۵۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خودم» ثبت شده است

به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی است...

عرضم به حضورتون که بالاخره بعد مدتها کلنجار رفتن با خودم، امشب به صورت انتحاری تصمیم گرفتم در اینجا رو تخته که نه، ولی بذارم و برم.

واقعش درسته که این روزا کار و درس و پروژه، وقتم رو خیلی میگیره، ولی هر وقت هم که خواستم چیزی بنویسم، پشیمون شدم. نصف حرفام رو قورت دادم. 

میدونم احتمالا ناراحت میشید از دستم، ولی قبول کنید آدمیزاد نسبت به اطرفیان و آشناهاش بیشتر رودربایستی داره تا غریبه هایی که قرار نیست با هم آشنا بشن. 

اینه که دیگه اینجا نمینویسم. یه وبلاگ دیگه درست کردم که آدرسش رو به دوستان مجازی فقط میدم. از طریق وبلاگشون. اگر هم کسی هست که وبلاگ نداره، یا نمیخواد آدرسش رو به من بده، ولی همچنان تمایل داره حرفای بی سر و تهم رو بخونه، میتونه عضو بیان بشه و برام پیام خصوصی بذاره. خوبی بیان اینه که من میتونم تو پنل خودم جواب پیام خصوصی اعضای بیان رو بدم، بدون این که نیاز باشه آدرس وبلاگشون رو داشته باشم.

از بین دوستانی هم که از قدیم همراه بودن، مادر ثنا خانوم رو بهشون دسترسی ندارم. اگه همچنان دورادور همراهمون هستین، بی زحمت یه راه ارتباطی بدین تا آدرس بدم خدمتتون.

عماد هم که اصرار داشت اینجا رو بهش بدم، قانع کردم بره جای دیگه. به دو دلیل: از طریق مدیریت اینجا میتونه آدرس جدیدم رو پیدا کنه و من نمیخوام حتی به نرگس آدرس بدم. یعنی تا این حدا!! و دیگه این که کلا از قاطی شدن ماستا و قیمه ها بدم میاد. اصلا چه معنی داره بچه آدم از روابط مجازی اش سر دربیاره؟!! 

به همین دلایل هم آدرسش رو به کسی نمیدم. اگر هم احیانا و به صورت تصادفی پیداش کردین، از همین تریبون وجود هرگونه نسبتی رو تکذیب میکنم!!

دیگه چی میخواستم بگم؟ هیچی دیگه، زیاده عرضی نیست. الا آرزوی سلامتی و التماس دعای فراوون...

پی نوشت: امیر!! چی شد وبلاگت؟؟یعنی باورم نمیشه اینقدر بی معرفتانه و ناجوانمردانه، بدون خداحافظی رفته باشی!...برای وقتی که شاید بعد مدتها گذرت اینجا افتاد مینویسم: هر کجایی، خدا پشت و پناهت...

پی نوشت2:

پیام خصوصی داشتم از دوستی که وبلاگ ندارن و نمیخوان عضو بیان بشن. راه حل دوم اینه که یه رمز بفرستید برام تو یه پیام خصوصی. منم مطلب خصوصی با همون رمز مینویسم و آدرس رو اونجا میذارم. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۹ مرداد ۹۷

ملت، خدمتگزاران را در مقابله با زیاده‌خواهی استکبار تنها نخواهد گذاشت

زهرا رفت... به همون سرعتی که اومد، به چشم برهم زدنی رفت. و کی باور میکنه، آخرشم نشد دو ساعت تنها باهاش حرف بزن؟! نبودم، یا بودم و فرصت نشد. دلتنگی ام چند برابر شد با این اومدن و رفتنش. 

عماد مدتی بود دنبال عکس دار کردن شناسنامه و گرفتن کارت ملی اش بود. وقت نداشتم برم دنبالش. خودش رفت انجام داد. کلی هم خوشحال که تنها رفته. حالا میخواد بره حساب بانکی باز کنه و کارت بگیره برای خودش. 

با این اوصاف فقط شناسنامه من و نرگسه که باید تعویض شه. اونم با این اوضاع کاری، فکر نکنم به این زودیا فرصت کنم. 

با اینکه بودجه مون کامل قطع شده و هیچ امیدی فعلا به اتمام پروژه نیست، ولی هنوز داریم آزمایشاتمون رو انجام میدیم. خیلی حیفم میاد ولش کنم. 

نمیدونم چقدر خبر دارید، ولی نسل جدید حمل و نقل، تو دنیا، داره رو پرواز کار میکنه. دیگه حمل و نقل زمینی جوابگو نیست. از طرفی مسأله اصلی پرواز، کم کردن وزن وسیله، علی الخصوص سوختش هست. 

حالا حساب کنید تولید یه پرنده فوق سبک تمام خودکار با سوخت هیدروژن که پسماندش آبه و کنترلش هوشمنده، چقدر راهبردی و ضروریه. ولی صد حیف که کسی به فکر نیست. نه که به فکر نیستن، سنگ اندازی هم میکنن. 

چراش البته واضحه: ساده لوحانه ترین توجیه میتونه این باشه که برای دلال جماعت واردات و سود تریلیاردی به جیب زدن، همیشه بر ریسک تولید مقدمه و خب دور و بر وزرای ما هم که پر از دختر مظلوم و داداش بیکاره. 

البته که من به جد معتقدم این پیشفرض خیلی ساده لوحانه است. واقعیت اینه که متأسفانه دولت و مجلس، به لطف جوگیری مردم تو انتخابات کاملا افتاد دست لیبرالها و لیبرالها حقیقتا دشمن این مردم و از مخالفین واقعی حکومتی به اسم جمهوری اسلامی هستن. تنها چیزی که از این انقلاب و حکومت براشون مهمه و حاضرن براش جون بدن، سفره اشه، که همگی دورش نشستن و دارن چپاول میکنن. و الا ذره ای به این مردم و اعتقاداتشون و انقلابی که کردن اعتقاد ندارن.

البته هنوزم این اوضاع راه حل داره به نظرم. با وجود همه دشمنی ها و خیانتها، کافیه مردم یه کم به خودشون بیان و چشمشون رو باز کنن. بیان بیرون از سلطه این امپراطوری دروغ و شایعه. یه کم، اندازه نیم ساعت، بشینن دو دو تا، چهار تا کنن ببینن کی به کیه و دنیا دست کیه. 

اگه مردم، همه با هم، تصمیم بگیرن دست از باور و پرستش دروغ بردارن، قطعا دشمن هیچ غلطی نمیتونه بکنه. هر چقدر هم که نقشه کشیده باشه، تمام نقشه هاش نقش بر آب میشه. فقط باید ببینیم و بشناسیم که دشمن کیه.

بدی کار اونجاست که مردم جادو شدن انگار. یه موسی با عصای اعجازین لازمه، تا مردم از این جادو بیدار شن. 

هر چی فکر میکنم، میبینم در طول تاریخ، هیچوقت باطل پیروز نبوده. بلکه مردم به جهل و حماقت خودشون باختن. هر جا ذره ای عقل وسط اومده، باطل نابود شده. 

بگذریم از این حرفا...

عماد یه اصرار دیگه هم داره. میخواد اینجا رو ازم بگیره کامل. استدلالش اینه که من خیلی کم کار شدم. بهش میگم چی میخوای بنویسی، میگه از هر دری سخنی! میگم خب قحطی اش که نیومده، یکی به اسم خودت بساز، میگه کیفش به اینه آدم خونه باباش بشینه!! 

چه میدونم، شایدم دادم بهش اینجا رو...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۰ مرداد ۹۷

قانون بایددرپی حل مشکلات واقعی مردم باشد.انسان احساس میکندبرخی قوانین مربوط به خانواده که در مجلس مطرح است،تحت تأثیررسوم غربی است.ازاین اجتناب کنید

1- با تاخیر تقریبا یک هفته ای، عید فطر مبارک! ان شاءاللّه که دست پر از مهمونی برگشتین همگی...

2- عکس، هنر دست فاطمه خانمه. در واقع دژ لا اله الا اللّه است برای خدیجه. طبق حدیث، زمان آموزش جمله لا اله الا اللّه، سه سالگیه و خدیجه تا چند روز دیگه سه سال قمری اش تموم میشه. 

ایده نرگس خانوم بر اساس حدیث سلسلة الذهب، این بود که یه قلعه برای خدیجه با این جمله بسازیم و تو بازی یادش بدیم که فاطمه فورا داوطلب ساختش شد و این رو دیروز تحویل داد. 

خدیجه هم تقریبا مفهومش رو درک کرده. ابسازیاش رو( به اسباب بازی میگه ابسازی) شبا میذاره زیرش تا کسی دست نزنه و خرابشون نکنه.

پرانتز باز: ببشتر از خود بازی، به چیدن وسایلش اهمیت میده. اونم در وسعت زیاد. یعنی قشنگ کل اتاق در تصرفشه و باید موقع راه رفتن مواظب باشیم یه وقت چیزی از وسایلش رو اشتباهی جا به جا نکنیم.

توقع هم داره همونطور که ما وسایلمون رو شبا جمع نمیکنیم، اونم اسباب بازیاش پخش و پلا بمونه. حالا با این دژ راضی شده، وسایلش رو کلا داخل قلعه اش بچینه و محدوده اش کمی تا قسمتی حد و مرز پیدا کرده. پرانتز بسته.

3- میخواستم بنویسم: طوفان هفته پیش خیلی سنگین بود. خسارت داشت برامون....

ولی واقعش اینه که نه، من مقصر بودم.

هزار بار، نه بیشتر، یه میلیارد بار بهم ثابت شده هیچی نیستم و نباید ذره ای به خودم مغرور شم. ولی باز یادم میره. به کوچکترین اتفاقی که تمامش از لطف خداست، باد میکنم و بعد با عین بادکنک با یه سوزن ریز میترکم. هرچی بادم بیشتر، صداش بلندتر...

و این بار خیلی بد شد... خیلی بد. اینقدر که آشناهایی که اینجا میان همگی از ریزش خبر دارن. 

نوشتن از جزئیاتش جدا از سختی اش، فایده ای هم نداره. کلی اش هم اینکه دعوا کردیم، قهر کردیم، آشتی مون دادن، فهمیدیم از اول سوء برداشت بوده و دیگر هیچ!

چرا؟! 

واقعا هنوز برام سؤاله که چطور شد ناگهان همچین سوء تفاهمی بوجود اومد؟ چطور شد از بین اون همه احتمال منطقی، این احتمال ضعیف غیر منطقی مسخره اصلا به فکرم رسید. حالا روش مانور دادن و باور کردنش پیشکش.

و چرا نرگس هم؟!

هیچ جوابی نمیتونم براش پیدا کنم جز اینکه تمامش نقشه خدا بود. 

آره واقعا نقشه خدا بود.

نه اینکه بگم بی تقصیرم، نه. 

ولی اشتباه اصلی ام مال وقتیه که فکر میکنم زندگی ام بی عیب و نقصه. اون موقعی که ته دلم، به دعواها و اختلافات بقیه میخندم و فکر میکنم چقدر هنوز بچگانه و خودخواهانه است زندگی شون.

دقیقا همون وقتی که دارم زهرا رو نصیحت میکنم و واسش از خودم مثال میزنم و میگم راه درست یعنی من! 

4- بزرگتر داشتن، همیشه همیشه لازمه. هر چقدر هم که بزرگ باشیم. اگه مادرش نبود، اگه مادرم نبود...

5- هر اتفاقی روی بد و خوب داره. هیچ اتفاقی مطلقا بد یا خوب نیست. دعوا ظاهرش بد و تلخه. محسنات هم داره ولی. 

محسناتش، اونایی که فعلا دیدم، یه کم شخصی ان. نمیشه نوشتشون.

6- بچه ها.... خیلی اذیت شدن. شاید اندازه سه سال پیش. شاید هم بیشتر. اگه سه سال پیش فقط یه زلزله شدید اومد تو زندگی اشون، این دفعه سقف رو سرشون خراب شد و زیر آوار موندن. بی پناه...

7- اشتباهات نباید لزوما خیلی بزرگ باشن تا نشه جبرانشون کرد. بلکه گاهی یه اشتباه خیلی کوچیک و مسخره هم ضررش غیر قابل جبران میشه. درست مثل اتوبانی که اگه دور برگردونش رو از دست بدی، شاید مجبور شی تا آخرش رو بری.

