کردم که کاش زلزله خونه من رو خراب کرده بود و چادر نشین بودم تا آقا اندازه یه سلام و احوالپرسی مهمون چادرم میشد. اما بعد خجالت کشیدم..نه، دوست ندارم آقا به خاطر من تو زحمت بیفتن. خیلی خودخواهیه. فدای عبای خاکی و کفش گلی شون.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۳۰ آبان ۹۶

هر کسی به هر دلیلی بر یک جمعیتی ریاست مییابد، باید خادم و‌نوکر مردم باشد

بسیج مسجد محلمون یه نیسان داره، مرغ عزا و عروسیه. به هر مناسبتی هست وسط. اگه قرار باشه اون دنیا خدا به جمادات هم جایزه بده، یقینا این نیسان هم بی نصیب نمیمونه، بس که اول همه کارای خیر بوده و هست. 

این بار هم تا غروب سه شتبه تا کله پر جنسش کردن مردم و همون شب با دو سه نفر دیگه راه افتادیم سمت کرمانشاه. 

4 نفر بودیم و جلو جامون نمیشد، هر یکی دو ساعت، یکی میرفت عقب. با اینکه هوا به غایت سرد بود، ولی عجیب حس و حالش خوب بود. 

ولی خدا رو شکر اون چیزی که من از وضعیت اونجا دیدم، خیلی از تصوراتم بهتر بود. من وضع کوهستانی و شدت زلزله و عمق کمش رو با زلزله بم مقایسه میکردم و توقع داشتم تلفات خیلی زیاد باشه. 

هرچند که حتی دیدن یه نفر داغدار هم سخته، ولی به نسبت بم، حجم غم و اندوه مردم خیلی کمتره. اون روزا بم تماما ماتم سرا بود. هنوز چادرای بچه یتیمایی که تمام خونواده شون رو از دست داده بودن جلو چشممه. 

قبرستون بم و اون حجم از اموات رو زمین مونده که هنوز غسل و کفن نشده بودن و طلبه هایی که شبانه روزی داشتن دفنشون میکردن..بوی تعفنی که میداد.. 

الان ولی خدا رو شکر با اینکه خرابی و آوار خیلی زیاده، تلفات و صدمات جانی کمتره. احتمالا چون مردم بیدار بودن و تونستن یه کاری انجام بدن. 

ولی به خاطر همین خرابی ها و پسلرزه های قوی، میشه گفت کل استان آواره شدن. آواره یعنی اینکه باید تو یه چادر 12 متری، اگه بهشون برسه، زندگی کنن. بدون برق و امکانات بهداشتی و گرمایی. 

هنوز سرویس بهداشتی سیار براشون نیامده بود. بخاری هم خیلی کمه. 

کلا سیستم توزیع، اون قسمتی اش که مربوط به نهادهای دولتیه، خیلی نا به سامان بود. ولی قسمتایی که ارتش و سپاه و بسیج و آستان قدس اداره میکردن، خیلی دقیق و حساب شده بود. 

هر کدوم یه قسمتی رو برای دپوی اجناس در نظر گرفتن که تمام وسایل بره اونجا. بعد از اونجا تقسیم میکردن و با وانت و حتی موتور برای مسیرهای کوهستانی میفرستادن. 

ما هم تا دیشب اونجا بودیم. ولی کار خاصی ازمون نمیومد. آواربرداری تموم شده بود و الان فقط باید وسایل لازم رو به مردم رسوند و خونه هاشون بازسازی بشه. 

واقعا دلم میخواد هرطور شده سهمی تو این بازسازی داشته باشم. شده اندازه ساختن یه دیوار. 

چیزی که جالبه اینه: از کل مسکن مهر منطقه فقط چند تا ساختمونش، اونم فقط دیوار نمای بیرونی اش ریخته. روستاها هم اون قسمتی اش که بافت فرسوده شون بازسازی شده، خسارت خیلی کمتر بوده. در عوض بیمارستانی که همین اردیبهشت افتتاح شد کامل سقفش ریخته، بعد آقایون فرمودن که بیشترین خسارت ها برای مسکن مهره!! 

من پیشنهادم اینم بعضی وقتا، تفننی هم که شده خجالت بکشن. اعتیاد نداره. 

همون دیشب هم دوباره برگشتیم و 10 صبح تهران بودیم. 

مردم به نظرم باید فعلا به بسیج و مساجد اعتماد کنن و کمک هاشون رو بفرستن. هلال احمر هم بدنه اش، بنده های خدا خیلی کار میکردن. ولی مدیریتش خیلی نا به سامان بود و هم بدنه هم مردم از این وضع شاکی بودن.

امشب شنیدم که وعده کمک بلاعوض هم داده شده، به قول معروف بزک نمیر بهار میاد.. این دولت که خدای من نگفتم و انکاره. فعلا وام کسبه پلاسکو رو پرداخت کنه تا بعد! 

..

زهرا هم بعد از ظهر رسید با مغز بادوم شیرینش که دو تا چشم داره عین دکمه! این شعره هست: تپلویم تپلو؟! معصومه قشنگ مصداقشه! واقعا انگار خدا به جای صورت، براش هلو گذاشته! 

اینکه خدیجه چقدر پز آبجی خودش رو به زهرا داد که ما هم نی نی داریم، بماند.

ولی هر کاری کردیم باورش نشد و نفهمید آمنه کوچیک تره یعنی چی، یهو از تو گهواره برش گردوند که بتونه مثل معصومه قلت/غلت بزنه!

دوست فاطمه پرنده داره، راست یا دروغ اومده پزش رو داده که حرف میزنه. حالا نه فقط صرف همون پز دادن، خودش رفته از اینترنت گشته و کلی فیلم پرنده های خونگی دیده.

