۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آموزش و پرورش» ثبت شده است

زرمندان و زورمندان و زیردست‌هایشان، همیشه مایل بوده‌اند که حجاب بین زن و مرد از بین برود؛ که این، البته برای زندگى جامعه مضر و برای عفت جامعه زیانبار و برای خانواده از همه چیز بدتر است

ساعت چنده؟

01:31:39

و من کجام؟ 

مرکز تصویربرداری، منتظر وقت ام ار آی! 

اینجور که پیداست آقای دکتر علاقه خاصی به این دستگاه دارن، راه به راه برام دستور ام ار آی میدن.

البته از حق نگذریم گویا زانوی منم علاقه خاصی به زورآزمایی تاندوم ها و رباط هاش پیدا کرده، دونه دونه رو امتحان میکنه ببینه پاره شدنی هستن یا نه. 

اگه 6 ماه پیش کسی میگفت تقصیر خودته و حرکات تند و بی ملاحظه ات، قبول میکردم ازش. ولی الان که خدایی دیگه نه از دوچرخه خبریه و نه والیبال و نه دویدن و... چی؟

البته خدا رو شکر این سری دردش خیلی کمتر از قبلی هاست. بیشتر قفل شدنش اذیتم میکنه. 

این چند روز بچه ها هم مریض بودن. مخصوصا آمنه. تب شدید و گلو درد. با جوشای خیلی ناجور. به قول دکترا یه ویروس جدیده. طفلیا لپاشون آب شد. 

ولی خبر خوب اینه که محبوب فردا میخواد بیاد تهران و قرار شد زهرا رو هم با خودش بیاره. محسن امسال تابستون هم برای دانشگاه واحد برداشته و هم از حوزه کار گرفته، اندازه یه روز هم وقت نداره بیاد. 

هر چند که دلم براش خیلی تنگه، ولی از این جنمش خوشم میاد. تو این دور و زمونه بیکار و بیعار پروری، همچین جوونایی نوبرن.

عماد اگه خدا بخواد بالاخره برای انتخاب رشته تصمیم گرفت. دبیرستان، ریاضی. طیف انتخابی اش شامل آتش نشانی و ایمنی تا طراحی سیستم های امنیتی کاردانش میشد! 

البته که اسامی رشته های کاردانش خیلی غلط انداز و وسوسه انگیزن. ولی با مشورت چند تا فرهنگی های آشنا، به این نتیجه رسید رفتن به این رشته ها فقط وقت تلف کردنه و بار علمی ندارن تو این مقطع. 

....

قصد پمپاژ نامیدی ندارم به هیچ وجه. ولی خدایی اش به نظر شما این وضعیت درهم و برهم قابل اصلاحه؟! نه فقط کشور ما، منظورم کل دنیاست. 

از آشفته بازاری دنیا همین بس که امروز یه جا خوندم تو آمریکا یه بچه یه ساله رو به جرم ورود غیر قانونی محاکمه کردن!! 

یه وقتا با خودم میگم اعتراض ملائکه به خدا، خیلی هم بیراه نبوده. یه چیزایی میدونستن...

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۴ تیر ۹۷

میگوینددرقضیه‌برجام،آمریکاازنظر اخلاقی وآبروشکست خورده.خب بله،اماآیامامذاکره کردیم که آمریکابی‌آبروشود یاتحریم‌هابرداشته شود؟

پیام خصوصی داشتم و تا حدی گله مند که حالا غیبت های طولانی ام به کنار، چرا امکان نظر دادن رو مسدود کردم.

اولا که شرمنده، این غیبت ها رو به حساب بی توجهی و اهمیت ندادن نذارید. منم به اندازه شما و بلکه بیشتر، به حال و احوال تمام دوستان مجازی ام اهمیت میدم. فقط یه کم فرصتم کم شده و اینکه گفتم مشغول یه تحقیق خیلی مفصل هستیم با نرگس خانوم که نمیتونم از سر سوزنش بگذرم. حداقل برای اینکه بتونم جواب یک چهارم از سؤالات بی انتهای عماد رو بدم.

دوم اینکه قسمت ارسال پیام رو قبلا تنظیم کرده بودم روی 10 روز. یعنی تا نهایتا بعد از گذشت 10 روز از انتشار یه مطلب میشد براش نظر داد. که خب با وضعیت فعلی ام، روی 20 روز تنظیمش کردم.

... 

بچه مدرسه ای دارید؟! دبستانی مخصوصا؟ میاید اعتصاب کنیم سال دیگه کلا مدرسه ثبت نامشون نکنیم؟ بلکه این دولت بوق بفهمه ما سر سند 2030 شوخی نداریم؟

جدا از اینکه حضرت آقا هم تذکر دادن، ما خودمون تو دو هفته آخر مدرسه فاطمه یه درگیری شدید با مدیر و معلم زبان فاطمه پیدا کردیم.

توضیحش هم خیلی طولانیه و هم احتیاج به سانسور داره. خلاصه اش اینکه معلما، مخصوصا جوونترا و تازه کارا، برای اجرای مخفیانه این سند آموزش دیدن. اصلا یکی از ملاک های گزینش معلمای جدید، هم عقیده بودنشون با محتوای این سنده. 

رو این حساب واقعا دلم نمیخواد دیگه بذارم فاطمه بره مدرسه. نه اینکه بترسم از تأثیرات مدرسه، ببشتر دلم میخواد یه تو دهنی به آموزش و پرورش بزنم. دوست داشتم زورم میرسید یه کمپین راه مینداختم.