8- دلخوری و عشق نسبت مستقیم دارن. هرچقدر بیشتر کسی رو دوست داشته باشی، بخشیدن اشتباهش برات سخت تر میشه. اشتباه عمدی اش. اگه عشقی در کار نباشه، دلخور نمیشی، عصبانی میشی و واکنشت خشونته.

9- تو مواقع بحرانی و انتخاب، انتخاب اولتون چیه؟ سخته گفتنش برام. خودم هم باورم نمیشه، ولی من بچه ها رو انتخاب کردم. شاید چون ضعیف ترن. شاید هم احساس مالکیت....

10- به اخبار هواشناسی و توصیه هاشون دقت کنید. اگه میگن امروز طوفان میشه و تا میتونید از خونه بیرون نرید، خب نرید! 

11- هیچ ابایی از خوندن و شنیدن انتقاد و نصحیت ندارم. با کمال میل استقبال میکنم. ولی از آشناها خواهش میکنم از طریقی غیر از اینجا صحبت کنن. گویا که اصلا نمیخونن این حرفا رو. 

12- عماد دو ساعت پیش بعد چند بار بالا و پایین پریدن ناگهانی و حرص خوردن و عصبی شدن، خبر داد که ایران نمیدونم از کجا باخت. داشت با هندزفری گوش میداد از رادیو. یه توضیحاتی هم داد که بازی چطور بود و چی به چی شد، ولی من راستش حواسم بهش نبود.

گذشته از اینکه روح و روانم هنوز داغونه، به جام جهانی حساسیت دارم. اینقدر که همیشه جام جهانی یه بوق بوده واسه نشنیدن صدای بچه های آواره از بمب و وحشیگری و تجاوز. واسه ندیدن خون و دود و آتیش. 

اصلا جام جهانی بدون جنگ، بدون وحشیگری که جام جهانی نمیشه.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷

میگوینددرقضیه‌برجام،آمریکاازنظر اخلاقی وآبروشکست خورده.خب بله،اماآیامامذاکره کردیم که آمریکابی‌آبروشود یاتحریم‌هابرداشته شود؟

پیام خصوصی داشتم و تا حدی گله مند که حالا غیبت های طولانی ام به کنار، چرا امکان نظر دادن رو مسدود کردم.

اولا که شرمنده، این غیبت ها رو به حساب بی توجهی و اهمیت ندادن نذارید. منم به اندازه شما و بلکه بیشتر، به حال و احوال تمام دوستان مجازی ام اهمیت میدم. فقط یه کم فرصتم کم شده و اینکه گفتم مشغول یه تحقیق خیلی مفصل هستیم با نرگس خانوم که نمیتونم از سر سوزنش بگذرم. حداقل برای اینکه بتونم جواب یک چهارم از سؤالات بی انتهای عماد رو بدم.

دوم اینکه قسمت ارسال پیام رو قبلا تنظیم کرده بودم روی 10 روز. یعنی تا نهایتا بعد از گذشت 10 روز از انتشار یه مطلب میشد براش نظر داد. که خب با وضعیت فعلی ام، روی 20 روز تنظیمش کردم.

... 

بچه مدرسه ای دارید؟! دبستانی مخصوصا؟ میاید اعتصاب کنیم سال دیگه کلا مدرسه ثبت نامشون نکنیم؟ بلکه این دولت بوق بفهمه ما سر سند 2030 شوخی نداریم؟

جدا از اینکه حضرت آقا هم تذکر دادن، ما خودمون تو دو هفته آخر مدرسه فاطمه یه درگیری شدید با مدیر و معلم زبان فاطمه پیدا کردیم.

توضیحش هم خیلی طولانیه و هم احتیاج به سانسور داره. خلاصه اش اینکه معلما، مخصوصا جوونترا و تازه کارا، برای اجرای مخفیانه این سند آموزش دیدن. اصلا یکی از ملاک های گزینش معلمای جدید، هم عقیده بودنشون با محتوای این سنده. 

رو این حساب واقعا دلم نمیخواد دیگه بذارم فاطمه بره مدرسه. نه اینکه بترسم از تأثیرات مدرسه، ببشتر دلم میخواد یه تو دهنی به آموزش و پرورش بزنم. دوست داشتم زورم میرسید یه کمپین راه مینداختم.

عروس هلندی هاش هم مردن به سلامتی. نه اینکه خوشحال باشم از مردنشون، ولی خب جدا زحمتشون زیاد بود برای ما. ضمن اینکه باورش شد این کاره نیستیم و از خیرش گذشت.

خدیجه چند روز پیش در ادامه فضولی هاش تو کمدای خونه به منبع اسباب بازی های عماد رسید.

پرانتز باز: خدیجه مدتیه خیلی جدی از صبح که بیدار میشه میره سراغ کمد و کابینتا که ببینه توشون چیه؟ نرگس میگه حتی برای طبقه های بالا 4پایه میذاره که قشنگ بتونه وارسی کنه. هیچ توجهی هم به اخطارای نرگس و بقیه نداره. دیگه خیلی بخواد محل بذاره، میگه صب کن، کار دارم!! پرانتز بسته.

عماد حدود یک سالی هست که دیگه اسباب بازی هاش رو، چه فکری ها و چه کنترلی ها، دست نزده. اگر هم سراغشون رفته، بیشتر برای ساختن یه وسیله بوده تا بازی. فاطمه هم که کلا از اول اهل اسباب بازی نبود.

حالا خدیجه خانوم انگار گنج پیدا کرده باشه. هر روز یه تیکه اش رو میاره بالا که بازی کنه. تا هم که کسی بهش اعتراض کنه میگه میخوام واسه معصومه! که یعنی گذاشتم معصومه که اومد بهش بدم. خاله به این مهربونی دیده بودین تا الان؟

امسال متأسفانه محسن نتونست برای نمایشگاه کار بگیره و نیومدن تهران... لعنت به دوری ...

............

این قسمت آخر هم یه مقدار خاطره خانوادگی بود که حذف شد. فقط میتونم نتیجه اخلاقی اش رو بنویسم: لعنت به هرچی حزب و گروه و دسته منفعت طلبه. فرقی نداره اسمش کدوم گرا و طلب باشه. همین که منفعت حزبی شون براشون اولویت داشته باشه و ملاکشون حق نباشه، کافیه تادست به هر جنایتی بزنن. چه جنایتی بالاتر از شکستن دل؟ اونم دل ... 

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۵ خرداد ۹۷

ترامپ هم خاک خواهد شد و بدنش خوراک مور و مار میشود و همچنان جمهوری اسلامی هست

با وجودی که طبق آمار، تعداد بازدید کننده ها از روزی 200 تا به کمتر از 20 تا رسیده، ولی باز توضیح میدم علت این دو سه هفته رو.

واقعش غیر از پروژه خودم که به شدت سنگین و کاربره، با نرگس قرار گذاشتیم یه دوره فشرده تاریخ معاصر رو از بعد انقلاب مرور کنیم. یعنی فقط این 40 سال رو. منتها به صورت شخصیت محور.

واقعا جالبه، با اینکه هنوز اولشه، ولی خیلی نکات کلیدی دستمون اومده. بعضی ها از همون اول چنان سوتی هایی دادن که نگو و نپرس. با این حال به واسطه خط و ربط هایی که داشتن، موندن تو دولت و حتی پله های ترقی رو هم یکی درمیون طی کشیدن!

و یه نکته دیگه اینکه اونایی که خودشون رو به اصطلاح اصلاح طلب میدونن، عموما از همون اول خیلی بی تعارف بودن با سفره انقلاب!

اگر هم کسی از حزب مخالف همچین اخلاقی داشته، به مرور حزبش رو عوض کرده. یعنی انگار یه جورایی جزء اساسنامه حزبشونه که بیت المال رو مال خود بدونن. و جالبه که به محضی که جایی دستشون کوتاه شده از لفت و لیس، ضدانقلاب شدن.

خلاصه که شبا، همین حدود ساعت، تنها زمانیه که دارم برای این تحقیق و دلم نمیاد ازش بگذرم واسه خاطر اینجا.

یه توصیه پزشکی هم دارم: بعد از جراحی زانو، مخصوصا اگه ترمیم رباط صلیبی بود، با خودتون نگید دیگه تموم شد. هیچ همچین فکری نکنید. چون ممکنه به فاصله کمتر از سه ماه بعد از جراحی، رباط صلیبی خلفی تون پاره بشه! اونم کاملا بدون دلیل. که دردش 100 البته بیشتره، جوری که مجبورتون میکنه دوباره عصا دست بگیرید و...

البته الان خدا رو شکر بعد یه دوره فیزیوتراپی خیلی بهترم. میتونم دوباره بدون عصا راه برم. ولی هیچ بعید نیست تا چند ماه دیگه مجبور شم دوباره برای همین پا برم اتاق عمل.

10،12 شب پیش، همون شبایی که هنوز خیلی درد داشتم، به عماد گفتم برام چند تا کتاب بیاره. خواهش و لطفا داشت جمله ام، منتها لحنش شاید کمی تا قسمتی رسمی بود. خدیجه خانوم فسقلی برگشته به فاطمه میگه: بابا قربان شده؟!!

قربان!!!

آهان راستی، غیر از تمام سر شلوغی هایی که داشتیم، یه هفته است لله دو تا جوجه عروس هلندی شدیم! این مورد دیگه حقیقتا خیلی ستمه.

نوشته بودم فاطمه چند ماه پیش به تحریک دوستاش هوس کرده بود عروس هلندی بخریم؟! بعد کلی بحث و صحبت ظاهرا راضی شد و از خیرش گذشت.

ولی فقط ظاهرا. تا هفته پیش که سه شنبه خانم با دو تا جوجه اومد خونه! اولش حرفش این بود که اینا جوجه های دوستمه و چون باباشون اذیتشون میکنه، دوستم بهم داده تا چند روز مواظبشون باشم.

پرانتز باز:ظاهرا عروس هلندی ها، پرنده نر، بعد اینکه جوجه ها یه کم بال و پر درمیارن، شروع میکنه به زدن و کشتنشون تا بتونه دوباره با پرنده ماده جفت گیری کنه. پرانتز بسته.

همون سه شنبه کلی باهاش بحث کردیم که حق نداشته بدون اجازه و رضایت ما همچین کاری بکنه. مخصوصا که زحمتش زیاده و نرگس هم واقعا اذیته از بودنشون تو خونه.

اما با این حال گفتیم باشه، این سه روز عیب نداره. اما تعطیلات که تموم شد هم نبردشون. یعنی هر روز بردشون مدرسه، ولی باز به یه بهونه ای برشون گردوند. 

تا بالاخره دیشب که اعتراف کرد اینا رو خریده از دوستش! اونم نه با پول، بلکه به جاش براش دستنبند و گردنبند درست کرده. خلاصه که معامله پایاپای کرده.

بماند که دیشب چقدر از دستش کفری شدیم. 

حالا مشکل چیه غیر از لجبازی اش؟ اینکه نگهداری شون سخته. باید بهشون سرلاک داد هر دو ساعت یه بار. از شنبه هم دیگه نباید ببره مدرسه. بعد توقع داره من با خودم ببرمشون سر کار!!

تازه پر و بال هم دارن و تا ولشون کنی پرواز میکنن. همین امشب یهو یکی شون از دستش در رفت و پرواز کرد، نرگس تا مرز سکته رفت.

خیلی هم بو میدن. واقعا شک دارم برای خدیجه و آمنه مشکلی نداشته باشن.

خلاصه که فعلا اوضاعمون با فاطمه میزون نیست و این خودش از همه بدتره.

کلی پیشنهادای مختلف بهش دادیم. از همه بهترش اینکه ببریمشون بدیم باغ پرندگان. ولی راضی نمیشه. الا و بلا که بهشون وابسته شدم!!

بگذریم از این صحبتا. از ترامپ و برجام هم که کلا بگذریم. جا داره یه سلامی عرض کنیم خدمت نتانیابو و دوستان. 

سلام یابو! چه خبر از قیمت پوشک؟!!

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۱ ارديبهشت ۹۷

تعرض به امنیت و حریم مردم در پیام‌رسان‌های داخلی حرام شرعی است

بالاخره بعد نمیدونم یه هفته یا بیشتر یا کمتر دو قطره فرصت سر زدن به اینجا رو پیدا کردم.

چقدر حرف داشتم درباره سفرمون که فقط تو دلم گفتمشون و دیگه حسش نیست اینجا بنویسمشون.