حالا یه دل نه، صد دل عاشق عروس هلندی که یه نوع طوطیه شده. الا و بلا که یه دونه بگیریم! یعنی فقط خود خدا باید از سرش بندازه این عشق و عاشقی رو. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۶ آبان ۹۶

اینجانب از اعماق دل،این حادثه‌ی تلخ و مصیبت‌بار را به ملّت ایران بخصوص به مردم عزیز استان کرمانشاه و بویژه به خانواده‌های مصیبت‌زده تسلیت عرض میکنم

سلام مجدد خدمت همه

ممنون از اظهار لطف و محبتتون، مخصوصا پیامهای خصوصی که حقیقتا شرمنده شدم. 

بله، الحمدللّه حال همه مون خوبه. نالئب الزیاره تک تک دوستان بودم اگه خدا قبول کنه. 

تا جایی هم که حافظه ام یاری کرد، اسم مجازی دوستان رو دونه دونه گفتم.

عماد و نجم هم خوبن. اونا صبح پنجشنبه تهران بودن. چون بهشون سفارش کرده بودم مستقیم از مهران برن نجف و بعد تا جایی که تونستن پیاده برن تا کربلا و برگردن.

خدا رو شکر امسال توفیق داشتن و به کربلا هم رسیدن. ولی دیگه سامرا و کاظمین قرار نبود برن. 

بیشتر به خاطر دل مادرم و نرگس، و الا به نظر من اشکالی نداشت اگه میرفتن. دیگه بلد شدن الحمدللّه. 

ولی ما دیروز صبح رسیدیم. اگه بخوام سفرنامه ای تعریف کنم، پنجشنبه که راه افتادیم، 10 و 11 شب مرز بودیم. مهران. جون تعداد گیت های خروجی رو خیلی زیاد کرده بودن، رد شدنمون از مرز خیلی طول نکشید. مخصوصا که قسمت ماشین کلا جدا بود و تعداد به نسبت پیاده ها خیلی کم. 

از همون بعد مرز راه افتادیم سمت سامرا. به راهنمایی گوگل مپ. توقع داشتیم دیگه نهایت برای نماز صبح برسیم، با حساب راهنمایی گوگل، ولی نماز ذو تو بیابون خوندیم. چون گوگل خبر از ایست بازرسی ها یا به قول خودشون سیطره های بین راه نداره. یعنی نهایت هر 10 کیلومتر یه سیطره بود! 

و هر بار هم باید کل مدارک چک میشد....

این بود که حدود 10 و 11 صبح رسیدیم سامرا. گرسنه و تشنه. ما از قبل کلی غذای بین راهی برداشته بودیم. همینطورم خشکبار و بیسکوییت و.. آب و دوغ هم همینطور. یه کلمن بزرگ و پیک نیک هم داشتیم. 

ولی تمام جیره غذایی مون، به غیر از یه مقدار میوه خشکمون تو این 36 ساعت تموم شد. 

کنسرو هم داشتیم، ولی از اونجایی که کلا رابطه مون با کنسرویجات خوب نیست، گذاشتیمش برای وقتی جدا داشتیم میمردیم! 

الحمدللّه سامرا از همون بعد از پارکینگ و شروع مسیر حرم، موکبا و خوراکی های نذری هستن و تا بخوایم از بازرسی رد بشیم سیر شدیم. 

خوبی ماشین داشتن این بود که تمام وسایلمون رو به غیر از کالسکه و وسایل خدیجه و آمنه میذاشتیم تو ماشین و میرفتیم زیارت. 

ولی بدی اش هم این بود که دیگه نمیشد تا انتها با ماشین رفت. باید ماشین رو تو پارکینگ میذاشتیم و باقی اش رو پیاده میرفتیم. 

با کاروان و اتوبوس، خوبی اش اینه حداقل دو سه کیلومتری پیاده روی کمتر داره. مخصوصا برای کاظمین و سامرا. 

سامرا رو خیلی دوست داشتیم شب بمونیم، ولی یه کم دست دست کردیم برای جا گرفتن، دیگه تو زیر زمین جا تموم شد. بیرون هم هوا به غایت سرد بود. دیگه ناچار رفتیم تو ماشین. دو سه ساعتی استراحت کردیم نزدیک اذان صبح راه افتادیم به سمت کاظمین. 

پدرم خیلی اصرار داشتن کمک کنن برای رانندگی، ولی نذاشتم. آرنج راستشون مدتیه خیلی درد میکنه، جوری که حتی برای عوض کردن دنده اذیت میشن. 

کاظمین هم بعد از طلوع آفتاب رسیدیم. پارکینگ هم دور بود. با حداقل وسیله آمدیم سمت حرم و تا بعد از ظهر هم بودیم. ولی هر کدوم از هتل های دور و اطراف حرم که سر زدیم جا نداشتن.

دیگه ناچار راه افتادیم به سمت کربلا. آخر شب رسیدیم و یه چیزی به اسم هتل، اما در حد مهمانپذیر بین راهی و دم گاراژی خودمون که فاصله اش از حرم حضرت عباس حدود 5 کیلومتر بود، بهمون جا داد. به چه قیمت؟ با کلی منت و چک و چونه، به شبی 100 دلار راضی شد.

یعنی اینقدر بگم که فاصله بین تخت هاش که حدودا 20 سانت بود، تار عنکبوت بسته بود و نمیشد یه قطره آب تو دستشویی اش ریخت، چون مطلقا پایین نمیرفت!! 

فردا صبحش دیدیم جدا با خدیجه و آمنه نمیشه با این وضعیت سر کرد. راه دورش هم معضلی بود که نمیشد یه زیارت درست و حسابی رفت. رفتیم دوباره گشتیم تا بالاخره از یکی از مغازه دارها تونستیم جا بگیریم.

