۸۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خدیجه» ثبت شده است

فاجعه‌ منافراموش‌شدنی نیست.بعثه سازمان حج،وزارت خارجه وقوه‌ قضائیه بایدقضیه رادنبال کنندوبایددرهیئت حقیقت‌یاب توسط مدعی اصلی که جمهوری اسلامی است،تعقیب شودتااحقاق حق بشود.ظلم بزرگی درآنجاصورت گرفت

05:55:27

با وجودی که 3،4 روزه زهرا و معصومه اینجان، ولی کی باورش میشه هنوز نتونستم یه دل سیر ببینمشون؟

واقعش تو این دو هفته نرگس و بچه ها رو هم نشده درست و حسابی ببینم. خب وقتی باید 6 اون کله شهر باشم، ناچارم "وقتی همه خواب هستن" بزنم بیرون. منتها نکته اش اینه برای من ساعت برگشت فرقی نکرده!

یه امروزم که تعطیله، به خاطر اجرای هماهنگ سمفونی جیغ و گریه فسقلیا تا پاسی از نصفه شب، هیشکی قصد بیدار شدن نداره. یعنی واقعا اشکالی داره برم زهرا رو صدا کنم به بهونه صبحونه باهاش حرف بزنم؟ خسته است، میدونم. ولی بخوابه تا ساعت 10 و 11 رو راحت میخوابه. بعدشم که دیگه دو دقیقه هم نمیتونم چشم تو چشم بشم باهاش. 

جدا که آدمیزاد تا نعمتی رو داره، قدرش رو نمیدونه. یادش به خیر تا همین دو سه سال پیش، یکی از آرزوهام این بود صبح، سر صبحانه، زهرا فقط یه ذره کمتر و با سرعت پایینتر صحبت کنه. اصلا تعجب میکردم سر صبحی اینهمه انرژی و حرف رو از کجا میاره؟

اصلا همین صبحانه صبح زود و دست جمعی خوردن، کی رسمش از خونه مون ورافتاد؟ چرا؟ چقدر حیف واقعا.. 

یه کم از شجاعت مثال زدنی خدیجه بگم که نرگس برام تعریف کرده:

از اونجایی که دستش به لوازم نقاشی نرگس خانون نمیرسه، دائم داره از برنامه بازار برای خودش برنامه نقاشی دانلود میکنه. به این امید که بتونه مثه مامانش نقاشی کنه! بعد که مادرش ازش خواسته دیگه برنامه دانلود نکنه، به این توجیه که گوشی ام دیگه جا نداره، رفته یه برنامه ماشین بازی ریخته و آورده به مامانش نشون داده که به اندازه این جا داره گوشی یا نه؟

:این برنامه اصلا چی هست؟ بذار ببینم، ماشین هیولا... 

+ هلولا؟!! هلولا داله توش؟!! آدم بدی داله؟!! پاتش "پاکش" تن زود.. نمیخوام... 

بعد هم گوشی رو انداخته ورفته گوشه اتاق نشسته سرشم قایم کرده تا اگه یه وقت موقع حذف برنامه آدم بدیاش!! از تو گوشی حمله کردن، نخورنش!!

گفتم تو بازی دائما داره با کی حرف میزنه و بهش دستور میده؟ شهابش! با این استایل:

شهابم، بریم خرید. شهابم، در ماشین رو باز کن. شهابم، غذا چی داریم. و... 

قشنگ یه کلفت تمام عیاره واسش این شهابش. حیف که یه بیست سالی از زندگی مون گذشته و همه نرگس رو میشناسن. و الا که چه مظلوم نمای هایی که نمیشد ازش دربیارم!! 

قبلا هم میگفت همسرم! کلا دایره لغاتش خارج از دایره لغات خانواده است. 

گفتم دایره لغات، یاد اصطلاح جدید فاطمه افتادم: شاید ندونه باشه شایدم دونه باشه! 

"ندونه" و "دونه" چیه؟ صرف جدیدی از فعل دانستن در زمان حال! کلی هم استدلال داره بچه ام برای اثبات درستی اصطلاحش. 

در راستای اجازه اش برای فیلم دیدن، چند وقت پیش خیلی اصرار کرد ابد و یه روز رو براش دانلود کنم. هرچقدر هم براش گفتم خوب نیست، به خرجش نرفت. 

بالاخره نرگس براش گذاشت که ببینه. میگفت اینقدر بدش اومده که 20 دقیقه نشده، خاموش کرده! گذشته از حیف پولی که دادیم براش!! سؤال اینه: مگه مجبورین فیلم به این آشغالی بسازین؟ بعد چه جوری روتون شد جایزه بهش بدین؟!

پرانتز باز: برای اینکه پولمون حیف نشه، خودم دیدمش کامل... شرمنده!  پرانتز بسته. 

معصومه رو هم نشده درست و حسابی رصد کنم ببینم چی بلده، چی بلد نیست. فقط ظاهرا، تنبل خانوم هنوز تنهایی راه نمیره. خیلی هم علاقه به خوردن و لیس زدن کف پا! داره. از دور هدف گیری میکنه و میاد. همچین هم با ذوق میاد که انگار چه گنجی پیدا کرده. 

بعد این وسط کی ناراضیه؟ آمنه خانوم. که در جا میزنه زیر جیغ و گریه. مبادا معصومه پای مامان و باباش رو بخوره و تموم کنه! کلا ما جزو املاک شخصی خانوم هستیم. بی اذن و اراده اش، حتی حق تلفن صحبت کردن هم نداریم. یه وقتا نرگس بخواد اورژانسی از اتاق بره بیرون، سینه خیز و دولا دولا میره، آمنه نفهمه! 

نخیر، انگاری خواب ابدی رفتن همه، هیچکدوم قصد بیدار شدن ندارن. شیطونه میگه برم بزنم زیر آواز، بلکه بد خواب شن... لعنت بر این شیطون. 

آهان راستی، درباره آب وبرق هم میخواستم بنویسم. 

خب حتما شنیدین که میگن به خاطر کم آبی، برق هم نداریم؟ ولی خب دروغ میگن. چون درصد بالایی از نیروگاههای کشور اصلا آبی نیست. با سوخت کار میکنه. پس چرا مشکل داریم؟

چون دولت محترممون که کلا اهل کار و توسعه نیست، از اون طرف هم رفته به عهدنامه پاریس ملحق شده که مثلا برای حفظ محیط زیست و جلوگیری از انتشار گازهای گلخانه ای، تصویب کردن کشورا، از فلان مقدار بیشتر حق ندارن سوخت فسیلی مصرف کنن. بعد آمریکاشون که جند برابر حد مجاز مصرفشه، از این عهد نامه خارج شده! 

البته منم موافق استفاده بی رویه از سوخت فسیلی نیستم. ولی راهش قطع برق نیست!  اونم در این وسعت که مثلا محله ما این هفته روزی دو نوبت صبح و عصر قطعی داشت. 

اولا چرا دولت حاضر نیست رو گسترش ماشین برقی سرمایه گذاری کنه؟ با تمام محسناتی که داره و عیوبی که نداره؟ الان طبق آمار، مصرف سوخت فسیلی توسط وسایل حمل و نقل خیلی بیشتر از نیروگاه هاست. 

گذشته از اون، کی بود میگفت انرژی هسته ای میخوایم چی کار؟ میخوایم برای برق، برای آب شیرین!!

البته بازم به نظر من تو کشور ما حای برای تولید برق به انرژی هسته ای هم نیاز نداریم. اگه این دولت واقعا خیانت کار نبود و از سادگی اش رفته بود به این عهدنامه ها تعهد داده بود، باز هم میتونست برای توسعه تولید انرژی، دست بذاره روی استفاده از انرژی های پاک که الحمدللّه وفور نعمته اینجا. 

باد و آفتابی که کشور ما داره، به گفته اونایی که تخصصش رو دارن، جوابگوی نیاز حداقل 120 میلیون نفره! به صورت کامل و در تمام ابعاد زندگی. یعنی حتی میشه صادرش کرد. ولی خب این پولت محترم در راستای خیانتاش، کوچکترین طرح و برنامه هایی که در راستای استفاده از این انرژی ها هستن رو نابود میکنه. 

فرض مثال اینکه تو دولت قبل تصویب کردن اگه کسی بخواد، میتونه بره از وزارت نیرو پنل خورشیدی بگیره، بذاره رو سقف، برق تولیدی اش رو به خود دولت بفروشه. 

که خب ما از اول خودمون به صورت آزاد تهیه اش کردیم، برقش رو هم خودمون مصرف کردیم. ولی حالا که پدرم قصد کرده بره از این طرح استفاده کنه، شونصد تا بهونه آوردن و نذاشتن. دست آخرم گفتن برید از همونی که تصویبش کرده بخواید!!

و جالب اینه که دقیقا همونایی که موقع انتخابات به هیچ صراطی مستقیم نبودن و دو آتیشه طرفدار حسن خان بودن، الان هم با پررویی، حاضر نیستن قبول کنن این افتضاح حاصل انتخاب پرشکوه خودشونه. با وقاحت تمام، همه مشکلات رو میندازن گردن جمهوری اسلامی. از گرون فروشی کاسب محل، تا بقیه ندادن راننده تاکسی، تا اختلاس و دزدی های آنچنانی، تا....

کاش فقط یه ذره واسه بعدیا عقلمون رو استفاده کنیم. کاش. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۹ تیر ۹۷

زرمندان و زورمندان و زیردست‌هایشان، همیشه مایل بوده‌اند که حجاب بین زن و مرد از بین برود؛ که این، البته برای زندگى جامعه مضر و برای عفت جامعه زیانبار و برای خانواده از همه چیز بدتر است

ساعت چنده؟

01:31:39

و من کجام؟ 

مرکز تصویربرداری، منتظر وقت ام ار آی! 

اینجور که پیداست آقای دکتر علاقه خاصی به این دستگاه دارن، راه به راه برام دستور ام ار آی میدن.

البته از حق نگذریم گویا زانوی منم علاقه خاصی به زورآزمایی تاندوم ها و رباط هاش پیدا کرده، دونه دونه رو امتحان میکنه ببینه پاره شدنی هستن یا نه. 

اگه 6 ماه پیش کسی میگفت تقصیر خودته و حرکات تند و بی ملاحظه ات، قبول میکردم ازش. ولی الان که خدایی دیگه نه از دوچرخه خبریه و نه والیبال و نه دویدن و... چی؟

البته خدا رو شکر این سری دردش خیلی کمتر از قبلی هاست. بیشتر قفل شدنش اذیتم میکنه. 

این چند روز بچه ها هم مریض بودن. مخصوصا آمنه. تب شدید و گلو درد. با جوشای خیلی ناجور. به قول دکترا یه ویروس جدیده. طفلیا لپاشون آب شد. 

ولی خبر خوب اینه که محبوب فردا میخواد بیاد تهران و قرار شد زهرا رو هم با خودش بیاره. محسن امسال تابستون هم برای دانشگاه واحد برداشته و هم از حوزه کار گرفته، اندازه یه روز هم وقت نداره بیاد. 

هر چند که دلم براش خیلی تنگه، ولی از این جنمش خوشم میاد. تو این دور و زمونه بیکار و بیعار پروری، همچین جوونایی نوبرن.

عماد اگه خدا بخواد بالاخره برای انتخاب رشته تصمیم گرفت. دبیرستان، ریاضی. طیف انتخابی اش شامل آتش نشانی و ایمنی تا طراحی سیستم های امنیتی کاردانش میشد! 

البته که اسامی رشته های کاردانش خیلی غلط انداز و وسوسه انگیزن. ولی با مشورت چند تا فرهنگی های آشنا، به این نتیجه رسید رفتن به این رشته ها فقط وقت تلف کردنه و بار علمی ندارن تو این مقطع. 

....

قصد پمپاژ نامیدی ندارم به هیچ وجه. ولی خدایی اش به نظر شما این وضعیت درهم و برهم قابل اصلاحه؟! نه فقط کشور ما، منظورم کل دنیاست. 

از آشفته بازاری دنیا همین بس که امروز یه جا خوندم تو آمریکا یه بچه یه ساله رو به جرم ورود غیر قانونی محاکمه کردن!! 

یه وقتا با خودم میگم اعتراض ملائکه به خدا، خیلی هم بیراه نبوده. یه چیزایی میدونستن...

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۴ تیر ۹۷

صلوات و سلام خداوند بر رزمنده بااخلاص بی‌نشان حاج احمد متوسلیان

چند تا پیام خصوصی شامل احوالپرسی از نرگس خانوم اینجا هست که باید بگم: الحمدللّه، شکر. خوبه و خوبیم در واقع. خدا رو شکر اون ماجرا کاملا تموم شد و روابط دوباره مثه قبله. بدون دلخوری و ناراحتی.

البته که سخت گذشت به همه مون. مخصوصا بچه ها. 

از بچه ها بگم یه کم:

آمنه راه افتاده. تقریبا دو هفته است. برای بلند شدن از زمین هم به هیچ چیزی تکیه نمیکنه. درست از وسط اتاق بلند میشه. 

بین بقیه بچه ها، فقط عماد به این زودی راه افتاد. ولی هنوز حرف نمیزنه. کما فی السابق، فقط با نگاه خیلی جدی و بدون احساسش حکمرانی میکنه. 

