۲۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آمنه» ثبت شده است

فاجعه‌ منافراموش‌شدنی نیست.بعثه سازمان حج،وزارت خارجه وقوه‌ قضائیه بایدقضیه رادنبال کنندوبایددرهیئت حقیقت‌یاب توسط مدعی اصلی که جمهوری اسلامی است،تعقیب شودتااحقاق حق بشود.ظلم بزرگی درآنجاصورت گرفت

05:55:27

با وجودی که 3،4 روزه زهرا و معصومه اینجان، ولی کی باورش میشه هنوز نتونستم یه دل سیر ببینمشون؟

واقعش تو این دو هفته نرگس و بچه ها رو هم نشده درست و حسابی ببینم. خب وقتی باید 6 اون کله شهر باشم، ناچارم "وقتی همه خواب هستن" بزنم بیرون. منتها نکته اش اینه برای من ساعت برگشت فرقی نکرده!

یه امروزم که تعطیله، به خاطر اجرای هماهنگ سمفونی جیغ و گریه فسقلیا تا پاسی از نصفه شب، هیشکی قصد بیدار شدن نداره. یعنی واقعا اشکالی داره برم زهرا رو صدا کنم به بهونه صبحونه باهاش حرف بزنم؟ خسته است، میدونم. ولی بخوابه تا ساعت 10 و 11 رو راحت میخوابه. بعدشم که دیگه دو دقیقه هم نمیتونم چشم تو چشم بشم باهاش. 

جدا که آدمیزاد تا نعمتی رو داره، قدرش رو نمیدونه. یادش به خیر تا همین دو سه سال پیش، یکی از آرزوهام این بود صبح، سر صبحانه، زهرا فقط یه ذره کمتر و با سرعت پایینتر صحبت کنه. اصلا تعجب میکردم سر صبحی اینهمه انرژی و حرف رو از کجا میاره؟

اصلا همین صبحانه صبح زود و دست جمعی خوردن، کی رسمش از خونه مون ورافتاد؟ چرا؟ چقدر حیف واقعا.. 

یه کم از شجاعت مثال زدنی خدیجه بگم که نرگس برام تعریف کرده:

از اونجایی که دستش به لوازم نقاشی نرگس خانون نمیرسه، دائم داره از برنامه بازار برای خودش برنامه نقاشی دانلود میکنه. به این امید که بتونه مثه مامانش نقاشی کنه! بعد که مادرش ازش خواسته دیگه برنامه دانلود نکنه، به این توجیه که گوشی ام دیگه جا نداره، رفته یه برنامه ماشین بازی ریخته و آورده به مامانش نشون داده که به اندازه این جا داره گوشی یا نه؟

:این برنامه اصلا چی هست؟ بذار ببینم، ماشین هیولا... 

+ هلولا؟!! هلولا داله توش؟!! آدم بدی داله؟!! پاتش "پاکش" تن زود.. نمیخوام... 

بعد هم گوشی رو انداخته ورفته گوشه اتاق نشسته سرشم قایم کرده تا اگه یه وقت موقع حذف برنامه آدم بدیاش!! از تو گوشی حمله کردن، نخورنش!!

گفتم تو بازی دائما داره با کی حرف میزنه و بهش دستور میده؟ شهابش! با این استایل:

شهابم، بریم خرید. شهابم، در ماشین رو باز کن. شهابم، غذا چی داریم. و... 

قشنگ یه کلفت تمام عیاره واسش این شهابش. حیف که یه بیست سالی از زندگی مون گذشته و همه نرگس رو میشناسن. و الا که چه مظلوم نمای هایی که نمیشد ازش دربیارم!! 

قبلا هم میگفت همسرم! کلا دایره لغاتش خارج از دایره لغات خانواده است. 

گفتم دایره لغات، یاد اصطلاح جدید فاطمه افتادم: شاید ندونه باشه شایدم دونه باشه! 

"ندونه" و "دونه" چیه؟ صرف جدیدی از فعل دانستن در زمان حال! کلی هم استدلال داره بچه ام برای اثبات درستی اصطلاحش. 

در راستای اجازه اش برای فیلم دیدن، چند وقت پیش خیلی اصرار کرد ابد و یه روز رو براش دانلود کنم. هرچقدر هم براش گفتم خوب نیست، به خرجش نرفت. 

بالاخره نرگس براش گذاشت که ببینه. میگفت اینقدر بدش اومده که 20 دقیقه نشده، خاموش کرده! گذشته از حیف پولی که دادیم براش!! سؤال اینه: مگه مجبورین فیلم به این آشغالی بسازین؟ بعد چه جوری روتون شد جایزه بهش بدین؟!

پرانتز باز: برای اینکه پولمون حیف نشه، خودم دیدمش کامل... شرمنده!  پرانتز بسته. 

معصومه رو هم نشده درست و حسابی رصد کنم ببینم چی بلده، چی بلد نیست. فقط ظاهرا، تنبل خانوم هنوز تنهایی راه نمیره. خیلی هم علاقه به خوردن و لیس زدن کف پا! داره. از دور هدف گیری میکنه و میاد. همچین هم با ذوق میاد که انگار چه گنجی پیدا کرده. 

بعد این وسط کی ناراضیه؟ آمنه خانوم. که در جا میزنه زیر جیغ و گریه. مبادا معصومه پای مامان و باباش رو بخوره و تموم کنه! کلا ما جزو املاک شخصی خانوم هستیم. بی اذن و اراده اش، حتی حق تلفن صحبت کردن هم نداریم. یه وقتا نرگس بخواد اورژانسی از اتاق بره بیرون، سینه خیز و دولا دولا میره، آمنه نفهمه! 

نخیر، انگاری خواب ابدی رفتن همه، هیچکدوم قصد بیدار شدن ندارن. شیطونه میگه برم بزنم زیر آواز، بلکه بد خواب شن... لعنت بر این شیطون. 

آهان راستی، درباره آب وبرق هم میخواستم بنویسم. 

خب حتما شنیدین که میگن به خاطر کم آبی، برق هم نداریم؟ ولی خب دروغ میگن. چون درصد بالایی از نیروگاههای کشور اصلا آبی نیست. با سوخت کار میکنه. پس چرا مشکل داریم؟

چون دولت محترممون که کلا اهل کار و توسعه نیست، از اون طرف هم رفته به عهدنامه پاریس ملحق شده که مثلا برای حفظ محیط زیست و جلوگیری از انتشار گازهای گلخانه ای، تصویب کردن کشورا، از فلان مقدار بیشتر حق ندارن سوخت فسیلی مصرف کنن. بعد آمریکاشون که جند برابر حد مجاز مصرفشه، از این عهد نامه خارج شده! 

البته منم موافق استفاده بی رویه از سوخت فسیلی نیستم. ولی راهش قطع برق نیست!  اونم در این وسعت که مثلا محله ما این هفته روزی دو نوبت صبح و عصر قطعی داشت. 

اولا چرا دولت حاضر نیست رو گسترش ماشین برقی سرمایه گذاری کنه؟ با تمام محسناتی که داره و عیوبی که نداره؟ الان طبق آمار، مصرف سوخت فسیلی توسط وسایل حمل و نقل خیلی بیشتر از نیروگاه هاست. 

گذشته از اون، کی بود میگفت انرژی هسته ای میخوایم چی کار؟ میخوایم برای برق، برای آب شیرین!!

البته بازم به نظر من تو کشور ما حای برای تولید برق به انرژی هسته ای هم نیاز نداریم. اگه این دولت واقعا خیانت کار نبود و از سادگی اش رفته بود به این عهدنامه ها تعهد داده بود، باز هم میتونست برای توسعه تولید انرژی، دست بذاره روی استفاده از انرژی های پاک که الحمدللّه وفور نعمته اینجا. 

باد و آفتابی که کشور ما داره، به گفته اونایی که تخصصش رو دارن، جوابگوی نیاز حداقل 120 میلیون نفره! به صورت کامل و در تمام ابعاد زندگی. یعنی حتی میشه صادرش کرد. ولی خب این پولت محترم در راستای خیانتاش، کوچکترین طرح و برنامه هایی که در راستای استفاده از این انرژی ها هستن رو نابود میکنه. 

فرض مثال اینکه تو دولت قبل تصویب کردن اگه کسی بخواد، میتونه بره از وزارت نیرو پنل خورشیدی بگیره، بذاره رو سقف، برق تولیدی اش رو به خود دولت بفروشه. 

که خب ما از اول خودمون به صورت آزاد تهیه اش کردیم، برقش رو هم خودمون مصرف کردیم. ولی حالا که پدرم قصد کرده بره از این طرح استفاده کنه، شونصد تا بهونه آوردن و نذاشتن. دست آخرم گفتن برید از همونی که تصویبش کرده بخواید!!

و جالب اینه که دقیقا همونایی که موقع انتخابات به هیچ صراطی مستقیم نبودن و دو آتیشه طرفدار حسن خان بودن، الان هم با پررویی، حاضر نیستن قبول کنن این افتضاح حاصل انتخاب پرشکوه خودشونه. با وقاحت تمام، همه مشکلات رو میندازن گردن جمهوری اسلامی. از گرون فروشی کاسب محل، تا بقیه ندادن راننده تاکسی، تا اختلاس و دزدی های آنچنانی، تا....

کاش فقط یه ذره واسه بعدیا عقلمون رو استفاده کنیم. کاش. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۹ تیر ۹۷

زرمندان و زورمندان و زیردست‌هایشان، همیشه مایل بوده‌اند که حجاب بین زن و مرد از بین برود؛ که این، البته برای زندگى جامعه مضر و برای عفت جامعه زیانبار و برای خانواده از همه چیز بدتر است

ساعت چنده؟

01:31:39

و من کجام؟ 

مرکز تصویربرداری، منتظر وقت ام ار آی! 

اینجور که پیداست آقای دکتر علاقه خاصی به این دستگاه دارن، راه به راه برام دستور ام ار آی میدن.

البته از حق نگذریم گویا زانوی منم علاقه خاصی به زورآزمایی تاندوم ها و رباط هاش پیدا کرده، دونه دونه رو امتحان میکنه ببینه پاره شدنی هستن یا نه. 

اگه 6 ماه پیش کسی میگفت تقصیر خودته و حرکات تند و بی ملاحظه ات، قبول میکردم ازش. ولی الان که خدایی دیگه نه از دوچرخه خبریه و نه والیبال و نه دویدن و... چی؟

البته خدا رو شکر این سری دردش خیلی کمتر از قبلی هاست. بیشتر قفل شدنش اذیتم میکنه. 

این چند روز بچه ها هم مریض بودن. مخصوصا آمنه. تب شدید و گلو درد. با جوشای خیلی ناجور. به قول دکترا یه ویروس جدیده. طفلیا لپاشون آب شد. 

ولی خبر خوب اینه که محبوب فردا میخواد بیاد تهران و قرار شد زهرا رو هم با خودش بیاره. محسن امسال تابستون هم برای دانشگاه واحد برداشته و هم از حوزه کار گرفته، اندازه یه روز هم وقت نداره بیاد. 

هر چند که دلم براش خیلی تنگه، ولی از این جنمش خوشم میاد. تو این دور و زمونه بیکار و بیعار پروری، همچین جوونایی نوبرن.

عماد اگه خدا بخواد بالاخره برای انتخاب رشته تصمیم گرفت. دبیرستان، ریاضی. طیف انتخابی اش شامل آتش نشانی و ایمنی تا طراحی سیستم های امنیتی کاردانش میشد! 

البته که اسامی رشته های کاردانش خیلی غلط انداز و وسوسه انگیزن. ولی با مشورت چند تا فرهنگی های آشنا، به این نتیجه رسید رفتن به این رشته ها فقط وقت تلف کردنه و بار علمی ندارن تو این مقطع. 

....

قصد پمپاژ نامیدی ندارم به هیچ وجه. ولی خدایی اش به نظر شما این وضعیت درهم و برهم قابل اصلاحه؟! نه فقط کشور ما، منظورم کل دنیاست. 

از آشفته بازاری دنیا همین بس که امروز یه جا خوندم تو آمریکا یه بچه یه ساله رو به جرم ورود غیر قانونی محاکمه کردن!! 

یه وقتا با خودم میگم اعتراض ملائکه به خدا، خیلی هم بیراه نبوده. یه چیزایی میدونستن...

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۴ تیر ۹۷

صلوات و سلام خداوند بر رزمنده بااخلاص بی‌نشان حاج احمد متوسلیان

چند تا پیام خصوصی شامل احوالپرسی از نرگس خانوم اینجا هست که باید بگم: الحمدللّه، شکر. خوبه و خوبیم در واقع. خدا رو شکر اون ماجرا کاملا تموم شد و روابط دوباره مثه قبله. بدون دلخوری و ناراحتی.

البته که سخت گذشت به همه مون. مخصوصا بچه ها. 

از بچه ها بگم یه کم:

آمنه راه افتاده. تقریبا دو هفته است. برای بلند شدن از زمین هم به هیچ چیزی تکیه نمیکنه. درست از وسط اتاق بلند میشه. 

بین بقیه بچه ها، فقط عماد به این زودی راه افتاد. ولی هنوز حرف نمیزنه. کما فی السابق، فقط با نگاه خیلی جدی و بدون احساسش حکمرانی میکنه. 

برای خدیجه هم یه جشن کوچیک گرفتیم. کیک هم داشتیم و تا به مرحله بریدن برسه، خدیجه تمام خامه های دورش رو لیس زد!! 

شمع هم گذاشتیم براش. ولی تا روشن کردیم، گریه اش درومد! چرا؟ چون ترسید خونه مون آتیش بگیره!  یه همچین بچه شجاعی دارم من! 

از شجاعتش همین بس که از لباس نظامی و پوتین نجم میترسه. و بر عکس بقیه بچه ها که از همون اول عاشق تیر و تفنگ و جبهه بودن، خیلی از این چیزا میترسه. 

حتی حاضر نیست عکسای جبهه و جنگ رو تماشا کنه. یا مثلا موبایل پدرم رو برداشته بود و اصرار داشت که پس نده، خواهرم فقط اشاره کرد دوستای بابایی که ممکنه به موبایلش تلفن کنن، بعضیاشون تفنگ هم دارن. 

یعنی به محض اینکه خواهرم این رو گفت، دو انگشتی، گوشی رو از تو کیفش بیرون آورد و برد انداخت رو میز. که یه وقت اون لیست مخاطبای تفنگ دار پدرم از تو گوشی بچه ام رو نخورن!!