عروس هلندی هاش هم مردن به سلامتی. نه اینکه خوشحال باشم از مردنشون، ولی خب جدا زحمتشون زیاد بود برای ما. ضمن اینکه باورش شد این کاره نیستیم و از خیرش گذشت.

خدیجه چند روز پیش در ادامه فضولی هاش تو کمدای خونه به منبع اسباب بازی های عماد رسید.

پرانتز باز: خدیجه مدتیه خیلی جدی از صبح که بیدار میشه میره سراغ کمد و کابینتا که ببینه توشون چیه؟ نرگس میگه حتی برای طبقه های بالا 4پایه میذاره که قشنگ بتونه وارسی کنه. هیچ توجهی هم به اخطارای نرگس و بقیه نداره. دیگه خیلی بخواد محل بذاره، میگه صب کن، کار دارم!! پرانتز بسته.

عماد حدود یک سالی هست که دیگه اسباب بازی هاش رو، چه فکری ها و چه کنترلی ها، دست نزده. اگر هم سراغشون رفته، بیشتر برای ساختن یه وسیله بوده تا بازی. فاطمه هم که کلا از اول اهل اسباب بازی نبود.

حالا خدیجه خانوم انگار گنج پیدا کرده باشه. هر روز یه تیکه اش رو میاره بالا که بازی کنه. تا هم که کسی بهش اعتراض کنه میگه میخوام واسه معصومه! که یعنی گذاشتم معصومه که اومد بهش بدم. خاله به این مهربونی دیده بودین تا الان؟

امسال متأسفانه محسن نتونست برای نمایشگاه کار بگیره و نیومدن تهران... لعنت به دوری ...

............

این قسمت آخر هم یه مقدار خاطره خانوادگی بود که حذف شد. فقط میتونم نتیجه اخلاقی اش رو بنویسم: لعنت به هرچی حزب و گروه و دسته منفعت طلبه. فرقی نداره اسمش کدوم گرا و طلب باشه. همین که منفعت حزبی شون براشون اولویت داشته باشه و ملاکشون حق نباشه، کافیه تادست به هر جنایتی بزنن. چه جنایتی بالاتر از شکستن دل؟ اونم دل ... 

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۵ خرداد ۹۷

اگر دو روزمان مثل هم باشد، سرمان کلاه رفته است. مغبون، یعنی فریب خورده، سرکلاه‌رفته. و کسی که فردایش از امروزش بدتر باشد، «فهو ملعون»؛ یعنی طرد شده است

نمیدونم فقط منم که به نظرم اوضاع مملکت به نهایت قاراشمیشه!!  یا واقعا همینطوره. 

اینجور که داره پیش میره، کم کم باید دعا کنیم یه بلای آسمونی بیاد، همه با هم بمیریم.  بلکه راحت شیم از دست رئیس جمهور و دولت و مجلس و شورا و بقیه. تو بگو راه رضای خدا یکی شون یه کار درست، یه حرف به جا نمیزنه! یکی از یکی بدتر ودشمن تر! 

فقط دلم از این میسوزه که مردم ساده لوح تقدیرمون، هنوزم نمیخوان باور کنن ایراد از انتخابیه که کردن. حالا که کار به اینجا رسیده، همه تقصیرات رو میندازن گردن اصل جمهوری اسلامی و ولی فقیه. این خودنابینا و احمق پنداری مردم، خیلی رو مخه. 

از بابت تعطیلات مدارس هم که کفری ام در حد چی. نه اینکه بگم با این حجم از آلودگی، بچه ها برن بیرون، دردم از اونجاست که برای اربعین بخشنامه میدن و غدغن میکنن غیبت رو، بعد الان فرت و فرت تعطیل میکنن! هنر میکنن.

البته که تعطیل هم نباشه، درس خبری نیست. فاطمه که هیچی، کلا از 7 دولت آزاده. نه امتحان جدی، نه نمره ای. عماد هم که مثلا خیر امواتشون امتحان و نمره دارن، اولا که تا حد امکان درساشون کم و الکی شده. در ثانی، نمره ها هم الکی و کیلویی! 

به نظر من از جمله درسای مهمی که دوره راهنمایی داشتیم، جغرافی و اجتماعی و تاریخ بود. از علوم و ریاضی به نظرم مهم تره دونستن و شناختن اینکه با چه تاریخ و گذشته ای داری کجا زندگی میکنی و نسبتت با بقیه مردم چیه. 

بعد حالا اومدن این سه تا کتاب رو، خلاصه کردن تو یه کتاب، اینقدر که درس خانواده آقای هاشمی، بیشتر ازش مطلب به درد بخور درمیاد تا کتاب اینا. 

موقع امتحان هم که از 15 نمره میگیرن، بقیه اش دست معلم. قشنگ کیلویی نمره میده. منی که میدونم عماد لای این کتاب رو از اول سال باز نکرده، نخونده، برای امتحان همون 4 تا سوالی که از قبل دادن رو حفظ کرده، 20 کارنامه اش به چه دردم میخوره؟ جز اینکه برام به نمره اش استناد کنه واسه نخوندن 4 تا کتاب تاریخی. 

آخیش، یه ذره غر زدم دلم خنک شد. 

واقعش عماد خیلی اهل دونستن و سردرآوردن از همه چیزه. سیاست و تاریخ هم خوراکشه. هم میخونه، هم تحقیق میکنه. ولی خب میدونم و دیدم که لای کتابای حفظی درسی اش رو باز نمیکنه. چون معلم هاش هم ازش نمیخوان. دست آخر هم برای امتحان، یه برگه سوال میدن و خلاص.