خلاصه همه شون اینکه این سفر هم مثل همیشه یه دعوت رویایی بود که به چشم بر هم زدنی تموم شد. دعوتی که مطمئنم من لیاقتش رو نداشتم و صدقه سر بقیه راهی شدم.

فقط کاش چیزی ته کیسه ام مونده باشه.

دست آخر، بعد از سفر یه حساب و کتاب کردیم که ببینیم در مجموع به لحاظ مالی و راحتی، چقدر متفاوت بود با کاروان و تور. با اینکه کرایه ماشینمون نفری 1250000 شد، که تقریبا برابر بود با اینکه رفت و برگشت با هواپیما بریم، ولی همین اختیار داشتن و آقا بالاسر نداشتنش، خیلی خوب بود.

بقیه هزینه ها مون هم خیلی بهتر درومد. چون هم غذا برده بودیم و هم اینکه به عنوان مثال هتلی که تو کربلا گرفتیم و درجه 4یا بلکه پایینتر بود، جزو هتل های درجه یک حج و زیارت بود!

ما هم ناچاری اونجا جا گرفتیم، بقیه یا پر بود و یا دور.

در مجموع هم که اونجا هم بدتر از اینجا همه چی خیلی گرون شده. بی هیچ حساب و کتابی. 

جالب این که با وجودی که هیچ صحبتی درباره اینکه چقدر بودجه داریم و چطور میخوایم خرج کنیم، با فاطمه نکرده بودیم، ولی ایشون از همون اول خودش رو دخالت که چه عرض کنم، رئیس فرض کرد.

جوری که از ریز تمام مخارج خبر داشت و کلی برای خودش صاحب ایده بود که چه کنیم خرج کمتر بشه.

مثلا برای سامرا، قصدمون نبود شب بخوابیم. به خاطر وسایلمون. و قرار بود بذاریم هتل کاظمین و بریم و برگردیم. ولی فاطمه گفت با وسایل بریم سامرا، وقتی پیاده شدیم، وسایل رو از روی باربند، بیاریم تو ماشین و با یه ساک ضروریات بچه ها بریم و شب بمونیم.

که هم زیارت بیشتری کرده باشیم و هم یه شب کمتر پول هتل بدیم!

البته که بعدا دیدیم، خیلی ها همونطور بارشون روی باربنده و گذاشتن پارکینگ. 

کلا یه خصلتی که تو مردم عراق دیدم، این عدم وابستگی شون به مادیاته. فرقی نمیکنه چه سطح و طبقه ای باشن، درگیر اضافات نمیشن. همونطور که راحت برای زیارت رفتن کفش و دمپایی شون رو، اگه داشته باشن، ول میکنن و میرن، نسبت به بقیه لوازمشون هم همینقدر راحتن.

ماشین آخرین سیستم خریده، تو این جاده های داغون، باهاش 120 تا میره تازه ویراژ هم میده! 

همین رسمشون که معتقدن شب جمعه بیان حرم امام حسین علیه السلام و شب بمونن. براشون اصلا معنی نداره که جای خوب و تمیز جا بندازن. قشنگ وسط راه و رفت و آمد و کنار سطل زباله، پتو پهن کرده بودن و مشغول شام بودن. همه هم لباس پلو خوری تنشون بود و معلوم بود وضعشون خوبه. 

قبلا هم اربعین دیده بودم این عدم وابستگی شون رو. طرف چند تا مبل راحتی از تو خونه اش برداشته بود آورده گذاشته بود تو مسیر تا زائرا استراحت کنن. مبل ها همه نو و جنس خوب بودن. خودش هم سر پا ایستاده بود تعارف میکرد که بیاید بشینید. حالا که خونه ام دوره، اینجا بشینید!!

بچه کوچیکای گروه هم خدا رو شکر نهایت همکاری رو با هامون داشتن. بیشتر مسیرای تو ماشین رو خوابیدن. سر غذا هم ادا درنیاوردن. مخصوصا خدیجه خانم، که هی نگفت دلم تو گوشم میگه از اینا نمیخوام. همه اداهاش رو جمع کرد برا تو خونه!

آمنه و معصومه هم این مدت رو ترجیح دادیم غذای کمکی آماده بهشون بدیم. یا نون و پنیر و تخم مرغ آبپز. و خدا رو شکر هیچ کدوم مریض نشدن.

در عوض من شخصا به جای تمام اعضا مریض شدم اساسی. غیر از پا درد و ورمش، دو روز آخر تب شدید کردم. رسیدیم دو روز بدن درد و کوفتگی داشتم، بعد دو روز آبریزش بینی در حد آب جاری که هیچ قرص و کوفتی هم بهش اثر نداشت. تموم شد، معده ام بهم ریخت.

الان یه چند ساعتی هست تقریبا جایی ام درد نمیکنه، منتظرم ناخن شصت پام بره تو چشمم یا یه همچین چیزی.

عماد هم شکر خدا صحیح و سالم برگشت. با صورت آفتاب سوخته و دستای پوسته پوسته شده. بچه ام کلی مرد شد تو این دو هفته، 20 روز. و من یقین دارم از قبولی سلام راه دورش...

پی نوشت: لطفا برای شادی روح برادر یکی از دوستان مجازی مون که 4 فروردین فوت شدن، فاتحه ای قرائت بفرمایید. ان شاءاللّه که مهمان سفره حضرت باشن.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۱ فروردين ۹۷

اشکال کار ما اینست که گرفتار جناح‌گرایی و قبیله‌گرایی سیاسی هستیم. کار خوب را اگر شما بکنید خوب است و‌ اگر جناح مقابل بکند، بد است؛ این خطاست!

خدا بخواد، ان شاءاللّه امشب راه میفتیم. و از اونجایی که قراره خواب آلوده نباشیم، ما سه تا ، من و نجم و محسن رو، فرستادن بالا که بخوابیم.

این دو تا که دارن خواب هفت پادشاه رو میبینن. چه خر و پفی هم میکنه داماد عزیزم! ولی من دریغ از یه سر سوزن خواب که هیچ، چرت هم نمیتونم بزنم!!

با اینکه این تعطیلات، تعطیل نبودم و هر روز تا 5 کار بودم و تا میرسیدم دید و بازدید تا 10 و 11 شب. استراحت نداشتم اصلا. 

احتمالا به خاطر نور شدید آفتاب باشه. هرچند که کلا عادت به خواب روز ندارم.

اینم بگم که تصمیممون درباره کرایه دربست ون، اونقدرها که فکر میکردیم خوب نبود. دنگ و فنگش خیلی بود. باید وکالت تام الاختیار از صاحب ماشین میگرفتم که ایشونم در قبالش سند محضری گرو گرفتن. ان شاءاللّه که کلاه بردار نیست این شرکت و در نهایت ختم به خیر بشه.

به لحاظ قیمت هم تقریبا همونی درومد که اگه میخواستیم با هواپیما بریم، با این تفاوت که اونجا مشکل ماشین گرفتن و جابه جایی ان شاءاللّه نداریم. مخصوصا با این سه تا فسقلی که داریم.

یه مطلبی هم درباره این سریال پایتخت بنویسم که لال از دنیا نرم:

چند شب پیش خونه یکی از اقوام یه سکانس ازش دیدم که آقایی داشت امکانات ویلچر برقی رو توضیح میداد. در نهایت همین کار ساده منجر به ولو شدن خانوم وسط سفره، اونم تو یه اتاق دیگه شد!

تنها چیزی که بعد دیدن این صحنه به ذهنم رسید اینه که این خانواده، استعداد ویژه ای در ایجاد بحران دارن، اونم تحت شرایط کاملا معمولی و با امکانات خیلی ساده!!

یه برنامه بود قدیما، بچه ها مواظب باشید؟ که نشون میداد بی احتیاطی موقع استفاده از چرخ گوشت و اجاق گاز چه عواقبی داره؟ 

اینا حتی احتیاج به وسیله خطرناک هم ندارن. حتی سر یه غذا خوردن ساده هم میتونن فاجعه به بار بیارن!!

دیگه حرفی باقی نمیمونه، جز التماس دعا و حلالیت طلبیدن از همه دوستان قدیم و جدید و روشن و خاموش و...

خواهشا دعا کنید دست خالی برنگردیم.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۶ فروردين ۹۷

اگر ایرانی‌ها ایرانی‌ بخرند،اگر تولید ملی را همه پیگیری کنند،مشکلات اقتصادی،معیشتی،اشتغال،سرمایه‌گذاری و آسیبهای اجتماعی کاهش پیدا خواهدکرد

از قدیم بلد بودم وسط شلوغی کتاب بخونم. نه فقط سر و صدای بقیه، که حتی وسط بازی فوتبال و تو کوچه هم کتاب میخوندم!

ولی برای نوشتن، همیشه احتیاج به سکوت و تمرکز داشتم. که بفهمم چی دارم مینویسم.

اما تو این چند ماهه، کم کم دارم یاد میگیرم تو سر و صدا هم بنویسم. امشب که دیگه رسما وسط رفت و آمدم.

از یه طرف داریم با عماد صحبت میکنیم همگی. طاقت نداره تک تک باهامون حرف بزنه، گفته بزنیم رو بلند گو. دور همیم خلاصه.

از این طرف دارم برای خدیجه نقاشی میکشم. اونم چی؟ گربه!! اونم منی که دو تا خط صاف بلد نیستم بکشم.

از اون یکی طرفم محسن داره از طرحش برای تأسیس دبستان غیر انتفاعی میگه و نظرم رو میخواد که بگم شدنیه یا نه. و من تو فکر که اگه به من بود، ترجیح میدادم یه وزارت آموزش و پرورش از نو راه اندازی کنم. از بس که دیگه یه مدرسه تک، جوابگو نیست.

نرگس خانوم هم از جناح روبرو، پشت اپن در واقع، داره یه کمیک استریپ از وضعیت شلوغ اتاق میکشه. تا الان هر چند شب یه بار یه داستان کوتاه کشیده از ماجرای خونه. حیف که دوست نداره از هنرش عکس بگیرم.

شخصا فکر میکنم نقاشی های ایشون، خیلی جالب تر از نوشته های منه.

فاطمه و نجم هم دارن مثلا آمنه و معصومه رو میخوابونن. البته که تلاششون مذبوحانه است و فایده نداره. با این حجم از سر و صدا و شلوغی، چرا باید زحمت بکشن بخوابن؟!

زهرا...زهرا کجاست؟! عجیبه! الان تو اتاق نیست. بود تا دو دقیقه پیش. 

عماد بالاخره رضایت داد خداحافظی کرد. چقدر بچه ام شاکی بود از این سفر رئیس جمهور!! بهش گفتم اشکال نداره، این سری میگم رئیس دفترش قبلش با شما هماهنگ کنه!!

البته که بیشتر از این شاکی بود که چرا برای پر شدن کادر دوربین ها شون، اینا رو مجبور کردن برن مسیر رو پر کنن؟!! هر چند که در نهایت عماد و دوستاش بیشتر یکی دو ساعت نموندن و برگشتن .

ها، زهرا هم اومد. 

یه چیز بگم؟ از وقتی اومده، به نظرم یه تغییری کرده، ولی نمیدونم چی. روم هم نمیشه از نرگس بپرسم. میترسم تغییرش خیلی بزرگ باشه با خاک یکسان شم.

اساسا این خانوما همونقدر که توقع دارن از ما مردا که در بیان احساساتمون شفاف باشیم و حرفامون رو تو دلمون نگه نداریم، خودشون هم باید تغییراتی که روی خودشون اعمال میکنن رو شفاف سازی کنن!

سر شب پیش بابا اینا بودیم. نزدیک تحویل سال، تلویزیون روشن بود. کدوم شبکه، نمیدونم. ولی صحنه، حرم سامرا بود و گنبد طلایی اش... یحتمل به خاطر اینکه شب شهادت امام هادی علیه السلامه امشب. ولی از باقی برنامه ها، عزایی دیده نمیشد.

خب اینکه تلویزیونه و توقعی هم نداشتیم ازش هیچوقت. ولی کاش مردم یه کم شعور داشتن. حالا اگه یه فردا رو عید نمیگرفتن و صبر میکردن تا پس فردا، اتفاقی نمیفتاد.

باز دید و بازدید هم هیچی، عروسی و کل کشیدن و بوق زدن و بزن و برقص شب عزا چی میگه؟!!