فاطمه امسال هم از همون ابتدای شروع تعطیلات، دیدیم داره رویه پارسالش رو پیش میگیره. فیلم دیدن. مخصوصا که لپ تاپ هم دم دسته و راحت از اینترنت فیلم میگرفت.

دیدم بخوام مثه پارسال با قانون گذاری و باید نباید پیش برم، نتیجه اش هم میشه همون پارسالی. که دو روز حرف گوش میداد، باز یادش میرفت. که یه چند باری هم دعوامون شد. 

از طرفی دیگه نمیتونم گولش بزنم و براش برنامه بذارم. خیلی راحت دور میزنه همه برنامه هام رو.

این شد که تصمیم گرفتم خودم براش فیلم دانلود کنم. شبی یکی دوتا. ولی به این شرط که سکانسای جالبش رو تا فردا شب برامون اجرا کنه. 

فیلما رو اگه بگم کاملا پاستوریزه ان، که خب نیستن. حتی ایرانی هاش بعضا بدتر از خارجی ها. ولی به نسبت قابل قبول ترن.

اما حسن این روش این بود که فهمیدیم اجرای فاطمه به تنهایی و بدون دکور و صحنه، از خود فیلم خیلی جالبتره. مخصوصا اگه طنز باشه. 

مثلا قهوه تلخ مهران مدیری رو چند قسمت براش دانلود کردم، خدا وکیلی خیلی خنده دارتر از خودشون اجرا میکنه. 

این شد که کم کم تشویق شد خودش نمایش بده برامون. نمایشای کوتاه که از خودش درمیاره. از اتفاقای صبح تا شب که تو خونه میفته. فکر کنم یه هفته ده روزی هست که ازم فیلم نخواسته.

عماد غیر از کلاس ورزش و زبانش، باقی اوفات مسجده. داره با یکی دو تا از مربی های بسیجشون یه برنامه مینویسن. برنامه در واقع قسمتی از پایان نامه شونه و از عماد کمک خواستن. عماد هم از خدا خواسته. بیشتر برای اینکه به قول خودش کار یاد بگیره. 

یه کلاس مبانی کامپیوتر هم گذاشته مسجد که فعلا عماد معلمشه. 

نجم هم مثه همیشه، بچه راه دورمونه. تقریبا هفته ای سه روز تهران نیست. به مناسبتای مختلف. تازگی هام طراحی سیستم یه زمین کشاورزی رو حوالی دماوند گرفتن. طرحشون کاشت نعناع فلفلی به سبک کشاورزی جدیده که میشه گفت بومی آب و هوای ایرانه و اگه فراگیر بشه، خیلی از مشکلات آب و خاک مرتفع میشه. 

خیلی جالبه، با اینکه از بچگی اش عاشق گل و گلدون و کشت و کار بود، ولی برای دانشگاه رشته اش هیچ نسبتی با کشاورزی نداشت. و حالا برای انجام پروژه همین درس و رشته، باید یه مدت کشاورزی هم کنه! 

از زهرا هم بگم؟ هیچی.... هنوز نیامدن تهران. اینجور که پیداست، محسن زبون خوش حالی اش نمیشه. شیطونه میگه خودم پاشم برم مشهد، یه دعوای مفصل باهاش بکنم و دست زهرا رو بگیرم بیارم تا بفهمه دنیا دست کیه. 

خب البته که لعنت بر شیطون و از این صحبتا...

فقط اینقدر بگم که معصومه از پشت تلفن حرف میزنه برامون!

...

گفتم همون اول که نرگس حالش خوبه و روابط مثه قبله و...؟ 

راستش من هنوزم موندم از این همه گذشتی که تو وجود نرگسه. آخه چطوری میتونه اون حرفای منو بی خیال بشه؟ چطوری به روی خودش نمیاره و حتی ازم توقع جبران نداره؟

جبران شدنی هم نیست آخه. 

فقط کاش واقعا بخشیده باشه و ننوشته باشه به حسابم...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۵ تیر ۹۷

ترامپ هم خاک خواهد شد و بدنش خوراک مور و مار میشود و همچنان جمهوری اسلامی هست

با وجودی که طبق آمار، تعداد بازدید کننده ها از روزی 200 تا به کمتر از 20 تا رسیده، ولی باز توضیح میدم علت این دو سه هفته رو.

واقعش غیر از پروژه خودم که به شدت سنگین و کاربره، با نرگس قرار گذاشتیم یه دوره فشرده تاریخ معاصر رو از بعد انقلاب مرور کنیم. یعنی فقط این 40 سال رو. منتها به صورت شخصیت محور.

واقعا جالبه، با اینکه هنوز اولشه، ولی خیلی نکات کلیدی دستمون اومده. بعضی ها از همون اول چنان سوتی هایی دادن که نگو و نپرس. با این حال به واسطه خط و ربط هایی که داشتن، موندن تو دولت و حتی پله های ترقی رو هم یکی درمیون طی کشیدن!

و یه نکته دیگه اینکه اونایی که خودشون رو به اصطلاح اصلاح طلب میدونن، عموما از همون اول خیلی بی تعارف بودن با سفره انقلاب!

اگر هم کسی از حزب مخالف همچین اخلاقی داشته، به مرور حزبش رو عوض کرده. یعنی انگار یه جورایی جزء اساسنامه حزبشونه که بیت المال رو مال خود بدونن. و جالبه که به محضی که جایی دستشون کوتاه شده از لفت و لیس، ضدانقلاب شدن.

خلاصه که شبا، همین حدود ساعت، تنها زمانیه که دارم برای این تحقیق و دلم نمیاد ازش بگذرم واسه خاطر اینجا.

یه توصیه پزشکی هم دارم: بعد از جراحی زانو، مخصوصا اگه ترمیم رباط صلیبی بود، با خودتون نگید دیگه تموم شد. هیچ همچین فکری نکنید. چون ممکنه به فاصله کمتر از سه ماه بعد از جراحی، رباط صلیبی خلفی تون پاره بشه! اونم کاملا بدون دلیل. که دردش 100 البته بیشتره، جوری که مجبورتون میکنه دوباره عصا دست بگیرید و...

البته الان خدا رو شکر بعد یه دوره فیزیوتراپی خیلی بهترم. میتونم دوباره بدون عصا راه برم. ولی هیچ بعید نیست تا چند ماه دیگه مجبور شم دوباره برای همین پا برم اتاق عمل.

10،12 شب پیش، همون شبایی که هنوز خیلی درد داشتم، به عماد گفتم برام چند تا کتاب بیاره. خواهش و لطفا داشت جمله ام، منتها لحنش شاید کمی تا قسمتی رسمی بود. خدیجه خانوم فسقلی برگشته به فاطمه میگه: بابا قربان شده؟!!

قربان!!!

آهان راستی، غیر از تمام سر شلوغی هایی که داشتیم، یه هفته است لله دو تا جوجه عروس هلندی شدیم! این مورد دیگه حقیقتا خیلی ستمه.

نوشته بودم فاطمه چند ماه پیش به تحریک دوستاش هوس کرده بود عروس هلندی بخریم؟! بعد کلی بحث و صحبت ظاهرا راضی شد و از خیرش گذشت.

ولی فقط ظاهرا. تا هفته پیش که سه شنبه خانم با دو تا جوجه اومد خونه! اولش حرفش این بود که اینا جوجه های دوستمه و چون باباشون اذیتشون میکنه، دوستم بهم داده تا چند روز مواظبشون باشم.

پرانتز باز:ظاهرا عروس هلندی ها، پرنده نر، بعد اینکه جوجه ها یه کم بال و پر درمیارن، شروع میکنه به زدن و کشتنشون تا بتونه دوباره با پرنده ماده جفت گیری کنه. پرانتز بسته.

همون سه شنبه کلی باهاش بحث کردیم که حق نداشته بدون اجازه و رضایت ما همچین کاری بکنه. مخصوصا که زحمتش زیاده و نرگس هم واقعا اذیته از بودنشون تو خونه.

اما با این حال گفتیم باشه، این سه روز عیب نداره. اما تعطیلات که تموم شد هم نبردشون. یعنی هر روز بردشون مدرسه، ولی باز به یه بهونه ای برشون گردوند. 

تا بالاخره دیشب که اعتراف کرد اینا رو خریده از دوستش! اونم نه با پول، بلکه به جاش براش دستنبند و گردنبند درست کرده. خلاصه که معامله پایاپای کرده.

بماند که دیشب چقدر از دستش کفری شدیم. 

حالا مشکل چیه غیر از لجبازی اش؟ اینکه نگهداری شون سخته. باید بهشون سرلاک داد هر دو ساعت یه بار. از شنبه هم دیگه نباید ببره مدرسه. بعد توقع داره من با خودم ببرمشون سر کار!!

تازه پر و بال هم دارن و تا ولشون کنی پرواز میکنن. همین امشب یهو یکی شون از دستش در رفت و پرواز کرد، نرگس تا مرز سکته رفت.

خیلی هم بو میدن. واقعا شک دارم برای خدیجه و آمنه مشکلی نداشته باشن.

خلاصه که فعلا اوضاعمون با فاطمه میزون نیست و این خودش از همه بدتره.

کلی پیشنهادای مختلف بهش دادیم. از همه بهترش اینکه ببریمشون بدیم باغ پرندگان. ولی راضی نمیشه. الا و بلا که بهشون وابسته شدم!!

بگذریم از این صحبتا. از ترامپ و برجام هم که کلا بگذریم. جا داره یه سلامی عرض کنیم خدمت نتانیابو و دوستان. 

سلام یابو! چه خبر از قیمت پوشک؟!!

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۱ ارديبهشت ۹۷

کارشمافقط جنگیدن نیست؛سپاه پاسداران،پاسدار انقلاب است.البته جنبه‌نظامی درسپاه پاسداران انقلاب اسلامی مطلقانبایدتضعیف بشود

خونمون به همون سرعت شگفت انگیزی که پر از مهمون شده بود، یهو امشب خالی و سوت کور شد! وچه حیف...

بچه ها هم همگی بیهوشن از خستگی، به استثنای فاطمه جان که طبق برنامه منظم زندگی اش الان تازه نشسته سر درس و مشقش و فردا هم امتحان زبان داره و هم جامع مبتکران و کلی کاربرگ که باید انجام بده.

بعد از کلی کل کل سر نظم و برنامه به یه نقطه تفاهم مشترک رسیدیم: من کاری به ساعت شروع انجام تکالیفش نداشته باشم، در عوض ایشونم به هیچ عنوان تو هیچ موردی، کمک و راهنمایی نخواد.

ظاهرا هم همین برنامه است. منتها نکته اینجاست که ایشون اصولا میاد تو پاگرد پشت در اتاق ما بساطش روپهن میکنه و وقتی مشکلی براش پیش بیاد، اینقدر با صدای بلند تکرار میکنه که ناخودآگاه مجبور میشیم راهنمایی اش کنیم!. دست آخرم باید بابت راهنمایی هایی که ازمون نخواسته به چیزی هم تقدیمش کنیم!

از جمله برکات مهمونای خوبمون برطرف شدن مشکل برق دزدی صفحه خورشیدی مون بود. مدتها بود مشکل داشت و نمیتونستم بفهمم ایرادش چیه. به مدارای الکتریکیپیچیده وارد نیستم. ولی ایشون انگار دفتر املای بچه دبستانی رو بخواد تصحیح کنه، در این حد سریع مشکل رو پیدا کرد.

عصر هم همه با هم رفتیم باغ کتاب سینما. بزرگترا فیلم به وقت شام، من و آقا رسول و بچه های همسن فاطمه و کوچکتر، فیلشاه. آمنه رو البته سپردیم مادرم که گفتن حوصله سینما ندارن.

به نظرم برای سینما رفتن گزینه خوبیه باغ کتاب. هم سالناش خوب و راحته و هم اینکه مثل سینما ملت هر کدوم یه گوشه عالم نیستن.

ففط مشکل جای پارکش هست، مخصوصا روزای تعطیل که بهتره برای نیم ساعت قبل از فیلم برنامه بریزید. همون اولین جای پارکی هم که پیدا کردین، نگهدارین و به امید جای نزدیکتر نباشید.

درباره خود فیلم ها هم به نظرم فیلشاه عالی بود. یه کارتون خیلی جذاب، با یه قصه با مزه برای بچه ها. البته اولش یه ذره کشدار بود.

اما نسبت به کار قبلی شون، شاهزاده روم، هم داستان مشکل روایتی کمتر داشت و هم جذابیت بصری کار بیشتر بود.

چند وقت پیش هم فهرست مقدس و ناسور رو با فاطمه دیدیم. اونا هم بد نیست، منتها برای سن بالاتر هستن و به درد زیر دبستان نمیخورن.

خدیجه ولی بعد حدود 45 دقیقه خوابش برد. از بس که راحت بود جاش بچه ام!

به وقت شام رو قبلا درباره اش خونده بودم، عماد هم زحمت کشید پلان به پلان برام تعریف کرد. به نظرم رسالت این فیلم دفاع از مدافعین حرم نیست، بلکه میخواد میزان وحشی گری و دیوانگی طرف مقابل رو نشون بده که به هیچ صراطی مستقیم نیستن و فقط دنبال خونریزی و خشونتن.

فهمیدن همین مساله و دونستن اینکه چقدر به ما نزدیک بودن، کافیه تا هر عقل سلیمی حکم به جلوگیری از نفوذشون بده.

البته که انگار کارگردان کلا با قوانین فیزیکی مشکل داشته و از این نظر ایرادات اساسی داره فیلم.

یه نکته هم بگم که قبل فیلم بیشتر از 100 بار به عماد تاکید کردم وسط فیلم سوت نزنه! دست خودش نیست، خودکار دائم در حال سوت زدن با تن صدای پایینه. هر پنج دقیقه هم تم عوض میکنه. 

به قول خودش با هزار زحمت تونسته جلوی خودش رو بگیره. ولی به محض اینکه فیلم تموم شد و اومدن بیرون، شروع کرد تم اصلی فیلم رو بزنه!

فیلم هم که تموم شد، هر کسی رفت سمت شهر و دیار خودش و ما موندیم و حوض پر از خالی مون.

