۵۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دولت حسن کچل» ثبت شده است

ملت، خدمتگزاران را در مقابله با زیاده‌خواهی استکبار تنها نخواهد گذاشت

زهرا رفت... به همون سرعتی که اومد، به چشم برهم زدنی رفت. و کی باور میکنه، آخرشم نشد دو ساعت تنها باهاش حرف بزن؟! نبودم، یا بودم و فرصت نشد. دلتنگی ام چند برابر شد با این اومدن و رفتنش. 

عماد مدتی بود دنبال عکس دار کردن شناسنامه و گرفتن کارت ملی اش بود. وقت نداشتم برم دنبالش. خودش رفت انجام داد. کلی هم خوشحال که تنها رفته. حالا میخواد بره حساب بانکی باز کنه و کارت بگیره برای خودش. 

با این اوصاف فقط شناسنامه من و نرگسه که باید تعویض شه. اونم با این اوضاع کاری، فکر نکنم به این زودیا فرصت کنم. 

با اینکه بودجه مون کامل قطع شده و هیچ امیدی فعلا به اتمام پروژه نیست، ولی هنوز داریم آزمایشاتمون رو انجام میدیم. خیلی حیفم میاد ولش کنم. 

نمیدونم چقدر خبر دارید، ولی نسل جدید حمل و نقل، تو دنیا، داره رو پرواز کار میکنه. دیگه حمل و نقل زمینی جوابگو نیست. از طرفی مسأله اصلی پرواز، کم کردن وزن وسیله، علی الخصوص سوختش هست. 

حالا حساب کنید تولید یه پرنده فوق سبک تمام خودکار با سوخت هیدروژن که پسماندش آبه و کنترلش هوشمنده، چقدر راهبردی و ضروریه. ولی صد حیف که کسی به فکر نیست. نه که به فکر نیستن، سنگ اندازی هم میکنن. 

چراش البته واضحه: ساده لوحانه ترین توجیه میتونه این باشه که برای دلال جماعت واردات و سود تریلیاردی به جیب زدن، همیشه بر ریسک تولید مقدمه و خب دور و بر وزرای ما هم که پر از دختر مظلوم و داداش بیکاره. 

البته که من به جد معتقدم این پیشفرض خیلی ساده لوحانه است. واقعیت اینه که متأسفانه دولت و مجلس، به لطف جوگیری مردم تو انتخابات کاملا افتاد دست لیبرالها و لیبرالها حقیقتا دشمن این مردم و از مخالفین واقعی حکومتی به اسم جمهوری اسلامی هستن. تنها چیزی که از این انقلاب و حکومت براشون مهمه و حاضرن براش جون بدن، سفره اشه، که همگی دورش نشستن و دارن چپاول میکنن. و الا ذره ای به این مردم و اعتقاداتشون و انقلابی که کردن اعتقاد ندارن.

البته هنوزم این اوضاع راه حل داره به نظرم. با وجود همه دشمنی ها و خیانتها، کافیه مردم یه کم به خودشون بیان و چشمشون رو باز کنن. بیان بیرون از سلطه این امپراطوری دروغ و شایعه. یه کم، اندازه نیم ساعت، بشینن دو دو تا، چهار تا کنن ببینن کی به کیه و دنیا دست کیه. 

اگه مردم، همه با هم، تصمیم بگیرن دست از باور و پرستش دروغ بردارن، قطعا دشمن هیچ غلطی نمیتونه بکنه. هر چقدر هم که نقشه کشیده باشه، تمام نقشه هاش نقش بر آب میشه. فقط باید ببینیم و بشناسیم که دشمن کیه.

بدی کار اونجاست که مردم جادو شدن انگار. یه موسی با عصای اعجازین لازمه، تا مردم از این جادو بیدار شن. 

هر چی فکر میکنم، میبینم در طول تاریخ، هیچوقت باطل پیروز نبوده. بلکه مردم به جهل و حماقت خودشون باختن. هر جا ذره ای عقل وسط اومده، باطل نابود شده. 

بگذریم از این حرفا...

عماد یه اصرار دیگه هم داره. میخواد اینجا رو ازم بگیره کامل. استدلالش اینه که من خیلی کم کار شدم. بهش میگم چی میخوای بنویسی، میگه از هر دری سخنی! میگم خب قحطی اش که نیومده، یکی به اسم خودت بساز، میگه کیفش به اینه آدم خونه باباش بشینه!! 

چه میدونم، شایدم دادم بهش اینجا رو...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۰ مرداد ۹۷

فاجعه‌ منافراموش‌شدنی نیست.بعثه سازمان حج،وزارت خارجه وقوه‌ قضائیه بایدقضیه رادنبال کنندوبایددرهیئت حقیقت‌یاب توسط مدعی اصلی که جمهوری اسلامی است،تعقیب شودتااحقاق حق بشود.ظلم بزرگی درآنجاصورت گرفت

05:55:27

با وجودی که 3،4 روزه زهرا و معصومه اینجان، ولی کی باورش میشه هنوز نتونستم یه دل سیر ببینمشون؟

واقعش تو این دو هفته نرگس و بچه ها رو هم نشده درست و حسابی ببینم. خب وقتی باید 6 اون کله شهر باشم، ناچارم "وقتی همه خواب هستن" بزنم بیرون. منتها نکته اش اینه برای من ساعت برگشت فرقی نکرده!

یه امروزم که تعطیله، به خاطر اجرای هماهنگ سمفونی جیغ و گریه فسقلیا تا پاسی از نصفه شب، هیشکی قصد بیدار شدن نداره. یعنی واقعا اشکالی داره برم زهرا رو صدا کنم به بهونه صبحونه باهاش حرف بزنم؟ خسته است، میدونم. ولی بخوابه تا ساعت 10 و 11 رو راحت میخوابه. بعدشم که دیگه دو دقیقه هم نمیتونم چشم تو چشم بشم باهاش. 

جدا که آدمیزاد تا نعمتی رو داره، قدرش رو نمیدونه. یادش به خیر تا همین دو سه سال پیش، یکی از آرزوهام این بود صبح، سر صبحانه، زهرا فقط یه ذره کمتر و با سرعت پایینتر صحبت کنه. اصلا تعجب میکردم سر صبحی اینهمه انرژی و حرف رو از کجا میاره؟

اصلا همین صبحانه صبح زود و دست جمعی خوردن، کی رسمش از خونه مون ورافتاد؟ چرا؟ چقدر حیف واقعا.. 

یه کم از شجاعت مثال زدنی خدیجه بگم که نرگس برام تعریف کرده:

از اونجایی که دستش به لوازم نقاشی نرگس خانون نمیرسه، دائم داره از برنامه بازار برای خودش برنامه نقاشی دانلود میکنه. به این امید که بتونه مثه مامانش نقاشی کنه! بعد که مادرش ازش خواسته دیگه برنامه دانلود نکنه، به این توجیه که گوشی ام دیگه جا نداره، رفته یه برنامه ماشین بازی ریخته و آورده به مامانش نشون داده که به اندازه این جا داره گوشی یا نه؟

:این برنامه اصلا چی هست؟ بذار ببینم، ماشین هیولا... 

+ هلولا؟!! هلولا داله توش؟!! آدم بدی داله؟!! پاتش "پاکش" تن زود.. نمیخوام... 

بعد هم گوشی رو انداخته ورفته گوشه اتاق نشسته سرشم قایم کرده تا اگه یه وقت موقع حذف برنامه آدم بدیاش!! از تو گوشی حمله کردن، نخورنش!!