همسایه های محترممون تو کوچه بساط دارن امشب. یه ساعته صدای جیغ و دست و آوازشون میاد...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱ فروردين ۹۷

نیاز امروز جامعه ما این است که بداند مادری یعنی چه؟ زن خانه بودن و کدبانو‌ بودن یعنی چه؟

تا حالا دقت کردین به مواضع حسادتتون؟!

من کردم. من نسبت به خیلی از مواضعی که ظاهرا حسادت برانگیزه، حسودی نمیکنم. ناراحت نمیشم از عدم دسترسی ام به اون موقعیت ویژه. 

ولی یه مواقعی هست که بدجوری دلم میخواست من جاش بودم. حتی عصبانی میشم از بی لیاقتی ام. یه جاهایی که میبینم، آدمای خیلی از نظر من معمولی، کارایی کردن کارستون. 

فرض مثال وقتی فلان بازیگر خانم، تصمیم میگیره چادری بشه و میشه و به خاطرش اذیت میشه....

وقتی میبینم این آدما، تونستن دل خدا رو ببرن و من هنوز هیچی، قشنگ درک میکنم حس و حال قابیل رو.

نه اینکه بخوام طرفداری کنم ازش، یا توجیه کنم حس خودم رو، نه. میخوام بگم سخته هنوز نتونسته باشم کاری کرده باشم. احساس بی فایدگی مطلق میکنم وقتی به این 41 سال عمر تلف شده نگاه میکنم که درش سرسوزنی به خاطر خدا اذیت نشدم. نه زخمی، نه دردی، نه حتی فحش و بد و بیراهی.

...

قبلا فکر کنم درباره شیوه خونه تکونی مون نوشتم که ترجیح میدیم از فرصت تعطیلات نوروز استفاده کنیم برای این کار. 

ولی با این همه فاطمه همیشه خیلی چونه میزنه که باید برای سال تحویل خونه دسته گل باشه. البته نه اینکه خیلی تلاش کنه، بیشتر دلش میخواد این رسم تو خونه ما هم اجرا بشه.

امسال دیگه رسما خودش اقدام کرد: به شیوه فرماندهی و کار کشیدن از داداشاش که از قضا امروز خونه بودن. یحتمل منم اگه بودم، بی نصیب نمیموندم. 

خلاصه که امروز از بالا تا پایین، تمام پنجره ها و پرده ها توسط نجم و عماد و البته ریاست فاطمه خانوم، شسته و تمیز شدن. فقط دیگه لطف کرده نذاشته پرده اتو کنن. دستور داده همونطور نمدار، بزنن پرده ها رو. تزش اینه که تا خشک بشن، چروکاشون هم باز میشن.

احتمالا تا یه حد زیادی هم باز بشه، ولی اعصاب من نمیکشه به این حجم از خط خطی پرده نگاه کنم. در نهایت هم باز مثل پرده اتو کشی شده نمیشن: قرینه! در جریان ذهن اقلیدس گرای من که هستین، همون..

چند شب پیش خیلی سرم درد میکرد، نرگس برام نسکافه درست کرد. اصولا شبا نمیخورم. خدیجه هم که طبق معمول وسط دست و پام، داشت بر و بر نگاه میکرد.

پرانتز باز: سعی میکنم از این مدل خوراکی جات جلوش نخورم که مجبور نشم بهش بدم. پرانتز بسته.

دیگه منم ناچار یه چند قطره ای بهش دادم. از طعم تلخ و تندش اصلا خوشش نیومد خدا رو شکر. 

حالا امشب داره مهمون بازی میکنه، استکان و نعلبکی هاش رو چیده بود، میخواست با قوری توشون چیزی بریزه. اول گفت چایی، بعد یهو گفت نه. چایی نه. از اونا که "ک" داره درست کردم. چی بود؟!

گفتیم نمیدونیم. خلاصه هی نشونی داد، ما هم واقعا متوجه نمیشدیم منظورش چیه. تا عماد کشف کرد که منظورش نسکافه است!

نکته اینجاست که هنوز خیلی زوده براش تفکیک حروف یه کلمه!!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۷ اسفند ۹۶

ثبات،عامل موفقیت مادرانقلاب است.آنهایی که تلوتلومیخورند،به تعبیرامیرالمؤمنین(ع)مانندشتری هستندکه بارش راسست بستندونمیتواندمستقیم راه برود

ماجرای خیاطی کردن پارسال بود؟! خدا رو شکر امسال هم جور شد. و از جمله محسناتش اینکه میشه گفت تا حدی کار بلد شدم. در واقع دیگه از یه راسته دوز ساده، رسیدم به موقعیت الگو کشی. که خب جا داره اعتراف کنم اصلا با تفکر محاسباتی و هندسه اقلیدسی ام جور در نمیاد و تعبدا قوانینش رو پذیرفتم!! 

حدود یک هفته است همگی مشغول هستن و منم شبا که میام، تا حدود 12، 1 خودم رو یه جوری وسطشون جا میدم. 

تعریف از خود نباشه، طرح های جالبی دادم. احتمالا همینجوری پیش بره، بتونیم یه نمایشگاه مد و لباس بزنیم. 

ولی در کل خدایی اش کار سختیه خیاطی. بی نظمی و شلوغی اش زیاده. ریزه کاری هاش هم که دیگه نگو. 

خلاصه که این چند روز و شب درگیرش بودیم حسابی و تا پارچه های بعدی برسن، یه نفسی تازه میکنیم. 

از انتخاب رشته عماد گفتم؟ انتخاب اولش کاردانش، رشته کشاورزیه. کسی تهران سراغ داره مدرسه کاردانش که کشاورزی داشته باشه؟ فرصت نکردم جستجو کنم. 

البته که خودش بیشتر رو حساب سر به سر گذاشتن با ما، این رشته رو زده. ولی من اتفاقا دوست دارم. اگه بره تو این رشته، خیلی هم خوبه.

دیشب فاطمه قبل از خواب، اومد باهام یه صحبت پدر و دختری کرد.  خلاصه مفیدش این که خیلی دوست داره کارای یواشکی انجام بده. که ما رو شگفت زده کنه. کلی هم ایده داره. ولی ته تهش، چون میدونه ما بیشتر از اینکه هیجان زده بشیم، ناراحت میشیم، از خیرشون گذشته. 

کلی هم مثال ریز و درشت از فکرا و ایده هاش که حقیقتا دوز هیجانش بالا بود و خدا رو شکر از خیرشون گذشته! 

البته که ما هم با این اخلاقش آشنا بودیم همیشه و خیلی از اوقات خودمون یه فرصتهایی براش فراهم کردیم که ما رو غافلگیر کنه.

اما به هر حال، دیشب حرفش درباره کادوی روز مادر بود. که میخواسته، خودش اینترنتی سفارش بده و فقط به حرمت اعتباری که هنوز براش دارم، به خودم گفت! 

پرانتز باز: بابت ثبت نام کلاس زبانش و پرداخت شهریه اش، رمز دوم کارتم رو داره و میتونه اینترنتی سفارش بده. پرانتز بسته. 

حالا پیشنهاد شگفتانه اش چی بود؟ خرید وسایل فوق لوکس طراحی و نقاشی! 

منم بابت قدردانی از اینکه بهم افتخار داد و درد دل کرد باهام، همین امروز بردمش یه لوازم تحریری خیلی با کلاس که هرچی تو نظرش هست بخره. 

هیچی دیگه، وقتی داشتم کارت میکشیدم، بعد از کلی چونه زدن، تازه فهمیدم لوازم تحریر لاکچری که میگن یعنی چی. میشد با همین پول یه سرویس طلا خرید حتی!! 

هرچند که نرگس محال بود تا این حد خوشحال بشه. مخصوصا به خاطر سه پایه رومیزی اش که میتونه دو از دسترس بچه ها بذاره. 

من قصدم نبود همین امشب بدیم کادو رو، ولی فاطمه دلش طاقت نیاورد تا رسیدیم، بدو بدو رفت داد به مادرش. این شد که نجم هم مجبور شد از کادوش رو نمایی کنه: ساعت رومیزی زنگ دار. از همون قدیمیا فقط با طرح جدید. که به قول نرگس حیف تو اتاق خودمون طاقچه نداریم. البته کنار تخت هم میشه گذاشت، ولی تمام جذابیتش به اینه که رو طاقچه باشه. 

این وسط کی خیلی پکر شد؟ معلومه دیگه، عماد. که میخواسته گل بخره برای مادرش. که البته نرگس راضی اش کرد، به شیوه هایی که بلده و من بلد نیستم. 

خدیجه رو هم با یه جعبه پاستل و یه دفتر عجالتا گول زدیم. حالا تا کی اثر داشته باشه و راضی باشه به همینا، خدا میدونه. 

از آمنه هم بنویسم که تکمیل شه: از مرحله به پشت خوابیدن، ناگهان رسیده به مرحله ایستادن بدون کمک! هنوز دمر نمیفته، ولی دستش رو بگیری بلند میشه و میتونه نزدیک 30 ثانیه بدون هیچ کمکی، بایسته.

از لحاظ قیافه هم 180 درجه تغییر کرده. در حال حاضر کپی برابر اصل خودمه. من که باباشم، سختمه بهش بگم دخترم، اینقدر که پسره قیافه و چشما و نگاهش! مخصوصا که بسیار بسیار قلدر تشریف داره و به سر سوزنی ناملایمت، چنان داد و هواری راه میندازه که بیا و ببین. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۳ اسفند ۹۶

فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها مثل یک مادر، مثل یک مشاور، مثل یک پرستار برای پیامبر بوده است. آن‌جا بوده که گفتند فاطمه «امّ ابیها» مادر پدرش است

از دیشب حالم به شدت بده. حال روحیم یعنی. البته که خدا رو شکر اتفاق بدی نیفتاد و به خیر گذشت. ولی هنوز قلبم تند میزنه.

دیروز غروب، موقع برگشتن، تا پیچیدم تو کوچه، به نظرم اومد یه گربه قد بلند وسط کوچه ایستاده. هم دم غروب بود و هم اینکه عینکم کثیف بود، درست نمیدیدم. تا رسیدم دو متری اش که دیدم خدیجه است!!!

تا مرز سکته رفتم واقعا! حالا خانوم یه ذره ترسیده؟! اصلا. تازه چی، داره هر هر میخنده که من دیدمت!

حالا چطوری تنها وسط کوچه بود؟

بعد از ظهر داشته پایین تو دست و پای عماد میچرخیده و بازی میکرده. که عماد آماده شده بره مسجد. پنجشنبه ها دو ساعت قبل مغرب حلقه بسیج دارن. فقط به خدیجه گفته برو بالا پیش مامان و خودش نبرده بالا، بسپره دست نرگس.

ایشونم خیلی سرخودانه، پشت سرش داداشش دمپایی پوشیده، اومده تو کوچه. 

نرگس هم از دیشب خیلی حالش بده. اشکش بند نمیاد. کلی هم بد و بیراه نثار خودش کرده که چرا حواسش نبوده عماد میره مسجد و نرفته پایین ببینه خدیجه چی کار میکنه. 

عماد هم وقتی فهمید خیلی ترسید و کلی معذرت خواهی کرد. 

هرچند به نظر من هیچ کدوم مقصر نبودن. فقط یه اتفاق بود که خدا رو شکر به خیر گذشت. و البته که باید حواسمون باشه خیلی بیشتر مراقب بچه ها باشیم. 

کلی هم با خدیجه حرف زدم که نباید تنها رفت بیرون، خطرناکه. ماشینا و آدم بدا و.. قشنگ میفهمه چی میگم. بعد کلی نصیحت، برگشته میگه: آقاهه رو دیدم. تعجب کردم!!

منظورش اینه که ترسیده، ولی بازم از رو نرفته. 

امروز میخوام برای در راهرو قفل بذارم و قرار گذاشتیم همیشه حواسمون باشه در قفل باشه.

حالا وسط این حال خراب خانوادگی کی بازی اش گرفته و میخنده؟

آمنه خانم! ازدو هفته پیش که نرگس خانم داره بهش غذا میده، کلی اخلاقش خوب شده. معلوم شد اونهمه گریه اش و بی تابی هاش، از روی گشنگی بوده. 

حالا که روزی نصف استکان غذا میخوره، دیگه اصلا توقع مدام بغل شدن نداره و فقط دوست داره یکی باهاش بازی کنه. 

پریشب میخواستم درباره اون شب کذایی بنویسم که چی دیدم، ولی نشد. اون شب من داشتم از فیزیوتراپی برمیگشتم و تو پاسداران بودم. 