این قسمت ماجرا که تنبلی معلما، داره عماد رو نسبت به درس به عنوان وظیفه ای که الان به عهده اشه، بی خیال میکنه، حرصم میده. مدرسه، تنها فایده اش به نظر من، اینه که بچه ها رو منظم میکنه. مسئولیت پذیر میکنه. تکلیف میده و ازشون میخواد انجام بدن. 

و الا که آموزش ریاضی و علوم و فارسی، به هزار روش دیگه ممکنه و نیاز به مدرسه نداره. 

ولی این نظام جدید، دقیقا زده وسط برجک همین تنها حسن مثبت مدرسه. فرت و فرت هم که تعطیل، خب از اساس نرن مدرسه دیگه. چه کاریه. 

تو این مدت هم کم و بیش درباره تخت بودن یا کروی بودن زمین بحث کردیم. من بیشتر از اونی که بخوام کروی بودن زمین رو اثبات کنم، روی ادبیات و شیوه استدلال آقایون تخت گرا دست میذارم. اینقدر که بچگانه و زیر دیپلم بحث کردن. بعد این وسط کی اومده از آب گل آلود ماهی گرفته؟ فاطمه خانم. رفته برای خودش صاحب سبک جدید مکعب گرایی!! شده و ادعاش اینه که چون خونه خدا مکعبه، پس خدا هم حتما زمین و کل جهان رو مکعب آفریده!!! کلی هم نقاشی و داستان درباره اش کشیده و نوشته! 

در مورد پام هم خدا رو شکر چند روزیه دارم با یه عصا راه میرم و ان شاءاللّه تا هفته دیگه، کلا بی عصا. لازمه اعتراف کنم ترسم نسبت به جراحی کاملا بدون دلیل بود و خیلی کمتر از اونی که فکر میکردم سخت گذشت. 

تنها سختی که داشت برام و فکر میکنم لازم بود برام، این احتیاجم به دیگران بود. من اینقدر مغرورم که حاضرم همه کاری برای همه انجام بدم، ولی سر سوزنی دیگران کاری برام انجام ندن تا مجبور به تشکر نشم. تشکر زبانی منظورم نیست. منظورم مدیون شدنه. واقعا دوست ندارم ذره ای مدیون کسی بشم. 

و این ماجرا باعث شد از اعماق وجودم این دین رو حس کنم. این شرمندگی و کوچیک شدن رو. و فکر میکنم واقعا لازمه برام. خیلی بیشتر از اینا لازمه. 

حتی بیشتر که فکر کردم دیدم این که دوست ندارم به هیچ عنوان از کسی برای انجام کار خونه کمک بگیریم و توجیهش میکنم که این اخلاق سرمایه دارایه، از همین احساس ناشی میشه که دوست ندارم مدیون کسی بشم. حتی اگه بیشتر از دستمزدش هم بدم، چون واقعا با پول نمیشه جبران کرد این مسائل رو. 

خلاصه که دارم سعی میکنم، تمرین میکنم، کم کم از اون پله های غروری که رفتم بالا، به زبون خوش بیام پایین.

اما مادرم همچنان نسبت به این جراحی که انجام شده، بدبین هستن. بخوام خلاصه مفید توضیح بدم، ایشون باور ندارن زانوی من سرجاشه. و موقع راه رفتنم، دائم نگرانن که نکنه پام از زانو جدا شه. 

رو این حساب من جلوی ایشون، محض اطمینان خاطرشون، با دو عصا راه میرم و بریس میبندم.

فقط خدا نکنه حواسم نباشه و دستم بره سمت زانو، به شدت نگران میشن که چیه؟ درد داری؟ طوری ات شد؟ و به صورت دائمی و شبانه روزی سفارش میکنن که مواظب باشم و احتیاط کنم. شاید اگه میدیدن جای عمل رو که هیچی از آثارش باقی نمونده، یه کم از نگرانی شون کم میشد. ولی اصلا حاضر نیستن ببین. 

نرگس خانوم دیروز آمنه رو بردن برای واکسن 4 ماهگی، با چند روز تأخیر. باز هم من خونه نبودم متأسفانه و هیچ کمکی نکردم. و باز هم طبق گزارشات، یه لحظه گریه اش بند نیومده تا شب!

البته شب هم دوست داشت گریه کنه، ولی دیگه صداش درنمیومد. به غر زدن و نق نق کردن اکتفا کرد تا خود صبح. با این حال امروز هم تا شب فقط2 ساعت خوابیده! فقط موندم باطری اش چیه که اینقدر شارژ نگه میداره.

هنوزم خواب نیستا، داره برای خودش آغون آغون میکنه و تف میکنه و میخنده. فقط جای شکرش باقیه به همطرازی با ما در حال دراز کش، رضایت داده. و الا که نرگس رو مجبور میکنه بغلش کنه راه بره. 

راستی تا یادم نرفته، یه پیام خصوصی داشتم. در مورد نحوه شناخت. 

خب راستش شناختن دقیق که خیلی سخت بلکه ناممکنه. ولی اگه منظور شناخت روحیات باشه، بستگی داره چه روحیه و خصوصیتی برامون الویت داشته باشه. درباره همون ملاک، یه آزمون ویژه ذهنی طراحی میکنیم و انجام میدیم. 

توضیح بیشتر اینکه بی نهایت خصوصیت و روحیه و اخلاق وجود داره. ولی هر کس یه الویت اخلاقی براش ملاکه. فرضا بین حسادت و بخل و ترس و عصبانیت، ممکنه کسی کنترل عصبانیت براش ملاک اول باشه. 