برای خدیجه هم یه جشن کوچیک گرفتیم. کیک هم داشتیم و تا به مرحله بریدن برسه، خدیجه تمام خامه های دورش رو لیس زد!! 

شمع هم گذاشتیم براش. ولی تا روشن کردیم، گریه اش درومد! چرا؟ چون ترسید خونه مون آتیش بگیره!  یه همچین بچه شجاعی دارم من! 

از شجاعتش همین بس که از لباس نظامی و پوتین نجم میترسه. و بر عکس بقیه بچه ها که از همون اول عاشق تیر و تفنگ و جبهه بودن، خیلی از این چیزا میترسه. 

حتی حاضر نیست عکسای جبهه و جنگ رو تماشا کنه. یا مثلا موبایل پدرم رو برداشته بود و اصرار داشت که پس نده، خواهرم فقط اشاره کرد دوستای بابایی که ممکنه به موبایلش تلفن کنن، بعضیاشون تفنگ هم دارن. 

یعنی به محض اینکه خواهرم این رو گفت، دو انگشتی، گوشی رو از تو کیفش بیرون آورد و برد انداخت رو میز. که یه وقت اون لیست مخاطبای تفنگ دار پدرم از تو گوشی بچه ام رو نخورن!!

فاطمه امسال هم از همون ابتدای شروع تعطیلات، دیدیم داره رویه پارسالش رو پیش میگیره. فیلم دیدن. مخصوصا که لپ تاپ هم دم دسته و راحت از اینترنت فیلم میگرفت.

دیدم بخوام مثه پارسال با قانون گذاری و باید نباید پیش برم، نتیجه اش هم میشه همون پارسالی. که دو روز حرف گوش میداد، باز یادش میرفت. که یه چند باری هم دعوامون شد. 

از طرفی دیگه نمیتونم گولش بزنم و براش برنامه بذارم. خیلی راحت دور میزنه همه برنامه هام رو.

این شد که تصمیم گرفتم خودم براش فیلم دانلود کنم. شبی یکی دوتا. ولی به این شرط که سکانسای جالبش رو تا فردا شب برامون اجرا کنه. 

فیلما رو اگه بگم کاملا پاستوریزه ان، که خب نیستن. حتی ایرانی هاش بعضا بدتر از خارجی ها. ولی به نسبت قابل قبول ترن.

اما حسن این روش این بود که فهمیدیم اجرای فاطمه به تنهایی و بدون دکور و صحنه، از خود فیلم خیلی جالبتره. مخصوصا اگه طنز باشه. 

مثلا قهوه تلخ مهران مدیری رو چند قسمت براش دانلود کردم، خدا وکیلی خیلی خنده دارتر از خودشون اجرا میکنه. 

این شد که کم کم تشویق شد خودش نمایش بده برامون. نمایشای کوتاه که از خودش درمیاره. از اتفاقای صبح تا شب که تو خونه میفته. فکر کنم یه هفته ده روزی هست که ازم فیلم نخواسته.

عماد غیر از کلاس ورزش و زبانش، باقی اوفات مسجده. داره با یکی دو تا از مربی های بسیجشون یه برنامه مینویسن. برنامه در واقع قسمتی از پایان نامه شونه و از عماد کمک خواستن. عماد هم از خدا خواسته. بیشتر برای اینکه به قول خودش کار یاد بگیره. 

یه کلاس مبانی کامپیوتر هم گذاشته مسجد که فعلا عماد معلمشه. 

نجم هم مثه همیشه، بچه راه دورمونه. تقریبا هفته ای سه روز تهران نیست. به مناسبتای مختلف. تازگی هام طراحی سیستم یه زمین کشاورزی رو حوالی دماوند گرفتن. طرحشون کاشت نعناع فلفلی به سبک کشاورزی جدیده که میشه گفت بومی آب و هوای ایرانه و اگه فراگیر بشه، خیلی از مشکلات آب و خاک مرتفع میشه. 

خیلی جالبه، با اینکه از بچگی اش عاشق گل و گلدون و کشت و کار بود، ولی برای دانشگاه رشته اش هیچ نسبتی با کشاورزی نداشت. و حالا برای انجام پروژه همین درس و رشته، باید یه مدت کشاورزی هم کنه! 

از زهرا هم بگم؟ هیچی.... هنوز نیامدن تهران. اینجور که پیداست، محسن زبون خوش حالی اش نمیشه. شیطونه میگه خودم پاشم برم مشهد، یه دعوای مفصل باهاش بکنم و دست زهرا رو بگیرم بیارم تا بفهمه دنیا دست کیه. 

خب البته که لعنت بر شیطون و از این صحبتا...

فقط اینقدر بگم که معصومه از پشت تلفن حرف میزنه برامون!

...

گفتم همون اول که نرگس حالش خوبه و روابط مثه قبله و...؟ 

راستش من هنوزم موندم از این همه گذشتی که تو وجود نرگسه. آخه چطوری میتونه اون حرفای منو بی خیال بشه؟ چطوری به روی خودش نمیاره و حتی ازم توقع جبران نداره؟

جبران شدنی هم نیست آخه. 

فقط کاش واقعا بخشیده باشه و ننوشته باشه به حسابم...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۵ تیر ۹۷

قانون بایددرپی حل مشکلات واقعی مردم باشد.انسان احساس میکندبرخی قوانین مربوط به خانواده که در مجلس مطرح است،تحت تأثیررسوم غربی است.ازاین اجتناب کنید

1- با تاخیر تقریبا یک هفته ای، عید فطر مبارک! ان شاءاللّه که دست پر از مهمونی برگشتین همگی...

2- عکس، هنر دست فاطمه خانمه. در واقع دژ لا اله الا اللّه است برای خدیجه. طبق حدیث، زمان آموزش جمله لا اله الا اللّه، سه سالگیه و خدیجه تا چند روز دیگه سه سال قمری اش تموم میشه. 

ایده نرگس خانوم بر اساس حدیث سلسلة الذهب، این بود که یه قلعه برای خدیجه با این جمله بسازیم و تو بازی یادش بدیم که فاطمه فورا داوطلب ساختش شد و این رو دیروز تحویل داد. 

خدیجه هم تقریبا مفهومش رو درک کرده. ابسازیاش رو( به اسباب بازی میگه ابسازی) شبا میذاره زیرش تا کسی دست نزنه و خرابشون نکنه.

پرانتز باز: ببشتر از خود بازی، به چیدن وسایلش اهمیت میده. اونم در وسعت زیاد. یعنی قشنگ کل اتاق در تصرفشه و باید موقع راه رفتن مواظب باشیم یه وقت چیزی از وسایلش رو اشتباهی جا به جا نکنیم.

توقع هم داره همونطور که ما وسایلمون رو شبا جمع نمیکنیم، اونم اسباب بازیاش پخش و پلا بمونه. حالا با این دژ راضی شده، وسایلش رو کلا داخل قلعه اش بچینه و محدوده اش کمی تا قسمتی حد و مرز پیدا کرده. پرانتز بسته.

3- میخواستم بنویسم: طوفان هفته پیش خیلی سنگین بود. خسارت داشت برامون....

ولی واقعش اینه که نه، من مقصر بودم.

هزار بار، نه بیشتر، یه میلیارد بار بهم ثابت شده هیچی نیستم و نباید ذره ای به خودم مغرور شم. ولی باز یادم میره. به کوچکترین اتفاقی که تمامش از لطف خداست، باد میکنم و بعد با عین بادکنک با یه سوزن ریز میترکم. هرچی بادم بیشتر، صداش بلندتر...

و این بار خیلی بد شد... خیلی بد. اینقدر که آشناهایی که اینجا میان همگی از ریزش خبر دارن. 

نوشتن از جزئیاتش جدا از سختی اش، فایده ای هم نداره. کلی اش هم اینکه دعوا کردیم، قهر کردیم، آشتی مون دادن، فهمیدیم از اول سوء برداشت بوده و دیگر هیچ!

چرا؟! 

واقعا هنوز برام سؤاله که چطور شد ناگهان همچین سوء تفاهمی بوجود اومد؟ چطور شد از بین اون همه احتمال منطقی، این احتمال ضعیف غیر منطقی مسخره اصلا به فکرم رسید. حالا روش مانور دادن و باور کردنش پیشکش.

و چرا نرگس هم؟!

هیچ جوابی نمیتونم براش پیدا کنم جز اینکه تمامش نقشه خدا بود. 

آره واقعا نقشه خدا بود.

نه اینکه بگم بی تقصیرم، نه. 

ولی اشتباه اصلی ام مال وقتیه که فکر میکنم زندگی ام بی عیب و نقصه. اون موقعی که ته دلم، به دعواها و اختلافات بقیه میخندم و فکر میکنم چقدر هنوز بچگانه و خودخواهانه است زندگی شون.

دقیقا همون وقتی که دارم زهرا رو نصیحت میکنم و واسش از خودم مثال میزنم و میگم راه درست یعنی من! 

4- بزرگتر داشتن، همیشه همیشه لازمه. هر چقدر هم که بزرگ باشیم. اگه مادرش نبود، اگه مادرم نبود...

5- هر اتفاقی روی بد و خوب داره. هیچ اتفاقی مطلقا بد یا خوب نیست. دعوا ظاهرش بد و تلخه. محسنات هم داره ولی. 

محسناتش، اونایی که فعلا دیدم، یه کم شخصی ان. نمیشه نوشتشون.

6- بچه ها.... خیلی اذیت شدن. شاید اندازه سه سال پیش. شاید هم بیشتر. اگه سه سال پیش فقط یه زلزله شدید اومد تو زندگی اشون، این دفعه سقف رو سرشون خراب شد و زیر آوار موندن. بی پناه...

7- اشتباهات نباید لزوما خیلی بزرگ باشن تا نشه جبرانشون کرد. بلکه گاهی یه اشتباه خیلی کوچیک و مسخره هم ضررش غیر قابل جبران میشه. درست مثل اتوبانی که اگه دور برگردونش رو از دست بدی، شاید مجبور شی تا آخرش رو بری.

8- دلخوری و عشق نسبت مستقیم دارن. هرچقدر بیشتر کسی رو دوست داشته باشی، بخشیدن اشتباهش برات سخت تر میشه. اشتباه عمدی اش. اگه عشقی در کار نباشه، دلخور نمیشی، عصبانی میشی و واکنشت خشونته.

9- تو مواقع بحرانی و انتخاب، انتخاب اولتون چیه؟ سخته گفتنش برام. خودم هم باورم نمیشه، ولی من بچه ها رو انتخاب کردم. شاید چون ضعیف ترن. شاید هم احساس مالکیت....

10- به اخبار هواشناسی و توصیه هاشون دقت کنید. اگه میگن امروز طوفان میشه و تا میتونید از خونه بیرون نرید، خب نرید! 

11- هیچ ابایی از خوندن و شنیدن انتقاد و نصحیت ندارم. با کمال میل استقبال میکنم. ولی از آشناها خواهش میکنم از طریقی غیر از اینجا صحبت کنن. گویا که اصلا نمیخونن این حرفا رو. 

12- عماد دو ساعت پیش بعد چند بار بالا و پایین پریدن ناگهانی و حرص خوردن و عصبی شدن، خبر داد که ایران نمیدونم از کجا باخت. داشت با هندزفری گوش میداد از رادیو. یه توضیحاتی هم داد که بازی چطور بود و چی به چی شد، ولی من راستش حواسم بهش نبود.

گذشته از اینکه روح و روانم هنوز داغونه، به جام جهانی حساسیت دارم. اینقدر که همیشه جام جهانی یه بوق بوده واسه نشنیدن صدای بچه های آواره از بمب و وحشیگری و تجاوز. واسه ندیدن خون و دود و آتیش. 

اصلا جام جهانی بدون جنگ، بدون وحشیگری که جام جهانی نمیشه.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷

میگوینددرقضیه‌برجام،آمریکاازنظر اخلاقی وآبروشکست خورده.خب بله،اماآیامامذاکره کردیم که آمریکابی‌آبروشود یاتحریم‌هابرداشته شود؟

پیام خصوصی داشتم و تا حدی گله مند که حالا غیبت های طولانی ام به کنار، چرا امکان نظر دادن رو مسدود کردم.

اولا که شرمنده، این غیبت ها رو به حساب بی توجهی و اهمیت ندادن نذارید. منم به اندازه شما و بلکه بیشتر، به حال و احوال تمام دوستان مجازی ام اهمیت میدم. فقط یه کم فرصتم کم شده و اینکه گفتم مشغول یه تحقیق خیلی مفصل هستیم با نرگس خانوم که نمیتونم از سر سوزنش بگذرم. حداقل برای اینکه بتونم جواب یک چهارم از سؤالات بی انتهای عماد رو بدم.

دوم اینکه قسمت ارسال پیام رو قبلا تنظیم کرده بودم روی 10 روز. یعنی تا نهایتا بعد از گذشت 10 روز از انتشار یه مطلب میشد براش نظر داد. که خب با وضعیت فعلی ام، روی 20 روز تنظیمش کردم.

... 

بچه مدرسه ای دارید؟! دبستانی مخصوصا؟ میاید اعتصاب کنیم سال دیگه کلا مدرسه ثبت نامشون نکنیم؟ بلکه این دولت بوق بفهمه ما سر سند 2030 شوخی نداریم؟

جدا از اینکه حضرت آقا هم تذکر دادن، ما خودمون تو دو هفته آخر مدرسه فاطمه یه درگیری شدید با مدیر و معلم زبان فاطمه پیدا کردیم.