تنها چیزی که از دیدن تیپ و قیافه عاشون به ذهنم میرسید، این بود که داعش حمله کرده. اراذل و اوباش محلی به گرد پاشون هم نمیرسن. دیدم قبلا اراذلی که مست کرده باشن و اربده کشی راه بندازن. سر و صدا دارن، ولی دل و جرأت وحشی گری ندارن. دو تا پلیس ببینن، بادشون میخوابه. اینا قشنگ اومده بودن جنگ. 

بعد هم که با اون فیلم مسخره گل دادنشون به اهل محل مشخص شد نقشه از قبل داشتن. اگه فیلم رو دیده باشید، معلومه مال قبله و هنوز محله رو خراب نکردن. مخصوصا که سردسته شون که داره جلو میره و گل میده، همونیه که واسه نیرو انتظامی شاخ و شونه میکشه و تعیین وقت میکنه. که دستگیرش کردن. بعد چطور ممکنه فرداش پاشه بره گل بده دست مردم؟

البته که دیگه دوره این فیلم درآوردنا گذشته. دیگه مگه کسی رسما کند ذهن باشه که با این چیزا گول بخوره و نفهمه اینا چقدر وخشی ان. 

فقط نکته جالب توجه برخورد دولت و جناب حسن خان با ماجراست. 

اول که به قول خودش دستور میده پلیس خلع شه، بعد هم که اجازه برخورد نمیده تا وقتی که دیگه خوب هر غلطی خواستن کردن، در نهایت هم برگشتن گفتن اینا حسابشون از دراویش جداست و دراویش خیلی هم خوب و مهربونن!!  آره جون خودت، فقط کاش یه بارم بیان با خودت مهربونی کنن ان شاءاللّه. مخصوصا با اون شلنگ میخ کاری شده شون. 

و نکته آخر اینکه دیگه حسن خان و دار و دسته اش چطوری باید ثابت کنن عامل نفوذی دشمنن، تا بعضیا باورشون بشه؟!! یعنی حتما باید با توپ و تانک بیان سراغ ملت، تا بفهمیم منافقه؟ همین حمایتشون از این گله گرگ وحشی کافی نیست؟!

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۴ اسفند ۹۶

من به شما عرض بکنم، به حول و قوه‌ الهی ۲۲بهمن امسال از آن ۲۲بهمن‌های تماشایی خواهد بود

خیلی دوست داشتم یه مطلب کوتاه، شده یه خط، درباره فواید الله اکبر گفتن امشب بنویسم، ولی نشد. حقیقت یکی از دلایل کم پیدا شدنم، اینه که آمنه خانوم تازگی ها تصمیم گرفتن حوالی ساعت 10 شب الی 1 بامداد رو به بیداری و بازی و خنده بگذرونن! 

و خب کدوم عقل سلیمی بازی با این فسقلی رو به نوشتن تو وبلاگ، اونم با گوشی ترجیح میده؟! 

باز جای شکرش باقیه که تو همین ساعت خدیجه خوابه. و الا که به لطایف الحیل نمیذاره حتی به آمنه نگاه کنم. 

الان هم که دارم مینویسم، دلیلش اینه که آقا نجم الدین تشریف دارن، بعد از ظهر از کرمانشاه برگشت، و کلا آمنه رو برده پایین تک خوری! 

خوش به حالش واقعا، دفعه سومی بود که رفت... 

دیروز، دور از چشم مادرم، رانندگی کردم. خدا رو شکر هیچ سختی نداشت. البته قرا هم نبود سخت باشه، مادرم خیلی اصرار دارن که فعلا رانندگی نکنم.... 

پرانتز باز: از وقتی جریان جراحی پیش اومده، مادر جان کلا از فکر اینجا اومدن بیرون و دیگه پیگیر نوشته های من نیستن. 

در واقع اینقدر فکر و ذهنشون درگیر پای منه که میترسم مریض شن. پیشنهادی دارین که چطور نگرانی شون رو برطرف یا کم کنم؟!پرانتز بسته.

و اما حرف اصلی که از دیروز و بلکه پریروز میخوام بنویسم:

نمیدونم خبر دارید یا نه، گویا چند وقت پیش خانمی تو یه برنامه تلویزیونی، برای افزایش محبت تو خونه، یه راه حل ارائه دادن که خیلی سر و صدا کرده. که مثلا خانوم پای شوهرش رو فلان...

پرانتز باز: اصل کلیپ رو من ندیدم. ولی به شخصه نسبت به این پیشنهاد خاص خیلی چندشم شد! به سلیقه من اصلا جور نیست این حرکت ویژه.

اما اگر منظور ابراز محبت باشه، اونم به شیوه های فیزیکی، خب کدوم عقل سلیمی بدش میاد؟!

پرانتز تو پرانتز باز: امشب عماد وسط صحبتاش دوبار گفت عقل سلیم، تو دهن منم افتاد.

هر دو تا پرانتز بسته.

حالا گره داستان کجاست؟ فاطمه پنجشنبه ها کلاس فوق برنامه دارن مدرسه. که اگه سنگم از آسمون بباره و کل هفته رو به هزار و یک مناسبت تعطیل کنن، این کلاسشون تعطیل نمیشه. و یه درصد هم فکر نکنین به خاطر هزینه ای که میگرن و اگه تعطیل باشه باید برگردون ها! 

کلاسشون اسمش خلاقیته، ولی بیشتر کاردستی یاد میگیرن. که مثلا با قوطی خالی آب معدنی، جای موبایل درست کنن که موقع شارژ آویزون پریز بشه. تقریبا همونایی که تو اینترنت هست. 

با اصل کلاسش مشکل ندارم. مخصوصا که فاطمه خیلی دوست داره از اینجور کارها رو. ولی معلمشون یه موردایی داره. هر بار یه حرفایی میزنه که بعدش چند روزی باید سرش بحث کرد. 

بازم یه درصد فکر نکنید که مثلا برگشته درباره بیماریهای واگیردار و انواع شیوه های واگیر بیماری توضیح سر بسته داده ها! که فاطمه براش علامت سوال به بزرگی توپ بسکتبال ایجاد شه، زن و شوهر چه فرقی با بقیه دارن که بیشتر امکان داره از هم مریضی بگیرن!!

حالا این هفته ایشون بحثشون درباره روابط مدرن خانوادگی بوده و اینکه دیگه گذشت اون زمانی که زنا باید کلفتی میکردن و.. و این وسط یه گریزی هم زدن به کربلا و اصل کلیپ رو سر کلاس نشون بچه ها دادن. 

از اونجایی که تو این مدت، بابت حرفا و نظریات ایشون تو خونه بحث شده، دید فاطمه نسبت به صحبتای ایشون این، همون دید ادب از که آموختی شده.

در واقع تمام صحبتای این خانم رو فاطمه، ابتدا به ساکن، خلاف حقیقت فرض میگیره،مگه اینکه بعدا خلافش ثابت بشه. 

و خب چون خانم از اون کلیپ و خانوم و پیشنهادش، به شدت انتقاد کرده بود، فاطمه با چشم گریون اومد خونه که چرا مامانش من رو دوست نداره!! و اگه دوست داره، چرا از این کارا نمیکنه!! 

بماند که کم مونده بود قرآن بیاریم که قسم بخوریم ما خیلی خیلی به هم علاقه داریم و به هیچ وجه کدورتی از هم نداریم. 

درخواست من از مسئولین اینه: اگه میخواید در راستای تحکیم خانواده قدمی بردارید، که خیلی هم خوبه و خدا قوت و از این حرفا، لطفا پیشنهادهای تا این حد چندش ندین. پاشویه تو لگن، اونم تو اتاق و روی فرش؟!! مگه عصر حجره و حمام نیست و باید رفت از سر چشمه آب آورد و رو آتیش هیزم داغ کرد؟!!

بد تر از اون، چسبوندن نام دین به اینجور ایده های شخصیه. والا اون چیزی که سفارش دینه، به استقبال و بدرقه شوهر رفتن با روی خوشه. حالا اینکه یکی با چایی و نبات پذیرایی میکنه، یکی با حرفای قشنگ و.. دیگه سلیقه است. سلیقه هر دو طرف. مهم همون روی خوشه. اصل توقع زیاد نداشتن و تو فشار نذاشتن و قناعت کردنه. 

حالا خانوم بره اصلا وسط پذیرایی آقا رو کیسه بکشه، ولی اهل اسراف و تجملات و ولخرجی باشه، چه فایده داره؟ کدوم عقل سلیمی نمیفهمه این کارا فیلم و نقشه است واسه سر کیسه کردن؟!

بابت اصطلاح سر کیسه هم معذرت میخوام. قصدم اینه که ته منظورم رو برسونم. 

خلاصه که این کلیپ بدجوری روحیه دخترمون رو تو این دو سه روز خط خطی کرد.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۱ بهمن ۹۶

اگر دو روزمان مثل هم باشد، سرمان کلاه رفته است. مغبون، یعنی فریب خورده، سرکلاه‌رفته. و کسی که فردایش از امروزش بدتر باشد، «فهو ملعون»؛ یعنی طرد شده است

نمیدونم فقط منم که به نظرم اوضاع مملکت به نهایت قاراشمیشه!!  یا واقعا همینطوره. 

اینجور که داره پیش میره، کم کم باید دعا کنیم یه بلای آسمونی بیاد، همه با هم بمیریم.  بلکه راحت شیم از دست رئیس جمهور و دولت و مجلس و شورا و بقیه. تو بگو راه رضای خدا یکی شون یه کار درست، یه حرف به جا نمیزنه! یکی از یکی بدتر ودشمن تر! 

فقط دلم از این میسوزه که مردم ساده لوح تقدیرمون، هنوزم نمیخوان باور کنن ایراد از انتخابیه که کردن. حالا که کار به اینجا رسیده، همه تقصیرات رو میندازن گردن اصل جمهوری اسلامی و ولی فقیه. این خودنابینا و احمق پنداری مردم، خیلی رو مخه. 

از بابت تعطیلات مدارس هم که کفری ام در حد چی. نه اینکه بگم با این حجم از آلودگی، بچه ها برن بیرون، دردم از اونجاست که برای اربعین بخشنامه میدن و غدغن میکنن غیبت رو، بعد الان فرت و فرت تعطیل میکنن! هنر میکنن.

البته که تعطیل هم نباشه، درس خبری نیست. فاطمه که هیچی، کلا از 7 دولت آزاده. نه امتحان جدی، نه نمره ای. عماد هم که مثلا خیر امواتشون امتحان و نمره دارن، اولا که تا حد امکان درساشون کم و الکی شده. در ثانی، نمره ها هم الکی و کیلویی! 

به نظر من از جمله درسای مهمی که دوره راهنمایی داشتیم، جغرافی و اجتماعی و تاریخ بود. از علوم و ریاضی به نظرم مهم تره دونستن و شناختن اینکه با چه تاریخ و گذشته ای داری کجا زندگی میکنی و نسبتت با بقیه مردم چیه. 

بعد حالا اومدن این سه تا کتاب رو، خلاصه کردن تو یه کتاب، اینقدر که درس خانواده آقای هاشمی، بیشتر ازش مطلب به درد بخور درمیاد تا کتاب اینا. 

موقع امتحان هم که از 15 نمره میگیرن، بقیه اش دست معلم. قشنگ کیلویی نمره میده. منی که میدونم عماد لای این کتاب رو از اول سال باز نکرده، نخونده، برای امتحان همون 4 تا سوالی که از قبل دادن رو حفظ کرده، 20 کارنامه اش به چه دردم میخوره؟ جز اینکه برام به نمره اش استناد کنه واسه نخوندن 4 تا کتاب تاریخی. 

آخیش، یه ذره غر زدم دلم خنک شد. 

واقعش عماد خیلی اهل دونستن و سردرآوردن از همه چیزه. سیاست و تاریخ هم خوراکشه. هم میخونه، هم تحقیق میکنه. ولی خب میدونم و دیدم که لای کتابای حفظی درسی اش رو باز نمیکنه. چون معلم هاش هم ازش نمیخوان. دست آخر هم برای امتحان، یه برگه سوال میدن و خلاص.

این قسمت ماجرا که تنبلی معلما، داره عماد رو نسبت به درس به عنوان وظیفه ای که الان به عهده اشه، بی خیال میکنه، حرصم میده. مدرسه، تنها فایده اش به نظر من، اینه که بچه ها رو منظم میکنه. مسئولیت پذیر میکنه. تکلیف میده و ازشون میخواد انجام بدن. 

