۱۲ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

هی روزگار...

یکی از بزرگترین گره های زندگی ام در حال حاضر قاطی شدن دنیای مجازی و واقعیمه

بدجوری همه چی قاطی شده

درسته که داشتم خودمو اماده میکردم برا حرفو حدیث اطرافیان

ولی نه الان

میخاستم اول خودم تصمیم قطعیمو بگیرم

فکرامو بکنم

ببینم اگه خواسم اقدام کنمو و جور شد برنامم چیه

بعد کم کم به بقیه بگم

نه اینجوری ناگهانی و انفجاری

اشفته بازاری شده که حتی دیگه دلم نمیخاد هیچ رسم الخط و دستورزبانیو رعایت کنم

بدتر از همش اینه که مادرم ازم به اندازه شبای طولانیه قطب جنوب دلگیرن

میگن دربارشون بد نوشتم

نه میگن بد فکر میکنم

اجازه توضیحم نمیدن

قبول دارم که هیچ وقت ادای دین نکردم در حقشون

ولی اینجا حداقل دربارشون بدگویی نکردم

این لفظ ارپی جی هم فقط یه اصطلاح بود

خب دلگیر شدن دیگه

ابجی بزرگه هم از بندر عباس ..

از فاطمه دیگه انتظار نداشتم

دلم شکست و بدجوری هم تیکه تیکه شد از حرفش.. 

نمیگم یکی از نمونه های نادر شوهر خوبم

ولی.... 

اره

اصلا حق با فاطمست

ان شاءاللّه که همینجوری باشه

خوشبختی از زندگیش سرازیر باشه

حسن مثبتم داشت این بمب خبری

برای پیشگیری ازین فاجعه عظیم بشری

الان 7، 8 مورد مناسب معرفی شدن 

هرچند که همه همه اینا هنوز حرفه

هنوز نرگس حتی مطمئن نیست که محدثه خانوم دوس دارن ازدواج کنن یا نه 

زهرا هم برام پیام خصوصی داده

و توقع داره فقط شنونده حرفاش باشم

بدون هیچ عکس العملی

مگه من دیوارم

باشه عزیزم

ببینمت احتمالا به روت نمیارم

ولی اینجا عکس پیامتو میذارم

کاش یه جزیره شخصی وسط اقیانوس ارام بدون هیچ راه ارتباطی داشتم 

شده یه هفته میرفتم اونجا خیلی خوب بود

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۳۰ آذر ۹۶

تحصیلاتی که منتهی میشود به مشاغلی که متناسب با ساخت زن نیست، بر آنها تحمیل نکنند

زلزله شد، نه؟!

خود زلزله اینقدر سر و صدا نداشت، ولی تو کوچه مون یهو انگار تظاهرات شده باشه. احتمالا همه اومدن امشب رو تا صبح تو کوچه سر کنن. 

یه لطیفه بود میگفتن زلزله دید وزیر مسکن نرفت به زلزله زده ها سر بزنه، خودش پاشده راه افتاده این طرف و اون طرف کشور دنبالش میگرده! باید بهش آدرس لواسون رو داد!

بگذریم...

این تعطیلات زیادی، کار دست فاطمه خانم داد. چند شب پیش ازم اجازه گرفت بره تو تلگرام من یه کانال آموزش روبیک درست کنه.

تلگرام من روی لپتاپه و بهش اجازه دادم. در مورد اعضاش هم گفتم از خودم بپرسه و سر خود عضو نکنه. در حدود 20 نفر رو عضو کرده بود.

امشب که رسیدم خونه، گوشی ام رو گرفت که به قول خودش یه چیزی رو امتحان کنه. منم طبق معمول دادم. عموما رو تنظیمات گوشی آزمایش میکنه. 

بعد نیم ساعت دیدم داره با ذوق و شوق که انگار یه کشف مهم کرده باشه، یه چیزایی رو کاغذ مینویسه و بعد از روشون تو گوشی تایپ میکنه. 

یه کم بعد دیدم خیلی بد محو گوشی شده، نگاهش پر از تعجب و ترس و کنجکاویه. دیدم دیگه نمیشه به روی خودم نیارم، یه کلمه پرسبدم چی کار میکنی؟ که عین چی گوشی رو پرت کرد زمین و دوید رفت پایین. 

خلاصه مفیدش این که اول تو گوشی تلگرام نصب کرده، بعد همینطور الکی شماره وارد کرده، اگه تلگرام داشته، عضو کانال کرده! 

پروفایلهاشون رو هم نگاه میکرده که اون وسط به یه سری عکسای خصوصیو خانوادگی برخورده. همون موقع که صداش کردم، داشت اون عکسا رو میدید. 

البته که من به شیوه های مختلف غیر مستقیم، بارها گفتم چک کردن پروفایل کار غلطیه. مخصوصا پروفایل غریبه. به نظر من این مدل عکس گذاشتنا، یه جور ورق زدنه ذهن آدماست. خودم هم عکس نمیذارم. 

الان مشکل اصلی اینه که از کجا همچین ایده درخشانی به ذهنش رسید؟ که اینجوری اعضای کانالش رو ببره بالا؟

برای شام که صداش زدیم، خیلی ساکت و مظلوم و سر به زیر اومد بالا. یه نگاه ملتمس آمیز به قول عماد از نوع تو رو خدا ببخشید، دیگه تکرار نمیشه هم داشت. 

البته که غیر من و نرگس بقیه خبر نداشتن چی شده. فقط با اون مظلومیت بیش از حد فاطمه، منتظر بودن یه نصیحتی، سوال و جوابی، چیزی داشته باشم. 

ولی ما هم کلا به روی خودمون نیاوردیم. به هر حال از وقتی ازش پرسیدم چه میکنی، هنوز جوابم رو نداده. احتمالا هم دیگه جواب نده و شامل قاعده مرور زمان بشه. ولی به هر حال بازم بعدا میاد سراغم و ازم اجازه تلگرام رو میگیره. اون موقع باهاش حرف میزنم. 

...

و اما بحث خودم. که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده، به جنجال کشیده شد. درسته که من قبلا آدرس اینجا رو دادم به مادرم، ولی فکر نمیکردم هنوز هم بخونن اینجا رو. 

ولی خب اشتباه میکردم و همون پریشب که نوشتم، نه. دیروز صبح خوندن و در جا و به طور کامل به بابا هم گزارش دادن.

جای شکرش باقیه که همون لحظه دم دستشون نبودم. و الا که یحتمل با آرپی جی خلاصم میکردن! 

من این مدل از عصبانیت بابا رو شاید نهایتا 5 مرتبه دیده باشم. اونم برای من نبوده، موردی خارج از خانواده بوده کلا. 

مادرم هم که دیگه نگم. 

و خب تا شب، خبر به آبجی ها رسید. دایی ها هم همچنین. شوهر خاله بزرگه هم....این آخری رو خیلی باهاشون رودربایستی دارم. یه خصوصیات ویژه ای دارن. 

اول اینکه جانبازن. نابینا. بعد اینکه بسیار بسیار انسان عاقلی هستن. باید حرف بزنید باهاشون تا بفهمید چی میگم. از صد تا مشاور و روانشناس کار درست تره. یعنی اگه ایشون بهم میگفتن کارت غلطه، بی برو برگرد قبول میکردم. به نرگس هم گفتم. 

ایشون ولی مثل بقیه از اساس نگفتن اشتباهه. اول که زدن تو فاز شوخی که خب به خودم میگفتی، من از خدام بود!!! 

ولی وقتی صحبت جدی شد، بعد کلی سوال ریز و جزئی، که جواب دادن بهشون برام از خوردن یه مشت میخ و سوزن و پونز سخت تر بود، تلویحا گفتن که این پیشنهاد نرگس، از روی دلخوری نیست و من کم نذاشتم. 

در واقع بر عکس تصور بقیه که اگه مرد دوباره ازدواج کنه، یه احتمال میدن خانمش مشکل داره، ایشون میگن کم توجهی و بی مسئولیتی مرد اولین دلیل این کار هست. 