گفتم تو بازی دائما داره با کی حرف میزنه و بهش دستور میده؟ شهابش! با این استایل:

شهابم، بریم خرید. شهابم، در ماشین رو باز کن. شهابم، غذا چی داریم. و... 

قشنگ یه کلفت تمام عیاره واسش این شهابش. حیف که یه بیست سالی از زندگی مون گذشته و همه نرگس رو میشناسن. و الا که چه مظلوم نمای هایی که نمیشد ازش دربیارم!! 

قبلا هم میگفت همسرم! کلا دایره لغاتش خارج از دایره لغات خانواده است. 

گفتم دایره لغات، یاد اصطلاح جدید فاطمه افتادم: شاید ندونه باشه شایدم دونه باشه! 

"ندونه" و "دونه" چیه؟ صرف جدیدی از فعل دانستن در زمان حال! کلی هم استدلال داره بچه ام برای اثبات درستی اصطلاحش. 

در راستای اجازه اش برای فیلم دیدن، چند وقت پیش خیلی اصرار کرد ابد و یه روز رو براش دانلود کنم. هرچقدر هم براش گفتم خوب نیست، به خرجش نرفت. 

بالاخره نرگس براش گذاشت که ببینه. میگفت اینقدر بدش اومده که 20 دقیقه نشده، خاموش کرده! گذشته از حیف پولی که دادیم براش!! سؤال اینه: مگه مجبورین فیلم به این آشغالی بسازین؟ بعد چه جوری روتون شد جایزه بهش بدین؟!

پرانتز باز: برای اینکه پولمون حیف نشه، خودم دیدمش کامل... شرمنده!  پرانتز بسته. 

معصومه رو هم نشده درست و حسابی رصد کنم ببینم چی بلده، چی بلد نیست. فقط ظاهرا، تنبل خانوم هنوز تنهایی راه نمیره. خیلی هم علاقه به خوردن و لیس زدن کف پا! داره. از دور هدف گیری میکنه و میاد. همچین هم با ذوق میاد که انگار چه گنجی پیدا کرده. 

بعد این وسط کی ناراضیه؟ آمنه خانوم. که در جا میزنه زیر جیغ و گریه. مبادا معصومه پای مامان و باباش رو بخوره و تموم کنه! کلا ما جزو املاک شخصی خانوم هستیم. بی اذن و اراده اش، حتی حق تلفن صحبت کردن هم نداریم. یه وقتا نرگس بخواد اورژانسی از اتاق بره بیرون، سینه خیز و دولا دولا میره، آمنه نفهمه! 

نخیر، انگاری خواب ابدی رفتن همه، هیچکدوم قصد بیدار شدن ندارن. شیطونه میگه برم بزنم زیر آواز، بلکه بد خواب شن... لعنت بر این شیطون. 

آهان راستی، درباره آب وبرق هم میخواستم بنویسم. 

خب حتما شنیدین که میگن به خاطر کم آبی، برق هم نداریم؟ ولی خب دروغ میگن. چون درصد بالایی از نیروگاههای کشور اصلا آبی نیست. با سوخت کار میکنه. پس چرا مشکل داریم؟

چون دولت محترممون که کلا اهل کار و توسعه نیست، از اون طرف هم رفته به عهدنامه پاریس ملحق شده که مثلا برای حفظ محیط زیست و جلوگیری از انتشار گازهای گلخانه ای، تصویب کردن کشورا، از فلان مقدار بیشتر حق ندارن سوخت فسیلی مصرف کنن. بعد آمریکاشون که جند برابر حد مجاز مصرفشه، از این عهد نامه خارج شده! 

البته منم موافق استفاده بی رویه از سوخت فسیلی نیستم. ولی راهش قطع برق نیست!  اونم در این وسعت که مثلا محله ما این هفته روزی دو نوبت صبح و عصر قطعی داشت. 

اولا چرا دولت حاضر نیست رو گسترش ماشین برقی سرمایه گذاری کنه؟ با تمام محسناتی که داره و عیوبی که نداره؟ الان طبق آمار، مصرف سوخت فسیلی توسط وسایل حمل و نقل خیلی بیشتر از نیروگاه هاست. 

گذشته از اون، کی بود میگفت انرژی هسته ای میخوایم چی کار؟ میخوایم برای برق، برای آب شیرین!!

البته بازم به نظر من تو کشور ما حای برای تولید برق به انرژی هسته ای هم نیاز نداریم. اگه این دولت واقعا خیانت کار نبود و از سادگی اش رفته بود به این عهدنامه ها تعهد داده بود، باز هم میتونست برای توسعه تولید انرژی، دست بذاره روی استفاده از انرژی های پاک که الحمدللّه وفور نعمته اینجا. 

باد و آفتابی که کشور ما داره، به گفته اونایی که تخصصش رو دارن، جوابگوی نیاز حداقل 120 میلیون نفره! به صورت کامل و در تمام ابعاد زندگی. یعنی حتی میشه صادرش کرد. ولی خب این پولت محترم در راستای خیانتاش، کوچکترین طرح و برنامه هایی که در راستای استفاده از این انرژی ها هستن رو نابود میکنه. 

فرض مثال اینکه تو دولت قبل تصویب کردن اگه کسی بخواد، میتونه بره از وزارت نیرو پنل خورشیدی بگیره، بذاره رو سقف، برق تولیدی اش رو به خود دولت بفروشه. 

که خب ما از اول خودمون به صورت آزاد تهیه اش کردیم، برقش رو هم خودمون مصرف کردیم. ولی حالا که پدرم قصد کرده بره از این طرح استفاده کنه، شونصد تا بهونه آوردن و نذاشتن. دست آخرم گفتن برید از همونی که تصویبش کرده بخواید!!

و جالب اینه که دقیقا همونایی که موقع انتخابات به هیچ صراطی مستقیم نبودن و دو آتیشه طرفدار حسن خان بودن، الان هم با پررویی، حاضر نیستن قبول کنن این افتضاح حاصل انتخاب پرشکوه خودشونه. با وقاحت تمام، همه مشکلات رو میندازن گردن جمهوری اسلامی. از گرون فروشی کاسب محل، تا بقیه ندادن راننده تاکسی، تا اختلاس و دزدی های آنچنانی، تا....

کاش فقط یه ذره واسه بعدیا عقلمون رو استفاده کنیم. کاش. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۹ تیر ۹۷

زرمندان و زورمندان و زیردست‌هایشان، همیشه مایل بوده‌اند که حجاب بین زن و مرد از بین برود؛ که این، البته برای زندگى جامعه مضر و برای عفت جامعه زیانبار و برای خانواده از همه چیز بدتر است

ساعت چنده؟

01:31:39

و من کجام؟ 

مرکز تصویربرداری، منتظر وقت ام ار آی! 

اینجور که پیداست آقای دکتر علاقه خاصی به این دستگاه دارن، راه به راه برام دستور ام ار آی میدن.

البته از حق نگذریم گویا زانوی منم علاقه خاصی به زورآزمایی تاندوم ها و رباط هاش پیدا کرده، دونه دونه رو امتحان میکنه ببینه پاره شدنی هستن یا نه. 

اگه 6 ماه پیش کسی میگفت تقصیر خودته و حرکات تند و بی ملاحظه ات، قبول میکردم ازش. ولی الان که خدایی دیگه نه از دوچرخه خبریه و نه والیبال و نه دویدن و... چی؟

البته خدا رو شکر این سری دردش خیلی کمتر از قبلی هاست. بیشتر قفل شدنش اذیتم میکنه. 

این چند روز بچه ها هم مریض بودن. مخصوصا آمنه. تب شدید و گلو درد. با جوشای خیلی ناجور. به قول دکترا یه ویروس جدیده. طفلیا لپاشون آب شد. 