و الا که آموزش ریاضی و علوم و فارسی، به هزار روش دیگه ممکنه و نیاز به مدرسه نداره. 

ولی این نظام جدید، دقیقا زده وسط برجک همین تنها حسن مثبت مدرسه. فرت و فرت هم که تعطیل، خب از اساس نرن مدرسه دیگه. چه کاریه. 

تو این مدت هم کم و بیش درباره تخت بودن یا کروی بودن زمین بحث کردیم. من بیشتر از اونی که بخوام کروی بودن زمین رو اثبات کنم، روی ادبیات و شیوه استدلال آقایون تخت گرا دست میذارم. اینقدر که بچگانه و زیر دیپلم بحث کردن. بعد این وسط کی اومده از آب گل آلود ماهی گرفته؟ فاطمه خانم. رفته برای خودش صاحب سبک جدید مکعب گرایی!! شده و ادعاش اینه که چون خونه خدا مکعبه، پس خدا هم حتما زمین و کل جهان رو مکعب آفریده!!! کلی هم نقاشی و داستان درباره اش کشیده و نوشته! 

در مورد پام هم خدا رو شکر چند روزیه دارم با یه عصا راه میرم و ان شاءاللّه تا هفته دیگه، کلا بی عصا. لازمه اعتراف کنم ترسم نسبت به جراحی کاملا بدون دلیل بود و خیلی کمتر از اونی که فکر میکردم سخت گذشت. 

تنها سختی که داشت برام و فکر میکنم لازم بود برام، این احتیاجم به دیگران بود. من اینقدر مغرورم که حاضرم همه کاری برای همه انجام بدم، ولی سر سوزنی دیگران کاری برام انجام ندن تا مجبور به تشکر نشم. تشکر زبانی منظورم نیست. منظورم مدیون شدنه. واقعا دوست ندارم ذره ای مدیون کسی بشم. 

و این ماجرا باعث شد از اعماق وجودم این دین رو حس کنم. این شرمندگی و کوچیک شدن رو. و فکر میکنم واقعا لازمه برام. خیلی بیشتر از اینا لازمه. 

حتی بیشتر که فکر کردم دیدم این که دوست ندارم به هیچ عنوان از کسی برای انجام کار خونه کمک بگیریم و توجیهش میکنم که این اخلاق سرمایه دارایه، از همین احساس ناشی میشه که دوست ندارم مدیون کسی بشم. حتی اگه بیشتر از دستمزدش هم بدم، چون واقعا با پول نمیشه جبران کرد این مسائل رو. 

خلاصه که دارم سعی میکنم، تمرین میکنم، کم کم از اون پله های غروری که رفتم بالا، به زبون خوش بیام پایین.

اما مادرم همچنان نسبت به این جراحی که انجام شده، بدبین هستن. بخوام خلاصه مفید توضیح بدم، ایشون باور ندارن زانوی من سرجاشه. و موقع راه رفتنم، دائم نگرانن که نکنه پام از زانو جدا شه. 

رو این حساب من جلوی ایشون، محض اطمینان خاطرشون، با دو عصا راه میرم و بریس میبندم.

فقط خدا نکنه حواسم نباشه و دستم بره سمت زانو، به شدت نگران میشن که چیه؟ درد داری؟ طوری ات شد؟ و به صورت دائمی و شبانه روزی سفارش میکنن که مواظب باشم و احتیاط کنم. شاید اگه میدیدن جای عمل رو که هیچی از آثارش باقی نمونده، یه کم از نگرانی شون کم میشد. ولی اصلا حاضر نیستن ببین. 

نرگس خانوم دیروز آمنه رو بردن برای واکسن 4 ماهگی، با چند روز تأخیر. باز هم من خونه نبودم متأسفانه و هیچ کمکی نکردم. و باز هم طبق گزارشات، یه لحظه گریه اش بند نیومده تا شب!

البته شب هم دوست داشت گریه کنه، ولی دیگه صداش درنمیومد. به غر زدن و نق نق کردن اکتفا کرد تا خود صبح. با این حال امروز هم تا شب فقط2 ساعت خوابیده! فقط موندم باطری اش چیه که اینقدر شارژ نگه میداره.

هنوزم خواب نیستا، داره برای خودش آغون آغون میکنه و تف میکنه و میخنده. فقط جای شکرش باقیه به همطرازی با ما در حال دراز کش، رضایت داده. و الا که نرگس رو مجبور میکنه بغلش کنه راه بره. 

راستی تا یادم نرفته، یه پیام خصوصی داشتم. در مورد نحوه شناخت. 

خب راستش شناختن دقیق که خیلی سخت بلکه ناممکنه. ولی اگه منظور شناخت روحیات باشه، بستگی داره چه روحیه و خصوصیتی برامون الویت داشته باشه. درباره همون ملاک، یه آزمون ویژه ذهنی طراحی میکنیم و انجام میدیم. 

توضیح بیشتر اینکه بی نهایت خصوصیت و روحیه و اخلاق وجود داره. ولی هر کس یه الویت اخلاقی براش ملاکه. فرضا بین حسادت و بخل و ترس و عصبانیت، ممکنه کسی کنترل عصبانیت براش ملاک اول باشه. 

خب، برای امتحان اینکه شخص مقابل تو این مورد چه ویژگی داره، میاد موقعیتی رو طراحی میکنه تا اتفاقی بیفته که عموم افراد رو عصبانی میکنه. و بعد نگاه میکنه ببینه این شخص هم عصبانی میشه؟ تا چه حد؟

البته واضحه که با این روش، نهایتا 3،4 مورد رو میشه روش کار کرد. ولی اگه شناخت بیشتر و دقیق تر مد نظر باشه، مشاورها تست های خوبی دارن. از اونا هم میشه کمک گرفت. 

ضمنا ممنون از محبتتون. ما هم محتاج دعای خیرتون هستیم. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۷ بهمن ۹۶

بنده میدانم که خدای متعال اراده فرموده است که ملت ایران را به برکت اسلام و‌ نظام اسلامی به متعالی‌ترین درجات برساند

میبینید چه آرامش و عشقی تو نگاه مادره؟

عکس مال شاید دو سه ماه پیشه. قبل از اذان ظهر، وقتی مقعنه مخصوص نمازش رو سر کرده بود. 

باور کردنش برام خیلی سخته. اینکه دیگه نمیتونم به صورت مهربونش دست بکشم و دستای گرمش رو ببوسم. 

وقتی میگم مهربون، یعنی اینقدر دلسوز که حتی نذاشت برای رفتنش غم و غصه تو دلمون تلنبار شه. وقتی هر روز با همین نگاه مهربونش، از بالای طاقچه نگاهمون میکنه، همین لبخند زنده و عمیقش، همه غم و غصه و دلتنگی رو از دلمون درمیاره. 

اینه که میگم باور کردن نبودنش، با همه هنوز بودنش، برام سخته... 

خدیجه هم با اینکه سعی کردیم تو مراسما نباشه، اما از صحبتایی که میشه یه چیزایی فهمیده. امروز داشت با خودش بازی میکرد، رفت مهمونی خونه بابابزرگ. همون جلوی در، بعد سلام، ازش پرسید: بابابزرگ! مادر کجا لفته؟ دیگه نمیاد؟

دیروز هم بابابزرگ، با همه سعی اش که نمیخواست بروز بده، موقع خداحافظی، یهو بی مقدمه گفت: دیگه از این به بعد که میرم برای نماز، وقتی برگردم، چراغ خونه روشن نیست. نباید هول باشم که زود بیام. شب تا صبح نباید بلند شم ببینم خانم چیزی لازم داره یا نه. دیگه تنها شدم... 

میدونم، نباید این حرفا رو بنویسم اینجا، یا حداقل منتشر نکنم. ولی نتونستم. نشد که نگم چقدر مادر رو عاشق بودم و هستم و چقدر دلم نمیخواست از دستش بدم. چه کنم که دنیا اساسا به خواستنی ها و نخواستنی های ما کار نداره. 

از احوالپرسی هاتون هم ممنون. بله، خدا رو شکر بهترم. بخیه ها جذبی بودن و سر و تهش رو کشید دکتر. بریس هم دوره اش تموم شد. فقط مونده دو تا عصا. که ان شاءاللّه تا آخر هفته میشه یکی و تا دو سه هفته بعد تموم. فیزیوتراپی هم یه خط در میون میرم. البته اصل ورزشهای مخصوصشه که تمام مدت انجام دادم. 

در مورد اینکه مرخصی ام چقدره هم دوستی سوال پرسیده بودن. یه هفته مرخصی داشتم که هفته پیش تموم شد. از شنبه با آژانس رفتم کار و دانشگاه و امتحان دادم و خواهم داد ان شاءاللّه. 

راستی امسال عماد ان شاءاللّه تو تعطیلات سال نو قراره بره اردوی جهادی طرفای کرمان. خیلی عجیبه، نجم هم 4 سال پیش فرستادمش کرمان! هم سن و سال الان عماد بود. نمیدونم این سری هم مراسم وداع پر سوز و گداز داریم یا نه.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۷ بهمن ۹۶

این‌جوری نیست که ما هیچ اشکالی نداریم، فقط دشمن خارجی است که دارد مشکل ایجاد میکند؛ نه، مگس روی زخم مینشیند؛ زخم را خوب کنید

21:50:53

خیلی جالبه، تا وقتی خدیجه لای دست و پا و جزوه هام داره رژه میره و نمیذاره به کارم برسم، هی میفرستمش دنبال نخود سیاه، بلکه حواسش پرت شه. 

ولی حالا که بعد دو ساعت بالا پایین رفتن از کت و کولم و سوال از چرایی عالم خلقت، بالاخره خوابش برد، از تماشای صورت معصوم و بهشتی اش سیر نمیشم. 

اینم یکی از خیرات این حادثه: این بهانه نبود، من کی و کجا اینجوری با خدیجه 2 ساله ام وقت میذاشتم که بعدا حسرتش به دلم نمونه؟!

در طول روز یه سری ورزش های مخصوص باید انجام بدم، دونه دونه رو همراهی میکنه. با دقت تمام که چیزی رو جا نندازه. میگه: ایشالا وقتی پای منم اوخ شد، ورزش بکنم!! 

گفتم خدا نکنه، ان شاءاللّه هیچ وقت اوخ نشی. همیشه سلامت باشی.

میگه: ولی دستم اینقدر اوخ شده!  همه اش قرمز میشه. ایناهاش... 

راست میگه بچه ام. تمام دست و صورتش زخم و زیلیه. اینقدر که سر به هوا راه میره. 

عجیب دلم میخواد دو دقیقه آمنه رو بغل کنم. نشسته امکانش نیست. آخه بچه ام یه کم سطح توقعش، مثل سطح زمینش بالاست. بغل زیر ارتفاع یه متر و نیمی، بغل محسوب نمیشه براش! 

معلم ریاضی فاطمه هم از اول هفته ما رو گذاشته سر کار. پیغام داده که پدرش بیاد مدرسه کارش دارم. تلفن کردم و شرح وضعیت دادم به ناظمشون، که اگه امگان داره تلفنی بفرمایند امرشون چیه.

ولی تاکید موکد کردن که تلفنی امکانش نیست و باید با یکی از پدر و مادرش حضوری صحبت کنن. چند سری تلفن کردم مدرسه، بلکه زنگ تفریح باشه و ایشون باشن و صحبت کنیم که نشد. 

خلاصه بدجوری رو مخمه چی شده و چی کارم ممکنه داشته باشه. بحث کم کاری و نمره هم نیست، رو نرم افزار برام میاد نمراتش و ظاهرا مشکلی نداره.

عصرها با نجم میرم فیزیوتراپی. برگشت حدود مغربه. روی پل شریعتی به همت غرب، دقیقا روی اقیانوسی از ماشین هایی که بعیده هیچ وقت به مقصد برسن، و وسط موجی از این اقیانوس، تازه تازه دارم با ابعاد رانندگی نجم آشنا میشم:

با وجود احترامی که برای قوانین راهنمایی و رانندگی قائله، ولی خیلی دلش میخواد ماشین با عرض 180 رو تو نیم متر جا بده و بره!! اونم چی بین اتوبوس و این تانکای شاسی بلند!! 

خدایی چیزی کمباین تر از ترافیک سراغ دارین برای درو کردن اعصاب از بیخ و بن؟!