حالا نه صد در دصد، ولی با ارفاق گفتن که زندگی مون خوبه و اوضاعمون به سامانه. ایشون اعتقاد راسخ دارن اکثر خانواده های امروزی، اوضاع و احوالشون خیلی نابه سامان و پریشانه و اگر هم کارشون به جدایی نمیکشه، به خاطر مهر و محبت و علاقه نیست. بلکه چون شجاعتش رو ندارن و با خوشی های ظاهری، نقاب زدن به خودشون. 

بعد که مطمئن شدن مشکل از درون نداریم ما، یه سری سوال هم درباره محدثه خانم و شرایطش و... پرسیدن. حتی گفتم به ایشون که محدثه خانم هنوز اطلاع نداره این پولی که به حسابش ریخته میشه از طرف کیه. و یه درصد هم احتمال نمیده از طرف ما باشه. 

چون من یه بار یه اتفاقی افتاد که باید پولی به حساب مرحوم امیر میریختم، شماره خانمش رو داد. 

درباره مشخصات تمام افرادی هم که باهاشون درباره محدثه خانم صحبت کردم، سوال کردم. که موقعیتشون چطور بوده و من از چه جنبه ای وارد شدم برای صحبت و... 

در این مورد هم تایید کردن که کوتاهی نکردم و واقعا از افراد مناسبی که من میشناسم، کسی حاضر به ازدواج با ایشون نشد.

خلاصه که بعد چند نوبت صحبت تلفنی از دیشب تا امشب، به این نتیجه رسیدن که احتمالا اونطور که بقیه میگن، ابن تصمیم غلط و بد نیست. ولی خیلی اما و اگر داره. یکی از مهمترین شرط و شروطش هم نزدیک بودن دو خانواده است. در حد مثلا نهایتا همسایه.

ولی خب بقیه اقوام نه اینطور منطقی صحبت کردن و نه حتی بهم اجازه صحبت و دفاع دادن. فقط دعوا و نصیحت و.. 

یه زمانی اسم زن بابا مترادف بود با شکنجه گر و جلاد. الان هم اسم همسر دوم مساویه با هرزگی و تمام! هیچ معنا و مفهوم دیگه ای هم نداره. و اصلا و ابدا راه دفاع نداره. 

به دوستی پیام دادن که اینجا رو حذف نکنم. چشم، سعی میکنم حذف نکنم. ولی من نگفتم شما اصلا پیام ندین. من گفتم کلا استفاده تون از اینترنت رو کم کنید. 

دوست دیگه ای هم پیام خصوصی گذاشتن، ممنون از نصایح دلسوزانه تون. ولی خب واقعا مورد مناسب پیدا نکردم براشون. نه اینکه منتظر بشینم تا کسی پیدا بشه، نه خودم شخصا رفتم به افراد مختلف پیشنهاد دادم. 

پولی هم که بهشون میدم، خودشون اطلاع ندارن از کجاست. و قصدم اینه تا زمانی که در توانم باشه، بدم بهشون. 

ولی اینکه میفرمایید این نوع ازدواج با خرجی دادن فرفی نداره، اینطوری نیست. پول همه مشکلات و نیازهای آدما رو برطرف نمیکنه. خانواده از ضروری ترین نیاز هر آدمیه که خریدنی نیست. 

نرگس هم خصوصیات خاص خودش رو داره. خیلی پیچیده تر از این حرفاست. خاکی و ساده برخورد میکنه، و الا که تو عرش سیر میکنه... 

پی نوشت بعد از صبحانه ای روز تعطیل اجباری:

ما که دیشب بعد از زلزله کار خاصی نکردیم. حتی جای خواب بچه ها رو هم عوض نکردیم. 

صبح بعد از نماز صبح یه سرکی به اخبار زدم ببینم چند تا پس لرزه اومده، برای نماز آیاتشون، دیدم خدایا! مردم همیشه در صحنه مون چه شور آفرین دیشب رو تا صبح تو خیابونا بودن. اینقدر که شاخص آلودگی رسیده به 180.یعنی جا داره بهشون بگیم خسته نباشید واقعا! اینجوری از زلزله جون سالم به در ببریم هم، یقین از آلودگی میمیریم. 

هیچی دیگه، تعطیل هم که شدم و من اینهمه خوشبختی؟! 

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۳۰ آذر ۹۶

هر حرکتی منجر به این شود که نسل جوان احساس کند باید از صحنه‌ مقاومت کناره بگیرد،باواسطه یا بی‌واسطه،مربوط به آمریکا و نظام استکباری است

امشب تصمیم گرفتم بالاخره بنویسمش. کامل و با جزئیات. اگه قراره روش فکر کنم و تصمیم بگیرم برای چطور انجام دادنش، پس باید منتظر حرف و حدیث تموم نشدنی اطرافیانم باشم. 

حالا که قراره حرف مردم برام ملاک نباشه و از نیش و کنایه شون دلخور نشم، به طریق اولی باید اینجا طاقت بیارم و اجازه بدم خواننده هایی که هیچ وقت نمیبینمشون، بهم انتقاد کنن و ازم ایراد بگیرن. 

قبل توضیح یه نکته رو هم محض یادآوری به خودم بگم:

یادته پارسال یا سال قبلش، چقدر پدر نرگس رو به خاطر ازدواجش سرزنش کردی؟ درست یا غلط بودنش منظورم نیست. صرف همین که تو دلت گفتی مگه آدم عقل نداشته باشه تا بتونه زن دوم بگیره! 

حالا الان عقل داری یا نداری؟! 

حداقل اعتراف کن، اینجا که میتونی. اینکه در جریان این ازدواج، تو یه سری موارد به مادر نرگس ظلم شده، ربطی به عقل داشتن و نداشتن و از اساس غلط بودن کارش نداره. 

اعتراف کن که ممکنه نیت ایشون هم اولش فقط و فقط انجام تکلیف بوده. 

از همه مهمتر قبل هر چی عاجزانه به خدا التماس کن حواسش بهت باشه و نذاره کوچکترین خطایی بکنی. بد پرتگاهیه... 

بین همه معلمایی که عماد تو ابتدایی داشت، یکی شون، فقط یکی، آقا بود. واقعا آقا. امیر، معلم کلاس پنجمش. 

از همون جلسه اولی که تو مدرسه گذاشت و شناختمش، نه فقط ازش خوشم اومد، که باهاش دوست شدم. اینقدر بامرام بود که حیفم اومد خونوادگی دوست نشیم. نرگس رو هم با خانمش آشنا کردم. قصدم بود بعد از تموم شدن مدرسه، عماد هم بفهمه و کلا بشه جزو دوستای خانوادگی. 

ولی متأسفانه 7 اسفند همون سال، تصادف کرد و فوت شد. خانمش هم باردار بود و سال بعد دخترش، فائزه، به دنیا اومد. از همون موقع نرگس شروع کرد به زبون های مختلف پیشنهاد دادن و اصرار کردن به اینکه من با محدثه خانم ازدواج کنم. 

در مورد اقوام این خانم هم بگم که تمامشون تو زلزله رودبار فوت شدن و فقط پدرشون بود که بعد از فوت امیر رفتن پیش پدرشون. و پدرشون هم تابستون امسال فوت شد. 

امیر هم پدر و مادرش رو ساواک شهید کرده بود و قوم و خویش نزدیکی نداشت. 

همون سه سال پیش که نرگس این بحث رو پیش کشید و با هم دعوامون شد و حتی قهر کردیم و نهایتا به وساطت زهرا و نجم و سرکار خانم تاجبخشیان، آشتی کردیم، من تمام هزینه های زندگی این خانم و دخترش رو به عهده گرفتم. خدا رو شکر که من فقط واسطه روزی شون بودم، و الا که هیچ زحمت و بار اضافه ای نبوده برام حقیقتا. 

این صفت رازقیت خدا رو خیلی دوست دارم. الحمدللّه، خدا هم لطفش همیشه شامل حالم هست، من رو واسطه روزی رسانی اطرافیانم میکنه. 

تو این مدت سه سال هم خیلی موارد متعددی رو پیدا کردیم برای ازدواج این خانم. ولی به خاطر بچه داشتن و اینکه سرمایه ندارن، قبول نکردن حتی بیان خواستگاری. 