ولی خبر خوب اینه که محبوب فردا میخواد بیاد تهران و قرار شد زهرا رو هم با خودش بیاره. محسن امسال تابستون هم برای دانشگاه واحد برداشته و هم از حوزه کار گرفته، اندازه یه روز هم وقت نداره بیاد. 

هر چند که دلم براش خیلی تنگه، ولی از این جنمش خوشم میاد. تو این دور و زمونه بیکار و بیعار پروری، همچین جوونایی نوبرن.

عماد اگه خدا بخواد بالاخره برای انتخاب رشته تصمیم گرفت. دبیرستان، ریاضی. طیف انتخابی اش شامل آتش نشانی و ایمنی تا طراحی سیستم های امنیتی کاردانش میشد! 

البته که اسامی رشته های کاردانش خیلی غلط انداز و وسوسه انگیزن. ولی با مشورت چند تا فرهنگی های آشنا، به این نتیجه رسید رفتن به این رشته ها فقط وقت تلف کردنه و بار علمی ندارن تو این مقطع. 

....

قصد پمپاژ نامیدی ندارم به هیچ وجه. ولی خدایی اش به نظر شما این وضعیت درهم و برهم قابل اصلاحه؟! نه فقط کشور ما، منظورم کل دنیاست. 

از آشفته بازاری دنیا همین بس که امروز یه جا خوندم تو آمریکا یه بچه یه ساله رو به جرم ورود غیر قانونی محاکمه کردن!! 

یه وقتا با خودم میگم اعتراض ملائکه به خدا، خیلی هم بیراه نبوده. یه چیزایی میدونستن...

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۴ تیر ۹۷

مانبایدفکرکنیم که چون امام زمان خواهدآمدودنیاراپرازعدل ودادخواهدکرد،امروزوظیفه‌ای نداریم؛نه،بعکس،ماامروزوظیفه داریم درآن جهت حرکت کنیم تابرای ظهورآن بزرگوار آماده شویم

امشب قصد نوشتن مطلب خاصی نداشتم. فقط میخواستم دو تا پیام جواب بدم که اشتباها یکی اش حذف شد. پیام سرکار خانم آبان. 

فرموده بودین که چرا دیگه درباره اوضاع و احوال روز و سیاست نمینویسم. 

چرا؟ چون اتفاق تازه و غیر قابل پیشبینی نیفتاده. اوضاع هر چی که هست، از گرونی و اختلاس و فساد و بی عدالتی و اعتراض و خلاصه نابسامانی، کاملا قابل پیشبینی بود. 

و تا وقتی مردم، عموم مردم، تصمیم نگیرن که فکر کنن، اوضاع همینه. بله، دقیقا فکر. مشکل بشر از ابتدا تا الان، همینه که فکر نکرده و نمیکنه. لایعقلون زندگی کرده. 

فکر و تعقل هم قرص و آمپول نداره که بشه به کسی تزریق کرد. 

فرض مثال همین راه حلی که دولت داده واسه صرفه جویی برق و آب. 

اصلش درست که چقدر خوب کار و تلاش روزانه از ابتدای طلوع آفتاب شروع بشه. ولی یه کم فکر پشت این تصمیم نیست. که ببینن خب تو کلانشهر تهران با این مسافتای طولانی، که فرض مثال من نوعی واسه اینکه ساعت 8 برسم محل کارم باید 6 راه بیفتم، الان با این وضعیت منطقی اش اینه که همون بعد از شام حرکت کنم!! 

فقط جای شکرش باقیه که دو هفته بیشتر نیست این طرح. 

....

پروژه مون رو دارن نابود میکنن. با اینکه از همون اول سفارش از طرف وزارت دفاع بود، ولی به خاطر کم شدن بودجه وزارتخونه، گفتن که دیگه پولی نمیدن. و خب به سرانجام رسوندن همین نمونه اولیه هم پول میخواد. چه برسه به تولید انبوه و باقی ماجرا. 

آقا رسول خیلی اصرار داره خونه اش رو بفروشه. با اینکه وظیفه ای برای اتمام ابن پروژه نداره. 

راستش من از اول هم امید نداشتم به انجام این کار. با شناختی که از مسئولین مربوطه داشتم. ولی طبق وظیفه ام گفتم باید شروع کنم و کردم. ولی الان واقعا نمیدونم چه باید بکنم. 

بی خیال کلش بشم؟

یا به آب و آتیش بزنم واسه جور کردن بقیه پولش؟

نرگس میگه خونه رو بفروش. 

ولی مسأله اینه، اگه به هر نحوی پولش رو جور کردم و ساختمش، چه تضمینی هست برای تولید انبوهش؟ کی حاضر میشه سرمایه گذاری کنه؟

به تولید انبوه هم نرسه که به لعنت خدا نمی ارزه. 

یه دو راهی سخته واسه تصمیم گرفتن. خیلی سخت. 

...

تا قبل ازواج زهرا فکر میکردم شوهر دادن دختر خیلی کار سختیه. ولی الان میبینم اصلا فکر کردن به ازدواج پسر هم وحشتناکه.

نمیدونم از چی دقیقا، ولی تا میام فکر کنم به اینکه برای نجم چه باید بکنم، میترسم. 

بگم از مخارجش میترسم؟

از اینکه سرمایه نداره؟ خونه و ماشین و... 

از اینکه مورد مناسب نمیشناسیم؟

از چی؟ نمیدونم.

فقط اینکه یکی از نگرانی های بزرگمه این مورد. احساس میکنم دارم بهش ظلم میکنم. 

حالا وسط اینهمه حرفای چرت و پرت یه چیز بامزه بگم:

حسنی، دختر خواهرم، که حدودا 13,14 سالشه، از حدود 6 ماه پیش که فیلم ایستاده در غبار رو دیده، به شدت شیفته حاج احمد شده. 

پنجشنبه خونه شون بودیم، واسه نماز رفتم اتاقش. تمام در و دیوار پر از عکسای ایشون بود. یه گوشه اتاق هم سنگر درست کرده، توش آینه و قرآن گذاشته.

برای چی؟ برا وقتی که ان شاءاللّه ایشون آزاد شدن و برگشتن، دست جمع بریم ازشون بخوایم بیان دختر ما رو به کنیزی قبول کنن!! و تو همین سنگر خطبه عقد خونده بشه! 

خیلی هم جدی تصمیمش رو گرفته و براش اختلاف سن هم اصلا مطرح نیست! 

خدا وکیلی خوب تیکه ای هم برای خودش انتخاب کرده. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۷ تیر ۹۷

فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها مثل یک مادر، مثل یک مشاور، مثل یک پرستار برای پیامبر بوده است. آن‌جا بوده که گفتند فاطمه «امّ ابیها» مادر پدرش است

از دیشب حالم به شدت بده. حال روحیم یعنی. البته که خدا رو شکر اتفاق بدی نیفتاد و به خیر گذشت. ولی هنوز قلبم تند میزنه.

دیروز غروب، موقع برگشتن، تا پیچیدم تو کوچه، به نظرم اومد یه گربه قد بلند وسط کوچه ایستاده. هم دم غروب بود و هم اینکه عینکم کثیف بود، درست نمیدیدم. تا رسیدم دو متری اش که دیدم خدیجه است!!!

تا مرز سکته رفتم واقعا! حالا خانوم یه ذره ترسیده؟! اصلا. تازه چی، داره هر هر میخنده که من دیدمت!