ایشون هم یه خونه رو به ما آدرس دادن تو خیابون علقمه. صاحب خونه محض خاطر اربعین، نصف کرده بود قیمتش رو و شبی 30 هزار تومن ازمون گرفت. بگم تمیز بود که خب اصلا. ولی لااقل میشد زیرانداز و ملحفه خودمون رو استفاده کنیم. جا داشت اینقدر.  و همینطور مشکل چاه فاضلاب هم نداشت. 

تا سه شنبه شب بودیم کربلا و بعد راه افتادیم سمت نجف. که خدا رو شکر نماز صبح رو تونستیم حرم بخونیم. یه هتل نسبتا بهتر از بقیه هم تو خیابون صافی صفا گیر آوردیم که قیمتش رو میشد با واحد دیه قتل عمد محاسبه کرد. مخصوصا که پارکینگ هم بهمون داد. 

بعد کلی چک و چونه، نهایتا تونستم همه رو راضی کنم بمونن همونجا و من و فاطمه بریم راهپیمایی. 

نرگس البته خیلی خیلی از دستم پکر شد. ولی هرچی با خودم صحبت کردم، دیدم نمیتونم. همین جوری هم آخرش که حساب کردم دیدم تو این مدت دست کم 25، 30 کیلومتر پیاده روی کرده. 

از روزه جمعه هم که راه افتادیم سمت مرز تا یکشنبه سحر که رسیدیم و بلکه تا همین الان، هنوز سردرد داره. 

خلاصه که من و فاطمه با هم راه افتادیم و تا جایی که در توان فاطمه بود رفتیم. دوست داشتیم یه بار دیگه به کربلا برسیم، ولی نشد. 

از حدود 10 کیلومتری کربلا، ماشین کلا ممنوع بود. فاطمه هم جدا توان ایستادن نداشت. چه برسه به راه رفتن. این شد که از دور سلام دادیم و برگشتیم. 

درسته که واقعا حسرت بزرگیه این مدلی رفتن که یه زیارت درست و حسابی و دلچسب قسمت نمیشه. اینقدر که تمام مدت دغدغه جا و مکان و خوراک و دستشویی... داریم. یعنی حقیقتا تو هر حرمی شاید یه بار تونسته باشم یه زیارت نامه کامل بخونم. 

ولی با این حال امیدم به اینه که ان شاءاللّه وظیفه ام رو انجام داده باشم. دیگه قبولش با خود خدا و کرمش. اصلش، اون موقعی هم که به خیال خودمون درست و حسابی میریم زیارت، معلوم نیست چقدرش قبول شده باشه. 

چه بسا زیارتهای از راه دور اونایی که نتونستن برن، بیشتر از من قبول شده باشه که یقینا همینه. 

دیروز که رسیدیم، خودم یه راست رفتم سر کار. با همون سر و وضع فوق تمیز! خودم و ماشین. اما بچه ها به شهادت نرگس تا 4 عصر یه کله خوابیدن. حالا خوبه من تمام مدت رانندگی کردم! 

شب که رسیدم، تازه نجم و عماد رو دیدم و پسرام مردونگی کردن همون شب ماشین رو از بالا تا پایین شستن و دسته گل تحویلم دادن. 

منم یه دوش و خواب مختصر، حدود 9 و 10 شارژ کامل پا شدم ببینم دنیا دست کیه که دیدم بله، خدیجه عزیزم الا و بلا لباس لازم داره. اونم از اونا که با چرخ دوخیده! میشه. گریه ای میکرد که بیا و ببین. مگه میشد به هیچ صراطی مستقیمی هدایتش کرد؟ دیگه ما هم ناچار، راه راست رو به سمتش کج کردیم.

خودمون هیچ پارچه ای که به درد لباس بچه بخوره، تو خونه نداشتیم. رفتم از مادرم یه تیکه پارچه تریکو گرفتم. از اون طرف آمنه هم افتاده بود رو دور تند شیر خوردن، بالا آوردن، کثیف کردن، شستشو و دوباره گشنه شدن و شیر خوردن! یعنی ظرف دو ساعت، 3 دست لباس عوض کرد براش نرگس. 

ولی به قول خودش همین که خدیجه رو از جلوی دست و پاش جمع کردم که بهونه نگیره، کافی بود. ما هم نشستیم تمام اطلاعات و آموخته های خیاطی مون رو با فاطمه و عماد ریختیم وسط و تا 12 شب یه پیراهن برای خدیجه دوختیم! 

فقط موقع دوخت اول حواسم به سوزن نبود که باید عوض کنم، یه کم اذیت کرد. ولی خدایی اش چیز خوبی از آب درومد. و مخصوصا که خدیجه با اون اخلاقش قبول کرد و پوشید و با همون هم خوابش برد.

همون دیشب هم دوماد فرشته ام که خدا زیادش کنه و خیر دنیا و آخرت بهش بده و هر چی آرزوی خوبه، مال اون....بهم پیام داد که زهرا رو آخر هفته میفرسته تهران. دستش درد نکنه. 

خبر زلزله رو ولی صبح از همکارا شنیدم. خدا صبر بده به همه شون. و بیشتر از اون به ما توفیق بده یه کاری بتونیم انجام بدیم. 

یعنی داغ این مصیبت یه طرف، درد کم کاری و بی توجهی مسوولین و دولت که تنها نگرانی شون میز و صندلی خودشونه هم یه طرف. 

من اصلا نمیفهمم، وقتی مرکز زلزله در غربی ترین نقطه کشوره، اونم یه منطقه کوهستانی با روستاهای زیاد و خونه های کاهگلی، این حجم از پیام نگران نباشید، تهران امنه، چه معنی میده؟!!!

یعنی چی تو این وضعیت نگران تهران بودن؟!!!