یعنی به واقع مطمئن شدیم ازدواجش با مرد مجرد، محاله. 

البته طبیعی هم هست. از یه طرف این قاعده کلی که تعداد خانم ها بیشتر از تعداد آقایونه. از طرف دیگه، مردایی که به دلیل ترویج سبک زندگی غربی ترجیح میدن اصلا ازدواج نکنن. 

تمام اینا باعث شده حتی خیلی از دختر خانما هم با سن 30 و بیشتر هنوز مجرد باشن.

حالا نرگس اینبار فقط یه یادآوری کرد بهم. بدون اصرار که دوباره دعوامون نشه. ولی همین یادآوری اش نابودم کرد.

چون میدونم که درست میگه و من با پول دادن دارم خوپم رو گول میزنم. 

چون برام اینجور کارها اصلا سخت نیست. چیزی که اصلا نمیتونم ازش مایه بذارم، آبرومه. 

و از طرفی حقیقتا مشکل این خانم دخترش با پول و خرجی حل نمیشه. تازه این حس ترحم و صدقه گرفتن، یقینا خیلی اذیتشون میکنه. 

داشتن خانواده کامل حق همه است. 

همین دیگه، کاریه که باید بکنم. خدا ازم انتظار داره. فقط باید خیلی دقیق و درست انجامش بدم. و تحمل کنم همه همه حرف و حدیثای پیش روم رو. 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۷ آذر ۹۶

تکیه‌ اقتصاد کشور نباید به ستونی باشد که ممکن است با نعره‌ مثلاً یک ترامپی بلرزد

فردا مدارس تهران تعطیل شد، نه؟ از صدای جیغ و خوشحالی فاطمه فهمیدم. و یحتمل فقط هم ابتدایی ها تعطیلن که عماد داره سر به سرش میذاره و حرصش میده. 

ولی واقعا چرا؟ مگه مهمه؟ بالاخره که همه مون بایستی بمیریم. حالا از مسمومیت آلودگی هوا باشه یا سوء تغذیه یا نداشتن دارو. چه فرق میکنه؟

فعلا که با این دولت و اقدامات فوق هوشمندانه اش، تنها راهکار اینه که دست جمعی به شیوه نهنگها خودکشی کنیم و خلاص! 

...

نجم الدین امروز برگشت. خسته، ولی سرحال. رفته بود برای کمک به بازسازی کرمانشاه. چون یه کم نجاری بلد بود، رفته بود قسمت ساخت کرسی. دو روز هم رفته بوده کارگاه ساخت کانکس و تو عایق بندی و کار گذاشتن پشم شیشه کار کرده. 

اگه به خودش بود، دوست داشت بازم بمونه. ولی از طرف جهاد دانشگاهی رفته بود و اونجا هم اردوهاشون 10 روزه است. 

خوش به حال همه شون، من که فقط حسرتش برام موند. کاش خدا رو حساب حق پدری که به گردن نجم دارم، تو ثوابش منم شریک کنه. 

مادرم و خواهرم هم تو این یک ماهه، 30، 40 دست لباس بافتن با ماشین و فرستادن کمیته امداد. 

پرنده و عروس هلندی از سر فاطمه خانوم افتاد، سوژه بعدی: حل مکعب روبیک!

داشتیم همیشه و خیلی از اوقات دستمون بوده، ولی هیچ وقت از طریق فرمول حل نکردیم. هر کسی راه مخصوص خودش رو داره. هیچ وقتم سرعتی بازی نکردیم. 

حالا فاطمه از دوستاش فرمولش رو یاد گرفته و مدام داره تمرین میکنه تا سرعتش رو زیاد کنه. الان چیزی در حدود یک دقیقه طول میکشه تا کامل درست کنه. 

البته از روی فرمول هم باز احتیاج به دقت و تمرکز داره که بدونی هر کدوم از مهره ها تو چه وضعیتی هستن و الان باید از کدوم فرمول بری. 

نکته اینجاست که فاطمه تو این مورد معلمه و من شاگرد و تا خود خدا کیف میکنه وقتی یه چیزی اش رو نمیفهمم یا اشتباه انجام میدم و برام توضیح میده! 

بازی جدید خدیخه هم تلفن کردن به همسرشه! خیلی جدی، یه گوشی برمیداره، شروع میکنه صحبت کردن:

همسرم! سلام. نه، آخه اون مورد که شما میگی، درست نیست. ببین، ببین، نه باید خاک گلدون رو عوض کنیم. آخه، بگم؟ شهابم، وایسا یه لحظه. من به شما بگم. من میگم سلام! باشه، شما صبر کن بزرگ بشی، ان شاءاللّه میره اداره. خب، چی؟....

حالا من البته به فارسی نوشتم، و الا که با لهجه خودش خیلی خوردنی تره. و جالب اینه که من و نرگس خیلی کم تلفنی صحبت میکنیم و اصلا تا به حال یک بار هم، همدیگر رو همسرم! صدا نزدیم. 

نرگس هم به من یا میگه آقا شهاب، یا شهاب جان. این لفظ " شهابم" که روی میم آخرش تاکید ویژه میکنه هم از الفاظ مخصوص خودشه. 

خلاصه که بچه ام از صبح تا شب با شهابش! حرف و بحث داره سر تعویض خاک گلدون!! 

آمنه هم تازگیا یاد گرفته توجه کنه. توجه به معنی واقعی کلمه ها. یعنی اگه مشکلی نداشته باشه و بیدار باشه، شروع کنی باهاش حرف بزنی، تا یک ساعت هم حرف بزنی، چشم ازت برنمیداره. همینطور خیره میشه تو صورتت. نه صدا میکنه، نه تکون میخوره، نه حوصله اش سر میره. هیچی، توجه کامل! اینقدر جدی نگاه میکنه که آدم همه اش منتظره یه سوالی چیزی بپرسه. 

....

نرگس، 

از نرگس هم بنویسم؟ که من رو دچار عذاب وجدان بی انتها کرده؟ دلشوره ابدی؟ و خودش خوش و خرم میگه و میخنده؟ انگار نه انگار که حرفا و نظریاتش چه غوغایی تو دل من به پا کرده؟

بگم حرفاش دروغ و ناحقه؟ نه، نیست خب. بگم الکی میگه و فقط ادعاست، بازم نه. میدونم که تحملش رو داره. بگم قصد اذیت و آزار داره، بازم نه. 

واقعش مشکل منم. من نمیتونم با خودم کنار بیام. یعنی میترسم. از آبروم و اینکه مردم چی میگن و... میترسم. آره واقعا همینه. من با اینهمه ادعا از حرف مردم میترسم... 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۶ آذر ۹۶

مسابقه ندادن جوانهای ما در میدان مسابقه با طرف صهیونیسم، مستکبران عالم را بشدت عصبانی کرد

 یه مدتیه عماد یه آزمایش طراحی کرده برای درس کار و فناوری شون که وسایلش رو نداشت مدرسه شون و قرار بود بیاد آزمایشگاه ما انجام بده. 

ولی هر بار یه اتفاقی میفتاد جور نمیشد تا امروز. که از مدرسه اومد و استاد ما هم بود و زیر نظر ایشون آزمایش رو انجام داد. 

از جزئیاتش که بگذریم، استاد ما خیلی از طرح مسأله اش خوشش اومد. یه کم باهاش صحبت کرد و درباره درس و رشته اش سؤال کرد و... 

پرانتز باز: عماد هنوز انتخاب رشته نکرده. برای سال آینده خیلی اصرار داره بره حوزه علمیه. دقیقا نمیدونم چرا، ولی منم اصرار دارم دیپلمش رو بگیره، دانشگاهش رو بره، بعد سربازی و پیدا کردن کار و ازدواج و بچه و اینا، حدود 40 سالگی اگه خواست، بره حوزه! 

البته که برنامه بعد از دیپلمش شوخیه، ولی دوست ندارم الان بره حوزه. و خیلی بیشتر دلم میخواد کار و درآمد داشته باشه و بعد بره حوزه و رو تحصیلات دینی و لباس روحانیت برای کسب درآمد حساب باز نکنه.