توضیحش هم خیلی طولانیه و هم احتیاج به سانسور داره. خلاصه اش اینکه معلما، مخصوصا جوونترا و تازه کارا، برای اجرای مخفیانه این سند آموزش دیدن. اصلا یکی از ملاک های گزینش معلمای جدید، هم عقیده بودنشون با محتوای این سنده. 

رو این حساب واقعا دلم نمیخواد دیگه بذارم فاطمه بره مدرسه. نه اینکه بترسم از تأثیرات مدرسه، ببشتر دلم میخواد یه تو دهنی به آموزش و پرورش بزنم. دوست داشتم زورم میرسید یه کمپین راه مینداختم.

عروس هلندی هاش هم مردن به سلامتی. نه اینکه خوشحال باشم از مردنشون، ولی خب جدا زحمتشون زیاد بود برای ما. ضمن اینکه باورش شد این کاره نیستیم و از خیرش گذشت.

خدیجه چند روز پیش در ادامه فضولی هاش تو کمدای خونه به منبع اسباب بازی های عماد رسید.

پرانتز باز: خدیجه مدتیه خیلی جدی از صبح که بیدار میشه میره سراغ کمد و کابینتا که ببینه توشون چیه؟ نرگس میگه حتی برای طبقه های بالا 4پایه میذاره که قشنگ بتونه وارسی کنه. هیچ توجهی هم به اخطارای نرگس و بقیه نداره. دیگه خیلی بخواد محل بذاره، میگه صب کن، کار دارم!! پرانتز بسته.

عماد حدود یک سالی هست که دیگه اسباب بازی هاش رو، چه فکری ها و چه کنترلی ها، دست نزده. اگر هم سراغشون رفته، بیشتر برای ساختن یه وسیله بوده تا بازی. فاطمه هم که کلا از اول اهل اسباب بازی نبود.

حالا خدیجه خانوم انگار گنج پیدا کرده باشه. هر روز یه تیکه اش رو میاره بالا که بازی کنه. تا هم که کسی بهش اعتراض کنه میگه میخوام واسه معصومه! که یعنی گذاشتم معصومه که اومد بهش بدم. خاله به این مهربونی دیده بودین تا الان؟

امسال متأسفانه محسن نتونست برای نمایشگاه کار بگیره و نیومدن تهران... لعنت به دوری ...

............

این قسمت آخر هم یه مقدار خاطره خانوادگی بود که حذف شد. فقط میتونم نتیجه اخلاقی اش رو بنویسم: لعنت به هرچی حزب و گروه و دسته منفعت طلبه. فرقی نداره اسمش کدوم گرا و طلب باشه. همین که منفعت حزبی شون براشون اولویت داشته باشه و ملاکشون حق نباشه، کافیه تادست به هر جنایتی بزنن. چه جنایتی بالاتر از شکستن دل؟ اونم دل ... 

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۵ خرداد ۹۷

ترامپ هم خاک خواهد شد و بدنش خوراک مور و مار میشود و همچنان جمهوری اسلامی هست

با وجودی که طبق آمار، تعداد بازدید کننده ها از روزی 200 تا به کمتر از 20 تا رسیده، ولی باز توضیح میدم علت این دو سه هفته رو.

واقعش غیر از پروژه خودم که به شدت سنگین و کاربره، با نرگس قرار گذاشتیم یه دوره فشرده تاریخ معاصر رو از بعد انقلاب مرور کنیم. یعنی فقط این 40 سال رو. منتها به صورت شخصیت محور.

واقعا جالبه، با اینکه هنوز اولشه، ولی خیلی نکات کلیدی دستمون اومده. بعضی ها از همون اول چنان سوتی هایی دادن که نگو و نپرس. با این حال به واسطه خط و ربط هایی که داشتن، موندن تو دولت و حتی پله های ترقی رو هم یکی درمیون طی کشیدن!

و یه نکته دیگه اینکه اونایی که خودشون رو به اصطلاح اصلاح طلب میدونن، عموما از همون اول خیلی بی تعارف بودن با سفره انقلاب!

اگر هم کسی از حزب مخالف همچین اخلاقی داشته، به مرور حزبش رو عوض کرده. یعنی انگار یه جورایی جزء اساسنامه حزبشونه که بیت المال رو مال خود بدونن. و جالبه که به محضی که جایی دستشون کوتاه شده از لفت و لیس، ضدانقلاب شدن.

خلاصه که شبا، همین حدود ساعت، تنها زمانیه که دارم برای این تحقیق و دلم نمیاد ازش بگذرم واسه خاطر اینجا.

یه توصیه پزشکی هم دارم: بعد از جراحی زانو، مخصوصا اگه ترمیم رباط صلیبی بود، با خودتون نگید دیگه تموم شد. هیچ همچین فکری نکنید. چون ممکنه به فاصله کمتر از سه ماه بعد از جراحی، رباط صلیبی خلفی تون پاره بشه! اونم کاملا بدون دلیل. که دردش 100 البته بیشتره، جوری که مجبورتون میکنه دوباره عصا دست بگیرید و...

البته الان خدا رو شکر بعد یه دوره فیزیوتراپی خیلی بهترم. میتونم دوباره بدون عصا راه برم. ولی هیچ بعید نیست تا چند ماه دیگه مجبور شم دوباره برای همین پا برم اتاق عمل.

10،12 شب پیش، همون شبایی که هنوز خیلی درد داشتم، به عماد گفتم برام چند تا کتاب بیاره. خواهش و لطفا داشت جمله ام، منتها لحنش شاید کمی تا قسمتی رسمی بود. خدیجه خانوم فسقلی برگشته به فاطمه میگه: بابا قربان شده؟!!

قربان!!!

آهان راستی، غیر از تمام سر شلوغی هایی که داشتیم، یه هفته است لله دو تا جوجه عروس هلندی شدیم! این مورد دیگه حقیقتا خیلی ستمه.

نوشته بودم فاطمه چند ماه پیش به تحریک دوستاش هوس کرده بود عروس هلندی بخریم؟! بعد کلی بحث و صحبت ظاهرا راضی شد و از خیرش گذشت.

ولی فقط ظاهرا. تا هفته پیش که سه شنبه خانم با دو تا جوجه اومد خونه! اولش حرفش این بود که اینا جوجه های دوستمه و چون باباشون اذیتشون میکنه، دوستم بهم داده تا چند روز مواظبشون باشم.

پرانتز باز:ظاهرا عروس هلندی ها، پرنده نر، بعد اینکه جوجه ها یه کم بال و پر درمیارن، شروع میکنه به زدن و کشتنشون تا بتونه دوباره با پرنده ماده جفت گیری کنه. پرانتز بسته.

همون سه شنبه کلی باهاش بحث کردیم که حق نداشته بدون اجازه و رضایت ما همچین کاری بکنه. مخصوصا که زحمتش زیاده و نرگس هم واقعا اذیته از بودنشون تو خونه.

اما با این حال گفتیم باشه، این سه روز عیب نداره. اما تعطیلات که تموم شد هم نبردشون. یعنی هر روز بردشون مدرسه، ولی باز به یه بهونه ای برشون گردوند. 

تا بالاخره دیشب که اعتراف کرد اینا رو خریده از دوستش! اونم نه با پول، بلکه به جاش براش دستنبند و گردنبند درست کرده. خلاصه که معامله پایاپای کرده.

بماند که دیشب چقدر از دستش کفری شدیم. 

حالا مشکل چیه غیر از لجبازی اش؟ اینکه نگهداری شون سخته. باید بهشون سرلاک داد هر دو ساعت یه بار. از شنبه هم دیگه نباید ببره مدرسه. بعد توقع داره من با خودم ببرمشون سر کار!!

تازه پر و بال هم دارن و تا ولشون کنی پرواز میکنن. همین امشب یهو یکی شون از دستش در رفت و پرواز کرد، نرگس تا مرز سکته رفت.

خیلی هم بو میدن. واقعا شک دارم برای خدیجه و آمنه مشکلی نداشته باشن.

خلاصه که فعلا اوضاعمون با فاطمه میزون نیست و این خودش از همه بدتره.

کلی پیشنهادای مختلف بهش دادیم. از همه بهترش اینکه ببریمشون بدیم باغ پرندگان. ولی راضی نمیشه. الا و بلا که بهشون وابسته شدم!!

بگذریم از این صحبتا. از ترامپ و برجام هم که کلا بگذریم. جا داره یه سلامی عرض کنیم خدمت نتانیابو و دوستان. 

سلام یابو! چه خبر از قیمت پوشک؟!!

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۱ ارديبهشت ۹۷

کارشمافقط جنگیدن نیست؛سپاه پاسداران،پاسدار انقلاب است.البته جنبه‌نظامی درسپاه پاسداران انقلاب اسلامی مطلقانبایدتضعیف بشود

خونمون به همون سرعت شگفت انگیزی که پر از مهمون شده بود، یهو امشب خالی و سوت کور شد! وچه حیف...

بچه ها هم همگی بیهوشن از خستگی، به استثنای فاطمه جان که طبق برنامه منظم زندگی اش الان تازه نشسته سر درس و مشقش و فردا هم امتحان زبان داره و هم جامع مبتکران و کلی کاربرگ که باید انجام بده.

بعد از کلی کل کل سر نظم و برنامه به یه نقطه تفاهم مشترک رسیدیم: من کاری به ساعت شروع انجام تکالیفش نداشته باشم، در عوض ایشونم به هیچ عنوان تو هیچ موردی، کمک و راهنمایی نخواد.

ظاهرا هم همین برنامه است. منتها نکته اینجاست که ایشون اصولا میاد تو پاگرد پشت در اتاق ما بساطش روپهن میکنه و وقتی مشکلی براش پیش بیاد، اینقدر با صدای بلند تکرار میکنه که ناخودآگاه مجبور میشیم راهنمایی اش کنیم!. دست آخرم باید بابت راهنمایی هایی که ازمون نخواسته به چیزی هم تقدیمش کنیم!

از جمله برکات مهمونای خوبمون برطرف شدن مشکل برق دزدی صفحه خورشیدی مون بود. مدتها بود مشکل داشت و نمیتونستم بفهمم ایرادش چیه. به مدارای الکتریکیپیچیده وارد نیستم. ولی ایشون انگار دفتر املای بچه دبستانی رو بخواد تصحیح کنه، در این حد سریع مشکل رو پیدا کرد.

عصر هم همه با هم رفتیم باغ کتاب سینما. بزرگترا فیلم به وقت شام، من و آقا رسول و بچه های همسن فاطمه و کوچکتر، فیلشاه. آمنه رو البته سپردیم مادرم که گفتن حوصله سینما ندارن.

به نظرم برای سینما رفتن گزینه خوبیه باغ کتاب. هم سالناش خوب و راحته و هم اینکه مثل سینما ملت هر کدوم یه گوشه عالم نیستن.

ففط مشکل جای پارکش هست، مخصوصا روزای تعطیل که بهتره برای نیم ساعت قبل از فیلم برنامه بریزید. همون اولین جای پارکی هم که پیدا کردین، نگهدارین و به امید جای نزدیکتر نباشید.

درباره خود فیلم ها هم به نظرم فیلشاه عالی بود. یه کارتون خیلی جذاب، با یه قصه با مزه برای بچه ها. البته اولش یه ذره کشدار بود.

اما نسبت به کار قبلی شون، شاهزاده روم، هم داستان مشکل روایتی کمتر داشت و هم جذابیت بصری کار بیشتر بود.

چند وقت پیش هم فهرست مقدس و ناسور رو با فاطمه دیدیم. اونا هم بد نیست، منتها برای سن بالاتر هستن و به درد زیر دبستان نمیخورن.

خدیجه ولی بعد حدود 45 دقیقه خوابش برد. از بس که راحت بود جاش بچه ام!

به وقت شام رو قبلا درباره اش خونده بودم، عماد هم زحمت کشید پلان به پلان برام تعریف کرد. به نظرم رسالت این فیلم دفاع از مدافعین حرم نیست، بلکه میخواد میزان وحشی گری و دیوانگی طرف مقابل رو نشون بده که به هیچ صراطی مستقیم نیستن و فقط دنبال خونریزی و خشونتن.

فهمیدن همین مساله و دونستن اینکه چقدر به ما نزدیک بودن، کافیه تا هر عقل سلیمی حکم به جلوگیری از نفوذشون بده.

البته که انگار کارگردان کلا با قوانین فیزیکی مشکل داشته و از این نظر ایرادات اساسی داره فیلم.

یه نکته هم بگم که قبل فیلم بیشتر از 100 بار به عماد تاکید کردم وسط فیلم سوت نزنه! دست خودش نیست، خودکار دائم در حال سوت زدن با تن صدای پایینه. هر پنج دقیقه هم تم عوض میکنه. 

به قول خودش با هزار زحمت تونسته جلوی خودش رو بگیره. ولی به محض اینکه فیلم تموم شد و اومدن بیرون، شروع کرد تم اصلی فیلم رو بزنه!

فیلم هم که تموم شد، هر کسی رفت سمت شهر و دیار خودش و ما موندیم و حوض پر از خالی مون.