خب، برای امتحان اینکه شخص مقابل تو این مورد چه ویژگی داره، میاد موقعیتی رو طراحی میکنه تا اتفاقی بیفته که عموم افراد رو عصبانی میکنه. و بعد نگاه میکنه ببینه این شخص هم عصبانی میشه؟ تا چه حد؟

البته واضحه که با این روش، نهایتا 3،4 مورد رو میشه روش کار کرد. ولی اگه شناخت بیشتر و دقیق تر مد نظر باشه، مشاورها تست های خوبی دارن. از اونا هم میشه کمک گرفت. 

ضمنا ممنون از محبتتون. ما هم محتاج دعای خیرتون هستیم. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۷ بهمن ۹۶

دشمن اصلی ما رژیم ایالات متحده‌آمریکا است، که یکی از فاسدترین و ظالم‌ترین حکومتهای دنیا است

هی روزگار، کی میشه مردم، اکثرشون، یه کم جلوتر از نوک دماغشون رو هم ببین؟یعنی اینقدر سخته تشخیص درست و غلط؟

تو جریانات امروز و دیروز، خودم که اینجام، طبقه دوم. حتی نشد وقتی پدر و مادرم اومدن عیادت، از پله ها پایین برم و همینطور ماست ایستادم تا اونا بیان بالا. 

پرانتز باز: خدایا! تحمل درد و مریضی رو دارم، ناشکری هم نمیکنم. ولی لطفا نذار جلوی پدر و مادرم، کم بذارم و اونجور که باید احترام نذارم. پرانتز بسته. 

پرانتز دوم باز: صبح اینقدر کلافه بودم از بیکاری که نوشتم تمام ماجرا رو. بدون اینکه حواسم باشه به قوم و خویشانی که رفت و آمد دارن اینجا. و دقیقا از همون صبح تا دو ساعت پیش، همه تلفن کردن برای احوالپرسی! و به اندازه یه عمر نوحی که از خدا بگیرم، توصیه پزشکی دادن، از سنتی و مدرن. دستشون درد نکنه. پرانتز بسته.

آره، داشتم میگفتم. خودم که از خونه بیرون نرفتم و نمیدونم دقیقا چند نفر آشوب به پا کردن. ولی واقعش فرقی نمیکنه، بگو 20 نفر. 

حتی با 20 نفر هم میتونن آشوب به پا کنن. چون همه شون وحشی ان. و آموزش دیده. نه حصار عقل دارن و نه شرع و نه حتی وجدان.

مردم، با وجود همه مشکلاتی که داشتن، نباید پا میدادن به اینا. چطوری؟ با راهپیمایی بدون مجوز. 

درسته حق و حقوقشون پایمال شده و بیشتر هم میشه، ولی کف خیابون به کسی حق و حقوق نمیدن. 

و البته که حفظ نظام جمهوری اسلامی، با اینهمه شهیدی که برای حفظش خون دادن، از هر حق و حقوقی واجب تره. 

و باز هم انصاف داشته باشیم، کی داره حق ما رو پایمال میکنه؟ غیر از اونایی که خودمون انتخابشون کردیم؟ چطوره که موقع انتخابات خودمون رو به نابینایی کامل میزنیم و همه دروغ هاشون رو باور میکنیم، حالا که باید پای انتخابی که کردیم، بایستیم، جا میزنیم؟!

با اینحال واضح بود از قبل که دشمن منتظر کوچکترین فرصت و بهانه است. و اصلا چه بسا این گرونی و لایحه بودجه و...  با همکاری دشمن بوده که مردم رو وادار به این اعتراض کنن. 

من که معتقدم، شخص حسن کچل یکی از سران این بلواست و میخواد یه کودتای 28 مردادی شعبون بی مخی راه بندازه. 

ولی واقعش خیلی هراس ندارم. فکر نمیکنم کار به جایی ببرن. یعنی خیلی امید دارم که روزای آخره ان شاءاللّه. 

ولی بازم خیلی باید حواسمون رو جمع کنیم. خدایی دربیاریم این عقل خدادادی رو از آکبندش دیگه! 

راستی آخرش فردا چی شد؟ تعطیل شد؟ نشد؟ امتحانا چی؟ هست؟ نیست؟

من که فتوا دادم عماد بره مدرسه و فاطمه هم منتظر سرویس باشه. اگه اومد بره، نیومد رضایت بده به تو خونه موندن. چون حقیقتا نمیتونم برسونمش. نجم هم نیست. 

قصدم بود امشب یه ماجرایی رو از اتفاقات این چند روز وبلاگم بنویسم و توضیح بدم. ولی عصبانیتم تموم شد و حسش رفت. 

مختصر و مفید بگم:

به اعتقاد من تو این فضا، هر کسی چه بخواد صاحب صفحه ای باشه و چه فقط خواننده و نظر دهنده باشه، تو هر شبکه ای منظورمه و نه فقط وبلاگ نویسی، باید و باید یه هویت واحد داشته باشه. 

نمیشه هر جایی برای خودش یه پروفایل درست کنه. اگه نمیخواد لو بره، تو ساخت پروفایلش و اشتراک گذاری اطلاعاتش دقت کنه. 

نه اینکه با هزار اسم و شخصیت در صحنه حضور داشته باشه.