اتفاقا شب قبل از مشهد رفتنش هم باز سر این مسأله با هم صحبت کمی تا قسمتی مناظره طورانه کردیم. پرانتز بسته. 

دست آخر استادم ازش پرسید برای دانشگاه چه رشته ای قصد داره بخونه. اول یه کم من و من کرد و بعد با همون نگاه پر از خنده اش یه چشمک به من زد و گفت: اگه ایشون رضایت بدن، میخوام برم حوزه علمیه. 

استاد هم خیلی رک برگشت گفت: حوزه؟ میخوای آخوند بشی؟ حیف اینهمه هوش و استعداد نیست؟

پرانتز دوم: عماد رو حساب اینکه مادر و خواهر و مادربزرگ و عمه ها و خلاصه جمعی از اقوام مؤنثش طلبه بودن و هستن، تعصب خاصی رو حوزه داره و بدترین فحش در نظرش اینه که کسی بگه مثلا روحانیون کم سواد یا کم هوش هستن!  کوچکترین توهین یا تمسخری رو در مورد این قشر تحمل نمیکنه. خیلی حساسه. پرانتز بسته. 

عماد اول یه کم تو چشمای استادم زل زد بعد گفت: "یه چیز بگم؟ درباره شیوه خدایی کردن خدا؟ مثلا یه وقتا آدم میره پیش خدا از یه چیز گلایه میکنه. نه اینکه کلش رو نخواد، نه. فقط به خدا میگه کاش مثلا فلان موردش اینجوری بود. یا اون ایراد رو نداشت. 

بعد خدا فقط نگاه میکنه. هیچی نمیگه. نه دلداری میده. نه میگه عیب نداره، غصه نخور، تموم میشه. نه حتی میاد برات استدلال کنه که ببین محسناتش بیشتره یا مثلا اگه از یه جنبه دیگه بهش نگاه کنی دیگه ایراد نیستن اینا. 

نه، فقط صبر میکنه و سکوت. بعد چند روز یهو یه نمونه گل درشت وحشتناک رو صاف میاره تو چشمت فرو میکنه و میگه: ببین از اینا هم دارم. غر بزنی، این رو میندازم به جونت! میخوای؟!

که همونجا مجبور شی به پاش بیفتی بگی، نه خدا جونم. غلط کردم غر زدم. اصلا هیچ ایرادی نداره. خیلی هم خوبه!! 

این شیوه خدایی کردن خداست!  با جذبه و پر ابهت، خیلی خوشم میاد از این کاراش."

استادم همینطور مات و مبهوت یه کم عماد رو نگاه کرد، بعد از من پرسید: تو میفهمی این چی میگه؟ چرا من یه چیز میگم، این یه چیز دیگه جواب میده؟

البته که من کل منظورش رو فهمیدم، ولی به استادم گفتم: ای، تقریبا. بعضی وقتا نصف حرفاش رو تو دلش میزنه. و بعد هم کلا بحث رو عوض کردم و تموم. 

خونه که رسیدیم، سر شام عماد دوباره از یه کشف جدیدش رونمایی کرد:

میدونید چیه؟ من همیشه درباره ابو علی سینا فکر میکردم خیلی دیگه لوس بوده و واسه خدا شکرپنیر بازی درمیاورده! یعنی چی تا یه مشکلش حل میشده، میرفته نماز شکر میخونده؟ تو حالا نماز واجبت رو بخون، نماز مستحبی پیشکش. 

تا امشب که با دیدن استاد بابا و حرفاش دیدم دیگه فقط یه "خدایا شکرت" خالی جواب نمیده. تا رسیدم خونه نماز شکر خوندم! همه اش هم به خدا میگم: خدا جون! خیلی چاکرم. دستت درد نکنه که بابام بابامه نه استاد فلانی!

...

حرف نماز شد، اینم بنویسم. من کلا واسه معراج رفتن اعتقادی به استفاده از تجهیزات جانبی ندارم. همون یه مهر و تسبیح کربلا کافیه از نظرم. ولی عماد این سری از مشهد برام یه سجاده سوغاتی آورده. به نظرم از این به بعد دیگه نماز رو زمین و خشک و خالی ازم قبول نشه! 

خیلی از عماد نوشتم امشب. نه؟ ...........کاش دلیلش همونی باشه که فکر میکنم. کاش توهم نباشه این آرزوم...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۲ آذر ۹۶

چه ننگ است برای دولت‌های اسلامی، که آمریکا‌ قبله‌گاه اول آنان را غصب نموده و با کمال وقاحت در مقابل همه آنان قدرت‌نمایی کند

نمیدونم تو سیاره های دیگه مردم چطور زندگی میکنن، ولی اینجا سبک زندگی شون خیلی جالبه:

یک ماه مداوم مینالن از آلودگی هوا و چشمشون به آسمونه که بارونی چیزی بیاد. بعد همین که چند قطره ای بارون میاد و هوا صاف میشه، باز عین چی با ماشین حمله ور میشن تو خیابون و دوباره روز از نو، روزی از نو.

باشه قبول، ماشین دلیل اصلی آلودگی هوای تهران. ولی میشه بفرمایید شما با چی تردد میکنی و چطور اثبات میکنی آلودگی نداره؟

میخوام بگم منم قبول دارم سبک زندگی مون غلطه، ولی غلط بودنش به این نیست. 

ما برای حمل و نقل ناچار به استفاده از انرژی هستیم و تا زمانی که منبع اصلی انرژی مون سوخت فسیلیه، ناچاریم به تحمل آلودگی اش.

مگه اینکه دست جمع به انرژی های پاک تجدیدپذیر ایمان بیارییم.

سبک زندگی مون، همه مردم، اونجاش غلطه که..............

00:11:33

امشب حدود 11، بعد اینکه 1000 و یکی قصه برای خدیجه گفتم تا بخوابه، اومدم سر وقت وبلاگ. جواب دادن به پیام و انتخاب تصویر و تیتر رو یادمه. حتی یادمه میخواستم درباره چی بنویسم، ولی خوابم برد و الان بیدار شدم.

تیکه بالا رو در خواب کاملا عمیق نوشتم!! واقعا یادم نمیاد چطور جمله بندی کردم و چه نتیجه ای میخواستم بگیرم؟! جالبه که غلط ظاهری هم نداره!

امشب میخواستم چند تا از اصلاحات جدید فاطمه رو بنویسم. بچه ام ورژنش از ساخت لغات و ترکیبات جدید بالاتر رفته، رسیده به ساخت ضرب المثل جدید!

داشتیم درباره دین مسیحیت صحبت میکردیم و اینکه آیا مسیحی های فعلی مشرک هستن یا موحد. برگشته میگه:

خب چون مسیحیا میگن حضرت عیسی دستش رو کرده تو کاسه خدا و هردو شون پاشون تو یه کفشه، پس حتما خدا پرستن دیگه!!! 

شیوه استدلالش به کنار، آخه دستش رو کرده تو کاسه خدا، یعنی چی واقعا؟!!

پاشون تو یه کفشه؟!!

باز اینا قابل تحمله. لبو خریدم، نرگس خانم زحمت آماده کردنش رو کشیدن. موقع خوردن با کلی ادا و اطوار اومده سر میز و بعد کلی بازرسی و سوال و جواب که اینا چیه و آیا خریدیم قبلا و چطور میخورن و... رسیده به سوال اصلی:

به نظرتون من دوست دارم؟! این سوالش حتی از سوالای شب اول قبر نکیر و منکر هم سخت تره به نظر من. یعنی هر جواب بدی، بعدش مکافات داری. مخصوصا که باید جوابگو باشی.

عماد امشب حرکتشون بود. ساعت 9. از ساعت 7 تو راه آهن بودن! یحتمل محض محکم کاری! برای برگشتشون از راه آهن هم قرار هست خودشون ماشین بگیرن و یکراست برن مدرسه. 

فردا شب قراره بین من و فاطمه در یه موردی قضاوت کنه. به درخواست فاطمه. 