گفتم نرگس خیلی مهربونه؟! اگر هم گفته باشم، حتما حتما کسی نمیتونه درک کنه چقدر. اینقدر که با تمام زحمتی که میکشه، وقتی..... 

توضیحش برام سخته. کاش حداقل جلوی روم اتفاق نیفتاده بود. مثل تمام دفعات قبل که خودم رو به نفهمیدن زدم.

ولی این بار خودم دیدم.

نرگس خیلی مهربونه.. اینقدر که این بار هم مثل همه دفعات قبل ندید و نشنید...

عماد هنوز از همون روی تختش، داره درباره تخت گرایی تحقیق میکنه. منم لابلای کارام، یه چند تا دلیل و برهان ازشون خوندم. البته که منم معتقدم یه روده راست تو شکم این ناسا و کلا خارجیا نیست و به دلایل زیادی مطمئنم هنوز کسی پاش به کره ماه نرسیده و اون جنجالشون یه دروغ بزرگ بوده. 

ولی جدای از درست و غلطی دلایلی که اینا دارن، من از اصل فرضیه شون خوشم نمیاد. با خدایی که میشناسم، این خلقت محدود و کوچیک سازگاری نداره. دنیا با فرضیه فعلی خوبه، لایتنهایی و بی کران.

...

یه پیام خصوصی هم داشتم. خب، من که بارها گفتم. حقیقتا سواد علمی مشاوره ندارم. اگر هم چیزی بگم، رو حساب آزمون خطاهای خودمه و تجربه هام. در مورد سوال شما هم، خیلی کلی مطرح کردین. یه نسخه کلی ندارم. بستگی داره دخترتون چند سالش باشه دقیقا و اینکه چقدر پدرش موثره تو خانواده و دفعه چندمه که بی اجازه بیرون رفته و... اگه دو ست داشتین، جزئیات بیشتری رو مطرح کنید.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶

آن عزیزان در راه انجام وظیفه و خدمت به کشور خود جان باخته‌اند و این افتخار بزرگی است که شاید بتواند سنگینی بار این غم را کاهش دهد و دلهای مصیبت‌دیدگان را آرامش بخشد

از همون ظهر که خبرغرق شدن کامل سانچی رو شنیدم، هی تمام این یه هفته رو زیر و رو میکنم ببینم چه کاری، اندازه سر سوزنی از دستم برمیومده و نکردم.

باورم نمیشه تو این ماجرا تقصیری ندارم. اینقدر که تلخ و دردناکه. اینقدر که سخته تحمل شنیدنش. بعد چطور اونایی که مسؤولن و کوتاهی کردن، از رئیس جمهور و وزارت خارجه و وزارت نفت و بقیه، چطوری میتونن تا آخر عمر این عذاب وجدان رو تحمل کنن؟!

و جالبه که از این به اصطلاح سلبریتی های گربه باز، هیچ صدایی درنیومد که نیومد. نه هشتگ استعفایی، نه همدردی، نه شمعی... 

البته که عجیب نیست این بی تفاوتی شون. فقط کاش اونایی که اینا رو در حد خدایگان آمون قبول دارن و میپرستن، بفهمن بندگی چه کوته مغزایی رو میکنن. 

درباره تلگرام هم یه نکته به نظرم گفتنش خوبه. ماجرا این بود: گرونی، وضعیت بد اقتصادی، لایحه بودجه افتضاح، اعتراض، اغتشاش یه عده فرصت طلب به بهونه اعتراض، فیلتر تلگرام، جمع شدن بساط معترض و مغتشش با هم، رفع فیلتر تلگرام، دست و جیغ و هورا!! 

خب دیگه، برید خوشحال باشید. این دولت همیشه همینقدر مدبرانه مشکلاتمون رو حل و فصل کرده. فقط کیه که قدر بدونه. 

...

از حال و احوال داخلی هم اینکه، 4 شنبه، دقیقه نود، از شرکت فلان، پیچ و دکمه جذبی برای عمل پیوندم سفارش دادم و جمعه صبح هم رفتم بیمارستان و ظهر جراحی انجام شد و شنبه بعد از ظهر خونه. 

به همین سادگی، به همین خوشمزگی. 

البته که دردش یه کم بیشتر از به همین سادگی و ایناست. مخصوصا که قبل از عمل با پمپ درد موافقت نکردم و مسکن هم از بعد از بیمارستان نخوردم. 

راه هم فعلا با عصا میرم. و پله هم مشکلی ندارم. با کمک عماد و نجم راحته. 

گچ و آتل ندارم. یه جور زانوبند دارم، به قول دکترا بریس، که برای حرکت حتما باید باشه. چون فعلا حرکت رو به جلوی ساق پا، از زانو، به صورت ارادی و فعالانه ممنوعه. باید با کمک پای چپم، پام رو صاف کنم.

و همین بریس داشتن، و ممنوعیت بدون عصا راه رفتن، در حالی که واقعا درد ندارم بدون عصا، یعنی یه ایل و تباری باید علاف من بشه زندگی شون. 

دیگه وقتی خدیجه، همینطور تو دست و پام میچرخه که ببینه چی لازم دارم، برام بیاره، حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

البته حسنش هم اینه که تو تمام خوردنی جاتم شریک میشه. فقط خدا نکنه چیزی رو بدون اطلاعش بخورم. فرض مثال ظرف میوه خشکی که جلوم بود، کمتر از حدی شده بود که قبلش دیده بود، خیلی جدی برگشته میگه:

خوردی اش؟ چرا؟ دو تایی بخوریم!! 

یعنی چطوری تنهایی از گلوت پایین رفت؟! مگه قرار نبود دو تایی بخوریم؟!

اول مادرم نظرشون این بود که دو سه روز اول خواهرم خدیجه رو با خودش ببره که ناراحت نشه. 

ولی جدای از اون که اصلا طاقت نداره و دلش تنگ میشه، خوب شد که بود خونه. از همون جلوی در که از ماشین، پیاده شدم و دید عصا دارم، شروع کرد به سوال که این چیه و چرا. تا ته تهش رو هم درآورد. اینقدر که حتی موقع تعویض پانسمان هم اومد و دید جای عمل رو. و پرسید که اینا چیه؟

جای عمل از رو، 3،4 تا سوراخه با یه بخیه دو سانتی. چیز خاصی پیدا نیست. 

سر همینم که دید من حالم خوبه و همچنان سرحالم و پام هم ظاهرا چیزی اش نیست و چند روز دیگه هم عصا رو میدیم به آقا داروخونه ای، کلی نگرانی و دلشوره اش کم شد. 

و اما در راستای اینکه من کلا آیینه عبرتم، عرضم به حضورتون که عادت کنید همیشه با خدا مناجات کنید. همیشه و تو هر حالتی یه صحبتی با خدا بکنید. درد دلی، تشکری، توبه ای چیزی. که اگه ناگهان تو یه موقعیت اضطراری و ویژه احتیاج به مناجات فوری با خدا پیدا کردین، از موقعیتی که دارین، خجالت نکشین. 

دیگه اینکه، باز هم برای صدمین بار، هیچ موقعیتی رو، به هیچ عنوان، از خودتون دور و بعید ندونید. فرض رو بر این بذارید که حتما حتما خدا برای شما هم سوال از قسمتای سخت زندگی در نظر گرفته. اینجوری حداقل کمتر بهتون سخت میگذره. 

و اما یه نکته مهم، هیچ وقت مغرور کارای خوب و خیرتون نشید. حتی سر سوزنی دچار عجب نشید. هر چقدر هم که کار خیر کردین، تمامش رو یکجا، از لطف خدا بدونید. خیالتون تخت، شما نبودین خدا کارش لنگ نمیموند.

فقط اگه بعد کار به اصطلاح خیر و کمکی، اون ته مله های دلتون، یه حسی اومد که: عه، ببین، چه آدم شدی تو! داری جزء السابقون میشی و این حرفا، یقین بدونید بعدش خدا کاری میکنه، واسه تک تک کارای شخصی و کوچیکتون محتاج کمک دیگران بشید! 

خدایا، لطفا یه کاری کن، همیشه، تو روزمرگی های زندگی ام هم، همینقدر بزرگ و با عظمت حست کنم. همینقدر خدا! 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۵ دی ۹۶

آمریکا نظامی نمیفرستد، خیالتان راحت! امریکا آن کسانی را که تربیت کرده میفرستد تا اوضاع ما را بهم بریزد

چند وقته خواب عماد زیاد شده. خواب هم نباشه، بیشتر در حالت درازکشه. صبحی که داشتم میرفتم، یه نگاه تو اتاقشون انداختم، دیدم دوباره رو تختش دراز کشیده و داره درس میخونه. 

امتحانشون ساعت 8 و نیمه و وقت داره برای دیرتر رفتن. 

بهش گفتم نکنه تازگی ها عضو انجمن تخت گرایان شدی که اینجوری چسبیدی به تختت؟!

و منظورم از این اصطلاح دقیقا تخت خواب بود. اصولا از این بازی لغات داریم ما و برای تلطیف فضا اصطلاحات جدید میسازم. 

شب که برگشتم، عماد از همون جلوی در با هیجان شروع کرده:

بابا! شما خودتپن تخت گرایید یا کروی؟

به نظرتون راسته؟

یعنی این همه سال بهمون کلک زدن؟

زمین سرجاشه، خورشید دور ما میچرخه؟

یعنی واقعا قطب جنوب الکیه؟

بابا میشه بریم به دیوار ته دنیا دست بزنیم؟

....

یعنی حقیقتا برق سه فاز از کله ام پرید با حرفاش. خدا رحم کرد خدیجه اومد و به قول خودش چیزای باحالش که تمومی ندارن، دیگه عماد نتونست ادامه بده. وقت نکرد. 

این اصطلاح یه چیز با حال یادت بدم رو هم عماد یاد خدیجه داده. هر شب داره یه چیز باحال یادش میده. که مثلا اگه در یخچال رو یواش باز کنیم، اولش چراغش خاموشه. یا مثلا اگه دکمه جامایعی رو فشار بدیم، ازش مایع میاد و... 

خلاصه که تا شام یه سرچی کردم و تازه متوجه سوتی عظیمم شدم: این اصطلاح تخت گرایان، اصلا من درآوردی و جدید نیست! بلکه یه عده ای هستن که عقیده دارن، زمین کره نیست و صافه و آسمون یه گنبد بالای سر زمینه و در حال چرخش به دور زمین و... اینا اسم خودشون رو گذاشتن تخت گرا!! 

برای خودشون انجمن دارن و کنفرانس و.. 

شنیده بودم قبلا، ولی اصلا درباره شون تحقیق نکرده بودم. اینقدر که مسخره بودن ادعا و فرضیه شون برام بدیهی بود. تصور میکردم، حتمی یه مشت خل و چل و بی سوادن. 

ولی امشب که یه کم تحقیق کردم دیدم، اتفاقا نه، خیلی هاشون دکتر و مهندس هستن! یه سری از مدارک و دلایلشون هم ظاهرا درسته. 

خلاصه که دم امتحانی، گاوم وضع حمل کرده، اونم از نوع دوقلو. تو این بی وقتی، باید بشینم تمام صحبتای این انجمن رو بخونم و تحلیل کنم و آماده یه مناظره درست و حسابی با عماد بشم. و الا که مجبورم میکنه بریم به دیوار آخر دنیا دست بزنیم، یا لااقل ببینیم هست یا نه!! 

ظهری هم سر ‌صحبت یکی از همکارا، یهو یادم افتاد دایی ام که در حکم مرجع تقلید خواهر و خواهرزاده هاشه، خیلی وقت پیش غدغن کرده بود اقوام بیان اینجا. یادتونه؟!! بگم بهش؟!! مخصوصا منظورم خانما هستن. لطفا، خواهشا، تمنیا، نیاید دیگه. 

یه نکته بهداشتی یا درواقع دو تا نکته. 

در مورد مسواک، میدونید خود خمیردندون باعث پوسیدگی دندان میشه؟ به خاطر شکرش؟ بهترین راه مسواک زدن با محلول سرکه نمکه. البته از نوع نمک دریا و تصفیه نشده. محاله با این شیوه جرم بگیره دندونا...نکته دوم خیلی غیر بهداشتیه، از نوشتنش پشیمون شدم. 

پیام خصوصی:

اولا که من شخصا هیچ مشکلی با پیام های شما ندارم. فقط محض اینکه یادم نره یا دی نشه جوابتون گفتم. 