حالا چطوری تنها وسط کوچه بود؟

بعد از ظهر داشته پایین تو دست و پای عماد میچرخیده و بازی میکرده. که عماد آماده شده بره مسجد. پنجشنبه ها دو ساعت قبل مغرب حلقه بسیج دارن. فقط به خدیجه گفته برو بالا پیش مامان و خودش نبرده بالا، بسپره دست نرگس.

ایشونم خیلی سرخودانه، پشت سرش داداشش دمپایی پوشیده، اومده تو کوچه. 

نرگس هم از دیشب خیلی حالش بده. اشکش بند نمیاد. کلی هم بد و بیراه نثار خودش کرده که چرا حواسش نبوده عماد میره مسجد و نرفته پایین ببینه خدیجه چی کار میکنه. 

عماد هم وقتی فهمید خیلی ترسید و کلی معذرت خواهی کرد. 

هرچند به نظر من هیچ کدوم مقصر نبودن. فقط یه اتفاق بود که خدا رو شکر به خیر گذشت. و البته که باید حواسمون باشه خیلی بیشتر مراقب بچه ها باشیم. 

کلی هم با خدیجه حرف زدم که نباید تنها رفت بیرون، خطرناکه. ماشینا و آدم بدا و.. قشنگ میفهمه چی میگم. بعد کلی نصیحت، برگشته میگه: آقاهه رو دیدم. تعجب کردم!!

منظورش اینه که ترسیده، ولی بازم از رو نرفته. 

امروز میخوام برای در راهرو قفل بذارم و قرار گذاشتیم همیشه حواسمون باشه در قفل باشه.

حالا وسط این حال خراب خانوادگی کی بازی اش گرفته و میخنده؟

آمنه خانم! ازدو هفته پیش که نرگس خانم داره بهش غذا میده، کلی اخلاقش خوب شده. معلوم شد اونهمه گریه اش و بی تابی هاش، از روی گشنگی بوده. 

حالا که روزی نصف استکان غذا میخوره، دیگه اصلا توقع مدام بغل شدن نداره و فقط دوست داره یکی باهاش بازی کنه. 

پریشب میخواستم درباره اون شب کذایی بنویسم که چی دیدم، ولی نشد. اون شب من داشتم از فیزیوتراپی برمیگشتم و تو پاسداران بودم. 

تنها چیزی که از دیدن تیپ و قیافه عاشون به ذهنم میرسید، این بود که داعش حمله کرده. اراذل و اوباش محلی به گرد پاشون هم نمیرسن. دیدم قبلا اراذلی که مست کرده باشن و اربده کشی راه بندازن. سر و صدا دارن، ولی دل و جرأت وحشی گری ندارن. دو تا پلیس ببینن، بادشون میخوابه. اینا قشنگ اومده بودن جنگ. 

بعد هم که با اون فیلم مسخره گل دادنشون به اهل محل مشخص شد نقشه از قبل داشتن. اگه فیلم رو دیده باشید، معلومه مال قبله و هنوز محله رو خراب نکردن. مخصوصا که سردسته شون که داره جلو میره و گل میده، همونیه که واسه نیرو انتظامی شاخ و شونه میکشه و تعیین وقت میکنه. که دستگیرش کردن. بعد چطور ممکنه فرداش پاشه بره گل بده دست مردم؟

البته که دیگه دوره این فیلم درآوردنا گذشته. دیگه مگه کسی رسما کند ذهن باشه که با این چیزا گول بخوره و نفهمه اینا چقدر وخشی ان. 

فقط نکته جالب توجه برخورد دولت و جناب حسن خان با ماجراست. 

اول که به قول خودش دستور میده پلیس خلع شه، بعد هم که اجازه برخورد نمیده تا وقتی که دیگه خوب هر غلطی خواستن کردن، در نهایت هم برگشتن گفتن اینا حسابشون از دراویش جداست و دراویش خیلی هم خوب و مهربونن!!  آره جون خودت، فقط کاش یه بارم بیان با خودت مهربونی کنن ان شاءاللّه. مخصوصا با اون شلنگ میخ کاری شده شون. 

و نکته آخر اینکه دیگه حسن خان و دار و دسته اش چطوری باید ثابت کنن عامل نفوذی دشمنن، تا بعضیا باورشون بشه؟!! یعنی حتما باید با توپ و تانک بیان سراغ ملت، تا بفهمیم منافقه؟ همین حمایتشون از این گله گرگ وحشی کافی نیست؟!

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۴ اسفند ۹۶

به هنرمندان توصیه میکنم که‌ به بازی‌های‌ خطی‌ و سیاسی‌ کشیده نشوید؛ اما آن‌جایی‌ که‌ مسئلۀ حفظ‌ ارزش‌هاست،‌ موضع‌ انتخاب‌ کنید و پای‌ آن‌ بایستید

کلا اهل سینما رفتن و فیلم دیدن نیستم. ولی اخبار سینما و رسانه رو پیگیری میکنم. بلکه اگه یه روزی دستم به جایی رسید و کاری از دستم برومد، بدونم چی کار باید بکنم. 

ماجرای جشنواره امسال رو هم تا حدودی پیگیر بودم و تقریبا از همون اول میشد حدس زد آخرش دار و دسته هومن جانشون!! همه جایزه ها رو درو میکنه. 

ولی چیزی که برام جالب بود دلایل داوران بود. من نمیدونم از کی تا حالا به محتوای فیلم ها نمره میدادن که امسال لاتاری رو کلا به خاطر محتواش حذف کردن؟!!

یعنی اون ابد و یک روز، محتواش خیلی بهتر بود یا درباره الی مثلا؟!

و از کی تا حالا مخالف ترویج خشونت شدن؟!!

در وصفشون فقط میشه گفت عرضه گفتن یه دروغ هم نداشتن.

ولی از همه اینا بگذریم، از اون صحنه افتضاحی که دیدم و پخش شد همه جا، نمیشه گذشت. همون اتفاقی که سر مصاحبه با عوامل یه فیلم اتفاق افتاد، درست بیخ گوش یه پسر بچه 10، 11 ساله. 

یعنی دقیقا قراره چه کار کنن این به اصطلاح هنرمندان نامحترم تا بفهمیم لیاقت دیده و شنیده شدن، ندارن؟ به چه زبونی بگن پیاده نظام دشمنن؟

میان از طرح های با پوشش محیط زیست و درواقع جاسوسی حمایت میکنن، به روی خودمون نمیاریم. 

برامون فیلم از زندگی با سگ و گربه شون و بغل و ماچ و بوسه شون میذارن، ندید میگیریم. 

پز زندگی اشرافی شون رو میدن و به مردم به خاطر فقرشون، توهین میکنن، بازم دست و جیغ و هورا حواله شون میکنیم. 

با تمام بی سوادی شون، خودشون رو نخود هر آشی میکنن و واسه همه چی نظر میدن، بازم عین خنگا منتظریم عالیجنابان مرحمت کنن اظهار نظر بفرمایند. 

برای متهمین به جاسوسی و دشمنای کشور، اشک تمساح میریزن و آه و فغان سر میدن و کمپین تشکیل میدن، بازم انگار نه انگار. 

ولی خدایی این حرکت آخر رو هر جای دیگه دنیا اتفاق افتاده بود، همون اروپا و آمریکا، به خاطر وجود اون پسر بچه، دادگاهی اش میکردن. نمونه های کمتر از این بوده که برخورد سنگین شده باهاشون. 

واقعا نمیفهمم چرا اینجا هیچ کس کوچکترین عکس العملی نشون نداد؟ در حد یه اخم هم کسی رو دعوا نکردن، کسی رو بیکار نکردن، واسه کسی خط و نشون نکشیدن. حتی تف هم تو صورت نامردش ننداختن! 