دیروز تو ماشین بودیم، تشنه ام شد. آب داشتیم عقب. از فاطمه خواهش کردم بده. بار اول نبود. خیلی از اوقات آب میگیرم ازشون. 

اصولا هم حالت دستم جوریه بطری سر و ته میشه یه دور. چون نمیخوام روم رو برگردونم عقب. 

همیشه هم همونطور در بسته بهم میدن، خودم باز میکنم. ولی دیروز فاطمه درش رو باز کرد. منم نفهمیدم و طبق معمول ازش گرفتم که یهو یه لیتر آب خالی شد رو داشبورد و فرمون و.. 

خدا رحم کرد، اتفاقی نیفتاد و کنترل کردم. ولی فاطمه خیلی جدی اصرار داره که تقصیر خودمه و من باید درست میگرفتم. 

حالا قراره عماد بیاد بگه حالتی که من همیشه بطری آب رو ازشون میگیرم چه شکلیه؟ و آیا بطری یه دور سر و ته میشه یا نه. 

قرارمون اینه که بدون هیچ توضیحی فقط ازش بخوایم بشینه تو ماشین و به شیوه من بطری آب رو از پشت سرش بگیره. 

خدایی اینقدر جدیت داره رو حرفش که بیشتر از 20 مرتبه از دیروز تا حالا برای خودم فیگور گرفتم ببینم واقعا همیشه همین طور بودم یا نه؟!

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۹ آذر ۹۶

اینکه ادعا میکنند میخواهند قدس را پایتخت رژیم صهیونیستی اعلام بکنند، با این کار بلاشک ضربه‌بزرگتری خواهند خورد. بی تردید فلسطین آزاد خواهد شد

من واقعا حکمت این همه ماجراهای مدل به مدلی که با عماد و مدرسه هاش دارم رو نمیفهمم. تا بچه بود، شیطنت ها و حاضر جوابی ها و خسارت هاش بود. حالا که خودش عاقل شده، انگار کادر مدرسه اش یه کم قاطی کردن! 

از دو هفته پیش یا بیشتر، رضایت نامه داده بودن و 350 تومن هم گرفته بودن برای اردوی مشهد. قرار بود دیروز ببرن. اول گفتن بعد از مدرسه بمونید تا با هم بریم. 

ولی دوشنبه خبر دادن که ساعت حرکت قطار 9 شبه و خودتون بچه ها رو برسونید.

منم با عماد برای ساعت 7 و نیم، ایستگاه امام خمینی قرار گذاشتم. دیدم تا بخوام برم خونه که با ماشین بیارمش دیر میشه. مخصوصا که شب عیده و ترافیک غوغاست. 

حدود 8 راه آهن بودیم. دو سه نفر قبل ما اومده بودن. تا حدود 8 و نیم بقیه هم اومدن. چند تا معلمی هم که قرار بود باهاشون برن، رسیدن. ولی جناب مدیر نرسید تا قطار رفت! 

ایشون کی رسید؟ ساعت 9 و 10 دقیقه. با کلی طلبکاری که چرا قطار رو نگه نداشتید!!! 

گویا که توقع داشتن همگی بریم روی ریل بخوابیم تا قطار راه نیفته. 

خلاصه که یه مقدار صحبت شد سر اینکه چه کنیم. بیشتر موافق بودن که بریم ببینیم قطار بعدی جا میده به ما یا نه. رفتن دیدن نه، ظرفیتش تکمیله. 

گفتیم ایراد نداره، بذارید برای هفته بعد. که گفتن نمیشه. هتل رزرو کردیم و باید جریمه بدیم.

تا اینکه خود شرکت به ما اعلام کرد میتونه یه واگن به قطار بعدی اضافه کنه، تا مشکل حل بشه، با هزینه 4 میلیون.

پیشنهاد کاملا منطقی و درستی بود. همه قبول کردیم. منتها جناب مدیر فرمودن که خب، 4 میلیون تقسیم بر 68، تعداد دانش آموزا بدون خودش و معلما، چند میشه؟!!

شما جای من، اصلا بگو 60 هزار تومن نه، هزار تومن، چرا ما باید جریمه دیر کردن آقا رو بدیم؟!

اینکه ایشون با ماشین شخصی اومدن و معطل پارکینگ شدن، تقصیر منه؟

ضمن اینکه من همون اول گفتم ایرادی نداره. اجباری نیست برای این اردو. هزینه رو برگردونید.

ایشون به خاطر رزرو هتل و بیلط برگشتی که خریده بودن قبول نکردن. 

خلاصه که در نهایت حدود یک میلیونش رو چند تا از پدر ها دادن و باقی اش رو خود مدیر دست به جیب شد. اصلا توقع نداشت و خیلی عصبانی شد. حتی تهدید کرد که راضی نیست و... 

ولی من هرچی با خودم کلنجار میرم، میبینم نا حقی نکردم. جدای از اینکه از اساس، 350 تومن نمیشه هزینه این سفر و به احتمال زیاد یه مقداری اش پای کمک به مدرسه نوشته میشه، تو این مورد به خصوص، جریمه رو مقصر باید پرداخت کنه. و تهدید و نفرینش به حق نیست.. 

در نهایت پول پرداخت شد و واگن اضافی متصل شد و قطار ساعت 1 و نیم حرکت کرد. و من اومدم که بیام خونه. از اونجایی که مطلقا شخصی نبود تو خیابون، مجبور شدم با تاکسی راه آهن بیام. که ایشونم پول خون پدرش رو باهام حساب کرد:60 هزار تومن!! 

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۶ آذر ۹۶

هر وقتی که کشورمان دچار ذلت شد، بخاطر این بود که مردان فداکار نداشتیم

امشب از جمله شبهاییه که یحتمل تا خود صبح بیداریم. همه با هم. یعنی هر چقدر بقیه بچه هام کولی بازی درمی‌آوردن سر واکسن زدن، یه طرف. کولی بازی آمنه هم همون طرف! 

از بعد از ظهر تا شب که برسم، به گفته شاهدان عینی، ارتفاعش به کمتر از 1/5 متر از سطح زمین نرسیده، سرعت حرکتش هم چیزی در حدود 2 متر در ثانیه با فرکانس و طول موج فلان بوده!! 

تازه در تمام مدت با هر نفسش یه آه غلیظ هم کشیده! 

منم از 8 تا 11 و نیم به همین شیوه راهش بردم. البته بعد از امر خطیر جابجایی از بغل نجم به من که با مقدار متنابهی جیغ و شیون همراه بود! 

تو همین حین با خدیجه دکوت بازی، همون دکتر بازی، هم کردم. شام هم به شیوه ای که نرگس دهنم غذا بذاره!!! خوردم.

از بس که دل نداره این خانوم. هرچی گفتم بعدا خودم میخورم، گفت نه. اصلا هم حساب هیبت و دیسبلین من رو نمیکنه!!

الان هم باز پسرا دارن راهش میبرن تا دوباره ازشون بگیرم. نرگس اگه خدا بخواد، خوابیده. با زبون خوش که نمیرفت، با زبون ناخوش فرستادیمش بالا. 

قول اکید دادم شیر خواست بچه، ببرمش بالا و شیر خشک ندم بهش. منم ان شاءاللّه میمونم سر قولم! 

خدیجه رو هم فاطمه با گول مالی و هزار تا قصه خوابوند. خدایی اش خیلی قلق خدیجه دستشه. خدیجه از هیچ کس اندازه فاطمه حرف شنوی نداره. 

عماد هم امروز به جبران جمعه سنگ تمام گذاشت. اولا که وقتی فهمید امروز نرگس میخواد آمنه رو ببره برای واکسن، اصرار کرد که صبر کنه تا ظهر بیاد با هم برن. و اینجور که نرگس تعریف کرد، واقعا حواسش به همه چی بوده. 

از ظهر تا الان هم اصلا سراغ کامپیوتر نرفته و تمام مدت یا آمنه رو راه برده یا به کارای آشپزخونه رسیدگی کرده. غذا رو هم با فاطمه دو تایی درست کردن. 

درباره آشتی کردنمون هم خبر دارید دیگه، نه؟ اینقدر که دیروز تمام دوستان و آشنایان و اقوام دور و نزدیکمون در سرتاسر کشور رو واسطه کرد!! 