و بدتر اون لاشخورایی هستن که دارن از درد مردم و خراب شدن خونه و آوار شدن زندگی شون، انتقام سیاسی میگیرن. یعنی خاک عالم هم بر سرشون بشه، بازم کمه. 

من امشب فقط تونستم خون بدم و کمی هم پول. بسیج مسجد اعلام کردن برای جمع آوری جنس، اگه بتونم برم باهاشون خیلی خوب میشه. نمیدونم چه کاری ازم برمیاد، ولی طاقت نشستن و تماشا کردن ندارم. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۳ آبان ۹۶

اولین شرط رسیدن به آرمانها، شناخت دشمنی آمریکاست

امام باقر(ع): پیروان ما را به زیارت مزار حسین (ع) امر کنید؛ زیرا زیارتش روزى را فراوان، و عمر را دراز میکند و بلاهای سخت را دور میکند، و بر هر مؤمن که امامتش از جانب خدا را باور دارد، واجب است.

عنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: مُرُوا شِیعَتَنَا بِزِیَارَةِ قَبْرِ الْحُسَیْنِ ع فَإِنَّ إِتْیَانَهُ یَزِیدُ فِی الرِّزْقِ وَ یَمُدُّ فِی الْعُمُرِ وَ یَدْفَعُ مَدَافِعَ السَّوْءِ وَ إِتْیَانَهُ مُفْتَرَضٌ عَلَى کُلِّ مُؤْمِنٍ یُقِرُّ لِلْحُسَیْنِ بِالْإِمَامَةِ مِنَ اللَّهِ.

امام صادق(ع): حسین(ع) را زیارت کنید اگر چه سالی یکبار؛ زیرا هر کس به زیارتش رود در حالى که حق آن حضرت را بشناسد و منکر نباشد(یعنی قبول امامت و واجب الطاعة بودن)، عوضی کمتر از بهشت ندارد، و روزى و رزقش وسعت پیدا مى‏کند، و در همین عالم خداوند متعال در ازاى زیارتش به او در دنیا فرح و سرور مى‏دهد. 

قال الصادق ع: زُورُوا الْحُسَیْنَ ع وَ لَوْ کُلَّ سَنَةٍ فَإِنَّ کُلَّ مَنْ أَتَاهُ عَارِفاً بِحَقِّهِ غَیْرَ جَاحِدٍ لَمْ یَکُنْ لَهُ عِوَضٌ غَیْرُ الْجَنَّةِ وَ رُزِقَ رِزْقاً وَاسِعاً وَ آتَاهُ اللَّهُ مَنْ قِبَلَهُ بِفَرَحٍ عَاجِل‏.

امام رضا(ع):کسى که قبر امام حسین(ع) را در کنار فرات زیارت کند مثل کسى است که خدا را بالاى عرش زیارت نموده است. 

قالَ الرضا (ع): مَنْ زَارَ قَبْرَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (ع) بِشَطِّ الْفُرَاتِ کَانَ کَمَنْ زَارَ اللَّهَ فِی‏ عَرْشِهِ.

امام باقر (ع) فرمود: اگر مردم میدانستند که چه ثوابی در زیارت امام حسین (ع) است جان میدادند و از حسرت زیارت امام حسین(ع) قالب تهی میکردند.

قالَ الباقر ع: لَوْ یَعْلَمُ النَّاسُ مَا فِی زِیَارَةِ الْحُسَیْنِ‏ مِنَ الْفَضْلِ لَمَاتُوا شَوْقاً وَ تَقَطَّعَتْ أَنْفُسُهُمْ عَلَیْهِ حَسَرَات

امام صادق(ع): احدى نیست در روز قیامت مگر اینکه آرزو مى‏کند از زوّار امام حسین(ع) بوده باشد، زیرا میبیند که خدا با زائران امام حسین(ع) چه برخورد کریمانه ایی میکند.

ما مِنْ أَحَدٍ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِلَّا وَ هُوَ یَتَمَنَّى أَنَّهُ مِنْ زُوَّارِ الْحُسَیْنِ لِمَا یَرَى مِمَّا یُصْنَعُ بِزُوَّارِ الْحُسَیْنِ ع مِنْ کَرَامَتِهِمْ عَلَى اللَّهِ تَعَالَى‏

امام باقر(ع): شیعیان ما را امر کنید که به زیارت قبر حضرت حسین بن على(ع) بروند. زیرا زیارت آن حضرت بر هر مؤمنى که امامتش از جانب خدا را قبول دارد، واجب است

عنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: مُرُوا شِیعَتَنَا بِزِیَارَةِ قَبْرِ الْحُسَیْنِ ع فَإِنَّ إِتْیَانَهُ مُفْتَرَضٌ عَلَى کُلِّ مُؤْمِنٍ- یُقِرُّ لِلْحُسَیْنِ ع بِالْإِمَامَةِ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.

وقتی زائر به زیارت حسین(ع) پرداخت، هنگام بازگشت، هیچ گناهی بر او باقی نمیمانَد، و او به مقامی میرسد که کسی که در راه خدا به خون خود آغشته شده، به آن مقام نمیرسد.

قالَ أَبُو عَبْدِ اللَّه‏: أَنَّ زَائِرَهُ ... فَیَنْصَرِفُ وَ مَا عَلَیْهِ ذَنْبٌ وَ قَدْ رُفِعَ لَهُ مِنَ الدَّرَجَاتِ مَا لَا یَنَالُهُ الْمُتَشَحِّطُ بِدَمِهِ فِی سَبِیلِ اللَّه‏.

امام صادق(ع): بر ثروتمند لازم است که سالی دو بار به زیارت حسین(ع) برود و بر فقیر سالی یک بار.

عنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: حَقٌّ عَلَى الْغَنِیِّ أَنْ یَأْتِیَ قَبْرَ الْحُسَیْنِ ع فِی السَّنَةِ مَرَّتَیْنِ وَ حَقٌّ عَلَى الْفَقِیرِ أَنْ‏ یَأْتِیَهُ فِی السَّنَةِ مَرَّةً.