درد اینه. رسانه مون کلهم اجمعین و یکجا، دست دشمنه و ما هیچ، ما نگاه. این اعتقاد قلبی منه که ما هنوز مهمترین سنگر حکومت رو فتح نکردیم. هنوز رسانه مون دست همون لژهای فراماسونری و بهایی ها و یهودی هاست.  هنوز بلندگوهامون دست دشمنه و ما هرچقدر هم داد بزنیم، نفسمون به صدای اونا نمیرسه. 

این صدا و سیما و سینما و تئاتر باید پس گرفته بشه ازشون. تنها راه همینه. 

...

اصطلاح جدید فاطمه:

با اینکه در کوزه های مدرسه باز بود، ولی حیای گربه هم بود!! 

دیروز مدرسه به همه ناهار داده. ولی فاطمه نگرفته. با اینکه ماکارونی بوده با ته دیگ. به قول خودش حیا کرده. 

فاطمه اول سال یه هفته امتحانی از ناهار مدرسه خورد، خوشش نیومد. گفت ترجیح میده بیاد خونه با مامانش و خدیجه غذا بخوره. ولی دیروز به مناسبت از دهن افتاده دهه فجر، به همه غذای مجانی دادن که فاطمه نگرفت و ضرب المثل فوق رو ساخت! 

از شیوه جدید عماد هم برای اعلان حضورش بگم که خدا رو شکر از ایجاد سر و صدا با وسایل مختلفو تلق و تلوق کردن، رسیده به سوت زدن خیلی ملایم. مخصوصا وقتی پایینه، صداش اصلا اذیت نمیکنه. 

فقط اعلان بودن و بیداری شه که برای من خیلی خوبه. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۷ بهمن ۹۶

اگر دو روزمان مثل هم باشد، سرمان کلاه رفته است. مغبون، یعنی فریب خورده، سرکلاه‌رفته. و کسی که فردایش از امروزش بدتر باشد، «فهو ملعون»؛ یعنی طرد شده است

نمیدونم فقط منم که به نظرم اوضاع مملکت به نهایت قاراشمیشه!!  یا واقعا همینطوره. 

اینجور که داره پیش میره، کم کم باید دعا کنیم یه بلای آسمونی بیاد، همه با هم بمیریم.  بلکه راحت شیم از دست رئیس جمهور و دولت و مجلس و شورا و بقیه. تو بگو راه رضای خدا یکی شون یه کار درست، یه حرف به جا نمیزنه! یکی از یکی بدتر ودشمن تر! 

فقط دلم از این میسوزه که مردم ساده لوح تقدیرمون، هنوزم نمیخوان باور کنن ایراد از انتخابیه که کردن. حالا که کار به اینجا رسیده، همه تقصیرات رو میندازن گردن اصل جمهوری اسلامی و ولی فقیه. این خودنابینا و احمق پنداری مردم، خیلی رو مخه. 

از بابت تعطیلات مدارس هم که کفری ام در حد چی. نه اینکه بگم با این حجم از آلودگی، بچه ها برن بیرون، دردم از اونجاست که برای اربعین بخشنامه میدن و غدغن میکنن غیبت رو، بعد الان فرت و فرت تعطیل میکنن! هنر میکنن.

البته که تعطیل هم نباشه، درس خبری نیست. فاطمه که هیچی، کلا از 7 دولت آزاده. نه امتحان جدی، نه نمره ای. عماد هم که مثلا خیر امواتشون امتحان و نمره دارن، اولا که تا حد امکان درساشون کم و الکی شده. در ثانی، نمره ها هم الکی و کیلویی! 

به نظر من از جمله درسای مهمی که دوره راهنمایی داشتیم، جغرافی و اجتماعی و تاریخ بود. از علوم و ریاضی به نظرم مهم تره دونستن و شناختن اینکه با چه تاریخ و گذشته ای داری کجا زندگی میکنی و نسبتت با بقیه مردم چیه. 

بعد حالا اومدن این سه تا کتاب رو، خلاصه کردن تو یه کتاب، اینقدر که درس خانواده آقای هاشمی، بیشتر ازش مطلب به درد بخور درمیاد تا کتاب اینا. 

موقع امتحان هم که از 15 نمره میگیرن، بقیه اش دست معلم. قشنگ کیلویی نمره میده. منی که میدونم عماد لای این کتاب رو از اول سال باز نکرده، نخونده، برای امتحان همون 4 تا سوالی که از قبل دادن رو حفظ کرده، 20 کارنامه اش به چه دردم میخوره؟ جز اینکه برام به نمره اش استناد کنه واسه نخوندن 4 تا کتاب تاریخی. 

آخیش، یه ذره غر زدم دلم خنک شد. 

واقعش عماد خیلی اهل دونستن و سردرآوردن از همه چیزه. سیاست و تاریخ هم خوراکشه. هم میخونه، هم تحقیق میکنه. ولی خب میدونم و دیدم که لای کتابای حفظی درسی اش رو باز نمیکنه. چون معلم هاش هم ازش نمیخوان. دست آخر هم برای امتحان، یه برگه سوال میدن و خلاص.

این قسمت ماجرا که تنبلی معلما، داره عماد رو نسبت به درس به عنوان وظیفه ای که الان به عهده اشه، بی خیال میکنه، حرصم میده. مدرسه، تنها فایده اش به نظر من، اینه که بچه ها رو منظم میکنه. مسئولیت پذیر میکنه. تکلیف میده و ازشون میخواد انجام بدن. 

و الا که آموزش ریاضی و علوم و فارسی، به هزار روش دیگه ممکنه و نیاز به مدرسه نداره. 

ولی این نظام جدید، دقیقا زده وسط برجک همین تنها حسن مثبت مدرسه. فرت و فرت هم که تعطیل، خب از اساس نرن مدرسه دیگه. چه کاریه. 

تو این مدت هم کم و بیش درباره تخت بودن یا کروی بودن زمین بحث کردیم. من بیشتر از اونی که بخوام کروی بودن زمین رو اثبات کنم، روی ادبیات و شیوه استدلال آقایون تخت گرا دست میذارم. اینقدر که بچگانه و زیر دیپلم بحث کردن. بعد این وسط کی اومده از آب گل آلود ماهی گرفته؟ فاطمه خانم. رفته برای خودش صاحب سبک جدید مکعب گرایی!! شده و ادعاش اینه که چون خونه خدا مکعبه، پس خدا هم حتما زمین و کل جهان رو مکعب آفریده!!! کلی هم نقاشی و داستان درباره اش کشیده و نوشته! 

در مورد پام هم خدا رو شکر چند روزیه دارم با یه عصا راه میرم و ان شاءاللّه تا هفته دیگه، کلا بی عصا. لازمه اعتراف کنم ترسم نسبت به جراحی کاملا بدون دلیل بود و خیلی کمتر از اونی که فکر میکردم سخت گذشت. 

تنها سختی که داشت برام و فکر میکنم لازم بود برام، این احتیاجم به دیگران بود. من اینقدر مغرورم که حاضرم همه کاری برای همه انجام بدم، ولی سر سوزنی دیگران کاری برام انجام ندن تا مجبور به تشکر نشم. تشکر زبانی منظورم نیست. منظورم مدیون شدنه. واقعا دوست ندارم ذره ای مدیون کسی بشم. 

و این ماجرا باعث شد از اعماق وجودم این دین رو حس کنم. این شرمندگی و کوچیک شدن رو. و فکر میکنم واقعا لازمه برام. خیلی بیشتر از اینا لازمه. 