راستی تا مثل دیشب یادم نرفته: عیداتون مبارک! ان شاءاللّه عیدی همه مون زیارت باشه به همین زودی...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۳۱ فروردين ۹۷

تعرض به امنیت و حریم مردم در پیام‌رسان‌های داخلی حرام شرعی است

بالاخره بعد نمیدونم یه هفته یا بیشتر یا کمتر دو قطره فرصت سر زدن به اینجا رو پیدا کردم.

چقدر حرف داشتم درباره سفرمون که فقط تو دلم گفتمشون و دیگه حسش نیست اینجا بنویسمشون.

خلاصه همه شون اینکه این سفر هم مثل همیشه یه دعوت رویایی بود که به چشم بر هم زدنی تموم شد. دعوتی که مطمئنم من لیاقتش رو نداشتم و صدقه سر بقیه راهی شدم.

فقط کاش چیزی ته کیسه ام مونده باشه.

دست آخر، بعد از سفر یه حساب و کتاب کردیم که ببینیم در مجموع به لحاظ مالی و راحتی، چقدر متفاوت بود با کاروان و تور. با اینکه کرایه ماشینمون نفری 1250000 شد، که تقریبا برابر بود با اینکه رفت و برگشت با هواپیما بریم، ولی همین اختیار داشتن و آقا بالاسر نداشتنش، خیلی خوب بود.

بقیه هزینه ها مون هم خیلی بهتر درومد. چون هم غذا برده بودیم و هم اینکه به عنوان مثال هتلی که تو کربلا گرفتیم و درجه 4یا بلکه پایینتر بود، جزو هتل های درجه یک حج و زیارت بود!

ما هم ناچاری اونجا جا گرفتیم، بقیه یا پر بود و یا دور.

در مجموع هم که اونجا هم بدتر از اینجا همه چی خیلی گرون شده. بی هیچ حساب و کتابی. 

جالب این که با وجودی که هیچ صحبتی درباره اینکه چقدر بودجه داریم و چطور میخوایم خرج کنیم، با فاطمه نکرده بودیم، ولی ایشون از همون اول خودش رو دخالت که چه عرض کنم، رئیس فرض کرد.

جوری که از ریز تمام مخارج خبر داشت و کلی برای خودش صاحب ایده بود که چه کنیم خرج کمتر بشه.

مثلا برای سامرا، قصدمون نبود شب بخوابیم. به خاطر وسایلمون. و قرار بود بذاریم هتل کاظمین و بریم و برگردیم. ولی فاطمه گفت با وسایل بریم سامرا، وقتی پیاده شدیم، وسایل رو از روی باربند، بیاریم تو ماشین و با یه ساک ضروریات بچه ها بریم و شب بمونیم.

که هم زیارت بیشتری کرده باشیم و هم یه شب کمتر پول هتل بدیم!

البته که بعدا دیدیم، خیلی ها همونطور بارشون روی باربنده و گذاشتن پارکینگ. 

کلا یه خصلتی که تو مردم عراق دیدم، این عدم وابستگی شون به مادیاته. فرقی نمیکنه چه سطح و طبقه ای باشن، درگیر اضافات نمیشن. همونطور که راحت برای زیارت رفتن کفش و دمپایی شون رو، اگه داشته باشن، ول میکنن و میرن، نسبت به بقیه لوازمشون هم همینقدر راحتن.

ماشین آخرین سیستم خریده، تو این جاده های داغون، باهاش 120 تا میره تازه ویراژ هم میده! 

همین رسمشون که معتقدن شب جمعه بیان حرم امام حسین علیه السلام و شب بمونن. براشون اصلا معنی نداره که جای خوب و تمیز جا بندازن. قشنگ وسط راه و رفت و آمد و کنار سطل زباله، پتو پهن کرده بودن و مشغول شام بودن. همه هم لباس پلو خوری تنشون بود و معلوم بود وضعشون خوبه. 

قبلا هم اربعین دیده بودم این عدم وابستگی شون رو. طرف چند تا مبل راحتی از تو خونه اش برداشته بود آورده گذاشته بود تو مسیر تا زائرا استراحت کنن. مبل ها همه نو و جنس خوب بودن. خودش هم سر پا ایستاده بود تعارف میکرد که بیاید بشینید. حالا که خونه ام دوره، اینجا بشینید!!

بچه کوچیکای گروه هم خدا رو شکر نهایت همکاری رو با هامون داشتن. بیشتر مسیرای تو ماشین رو خوابیدن. سر غذا هم ادا درنیاوردن. مخصوصا خدیجه خانم، که هی نگفت دلم تو گوشم میگه از اینا نمیخوام. همه اداهاش رو جمع کرد برا تو خونه!

آمنه و معصومه هم این مدت رو ترجیح دادیم غذای کمکی آماده بهشون بدیم. یا نون و پنیر و تخم مرغ آبپز. و خدا رو شکر هیچ کدوم مریض نشدن.

در عوض من شخصا به جای تمام اعضا مریض شدم اساسی. غیر از پا درد و ورمش، دو روز آخر تب شدید کردم. رسیدیم دو روز بدن درد و کوفتگی داشتم، بعد دو روز آبریزش بینی در حد آب جاری که هیچ قرص و کوفتی هم بهش اثر نداشت. تموم شد، معده ام بهم ریخت.

الان یه چند ساعتی هست تقریبا جایی ام درد نمیکنه، منتظرم ناخن شصت پام بره تو چشمم یا یه همچین چیزی.

عماد هم شکر خدا صحیح و سالم برگشت. با صورت آفتاب سوخته و دستای پوسته پوسته شده. بچه ام کلی مرد شد تو این دو هفته، 20 روز. و من یقین دارم از قبولی سلام راه دورش...

پی نوشت: لطفا برای شادی روح برادر یکی از دوستان مجازی مون که 4 فروردین فوت شدن، فاتحه ای قرائت بفرمایید. ان شاءاللّه که مهمان سفره حضرت باشن.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۱ فروردين ۹۷

اگر ایرانی‌ها ایرانی‌ بخرند،اگر تولید ملی را همه پیگیری کنند،مشکلات اقتصادی،معیشتی،اشتغال،سرمایه‌گذاری و آسیبهای اجتماعی کاهش پیدا خواهدکرد

از قدیم بلد بودم وسط شلوغی کتاب بخونم. نه فقط سر و صدای بقیه، که حتی وسط بازی فوتبال و تو کوچه هم کتاب میخوندم!

ولی برای نوشتن، همیشه احتیاج به سکوت و تمرکز داشتم. که بفهمم چی دارم مینویسم.

اما تو این چند ماهه، کم کم دارم یاد میگیرم تو سر و صدا هم بنویسم. امشب که دیگه رسما وسط رفت و آمدم.

از یه طرف داریم با عماد صحبت میکنیم همگی. طاقت نداره تک تک باهامون حرف بزنه، گفته بزنیم رو بلند گو. دور همیم خلاصه.

از این طرف دارم برای خدیجه نقاشی میکشم. اونم چی؟ گربه!! اونم منی که دو تا خط صاف بلد نیستم بکشم.

از اون یکی طرفم محسن داره از طرحش برای تأسیس دبستان غیر انتفاعی میگه و نظرم رو میخواد که بگم شدنیه یا نه. و من تو فکر که اگه به من بود، ترجیح میدادم یه وزارت آموزش و پرورش از نو راه اندازی کنم. از بس که دیگه یه مدرسه تک، جوابگو نیست.

نرگس خانوم هم از جناح روبرو، پشت اپن در واقع، داره یه کمیک استریپ از وضعیت شلوغ اتاق میکشه. تا الان هر چند شب یه بار یه داستان کوتاه کشیده از ماجرای خونه. حیف که دوست نداره از هنرش عکس بگیرم.

شخصا فکر میکنم نقاشی های ایشون، خیلی جالب تر از نوشته های منه.

فاطمه و نجم هم دارن مثلا آمنه و معصومه رو میخوابونن. البته که تلاششون مذبوحانه است و فایده نداره. با این حجم از سر و صدا و شلوغی، چرا باید زحمت بکشن بخوابن؟!

زهرا...زهرا کجاست؟! عجیبه! الان تو اتاق نیست. بود تا دو دقیقه پیش. 

عماد بالاخره رضایت داد خداحافظی کرد. چقدر بچه ام شاکی بود از این سفر رئیس جمهور!! بهش گفتم اشکال نداره، این سری میگم رئیس دفترش قبلش با شما هماهنگ کنه!!

البته که بیشتر از این شاکی بود که چرا برای پر شدن کادر دوربین ها شون، اینا رو مجبور کردن برن مسیر رو پر کنن؟!! هر چند که در نهایت عماد و دوستاش بیشتر یکی دو ساعت نموندن و برگشتن .

ها، زهرا هم اومد. 

یه چیز بگم؟ از وقتی اومده، به نظرم یه تغییری کرده، ولی نمیدونم چی. روم هم نمیشه از نرگس بپرسم. میترسم تغییرش خیلی بزرگ باشه با خاک یکسان شم.

اساسا این خانوما همونقدر که توقع دارن از ما مردا که در بیان احساساتمون شفاف باشیم و حرفامون رو تو دلمون نگه نداریم، خودشون هم باید تغییراتی که روی خودشون اعمال میکنن رو شفاف سازی کنن!

سر شب پیش بابا اینا بودیم. نزدیک تحویل سال، تلویزیون روشن بود. کدوم شبکه، نمیدونم. ولی صحنه، حرم سامرا بود و گنبد طلایی اش... یحتمل به خاطر اینکه شب شهادت امام هادی علیه السلامه امشب. ولی از باقی برنامه ها، عزایی دیده نمیشد.

خب اینکه تلویزیونه و توقعی هم نداشتیم ازش هیچوقت. ولی کاش مردم یه کم شعور داشتن. حالا اگه یه فردا رو عید نمیگرفتن و صبر میکردن تا پس فردا، اتفاقی نمیفتاد.

باز دید و بازدید هم هیچی، عروسی و کل کشیدن و بوق زدن و بزن و برقص شب عزا چی میگه؟!!

همسایه های محترممون تو کوچه بساط دارن امشب. یه ساعته صدای جیغ و دست و آوازشون میاد...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱ فروردين ۹۷

حجت خدا در بین مردم زنده است؛ با مردم زندگی میکند؛ مردم را میبیند؛ با آنهاست؛ دردهای آنها، آلام آنها را حس میکند

دیشب عماد رو فرستادم رفت. خیلی ساده و معمولی. درست مثل وقتایی که داره میره اردوی مشهد. بی هیچ مراسم پرسوز و گدازی.

این خاصیت بچه دوم بودنه. همیشه، همه وسواس ها و سخت گرفتنا و دلشوره ها مال بچه اوله. به دومی که برسه، تموم میشه. تکراری میشه. بیخود نیست یه وقتا عماد به شوخی میگه من رو از کدوم پرورشگاه آوردین؟

با اینکه موقعیت عماد از اون سری که نجم رو فرستادم سخت تره.خطرش هم شاید بیشتر باشه، ولی هیچ کس هیچی نگفت. 

خود عماد هم اصرار کرده براش شب نامه!! ننویسم اینجا. خونده اون قسمتی رو که 4 سال پیش برای نجم نوشتم.

پرانتز باز: عماد از طرف بسیج مسجد برای کار رفت سر پل ذهاب. تا آخر تعطیلات میمونن. پرانتز بسته.

نجم هم برای بار چهارم میخواست بره، اما چون رو کمکش برای سفر کربلا حساب کرده بودم، نذاشتم بره.

خدا بخواد پنجم ششم با ماشین میریم. ون دریست بایست بگیریم. من که گواهینامه بین المللی ام هنوز اعتبار داره، فقط باید یه وکالت محضری از مالک ون بگیریم. خرجش رو حساب کردیم، از اینکه بخوایم جدا جدا برای هر مسیر ماشین بگیریم، کمتر در میاد.مخصوصا که 3 تا بچه کوچیک داریم.

زهرا و محسن و معصومه هم درست همون شبی که تهران جنگ بود رسیدن. فقط خدا رو شکر ساعت حدود 11 رسیدن و موقع برگشت  از راه آهن، یه کم از حجم آتیش کم شده بود.

این سری فقط خودمون هستیم. هیچ کدوم از اقوام برنامه شون جور نشد بیان. خیلی دوست داشتم پدر و مادرم و پدربزرگم بیان. ولی گذرنامه بابابزرگ اعتبارش تموم شده و هنوز راضی نشدن به تمدیدش. میگن بلااستفاده میمونه. رو این حساب بابا هم گفتن نمیخوان بابابزرگ تنها بمونه.

خواهرا هم هرکدوم یه کاری داشتن. این شد که داریم تنها میریم. هرچند که همین تنهایی مون 9 نفریم!

این سه تا فسقلی هم دنیایی دارن برای خودشون. اول که خدیجه خیلی خیلی رو آمنه حساسه و نمیذاره معصومه نگاه چپ بهش بکنه. بچه مون، بچه مونی راه انداخته که نگو. معصومه هم از قیبل گاز بگیرها! منتظر فرصت یه گاز از یکی بگیره. مخصوصا آمنه. 

حالا هر چقدر زهرا توجیه کنه، من که میدونم خودش از معصومه گاز گرفته. شاید ادا درآورده باشه، ولی این که عقل نداره بفهمه، مقصر اصلی خودشه.

آمنه هم یاد گرفته، تا معصومه رو ببینه، جیغ میزنه! اصلا صبر نمیکنه ببینه چه اتفاقی میفته، جلو جلو جیغ میکشه که بغلش کنیم و نجاتش بدیم!

کش و واکششون هم سر اسباب بازی و اینکه خدیجه خودش رو عاقل و بزرگتر میدونه و سعی میکنه قوانین بازی رو حالی معصومه کنه، خیلی جالبه. معصومه هم کلا قانون حالی اش نمیشه، فقط میگیره پرت میکنه! 

حفاظ های راه پله رو هم دوباره گذاشتیم. 

دو سه روز دیگه انگار قراره برج میلاد، رکورد گیری روبیک برگزار شه. رسمی از طرف جایی نیست. همون آقای فلانی که وارد کننده اشه و آموزش هاش رو و اینترنت گذاشته و تبلیغات میکنه، خودش شخصا داره برگزار میکنه.