امام صادق(ع) به یکی از دوستان‌شان فرمود: شنیده‌ام برخی از شیعیان ما هستند که دو سه سال بر آنها گذشته ولی به زیارت مرقد حسین(ع) نرفته‌اند. آن شخص پاسخ داد: آقا جان! خیلی‌ها هستند که این‌گونه هستند. حضرت با تعجب فرمود: مگر میشود؟! این افراد در روز قیامت چگونه میخواهند جواب پیامبر(ص) را بدهند؟

در حدیث دیگری، از امام صادق(ع) پرسیدند: هر چند وقت یک‌بار باید به زیارت حسین(ع) برویم؟ فرمود: غیبت از زیارت قبر حسین(ع) نباید بیش از سه سال طول بکشد؛ در غیر این‌صورت مورد عاق و شکایت رسول خدا(ص) قرار میگیرید.

یَا عَلِیُّ! بَلَغَنِی أَنَّ قَوْماً مِنْ شِیعَتِنَا یَمُرُّ بِأَحَدِهِمُ السَّنَةُ وَ السَّنَتَانِ لَا یَزُورُونَ الْحُسَیْنَ؟ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنِّی أَعْرِفُ أُنَاساً کَثِیرَةً بِهَذِهِ الصِّفَةِ. قَالَ أَمَا وَ اللَّهِ لِحَظِّهِمْ أَخْطَئُوا وَ عَنْ ثَوَابِ اللَّهِ زَاغُوا وَ عَنْ جِوَارِ مُحَمَّدٍ ص تَبَاعَدُوا...... أَمَا إِنَّهُ مَا لَهُ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ عُذْرٍ وَ لَا عِنْدَ رَسُولِهِ مِنْ عُذْرٍ یَوْمَ الْقِیَامَةِ (کامل‌الزیارات/۲۹۶)

...أَمَّا الْقَرِیبُ فَلَا أَقَلَ‏ مِنْ‏ شَهْرٍ وَ أَمَّا بَعِیدُ الدَّارِ فَفِی کُلِّ ثَلَاثِ سِنِینَ فَمَا جَازَ الثَّلَاثَ سِنِینَ فَقَدْ عَقَّ رَسُولَ اللَّهِ ص وَ قَطَعَ رَحِمَهُ إِلَّا مِنْ عِلَّة (کامل‌الزیارات/۲۹۷)

امام باقر(ع): کسى که می‌‏خواهد بداند آیا اهل بهشت هست یا نه، پس دوستى ما را بر دلش عرضه کند، اگر پذیرفت، مؤمن است. و کسى که دوست‏دار ماست، باید مشتاق و شیفته زیارت حسین(ع) باشد، پس هرکس اهل زیارت حسین(ع) باشد، او را محبّ خود می‌‏دانیم و از اهل بهشت خواهد بود، و کسى که اهل زیارت حسین(ع) نباشد،ایمانش کاستی و کمی دارد.

عنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ مَنْ أَرَادَ أَنْ یَعْلَمَ أَنَّهُ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَیَعْرِضُ حُبَّنَا عَلَى قَلْبِهِ فَإِنْ قَبِلَهُ فَهُوَ مُؤْمِنٌ وَ مَنْ کَانَ لَنَا مُحِبّاً فَلْیَرْغَبْ فِی زِیَارَةِ قَبْرِ الْحُسَیْنِ ع فَمَنْ کَانَ لِلْحُسَیْنِ ع زَوَّاراً عَرَفْنَاهُ بِالْحُبِّ لَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ وَ کَانَ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مَنْ لَمْ یَکُنْ لِلْحُسَیْنِ زَوَّاراً کَانَ نَاقِصَ الْإِیمَان‏

امام صادق(ع): ایّام زیارت امام حسین(ع) جزء عمر زائر شمرده نشده و از اجلشان محسوب نمی‌‏گردد.

قالَ أَبُو عَبْدِ اللَّه‏: إِنَّ أَیَّامَ زَائِرِی الْحُسَیْنِ ع لَا تُحْسَبُ مِنْ أَعْمَارِهِمْ وَ لَا تُعَدُّ مِنْ آجَالِهِمْ.

امام صادق(ع) از یکی از یارانش پرسید: چندبار حج رفته‌ای؟ گفت: نوزده حج. امام فرمود: آن را به بیست حج برسان تا ثواب یکبار زیارت حسین(ع) برایت نوشته شود.

شِهَابٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلَنِی فَقَالَ یَا شِهَابُ کَمْ حَجَجْتَ مِنْ حِجَّةٍ- فَقُلْتُ تِسْعَةَ عَشَرَ حِجَّةً فَقَالَ لِی تَمِّمْهَا عِشْرِینَ حِجَّةً تُحْسَبْ لَکَ بِزِیَارَةِ الْحُسَیْنِ ع

امام صادق(ع): هرکس سال بر او بگذارد و به زیارت مزار حسین(ع) نرود، خداوند یک سال از عمرش می‌کاهد و اگر بگویم بعضی‌ها 30سال قبل از اجلشان(عمری که برایشان مقدر بوده) از دنیا مى‏روند، راست گفته‌ام، زیرا زیارت حسین (ع) را ترک میکنید. پس زیارت حسین(ع) را رها نکنید تا خداوند عمرتان را طولانی و روزى‏تان را زیاد کند. اگر زیارتش را ترک کنید، خدا از عمر و رزق‌تان می‌کاهد. پس برای رفتن به زیارت مسابقه بگذارید(در اهتمام بیشتر به زیارت در کمیت و کیفیت) و از یکدیگر سبقت بگیرید. و این را رها نکنید که حسین (ع) نزد خدا و رسولش و فاطمه(س) و امیرالمؤمنین(ع) شهادت می‌دهد که زائرش بوده‌اید.