راستی تا مثل دیشب یادم نرفته: عیداتون مبارک! ان شاءاللّه عیدی همه مون زیارت باشه به همین زودی...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۳۱ فروردين ۹۷

تعرض به امنیت و حریم مردم در پیام‌رسان‌های داخلی حرام شرعی است

بالاخره بعد نمیدونم یه هفته یا بیشتر یا کمتر دو قطره فرصت سر زدن به اینجا رو پیدا کردم.

چقدر حرف داشتم درباره سفرمون که فقط تو دلم گفتمشون و دیگه حسش نیست اینجا بنویسمشون.

خلاصه همه شون اینکه این سفر هم مثل همیشه یه دعوت رویایی بود که به چشم بر هم زدنی تموم شد. دعوتی که مطمئنم من لیاقتش رو نداشتم و صدقه سر بقیه راهی شدم.

فقط کاش چیزی ته کیسه ام مونده باشه.

دست آخر، بعد از سفر یه حساب و کتاب کردیم که ببینیم در مجموع به لحاظ مالی و راحتی، چقدر متفاوت بود با کاروان و تور. با اینکه کرایه ماشینمون نفری 1250000 شد، که تقریبا برابر بود با اینکه رفت و برگشت با هواپیما بریم، ولی همین اختیار داشتن و آقا بالاسر نداشتنش، خیلی خوب بود.

بقیه هزینه ها مون هم خیلی بهتر درومد. چون هم غذا برده بودیم و هم اینکه به عنوان مثال هتلی که تو کربلا گرفتیم و درجه 4یا بلکه پایینتر بود، جزو هتل های درجه یک حج و زیارت بود!

ما هم ناچاری اونجا جا گرفتیم، بقیه یا پر بود و یا دور.

در مجموع هم که اونجا هم بدتر از اینجا همه چی خیلی گرون شده. بی هیچ حساب و کتابی. 

جالب این که با وجودی که هیچ صحبتی درباره اینکه چقدر بودجه داریم و چطور میخوایم خرج کنیم، با فاطمه نکرده بودیم، ولی ایشون از همون اول خودش رو دخالت که چه عرض کنم، رئیس فرض کرد.

جوری که از ریز تمام مخارج خبر داشت و کلی برای خودش صاحب ایده بود که چه کنیم خرج کمتر بشه.

مثلا برای سامرا، قصدمون نبود شب بخوابیم. به خاطر وسایلمون. و قرار بود بذاریم هتل کاظمین و بریم و برگردیم. ولی فاطمه گفت با وسایل بریم سامرا، وقتی پیاده شدیم، وسایل رو از روی باربند، بیاریم تو ماشین و با یه ساک ضروریات بچه ها بریم و شب بمونیم.

که هم زیارت بیشتری کرده باشیم و هم یه شب کمتر پول هتل بدیم!

البته که بعدا دیدیم، خیلی ها همونطور بارشون روی باربنده و گذاشتن پارکینگ. 

کلا یه خصلتی که تو مردم عراق دیدم، این عدم وابستگی شون به مادیاته. فرقی نمیکنه چه سطح و طبقه ای باشن، درگیر اضافات نمیشن. همونطور که راحت برای زیارت رفتن کفش و دمپایی شون رو، اگه داشته باشن، ول میکنن و میرن، نسبت به بقیه لوازمشون هم همینقدر راحتن.

ماشین آخرین سیستم خریده، تو این جاده های داغون، باهاش 120 تا میره تازه ویراژ هم میده! 

همین رسمشون که معتقدن شب جمعه بیان حرم امام حسین علیه السلام و شب بمونن. براشون اصلا معنی نداره که جای خوب و تمیز جا بندازن. قشنگ وسط راه و رفت و آمد و کنار سطل زباله، پتو پهن کرده بودن و مشغول شام بودن. همه هم لباس پلو خوری تنشون بود و معلوم بود وضعشون خوبه. 

قبلا هم اربعین دیده بودم این عدم وابستگی شون رو. طرف چند تا مبل راحتی از تو خونه اش برداشته بود آورده گذاشته بود تو مسیر تا زائرا استراحت کنن. مبل ها همه نو و جنس خوب بودن. خودش هم سر پا ایستاده بود تعارف میکرد که بیاید بشینید. حالا که خونه ام دوره، اینجا بشینید!!

بچه کوچیکای گروه هم خدا رو شکر نهایت همکاری رو با هامون داشتن. بیشتر مسیرای تو ماشین رو خوابیدن. سر غذا هم ادا درنیاوردن. مخصوصا خدیجه خانم، که هی نگفت دلم تو گوشم میگه از اینا نمیخوام. همه اداهاش رو جمع کرد برا تو خونه!

آمنه و معصومه هم این مدت رو ترجیح دادیم غذای کمکی آماده بهشون بدیم. یا نون و پنیر و تخم مرغ آبپز. و خدا رو شکر هیچ کدوم مریض نشدن.

در عوض من شخصا به جای تمام اعضا مریض شدم اساسی. غیر از پا درد و ورمش، دو روز آخر تب شدید کردم. رسیدیم دو روز بدن درد و کوفتگی داشتم، بعد دو روز آبریزش بینی در حد آب جاری که هیچ قرص و کوفتی هم بهش اثر نداشت. تموم شد، معده ام بهم ریخت.

الان یه چند ساعتی هست تقریبا جایی ام درد نمیکنه، منتظرم ناخن شصت پام بره تو چشمم یا یه همچین چیزی.

عماد هم شکر خدا صحیح و سالم برگشت. با صورت آفتاب سوخته و دستای پوسته پوسته شده. بچه ام کلی مرد شد تو این دو هفته، 20 روز. و من یقین دارم از قبولی سلام راه دورش...

پی نوشت: لطفا برای شادی روح برادر یکی از دوستان مجازی مون که 4 فروردین فوت شدن، فاتحه ای قرائت بفرمایید. ان شاءاللّه که مهمان سفره حضرت باشن.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۱ فروردين ۹۷

اگر ایرانی‌ها ایرانی‌ بخرند،اگر تولید ملی را همه پیگیری کنند،مشکلات اقتصادی،معیشتی،اشتغال،سرمایه‌گذاری و آسیبهای اجتماعی کاهش پیدا خواهدکرد

از قدیم بلد بودم وسط شلوغی کتاب بخونم. نه فقط سر و صدای بقیه، که حتی وسط بازی فوتبال و تو کوچه هم کتاب میخوندم!

ولی برای نوشتن، همیشه احتیاج به سکوت و تمرکز داشتم. که بفهمم چی دارم مینویسم.

اما تو این چند ماهه، کم کم دارم یاد میگیرم تو سر و صدا هم بنویسم. امشب که دیگه رسما وسط رفت و آمدم.

از یه طرف داریم با عماد صحبت میکنیم همگی. طاقت نداره تک تک باهامون حرف بزنه، گفته بزنیم رو بلند گو. دور همیم خلاصه.

از این طرف دارم برای خدیجه نقاشی میکشم. اونم چی؟ گربه!! اونم منی که دو تا خط صاف بلد نیستم بکشم.

از اون یکی طرفم محسن داره از طرحش برای تأسیس دبستان غیر انتفاعی میگه و نظرم رو میخواد که بگم شدنیه یا نه. و من تو فکر که اگه به من بود، ترجیح میدادم یه وزارت آموزش و پرورش از نو راه اندازی کنم. از بس که دیگه یه مدرسه تک، جوابگو نیست.

نرگس خانوم هم از جناح روبرو، پشت اپن در واقع، داره یه کمیک استریپ از وضعیت شلوغ اتاق میکشه. تا الان هر چند شب یه بار یه داستان کوتاه کشیده از ماجرای خونه. حیف که دوست نداره از هنرش عکس بگیرم.

شخصا فکر میکنم نقاشی های ایشون، خیلی جالب تر از نوشته های منه.

فاطمه و نجم هم دارن مثلا آمنه و معصومه رو میخوابونن. البته که تلاششون مذبوحانه است و فایده نداره. با این حجم از سر و صدا و شلوغی، چرا باید زحمت بکشن بخوابن؟!

زهرا...زهرا کجاست؟! عجیبه! الان تو اتاق نیست. بود تا دو دقیقه پیش. 

عماد بالاخره رضایت داد خداحافظی کرد. چقدر بچه ام شاکی بود از این سفر رئیس جمهور!! بهش گفتم اشکال نداره، این سری میگم رئیس دفترش قبلش با شما هماهنگ کنه!!

البته که بیشتر از این شاکی بود که چرا برای پر شدن کادر دوربین ها شون، اینا رو مجبور کردن برن مسیر رو پر کنن؟!! هر چند که در نهایت عماد و دوستاش بیشتر یکی دو ساعت نموندن و برگشتن .

ها، زهرا هم اومد. 

یه چیز بگم؟ از وقتی اومده، به نظرم یه تغییری کرده، ولی نمیدونم چی. روم هم نمیشه از نرگس بپرسم. میترسم تغییرش خیلی بزرگ باشه با خاک یکسان شم.

اساسا این خانوما همونقدر که توقع دارن از ما مردا که در بیان احساساتمون شفاف باشیم و حرفامون رو تو دلمون نگه نداریم، خودشون هم باید تغییراتی که روی خودشون اعمال میکنن رو شفاف سازی کنن!

سر شب پیش بابا اینا بودیم. نزدیک تحویل سال، تلویزیون روشن بود. کدوم شبکه، نمیدونم. ولی صحنه، حرم سامرا بود و گنبد طلایی اش... یحتمل به خاطر اینکه شب شهادت امام هادی علیه السلامه امشب. ولی از باقی برنامه ها، عزایی دیده نمیشد.

خب اینکه تلویزیونه و توقعی هم نداشتیم ازش هیچوقت. ولی کاش مردم یه کم شعور داشتن. حالا اگه یه فردا رو عید نمیگرفتن و صبر میکردن تا پس فردا، اتفاقی نمیفتاد.

باز دید و بازدید هم هیچی، عروسی و کل کشیدن و بوق زدن و بزن و برقص شب عزا چی میگه؟!!

همسایه های محترممون تو کوچه بساط دارن امشب. یه ساعته صدای جیغ و دست و آوازشون میاد...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱ فروردين ۹۷

حجت خدا در بین مردم زنده است؛ با مردم زندگی میکند؛ مردم را میبیند؛ با آنهاست؛ دردهای آنها، آلام آنها را حس میکند

دیشب عماد رو فرستادم رفت. خیلی ساده و معمولی. درست مثل وقتایی که داره میره اردوی مشهد. بی هیچ مراسم پرسوز و گدازی.

این خاصیت بچه دوم بودنه. همیشه، همه وسواس ها و سخت گرفتنا و دلشوره ها مال بچه اوله. به دومی که برسه، تموم میشه. تکراری میشه. بیخود نیست یه وقتا عماد به شوخی میگه من رو از کدوم پرورشگاه آوردین؟

با اینکه موقعیت عماد از اون سری که نجم رو فرستادم سخت تره.خطرش هم شاید بیشتر باشه، ولی هیچ کس هیچی نگفت. 

خود عماد هم اصرار کرده براش شب نامه!! ننویسم اینجا. خونده اون قسمتی رو که 4 سال پیش برای نجم نوشتم.

پرانتز باز: عماد از طرف بسیج مسجد برای کار رفت سر پل ذهاب. تا آخر تعطیلات میمونن. پرانتز بسته.

نجم هم برای بار چهارم میخواست بره، اما چون رو کمکش برای سفر کربلا حساب کرده بودم، نذاشتم بره.

خدا بخواد پنجم ششم با ماشین میریم. ون دریست بایست بگیریم. من که گواهینامه بین المللی ام هنوز اعتبار داره، فقط باید یه وکالت محضری از مالک ون بگیریم. خرجش رو حساب کردیم، از اینکه بخوایم جدا جدا برای هر مسیر ماشین بگیریم، کمتر در میاد.مخصوصا که 3 تا بچه کوچیک داریم.

زهرا و محسن و معصومه هم درست همون شبی که تهران جنگ بود رسیدن. فقط خدا رو شکر ساعت حدود 11 رسیدن و موقع برگشت  از راه آهن، یه کم از حجم آتیش کم شده بود.

این سری فقط خودمون هستیم. هیچ کدوم از اقوام برنامه شون جور نشد بیان. خیلی دوست داشتم پدر و مادرم و پدربزرگم بیان. ولی گذرنامه بابابزرگ اعتبارش تموم شده و هنوز راضی نشدن به تمدیدش. میگن بلااستفاده میمونه. رو این حساب بابا هم گفتن نمیخوان بابابزرگ تنها بمونه.

خواهرا هم هرکدوم یه کاری داشتن. این شد که داریم تنها میریم. هرچند که همین تنهایی مون 9 نفریم!

این سه تا فسقلی هم دنیایی دارن برای خودشون. اول که خدیجه خیلی خیلی رو آمنه حساسه و نمیذاره معصومه نگاه چپ بهش بکنه. بچه مون، بچه مونی راه انداخته که نگو. معصومه هم از قیبل گاز بگیرها! منتظر فرصت یه گاز از یکی بگیره. مخصوصا آمنه. 

حالا هر چقدر زهرا توجیه کنه، من که میدونم خودش از معصومه گاز گرفته. شاید ادا درآورده باشه، ولی این که عقل نداره بفهمه، مقصر اصلی خودشه.