در اصل یه نوع دکان! هست. الکی جو رقابت تولید میکنه، بعد که حسابی بچه ها جوگیر شدن، مسابقه رو اجرا میکنه. که هزینه اش، خیلی خیلی کمتر از اونی میشه که میخواد از هر شرکت کننده بگیره. 

فاطمه هم البته تحت تأثیر این جو، اصرار داره ثبت نام کنیم و بریم.

اول میخواستم به صورت شفاهی، براش توضیح بدم که چرا نباید تو این مسابقات وارد شد و جوگیر شد.

ولی دیدم فایده نداره. ممکنه رو حساب اعتباری که پیشش دارم، ازم قبول کنه. ولی باور نمیکنه.

اینه که شاید اگه تونستم بردمش. اونجا وقتی تو محیطش باشه، راحت تر میتونم ایراداتش رو براش بگم. احتمال زیاد خودش زودتر پشیمون شه. چون مسابقه مختلطه.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۵ اسفند ۹۶

ثبات،عامل موفقیت مادرانقلاب است.آنهایی که تلوتلومیخورند،به تعبیرامیرالمؤمنین(ع)مانندشتری هستندکه بارش راسست بستندونمیتواندمستقیم راه برود

ماجرای خیاطی کردن پارسال بود؟! خدا رو شکر امسال هم جور شد. و از جمله محسناتش اینکه میشه گفت تا حدی کار بلد شدم. در واقع دیگه از یه راسته دوز ساده، رسیدم به موقعیت الگو کشی. که خب جا داره اعتراف کنم اصلا با تفکر محاسباتی و هندسه اقلیدسی ام جور در نمیاد و تعبدا قوانینش رو پذیرفتم!! 

حدود یک هفته است همگی مشغول هستن و منم شبا که میام، تا حدود 12، 1 خودم رو یه جوری وسطشون جا میدم. 

تعریف از خود نباشه، طرح های جالبی دادم. احتمالا همینجوری پیش بره، بتونیم یه نمایشگاه مد و لباس بزنیم. 

ولی در کل خدایی اش کار سختیه خیاطی. بی نظمی و شلوغی اش زیاده. ریزه کاری هاش هم که دیگه نگو. 

خلاصه که این چند روز و شب درگیرش بودیم حسابی و تا پارچه های بعدی برسن، یه نفسی تازه میکنیم. 

از انتخاب رشته عماد گفتم؟ انتخاب اولش کاردانش، رشته کشاورزیه. کسی تهران سراغ داره مدرسه کاردانش که کشاورزی داشته باشه؟ فرصت نکردم جستجو کنم. 

البته که خودش بیشتر رو حساب سر به سر گذاشتن با ما، این رشته رو زده. ولی من اتفاقا دوست دارم. اگه بره تو این رشته، خیلی هم خوبه.

دیشب فاطمه قبل از خواب، اومد باهام یه صحبت پدر و دختری کرد.  خلاصه مفیدش این که خیلی دوست داره کارای یواشکی انجام بده. که ما رو شگفت زده کنه. کلی هم ایده داره. ولی ته تهش، چون میدونه ما بیشتر از اینکه هیجان زده بشیم، ناراحت میشیم، از خیرشون گذشته. 

کلی هم مثال ریز و درشت از فکرا و ایده هاش که حقیقتا دوز هیجانش بالا بود و خدا رو شکر از خیرشون گذشته! 

البته که ما هم با این اخلاقش آشنا بودیم همیشه و خیلی از اوقات خودمون یه فرصتهایی براش فراهم کردیم که ما رو غافلگیر کنه.

اما به هر حال، دیشب حرفش درباره کادوی روز مادر بود. که میخواسته، خودش اینترنتی سفارش بده و فقط به حرمت اعتباری که هنوز براش دارم، به خودم گفت! 

پرانتز باز: بابت ثبت نام کلاس زبانش و پرداخت شهریه اش، رمز دوم کارتم رو داره و میتونه اینترنتی سفارش بده. پرانتز بسته. 

حالا پیشنهاد شگفتانه اش چی بود؟ خرید وسایل فوق لوکس طراحی و نقاشی! 

منم بابت قدردانی از اینکه بهم افتخار داد و درد دل کرد باهام، همین امروز بردمش یه لوازم تحریری خیلی با کلاس که هرچی تو نظرش هست بخره. 

هیچی دیگه، وقتی داشتم کارت میکشیدم، بعد از کلی چونه زدن، تازه فهمیدم لوازم تحریر لاکچری که میگن یعنی چی. میشد با همین پول یه سرویس طلا خرید حتی!! 

هرچند که نرگس محال بود تا این حد خوشحال بشه. مخصوصا به خاطر سه پایه رومیزی اش که میتونه دو از دسترس بچه ها بذاره. 

من قصدم نبود همین امشب بدیم کادو رو، ولی فاطمه دلش طاقت نیاورد تا رسیدیم، بدو بدو رفت داد به مادرش. این شد که نجم هم مجبور شد از کادوش رو نمایی کنه: ساعت رومیزی زنگ دار. از همون قدیمیا فقط با طرح جدید. که به قول نرگس حیف تو اتاق خودمون طاقچه نداریم. البته کنار تخت هم میشه گذاشت، ولی تمام جذابیتش به اینه که رو طاقچه باشه. 

این وسط کی خیلی پکر شد؟ معلومه دیگه، عماد. که میخواسته گل بخره برای مادرش. که البته نرگس راضی اش کرد، به شیوه هایی که بلده و من بلد نیستم. 

خدیجه رو هم با یه جعبه پاستل و یه دفتر عجالتا گول زدیم. حالا تا کی اثر داشته باشه و راضی باشه به همینا، خدا میدونه. 

از آمنه هم بنویسم که تکمیل شه: از مرحله به پشت خوابیدن، ناگهان رسیده به مرحله ایستادن بدون کمک! هنوز دمر نمیفته، ولی دستش رو بگیری بلند میشه و میتونه نزدیک 30 ثانیه بدون هیچ کمکی، بایسته.

از لحاظ قیافه هم 180 درجه تغییر کرده. در حال حاضر کپی برابر اصل خودمه. من که باباشم، سختمه بهش بگم دخترم، اینقدر که پسره قیافه و چشما و نگاهش! مخصوصا که بسیار بسیار قلدر تشریف داره و به سر سوزنی ناملایمت، چنان داد و هواری راه میندازه که بیا و ببین. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۳ اسفند ۹۶

فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها مثل یک مادر، مثل یک مشاور، مثل یک پرستار برای پیامبر بوده است. آن‌جا بوده که گفتند فاطمه «امّ ابیها» مادر پدرش است

از دیشب حالم به شدت بده. حال روحیم یعنی. البته که خدا رو شکر اتفاق بدی نیفتاد و به خیر گذشت. ولی هنوز قلبم تند میزنه.

دیروز غروب، موقع برگشتن، تا پیچیدم تو کوچه، به نظرم اومد یه گربه قد بلند وسط کوچه ایستاده. هم دم غروب بود و هم اینکه عینکم کثیف بود، درست نمیدیدم. تا رسیدم دو متری اش که دیدم خدیجه است!!!

تا مرز سکته رفتم واقعا! حالا خانوم یه ذره ترسیده؟! اصلا. تازه چی، داره هر هر میخنده که من دیدمت!

حالا چطوری تنها وسط کوچه بود؟

بعد از ظهر داشته پایین تو دست و پای عماد میچرخیده و بازی میکرده. که عماد آماده شده بره مسجد. پنجشنبه ها دو ساعت قبل مغرب حلقه بسیج دارن. فقط به خدیجه گفته برو بالا پیش مامان و خودش نبرده بالا، بسپره دست نرگس.

ایشونم خیلی سرخودانه، پشت سرش داداشش دمپایی پوشیده، اومده تو کوچه. 

نرگس هم از دیشب خیلی حالش بده. اشکش بند نمیاد. کلی هم بد و بیراه نثار خودش کرده که چرا حواسش نبوده عماد میره مسجد و نرفته پایین ببینه خدیجه چی کار میکنه. 

عماد هم وقتی فهمید خیلی ترسید و کلی معذرت خواهی کرد. 

هرچند به نظر من هیچ کدوم مقصر نبودن. فقط یه اتفاق بود که خدا رو شکر به خیر گذشت. و البته که باید حواسمون باشه خیلی بیشتر مراقب بچه ها باشیم. 

کلی هم با خدیجه حرف زدم که نباید تنها رفت بیرون، خطرناکه. ماشینا و آدم بدا و.. قشنگ میفهمه چی میگم. بعد کلی نصیحت، برگشته میگه: آقاهه رو دیدم. تعجب کردم!!

منظورش اینه که ترسیده، ولی بازم از رو نرفته. 

امروز میخوام برای در راهرو قفل بذارم و قرار گذاشتیم همیشه حواسمون باشه در قفل باشه.

حالا وسط این حال خراب خانوادگی کی بازی اش گرفته و میخنده؟

آمنه خانم! ازدو هفته پیش که نرگس خانم داره بهش غذا میده، کلی اخلاقش خوب شده. معلوم شد اونهمه گریه اش و بی تابی هاش، از روی گشنگی بوده. 

حالا که روزی نصف استکان غذا میخوره، دیگه اصلا توقع مدام بغل شدن نداره و فقط دوست داره یکی باهاش بازی کنه. 

پریشب میخواستم درباره اون شب کذایی بنویسم که چی دیدم، ولی نشد. اون شب من داشتم از فیزیوتراپی برمیگشتم و تو پاسداران بودم. 

تنها چیزی که از دیدن تیپ و قیافه عاشون به ذهنم میرسید، این بود که داعش حمله کرده. اراذل و اوباش محلی به گرد پاشون هم نمیرسن. دیدم قبلا اراذلی که مست کرده باشن و اربده کشی راه بندازن. سر و صدا دارن، ولی دل و جرأت وحشی گری ندارن. دو تا پلیس ببینن، بادشون میخوابه. اینا قشنگ اومده بودن جنگ. 

بعد هم که با اون فیلم مسخره گل دادنشون به اهل محل مشخص شد نقشه از قبل داشتن. اگه فیلم رو دیده باشید، معلومه مال قبله و هنوز محله رو خراب نکردن. مخصوصا که سردسته شون که داره جلو میره و گل میده، همونیه که واسه نیرو انتظامی شاخ و شونه میکشه و تعیین وقت میکنه. که دستگیرش کردن. بعد چطور ممکنه فرداش پاشه بره گل بده دست مردم؟

البته که دیگه دوره این فیلم درآوردنا گذشته. دیگه مگه کسی رسما کند ذهن باشه که با این چیزا گول بخوره و نفهمه اینا چقدر وخشی ان. 

فقط نکته جالب توجه برخورد دولت و جناب حسن خان با ماجراست. 

اول که به قول خودش دستور میده پلیس خلع شه، بعد هم که اجازه برخورد نمیده تا وقتی که دیگه خوب هر غلطی خواستن کردن، در نهایت هم برگشتن گفتن اینا حسابشون از دراویش جداست و دراویش خیلی هم خوب و مهربونن!!  آره جون خودت، فقط کاش یه بارم بیان با خودت مهربونی کنن ان شاءاللّه. مخصوصا با اون شلنگ میخ کاری شده شون. 

و نکته آخر اینکه دیگه حسن خان و دار و دسته اش چطوری باید ثابت کنن عامل نفوذی دشمنن، تا بعضیا باورشون بشه؟!! یعنی حتما باید با توپ و تانک بیان سراغ ملت، تا بفهمیم منافقه؟ همین حمایتشون از این گله گرگ وحشی کافی نیست؟!

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۴ اسفند ۹۶

من به شما عرض بکنم، به حول و قوه‌ الهی ۲۲بهمن امسال از آن ۲۲بهمن‌های تماشایی خواهد بود

خیلی دوست داشتم یه مطلب کوتاه، شده یه خط، درباره فواید الله اکبر گفتن امشب بنویسم، ولی نشد. حقیقت یکی از دلایل کم پیدا شدنم، اینه که آمنه خانوم تازگی ها تصمیم گرفتن حوالی ساعت 10 شب الی 1 بامداد رو به بیداری و بازی و خنده بگذرونن! 

و خب کدوم عقل سلیمی بازی با این فسقلی رو به نوشتن تو وبلاگ، اونم با گوشی ترجیح میده؟! 

باز جای شکرش باقیه که تو همین ساعت خدیجه خوابه. و الا که به لطایف الحیل نمیذاره حتی به آمنه نگاه کنم. 

الان هم که دارم مینویسم، دلیلش اینه که آقا نجم الدین تشریف دارن، بعد از ظهر از کرمانشاه برگشت، و کلا آمنه رو برده پایین تک خوری! 

خوش به حالش واقعا، دفعه سومی بود که رفت... 

دیروز، دور از چشم مادرم، رانندگی کردم. خدا رو شکر هیچ سختی نداشت. البته قرا هم نبود سخت باشه، مادرم خیلی اصرار دارن که فعلا رانندگی نکنم.... 

پرانتز باز: از وقتی جریان جراحی پیش اومده، مادر جان کلا از فکر اینجا اومدن بیرون و دیگه پیگیر نوشته های من نیستن. 

در واقع اینقدر فکر و ذهنشون درگیر پای منه که میترسم مریض شن. پیشنهادی دارین که چطور نگرانی شون رو برطرف یا کم کنم؟!پرانتز بسته.

و اما حرف اصلی که از دیروز و بلکه پریروز میخوام بنویسم:

نمیدونم خبر دارید یا نه، گویا چند وقت پیش خانمی تو یه برنامه تلویزیونی، برای افزایش محبت تو خونه، یه راه حل ارائه دادن که خیلی سر و صدا کرده. که مثلا خانوم پای شوهرش رو فلان...

پرانتز باز: اصل کلیپ رو من ندیدم. ولی به شخصه نسبت به این پیشنهاد خاص خیلی چندشم شد! به سلیقه من اصلا جور نیست این حرکت ویژه.

اما اگر منظور ابراز محبت باشه، اونم به شیوه های فیزیکی، خب کدوم عقل سلیمی بدش میاد؟!

پرانتز تو پرانتز باز: امشب عماد وسط صحبتاش دوبار گفت عقل سلیم، تو دهن منم افتاد.

هر دو تا پرانتز بسته.