عنْ ابی عبدالله: مَنْ أَتَى عَلَیْهِ حَوْلٌ لَمْ یَأْتِ قَبْرَ الْحُسَیْنِ ع أَنْقَصَ [نَقَصَ‏] اللَّهُ مِنْ عُمُرِهِ حَوْلًا وَ لَوْ قُلْتُ إِنَّ أَحَدَکُمْ لَیَمُوتُ قَبْلَ أَجَلِهِ بِثَلَاثِینَ سَنَةً لَکُنْتُ صَادِقاً وَ ذَلِکَ لِأَنَّکُمْ تَتْرُکُونَ زِیَارَةَ الْحُسَیْنِ ع فَلَا تَدَعُوا زِیَارَتَهُ- یَمُدُّ اللَّهُ فِی أَعْمَارِکُمْ وَ یَزِیدُ فِی أَرْزَاقِکُمْ وَ إِذَا تَرَکْتُمْ زِیَارَتَهُ نَقَصَ اللَّهُ مِنْ أَعْمَارِکُمْ وَ أَرْزَاقِکُمْ. فَتَنَافَسُوا فِی زِیَارَتِهِ وَ لَا تَدَعُوا ذَلِکَ فَإِنَّ الْحُسَیْنَ شَاهِدٌ لَکُمْ فِی ذَلِکَ عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ رَسُولِهِ وَ عِنْدَ فَاطِمَةَ وَ عِنْدَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ.

امام صادق(ع): زائرِ حسین(ع) وقتى به قصد زیارت از خانه‏‌اش خارج شد، سایه‏‌اش بر چیزى نمیفتد مگر اینکه آن چیز برایش دعا میکند. و هنگامى که آفتاب بر سرش بتابد، گناهانش را میسوزاند همان‌طور که آتش هیزم را میسوزاند.

عن ابی عبد الله(ع): أَنَّ زَائِرَهُ لَیَخْرُجُ مِنْ رَحْلِهِ فَمَا یَقَعُ فَیْئُهُ عَلَى شَیْ‏ءٍ إِلَّا دَعَا لَهُ فَإِذَا وَقَعَتِ الشَّمْسُ عَلَیْهِ أَکَلَتْ ذُنُوبَهُ کَمَا تَأْکُلُ النَّارُ الْحَطَب‏

امام صادق(ع): زائر حسین(ع) اگر بداند که با زیارتش چه سرور و فرحى به رسول خدا(ص) و امیر المؤمنین(ع) و فاطمه(س) و ائمه(ع) و شهداء از ما اهل بیت وارد شده و او نیز مطّلع باشد که از ناحیه دعاء ایشان برایش چه حاصل شده و همچنین واقف باشد از اجر و ثواب دنیوى و اخروى و آنچه براى وى نزد خدا ذخیره گشته قطعا دوست مى‏دارد که منزلش نزد آن حضرت باشد (و پیوسته زیارت آن حضرت را بکند)

قال الصادق ع: «لَوْ یَعْلَمُ زَائِرُ الْحُسَیْنِ ع مَا یَدْخُلُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ وَ مَا یَصِلُ إِلَیْهِ مِنَ الْفَرَحِ وَ إِلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ إِلَى فَاطِمَةَ وَ الْأَئِمَّةِ وَ الشُّهَدَاءِ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ وَ مَا یَنْقَلِبُ بِهِ مِنْ دُعَائِهِمْ لَهُ وَ مَا لَهُ فِی ذَلِکَ مِنَ الثَّوَابِ فِی الْعَاجِلِ وَ الْآجِلِ وَ الْمَذْخُورِ لَهُ عِنْدَ اللَّهِ لَأَحَبَّ أَنْ یَکُونَ مَا ثَمَّ دَارَهُ مَا بَقِیَ» 

...

پارسال به مناسبت اربعین و وجوب این زیارت با یکی از کاربرای محترم بیان صحبتی داشتم. ایشون اول مدعی بودن حدیث و روایتی در این مورد نیست و بعد که من یکی دو مورد رو نوشتم پاسخ بی ربطی دادن که یادم نیست. مجموعا معلوم بود که فقط میخوان بهانه بگیرن، والا دلیل منطقی نداشتن.

حالا دم رفتنی، من فقط یه چند مورد از احادیث و روایات در این مورد رو نوشتم، بلکه حجت و دلیلی باشه برای اونایی که هنوز دو دل هستن.

حلال کنید و از همگی خیلی التماس دعا دارم.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۱ آبان ۹۶

امروز کشورهایی که در دنیا دچار پیری شده‌اند، به دشواری میشود گفت که راه علاجی برای حل این مشکل دارند. اگر با شیوه امروز پیش برویم در آینده کشور پیری خواهیم بود

دارم دنبال یه لغت مناسب برای توصیف حالم میگردم، ولی پیدا نمیکنم. یه چیزی تو مایه های عصبانیت تاریخ مصرف گذشته و بیاته. 

عصبانیت از کی؟ اونم نمیدونم. اتفاقی که افتاده، مقصر اصلی اش اونقدرا مهم نیست. بیشتر از دست منکیرن این قضیه عصبانیم. 

دلم میخواد دستم بهشون میرسید، یقه شون رو میگرفتم می آوردم مدرسه عماد، ببین و اعتراف کنن که دروغ میگه هر کی گفته بچه ها رو نمیزنن تو مدرسه. 

در واقع کتکی هم در کار نبوده. ولی به شیوه خیلی سنگدلانه ای دو ساعت و نیم معلم ریاضی اش، سر پا نگهش داشته. تا دیگه از حال رفته. 