برای تمامشون هم کل ماجرا رو با جزئیات تعریف کرد که خدای نکرده کم فروشی نکرده باشه. فکر نمیکردم هنوزم قهر اینقدر براش سنگین باشه. 

البته خوب هم شد زودتر آشتی کردیم. پس فردا با مدرسه ان شاءاللّه میرن مشهد و اصلا خوش نداشتم با قهر بره. 

نجم الدین هم از پنجشنبه میره برای کار تو کرمانشاه. از طریق سایت برای کارگری ثبت نام کرد. احتمالا یه 10 روزی باشه. 

خب دیگه،نوبت من شد.. 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۳ آذر ۹۶

امت ازپیامبرخودعیدی میخواهد؛اما امت،درمقابل پیامبرموظف است وظیفه عیدی خودراهم انجام دهد.عیدی امت این است که حفظ وحدت کندوآبروی پیغمبررامحفوظ بدارد

امروز صبح توفیق شد تشیع پیکر همین شهید شرکت کردم.. اربعین شهید شد و امروز هم خاکسپاری اش بود. 

حقیقتش از قبل آشنایی نداشتم باهاشون. تا دیشب که عماد غروب رفته بود مسجد، طبق معمول که بعد از نماز بیاد، ولی 9 رسید خونه. با یه ظرف غذا. 

قبل اینکه برسم نرگس خبر داد بهم عماد هنوز برنگشته و منم محض اطمینان رفتم مسجد و دیدم خبری نیست.

با اینکه مطمئن بودم اتفاقی نیفتاده و سالمه، ولی باز محض دل نرگس با دوستای بسیجش تماس گرفتم، که خب خبر نداشتن ازش. 

دیگه نهایتا کاری که از دستم براومد این بود که نیم ساعت آخر رو دم در ایستادم تا نرگس احساس آرامش کنه. 

خلاصه که اومد و سلامت هم اومد. من از قبلش هم قصد پیگیر شدن نداشتم، دیگه بعد اون نیم ساعت یه لنگه پا ایستادن تو سرما، فقط دوست داشتم برم بالا جلوی شوفاژ. 

ولی عماد جان، رو حساب فکرایی که تو راه با خودش کرده بود، شمشیرش رو از رو بسته بود! دو قورت و نیم باقی به معنای دقیق کلمه! 

با اینحال خودم رو به کری زدم و رفتم بالا. ولی باز خودش اومد بالا و با یه خروار طلبکاری، غیبتش رو موجه کرد: که خب مگه تو اتوبان بنرهای شهید صفری رو ندیدین؟! من فکر میکردم شما هم میاید! ...

خلاصه معلوم شد تو مسجدی که همه اش یه 10، 12 کیلومتری با خونه مون فاصله داره، مراسم این بنده خدا بوده و ما از اونجایی که مجهز به مغزخوان عماد از راه دور هستیم، باید میفهمیدیم کجا رفته!! 

دیگه بحث نبردن موبایل یا بردنش و خاموش موندش و یا روشن بودن و سایلنت بودنش یا کلا جواب ندادنش هم اینقدر تکراری و نخ نما شده تو خونه ما، کلا درباره اش صحبت نمیکنیم. 

خب این گذشت و البته حسنش هم این بود که فهمیدیم امروز تشییع جنازه است و با فاطمه دو تایی رفتیم. عماد ولی نیومد.

برگشتیم، ساعت حدود 10 بود. نرگس خانوم لیست دادن برای خرید. اول میخواستم تنها برم، بعد دیدم چه کاریه؟ خب نرگس خودش هم بیاد. خیلی وقته از خونه بیرون نرفته. 

آمنه رو بهونه کرد. منم گفتم خب میذاریمش پیش عماد. نهایتش 2 ساعته دیگه؟ الان شیرش بده، یه شیشه ترنجبینش رو هم آماده کن، دیر کردیم عماد بهش بده. 

خدا رو شکر هنوز به شیر خشک احتیاج پیدا نکرده. این شیرخشت و ترنجبین رو هم به خاطر گوارشش میدیم. به دستور دکتر. 

هم موقعی که با نرگس صحبت میکردیم عماد بود تو اتاق و هم بعدش مستقیما به عماد گفتم دو ساعت آمنه رو نگهدار و مواظبش باش تا ما بریم خرید و برگردیم. 

البته که منظورم از دو ساعت، مقدار معین زمان نبود. واضحه الویت جمله ام به نگهداری آمنه برمیگشت. که بچه است، نوزاده، و حتما حتما احتیاجه یه نفر به طور دائم مراقبش باشه. 

ولی خب عماده دیگه... 

برگشتیم خونه حدود 12 و نیم بود و از عماد خبری نبود!! یه نامه بالای سر آمنه گذاشته بود که دو ساعت من تموم شد!!!  من میرم نماز جمعه، نگران نشید!

آمنه البته خدا رو شکر هنوز بیدار نشده بود، ولی این مورد دیگه توجیه پذیر نیست واقعا. 

تا برگرده خیر سرم همه سعی ام رو کردم عصبانیتم بخوابه. ولی خب نشد و منم ترجیح دادم باهاش قهر کنم تا اینکه حرف بزنم و درگیر شم.

از بعد از ظهر تا الان به هزار و یک زبون کلامی و غیر کلامی و اشاره، معذرت خواهی کرده. ولی کلا نشنیدم و ندیدمش. نرگس هم قهره باهاش حتی. 

قهریم باهاش و خیلی جدی هم قهریم. برای شام نه من صداش کردم و نه نرگس براش ظرف گذاشت. 

غروب که نجم اومد، اون رو واسطه کرده برای آشتی. ولی خیلی جدی بهش گفتم حرفش رو بزنی، با تو هم قهر میکنما! 

البته الان که یه کم آروم تر شدم، میبینم از رو بی مسئولیتی اش نیست این کار. بارها شده مسئولیت بهش دادیم و خوب تا آخر انجام داده. 

حالا شاید یه وقتا با فاطمه کل کل کنه، ولی واقعا حواسش به هر سه تاشون هست و مخصوصا مواظب آمنه و خدیجه خیلی هست که مشکلی نداشته باشن. اصلا نسبت بهشون بی تفاوت و بی خیال نیست. 

به نظرم امروز یک، همون قضیه اثبات استقلالش بوده به تلافی دیشب. و دو اینکه اصلا متوجه عاقبت کارش نبوده. با خودش فکر نکرده اگه به هزار و یه دلیل ما سریع برنگردیم خونه چی میشه. 

با خودش گفته حالا که آمنه خوابه، نهایتش تا نیم ساعت دیگه بابا اینا میان و اتفاقی نمیفته. 

نرگس هم موافقه با حرفم، ولی میگه حالا زوده برای آشتی. ولی نه اینکه فکر کنید تا فردا هم باهاش قهر میمونه ها! نه، دیگه. فردا نهایتا عصر که بیاد خونه باهاش آشتیه....

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۱ آذر ۹۶

انسان‌های بزرگ و دلاور مقابل حوادث می‌ایستند و آن حوادث را مغلوب اراده‌ خود میکنند

دریافت

این سرویس های وبلاگی هم انگاری عمرشون سر اومده. اون از بلاگفای غول، که دو سال پیش مرد. اسکای و میهنم که همون 3، 4 سال پیش کجدار و مریز باز میشدن و هر چند وقت یه بار، یهو 2 روز مسدود میشدن. 

منم که نوشته هام به جونم بسته است، از ترس اینکه به باد فنا نرن، هی از این سرویس به اون سرویس اثاث کشی کردم.

حالا چند روزه که این بیان هم بازی اش گرفته. یا باز نمیشه کلا، یا الان که باز شد، میبینم مطلب آخرم رو به تنهایی باز نمیکنه و نمیشه براش پیام داد! عکس مطلب امشب رو هم نمیدونم آخرش ارسال میکنه یا نه. 

خلاصه که اینجا هم انگار داره دیواراش ترک برمیداره و سقفش میریزه. 