حتی بیشتر که فکر کردم دیدم این که دوست ندارم به هیچ عنوان از کسی برای انجام کار خونه کمک بگیریم و توجیهش میکنم که این اخلاق سرمایه دارایه، از همین احساس ناشی میشه که دوست ندارم مدیون کسی بشم. حتی اگه بیشتر از دستمزدش هم بدم، چون واقعا با پول نمیشه جبران کرد این مسائل رو. 

خلاصه که دارم سعی میکنم، تمرین میکنم، کم کم از اون پله های غروری که رفتم بالا، به زبون خوش بیام پایین.

اما مادرم همچنان نسبت به این جراحی که انجام شده، بدبین هستن. بخوام خلاصه مفید توضیح بدم، ایشون باور ندارن زانوی من سرجاشه. و موقع راه رفتنم، دائم نگرانن که نکنه پام از زانو جدا شه. 

رو این حساب من جلوی ایشون، محض اطمینان خاطرشون، با دو عصا راه میرم و بریس میبندم.

فقط خدا نکنه حواسم نباشه و دستم بره سمت زانو، به شدت نگران میشن که چیه؟ درد داری؟ طوری ات شد؟ و به صورت دائمی و شبانه روزی سفارش میکنن که مواظب باشم و احتیاط کنم. شاید اگه میدیدن جای عمل رو که هیچی از آثارش باقی نمونده، یه کم از نگرانی شون کم میشد. ولی اصلا حاضر نیستن ببین. 

نرگس خانوم دیروز آمنه رو بردن برای واکسن 4 ماهگی، با چند روز تأخیر. باز هم من خونه نبودم متأسفانه و هیچ کمکی نکردم. و باز هم طبق گزارشات، یه لحظه گریه اش بند نیومده تا شب!

البته شب هم دوست داشت گریه کنه، ولی دیگه صداش درنمیومد. به غر زدن و نق نق کردن اکتفا کرد تا خود صبح. با این حال امروز هم تا شب فقط2 ساعت خوابیده! فقط موندم باطری اش چیه که اینقدر شارژ نگه میداره.

هنوزم خواب نیستا، داره برای خودش آغون آغون میکنه و تف میکنه و میخنده. فقط جای شکرش باقیه به همطرازی با ما در حال دراز کش، رضایت داده. و الا که نرگس رو مجبور میکنه بغلش کنه راه بره. 

راستی تا یادم نرفته، یه پیام خصوصی داشتم. در مورد نحوه شناخت. 

خب راستش شناختن دقیق که خیلی سخت بلکه ناممکنه. ولی اگه منظور شناخت روحیات باشه، بستگی داره چه روحیه و خصوصیتی برامون الویت داشته باشه. درباره همون ملاک، یه آزمون ویژه ذهنی طراحی میکنیم و انجام میدیم. 

توضیح بیشتر اینکه بی نهایت خصوصیت و روحیه و اخلاق وجود داره. ولی هر کس یه الویت اخلاقی براش ملاکه. فرضا بین حسادت و بخل و ترس و عصبانیت، ممکنه کسی کنترل عصبانیت براش ملاک اول باشه. 

خب، برای امتحان اینکه شخص مقابل تو این مورد چه ویژگی داره، میاد موقعیتی رو طراحی میکنه تا اتفاقی بیفته که عموم افراد رو عصبانی میکنه. و بعد نگاه میکنه ببینه این شخص هم عصبانی میشه؟ تا چه حد؟

البته واضحه که با این روش، نهایتا 3،4 مورد رو میشه روش کار کرد. ولی اگه شناخت بیشتر و دقیق تر مد نظر باشه، مشاورها تست های خوبی دارن. از اونا هم میشه کمک گرفت. 

ضمنا ممنون از محبتتون. ما هم محتاج دعای خیرتون هستیم. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۷ بهمن ۹۶

آن عزیزان در راه انجام وظیفه و خدمت به کشور خود جان باخته‌اند و این افتخار بزرگی است که شاید بتواند سنگینی بار این غم را کاهش دهد و دلهای مصیبت‌دیدگان را آرامش بخشد

از همون ظهر که خبرغرق شدن کامل سانچی رو شنیدم، هی تمام این یه هفته رو زیر و رو میکنم ببینم چه کاری، اندازه سر سوزنی از دستم برمیومده و نکردم.

باورم نمیشه تو این ماجرا تقصیری ندارم. اینقدر که تلخ و دردناکه. اینقدر که سخته تحمل شنیدنش. بعد چطور اونایی که مسؤولن و کوتاهی کردن، از رئیس جمهور و وزارت خارجه و وزارت نفت و بقیه، چطوری میتونن تا آخر عمر این عذاب وجدان رو تحمل کنن؟!

و جالبه که از این به اصطلاح سلبریتی های گربه باز، هیچ صدایی درنیومد که نیومد. نه هشتگ استعفایی، نه همدردی، نه شمعی... 

البته که عجیب نیست این بی تفاوتی شون. فقط کاش اونایی که اینا رو در حد خدایگان آمون قبول دارن و میپرستن، بفهمن بندگی چه کوته مغزایی رو میکنن. 

درباره تلگرام هم یه نکته به نظرم گفتنش خوبه. ماجرا این بود: گرونی، وضعیت بد اقتصادی، لایحه بودجه افتضاح، اعتراض، اغتشاش یه عده فرصت طلب به بهونه اعتراض، فیلتر تلگرام، جمع شدن بساط معترض و مغتشش با هم، رفع فیلتر تلگرام، دست و جیغ و هورا!! 

خب دیگه، برید خوشحال باشید. این دولت همیشه همینقدر مدبرانه مشکلاتمون رو حل و فصل کرده. فقط کیه که قدر بدونه. 

...

از حال و احوال داخلی هم اینکه، 4 شنبه، دقیقه نود، از شرکت فلان، پیچ و دکمه جذبی برای عمل پیوندم سفارش دادم و جمعه صبح هم رفتم بیمارستان و ظهر جراحی انجام شد و شنبه بعد از ظهر خونه. 

به همین سادگی، به همین خوشمزگی. 

البته که دردش یه کم بیشتر از به همین سادگی و ایناست. مخصوصا که قبل از عمل با پمپ درد موافقت نکردم و مسکن هم از بعد از بیمارستان نخوردم. 

راه هم فعلا با عصا میرم. و پله هم مشکلی ندارم. با کمک عماد و نجم راحته. 

گچ و آتل ندارم. یه جور زانوبند دارم، به قول دکترا بریس، که برای حرکت حتما باید باشه. چون فعلا حرکت رو به جلوی ساق پا، از زانو، به صورت ارادی و فعالانه ممنوعه. باید با کمک پای چپم، پام رو صاف کنم.

و همین بریس داشتن، و ممنوعیت بدون عصا راه رفتن، در حالی که واقعا درد ندارم بدون عصا، یعنی یه ایل و تباری باید علاف من بشه زندگی شون. 

دیگه وقتی خدیجه، همینطور تو دست و پام میچرخه که ببینه چی لازم دارم، برام بیاره، حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

البته حسنش هم اینه که تو تمام خوردنی جاتم شریک میشه. فقط خدا نکنه چیزی رو بدون اطلاعش بخورم. فرض مثال ظرف میوه خشکی که جلوم بود، کمتر از حدی شده بود که قبلش دیده بود، خیلی جدی برگشته میگه:

خوردی اش؟ چرا؟ دو تایی بخوریم!! 

یعنی چطوری تنهایی از گلوت پایین رفت؟! مگه قرار نبود دو تایی بخوریم؟!

اول مادرم نظرشون این بود که دو سه روز اول خواهرم خدیجه رو با خودش ببره که ناراحت نشه. 