حالا گره داستان کجاست؟ فاطمه پنجشنبه ها کلاس فوق برنامه دارن مدرسه. که اگه سنگم از آسمون بباره و کل هفته رو به هزار و یک مناسبت تعطیل کنن، این کلاسشون تعطیل نمیشه. و یه درصد هم فکر نکنین به خاطر هزینه ای که میگرن و اگه تعطیل باشه باید برگردون ها! 

کلاسشون اسمش خلاقیته، ولی بیشتر کاردستی یاد میگیرن. که مثلا با قوطی خالی آب معدنی، جای موبایل درست کنن که موقع شارژ آویزون پریز بشه. تقریبا همونایی که تو اینترنت هست. 

با اصل کلاسش مشکل ندارم. مخصوصا که فاطمه خیلی دوست داره از اینجور کارها رو. ولی معلمشون یه موردایی داره. هر بار یه حرفایی میزنه که بعدش چند روزی باید سرش بحث کرد. 

بازم یه درصد فکر نکنید که مثلا برگشته درباره بیماریهای واگیردار و انواع شیوه های واگیر بیماری توضیح سر بسته داده ها! که فاطمه براش علامت سوال به بزرگی توپ بسکتبال ایجاد شه، زن و شوهر چه فرقی با بقیه دارن که بیشتر امکان داره از هم مریضی بگیرن!!

حالا این هفته ایشون بحثشون درباره روابط مدرن خانوادگی بوده و اینکه دیگه گذشت اون زمانی که زنا باید کلفتی میکردن و.. و این وسط یه گریزی هم زدن به کربلا و اصل کلیپ رو سر کلاس نشون بچه ها دادن. 

از اونجایی که تو این مدت، بابت حرفا و نظریات ایشون تو خونه بحث شده، دید فاطمه نسبت به صحبتای ایشون این، همون دید ادب از که آموختی شده.

در واقع تمام صحبتای این خانم رو فاطمه، ابتدا به ساکن، خلاف حقیقت فرض میگیره،مگه اینکه بعدا خلافش ثابت بشه. 

و خب چون خانم از اون کلیپ و خانوم و پیشنهادش، به شدت انتقاد کرده بود، فاطمه با چشم گریون اومد خونه که چرا مامانش من رو دوست نداره!! و اگه دوست داره، چرا از این کارا نمیکنه!! 

بماند که کم مونده بود قرآن بیاریم که قسم بخوریم ما خیلی خیلی به هم علاقه داریم و به هیچ وجه کدورتی از هم نداریم. 

درخواست من از مسئولین اینه: اگه میخواید در راستای تحکیم خانواده قدمی بردارید، که خیلی هم خوبه و خدا قوت و از این حرفا، لطفا پیشنهادهای تا این حد چندش ندین. پاشویه تو لگن، اونم تو اتاق و روی فرش؟!! مگه عصر حجره و حمام نیست و باید رفت از سر چشمه آب آورد و رو آتیش هیزم داغ کرد؟!!

بد تر از اون، چسبوندن نام دین به اینجور ایده های شخصیه. والا اون چیزی که سفارش دینه، به استقبال و بدرقه شوهر رفتن با روی خوشه. حالا اینکه یکی با چایی و نبات پذیرایی میکنه، یکی با حرفای قشنگ و.. دیگه سلیقه است. سلیقه هر دو طرف. مهم همون روی خوشه. اصل توقع زیاد نداشتن و تو فشار نذاشتن و قناعت کردنه. 

حالا خانوم بره اصلا وسط پذیرایی آقا رو کیسه بکشه، ولی اهل اسراف و تجملات و ولخرجی باشه، چه فایده داره؟ کدوم عقل سلیمی نمیفهمه این کارا فیلم و نقشه است واسه سر کیسه کردن؟!

بابت اصطلاح سر کیسه هم معذرت میخوام. قصدم اینه که ته منظورم رو برسونم. 

خلاصه که این کلیپ بدجوری روحیه دخترمون رو تو این دو سه روز خط خطی کرد.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۱ بهمن ۹۶

اگر دو روزمان مثل هم باشد، سرمان کلاه رفته است. مغبون، یعنی فریب خورده، سرکلاه‌رفته. و کسی که فردایش از امروزش بدتر باشد، «فهو ملعون»؛ یعنی طرد شده است

نمیدونم فقط منم که به نظرم اوضاع مملکت به نهایت قاراشمیشه!!  یا واقعا همینطوره. 

اینجور که داره پیش میره، کم کم باید دعا کنیم یه بلای آسمونی بیاد، همه با هم بمیریم.  بلکه راحت شیم از دست رئیس جمهور و دولت و مجلس و شورا و بقیه. تو بگو راه رضای خدا یکی شون یه کار درست، یه حرف به جا نمیزنه! یکی از یکی بدتر ودشمن تر! 

فقط دلم از این میسوزه که مردم ساده لوح تقدیرمون، هنوزم نمیخوان باور کنن ایراد از انتخابیه که کردن. حالا که کار به اینجا رسیده، همه تقصیرات رو میندازن گردن اصل جمهوری اسلامی و ولی فقیه. این خودنابینا و احمق پنداری مردم، خیلی رو مخه. 

از بابت تعطیلات مدارس هم که کفری ام در حد چی. نه اینکه بگم با این حجم از آلودگی، بچه ها برن بیرون، دردم از اونجاست که برای اربعین بخشنامه میدن و غدغن میکنن غیبت رو، بعد الان فرت و فرت تعطیل میکنن! هنر میکنن.

البته که تعطیل هم نباشه، درس خبری نیست. فاطمه که هیچی، کلا از 7 دولت آزاده. نه امتحان جدی، نه نمره ای. عماد هم که مثلا خیر امواتشون امتحان و نمره دارن، اولا که تا حد امکان درساشون کم و الکی شده. در ثانی، نمره ها هم الکی و کیلویی! 

به نظر من از جمله درسای مهمی که دوره راهنمایی داشتیم، جغرافی و اجتماعی و تاریخ بود. از علوم و ریاضی به نظرم مهم تره دونستن و شناختن اینکه با چه تاریخ و گذشته ای داری کجا زندگی میکنی و نسبتت با بقیه مردم چیه. 

بعد حالا اومدن این سه تا کتاب رو، خلاصه کردن تو یه کتاب، اینقدر که درس خانواده آقای هاشمی، بیشتر ازش مطلب به درد بخور درمیاد تا کتاب اینا. 

موقع امتحان هم که از 15 نمره میگیرن، بقیه اش دست معلم. قشنگ کیلویی نمره میده. منی که میدونم عماد لای این کتاب رو از اول سال باز نکرده، نخونده، برای امتحان همون 4 تا سوالی که از قبل دادن رو حفظ کرده، 20 کارنامه اش به چه دردم میخوره؟ جز اینکه برام به نمره اش استناد کنه واسه نخوندن 4 تا کتاب تاریخی. 

آخیش، یه ذره غر زدم دلم خنک شد. 

واقعش عماد خیلی اهل دونستن و سردرآوردن از همه چیزه. سیاست و تاریخ هم خوراکشه. هم میخونه، هم تحقیق میکنه. ولی خب میدونم و دیدم که لای کتابای حفظی درسی اش رو باز نمیکنه. چون معلم هاش هم ازش نمیخوان. دست آخر هم برای امتحان، یه برگه سوال میدن و خلاص.

این قسمت ماجرا که تنبلی معلما، داره عماد رو نسبت به درس به عنوان وظیفه ای که الان به عهده اشه، بی خیال میکنه، حرصم میده. مدرسه، تنها فایده اش به نظر من، اینه که بچه ها رو منظم میکنه. مسئولیت پذیر میکنه. تکلیف میده و ازشون میخواد انجام بدن. 

و الا که آموزش ریاضی و علوم و فارسی، به هزار روش دیگه ممکنه و نیاز به مدرسه نداره. 

ولی این نظام جدید، دقیقا زده وسط برجک همین تنها حسن مثبت مدرسه. فرت و فرت هم که تعطیل، خب از اساس نرن مدرسه دیگه. چه کاریه. 

تو این مدت هم کم و بیش درباره تخت بودن یا کروی بودن زمین بحث کردیم. من بیشتر از اونی که بخوام کروی بودن زمین رو اثبات کنم، روی ادبیات و شیوه استدلال آقایون تخت گرا دست میذارم. اینقدر که بچگانه و زیر دیپلم بحث کردن. بعد این وسط کی اومده از آب گل آلود ماهی گرفته؟ فاطمه خانم. رفته برای خودش صاحب سبک جدید مکعب گرایی!! شده و ادعاش اینه که چون خونه خدا مکعبه، پس خدا هم حتما زمین و کل جهان رو مکعب آفریده!!! کلی هم نقاشی و داستان درباره اش کشیده و نوشته! 

در مورد پام هم خدا رو شکر چند روزیه دارم با یه عصا راه میرم و ان شاءاللّه تا هفته دیگه، کلا بی عصا. لازمه اعتراف کنم ترسم نسبت به جراحی کاملا بدون دلیل بود و خیلی کمتر از اونی که فکر میکردم سخت گذشت. 

تنها سختی که داشت برام و فکر میکنم لازم بود برام، این احتیاجم به دیگران بود. من اینقدر مغرورم که حاضرم همه کاری برای همه انجام بدم، ولی سر سوزنی دیگران کاری برام انجام ندن تا مجبور به تشکر نشم. تشکر زبانی منظورم نیست. منظورم مدیون شدنه. واقعا دوست ندارم ذره ای مدیون کسی بشم. 

و این ماجرا باعث شد از اعماق وجودم این دین رو حس کنم. این شرمندگی و کوچیک شدن رو. و فکر میکنم واقعا لازمه برام. خیلی بیشتر از اینا لازمه. 

حتی بیشتر که فکر کردم دیدم این که دوست ندارم به هیچ عنوان از کسی برای انجام کار خونه کمک بگیریم و توجیهش میکنم که این اخلاق سرمایه دارایه، از همین احساس ناشی میشه که دوست ندارم مدیون کسی بشم. حتی اگه بیشتر از دستمزدش هم بدم، چون واقعا با پول نمیشه جبران کرد این مسائل رو. 

خلاصه که دارم سعی میکنم، تمرین میکنم، کم کم از اون پله های غروری که رفتم بالا، به زبون خوش بیام پایین.

اما مادرم همچنان نسبت به این جراحی که انجام شده، بدبین هستن. بخوام خلاصه مفید توضیح بدم، ایشون باور ندارن زانوی من سرجاشه. و موقع راه رفتنم، دائم نگرانن که نکنه پام از زانو جدا شه. 

رو این حساب من جلوی ایشون، محض اطمینان خاطرشون، با دو عصا راه میرم و بریس میبندم.

فقط خدا نکنه حواسم نباشه و دستم بره سمت زانو، به شدت نگران میشن که چیه؟ درد داری؟ طوری ات شد؟ و به صورت دائمی و شبانه روزی سفارش میکنن که مواظب باشم و احتیاط کنم. شاید اگه میدیدن جای عمل رو که هیچی از آثارش باقی نمونده، یه کم از نگرانی شون کم میشد. ولی اصلا حاضر نیستن ببین. 

نرگس خانوم دیروز آمنه رو بردن برای واکسن 4 ماهگی، با چند روز تأخیر. باز هم من خونه نبودم متأسفانه و هیچ کمکی نکردم. و باز هم طبق گزارشات، یه لحظه گریه اش بند نیومده تا شب!

البته شب هم دوست داشت گریه کنه، ولی دیگه صداش درنمیومد. به غر زدن و نق نق کردن اکتفا کرد تا خود صبح. با این حال امروز هم تا شب فقط2 ساعت خوابیده! فقط موندم باطری اش چیه که اینقدر شارژ نگه میداره.

هنوزم خواب نیستا، داره برای خودش آغون آغون میکنه و تف میکنه و میخنده. فقط جای شکرش باقیه به همطرازی با ما در حال دراز کش، رضایت داده. و الا که نرگس رو مجبور میکنه بغلش کنه راه بره. 

راستی تا یادم نرفته، یه پیام خصوصی داشتم. در مورد نحوه شناخت. 

خب راستش شناختن دقیق که خیلی سخت بلکه ناممکنه. ولی اگه منظور شناخت روحیات باشه، بستگی داره چه روحیه و خصوصیتی برامون الویت داشته باشه. درباره همون ملاک، یه آزمون ویژه ذهنی طراحی میکنیم و انجام میدیم. 

توضیح بیشتر اینکه بی نهایت خصوصیت و روحیه و اخلاق وجود داره. ولی هر کس یه الویت اخلاقی براش ملاکه. فرضا بین حسادت و بخل و ترس و عصبانیت، ممکنه کسی کنترل عصبانیت براش ملاک اول باشه. 

خب، برای امتحان اینکه شخص مقابل تو این مورد چه ویژگی داره، میاد موقعیتی رو طراحی میکنه تا اتفاقی بیفته که عموم افراد رو عصبانی میکنه. و بعد نگاه میکنه ببینه این شخص هم عصبانی میشه؟ تا چه حد؟

البته واضحه که با این روش، نهایتا 3،4 مورد رو میشه روش کار کرد. ولی اگه شناخت بیشتر و دقیق تر مد نظر باشه، مشاورها تست های خوبی دارن. از اونا هم میشه کمک گرفت. 

ضمنا ممنون از محبتتون. ما هم محتاج دعای خیرتون هستیم. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۷ بهمن ۹۶

به نظر ما میشود امپراطوری رسانه‌ صهیونیستی غربی را شکست داد.شکست صهیونیست‌ها در جنگ نرم هم ممکن است همچنانی که در جنگ سخت صهیونیست‌ها شکست خورده‌اند

باز یه چند شبی غیبت غیر موجه داشتم و لطف دوستانی که جویای حال شدن. الحمدللّه، شکر خدا همه خوبیم. فقط یه مختصر آتیش سوزی داشتیم که اونم ختم به خیر شد الحمدللّه.

یکشنبه عصر رفته بودم فیزیو تراپی، نرگس خانوم و بچه ها هم رفته بودن خونه مادرم برف بازی دست جمعی. 

نمیدونم چه سریه که برف بازی خونه مادربزرگ یه مزه دیگه داره همیشه. 

عماد بعد نیم ساعت برگشت خونه که به کاراش برسه. تو این فاصله، چند تا سیب زمینی هم گذاشته بود تنوری بشه برای شام. ولی اشتباها شعله رو کم نکرده، رفته بود پایین. حرارت زیاد هم اول دستگیره قابلمه رو سوزونده بود و بعد به دستمال کنار گاز سرایت کرده و...و تقریبا نصف آشپزخونه سوخت. 