چرا؟!! واقعا به دلیل بی دلیلی. اینکه بغل دستی اش، سر کلاس علوم، داشته از روی دفتر عماد، تمرین های ریاضی اش رو مینوشته!!! 

دلم میخواست حداقل یه تهمتی بهش میزدن که ارزش این برخورد رو داشته باشه.

البته که تا برسم مدرسه، عماد حالش خوب شده بود و مشکلی نداشت. سرحال و طبق معمول نیشش تا بناگوش باز بود که تونسته دو ساعت طاقت بیاره!

با معلمش اصلا حرف نزدم. همین دلیل ابلهانه اش کافی بود برام که بیشتر از این وقتم رو تلفش نکنم. ولی از فرصت استفاده کردم و اجازه هفته بعد رو گرفتم از مدیر. ایشونم دیگه تو موقعیتی نبود که بخواد مخالفت کنه. اجبارا اجازه داد. 

یعنی اینقدر که من روزشماری می کنم عماد از این مدرسه بره، خودش مشکل نداره. 

بهش گفتم خب چرا تکیه ندادی به دیوار که حالت بد نشه؟ میگه معلممون یه موزاییک به فاصله نیم متر از دیوار تعیین کرد که فقط تو اون موزاییک بایستم!

از حق نگذریم، انصاف هم مثل شعوره، بعضیا موقع توزیعش تو صف دماغ بودن یحتمل که بهشون نرسیده. 

رسیدیم خونه، خدیجه خواب بود. با صدای ما بیدار شد. همینجور خواب آلو خواب آلو، برگشته میگه:

شلام! اومده بودی؟ شب کن.... بذار... 

بعد همونطور خواب آلویی رفته جعبه پازل هاش رو آورده گذاشته جلوم میگه:

بیا، ابسازیتو که دوس داشتی آوردم! بازی کن! 

ابسازی مخفف اسباب بازیه و ابسازیتو، یعنی اسباب بازی ات رو!! 

واقعا عشق میکنم از این کشف و شهودش که یهو بهش نازل میشه. 

موقع تولد آمنه براش یه مدل لوگو گرفتیم از طرف آمنه، اولش قبول کرد و هیچی نگفت. 

حالا هی هر چی میگذره و آمنه رو میبینه، بیشتر تعجب میکنه که چطوری بچه به این کوچیکی و ناتوانی تونسته براش اسباب بازی بخره. امشب اومده یه تیکه از لوگوش رو آورده به زور گذاشته تو دست آمنه ببینه جا میشه یا نه! 

...

یه پیام خصوصی هم درباره دکتر عماد داشتم. من عماد رو پیش دکتر پرما بردم. ولی قبلا زهرا رو پیش دکتر روازاده میبردم. هر دوشون تهران هستن و فکر میکنم از اینترنت بتونید آدرسشون رو پیدا کنید. 

خداحافظی برای چی؟ عازم کربلا هستین ان شاءاللّه؟

پیشاپیش زیارتتون قبول و التماس دعای فراوون. 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۸ آبان ۹۶

اجانب اگر دیدند برای از بین بردن اتحاد شما با حمله نظامی نمیشود کار کرد، با نفوذ اقدام مینمایند، تا شما را از درون بپوسانند

الحمدللّه تا اینجای کار، گذرنامه آمنه خانم کارش انجام شد و احتمالا تا فردا بیاد. من هم ان شاءاللّه بعد از ظهر میرم میدون فلسطین برای ویزا. 

پدر و مادر هم باهاشون صحبت کردیم و خدا رو شکر خیلی سخت نگرفتن. با این ایده ماشین خیلی موافق بودن. و چون نجم و عماد پارسال خودشون تنها رفتن، از اون جهت هم نگرانی نداشتن.

فقط میمونه اجازه عماد و فاطمه از مدرسه شون. یعنی یاد مدیر عماد میفتم، کهیر میزنه تنم. 

...

گفته بودم از خدیجه که ماشاءاللّه چه حافظه خوبی داره و خیلی شعر حفظه؟ تازه امروز فهمیدم که چه شباهت عجیبی به پدربزگم داره این فسقلی. 

آقا جانم، غیر از قرآن و نهج البلاغه، کل دیوان حافظ و شمس و مثنوی معنوی و اشعار پروین اعتصامی و شاهنامه و شهریار و کلی شعرای دیگه رو هم از حفظن. و محاله در جواب هر حرفی، یه غزل یا قصیده نخونن و شرح ندن! 

امروز وقتی فاطمه داشت سر به سرخدیجه میذاشت و میگفت: یه کمی به من اسباب بازی میدی؟ گفت: یه کمی به من سواری میدی؟ نه که نمیدم!...

در واقع این خصلت جواب دادنش با شعر به آقا جان رفته. منتها در حد محفوظات و توان خودش. 

راستی راستی، تا یادم نرفته بنویسم که مادر نرگس برای شخص خود بنده، چند تا نون مخصوص فرستاده!! این از اون کارای عجیبا غریبای واقعیه ها! 

تو این سال ها، هیچ وقت، حتی اوایل ازدواجمون هم اتفاق نیفتاد بریم خونه شون یا نرگس بره و موقع برگشت، چیزی بهمون بدن. حتی برای نرگس مثلا. سوغاتی هم تعدادش محدود و منحصر به سفر کربلا و مکه شون بوده. 

ولی این سری برای اولین بار چند تا نون مخصوص که شبیه نون شیرماله سفارشی و ویژه برای من فرستادن که بابتش هنوز ذوق زده ام. 

...

قبلا چند سری از عماد اینجا شکایت کردم که فلان و بهمان وسیله مون رو خراب کرده. جا داره که الان بنویسم تو این چند شبی که مادرش نبود و خونه کار نداشت، دو تا از تبلت های مرده مون رو احیا کرد. 