کاری که یه نفر این چند روز با من کرد. و خدایی از اول قصدم نبود مچش رو بگیرم، ولی دروغ گفت و روی دروغش پافشاری کرد، دیگه منم مجبور شدم کامل و تا ته برم. 

یعنی این وسط چه داستانایی که سر هم نکرد واسه اینکه بگه راست میگه. البته که به نظر من تجربه اش هم خیلی کم بود. و الا لااقل دروغی نمیگفت که بیشتر لو بره. 

اما به هر حال من همین حرف رو بهش زدم. که چند شخصیتی بودن تو این فضا، خودش یعنی کلک زدن. ولی قبول نکرد. تازه مدعی هم شد و مثلا خواست مچ من رو بگیره. که چرا بقیه باید باور کنن، اونجایی که نرگس خانم جواب پیام دادن، من نیستم؟!

خب باشه، کسی باور نمیکنه، نکنه. مگه من دست کسی رو گرفتم آوردم به زور اینجا ازش خواستم، چشم بسته هرچی من گفتم قبول کنه؟!

دقیقا همین جواب رو دادم. و توقع داشتم مثلا به نشونه اعتراض و باور نکردن من، دیگه بذاره بره.ولی باز بدترش کرد! دوباره با یه اسم جدید پیام داد! 

به معنای دقیق کلمه آمپر چسبوندم از کارش. کلی باهاش بحثم شد. اینقدر که عماد گوشی ام رو گرفت، که من لااقل نبینم. دیکته میگفتم تایپ میکرد. بعد سر علامتای تعجب که چند تا باشه، باهام چونه میزد و آخرشم کلی از حرفام رو سانسور کرد. 

اما به هر حال، لحظه آخر یه پیام ملتمسانه داد که اسمی ازش نبرم. تا رابطه اش با بقیه خراب نشه. هرچند که بعید میدونم بقیه نشناخته باشنش تا الان. اگر هم جوابش رو میدن، شاید از روی ادبه. از بس که اون بقیه....

اینم حذف کردم. 

....پی نوشت صبحگاهی.

الان که به اینجا سر زدم و پیامای آخر شب ایشون رو دیدم، با اینکه قصدم نبود بخونم، ولی خوندم.

و راستش با وجودی که حق با من بود، و ایشون اعتراف کرده بودن که اصرارشون روی دروغ اول باعث به وجود اومدن باقی قضایا شده بود، و با وجودی که من تمام سعی ام رو کردم که چیزی از هویت های فرضی ایشون آشکار نشه، ولی باز دلم سوخت براشون. 

چرا؟ چون درسته الان هیچ کس غیر از من ایشون رو نمیشناسه، ولی مطلبی که درباره اش نوشتم، خیلی تنده. 

شاید چون تا لحظه آخر هم حاضر به اعتراف اون چند خط نشد و فکر کرد میتونه گول بزنه من رو. 

این حس که دیگران درباره ام فکر کنن قابلیت گول مالیده شدن دارم،بدجوری عصبانی ام میکنه. 

و دقیقا نقطه ضعفم همینه. خودم میدونم. و متأسفانه هنوز هیچ کاری نکردم. هیچ کاری. 

به هر حال شاید راه بهترتش این بود، که از همون پنجشنبه ای که برام یقین شد و بهش گفتم، تموم میکردم و هیچ پیامی رو ازش نمیخوندم و جواب نمیدادم. 

ولی همون موجود ریز کوچولوی درونم که نمیذاره سر سوزنی نسبت به علم و هوش و دانایی کذایی ام، بی احترامی بشه، نذاشت و تحریکم کرد تمام و کمال بشورم و پهن بند رخت کنم. 

الان هم اول با خودم گفتم کل مطلب دیشب رو حذف کنم، ولی دیدم یه چند نفری از دیشب تا الان خوندن. 

در نتیجه همین زیر توضیح دادم بلکه، یه ذره روم کم شه. 

اگه ایشونم گذرشون افتاد اینجا، این معذرت خواهی رو ازم قبول کنن ان شاءاللّه. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۰ دی ۹۶

امروز کشورهایی که در دنیا دچار پیری شده‌اند، به دشواری میشود گفت که راه علاجی برای حل این مشکل دارند. اگر با شیوه امروز پیش برویم در آینده کشور پیری خواهیم بود

دارم دنبال یه لغت مناسب برای توصیف حالم میگردم، ولی پیدا نمیکنم. یه چیزی تو مایه های عصبانیت تاریخ مصرف گذشته و بیاته. 

عصبانیت از کی؟ اونم نمیدونم. اتفاقی که افتاده، مقصر اصلی اش اونقدرا مهم نیست. بیشتر از دست منکیرن این قضیه عصبانیم. 

دلم میخواد دستم بهشون میرسید، یقه شون رو میگرفتم می آوردم مدرسه عماد، ببین و اعتراف کنن که دروغ میگه هر کی گفته بچه ها رو نمیزنن تو مدرسه. 

در واقع کتکی هم در کار نبوده. ولی به شیوه خیلی سنگدلانه ای دو ساعت و نیم معلم ریاضی اش، سر پا نگهش داشته. تا دیگه از حال رفته. 

چرا؟!! واقعا به دلیل بی دلیلی. اینکه بغل دستی اش، سر کلاس علوم، داشته از روی دفتر عماد، تمرین های ریاضی اش رو مینوشته!!! 

دلم میخواست حداقل یه تهمتی بهش میزدن که ارزش این برخورد رو داشته باشه.

البته که تا برسم مدرسه، عماد حالش خوب شده بود و مشکلی نداشت. سرحال و طبق معمول نیشش تا بناگوش باز بود که تونسته دو ساعت طاقت بیاره!