فقط جای شکرش باقیه، وقتی بوی سوختنی رو حس کرده و رفته بالا، قهرمان بازی درنیاورده و سریع تلفن کرده آتش نشانی. چون به قول خودش ظاهر آتیش خیلی کم بوده. اصلش رو نمیدیده اصلا.

به هر حال دوشنبه و سه شنبه کار داشتیم در حد کارای همیشه! منم تنها کمکی که ازم برمیومد، نگهداشتن خدیجه و آمنه بود. به هر نحوی بود، بالاخره تونستم رابطه آمنه رو با زمین خوب کنم! الان سر حال باشه، تا نیم ساعت هم طاقت میاره همینطور روی زمین باشه و تقلا کنه واسه رفتن. البته که با تمام تلاشی که میکنه، هنوز نتونسته برگرده. 

خدیجه هم که دیگه تمام رشوه های عالم رو گرفت تا طاقت بیاره و نره تو دست و پای بقیه. تا این حد که براش از اینترنت به اصرار خودش، مرا ببوس!! دانلود کردم.

اول که اصلا نمیفهمیدم چی میگه. بعد که خودش برای گوگل گفته چی میخواد و گوگل هم از خدا خواسته، براش آورده، شاخام از تعجب درومد که این فسقلی این چیزا رو از کجا شنیده. 

دست آخر کاشف به عمل اومد که تو یکی از قسمتای دیرین دیرین، میگه: مرا ببورس، با همین آهنگ، اینم شنیده و یاد گرفته. 

خسارت آشپزخونه هم شامل نصف درای کابینتا و یه مقدار ادویه جات و یه تعداد ظرف و ظروفه. اصل بدنه چون فلزه، سالم مونده. 

پرده اتاق هم بعد از چند سری شستن، هنوز بو میده و سیاهه. فکر کنم باید عوض بشه.

به قیمت روز بخوام حساب کنم، احتمالا نزدیک دو تومن بشه. ولی به عماد گفتم فقط پول درا و پارچه پرده رو باید بدی. دوخت و نصب پرده و درا رو هم با خودت.

هنوز اعتراض نکرده، ولی یحتمل موقع حساب و کتاب، به هزار و یک دلیل و بهونه ازم تخفیف 90 درصدی بگیره. 

فاطمه ولی هنوز نتونسته با این ماجرا کنار بیاد. هنوز براش هضم نشده باید خوشحال باشه یا ناراحت. به قول خودش با اینکه فقط یه کم همه خسته شدیم و واقعا اتفاق بدی نیفتاده برامون، ولی انگار یه چیزی تو دلش هست که نمیذاره خوشحال باشه. 

میگه وقتی درای سوخته کابینت رو میبینم، یهو خیلی دلم میگیره. دلم میسوزه اون موقع که داشتن میسوختن، هیچ کس کمکشون نکرده...

راستش جوابی برای این حرفاش ندارم. منم در نیم سوخته ببینم، فرق نمیکنه مال چی باشه، دلم میگیره. منم یاد مظلومیتی میفتم که هنوز ادامه داره...

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۴ بهمن ۹۶

این‌جوری نیست که ما هیچ اشکالی نداریم، فقط دشمن خارجی است که دارد مشکل ایجاد میکند؛ نه، مگس روی زخم مینشیند؛ زخم را خوب کنید

21:50:53

خیلی جالبه، تا وقتی خدیجه لای دست و پا و جزوه هام داره رژه میره و نمیذاره به کارم برسم، هی میفرستمش دنبال نخود سیاه، بلکه حواسش پرت شه. 

ولی حالا که بعد دو ساعت بالا پایین رفتن از کت و کولم و سوال از چرایی عالم خلقت، بالاخره خوابش برد، از تماشای صورت معصوم و بهشتی اش سیر نمیشم. 

اینم یکی از خیرات این حادثه: این بهانه نبود، من کی و کجا اینجوری با خدیجه 2 ساله ام وقت میذاشتم که بعدا حسرتش به دلم نمونه؟!

در طول روز یه سری ورزش های مخصوص باید انجام بدم، دونه دونه رو همراهی میکنه. با دقت تمام که چیزی رو جا نندازه. میگه: ایشالا وقتی پای منم اوخ شد، ورزش بکنم!! 

گفتم خدا نکنه، ان شاءاللّه هیچ وقت اوخ نشی. همیشه سلامت باشی.

میگه: ولی دستم اینقدر اوخ شده!  همه اش قرمز میشه. ایناهاش... 

راست میگه بچه ام. تمام دست و صورتش زخم و زیلیه. اینقدر که سر به هوا راه میره. 

عجیب دلم میخواد دو دقیقه آمنه رو بغل کنم. نشسته امکانش نیست. آخه بچه ام یه کم سطح توقعش، مثل سطح زمینش بالاست. بغل زیر ارتفاع یه متر و نیمی، بغل محسوب نمیشه براش! 

معلم ریاضی فاطمه هم از اول هفته ما رو گذاشته سر کار. پیغام داده که پدرش بیاد مدرسه کارش دارم. تلفن کردم و شرح وضعیت دادم به ناظمشون، که اگه امگان داره تلفنی بفرمایند امرشون چیه.

ولی تاکید موکد کردن که تلفنی امکانش نیست و باید با یکی از پدر و مادرش حضوری صحبت کنن. چند سری تلفن کردم مدرسه، بلکه زنگ تفریح باشه و ایشون باشن و صحبت کنیم که نشد. 

خلاصه بدجوری رو مخمه چی شده و چی کارم ممکنه داشته باشه. بحث کم کاری و نمره هم نیست، رو نرم افزار برام میاد نمراتش و ظاهرا مشکلی نداره.

عصرها با نجم میرم فیزیوتراپی. برگشت حدود مغربه. روی پل شریعتی به همت غرب، دقیقا روی اقیانوسی از ماشین هایی که بعیده هیچ وقت به مقصد برسن، و وسط موجی از این اقیانوس، تازه تازه دارم با ابعاد رانندگی نجم آشنا میشم:

با وجود احترامی که برای قوانین راهنمایی و رانندگی قائله، ولی خیلی دلش میخواد ماشین با عرض 180 رو تو نیم متر جا بده و بره!! اونم چی بین اتوبوس و این تانکای شاسی بلند!! 

خدایی چیزی کمباین تر از ترافیک سراغ دارین برای درو کردن اعصاب از بیخ و بن؟!

گفتم نرگس خیلی مهربونه؟! اگر هم گفته باشم، حتما حتما کسی نمیتونه درک کنه چقدر. اینقدر که با تمام زحمتی که میکشه، وقتی..... 

توضیحش برام سخته. کاش حداقل جلوی روم اتفاق نیفتاده بود. مثل تمام دفعات قبل که خودم رو به نفهمیدن زدم.

ولی این بار خودم دیدم.

نرگس خیلی مهربونه.. اینقدر که این بار هم مثل همه دفعات قبل ندید و نشنید...

عماد هنوز از همون روی تختش، داره درباره تخت گرایی تحقیق میکنه. منم لابلای کارام، یه چند تا دلیل و برهان ازشون خوندم. البته که منم معتقدم یه روده راست تو شکم این ناسا و کلا خارجیا نیست و به دلایل زیادی مطمئنم هنوز کسی پاش به کره ماه نرسیده و اون جنجالشون یه دروغ بزرگ بوده. 

ولی جدای از درست و غلطی دلایلی که اینا دارن، من از اصل فرضیه شون خوشم نمیاد. با خدایی که میشناسم، این خلقت محدود و کوچیک سازگاری نداره. دنیا با فرضیه فعلی خوبه، لایتنهایی و بی کران.

...

یه پیام خصوصی هم داشتم. خب، من که بارها گفتم. حقیقتا سواد علمی مشاوره ندارم. اگر هم چیزی بگم، رو حساب آزمون خطاهای خودمه و تجربه هام. در مورد سوال شما هم، خیلی کلی مطرح کردین. یه نسخه کلی ندارم. بستگی داره دخترتون چند سالش باشه دقیقا و اینکه چقدر پدرش موثره تو خانواده و دفعه چندمه که بی اجازه بیرون رفته و... اگه دو ست داشتین، جزئیات بیشتری رو مطرح کنید.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶

کسانی که امکانات کشور در اختیارشان هست یا بوده، حق ندارند علیه کشور حرف بزنند، باید پاسخگو باشند

یه قسمتی از اتوبان همت هست، حدفاصل امام علی تا هنگام، که از سمت جنوب به تمام تهران مشرفه

از سمت شمال هم با جنگل لویزان هم مرزه. این مسیریه که سالهاست تقریبا هفته ای دست گم 5 بار ازش رد میشم و همیشه تو دلم آرزو داشتم، یه بار شب کنار اتوبان بایستم و تهران رو تماشا کنم. 

ولی تا امشب نتونسته بودم. 

امشب، به خلاف همیشه، دیدم دارم یکی دو ساعت زودتر میرسم خونه، حدود 6. درنتیجه به نرگس اطلاع دادم که آماده باشه، تا رسیدم بریم بیرون. 

بچه ها رو به صورت اسکیموها بقچه پیچ کردیم و راه افتادیم. چون کنار اتوبان امکان ایسنادن نیست، از راه جنگل رفتیم. یکی از جاده های فرعی جنگل درست میرسه به همون قسمت. دیده بودم قبلا صندلی داخل جنگل رو. 

با وجودی که راه تاریک و پر پیچ و خم بود، ولی کورمال کورمال رفتیم. جاتون خالی، عجب کیفی داشت! هوای سرد و تاریک و درختای لخت و شاخه های وهم انگیز و مه و ...

عماد تا اونجایی که در توان داشت سوت زد تا دلش خنک شد. خدایی این سوت زدن هم عجب کار سختیه ها! هیچ وقت نتونستم سوت بزنم. 

فاطمه ولی بیشتر از تاریکی ترسید و به بهونه اینکه آمنه رو بغل کنه، تو ماشین نشست. در عوض خدیجه خانم، بی کله، هم دستش رو از تو دستم میکشید و هم اینکه میدوید تو اون شیب و پستی و بلندی ها. 

تنها اشکالش این بود که خیلی ساکت نبود. با اینکه از اتوبان فاصله داشت، ولی همچنان صدای ماشین ها موسیقی متن صحنه بود. 

ولی اصل اصلش اینکه نرگس خانم اعتراف کرد از تصمیم شگفت زده شده! و ایشونم همیشه آرزو داشته، یه بار شب یه همچین جایی بیاد. ولی فکرش رو نمیکرده من با اینهمه قوانینم موافقت کنم! 

خب البته باید اعتراف کنم منم تقریبا هر 10 سال یه کار شگفت انگیز میکنم که خانواده براشون عادت نشه. مثلا همین 7، 8 سال پیش یه بار داشتیم از اصفهان برمیگشتیم، تو جاده، کنار یکی از پمپ بنزین ها، دیدیم یه راه خاکی به سمت بیایون میره. 

خیلی ناگهانی تصمیم گرفتیم بریم ببینیم به کجا ختم میشه. نزدیک غروب هم بود. شاید بیشتر از 10، 15 دقیقه رفتیم تا رسیدیم به یه چند تا ماشین سنگین و یه تپه و هیچی. 

نه وسیله ای، نه خونه و سر پناهی و نه هیچ جنبنده ای. راه همونجا تموم میشد. یه کم دور اون تپه و ماشین ها دور زدیم، ولی چیزی پیدا نکردیم. تو مسیر برگشت، بچه ها گفتن یه کم نگه داریم. 

باور نمیکنید اگه بگم چقدر ساکت بود!! هیچ صدایی نبود اینقدر که وقتی حرف میزدیم، تازه برای اولین بار اصل صدای خودمون رو شنیدیم. حتی باد هم نمیومد. 

بعد که دیدیم اینقدر جای جالبیه، تصمیم گرفتیم زیرانداز پهن کنیم و نماز همونجا بخونیم و شام هم بخوریم. ولی دیگه هرچی نرگس اصرار کرد شب هم بمونیم، قبول نکردم. شاید اگه یه بار دیگه گذرمون بیفته اونجا، شب هم بمونیم.  

امشب که برگشتیم خونه، موقعی که داشتم ساعت و انگشترم رو درماوردم، فاطمه یه جور خاصی دلشت نگاهم میکرد. پرسیدم چیه؟ میگه: هیچی، فقط یادتون باشه بعدا ها که مثلا کسی خواسته بود بیاد خواستگاری، قبل هر چیزی ازش بپرسید ساعت، انگشتر، عینک داره؟ چه مدلیه؟ اگه مثه مال شما، مردونه ای بود اشکال نداره، بیاد. ولی اگه از این جلفا بود یا نداشت، همون اول بهش بگید نه!! 

بله، اینم از ملاک اصلی دختر ما برای ازدواج. 

پیام خصوصی هم هست، در ادامه صحبت دیشب.... 

من واقعا متوجه نمیشم چرا اینقدر اصرار دارید ثابت کنید دروغی در کار نبوده. باراینحال محض اینکه خیالتون راحت باشه میگم، دیشب غیر از شما کس دیگه ای اینجا نبود. آمار آنلاین رو چک میکردم. 

پیام ها رو هم به صلاحدید خودم اصلاح کردم. اختیار حذف و تاییدشون با خودمه. 

در مورد سینا و آرش، آرش دانشجوی شیمی دانشگاه پردیس تربیت معلم کرج بود. و از اینترنت دانشگاه استفاده میکرد. وقتی هم که میرفت اهواز، از اینترنت مخابرات اهواز بود.  

سینا رو هم به علتی مجبور شدم با پدرش تماس بگیرم و الان گاهی برای هم پیام میدیم. 

با اینهمه، حتی اگه حرف شما صحیح بود و من قبلا یه بار فریب خوردم، چه دلیلی داره که باید این سری هم دوباره ندید بگیرم این رفتار رو؟!!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۷ دی ۹۶

تکیه‌ اقتصاد کشور نباید به ستونی باشد که ممکن است با نعره‌ مثلاً یک ترامپی بلرزد

فردا مدارس تهران تعطیل شد، نه؟ از صدای جیغ و خوشحالی فاطمه فهمیدم. و یحتمل فقط هم ابتدایی ها تعطیلن که عماد داره سر به سرش میذاره و حرصش میده. 