آمنه هم یاد گرفته، تا معصومه رو ببینه، جیغ میزنه! اصلا صبر نمیکنه ببینه چه اتفاقی میفته، جلو جلو جیغ میکشه که بغلش کنیم و نجاتش بدیم!

کش و واکششون هم سر اسباب بازی و اینکه خدیجه خودش رو عاقل و بزرگتر میدونه و سعی میکنه قوانین بازی رو حالی معصومه کنه، خیلی جالبه. معصومه هم کلا قانون حالی اش نمیشه، فقط میگیره پرت میکنه! 

حفاظ های راه پله رو هم دوباره گذاشتیم. 

دو سه روز دیگه انگار قراره برج میلاد، رکورد گیری روبیک برگزار شه. رسمی از طرف جایی نیست. همون آقای فلانی که وارد کننده اشه و آموزش هاش رو و اینترنت گذاشته و تبلیغات میکنه، خودش شخصا داره برگزار میکنه.

در اصل یه نوع دکان! هست. الکی جو رقابت تولید میکنه، بعد که حسابی بچه ها جوگیر شدن، مسابقه رو اجرا میکنه. که هزینه اش، خیلی خیلی کمتر از اونی میشه که میخواد از هر شرکت کننده بگیره. 

فاطمه هم البته تحت تأثیر این جو، اصرار داره ثبت نام کنیم و بریم.

اول میخواستم به صورت شفاهی، براش توضیح بدم که چرا نباید تو این مسابقات وارد شد و جوگیر شد.

ولی دیدم فایده نداره. ممکنه رو حساب اعتباری که پیشش دارم، ازم قبول کنه. ولی باور نمیکنه.

اینه که شاید اگه تونستم بردمش. اونجا وقتی تو محیطش باشه، راحت تر میتونم ایراداتش رو براش بگم. احتمال زیاد خودش زودتر پشیمون شه. چون مسابقه مختلطه.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۵ اسفند ۹۶

نیاز امروز جامعه ما این است که بداند مادری یعنی چه؟ زن خانه بودن و کدبانو‌ بودن یعنی چه؟

تا حالا دقت کردین به مواضع حسادتتون؟!

من کردم. من نسبت به خیلی از مواضعی که ظاهرا حسادت برانگیزه، حسودی نمیکنم. ناراحت نمیشم از عدم دسترسی ام به اون موقعیت ویژه. 

ولی یه مواقعی هست که بدجوری دلم میخواست من جاش بودم. حتی عصبانی میشم از بی لیاقتی ام. یه جاهایی که میبینم، آدمای خیلی از نظر من معمولی، کارایی کردن کارستون. 

فرض مثال وقتی فلان بازیگر خانم، تصمیم میگیره چادری بشه و میشه و به خاطرش اذیت میشه....

وقتی میبینم این آدما، تونستن دل خدا رو ببرن و من هنوز هیچی، قشنگ درک میکنم حس و حال قابیل رو.

نه اینکه بخوام طرفداری کنم ازش، یا توجیه کنم حس خودم رو، نه. میخوام بگم سخته هنوز نتونسته باشم کاری کرده باشم. احساس بی فایدگی مطلق میکنم وقتی به این 41 سال عمر تلف شده نگاه میکنم که درش سرسوزنی به خاطر خدا اذیت نشدم. نه زخمی، نه دردی، نه حتی فحش و بد و بیراهی.

...

قبلا فکر کنم درباره شیوه خونه تکونی مون نوشتم که ترجیح میدیم از فرصت تعطیلات نوروز استفاده کنیم برای این کار. 

ولی با این همه فاطمه همیشه خیلی چونه میزنه که باید برای سال تحویل خونه دسته گل باشه. البته نه اینکه خیلی تلاش کنه، بیشتر دلش میخواد این رسم تو خونه ما هم اجرا بشه.

امسال دیگه رسما خودش اقدام کرد: به شیوه فرماندهی و کار کشیدن از داداشاش که از قضا امروز خونه بودن. یحتمل منم اگه بودم، بی نصیب نمیموندم. 

خلاصه که امروز از بالا تا پایین، تمام پنجره ها و پرده ها توسط نجم و عماد و البته ریاست فاطمه خانوم، شسته و تمیز شدن. فقط دیگه لطف کرده نذاشته پرده اتو کنن. دستور داده همونطور نمدار، بزنن پرده ها رو. تزش اینه که تا خشک بشن، چروکاشون هم باز میشن.

احتمالا تا یه حد زیادی هم باز بشه، ولی اعصاب من نمیکشه به این حجم از خط خطی پرده نگاه کنم. در نهایت هم باز مثل پرده اتو کشی شده نمیشن: قرینه! در جریان ذهن اقلیدس گرای من که هستین، همون..

چند شب پیش خیلی سرم درد میکرد، نرگس برام نسکافه درست کرد. اصولا شبا نمیخورم. خدیجه هم که طبق معمول وسط دست و پام، داشت بر و بر نگاه میکرد.

پرانتز باز: سعی میکنم از این مدل خوراکی جات جلوش نخورم که مجبور نشم بهش بدم. پرانتز بسته.

دیگه منم ناچار یه چند قطره ای بهش دادم. از طعم تلخ و تندش اصلا خوشش نیومد خدا رو شکر. 

حالا امشب داره مهمون بازی میکنه، استکان و نعلبکی هاش رو چیده بود، میخواست با قوری توشون چیزی بریزه. اول گفت چایی، بعد یهو گفت نه. چایی نه. از اونا که "ک" داره درست کردم. چی بود؟!

گفتیم نمیدونیم. خلاصه هی نشونی داد، ما هم واقعا متوجه نمیشدیم منظورش چیه. تا عماد کشف کرد که منظورش نسکافه است!

نکته اینجاست که هنوز خیلی زوده براش تفکیک حروف یه کلمه!!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۷ اسفند ۹۶

ثبات،عامل موفقیت مادرانقلاب است.آنهایی که تلوتلومیخورند،به تعبیرامیرالمؤمنین(ع)مانندشتری هستندکه بارش راسست بستندونمیتواندمستقیم راه برود

ماجرای خیاطی کردن پارسال بود؟! خدا رو شکر امسال هم جور شد. و از جمله محسناتش اینکه میشه گفت تا حدی کار بلد شدم. در واقع دیگه از یه راسته دوز ساده، رسیدم به موقعیت الگو کشی. که خب جا داره اعتراف کنم اصلا با تفکر محاسباتی و هندسه اقلیدسی ام جور در نمیاد و تعبدا قوانینش رو پذیرفتم!! 

حدود یک هفته است همگی مشغول هستن و منم شبا که میام، تا حدود 12، 1 خودم رو یه جوری وسطشون جا میدم. 

تعریف از خود نباشه، طرح های جالبی دادم. احتمالا همینجوری پیش بره، بتونیم یه نمایشگاه مد و لباس بزنیم. 

ولی در کل خدایی اش کار سختیه خیاطی. بی نظمی و شلوغی اش زیاده. ریزه کاری هاش هم که دیگه نگو. 

خلاصه که این چند روز و شب درگیرش بودیم حسابی و تا پارچه های بعدی برسن، یه نفسی تازه میکنیم. 

از انتخاب رشته عماد گفتم؟ انتخاب اولش کاردانش، رشته کشاورزیه. کسی تهران سراغ داره مدرسه کاردانش که کشاورزی داشته باشه؟ فرصت نکردم جستجو کنم. 

البته که خودش بیشتر رو حساب سر به سر گذاشتن با ما، این رشته رو زده. ولی من اتفاقا دوست دارم. اگه بره تو این رشته، خیلی هم خوبه.

دیشب فاطمه قبل از خواب، اومد باهام یه صحبت پدر و دختری کرد.  خلاصه مفیدش این که خیلی دوست داره کارای یواشکی انجام بده. که ما رو شگفت زده کنه. کلی هم ایده داره. ولی ته تهش، چون میدونه ما بیشتر از اینکه هیجان زده بشیم، ناراحت میشیم، از خیرشون گذشته. 

کلی هم مثال ریز و درشت از فکرا و ایده هاش که حقیقتا دوز هیجانش بالا بود و خدا رو شکر از خیرشون گذشته! 

البته که ما هم با این اخلاقش آشنا بودیم همیشه و خیلی از اوقات خودمون یه فرصتهایی براش فراهم کردیم که ما رو غافلگیر کنه.

اما به هر حال، دیشب حرفش درباره کادوی روز مادر بود. که میخواسته، خودش اینترنتی سفارش بده و فقط به حرمت اعتباری که هنوز براش دارم، به خودم گفت! 

پرانتز باز: بابت ثبت نام کلاس زبانش و پرداخت شهریه اش، رمز دوم کارتم رو داره و میتونه اینترنتی سفارش بده. پرانتز بسته. 

حالا پیشنهاد شگفتانه اش چی بود؟ خرید وسایل فوق لوکس طراحی و نقاشی! 

منم بابت قدردانی از اینکه بهم افتخار داد و درد دل کرد باهام، همین امروز بردمش یه لوازم تحریری خیلی با کلاس که هرچی تو نظرش هست بخره. 

هیچی دیگه، وقتی داشتم کارت میکشیدم، بعد از کلی چونه زدن، تازه فهمیدم لوازم تحریر لاکچری که میگن یعنی چی. میشد با همین پول یه سرویس طلا خرید حتی!! 

هرچند که نرگس محال بود تا این حد خوشحال بشه. مخصوصا به خاطر سه پایه رومیزی اش که میتونه دو از دسترس بچه ها بذاره. 

من قصدم نبود همین امشب بدیم کادو رو، ولی فاطمه دلش طاقت نیاورد تا رسیدیم، بدو بدو رفت داد به مادرش. این شد که نجم هم مجبور شد از کادوش رو نمایی کنه: ساعت رومیزی زنگ دار. از همون قدیمیا فقط با طرح جدید. که به قول نرگس حیف تو اتاق خودمون طاقچه نداریم. البته کنار تخت هم میشه گذاشت، ولی تمام جذابیتش به اینه که رو طاقچه باشه. 

این وسط کی خیلی پکر شد؟ معلومه دیگه، عماد. که میخواسته گل بخره برای مادرش. که البته نرگس راضی اش کرد، به شیوه هایی که بلده و من بلد نیستم. 

خدیجه رو هم با یه جعبه پاستل و یه دفتر عجالتا گول زدیم. حالا تا کی اثر داشته باشه و راضی باشه به همینا، خدا میدونه. 

از آمنه هم بنویسم که تکمیل شه: از مرحله به پشت خوابیدن، ناگهان رسیده به مرحله ایستادن بدون کمک! هنوز دمر نمیفته، ولی دستش رو بگیری بلند میشه و میتونه نزدیک 30 ثانیه بدون هیچ کمکی، بایسته.

از لحاظ قیافه هم 180 درجه تغییر کرده. در حال حاضر کپی برابر اصل خودمه. من که باباشم، سختمه بهش بگم دخترم، اینقدر که پسره قیافه و چشما و نگاهش! مخصوصا که بسیار بسیار قلدر تشریف داره و به سر سوزنی ناملایمت، چنان داد و هواری راه میندازه که بیا و ببین. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۳ اسفند ۹۶

فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها مثل یک مادر، مثل یک مشاور، مثل یک پرستار برای پیامبر بوده است. آن‌جا بوده که گفتند فاطمه «امّ ابیها» مادر پدرش است

از دیشب حالم به شدت بده. حال روحیم یعنی. البته که خدا رو شکر اتفاق بدی نیفتاد و به خیر گذشت. ولی هنوز قلبم تند میزنه.

دیروز غروب، موقع برگشتن، تا پیچیدم تو کوچه، به نظرم اومد یه گربه قد بلند وسط کوچه ایستاده. هم دم غروب بود و هم اینکه عینکم کثیف بود، درست نمیدیدم. تا رسیدم دو متری اش که دیدم خدیجه است!!!

تا مرز سکته رفتم واقعا! حالا خانوم یه ذره ترسیده؟! اصلا. تازه چی، داره هر هر میخنده که من دیدمت!

حالا چطوری تنها وسط کوچه بود؟

بعد از ظهر داشته پایین تو دست و پای عماد میچرخیده و بازی میکرده. که عماد آماده شده بره مسجد. پنجشنبه ها دو ساعت قبل مغرب حلقه بسیج دارن. فقط به خدیجه گفته برو بالا پیش مامان و خودش نبرده بالا، بسپره دست نرگس.

ایشونم خیلی سرخودانه، پشت سرش داداشش دمپایی پوشیده، اومده تو کوچه. 

نرگس هم از دیشب خیلی حالش بده. اشکش بند نمیاد. کلی هم بد و بیراه نثار خودش کرده که چرا حواسش نبوده عماد میره مسجد و نرفته پایین ببینه خدیجه چی کار میکنه. 

عماد هم وقتی فهمید خیلی ترسید و کلی معذرت خواهی کرد. 

هرچند به نظر من هیچ کدوم مقصر نبودن. فقط یه اتفاق بود که خدا رو شکر به خیر گذشت. و البته که باید حواسمون باشه خیلی بیشتر مراقب بچه ها باشیم. 