البته که تقریبا یه ارشیو نصفه و نیمه از مطالبم دارم. بدون بخش نظرات و بدون ادامه مطلب. 

ولی خب باز هرچی باشه، خونه خرابی و آوارگی بد دردیه. 

به هر حال اگه راهی به نظرتون میرسه بفرمایید، خوشحال میشم. 

...

من تا همین دیروز از تعطیلی فردا خبر نداشتم. یعنی یکی دو بار لابه لای صحبتای اطرافیان شنیده بودم، ولی فکر میکردم منظورشون 17 ربیعه.

جدا نمیفهمم دلیل تعطیلی فردا رو؟ اگه بنا بر حفظ احترام امام حسن علیه السلامه، که پس بقیه ائمه چی؟

اگه هم قصدشون بزرگداشت شروع امامت حضرت صاحب الزمانه، هرچند که اون هم مناسبت جعلی هست، باید سه شنبه تعطیل میشد.

تنها دلیلی که باقی میمونه، همون عید جعلی معروفه که باعث و بانی ظلم در حق بچه شیعه ها شده. 

هیچ خبر دارین این جشنایی که مثل فردا شبی تو خونه ها و حسینیه ها گرفته میشه، چه عواقبی برای شیعه های در اقلیت محصور بین سنی ها و وهابی ها داره؟

ما اینجا در امنیت کاملیم الحمدللّه. تو استان های سنی نشین، شیعه ها واقعا به خطر میفتن. 

مگه رهبر و بقیه مراجع توهین به خلفا رو حروم نکردن؟ چرا با ندونم کاری، آب به آسیاب دشمن میریزیم؟!

کاش یه کم عقلمون رو به کار بگیریم و دو وجب دورتر از نوک بینی مون رو هم ببینیم.

...

آخرش عماد رفت این همایش رو. برگه هم ندادن بهشون. معلوم هم نیست بدن یا نه. فقط نمیدونم چرا با وجودی که خودش عین خیالش نیست، من جوشش رو میزنم؟ فوقش از نمره امتحانش کم میکنن دیگه؟ هوم؟

...

ستاره ها نهفته

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

هوای گریه با من... 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۵ آذر ۹۶

باید مراقب توطئه‌ای مانند داعش بود.آمریکا از دشمنی با اسلام دست برنمیدارد

نمیدونم دقت کردین یا نه، چند سالیه داره فصلا حداقل تو تهران داره جابجا میشه. اول سال تا اردیبهشت هوا سرده. از این طرف میبینی آبان تموم شد، ولی هنوز هوا گرمه. 

دیروز که سر ظهر اینقدر هوا خوب و بهاری بود، با خودم گفتم کاش بتونم امروز با نرگس و زهرا و محسن، 4 تا فسقلمون رو برداریم بریم بیرون یه هوایی بخورن. 

که البته سحر، وقتی طبق معمول بی لباس گرم رفتم تو حیاط، دیدم بله، باد دیروز مقدمه سرد شدن هوا بوده و انگاری که زمستون رسیده.

البته به خاطر آمنه، دوسه هفته ای هست رادیاتور ها رو شب ها روشن میکنیم، ولی امروز دیگه رسما تو روز هم خاموش نشد. 

با این وضعیت فقط خدا به داد چادر نشین های کرمانشاه برسه. بارون و سرمای شدیدی که از امروز وارد شده و... 

کاش غیر از پول فرستادن کار دیگه از دستمون برمیومد. ‌‌‌‌خدا خیر بده مردم رو، بعضی ها آگهی گذاشتن که خونه خالی دارن و رایگان میدن برای زلزله زده ها. هرچند بیشتر تهران و این اطراف بود که دوره بهشون و فکر نکنم حاضر بشن تا این حد از خونه زندگیشون دور بشن. 

کاش یه امنیت صد در صدی داشتیم که میشد بچه مدرسه ای ها رو فرستاد شهرای دیگه، پیش خونواده های داوطلب، تا مدرسه شون آماده بشه.

این کانکس های پیش ساخته هم اگه میشد تعداد بالا آماده کرد، خوب بودا. 

یعنی واقعش اگه دولت همونجوری که واسه یه چیزی مثه سینما و فوتبال تریلیاردی خرج میکنه، الان دست به جیب میشد، کل مشکل اسکان موقت و سرپناه امن مردم، یه هفته ای جمع میشد. 

چطوریه که پول دارن حقوق نجومی بدن به ذخایرشون یا وثیقه بذارن واسه نور چشمیاشون؟!! اصن چرا هیکدوم از این وزرا یه همتی نکردن و پول ندادن برای کمک؟! مگه چیزی از ثروتشون کم میشد؟

بیخود نیست که حضرت آقا گفتن راضی نیستم و کار کم انجام شده.

بازم جای شکرش باقیه مردم کاری به دولت ندارن. خودجوش هر کی هر کار میتونه انجام میده. 

...

محسن و زهرا برای 11 امشب بلیط داشتن و دو سه ساعت پیش با نجم رفتن فرودگاه. میخواستم خودم ببرمشون، ولی خدیجه و آمنه خیلی ناگهانی اقدام به برگزاری کنسرت هماهنگ گریه و زاری کردن، دیگه موندم پیش نرگس.

البته خدا رو شکر کنسرتشون نیم ساعت، الی 45 دقیقه بیشتر طول نکشید و هر دوشون خوابن الان. نجم ساعت 11 و ربع خبر داد اعلام کردن برن سوار هواپیما بشن. باز خوبه تأخیر نداشتن انگار. 

فاطمه خانم دقیقا بعد اتمام کنسرت، اومده میگه بابا به نظرتون درباره تاریخچه یزد بخوام کنفرانس بدم، از کجا باید تحقیق کنم؟

منم یه چند تا کتابی که داشتیم رو معرفی کردم بهش که تو اینا درباره یزد مطلب داره. دیدم داره میره سراغشون. بهش گفتم: الان که دیگه دیره، بذار فردا. برگشته میگه: آخه فکر نکنم بتونم صبح خیلی زود پاشم!!!

یعنیا، اینجور وقتا اینقدر از دستش کفری میشم که سریع صحنه رو ترک میکنم یه وقت کار دست خودم ندم. 

بعد یه ربع که گذشت دوباره رفتم پایین ببینم چه میکنه، که دیدم با کمک اطلاعات عمومی عماد! داره یه پاورپوینت درست میکنه که فردا از روش سر کلاس کنفرانس بده!! 

حالا ان شاءاللّه فردا سر فرصت با عماد دعوا خواهم کرد که دیگه تو یه همچین مواردی کمک اضطراری به فاطمه نرسونه، بلکه یه کم برنامه بگیره زندگی اش. 

میخواستم یه کمی هم فاطمه رو نصیحت کنم که چرا اینقدر دیر به فکر کارهاش میفته و... که دیدم اولا جوابهاش رو از حفظم:

شما که دیدین مهمون داشتیم! 

مگه نمیبینید چقدر آمنه گریه میکنه؟

مگه خودتون نگفتین من باید خدیجه رو سر گرم کنم که بهونه نگیره؟و...

ثانیا نصیحت این موقع، بیشتر اثر منفی داره. الان هر حرفی بزنم، فاطمه میذاره به حساب اینکه ازش ناراحتم و باور نمیکنه دارم حقیقت میگم. 

شاید هم بسپرم به نرگس یا مادرم که باهاش حرف بزنن. اونا مهربون تر حرف میزنن، بیشتر قبول میکنه. 

.....

دوبار همه حرفای امشبم رو خوندم. کلی اصلاحش کردم، ولی هنوزم یه عالمه دلگیری ازش میچکه....

آره واقعا دلم گرفته...

به خاطر حرفای نرگس... در واقع به این خاطر که فکر میکنم حرفاش شاید درست باشه... شاید... 

و اگه درست باشه، یعنی همه همه کارایی که کردم، به در و دیوار زدن بوده...اصل کاری رو پشت گوش انداختم... 

خب چرا من؟ من واقعا در توانم نیست این امتحان.. 

خدا!