یکی اش رو که حتی نمایندگی هم برده بودم و گفته بود درست نمیشه. ولی عماد سیستم عاملش رو نمیدونم چطور پاک کرد و سیستم عامل جدید ریخت و راهش انداخت!

خلاصه که گفتم بنویسم تا یه وقت مدیون بچه ام نشم. 

...

محسن پس فردا با حوزه شون میرن نجف برای موکب داری و تا بعد اربعین هستن. دیگه یقبنا قابل حدسه که زهرا چقدر از این بابت شاکیه. مخصوصا که فهمید ما میخوایم با ماشین بریم. 

اصرار داره که بیاد تهران تا بتونه با ما بیاد. جدای از مسأله ظرفیت ماشین من که اتوبوس نیست، محسن هم مخالفه. به خاطر بچه. کلی باهاش صحبت کرده که تا قبل فروردین ان شاءاللّه میبردش. ولی کو گوش شنوا؟!

فقط جای شکرش باقیه که مشهده و نمیتونه به همین راحتی پاشه بیاد اینجا. اگه تهران بودن و شوهرش راضی نبود، من چطور میتونستم راضی اش کنم نیاد با ما؟!

خیلی هم باهاش صحبتم کردم که با محسن بداخلاقی نکنه. تهدیدش کردم اگه محسن ازت ناراحت بشه، قهر میکنم باهات. نمیدونم دیگه چقدر اثر داشته باشه حرفم. 

 ...

دیگه چی بگم؟... هیچی دیگه، فقط میمونه دعای زیارت و شهادت برای همه... 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۵ آبان ۹۶

دشمن رابشناسید.یکی ازخطرات ملت،نشناختن دشمن یادوست ویابی طرف دانستنش است.این خواب رفتگی است

امسال مدرسه عماد دیگه سنگ تموم گذاشتن برای ما. بعد از روشن شدن چشممون به دفتر تکالیفی که بهشون دادن، به مردای 15، 16 ساله، و هر شب ازمون امضا میخوان که تایید کنیم پسرمون مشقاش رو نوشته و مسواک زده!! امروز هم برامون جلسه دیدار با معلمین و آشنایی با برنامه هاشون گذاشتن!! 

یعنی اگه تهدید نکرده بودن، هرگز و ابدا نمیرفتم. ولی تهدیدشون کم کردن نمره بود. معلما گفته بودن اون 5 نمره ای که مربوط به فعالیت کلاسیه رو نمیدن. یعنی کم مونده مأمور بفرستن، لیوان و دستمال شخصی شون رو چک کنه. 

بعد استدلالشون چیه؟ مدیرشون برگشته میگه به خاطر پیشگیری از خطرات فضای مجازی، مخصوصا برنامه نهنگ آبی!! 

قشنگ معلومه فقط اسمش رو شنیده ها! آخه برادر من، حالا این اداها مثلا چه کمکی میکنه؟!

آهان یه قسمتی که باید هر شب تو دفتر پر کنیم، اینه که بنویسم پسرمون چه حجم اینترنت استفاده کرده؟!! خب من چی بگم؟! بگم نمیدونم، یه کم زیادی ضایع نیست؟!

این از این، راستی خرج گواهی نامه بین المللی و ترانزیت کردن پلاک، با تمام خرده ریزاش، نزدیک 500 تومن شد. اینم الحمدللّه گرونش کردن. ولی یه هفته طول نمیکشه. فردا یا پس فردا ان شاءاللّه کار تمومه. 

ولی وقتی رفتم برای ویزا، تازه یادم افتاد فسقلمون هنوز پاسپورت نداره. نتیجه اینکه ان شاءاللّه فردا نرگس برمیگرده تا بریم اول پاسپورت آمنه خانوم رو بگیریم و بعد هم ویزا. 

امشب بابا از برنامه اربعین سؤال کردن که به نظرم چطور بریم. تازه یادم افتاد که ایشون رو با هم رفتنمون حساب کردن: من پسرا و ایشون. که خب جدا دیگه روم نمیشه بگم ما قصد داریم خودمون بریم و برای شما جا نیست... یه لفظ خیلی ستمه داشت عماد، الان دقیقا جاشه که بگم. 

یعنی اگر هم برای اربعین با ماشین نریم، 500 تومن از دست رفته. چون فروردین رو که دیگه بدون زهرا محاله بریم و مجبوریم با هواپیما بریم. اعتبار پلاک هم 11 ماهه است. 

ادویه غذای دیشب رو هم کشف کردم: اشتباهی پودر قرص کمر ریخته تو غذا!! که البته ایراد نداره، فوقش یه کم قوی میشیم!! قبلا نخورده بودم، ولی موقع آسیاب کردنش یه کم از گردش رفته بود تو حلقم. 

06:09:42پی نوشت صبحگاهی:

همین الان با نرگس صحبت کردم. داشتن راه میفتادن. گفتم دیشب با بابا چه صحبتی کردیم و من نمیدونم چی جواب بدم. 

جواب داد خوب بگو ماشین رو ترانزیت کردی و با ماشین میریم. 

: یعنی میخوای نیای؟

_ چرا نیام؟!

:خب جا نمیشیم. 

_چرا جا نمیشیم؟ من و بچه ها عقب میشینیم و بابا هم جلو. تازه مادرت هم جا میشه اگه یه کم جمع تر بشینیم. 

: یعنی منظورت اینه عماد و نجم خودشون برن، جدا؟

_ مگه تو میخواستی با ما بیان؟!! این چه اربعینی میشه پس؟ اونا که خدا رو شکر مشکلی ندارن، پیاده برن. ماشین میاری که من با دو تا بچه کوچیک و فاطمه رو ببری!! 

بله دیگه، وقتی میگم نرگس مغز متفکر منه، یعنی همین. 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱ آبان ۹۶
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