کلی هم با خدیجه حرف زدم که نباید تنها رفت بیرون، خطرناکه. ماشینا و آدم بدا و.. قشنگ میفهمه چی میگم. بعد کلی نصیحت، برگشته میگه: آقاهه رو دیدم. تعجب کردم!!

منظورش اینه که ترسیده، ولی بازم از رو نرفته. 

امروز میخوام برای در راهرو قفل بذارم و قرار گذاشتیم همیشه حواسمون باشه در قفل باشه.

حالا وسط این حال خراب خانوادگی کی بازی اش گرفته و میخنده؟

آمنه خانم! ازدو هفته پیش که نرگس خانم داره بهش غذا میده، کلی اخلاقش خوب شده. معلوم شد اونهمه گریه اش و بی تابی هاش، از روی گشنگی بوده. 

حالا که روزی نصف استکان غذا میخوره، دیگه اصلا توقع مدام بغل شدن نداره و فقط دوست داره یکی باهاش بازی کنه. 

پریشب میخواستم درباره اون شب کذایی بنویسم که چی دیدم، ولی نشد. اون شب من داشتم از فیزیوتراپی برمیگشتم و تو پاسداران بودم. 

تنها چیزی که از دیدن تیپ و قیافه عاشون به ذهنم میرسید، این بود که داعش حمله کرده. اراذل و اوباش محلی به گرد پاشون هم نمیرسن. دیدم قبلا اراذلی که مست کرده باشن و اربده کشی راه بندازن. سر و صدا دارن، ولی دل و جرأت وحشی گری ندارن. دو تا پلیس ببینن، بادشون میخوابه. اینا قشنگ اومده بودن جنگ. 

بعد هم که با اون فیلم مسخره گل دادنشون به اهل محل مشخص شد نقشه از قبل داشتن. اگه فیلم رو دیده باشید، معلومه مال قبله و هنوز محله رو خراب نکردن. مخصوصا که سردسته شون که داره جلو میره و گل میده، همونیه که واسه نیرو انتظامی شاخ و شونه میکشه و تعیین وقت میکنه. که دستگیرش کردن. بعد چطور ممکنه فرداش پاشه بره گل بده دست مردم؟

البته که دیگه دوره این فیلم درآوردنا گذشته. دیگه مگه کسی رسما کند ذهن باشه که با این چیزا گول بخوره و نفهمه اینا چقدر وخشی ان. 

فقط نکته جالب توجه برخورد دولت و جناب حسن خان با ماجراست. 

اول که به قول خودش دستور میده پلیس خلع شه، بعد هم که اجازه برخورد نمیده تا وقتی که دیگه خوب هر غلطی خواستن کردن، در نهایت هم برگشتن گفتن اینا حسابشون از دراویش جداست و دراویش خیلی هم خوب و مهربونن!!  آره جون خودت، فقط کاش یه بارم بیان با خودت مهربونی کنن ان شاءاللّه. مخصوصا با اون شلنگ میخ کاری شده شون. 

و نکته آخر اینکه دیگه حسن خان و دار و دسته اش چطوری باید ثابت کنن عامل نفوذی دشمنن، تا بعضیا باورشون بشه؟!! یعنی حتما باید با توپ و تانک بیان سراغ ملت، تا بفهمیم منافقه؟ همین حمایتشون از این گله گرگ وحشی کافی نیست؟!

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۴ اسفند ۹۶

من به شما عرض بکنم، به حول و قوه‌ الهی ۲۲بهمن امسال از آن ۲۲بهمن‌های تماشایی خواهد بود

خیلی دوست داشتم یه مطلب کوتاه، شده یه خط، درباره فواید الله اکبر گفتن امشب بنویسم، ولی نشد. حقیقت یکی از دلایل کم پیدا شدنم، اینه که آمنه خانوم تازگی ها تصمیم گرفتن حوالی ساعت 10 شب الی 1 بامداد رو به بیداری و بازی و خنده بگذرونن! 

و خب کدوم عقل سلیمی بازی با این فسقلی رو به نوشتن تو وبلاگ، اونم با گوشی ترجیح میده؟! 

باز جای شکرش باقیه که تو همین ساعت خدیجه خوابه. و الا که به لطایف الحیل نمیذاره حتی به آمنه نگاه کنم. 

الان هم که دارم مینویسم، دلیلش اینه که آقا نجم الدین تشریف دارن، بعد از ظهر از کرمانشاه برگشت، و کلا آمنه رو برده پایین تک خوری! 

خوش به حالش واقعا، دفعه سومی بود که رفت... 

دیروز، دور از چشم مادرم، رانندگی کردم. خدا رو شکر هیچ سختی نداشت. البته قرا هم نبود سخت باشه، مادرم خیلی اصرار دارن که فعلا رانندگی نکنم.... 

پرانتز باز: از وقتی جریان جراحی پیش اومده، مادر جان کلا از فکر اینجا اومدن بیرون و دیگه پیگیر نوشته های من نیستن. 

در واقع اینقدر فکر و ذهنشون درگیر پای منه که میترسم مریض شن. پیشنهادی دارین که چطور نگرانی شون رو برطرف یا کم کنم؟!پرانتز بسته.

و اما حرف اصلی که از دیروز و بلکه پریروز میخوام بنویسم:

نمیدونم خبر دارید یا نه، گویا چند وقت پیش خانمی تو یه برنامه تلویزیونی، برای افزایش محبت تو خونه، یه راه حل ارائه دادن که خیلی سر و صدا کرده. که مثلا خانوم پای شوهرش رو فلان...

پرانتز باز: اصل کلیپ رو من ندیدم. ولی به شخصه نسبت به این پیشنهاد خاص خیلی چندشم شد! به سلیقه من اصلا جور نیست این حرکت ویژه.

اما اگر منظور ابراز محبت باشه، اونم به شیوه های فیزیکی، خب کدوم عقل سلیمی بدش میاد؟!

پرانتز تو پرانتز باز: امشب عماد وسط صحبتاش دوبار گفت عقل سلیم، تو دهن منم افتاد.

هر دو تا پرانتز بسته.

حالا گره داستان کجاست؟ فاطمه پنجشنبه ها کلاس فوق برنامه دارن مدرسه. که اگه سنگم از آسمون بباره و کل هفته رو به هزار و یک مناسبت تعطیل کنن، این کلاسشون تعطیل نمیشه. و یه درصد هم فکر نکنین به خاطر هزینه ای که میگرن و اگه تعطیل باشه باید برگردون ها! 

کلاسشون اسمش خلاقیته، ولی بیشتر کاردستی یاد میگیرن. که مثلا با قوطی خالی آب معدنی، جای موبایل درست کنن که موقع شارژ آویزون پریز بشه. تقریبا همونایی که تو اینترنت هست. 

با اصل کلاسش مشکل ندارم. مخصوصا که فاطمه خیلی دوست داره از اینجور کارها رو. ولی معلمشون یه موردایی داره. هر بار یه حرفایی میزنه که بعدش چند روزی باید سرش بحث کرد. 

بازم یه درصد فکر نکنید که مثلا برگشته درباره بیماریهای واگیردار و انواع شیوه های واگیر بیماری توضیح سر بسته داده ها! که فاطمه براش علامت سوال به بزرگی توپ بسکتبال ایجاد شه، زن و شوهر چه فرقی با بقیه دارن که بیشتر امکان داره از هم مریضی بگیرن!!

حالا این هفته ایشون بحثشون درباره روابط مدرن خانوادگی بوده و اینکه دیگه گذشت اون زمانی که زنا باید کلفتی میکردن و.. و این وسط یه گریزی هم زدن به کربلا و اصل کلیپ رو سر کلاس نشون بچه ها دادن. 

از اونجایی که تو این مدت، بابت حرفا و نظریات ایشون تو خونه بحث شده، دید فاطمه نسبت به صحبتای ایشون این، همون دید ادب از که آموختی شده.

در واقع تمام صحبتای این خانم رو فاطمه، ابتدا به ساکن، خلاف حقیقت فرض میگیره،مگه اینکه بعدا خلافش ثابت بشه. 

و خب چون خانم از اون کلیپ و خانوم و پیشنهادش، به شدت انتقاد کرده بود، فاطمه با چشم گریون اومد خونه که چرا مامانش من رو دوست نداره!! و اگه دوست داره، چرا از این کارا نمیکنه!! 

بماند که کم مونده بود قرآن بیاریم که قسم بخوریم ما خیلی خیلی به هم علاقه داریم و به هیچ وجه کدورتی از هم نداریم. 

درخواست من از مسئولین اینه: اگه میخواید در راستای تحکیم خانواده قدمی بردارید، که خیلی هم خوبه و خدا قوت و از این حرفا، لطفا پیشنهادهای تا این حد چندش ندین. پاشویه تو لگن، اونم تو اتاق و روی فرش؟!! مگه عصر حجره و حمام نیست و باید رفت از سر چشمه آب آورد و رو آتیش هیزم داغ کرد؟!!

بد تر از اون، چسبوندن نام دین به اینجور ایده های شخصیه. والا اون چیزی که سفارش دینه، به استقبال و بدرقه شوهر رفتن با روی خوشه. حالا اینکه یکی با چایی و نبات پذیرایی میکنه، یکی با حرفای قشنگ و.. دیگه سلیقه است. سلیقه هر دو طرف. مهم همون روی خوشه. اصل توقع زیاد نداشتن و تو فشار نذاشتن و قناعت کردنه. 

حالا خانوم بره اصلا وسط پذیرایی آقا رو کیسه بکشه، ولی اهل اسراف و تجملات و ولخرجی باشه، چه فایده داره؟ کدوم عقل سلیمی نمیفهمه این کارا فیلم و نقشه است واسه سر کیسه کردن؟!

بابت اصطلاح سر کیسه هم معذرت میخوام. قصدم اینه که ته منظورم رو برسونم. 

خلاصه که این کلیپ بدجوری روحیه دخترمون رو تو این دو سه روز خط خطی کرد.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۱ بهمن ۹۶

به نظر ما میشود امپراطوری رسانه‌ صهیونیستی غربی را شکست داد.شکست صهیونیست‌ها در جنگ نرم هم ممکن است همچنانی که در جنگ سخت صهیونیست‌ها شکست خورده‌اند

باز یه چند شبی غیبت غیر موجه داشتم و لطف دوستانی که جویای حال شدن. الحمدللّه، شکر خدا همه خوبیم. فقط یه مختصر آتیش سوزی داشتیم که اونم ختم به خیر شد الحمدللّه.

یکشنبه عصر رفته بودم فیزیو تراپی، نرگس خانوم و بچه ها هم رفته بودن خونه مادرم برف بازی دست جمعی. 

نمیدونم چه سریه که برف بازی خونه مادربزرگ یه مزه دیگه داره همیشه. 

عماد بعد نیم ساعت برگشت خونه که به کاراش برسه. تو این فاصله، چند تا سیب زمینی هم گذاشته بود تنوری بشه برای شام. ولی اشتباها شعله رو کم نکرده، رفته بود پایین. حرارت زیاد هم اول دستگیره قابلمه رو سوزونده بود و بعد به دستمال کنار گاز سرایت کرده و...و تقریبا نصف آشپزخونه سوخت. 

فقط جای شکرش باقیه، وقتی بوی سوختنی رو حس کرده و رفته بالا، قهرمان بازی درنیاورده و سریع تلفن کرده آتش نشانی. چون به قول خودش ظاهر آتیش خیلی کم بوده. اصلش رو نمیدیده اصلا.

به هر حال دوشنبه و سه شنبه کار داشتیم در حد کارای همیشه! منم تنها کمکی که ازم برمیومد، نگهداشتن خدیجه و آمنه بود. به هر نحوی بود، بالاخره تونستم رابطه آمنه رو با زمین خوب کنم! الان سر حال باشه، تا نیم ساعت هم طاقت میاره همینطور روی زمین باشه و تقلا کنه واسه رفتن. البته که با تمام تلاشی که میکنه، هنوز نتونسته برگرده. 

خدیجه هم که دیگه تمام رشوه های عالم رو گرفت تا طاقت بیاره و نره تو دست و پای بقیه. تا این حد که براش از اینترنت به اصرار خودش، مرا ببوس!! دانلود کردم.

اول که اصلا نمیفهمیدم چی میگه. بعد که خودش برای گوگل گفته چی میخواد و گوگل هم از خدا خواسته، براش آورده، شاخام از تعجب درومد که این فسقلی این چیزا رو از کجا شنیده. 

دست آخر کاشف به عمل اومد که تو یکی از قسمتای دیرین دیرین، میگه: مرا ببورس، با همین آهنگ، اینم شنیده و یاد گرفته. 

خسارت آشپزخونه هم شامل نصف درای کابینتا و یه مقدار ادویه جات و یه تعداد ظرف و ظروفه. اصل بدنه چون فلزه، سالم مونده. 

پرده اتاق هم بعد از چند سری شستن، هنوز بو میده و سیاهه. فکر کنم باید عوض بشه.

به قیمت روز بخوام حساب کنم، احتمالا نزدیک دو تومن بشه. ولی به عماد گفتم فقط پول درا و پارچه پرده رو باید بدی. دوخت و نصب پرده و درا رو هم با خودت.

هنوز اعتراض نکرده، ولی یحتمل موقع حساب و کتاب، به هزار و یک دلیل و بهونه ازم تخفیف 90 درصدی بگیره. 