با معلمش اصلا حرف نزدم. همین دلیل ابلهانه اش کافی بود برام که بیشتر از این وقتم رو تلفش نکنم. ولی از فرصت استفاده کردم و اجازه هفته بعد رو گرفتم از مدیر. ایشونم دیگه تو موقعیتی نبود که بخواد مخالفت کنه. اجبارا اجازه داد. 

یعنی اینقدر که من روزشماری می کنم عماد از این مدرسه بره، خودش مشکل نداره. 

بهش گفتم خب چرا تکیه ندادی به دیوار که حالت بد نشه؟ میگه معلممون یه موزاییک به فاصله نیم متر از دیوار تعیین کرد که فقط تو اون موزاییک بایستم!

از حق نگذریم، انصاف هم مثل شعوره، بعضیا موقع توزیعش تو صف دماغ بودن یحتمل که بهشون نرسیده. 

رسیدیم خونه، خدیجه خواب بود. با صدای ما بیدار شد. همینجور خواب آلو خواب آلو، برگشته میگه:

شلام! اومده بودی؟ شب کن.... بذار... 

بعد همونطور خواب آلویی رفته جعبه پازل هاش رو آورده گذاشته جلوم میگه:

بیا، ابسازیتو که دوس داشتی آوردم! بازی کن! 

ابسازی مخفف اسباب بازیه و ابسازیتو، یعنی اسباب بازی ات رو!! 

واقعا عشق میکنم از این کشف و شهودش که یهو بهش نازل میشه. 

موقع تولد آمنه براش یه مدل لوگو گرفتیم از طرف آمنه، اولش قبول کرد و هیچی نگفت. 

حالا هی هر چی میگذره و آمنه رو میبینه، بیشتر تعجب میکنه که چطوری بچه به این کوچیکی و ناتوانی تونسته براش اسباب بازی بخره. امشب اومده یه تیکه از لوگوش رو آورده به زور گذاشته تو دست آمنه ببینه جا میشه یا نه! 

...

یه پیام خصوصی هم درباره دکتر عماد داشتم. من عماد رو پیش دکتر پرما بردم. ولی قبلا زهرا رو پیش دکتر روازاده میبردم. هر دوشون تهران هستن و فکر میکنم از اینترنت بتونید آدرسشون رو پیدا کنید. 

خداحافظی برای چی؟ عازم کربلا هستین ان شاءاللّه؟

پیشاپیش زیارتتون قبول و التماس دعای فراوون. 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۸ آبان ۹۶

دشمن رابشناسید.یکی ازخطرات ملت،نشناختن دشمن یادوست ویابی طرف دانستنش است.این خواب رفتگی است

امسال مدرسه عماد دیگه سنگ تموم گذاشتن برای ما. بعد از روشن شدن چشممون به دفتر تکالیفی که بهشون دادن، به مردای 15، 16 ساله، و هر شب ازمون امضا میخوان که تایید کنیم پسرمون مشقاش رو نوشته و مسواک زده!! امروز هم برامون جلسه دیدار با معلمین و آشنایی با برنامه هاشون گذاشتن!! 

یعنی اگه تهدید نکرده بودن، هرگز و ابدا نمیرفتم. ولی تهدیدشون کم کردن نمره بود. معلما گفته بودن اون 5 نمره ای که مربوط به فعالیت کلاسیه رو نمیدن. یعنی کم مونده مأمور بفرستن، لیوان و دستمال شخصی شون رو چک کنه. 

بعد استدلالشون چیه؟ مدیرشون برگشته میگه به خاطر پیشگیری از خطرات فضای مجازی، مخصوصا برنامه نهنگ آبی!! 

قشنگ معلومه فقط اسمش رو شنیده ها! آخه برادر من، حالا این اداها مثلا چه کمکی میکنه؟!

آهان یه قسمتی که باید هر شب تو دفتر پر کنیم، اینه که بنویسم پسرمون چه حجم اینترنت استفاده کرده؟!! خب من چی بگم؟! بگم نمیدونم، یه کم زیادی ضایع نیست؟!

این از این، راستی خرج گواهی نامه بین المللی و ترانزیت کردن پلاک، با تمام خرده ریزاش، نزدیک 500 تومن شد. اینم الحمدللّه گرونش کردن. ولی یه هفته طول نمیکشه. فردا یا پس فردا ان شاءاللّه کار تمومه. 

ولی وقتی رفتم برای ویزا، تازه یادم افتاد فسقلمون هنوز پاسپورت نداره. نتیجه اینکه ان شاءاللّه فردا نرگس برمیگرده تا بریم اول پاسپورت آمنه خانوم رو بگیریم و بعد هم ویزا. 

امشب بابا از برنامه اربعین سؤال کردن که به نظرم چطور بریم. تازه یادم افتاد که ایشون رو با هم رفتنمون حساب کردن: من پسرا و ایشون. که خب جدا دیگه روم نمیشه بگم ما قصد داریم خودمون بریم و برای شما جا نیست... یه لفظ خیلی ستمه داشت عماد، الان دقیقا جاشه که بگم. 

یعنی اگر هم برای اربعین با ماشین نریم، 500 تومن از دست رفته. چون فروردین رو که دیگه بدون زهرا محاله بریم و مجبوریم با هواپیما بریم. اعتبار پلاک هم 11 ماهه است. 