ولی واقعا چرا؟ مگه مهمه؟ بالاخره که همه مون بایستی بمیریم. حالا از مسمومیت آلودگی هوا باشه یا سوء تغذیه یا نداشتن دارو. چه فرق میکنه؟

فعلا که با این دولت و اقدامات فوق هوشمندانه اش، تنها راهکار اینه که دست جمعی به شیوه نهنگها خودکشی کنیم و خلاص! 

...

نجم الدین امروز برگشت. خسته، ولی سرحال. رفته بود برای کمک به بازسازی کرمانشاه. چون یه کم نجاری بلد بود، رفته بود قسمت ساخت کرسی. دو روز هم رفته بوده کارگاه ساخت کانکس و تو عایق بندی و کار گذاشتن پشم شیشه کار کرده. 

اگه به خودش بود، دوست داشت بازم بمونه. ولی از طرف جهاد دانشگاهی رفته بود و اونجا هم اردوهاشون 10 روزه است. 

خوش به حال همه شون، من که فقط حسرتش برام موند. کاش خدا رو حساب حق پدری که به گردن نجم دارم، تو ثوابش منم شریک کنه. 

مادرم و خواهرم هم تو این یک ماهه، 30، 40 دست لباس بافتن با ماشین و فرستادن کمیته امداد. 

پرنده و عروس هلندی از سر فاطمه خانوم افتاد، سوژه بعدی: حل مکعب روبیک!

داشتیم همیشه و خیلی از اوقات دستمون بوده، ولی هیچ وقت از طریق فرمول حل نکردیم. هر کسی راه مخصوص خودش رو داره. هیچ وقتم سرعتی بازی نکردیم. 

حالا فاطمه از دوستاش فرمولش رو یاد گرفته و مدام داره تمرین میکنه تا سرعتش رو زیاد کنه. الان چیزی در حدود یک دقیقه طول میکشه تا کامل درست کنه. 

البته از روی فرمول هم باز احتیاج به دقت و تمرکز داره که بدونی هر کدوم از مهره ها تو چه وضعیتی هستن و الان باید از کدوم فرمول بری. 

نکته اینجاست که فاطمه تو این مورد معلمه و من شاگرد و تا خود خدا کیف میکنه وقتی یه چیزی اش رو نمیفهمم یا اشتباه انجام میدم و برام توضیح میده! 

بازی جدید خدیخه هم تلفن کردن به همسرشه! خیلی جدی، یه گوشی برمیداره، شروع میکنه صحبت کردن:

همسرم! سلام. نه، آخه اون مورد که شما میگی، درست نیست. ببین، ببین، نه باید خاک گلدون رو عوض کنیم. آخه، بگم؟ شهابم، وایسا یه لحظه. من به شما بگم. من میگم سلام! باشه، شما صبر کن بزرگ بشی، ان شاءاللّه میره اداره. خب، چی؟....

حالا من البته به فارسی نوشتم، و الا که با لهجه خودش خیلی خوردنی تره. و جالب اینه که من و نرگس خیلی کم تلفنی صحبت میکنیم و اصلا تا به حال یک بار هم، همدیگر رو همسرم! صدا نزدیم. 

نرگس هم به من یا میگه آقا شهاب، یا شهاب جان. این لفظ " شهابم" که روی میم آخرش تاکید ویژه میکنه هم از الفاظ مخصوص خودشه. 

خلاصه که بچه ام از صبح تا شب با شهابش! حرف و بحث داره سر تعویض خاک گلدون!! 

آمنه هم تازگیا یاد گرفته توجه کنه. توجه به معنی واقعی کلمه ها. یعنی اگه مشکلی نداشته باشه و بیدار باشه، شروع کنی باهاش حرف بزنی، تا یک ساعت هم حرف بزنی، چشم ازت برنمیداره. همینطور خیره میشه تو صورتت. نه صدا میکنه، نه تکون میخوره، نه حوصله اش سر میره. هیچی، توجه کامل! اینقدر جدی نگاه میکنه که آدم همه اش منتظره یه سوالی چیزی بپرسه. 

....

نرگس، 

از نرگس هم بنویسم؟ که من رو دچار عذاب وجدان بی انتها کرده؟ دلشوره ابدی؟ و خودش خوش و خرم میگه و میخنده؟ انگار نه انگار که حرفا و نظریاتش چه غوغایی تو دل من به پا کرده؟

بگم حرفاش دروغ و ناحقه؟ نه، نیست خب. بگم الکی میگه و فقط ادعاست، بازم نه. میدونم که تحملش رو داره. بگم قصد اذیت و آزار داره، بازم نه. 

واقعش مشکل منم. من نمیتونم با خودم کنار بیام. یعنی میترسم. از آبروم و اینکه مردم چی میگن و... میترسم. آره واقعا همینه. من با اینهمه ادعا از حرف مردم میترسم... 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۶ آذر ۹۶

هر وقتی که کشورمان دچار ذلت شد، بخاطر این بود که مردان فداکار نداشتیم

امشب از جمله شبهاییه که یحتمل تا خود صبح بیداریم. همه با هم. یعنی هر چقدر بقیه بچه هام کولی بازی درمی‌آوردن سر واکسن زدن، یه طرف. کولی بازی آمنه هم همون طرف! 

از بعد از ظهر تا شب که برسم، به گفته شاهدان عینی، ارتفاعش به کمتر از 1/5 متر از سطح زمین نرسیده، سرعت حرکتش هم چیزی در حدود 2 متر در ثانیه با فرکانس و طول موج فلان بوده!! 

تازه در تمام مدت با هر نفسش یه آه غلیظ هم کشیده! 

منم از 8 تا 11 و نیم به همین شیوه راهش بردم. البته بعد از امر خطیر جابجایی از بغل نجم به من که با مقدار متنابهی جیغ و شیون همراه بود! 

تو همین حین با خدیجه دکوت بازی، همون دکتر بازی، هم کردم. شام هم به شیوه ای که نرگس دهنم غذا بذاره!!! خوردم.

از بس که دل نداره این خانوم. هرچی گفتم بعدا خودم میخورم، گفت نه. اصلا هم حساب هیبت و دیسبلین من رو نمیکنه!!

الان هم باز پسرا دارن راهش میبرن تا دوباره ازشون بگیرم. نرگس اگه خدا بخواد، خوابیده. با زبون خوش که نمیرفت، با زبون ناخوش فرستادیمش بالا. 

قول اکید دادم شیر خواست بچه، ببرمش بالا و شیر خشک ندم بهش. منم ان شاءاللّه میمونم سر قولم! 

خدیجه رو هم فاطمه با گول مالی و هزار تا قصه خوابوند. خدایی اش خیلی قلق خدیجه دستشه. خدیجه از هیچ کس اندازه فاطمه حرف شنوی نداره. 

عماد هم امروز به جبران جمعه سنگ تمام گذاشت. اولا که وقتی فهمید امروز نرگس میخواد آمنه رو ببره برای واکسن، اصرار کرد که صبر کنه تا ظهر بیاد با هم برن. و اینجور که نرگس تعریف کرد، واقعا حواسش به همه چی بوده. 

از ظهر تا الان هم اصلا سراغ کامپیوتر نرفته و تمام مدت یا آمنه رو راه برده یا به کارای آشپزخونه رسیدگی کرده. غذا رو هم با فاطمه دو تایی درست کردن. 

درباره آشتی کردنمون هم خبر دارید دیگه، نه؟ اینقدر که دیروز تمام دوستان و آشنایان و اقوام دور و نزدیکمون در سرتاسر کشور رو واسطه کرد!! 

برای تمامشون هم کل ماجرا رو با جزئیات تعریف کرد که خدای نکرده کم فروشی نکرده باشه. فکر نمیکردم هنوزم قهر اینقدر براش سنگین باشه. 

البته خوب هم شد زودتر آشتی کردیم. پس فردا با مدرسه ان شاءاللّه میرن مشهد و اصلا خوش نداشتم با قهر بره. 

نجم الدین هم از پنجشنبه میره برای کار تو کرمانشاه. از طریق سایت برای کارگری ثبت نام کرد. احتمالا یه 10 روزی باشه. 

خب دیگه،نوبت من شد.. 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۳ آذر ۹۶

امت ازپیامبرخودعیدی میخواهد؛اما امت،درمقابل پیامبرموظف است وظیفه عیدی خودراهم انجام دهد.عیدی امت این است که حفظ وحدت کندوآبروی پیغمبررامحفوظ بدارد

امروز صبح توفیق شد تشیع پیکر همین شهید شرکت کردم.. اربعین شهید شد و امروز هم خاکسپاری اش بود. 

حقیقتش از قبل آشنایی نداشتم باهاشون. تا دیشب که عماد غروب رفته بود مسجد، طبق معمول که بعد از نماز بیاد، ولی 9 رسید خونه. با یه ظرف غذا. 

قبل اینکه برسم نرگس خبر داد بهم عماد هنوز برنگشته و منم محض اطمینان رفتم مسجد و دیدم خبری نیست.

با اینکه مطمئن بودم اتفاقی نیفتاده و سالمه، ولی باز محض دل نرگس با دوستای بسیجش تماس گرفتم، که خب خبر نداشتن ازش. 

دیگه نهایتا کاری که از دستم براومد این بود که نیم ساعت آخر رو دم در ایستادم تا نرگس احساس آرامش کنه. 

خلاصه که اومد و سلامت هم اومد. من از قبلش هم قصد پیگیر شدن نداشتم، دیگه بعد اون نیم ساعت یه لنگه پا ایستادن تو سرما، فقط دوست داشتم برم بالا جلوی شوفاژ. 

ولی عماد جان، رو حساب فکرایی که تو راه با خودش کرده بود، شمشیرش رو از رو بسته بود! دو قورت و نیم باقی به معنای دقیق کلمه! 

با اینحال خودم رو به کری زدم و رفتم بالا. ولی باز خودش اومد بالا و با یه خروار طلبکاری، غیبتش رو موجه کرد: که خب مگه تو اتوبان بنرهای شهید صفری رو ندیدین؟! من فکر میکردم شما هم میاید! ...

خلاصه معلوم شد تو مسجدی که همه اش یه 10، 12 کیلومتری با خونه مون فاصله داره، مراسم این بنده خدا بوده و ما از اونجایی که مجهز به مغزخوان عماد از راه دور هستیم، باید میفهمیدیم کجا رفته!! 

دیگه بحث نبردن موبایل یا بردنش و خاموش موندش و یا روشن بودن و سایلنت بودنش یا کلا جواب ندادنش هم اینقدر تکراری و نخ نما شده تو خونه ما، کلا درباره اش صحبت نمیکنیم. 

خب این گذشت و البته حسنش هم این بود که فهمیدیم امروز تشییع جنازه است و با فاطمه دو تایی رفتیم. عماد ولی نیومد.

برگشتیم، ساعت حدود 10 بود. نرگس خانوم لیست دادن برای خرید. اول میخواستم تنها برم، بعد دیدم چه کاریه؟ خب نرگس خودش هم بیاد. خیلی وقته از خونه بیرون نرفته. 

آمنه رو بهونه کرد. منم گفتم خب میذاریمش پیش عماد. نهایتش 2 ساعته دیگه؟ الان شیرش بده، یه شیشه ترنجبینش رو هم آماده کن، دیر کردیم عماد بهش بده. 

خدا رو شکر هنوز به شیر خشک احتیاج پیدا نکرده. این شیرخشت و ترنجبین رو هم به خاطر گوارشش میدیم. به دستور دکتر. 

هم موقعی که با نرگس صحبت میکردیم عماد بود تو اتاق و هم بعدش مستقیما به عماد گفتم دو ساعت آمنه رو نگهدار و مواظبش باش تا ما بریم خرید و برگردیم. 

البته که منظورم از دو ساعت، مقدار معین زمان نبود. واضحه الویت جمله ام به نگهداری آمنه برمیگشت. که بچه است، نوزاده، و حتما حتما احتیاجه یه نفر به طور دائم مراقبش باشه. 

ولی خب عماده دیگه... 

برگشتیم خونه حدود 12 و نیم بود و از عماد خبری نبود!! یه نامه بالای سر آمنه گذاشته بود که دو ساعت من تموم شد!!!  من میرم نماز جمعه، نگران نشید!

آمنه البته خدا رو شکر هنوز بیدار نشده بود، ولی این مورد دیگه توجیه پذیر نیست واقعا. 

تا برگرده خیر سرم همه سعی ام رو کردم عصبانیتم بخوابه. ولی خب نشد و منم ترجیح دادم باهاش قهر کنم تا اینکه حرف بزنم و درگیر شم.

از بعد از ظهر تا الان به هزار و یک زبون کلامی و غیر کلامی و اشاره، معذرت خواهی کرده. ولی کلا نشنیدم و ندیدمش. نرگس هم قهره باهاش حتی. 

قهریم باهاش و خیلی جدی هم قهریم. برای شام نه من صداش کردم و نه نرگس براش ظرف گذاشت. 

غروب که نجم اومد، اون رو واسطه کرده برای آشتی. ولی خیلی جدی بهش گفتم حرفش رو بزنی، با تو هم قهر میکنما! 

البته الان که یه کم آروم تر شدم، میبینم از رو بی مسئولیتی اش نیست این کار. بارها شده مسئولیت بهش دادیم و خوب تا آخر انجام داده. 

حالا شاید یه وقتا با فاطمه کل کل کنه، ولی واقعا حواسش به هر سه تاشون هست و مخصوصا مواظب آمنه و خدیجه خیلی هست که مشکلی نداشته باشن. اصلا نسبت بهشون بی تفاوت و بی خیال نیست. 

به نظرم امروز یک، همون قضیه اثبات استقلالش بوده به تلافی دیشب. و دو اینکه اصلا متوجه عاقبت کارش نبوده. با خودش فکر نکرده اگه به هزار و یه دلیل ما سریع برنگردیم خونه چی میشه. 

با خودش گفته حالا که آمنه خوابه، نهایتش تا نیم ساعت دیگه بابا اینا میان و اتفاقی نمیفته. 

نرگس هم موافقه با حرفم، ولی میگه حالا زوده برای آشتی. ولی نه اینکه فکر کنید تا فردا هم باهاش قهر میمونه ها! نه، دیگه. فردا نهایتا عصر که بیاد خونه باهاش آشتیه....