ولی جدای از اون که اصلا طاقت نداره و دلش تنگ میشه، خوب شد که بود خونه. از همون جلوی در که از ماشین، پیاده شدم و دید عصا دارم، شروع کرد به سوال که این چیه و چرا. تا ته تهش رو هم درآورد. اینقدر که حتی موقع تعویض پانسمان هم اومد و دید جای عمل رو. و پرسید که اینا چیه؟

جای عمل از رو، 3،4 تا سوراخه با یه بخیه دو سانتی. چیز خاصی پیدا نیست. 

سر همینم که دید من حالم خوبه و همچنان سرحالم و پام هم ظاهرا چیزی اش نیست و چند روز دیگه هم عصا رو میدیم به آقا داروخونه ای، کلی نگرانی و دلشوره اش کم شد. 

و اما در راستای اینکه من کلا آیینه عبرتم، عرضم به حضورتون که عادت کنید همیشه با خدا مناجات کنید. همیشه و تو هر حالتی یه صحبتی با خدا بکنید. درد دلی، تشکری، توبه ای چیزی. که اگه ناگهان تو یه موقعیت اضطراری و ویژه احتیاج به مناجات فوری با خدا پیدا کردین، از موقعیتی که دارین، خجالت نکشین. 

دیگه اینکه، باز هم برای صدمین بار، هیچ موقعیتی رو، به هیچ عنوان، از خودتون دور و بعید ندونید. فرض رو بر این بذارید که حتما حتما خدا برای شما هم سوال از قسمتای سخت زندگی در نظر گرفته. اینجوری حداقل کمتر بهتون سخت میگذره. 

و اما یه نکته مهم، هیچ وقت مغرور کارای خوب و خیرتون نشید. حتی سر سوزنی دچار عجب نشید. هر چقدر هم که کار خیر کردین، تمامش رو یکجا، از لطف خدا بدونید. خیالتون تخت، شما نبودین خدا کارش لنگ نمیموند.

فقط اگه بعد کار به اصطلاح خیر و کمکی، اون ته مله های دلتون، یه حسی اومد که: عه، ببین، چه آدم شدی تو! داری جزء السابقون میشی و این حرفا، یقین بدونید بعدش خدا کاری میکنه، واسه تک تک کارای شخصی و کوچیکتون محتاج کمک دیگران بشید! 

خدایا، لطفا یه کاری کن، همیشه، تو روزمرگی های زندگی ام هم، همینقدر بزرگ و با عظمت حست کنم. همینقدر خدا! 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۵ دی ۹۶

ما امروز احتیاج به این داریم که ملت را امیدوار کنیم و دلگرم. حب و بغض در دل شما آنجور نباشد که خلاف واقع حکم کنید

الان دقیقا در چه وضعیتی ام؟

2 ساعته دارم دور اتاق میچرخم. با سرعت 65 متر در دقیقه. در حالیکه دو تا دمبل 5 کیلیویی گذاشتم تو کوله عماد و انداختم پشتم. به علاوه بر دو تا وزنه مخصوصی که از ارتوپدی گرفتم و به پاهام بستم. 

به قول عماد فقط یه لباس راه راه لازم دارم برای اینکه تو نقش زندانیای قصر واکینگهام بازی کنم. 

امروز مادرجان، تمام محاسباتم برای کم کردن وزنم رو به هم ریختن. 

دو روزه هی میگیم این چه بوییه تو حیاط و کوچه پیچیده؟ کی داره چی درست میکنه؟ 

تا امروز صبح که مادرم با یه کاسه آب پای مرغ یا در واقع ژله پای مرغ اومدن سراغمون فهمیدیم چی بوده!!

بی خبر از ما، با پدرم رفتن بازار، یه ‌گونی پای مرغ خریدن آوردن، دو روزه گذاشتن پشت بوم بپزه! 

احتمال دادن مخالفت کنم، اینجوری گذاشتنم تو عمل انجام شده. 

والا اگه میگفتن، لااقل نجم رو میفرستادم بره بخره. نه ایتکه پدرم با اون وضعیت آرتورز آرنجشون رانندگی کنن. 

و جالبه که همین پدرجان که با عرض معذرت و ببخشید فراوان، سرهنگ مأبانه، دستور دادن بی چک و چونه روزی یه کاسه بخورم، خودشون لب به این مدل تقویتی جات نزدن و نمیزنن. و الا که یحتمل اینقدر تمام مفصلشون درد نداشت. 

خدایی اش هم اهل ادا نیستم، میخورم از این معجونها. این هم به لطف ادویه هایی که مادرم بهش زدن، خیلی خوش طعمه. اصلا هم بوی بد نداره. 

مشکل چربی اشه که مصداق بارزه یه وجب روغنه. و تمام معدلات من رو بهم زد. با این وصف مجبورم 10،15 کیلو وزنه به خودم ببندم برای راه رفتن. 

یه چیز بگم؟ حرص و طمع مصادیقی خیلی بیشتر از مال و ثروت داره. مثالش من. اصلا نسبت به مال دنیا حرص نمیزنم. غصه از دست دادنش رو هم نخوردم و نمیخورم. ولی این چند روز دیدم چقدر طمع سلامتی ام رو دارم و خیلی سختمه مقداری اش رو از دست بدم. 

اصلا منظورم ناشکری نیستا، منظورم رضایت دادن به تقدیر خداست. که به بهونه های مختلف سر سلامتی ام باهاش چونه زدم. 

ولی واقعش دارم گول میزنم خودم رو. اتفاقا هرچی بیشتر دل نکنم ازش، بیشتر خدا به از دست دادنش مبتلام میکنه. 

بگذریم، جا داره یه خسته نباشید هم به اغتشاشگران تلاشگر میهنمون بدیم از همین جا: سلام در به در! سوراخ موش میخوای؟!

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۶ دی ۹۶

در دفاع از نظام اسلامی،صریح باشید. گفتمان انقلاب باید در دانشگاه غلبه پیدا کند. وقتی چیزی به صورت گفتمان عمومی درآمد، مسئولین هم در همان جهت حرکت میکنند

یه سوال خصوصی چند روز پیش داشتم درباره اتفاقات این چند روزه که فکر میکرپم جواب دادم. ولی دوباره الان که دیدمش، یادم افتاد جواب ندادم. 

خب این ماجرا چند جهت داره. اول اعتراضی که بعضی به اصل حکومت دارن و میگن این شیوه حاکمیت، خودش باعث این فساد شده و باید عوض بشه. 

در مورد این افراد و نظرشون، من فقط میتونم بگم اگه دشمن نیستن، پس حقیقتا نادان و احمق هستن که نمیتونن بفهمن تنها و تنها کسی حق حاکمیت بر سرنوشت مردم رو داره که از طرف مرجع بالاتری از مردم انتخاب بشه. 

و هیچ رفراندوم و انتخابات و رأی اکثریتی به تنهایی نمیتونه مشروعیتی به حکومت بده. بلکه برعکس، تا وقتی مرجعیت بالاتر از انسان رو نپذیریم، تمام این انتخابات ها و رأی گیری ها، میشن ملعبه دست سرمایه دارها و در حقیقت نتیجه میشه خواست یه عده قلیل سرمایه دار.

بنابراین به نظر من این نظام حفظش از هر چیزی واجب تره. و به هیچ بهونه ای نباید پشتش رو خالی کنیم. 

اما مسلما هنوز خیلی مونده تا بشه گفت هیچ ایراد و اشکالی به نحوه اجرای حکومت نیست و این دقیقا همون چیزیه که مد نظر خدا بوده. 