والا اون موقع که من عضو بیان شدم، ایمیل کفایت میکرد. تلفن لازم نبود. به نظر منم شماره دادن عاقلانه نیست. 

در مورد مادرم که نه امکانش نیست. اولا من در طول این 41 سال زندگی، شاید به تعداد انگشتای دستم، کاری مخفی از پدر و مادرم کردم.  که همونم لو رفته. الان که همسایه ایم دیگه اصلا امکانش نیست. 

در ثانی در این مورد خاص حتی اگه 10 سال بعد از جراحی تصادف کنم و پام بشکنه، ایشون به بد بودن جراحی نسبت میدن. در این حد دیدشون بد و منفیه. و کلا نگرانی شون درباره سلامتی همه، علی الخصوص بچه ها و نوه هاش، تمومی نداره.

به هر حال ممنون از پیشنهادتون. لطفا ما رو از دعای خیرتون محروم نکنید. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۹ دی ۹۶

تبلیغ اسلامی عبارت است از تفاهم با مردم برای اینکه مردم در کارهای اساسی مسئولانه وارد شوند

خب اگه خدا بخواد، بالاخره فاطمه خانم رضایت داد دست از سر کله کچل ما برداشت. نه به اون هفته که به هیچ عنوان یه کلمه هم سوال از هیچ درسی نداشت،نه به دیشب و امشب که کل درسای این ترمش رو مرور کردیم! 

اون هفته هم من و هم نرگس، با چند شیوه مختلف یادش انداختیم که هفته بعد امتحان داری و اگه سوال داری بیا بپرس، ولی ترجیح داد موضع شب امتحانی بودنش رو حفظ کنه همچنان. 

امروز هم به عنوان آخرین تیر فرار از جراحی، رفتم سراغ طب سنتی. آقای دکتر پرما نبودن. ولی یحتمل ایشونم همین نظر رو میدادن، که بله، اگه 10 سال پیش بود، شاید امکان داشت به همون شیوه حجامت و زالو درستش کرد. ولی الان دیگه راهی جز جراحی نداره.

یه دستور ویژه هم برای لاغری ازشون گرفتم. اگه نتیجه داد، توضیحش میدم کامل. 

از طرفی به خاطر اتفاقاتی که برای مادربزرگ مرحومم افتاده، همگی این حساسیت ویژه رو برای جراحی های حوزه استخوان و مفاصل داریم، مادرم از همه بیشتر. 

حالا که من راضی شدم به جراحی و خدایی اش با تحقیقاتی هم که کردم، اونقدرها هم سخت و سنگین نیست، مادرم اصرار دارن که نرم اتاق عمل. 

براشون کامل توضیح دادم جراحی نکردن باعث میشه اولا ساییدگی غضروف پیدا کنم و آرتروز و در ثانی بقیه رباط ها هم ممکنه پاره بشن.

میفرمایند که خب تا میتونی راه نرو تا هیچ اتفاقی برات نیفته...

ولی هر چی فکر میکنم، به نظرم درست نیست. این یعنی دستی دستی خودم رو از پا افتاده کنم. اگه بعد جراحی اتفاقی بیفته که منجر به از پا افتادگی بشه، به نظرم تحملش خیلی راحت تره تا اینکه سالم باشم و از پاهام استفاده نکنم. 

بگذریم از این صحبتا، میدونید دایی بودن فقط کجاش؟!!

اونجاش که حسنی خانم امروز بهم تلفن کرده که بیاد کمکم، برای انجام حرکات ورزشی!

پدر آقا حمید پارسال یه مدت فیزیوتراپی داشتن، برای درد مفاصل مخصوصا زانو. حسنی هم کمکش میکرد برای انجام ورزشای مخصوصش. 

حالا تو این هفته نتونست بیاد من رو ببینه، از صحبتای بقیه اینطور برداشت کرده که زانوم درد میکنه فقط. 

خلاصه که هی از یادآوری تلفنش غنج میره دلم. 

راستی بالاخره دیدم تخت رو، هیچی نبود. اما در عوض یکی از طبقه های کمد اتاق زیر ما که وسایل کناری توش بود، افتاده. صدا از اون طبقه بود و من توهم نزده بودم! 

و حرف آخر اینکه، چقدر بعد از یه هفته مرخصی و تو خونه بودن و صبحانه رو ساعت 8 خوردن و بازی کردن با خدیجه، بیرون رفتن ساعت 6 صبح سخته!! 

یه پیام خصوصی هم بود، ممنون از لطف و محبتون. نه، راستش من در مورد تهران فقط متوجه شدم جمعه بعد از نماز جمعه قرار بود راهپیمایی کنن. ولی یه مطلبی، میشه که شما بدون اینکه وبلاگ فعال داشته باشید، تو بیان عضو بشید. بعد خوبی اش اینه که اگه برای وبلاگ های بیان پیام بذارید، حتی خصوصی، امثال من میتونیم جواب رو زیر پیامتون بدیم. البته این فقط پیشنهاده، هرطور خودتون صلاح میدونید.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۸ دی ۹۶

ما امروز احتیاج به این داریم که ملت را امیدوار کنیم و دلگرم. حب و بغض در دل شما آنجور نباشد که خلاف واقع حکم کنید

الان دقیقا در چه وضعیتی ام؟

2 ساعته دارم دور اتاق میچرخم. با سرعت 65 متر در دقیقه. در حالیکه دو تا دمبل 5 کیلیویی گذاشتم تو کوله عماد و انداختم پشتم. به علاوه بر دو تا وزنه مخصوصی که از ارتوپدی گرفتم و به پاهام بستم. 

به قول عماد فقط یه لباس راه راه لازم دارم برای اینکه تو نقش زندانیای قصر واکینگهام بازی کنم. 

امروز مادرجان، تمام محاسباتم برای کم کردن وزنم رو به هم ریختن. 

دو روزه هی میگیم این چه بوییه تو حیاط و کوچه پیچیده؟ کی داره چی درست میکنه؟ 

تا امروز صبح که مادرم با یه کاسه آب پای مرغ یا در واقع ژله پای مرغ اومدن سراغمون فهمیدیم چی بوده!!

بی خبر از ما، با پدرم رفتن بازار، یه ‌گونی پای مرغ خریدن آوردن، دو روزه گذاشتن پشت بوم بپزه! 

احتمال دادن مخالفت کنم، اینجوری گذاشتنم تو عمل انجام شده. 

والا اگه میگفتن، لااقل نجم رو میفرستادم بره بخره. نه ایتکه پدرم با اون وضعیت آرتورز آرنجشون رانندگی کنن. 

و جالبه که همین پدرجان که با عرض معذرت و ببخشید فراوان، سرهنگ مأبانه، دستور دادن بی چک و چونه روزی یه کاسه بخورم، خودشون لب به این مدل تقویتی جات نزدن و نمیزنن. و الا که یحتمل اینقدر تمام مفصلشون درد نداشت. 

خدایی اش هم اهل ادا نیستم، میخورم از این معجونها. این هم به لطف ادویه هایی که مادرم بهش زدن، خیلی خوش طعمه. اصلا هم بوی بد نداره. 

مشکل چربی اشه که مصداق بارزه یه وجب روغنه. و تمام معدلات من رو بهم زد. با این وصف مجبورم 10،15 کیلو وزنه به خودم ببندم برای راه رفتن. 

یه چیز بگم؟ حرص و طمع مصادیقی خیلی بیشتر از مال و ثروت داره. مثالش من. اصلا نسبت به مال دنیا حرص نمیزنم. غصه از دست دادنش رو هم نخوردم و نمیخورم. ولی این چند روز دیدم چقدر طمع سلامتی ام رو دارم و خیلی سختمه مقداری اش رو از دست بدم. 

اصلا منظورم ناشکری نیستا، منظورم رضایت دادن به تقدیر خداست. که به بهونه های مختلف سر سلامتی ام باهاش چونه زدم. 

ولی واقعش دارم گول میزنم خودم رو. اتفاقا هرچی بیشتر دل نکنم ازش، بیشتر خدا به از دست دادنش مبتلام میکنه. 

بگذریم، جا داره یه خسته نباشید هم به اغتشاشگران تلاشگر میهنمون بدیم از همین جا: سلام در به در! سوراخ موش میخوای؟!

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۶ دی ۹۶

زکات باید آن حرص و بخل درونی ما را بشکند و آن دلبستگی ما به مال و به زخارف دنیوی را از بین ببرد

تا حالا اصطلاح فلانی سر میبره به گوشتون خورده؟ از نزدیک هم لمس کردین؟ 

ما امشب با تمام وجود درک کردیم. برگشتنی از مطب آخرین متخصص زانویی که امروز رفتیم، حوالی سیدخندان، یه دربست گرفتیم.

ماشین ظاهرا 206 بود، ولی به نظرم بیشتر از 200 سال قدمت داشت. اینقدر که تک تک پیچ و مهره ها و لولاهاش صدا میداد.

ولی بدتر از وضعیت ماشین، وضعیت راننده اش بود. وضعیت خودش هم نه، رانندگی اش. راننده یه پیرمرد حدودا 70،80 ساله بود. به قول خودش: نترس جوون، من سرد و گرم کشیده ام. 

ولی امان از رانندگی اش، از اون مدلایی بود که باید دعا میکردی این دیواری که داره با سرعتت به سمتت میاد، راهش رو کج کنه و بره! 

به هیچ قانون و مقرراتی که عقیده نداشت، هیچ. کلا فکر میکرد سوار اسبه و داره پرش از مانع انجام میده! از لبه جوبی که بلوک داشت، میپرید تو پیاده رو! 

کم مونده بود از وسط خیابون با گاردریل دور بزنه. چراغ قرمز و خط کشی و حق تقدم و ... که براش جوک بود واقعا! 

از اتوبان هم به بهونه ترافیک نیامد، انداخت تو کوچه پس کوچه، تا برسیم یه نفس آیت الکرسی خوندم کسی رو زیر نگیره جلو چشم ما! راحت سرعتش تو کوچه بن بست 60 تا بود. با همون 60 تا گاز میداد تا ته کوچه، بعد که مطمئن میشد اون دیوار تمایلی به جابجا شدن نداره، یهو میزد رو ترمز! که اگه خودم و نرگس رو محکم نگرفته بودم، پرت شده بودیم اون طرف دیوار.

خلاصه که آخرش موقع پیاده شدن دلم نیومد ازش نپرسم راز طول عمرش چیه و چه دعایی پشت سرشه؟ که گفتن از بس دستم به خیره!

در مجموع از جمعه تا الان، من با 7 تا متخصص ارتوپد که 3 تاشون فوق تخصص زانو هستن، صحبت کردم و مشورت گرفتم. 

دفعه آخری رو که قبلش نشستم 2 تا a4، تمام سوالات و شبهاتم رو نوشتم و درست 45 دقیقه ازش سوال کردم. ناگفته نماند ایشونم از نوع دکترهای خوش اخلاق بودن و دونه دونه سر صبر و حوصله جواب دادن. دست آخرم تعارف کردن که اگه میخوای پوسترای رو دیوار و ماکتم رو بدم ببری خونه خوب یاد بگیری؟

نتیجه اینکه انگاری عمل جراحی لازم و بلکه واجبه. و نمیشه باهاش زندگی مسالمت آمیزی داشت. 

خب راستش وقتی خوب فکر میکنم، میبینم من از اسم عمل ترسیدم. و اگه این ترس رو بذارم کنار، باقی مسائلش که شامل چند ماه محدودیت فعالیت و کمی تا قسمتی درد میشه، خیلی سخت نیست. 

ترسم هم برمیگرده به یه پیش فرض ذهنی ام که میگه: الا و لابد جراحی های مربوط به اسکلت بدن، منجر به از پا افتادگی کامل میشن.

دقیقا نمیدونم چرا، ولی این گزاره برام حتی یر سوزنی ابهام نداره و ازش مطمئنم. به هیچ دلیلی هم برای ردش قانع نمیشم. 

با این وصف، دارم تصمیم میگیرم به این ترسم غلبه کنم و برم برای جراحی! توکل به خدا، هر چی شد، شد. 

ان شاءاللّه که همونطوری که ایشون پیشبینی کردن، تا 6 ماه دیگه بتونم دوباره والیبال بازی کنم...

10:58:07

عزیز دلم! میشه لطفا عین روح سرگردان هی تو سکوت، نیای و بری؟ من که میدونم حرف داری، خب بگو عزیزم. خصوصی بنویس، خصوصی جواب میدم. 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۳ دی ۹۶
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