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۱ آذر ۹۶

باید مراقب توطئه‌ای مانند داعش بود.آمریکا از دشمنی با اسلام دست برنمیدارد

نمیدونم دقت کردین یا نه، چند سالیه داره فصلا حداقل تو تهران داره جابجا میشه. اول سال تا اردیبهشت هوا سرده. از این طرف میبینی آبان تموم شد، ولی هنوز هوا گرمه. 

دیروز که سر ظهر اینقدر هوا خوب و بهاری بود، با خودم گفتم کاش بتونم امروز با نرگس و زهرا و محسن، 4 تا فسقلمون رو برداریم بریم بیرون یه هوایی بخورن. 

که البته سحر، وقتی طبق معمول بی لباس گرم رفتم تو حیاط، دیدم بله، باد دیروز مقدمه سرد شدن هوا بوده و انگاری که زمستون رسیده.

البته به خاطر آمنه، دوسه هفته ای هست رادیاتور ها رو شب ها روشن میکنیم، ولی امروز دیگه رسما تو روز هم خاموش نشد. 

با این وضعیت فقط خدا به داد چادر نشین های کرمانشاه برسه. بارون و سرمای شدیدی که از امروز وارد شده و... 

کاش غیر از پول فرستادن کار دیگه از دستمون برمیومد. ‌‌‌‌خدا خیر بده مردم رو، بعضی ها آگهی گذاشتن که خونه خالی دارن و رایگان میدن برای زلزله زده ها. هرچند بیشتر تهران و این اطراف بود که دوره بهشون و فکر نکنم حاضر بشن تا این حد از خونه زندگیشون دور بشن. 

کاش یه امنیت صد در صدی داشتیم که میشد بچه مدرسه ای ها رو فرستاد شهرای دیگه، پیش خونواده های داوطلب، تا مدرسه شون آماده بشه.

این کانکس های پیش ساخته هم اگه میشد تعداد بالا آماده کرد، خوب بودا. 

یعنی واقعش اگه دولت همونجوری که واسه یه چیزی مثه سینما و فوتبال تریلیاردی خرج میکنه، الان دست به جیب میشد، کل مشکل اسکان موقت و سرپناه امن مردم، یه هفته ای جمع میشد. 

چطوریه که پول دارن حقوق نجومی بدن به ذخایرشون یا وثیقه بذارن واسه نور چشمیاشون؟!! اصن چرا هیکدوم از این وزرا یه همتی نکردن و پول ندادن برای کمک؟! مگه چیزی از ثروتشون کم میشد؟

بیخود نیست که حضرت آقا گفتن راضی نیستم و کار کم انجام شده.

بازم جای شکرش باقیه مردم کاری به دولت ندارن. خودجوش هر کی هر کار میتونه انجام میده. 

...

محسن و زهرا برای 11 امشب بلیط داشتن و دو سه ساعت پیش با نجم رفتن فرودگاه. میخواستم خودم ببرمشون، ولی خدیجه و آمنه خیلی ناگهانی اقدام به برگزاری کنسرت هماهنگ گریه و زاری کردن، دیگه موندم پیش نرگس.

البته خدا رو شکر کنسرتشون نیم ساعت، الی 45 دقیقه بیشتر طول نکشید و هر دوشون خوابن الان. نجم ساعت 11 و ربع خبر داد اعلام کردن برن سوار هواپیما بشن. باز خوبه تأخیر نداشتن انگار. 

فاطمه خانم دقیقا بعد اتمام کنسرت، اومده میگه بابا به نظرتون درباره تاریخچه یزد بخوام کنفرانس بدم، از کجا باید تحقیق کنم؟

منم یه چند تا کتابی که داشتیم رو معرفی کردم بهش که تو اینا درباره یزد مطلب داره. دیدم داره میره سراغشون. بهش گفتم: الان که دیگه دیره، بذار فردا. برگشته میگه: آخه فکر نکنم بتونم صبح خیلی زود پاشم!!!

یعنیا، اینجور وقتا اینقدر از دستش کفری میشم که سریع صحنه رو ترک میکنم یه وقت کار دست خودم ندم. 

بعد یه ربع که گذشت دوباره رفتم پایین ببینم چه میکنه، که دیدم با کمک اطلاعات عمومی عماد! داره یه پاورپوینت درست میکنه که فردا از روش سر کلاس کنفرانس بده!! 

حالا ان شاءاللّه فردا سر فرصت با عماد دعوا خواهم کرد که دیگه تو یه همچین مواردی کمک اضطراری به فاطمه نرسونه، بلکه یه کم برنامه بگیره زندگی اش. 

میخواستم یه کمی هم فاطمه رو نصیحت کنم که چرا اینقدر دیر به فکر کارهاش میفته و... که دیدم اولا جوابهاش رو از حفظم:

شما که دیدین مهمون داشتیم! 

مگه نمیبینید چقدر آمنه گریه میکنه؟

مگه خودتون نگفتین من باید خدیجه رو سر گرم کنم که بهونه نگیره؟و...

ثانیا نصیحت این موقع، بیشتر اثر منفی داره. الان هر حرفی بزنم، فاطمه میذاره به حساب اینکه ازش ناراحتم و باور نمیکنه دارم حقیقت میگم. 

شاید هم بسپرم به نرگس یا مادرم که باهاش حرف بزنن. اونا مهربون تر حرف میزنن، بیشتر قبول میکنه. 

.....

دوبار همه حرفای امشبم رو خوندم. کلی اصلاحش کردم، ولی هنوزم یه عالمه دلگیری ازش میچکه....

آره واقعا دلم گرفته...

به خاطر حرفای نرگس... در واقع به این خاطر که فکر میکنم حرفاش شاید درست باشه... شاید... 

و اگه درست باشه، یعنی همه همه کارایی که کردم، به در و دیوار زدن بوده...اصل کاری رو پشت گوش انداختم... 

خب چرا من؟ من واقعا در توانم نیست این امتحان.. 

خدا!

یه تخفیف میدی؟

میشه این امتحان رو از یکی دیگه بگیری؟

پی نوشت:

خیلی خسته ام و نمیتونم یه مطلب جدید بنویسم. پس همین زیر توضیح میدم. 

در راستای وقت شناسی فوق العاده فاطمه خانوم، صبح که داریم از خونه میریم بیرون، از پرسیده: بابا!  امروز شما میاید مدرسه دیگه؟!!

چرا؟

خب جلسه است با معلم ریاضی مون! 

جلسه؟ جلسه چی؟ کی گفتی؟

نگفتم...یادم رفت بگم... سه شنبه برگه اش رو دادن بهمون!! 

حالا این هیچی، نرگس خانوم زحمت کشید رفت. ولی هم ایشون و هم خودم از موقعی که اومدم خونه، 10 بار ازش پرسیدم کارهات رو کردی؟ چیزی قرار نیست برای فردا آماده کنی؟

وایشونم خونسرد و ریلکس جواب داد که بله، مطمئن باشید و... 

تا دقیقا ساعت11 شب که اومد گفت: بابا میشه یه کم کاغذ پوستی بهم بدین؟

کاغذ پوستی ندارم من. 

عه، چرا؟

خب برای چی باید داشته باشم اصلا؟

برای نقشه کشیدنتون دیگه! 

اونا پوستی نیست، فرق میکنه. 

یعنی نمیشه برای خوشنویسی ازش استفاده کرد؟

نه. 

حالا من چیکار کنم؟ خانوم خوشنویسی مون خیلی حساسه!  اگه ننویسم دعوام میکنه! 

..

من چه جوابی بهش دادم؟ دعواش کردم؟ بد نگاهش کردم؟

نه! در لحظه عماد رو صدا زدم و گفتم بیا! وقتی بی جا دلسوزی میکنی، نتیجه اش این میشه که الان، این وقت و ساعت شب بری ببینی لوازم تحریری بازه براش کاغذ پوستی بگیری یا نه! 

هرچقدر هم التماس کرد و قسم و آیه خورد که بابا، الان جایی مغازه باز نیست، قبول نکردم و فرستادمش بیرون. 

بعد نیم ساعت که یخ زده و دست خالی برگشت، خیلی ریلکس به فاطمه گفتم:

عزیزم، نبود کاغذ پوستی. برو بخواب. معلمت هم اگه پرسید چرا تکلیفت رو انجام ندادی، کامل براش بگو چرا. 

از اون طرف خود عماد دو روزه داره التماسم میکنه بذارم فردا تو همایش بسیج شرکت کنه. مشکل ساعتشه که صبحه. بهش گفتم به من ربطی نداره. من نمیرم از مدیرتون اجازه بگیرم با این اخلاقش. ولی خودش اصرار داره که بره. میگه قراره بهمون برگه بدن برای موجه شدن غیبت. من که بعید میدونم مدیرشون قبول کنه. حتمی باز یه بساطی باهم خواهیم داشت. 

خوب شد خسته بودم، و الا که یحتمل شاهنامه مینوشتم امشب.. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۳ آذر ۹۶

هر کسی به هر دلیلی بر یک جمعیتی ریاست مییابد، باید خادم و‌نوکر مردم باشد

بسیج مسجد محلمون یه نیسان داره، مرغ عزا و عروسیه. به هر مناسبتی هست وسط. اگه قرار باشه اون دنیا خدا به جمادات هم جایزه بده، یقینا این نیسان هم بی نصیب نمیمونه، بس که اول همه کارای خیر بوده و هست. 

این بار هم تا غروب سه شتبه تا کله پر جنسش کردن مردم و همون شب با دو سه نفر دیگه راه افتادیم سمت کرمانشاه. 

4 نفر بودیم و جلو جامون نمیشد، هر یکی دو ساعت، یکی میرفت عقب. با اینکه هوا به غایت سرد بود، ولی عجیب حس و حالش خوب بود. 

ولی خدا رو شکر اون چیزی که من از وضعیت اونجا دیدم، خیلی از تصوراتم بهتر بود. من وضع کوهستانی و شدت زلزله و عمق کمش رو با زلزله بم مقایسه میکردم و توقع داشتم تلفات خیلی زیاد باشه. 

هرچند که حتی دیدن یه نفر داغدار هم سخته، ولی به نسبت بم، حجم غم و اندوه مردم خیلی کمتره. اون روزا بم تماما ماتم سرا بود. هنوز چادرای بچه یتیمایی که تمام خونواده شون رو از دست داده بودن جلو چشممه. 

قبرستون بم و اون حجم از اموات رو زمین مونده که هنوز غسل و کفن نشده بودن و طلبه هایی که شبانه روزی داشتن دفنشون میکردن..بوی تعفنی که میداد.. 

الان ولی خدا رو شکر با اینکه خرابی و آوار خیلی زیاده، تلفات و صدمات جانی کمتره. احتمالا چون مردم بیدار بودن و تونستن یه کاری انجام بدن. 

ولی به خاطر همین خرابی ها و پسلرزه های قوی، میشه گفت کل استان آواره شدن. آواره یعنی اینکه باید تو یه چادر 12 متری، اگه بهشون برسه، زندگی کنن. بدون برق و امکانات بهداشتی و گرمایی. 

هنوز سرویس بهداشتی سیار براشون نیامده بود. بخاری هم خیلی کمه. 

کلا سیستم توزیع، اون قسمتی اش که مربوط به نهادهای دولتیه، خیلی نا به سامان بود. ولی قسمتایی که ارتش و سپاه و بسیج و آستان قدس اداره میکردن، خیلی دقیق و حساب شده بود. 

هر کدوم یه قسمتی رو برای دپوی اجناس در نظر گرفتن که تمام وسایل بره اونجا. بعد از اونجا تقسیم میکردن و با وانت و حتی موتور برای مسیرهای کوهستانی میفرستادن. 

ما هم تا دیشب اونجا بودیم. ولی کار خاصی ازمون نمیومد. آواربرداری تموم شده بود و الان فقط باید وسایل لازم رو به مردم رسوند و خونه هاشون بازسازی بشه. 

واقعا دلم میخواد هرطور شده سهمی تو این بازسازی داشته باشم. شده اندازه ساختن یه دیوار. 

چیزی که جالبه اینه: از کل مسکن مهر منطقه فقط چند تا ساختمونش، اونم فقط دیوار نمای بیرونی اش ریخته. روستاها هم اون قسمتی اش که بافت فرسوده شون بازسازی شده، خسارت خیلی کمتر بوده. در عوض بیمارستانی که همین اردیبهشت افتتاح شد کامل سقفش ریخته، بعد آقایون فرمودن که بیشترین خسارت ها برای مسکن مهره!! 

من پیشنهادم اینم بعضی وقتا، تفننی هم که شده خجالت بکشن. اعتیاد نداره. 

همون دیشب هم دوباره برگشتیم و 10 صبح تهران بودیم. 

مردم به نظرم باید فعلا به بسیج و مساجد اعتماد کنن و کمک هاشون رو بفرستن. هلال احمر هم بدنه اش، بنده های خدا خیلی کار میکردن. ولی مدیریتش خیلی نا به سامان بود و هم بدنه هم مردم از این وضع شاکی بودن.

امشب شنیدم که وعده کمک بلاعوض هم داده شده، به قول معروف بزک نمیر بهار میاد.. این دولت که خدای من نگفتم و انکاره. فعلا وام کسبه پلاسکو رو پرداخت کنه تا بعد! 

..

زهرا هم بعد از ظهر رسید با مغز بادوم شیرینش که دو تا چشم داره عین دکمه! این شعره هست: تپلویم تپلو؟! معصومه قشنگ مصداقشه! واقعا انگار خدا به جای صورت، براش هلو گذاشته! 

اینکه خدیجه چقدر پز آبجی خودش رو به زهرا داد که ما هم نی نی داریم، بماند.

ولی هر کاری کردیم باورش نشد و نفهمید آمنه کوچیک تره یعنی چی، یهو از تو گهواره برش گردوند که بتونه مثل معصومه قلت/غلت بزنه!

دوست فاطمه پرنده داره، راست یا دروغ اومده پزش رو داده که حرف میزنه. حالا نه فقط صرف همون پز دادن، خودش رفته از اینترنت گشته و کلی فیلم پرنده های خونگی دیده.

حالا یه دل نه، صد دل عاشق عروس هلندی که یه نوع طوطیه شده. الا و بلا که یه دونه بگیریم! یعنی فقط خود خدا باید از سرش بندازه این عشق و عاشقی رو. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۶ آبان ۹۶
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