فاطمه ولی هنوز نتونسته با این ماجرا کنار بیاد. هنوز براش هضم نشده باید خوشحال باشه یا ناراحت. به قول خودش با اینکه فقط یه کم همه خسته شدیم و واقعا اتفاق بدی نیفتاده برامون، ولی انگار یه چیزی تو دلش هست که نمیذاره خوشحال باشه. 

میگه وقتی درای سوخته کابینت رو میبینم، یهو خیلی دلم میگیره. دلم میسوزه اون موقع که داشتن میسوختن، هیچ کس کمکشون نکرده...

راستش جوابی برای این حرفاش ندارم. منم در نیم سوخته ببینم، فرق نمیکنه مال چی باشه، دلم میگیره. منم یاد مظلومیتی میفتم که هنوز ادامه داره...

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۴ بهمن ۹۶

بنده میدانم که خدای متعال اراده فرموده است که ملت ایران را به برکت اسلام و‌ نظام اسلامی به متعالی‌ترین درجات برساند

میبینید چه آرامش و عشقی تو نگاه مادره؟

عکس مال شاید دو سه ماه پیشه. قبل از اذان ظهر، وقتی مقعنه مخصوص نمازش رو سر کرده بود. 

باور کردنش برام خیلی سخته. اینکه دیگه نمیتونم به صورت مهربونش دست بکشم و دستای گرمش رو ببوسم. 

وقتی میگم مهربون، یعنی اینقدر دلسوز که حتی نذاشت برای رفتنش غم و غصه تو دلمون تلنبار شه. وقتی هر روز با همین نگاه مهربونش، از بالای طاقچه نگاهمون میکنه، همین لبخند زنده و عمیقش، همه غم و غصه و دلتنگی رو از دلمون درمیاره. 

اینه که میگم باور کردن نبودنش، با همه هنوز بودنش، برام سخته... 

خدیجه هم با اینکه سعی کردیم تو مراسما نباشه، اما از صحبتایی که میشه یه چیزایی فهمیده. امروز داشت با خودش بازی میکرد، رفت مهمونی خونه بابابزرگ. همون جلوی در، بعد سلام، ازش پرسید: بابابزرگ! مادر کجا لفته؟ دیگه نمیاد؟

دیروز هم بابابزرگ، با همه سعی اش که نمیخواست بروز بده، موقع خداحافظی، یهو بی مقدمه گفت: دیگه از این به بعد که میرم برای نماز، وقتی برگردم، چراغ خونه روشن نیست. نباید هول باشم که زود بیام. شب تا صبح نباید بلند شم ببینم خانم چیزی لازم داره یا نه. دیگه تنها شدم... 

میدونم، نباید این حرفا رو بنویسم اینجا، یا حداقل منتشر نکنم. ولی نتونستم. نشد که نگم چقدر مادر رو عاشق بودم و هستم و چقدر دلم نمیخواست از دستش بدم. چه کنم که دنیا اساسا به خواستنی ها و نخواستنی های ما کار نداره. 

از احوالپرسی هاتون هم ممنون. بله، خدا رو شکر بهترم. بخیه ها جذبی بودن و سر و تهش رو کشید دکتر. بریس هم دوره اش تموم شد. فقط مونده دو تا عصا. که ان شاءاللّه تا آخر هفته میشه یکی و تا دو سه هفته بعد تموم. فیزیوتراپی هم یه خط در میون میرم. البته اصل ورزشهای مخصوصشه که تمام مدت انجام دادم. 

در مورد اینکه مرخصی ام چقدره هم دوستی سوال پرسیده بودن. یه هفته مرخصی داشتم که هفته پیش تموم شد. از شنبه با آژانس رفتم کار و دانشگاه و امتحان دادم و خواهم داد ان شاءاللّه. 

راستی امسال عماد ان شاءاللّه تو تعطیلات سال نو قراره بره اردوی جهادی طرفای کرمان. خیلی عجیبه، نجم هم 4 سال پیش فرستادمش کرمان! هم سن و سال الان عماد بود. نمیدونم این سری هم مراسم وداع پر سوز و گداز داریم یا نه.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۷ بهمن ۹۶

این‌جوری نیست که ما هیچ اشکالی نداریم، فقط دشمن خارجی است که دارد مشکل ایجاد میکند؛ نه، مگس روی زخم مینشیند؛ زخم را خوب کنید

21:50:53

خیلی جالبه، تا وقتی خدیجه لای دست و پا و جزوه هام داره رژه میره و نمیذاره به کارم برسم، هی میفرستمش دنبال نخود سیاه، بلکه حواسش پرت شه. 

ولی حالا که بعد دو ساعت بالا پایین رفتن از کت و کولم و سوال از چرایی عالم خلقت، بالاخره خوابش برد، از تماشای صورت معصوم و بهشتی اش سیر نمیشم. 

اینم یکی از خیرات این حادثه: این بهانه نبود، من کی و کجا اینجوری با خدیجه 2 ساله ام وقت میذاشتم که بعدا حسرتش به دلم نمونه؟!

در طول روز یه سری ورزش های مخصوص باید انجام بدم، دونه دونه رو همراهی میکنه. با دقت تمام که چیزی رو جا نندازه. میگه: ایشالا وقتی پای منم اوخ شد، ورزش بکنم!! 

گفتم خدا نکنه، ان شاءاللّه هیچ وقت اوخ نشی. همیشه سلامت باشی.

میگه: ولی دستم اینقدر اوخ شده!  همه اش قرمز میشه. ایناهاش... 

راست میگه بچه ام. تمام دست و صورتش زخم و زیلیه. اینقدر که سر به هوا راه میره. 

عجیب دلم میخواد دو دقیقه آمنه رو بغل کنم. نشسته امکانش نیست. آخه بچه ام یه کم سطح توقعش، مثل سطح زمینش بالاست. بغل زیر ارتفاع یه متر و نیمی، بغل محسوب نمیشه براش! 

معلم ریاضی فاطمه هم از اول هفته ما رو گذاشته سر کار. پیغام داده که پدرش بیاد مدرسه کارش دارم. تلفن کردم و شرح وضعیت دادم به ناظمشون، که اگه امگان داره تلفنی بفرمایند امرشون چیه.

ولی تاکید موکد کردن که تلفنی امکانش نیست و باید با یکی از پدر و مادرش حضوری صحبت کنن. چند سری تلفن کردم مدرسه، بلکه زنگ تفریح باشه و ایشون باشن و صحبت کنیم که نشد. 

خلاصه بدجوری رو مخمه چی شده و چی کارم ممکنه داشته باشه. بحث کم کاری و نمره هم نیست، رو نرم افزار برام میاد نمراتش و ظاهرا مشکلی نداره.

عصرها با نجم میرم فیزیوتراپی. برگشت حدود مغربه. روی پل شریعتی به همت غرب، دقیقا روی اقیانوسی از ماشین هایی که بعیده هیچ وقت به مقصد برسن، و وسط موجی از این اقیانوس، تازه تازه دارم با ابعاد رانندگی نجم آشنا میشم:

با وجود احترامی که برای قوانین راهنمایی و رانندگی قائله، ولی خیلی دلش میخواد ماشین با عرض 180 رو تو نیم متر جا بده و بره!! اونم چی بین اتوبوس و این تانکای شاسی بلند!! 

خدایی چیزی کمباین تر از ترافیک سراغ دارین برای درو کردن اعصاب از بیخ و بن؟!

گفتم نرگس خیلی مهربونه؟! اگر هم گفته باشم، حتما حتما کسی نمیتونه درک کنه چقدر. اینقدر که با تمام زحمتی که میکشه، وقتی..... 

توضیحش برام سخته. کاش حداقل جلوی روم اتفاق نیفتاده بود. مثل تمام دفعات قبل که خودم رو به نفهمیدن زدم.

ولی این بار خودم دیدم.

نرگس خیلی مهربونه.. اینقدر که این بار هم مثل همه دفعات قبل ندید و نشنید...

عماد هنوز از همون روی تختش، داره درباره تخت گرایی تحقیق میکنه. منم لابلای کارام، یه چند تا دلیل و برهان ازشون خوندم. البته که منم معتقدم یه روده راست تو شکم این ناسا و کلا خارجیا نیست و به دلایل زیادی مطمئنم هنوز کسی پاش به کره ماه نرسیده و اون جنجالشون یه دروغ بزرگ بوده. 

ولی جدای از درست و غلطی دلایلی که اینا دارن، من از اصل فرضیه شون خوشم نمیاد. با خدایی که میشناسم، این خلقت محدود و کوچیک سازگاری نداره. دنیا با فرضیه فعلی خوبه، لایتنهایی و بی کران.

...

یه پیام خصوصی هم داشتم. خب، من که بارها گفتم. حقیقتا سواد علمی مشاوره ندارم. اگر هم چیزی بگم، رو حساب آزمون خطاهای خودمه و تجربه هام. در مورد سوال شما هم، خیلی کلی مطرح کردین. یه نسخه کلی ندارم. بستگی داره دخترتون چند سالش باشه دقیقا و اینکه چقدر پدرش موثره تو خانواده و دفعه چندمه که بی اجازه بیرون رفته و... اگه دو ست داشتین، جزئیات بیشتری رو مطرح کنید.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶

آن عزیزان در راه انجام وظیفه و خدمت به کشور خود جان باخته‌اند و این افتخار بزرگی است که شاید بتواند سنگینی بار این غم را کاهش دهد و دلهای مصیبت‌دیدگان را آرامش بخشد

از همون ظهر که خبرغرق شدن کامل سانچی رو شنیدم، هی تمام این یه هفته رو زیر و رو میکنم ببینم چه کاری، اندازه سر سوزنی از دستم برمیومده و نکردم.

باورم نمیشه تو این ماجرا تقصیری ندارم. اینقدر که تلخ و دردناکه. اینقدر که سخته تحمل شنیدنش. بعد چطور اونایی که مسؤولن و کوتاهی کردن، از رئیس جمهور و وزارت خارجه و وزارت نفت و بقیه، چطوری میتونن تا آخر عمر این عذاب وجدان رو تحمل کنن؟!

و جالبه که از این به اصطلاح سلبریتی های گربه باز، هیچ صدایی درنیومد که نیومد. نه هشتگ استعفایی، نه همدردی، نه شمعی... 

البته که عجیب نیست این بی تفاوتی شون. فقط کاش اونایی که اینا رو در حد خدایگان آمون قبول دارن و میپرستن، بفهمن بندگی چه کوته مغزایی رو میکنن. 

درباره تلگرام هم یه نکته به نظرم گفتنش خوبه. ماجرا این بود: گرونی، وضعیت بد اقتصادی، لایحه بودجه افتضاح، اعتراض، اغتشاش یه عده فرصت طلب به بهونه اعتراض، فیلتر تلگرام، جمع شدن بساط معترض و مغتشش با هم، رفع فیلتر تلگرام، دست و جیغ و هورا!! 

خب دیگه، برید خوشحال باشید. این دولت همیشه همینقدر مدبرانه مشکلاتمون رو حل و فصل کرده. فقط کیه که قدر بدونه. 

...

از حال و احوال داخلی هم اینکه، 4 شنبه، دقیقه نود، از شرکت فلان، پیچ و دکمه جذبی برای عمل پیوندم سفارش دادم و جمعه صبح هم رفتم بیمارستان و ظهر جراحی انجام شد و شنبه بعد از ظهر خونه. 

به همین سادگی، به همین خوشمزگی. 

البته که دردش یه کم بیشتر از به همین سادگی و ایناست. مخصوصا که قبل از عمل با پمپ درد موافقت نکردم و مسکن هم از بعد از بیمارستان نخوردم. 

راه هم فعلا با عصا میرم. و پله هم مشکلی ندارم. با کمک عماد و نجم راحته. 

گچ و آتل ندارم. یه جور زانوبند دارم، به قول دکترا بریس، که برای حرکت حتما باید باشه. چون فعلا حرکت رو به جلوی ساق پا، از زانو، به صورت ارادی و فعالانه ممنوعه. باید با کمک پای چپم، پام رو صاف کنم.

و همین بریس داشتن، و ممنوعیت بدون عصا راه رفتن، در حالی که واقعا درد ندارم بدون عصا، یعنی یه ایل و تباری باید علاف من بشه زندگی شون. 

دیگه وقتی خدیجه، همینطور تو دست و پام میچرخه که ببینه چی لازم دارم، برام بیاره، حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

البته حسنش هم اینه که تو تمام خوردنی جاتم شریک میشه. فقط خدا نکنه چیزی رو بدون اطلاعش بخورم. فرض مثال ظرف میوه خشکی که جلوم بود، کمتر از حدی شده بود که قبلش دیده بود، خیلی جدی برگشته میگه:

خوردی اش؟ چرا؟ دو تایی بخوریم!! 

یعنی چطوری تنهایی از گلوت پایین رفت؟! مگه قرار نبود دو تایی بخوریم؟!

اول مادرم نظرشون این بود که دو سه روز اول خواهرم خدیجه رو با خودش ببره که ناراحت نشه. 