یه تخفیف میدی؟

میشه این امتحان رو از یکی دیگه بگیری؟

پی نوشت:

خیلی خسته ام و نمیتونم یه مطلب جدید بنویسم. پس همین زیر توضیح میدم. 

در راستای وقت شناسی فوق العاده فاطمه خانوم، صبح که داریم از خونه میریم بیرون، از پرسیده: بابا!  امروز شما میاید مدرسه دیگه؟!!

چرا؟

خب جلسه است با معلم ریاضی مون! 

جلسه؟ جلسه چی؟ کی گفتی؟

نگفتم...یادم رفت بگم... سه شنبه برگه اش رو دادن بهمون!! 

حالا این هیچی، نرگس خانوم زحمت کشید رفت. ولی هم ایشون و هم خودم از موقعی که اومدم خونه، 10 بار ازش پرسیدم کارهات رو کردی؟ چیزی قرار نیست برای فردا آماده کنی؟

وایشونم خونسرد و ریلکس جواب داد که بله، مطمئن باشید و... 

تا دقیقا ساعت11 شب که اومد گفت: بابا میشه یه کم کاغذ پوستی بهم بدین؟

کاغذ پوستی ندارم من. 

عه، چرا؟

خب برای چی باید داشته باشم اصلا؟

برای نقشه کشیدنتون دیگه! 

اونا پوستی نیست، فرق میکنه. 

یعنی نمیشه برای خوشنویسی ازش استفاده کرد؟

نه. 

حالا من چیکار کنم؟ خانوم خوشنویسی مون خیلی حساسه!  اگه ننویسم دعوام میکنه! 

..

من چه جوابی بهش دادم؟ دعواش کردم؟ بد نگاهش کردم؟

نه! در لحظه عماد رو صدا زدم و گفتم بیا! وقتی بی جا دلسوزی میکنی، نتیجه اش این میشه که الان، این وقت و ساعت شب بری ببینی لوازم تحریری بازه براش کاغذ پوستی بگیری یا نه! 

هرچقدر هم التماس کرد و قسم و آیه خورد که بابا، الان جایی مغازه باز نیست، قبول نکردم و فرستادمش بیرون. 

بعد نیم ساعت که یخ زده و دست خالی برگشت، خیلی ریلکس به فاطمه گفتم:

عزیزم، نبود کاغذ پوستی. برو بخواب. معلمت هم اگه پرسید چرا تکلیفت رو انجام ندادی، کامل براش بگو چرا. 

از اون طرف خود عماد دو روزه داره التماسم میکنه بذارم فردا تو همایش بسیج شرکت کنه. مشکل ساعتشه که صبحه. بهش گفتم به من ربطی نداره. من نمیرم از مدیرتون اجازه بگیرم با این اخلاقش. ولی خودش اصرار داره که بره. میگه قراره بهمون برگه بدن برای موجه شدن غیبت. من که بعید میدونم مدیرشون قبول کنه. حتمی باز یه بساطی باهم خواهیم داشت. 

خوب شد خسته بودم، و الا که یحتمل شاهنامه مینوشتم امشب.. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۳ آذر ۹۶

خدای بزرگ راباهمه‌ وجودسپاسگزارم که به مجاهدات فداکارانه‌ شماوخیل عظیم همکارانتان،برکت عطافرمودوشجره‌ خبیثه‌ئی راکه به دست طواغیت جهان غرس شده بود،به دست شمابندگان صالح درکشور سوریه وعراق ریشه‌کن کرد

الان واقعا جای خوندن شعر 

در بهار آزادی، جای شهدا خالی 

و

محسن نبودی ببینی، شهر آزاد گشته، خون یارانت، پر ثمر گشته... 

هست. 

خوش به حال و سعادتشون که از این قافله جا نموندن و وا حسرتا به حال ما. 

اینجای کار که میشه، تنها کاری که از امثال من برمیاد، تبریک گفتن و شیرینی دادنه. ان شاءاللّه که به همین زودی بساط صهیونیستا و سعودیا هم جمع میشه. 

امروز وقتی خبر رو شنیدم، قبل اینکه حتی بخوام به نرگس بگم، دوست داشتم فرصت داشتم، یه متن مفصل درباره اش اینجا مینوشتم! اینقدر که اینجا رو عین خونه خودم میدونم. 

هرچند که تمام حرفام تا فرصت کنم بیام اینجا سرد شدن و از دهن افتادن. یعنی در واقع دیدم بقیه زودتر از من گفتن و نوشتن. 

اینکه نتیجه 4 مذاکره بعضیا فقط شده تحریم و ذلت و عقب نشینی و به جاش، 4 سال مقاومت حاج قاسم شد پیروزی و تمام. 

یا اینکه بعضیا تو این 4 سال، 500 تا وعده 100 روزه دادن و محض رضای خدا از هزار وعده خوبان، یکی وفا نکند، ولی حاج قاسم، مردونه یه وعده دو ماهه داد و سر دو ماه، کار رو تموم کرد. 

یا مثلا میخواستم بگم تازه ایشون سرباز آقان و اینقدر وعده هاشون دقیقه. دیگه خودتون حساب اون 25 سال رو داشته باشید که محاله دیر بشه. 

خلاصه که باید گفت: حاجی! گل کاشتی! دمت گرم! 

پریروز توفیق شد رفتیم قم، زیارت. که چون همه با هم جامون نمیشد، عماد و نجم رو گفتم دنبال ماشین بدون! جای همگی خالی، چقدر شلوغ بود!! 

ما از خونه ساعت 9 راه افتادیم، 5 دقیقه به 11 عوارضی قم بودیم. قشنگ تا ساعت 1 داشتیم دور حرم، تو ترافیک طواف میکردیم و دنبال جای پارک بودیم. دست آخر هم یه جا پیدا کردم جلوی در خونه. ناچار تو ماشین موندم و نرگس و بچه ها رفتن و برگشتن. حتی نماز رو هم توفیق نشد تو حرم بخونم.

یحتمل از آه نجم و عماد بود که پیاده فرستادمشون. هرچند که اونا به نماز ظهر حرم و غذای حضرتی رسیدن. همون از راه دور سلام دادم. از طرف تک تک دوستان اینجا هم زیارت کردم اگه خدا قبول کنه. 

اما همین چند ساعت راه رفت و برگشت، فرصت خوبی بود برای فاطمه خانم که دوباره بحث عروس هلندی رو وسط بکشه و اصرار کنه برای خریدش. 

خیلی باهاش صحبت کردیم. هم من و نرگس و هم زهرا. که اولا این پرنده ها رو خدا آزاد آفریده. ما حق نداریم محض سرگرمی خودمون، بیاریمشون تو خونه و قفس. حتی اگه عادت هم کرده باشن، چرا ما باید شریک این گناه بقیه باشیم؟

نرگس هم کلی از پروژه های دشمن براش گفت که چه ویروس های خطرناکی رو از طریق همین حیوونای زینتی وارد کشور کردن و میکنن. 

خلاصه که نتیجه مذاکرات این شد که نرگس خانم به شرطها و شروطها رضایت دادن تابستون، جوجه مرغ و خروس بگیریم. 

شرط و شروطش هم اینکه فقط تو حیاط باشن و حیاط به گند کشیده نشه و قبل اینکه هیولا بشن، ردشون کنیم برن! 

منظورش از هیولا هم اون خروسیه که تو بچگی داشتن و وحشی شده بوده و بهش حمله کرده. به قول خودش سوسک! براش قابل تحمل تره از خروس!

امروز بعد از ظهر، محسن هم اومد و بعد مدتها روی ماهش رو دیدم. باورم نمیشد اینقدر دلم براش تنگ شده باشه. پیش خودم فکر میکردم صدقه سر زهرا دوستش دارم. ولی امروز از ته قلبم حس کردم واقعا خودش رو، بدون زهرا و معصومه دوست دارم. و تازه غصه ام شد از اینکه دو روز بیشتر نیست و جمعه با زهرا میره... 

پی نوشت: نمیدونم چرا مطلبی که دیشب نوشتم و پیامی که جواب دادم، ارسال نشده بودن؟! حالا بازم خدا رو شکر رفته بودن تو پیش نویسا!! 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱ آذر ۹۶
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