ادویه غذای دیشب رو هم کشف کردم: اشتباهی پودر قرص کمر ریخته تو غذا!! که البته ایراد نداره، فوقش یه کم قوی میشیم!! قبلا نخورده بودم، ولی موقع آسیاب کردنش یه کم از گردش رفته بود تو حلقم. 

06:09:42پی نوشت صبحگاهی:

همین الان با نرگس صحبت کردم. داشتن راه میفتادن. گفتم دیشب با بابا چه صحبتی کردیم و من نمیدونم چی جواب بدم. 

جواب داد خوب بگو ماشین رو ترانزیت کردی و با ماشین میریم. 

: یعنی میخوای نیای؟

_ چرا نیام؟!

:خب جا نمیشیم. 

_چرا جا نمیشیم؟ من و بچه ها عقب میشینیم و بابا هم جلو. تازه مادرت هم جا میشه اگه یه کم جمع تر بشینیم. 

: یعنی منظورت اینه عماد و نجم خودشون برن، جدا؟

_ مگه تو میخواستی با ما بیان؟!! این چه اربعینی میشه پس؟ اونا که خدا رو شکر مشکلی ندارن، پیاده برن. ماشین میاری که من با دو تا بچه کوچیک و فاطمه رو ببری!! 

بله دیگه، وقتی میگم نرگس مغز متفکر منه، یعنی همین. 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱ آبان ۹۶

اگرمیخواهیدنظام اسلامی اقتدارخودش راحفظ بکند،درانتخابات شرکت کنید.مهم نیست به چه کسی رأی میدهید،مهم این است نشان دهیدحاضریدازکشوردفاع کنید.اگرهمت مردم ادامه پیداکند،دشمن غلطی نمیتواندبکند

یه سوال یا در واقع پیشنهاد داشتم که چرا با یه سری از تبلیغات احساسی و شعاری، برای آقای رئیسی تبلیغ نمیکنم اینجا؟

اتفاقا من یکی از مخالفات احساسات و شور انتخاباتم. البته آرزو دارم همه شرکت کنن، ولی نه از روی احساسات و موج و هیجان. بلکه انتخاباتی درست و خوبه که همه از روی فکر و استدلال و بدون در نظر گرفتن حزب و جناح و باند رأی بدن. 

این مدل تبلیغات مد نظر شما اگر هم تاثیری در رأی کسی داشته باشه، به درد نمیخوره. چون دقیقا به همین شیوه هم میتونه به رأی مخالف تبدیل بشه. 

یه سوال یا شبهه هم مطرح شده درباره اینکه چرا آقای رئیسی با وجود اینهمه شعار درباره عدالت، هنوز مالیات آستان قدس رو درداخت نکردن! 

خب اولا این حرفتون از کجاست؟منبع دارید از وزارت دارایی که آستان قدس مالیات میده یا نمیده؟

ثانیا اینکه، اساسا آستان قدس و بقیه موقوفات، قانونشون متفاوت هست و امام خمینی در نامه ای کتبا، آستان قدس رو از پرداخت مالیات معاف کردن. با این حال آقای رئیسی همون ابتدای کارشون، از مقام معظم رهبری کسب تکلیف کردن. و در حال حاضر، دقیقا مطابق وظیفه عمل میکنن. 

صحبتای حضرت آقا رو دیدین یا خوندین؟!چقدر قشنگ این کنکور محوری و دانشجو پروری سیستم آموزش و پرورش رو نقد کردن!! واقعا همینطوره ها. یکی از مشکلات همینخ که مدرسه انگار فقط و فقط مسیرش باید به دانشگاه ختم بشه، والا فایده نداشته. 

درحالیکه مدرسه باید اولا با سرعت بیشتری طی بشه و ثانیا به کار و زندگی ختم بشه. 

چه برای دخترها و چه برای پسرها. بچه های ما باید تو مدرسه برای زندگی درست آماده بشن، به نحوی که تا 15 سالگی آماده باشن برای ورود به کار و خانواده. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۷ ارديبهشت ۹۶

هر مسئولی که ایستادگی نکند، مردم او را پس خواهند زد

باز امشب میخوام غر بزنم!از این آموزش و پرورش کج و کوله و معیوب. که مثلا خیر سر امواتشون دارن متحولش میکنن. شده نقل همون کلاغی که خواست راه رفتن کبک رو یاد بگیره. از اینجا رونده و از اونجا مونده.

ریاضیات رو که به سبک شرق آسیا کلا از یه علم انتزاعی به یه علم تجمسی تبدیلش کردن،هیچ. از اون طرف هیچ تغییری در سبک آموزش علوم تجربی ندادن. همون مباحث و همون آزمایشات کم و ناقص. فقط شکل و شمایل کتابها رو تغییر دادن. 

ولی اساسا هیچ کجای این درس،هیچ توضیحی درباره روش تحقیق و پیدا کردن جواب سوالات علمی نداده. یعنی هست،ولی در حد یه درس حفظی. نه به صپ‌ورت عملی و کارگاهی. 

حالا با این اوضاع،رفتن طرح جابر بن حیان رو از یکی از طرح های آموزشی اروپایی،کپی نعل به نعل کردن،فقط با تغییر اسم که مثلا ایرانی بشه! 

این طرح در اون کشورها،در واقع اساس آموزششون هست. یعنی بچه ها رو از اول به شیوه محققانه تربیت میکنن و درس میدن،و در نهایت هم ازشون یه پروژه علمی در سطح خودشون انتظار دارن. که حالا شیپه ارائه این پرپژه روی مقوای کارتن پلاست هست و به شکل پنجره. 