ولی جدای از اون که اصلا طاقت نداره و دلش تنگ میشه، خوب شد که بود خونه. از همون جلوی در که از ماشین، پیاده شدم و دید عصا دارم، شروع کرد به سوال که این چیه و چرا. تا ته تهش رو هم درآورد. اینقدر که حتی موقع تعویض پانسمان هم اومد و دید جای عمل رو. و پرسید که اینا چیه؟

جای عمل از رو، 3،4 تا سوراخه با یه بخیه دو سانتی. چیز خاصی پیدا نیست. 

سر همینم که دید من حالم خوبه و همچنان سرحالم و پام هم ظاهرا چیزی اش نیست و چند روز دیگه هم عصا رو میدیم به آقا داروخونه ای، کلی نگرانی و دلشوره اش کم شد. 

و اما در راستای اینکه من کلا آیینه عبرتم، عرضم به حضورتون که عادت کنید همیشه با خدا مناجات کنید. همیشه و تو هر حالتی یه صحبتی با خدا بکنید. درد دلی، تشکری، توبه ای چیزی. که اگه ناگهان تو یه موقعیت اضطراری و ویژه احتیاج به مناجات فوری با خدا پیدا کردین، از موقعیتی که دارین، خجالت نکشین. 

دیگه اینکه، باز هم برای صدمین بار، هیچ موقعیتی رو، به هیچ عنوان، از خودتون دور و بعید ندونید. فرض رو بر این بذارید که حتما حتما خدا برای شما هم سوال از قسمتای سخت زندگی در نظر گرفته. اینجوری حداقل کمتر بهتون سخت میگذره. 

و اما یه نکته مهم، هیچ وقت مغرور کارای خوب و خیرتون نشید. حتی سر سوزنی دچار عجب نشید. هر چقدر هم که کار خیر کردین، تمامش رو یکجا، از لطف خدا بدونید. خیالتون تخت، شما نبودین خدا کارش لنگ نمیموند.

فقط اگه بعد کار به اصطلاح خیر و کمکی، اون ته مله های دلتون، یه حسی اومد که: عه، ببین، چه آدم شدی تو! داری جزء السابقون میشی و این حرفا، یقین بدونید بعدش خدا کاری میکنه، واسه تک تک کارای شخصی و کوچیکتون محتاج کمک دیگران بشید! 

خدایا، لطفا یه کاری کن، همیشه، تو روزمرگی های زندگی ام هم، همینقدر بزرگ و با عظمت حست کنم. همینقدر خدا! 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۵ دی ۹۶

آمریکا نظامی نمیفرستد، خیالتان راحت! امریکا آن کسانی را که تربیت کرده میفرستد تا اوضاع ما را بهم بریزد

چند وقته خواب عماد زیاد شده. خواب هم نباشه، بیشتر در حالت درازکشه. صبحی که داشتم میرفتم، یه نگاه تو اتاقشون انداختم، دیدم دوباره رو تختش دراز کشیده و داره درس میخونه. 

امتحانشون ساعت 8 و نیمه و وقت داره برای دیرتر رفتن. 

بهش گفتم نکنه تازگی ها عضو انجمن تخت گرایان شدی که اینجوری چسبیدی به تختت؟!

و منظورم از این اصطلاح دقیقا تخت خواب بود. اصولا از این بازی لغات داریم ما و برای تلطیف فضا اصطلاحات جدید میسازم. 

شب که برگشتم، عماد از همون جلوی در با هیجان شروع کرده:

بابا! شما خودتپن تخت گرایید یا کروی؟

به نظرتون راسته؟

یعنی این همه سال بهمون کلک زدن؟

زمین سرجاشه، خورشید دور ما میچرخه؟

یعنی واقعا قطب جنوب الکیه؟

بابا میشه بریم به دیوار ته دنیا دست بزنیم؟

....

یعنی حقیقتا برق سه فاز از کله ام پرید با حرفاش. خدا رحم کرد خدیجه اومد و به قول خودش چیزای باحالش که تمومی ندارن، دیگه عماد نتونست ادامه بده. وقت نکرد. 

این اصطلاح یه چیز با حال یادت بدم رو هم عماد یاد خدیجه داده. هر شب داره یه چیز باحال یادش میده. که مثلا اگه در یخچال رو یواش باز کنیم، اولش چراغش خاموشه. یا مثلا اگه دکمه جامایعی رو فشار بدیم، ازش مایع میاد و... 

خلاصه که تا شام یه سرچی کردم و تازه متوجه سوتی عظیمم شدم: این اصطلاح تخت گرایان، اصلا من درآوردی و جدید نیست! بلکه یه عده ای هستن که عقیده دارن، زمین کره نیست و صافه و آسمون یه گنبد بالای سر زمینه و در حال چرخش به دور زمین و... اینا اسم خودشون رو گذاشتن تخت گرا!! 

برای خودشون انجمن دارن و کنفرانس و.. 

شنیده بودم قبلا، ولی اصلا درباره شون تحقیق نکرده بودم. اینقدر که مسخره بودن ادعا و فرضیه شون برام بدیهی بود. تصور میکردم، حتمی یه مشت خل و چل و بی سوادن. 

ولی امشب که یه کم تحقیق کردم دیدم، اتفاقا نه، خیلی هاشون دکتر و مهندس هستن! یه سری از مدارک و دلایلشون هم ظاهرا درسته. 

خلاصه که دم امتحانی، گاوم وضع حمل کرده، اونم از نوع دوقلو. تو این بی وقتی، باید بشینم تمام صحبتای این انجمن رو بخونم و تحلیل کنم و آماده یه مناظره درست و حسابی با عماد بشم. و الا که مجبورم میکنه بریم به دیوار آخر دنیا دست بزنیم، یا لااقل ببینیم هست یا نه!! 

ظهری هم سر ‌صحبت یکی از همکارا، یهو یادم افتاد دایی ام که در حکم مرجع تقلید خواهر و خواهرزاده هاشه، خیلی وقت پیش غدغن کرده بود اقوام بیان اینجا. یادتونه؟!! بگم بهش؟!! مخصوصا منظورم خانما هستن. لطفا، خواهشا، تمنیا، نیاید دیگه. 

یه نکته بهداشتی یا درواقع دو تا نکته. 

در مورد مسواک، میدونید خود خمیردندون باعث پوسیدگی دندان میشه؟ به خاطر شکرش؟ بهترین راه مسواک زدن با محلول سرکه نمکه. البته از نوع نمک دریا و تصفیه نشده. محاله با این شیوه جرم بگیره دندونا...نکته دوم خیلی غیر بهداشتیه، از نوشتنش پشیمون شدم. 

پیام خصوصی:

اولا که من شخصا هیچ مشکلی با پیام های شما ندارم. فقط محض اینکه یادم نره یا دی نشه جوابتون گفتم. 

والا اون موقع که من عضو بیان شدم، ایمیل کفایت میکرد. تلفن لازم نبود. به نظر منم شماره دادن عاقلانه نیست. 

در مورد مادرم که نه امکانش نیست. اولا من در طول این 41 سال زندگی، شاید به تعداد انگشتای دستم، کاری مخفی از پدر و مادرم کردم.  که همونم لو رفته. الان که همسایه ایم دیگه اصلا امکانش نیست. 

در ثانی در این مورد خاص حتی اگه 10 سال بعد از جراحی تصادف کنم و پام بشکنه، ایشون به بد بودن جراحی نسبت میدن. در این حد دیدشون بد و منفیه. و کلا نگرانی شون درباره سلامتی همه، علی الخصوص بچه ها و نوه هاش، تمومی نداره.

به هر حال ممنون از پیشنهادتون. لطفا ما رو از دعای خیرتون محروم نکنید. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۹ دی ۹۶

نماز، فصلی از زندگی است که در آن انسان در برابر آفریننده و دارنده‌همه‌ نیکیها و زیبائیها، به عرض نیازی عاشقانه میپردازد و بر عیار زیبائی و نیکی روان و دل خویش می‌افزاید

ضمن تشکر از محبت همه دوستان، مخصوصا پیام های خصوصی، عارضم خدمتتون که امروز صبح که با جواب ام آر آی رفتیم پیش متخصص،معلوم شد این درد شدید و صدای چندش، مال در رفتن نمیدونم کدوم قسمت از جای خودش بوده. که برای فهمیدن این مورد احتیاج به تصویر برداری هم نبوده. 

و خب آقای دکتر زحمت کشیدن جا انداختن و بعد از 20 دقیقه، نیم ساعت دردش کلا افتاد و من تا همین الان بدون مسکن زنده ام! حتی راه میرم، و حتی بیشتر، زانو ام رو میتونم کاملا خم و راست کنم. 

ولی خب نتیجه ام آر آی نشون داد، مینسک و رباط این زانو هم پاره شده در اثر همین مسأله. 

واقعش اصلا توقع نداشتم. به این خاطر که به نظر خودم خیلی ورزش میکنم، پیاده میرم، دوچرخه سواری میکنم و خلاصه توقع نداشتم به این سادگی زانو ام پیچ بخوره.

ولی ایشون توضیح دادن دلیل این اتفاق این بوده که اون لحظه، چون از خواب عمیق بیدار شده بودم، هنوز ماهیچه هام به اندازه کافی منقبض نشده بودن و به همین دلیل نتونسته بودن زانوام رو نگه دارن. 

و خب راستش این عادت منه. که قبل از بیدار شدن کامل بلند میشم. خیلی از مواقع، وسط وضو گرفتن تازه متوجه میشم که بیدارم شدم و این فکرایی که تو سرمه، واقعی نیست و به فتوای خودم دوباره از اول وضو میگیرم! 

همینجا لازمه به همه توصیه کنم لطفا برای بلند شدن، به خودتون اجازه بیدار شدن بدین! نترسید، قرار نیست تو اون دو دقیقه چیزی رو از دست بدین. کمی هم صبر و بی خیالی تو زندگی چیز بدی نیست. 

مثالش من که الان، هنوز تو این چند روز نرفتم بالا ببینم دقیقا صدای چی بود شنیدم و اصلا و ابدا هم بچه ها رو نفرستادم بررسی کنن.

یعنی خب زورم نرسید بهشون، مخصوصا که نرگس میگه اشتباه کردی و خواب دیدی.

حالا عجالتا که تا یه هفته نباید برم بالا، ولی بدجوری برام عین روز روشنه که صدا و ضربه واقعی بود. حتی رفتم سایت زلزله نگاری چک کردم، اون ساعت تو کل ایران هیچ خبری نبوده.

ولی از همه مهمتر اینکه از نظر آقای دکتر، من با قد 186 و وزن 92، چاقم. چاق!! 

و باید دست کم 15 کیلو وزن کم کنم. یعنی واقعا اینجوریه؟! بعد تازه چی، فرمودن باید هر شب بری رو ترازو و جدول پر کنی و برام بفرستی تا بگم خوبه یا نه! 

یعنی تا الان، تو زندگی ام کسی به من حتی نگفته بود که مثلا تپلی، چه برسه به چاق! متنفرم از این کلمه. برام به جورایی مترادف با معتاده حتی.

ولی به هر حال ایشون نظرشون این بود که اگه میخوام کار به عمل جراحی نکشه، باید هم از فشار روی زانو ام کم بشه و هم اینکه با ورزش و زانوبند، ماهیچه های زانوام رو قوی کنم. 

و دوچرخه رو هم گفتن کلا بذارم کنار، چون فعلا بیشتر باعث ساییدگی مفصل زانوام میشه. در واقع غیر از ورزشای مخصوص، تنها ورزش مناسب برای من پیاده روی روی سطح همواره و نه حتی شیبدار. 

یعنی از این به بعد باید سعی کنم با دور اتاق چرخیدن، ظرف 6 ماه، 15 کیلو وزن کم کنم!! شما تو تهران سطح هموار جایی سراغ دارین من برم پیاده روی؟!

راه رفتن تو آب رو هم دستور اکید دادن، که چقدر از این بابت عماد ذوق کرد. عجالتا هم تا آخر هفته مرخصی دادن. ولی از شنبه ان شاءاللّه میتونم برم بیرون. 

اما احتمالا با این وضعیت من دیگه دلم نخواد برم. از بس که با خدیجه بهمون خوش میگذره. دو تایی کلی بازی تخیلی و هیجانی کردیم این چند روز. با اینکه نصف بیشتر حرفای من رو متوجه نمیشه، ولی خیلی پایه است برای بازی و همونی رو که تصور میکنه انجام میده. 

ظهر، موقع اذون، تا مادرش خواست نماز بخونه، بی مقدمه بهش گفت: میخوای چی؟ دعا کنی پای بابا خوب شه؟

جدا دلم از اون ته تهش براش سوخت با این حرفش، که چقدر حواسم به دل کوچیک بچه ام نبوده و چقدر بچه ام غصه خورده از مریضی من. 

2018-01-02

15:17:16

یه جمله معروفی هست که میگه:

بینندگان عزیز به خبری که هم اکنون به دست رسید، توجه فرمایید،

الان جاشه ازش استفاده کنم. 

همین الان خانم محدثه، با نرگس تماس داشتن و خبر دادن که قرار هست به زودی ازدواج کنن!! 

با کی؟ نمیدونم. از قبل چیزی نگفته بودن به نرگس. 

خب، هیچی دیگه. یعنی فقط خدا منتظر بود من آبروم رو به حراج بذارم تا خبر بده.

دستش درد نکنه، خیلی خبر خوبی بود. خوشبختی شون ان شاءاللّه. 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۱ دی ۹۶
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