ولی اینجا،در کل طول دبستان،هیچ روش تحقیقی یاد داده نمیشه،تمام درس ها تئوری و تکلیف مدارانه است. بعد از بچه ها انتظار دارن در این طرح هم شرکت کنن. و جالب اینجاست که ملاک هم فقط همون مقوای کارتن پلاست و شکل پنجره اش هست! نه محتوای تحقیق. این رو سر تجربه ای که کلاس پنجم عماد داشت میگم. که کلی تحقیق کرد و دست آخر چون به اون استاندارد خاص نبود کارش،رد شد! و طرحی برنده شد که کاملا واضح بود پدر و مادرای محترم زحمت انجامش رو کشیده بودن. از بس سطح بالا بود! 

رو این حساب هیچ دل خوشی از این طرح ندارم،ولی هیچ وقت هم به بچه ها نه گفتم شرکت کنن و نه گفتم نکن. فاطمه پارسال خودش داوطلب شد و بعد نتونست انجام بده و دست آخر عذاب وجدانی گرفت که نگو. و به همین خاطر دیگه امسال اصلا قصد نداشت شرکت کنه. 

ولی 4 شنبه عصر،خانمشون به ما پیغام دادن که فاطمه و 3 تا دیگه از همکلاسی هاش رو برای این طرح انتخاب کردن تا ظرف این دو روز با یه تحقیق با موضوع آلودگی هوا انجام بدن!! 

گویا که ما کلا این دو روز تعطیل و بیکار هستیم و گوش به فرمان که اوامر ملوکانه چی باشه! 

از طرفی خود فاطمه هم اصرار که نمیخواد انجام بده. دلیلش هم کاملا منطقی بود. چون اگه اجباری باشه،باید برای همه باشه و اگه اختیاریه،داوطلبا باید انجام بدن. 

با این حال بعد دو روز چک و چونه و پیغام پسغام،نهایتا قرار شد این 4 تا جمعه خونه یه نفر جمع بشن و یه کاری انجام بدن. منم گفتم عمرا نمیذارم دخترم بره خونه کسی،هر کس خواست بیاد اینجا! 

دخترا هم ساعت 2 بعد از ظهر اومدن و با فاطمه رفتن بالا که کار کنن و دقیقا تا ساعت 5 فقط بازی کردن و صدای کر کر خنده شون اومد. ما هم پایین مشغول کار خودمون بودیم و اصلا برامون اهمیت نداشت که کار میکنن یا نه. 

تا اینکه ساعت 5 فاطمه اومد پایین،با یه هول و تکون خاصی گفت:بابا!ساعت پنجه! ما هیچ کاری نکردیم. اصلا هم بلد نیستیم. داشتم براش توضیح میدادم که از دست منم کاری بر نمیاد و خودشون باید تنها انجام بدن که بقیه هم اومدن و شروع کردن به خواهش و تمنا که بریم کمکشون. 

نرگس خانم که فورا خدیجه رو بهونه کرد و خلاص. منم یه کم دست دست کردم،ولی بعد دیدم گناه دارن. حالا یه کاری بکنم. 

هیچی دیگه اول از همه رفتم سراغ آرشیو مجله های رشدی که از سال اول ابتدایی نجم جمع کردیم و همچنان جمع میکنیم. همه رو نشوندم دور جعبه و گفتم تند و تند مجله ها رو نگاه کنید و هر تصویری درباره آلودگی بود،دربیارید. اینا هم که بامزه فقط عکس دوچرخه و ماشین براشون جالب بود! 

گفتم بابا،یه کم وسیع تر از اینا فکر کنید. آلودگی هوا خودش انواع داره. ضررهای مختلف داره. راه های پیشگیری داره. و.. 

دیگه یه کم که مطلب اومد دستشون و فهمیدن اصلا چی به چیه،در عرض دو ساعت با احتساب نماز مغرب و عشا،حتی بیشتر از کل مساحت مقوای مورد نظر عکس و مطلب جمع کردیم. و با دسته بندی که یادشون دادم،خودشون چسبوندن و تمام! 

فقط موندم بعدا چه جوابی دارم بدم تو گروه؟منی که اینقدر ادعام میشد کار رو بایستی خود بچه ها انجام بدن و چرا ما دخالت کنیم و از این حرفا! 

راستی یه چیز جالب. فاطمه از وقتی این ارتودونسی رو گذاشته،بعضی حروف رو نمیتونه درست ادا کنه. یعنی ما متوجه میشیم چی میگه،ولی دقیقا از همون مخرج اصلی اش نمیتونه ادا کنه. که نمیدونم حکم نمازش چیه و باید بپرسم براش. ولی حرف ضاد رو که خیلی مخرج سختی داره،الان براش راحت شده و قشنگ عین خود عربا میگه! 

یه سوال:بچه ها حدودا از کی حرف زدن یاد میگیرن؟ قبل از تولد یا بعد از تولد؟

خب راستش بچه های ما قبل از تولد به حرف میفتن!! البته به لطف خلاقیت و هنرمندی مادراشون. امشب تلفن کردم به زهرا،با یه لحن بچگونه خیلی بامزه ای از طرف دخترش باهام حرف زده!  فقط هم لحن و ادا نیست. قشنگ حس میکنی با یه بچه دو ساله داری حرف میزنی. 

یعنی اینقدر از بابت رضایت دادنم به راه دور رفتنش پشیمونم که حد و اندازه نداره! نه واقعا چه معنی میده با این طول و عرض و ارتفاع،هنوز یه طی الارض ساده بلد نیستم؟!

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