ولی نکته اینجاست که اول باید ریشه اصلی مشکلات کشور رو پیدا کنیم. و بفهمیم چرا بعد از 40 سالی که از انقلاب و تغییر حکومت می‌گذره، هنوز فساد و بی عدالتی تو کشور هست و حتی دزدی و اختلاس بعضی از مسئولین از زمان شاه هم بیشتره؟

به نظر من ایراد اصلی به خود ما برمیگرده. ما اگه واقعا دنبال عدالت هستیم، چرا موقع انتخاب افراد برای مسئولیت های مختلف، ملاک اولمون نه تنها عدالت نیست، که حتی تخصص و سواد هم نیست. بلکه ملاک اصلی مون همون شعار و وعده و حتی بدتر، توصیه فلان رقاص و بازیگر بی سواده. 

شد یه بار ما، همه مردم، برای انتخاباتی، بیایم به ملاک ها توجه کنیم؟ نه حزب و رنگ و شعار و تبلیغات؟ که اگه شده بود این کار، اولا این بازیگرا و هنرپیشه ها، بازارشون کساد میشد و اینقدر رونق نداشت. 

در ثانی اگه بعد از انتخابات، کسی از دست از پا خطا میکرد، راحت میشد گردنش رو زد و هیچ کس اعتراض نمیکرد. 

هر وقت مردم اینقدر فهیم شدن که ملاکشون از حرف و نظر فلان سیلبرتی تغییر کرد و رو حساب دو دو تا چها تا، نظر دادن، اون موقع میشه روی اصلاح حکومت امید داشت. 

تو این جریانات این چند روز هم، اگه باز یه کم مردم عقل داشتن، به نظر من نباید میکردن این کار رو. تا وقتی راه قانونی برای اعتراض هست، راه غیر قانونی چرا؟

بهترین راه قانونی شکایت از مسئولین خطاکار به قوه قضاییه هست. به عنوان مثال وفتی نماینده ای خیلی خوشحال میاد میگه من باید فلان مقدار حقوق بگیرم و... و میبینیم از راه شکایت به خود مجلس کار پیش نمیره، میشه به قوه قضاییه شکایت کرد تا دادستان وارد بشه. 

به نمونه ای که الان یادم افتاد همین قضیه تقلبی بودن پایان نامه جناب حسن کچل که چقدر موقع انتخابات من خودم شخصا سرش هم اینجا و هم با مردم صحبت کردم. 

کمپین جمع آوری امضا هم تشکیل شد، به حدود 50 هزار امضا هم رسید. ولی مسئولین دانشگاه دست دست کردن تا نتیجه انتخابات معلوم بشه، بعد هم که مردم شجاعمون، دسته دسته پس گرفتن امضاهاشون رو!! 

و جالب اینجاست که تیم بررسی پایان نامه ایشون، کارش رو ادامه داد به خرج خودشون و بعد که معلوم شد بیشتر از 80 درصد متن پایان نامه دکتری شون کپی هست، رفتن سراغ پایان نامه ارشد و کارشناسی. نتیجه اینکه معلوم شد جناب پریزدنت تو پایان نامه شون احتمالا از مقاله های من و نرگس کپی نکردن!!

خب با این وصف، چرا مردم اولا به ایشون رأی دادن؟ حالا چرا نمیرن از طریق شکایت به قوه قضاییه این مسأله رو پیگیری کنن؟ مخصوصا که با کارشکنی رئیس مجلس اجازه تحقیق و تفحص رو این موضوع داده نمیشه تو مجلس؟

خلاصه که با راهپیمایی و تظاهرات غیر قانونی، حقی داده نمیشه. 

و اما در ادامه ماجرای پا و زانو ام، امروز رو حساب اصرار پدربزرگم رفتم پیش یکی از متخصصین زانو که به قولی پدر علم زانوی ایران هستن.

ایشون قبل هر سوال و جواب و نگاهی به ام آر آی و فقط با یه معاینه دو دقیقه ای از زانوهام، خیلی جدی گفتن تو واقعا پای راستت 10 ساله مشکل داره و داری باهاش زندگی میکنی؟! درد نداری؟! 

و بعد که کمی از سبک زندگی ام پرسیدن، دیگه نزدیک بود کار به زد و خورد برسه! که چرا من با وجود این مشکل، دوچرخه سواری کردم، گاهی والیبال بازی کردم و چرا جراحی نکردم و نمیخوام بکنم. 

از نظر ایشون، زانوهای من، مخصوصا همون پای راستم که قدیمیه، به خاطر پارگی رباط هاش، عین قند بالاسر عروس و داماد، در حال ساییده شدنه و درستش اینه که از شدت درد نتونم یه لحظه آروم باشم. 

ایشون میگن برای وضعیت زانوی من سوال درست این نیست که اگه میخوای کار به جراحی نکشه، چه بکنی. بلکه سوال درست اینه اگه میخوای تا 2 سال دیگه ویلچر نشین نشی، کی و چطور باید جراحی کنی. 

هر چی هم که درباره مراقبت های دیگه مثل استفاده از زانوبند و تقویت ماهیچه های زانو و کم کردن وزنم گفتم، تمامش رو وتو کردن و گفتن الان فایده نداره. باید همون 10 سال پیش جراحی میکردی که نکردی. و الان هم فقط امیدت به اینه که درد نداری. دردش شروع بشه، اون موقع میفهمی که چقدر دیره. 

باز ان شاءاللّه تصمیم دارم با چند تا از عموها و بردارهای علم زانوی ایران هم مشورت کنم، اگه جمیع خانواده نظرشون رو جراحی بود، روش فکر کنم! 

در مورد کم کردن وزن هم خیلی تحقیق کردم. دیدم روی کم کردن غذام خیلی نمیتونم حساب باز کنم. چون حقیقتا غذام زیاد نیست.

اهل هله هوله که اصلا نیستم. طعم شیرین و شور و چرب هم اصلا دوست ندارم. مقدار غذام هم فقط دو نوبته: صبحانه و شام. شام هم اکثرا کم میخورم. ولی خب صبحانه نه، زیاد میخورم. 

پس تقریبا باید به ورزش کردن یا در واقع پیاده روی تو اتاق دل خوش کنم. پیلاتس رو هم دیدم، به نظرم بد نبود. مخصوصا که بیشتر احتیاج به انقباض داره و میشه همه جا انجامش داد. چند تا از حرکتای نه چندان پیچیده اش رو انجام دادم، خیلی انرژی میخواد. 

بدی اش اینه که به خاطر لق بودن زانو، حتی نمیشه پیاده روی تند انجام داد. اینجوری حساب کردم شبی حداقل 3 ساعت باید دور اتاق بچرخم تا ظرف 6 ماه 15 کیلو کم کنم. 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۳ دی ۹۶

دشمن اصلی ما رژیم ایالات متحده‌آمریکا است، که یکی از فاسدترین و ظالم‌ترین حکومتهای دنیا است

هی روزگار، کی میشه مردم، اکثرشون، یه کم جلوتر از نوک دماغشون رو هم ببین؟یعنی اینقدر سخته تشخیص درست و غلط؟

تو جریانات امروز و دیروز، خودم که اینجام، طبقه دوم. حتی نشد وقتی پدر و مادرم اومدن عیادت، از پله ها پایین برم و همینطور ماست ایستادم تا اونا بیان بالا. 

پرانتز باز: خدایا! تحمل درد و مریضی رو دارم، ناشکری هم نمیکنم. ولی لطفا نذار جلوی پدر و مادرم، کم بذارم و اونجور که باید احترام نذارم. پرانتز بسته. 

پرانتز دوم باز: صبح اینقدر کلافه بودم از بیکاری که نوشتم تمام ماجرا رو. بدون اینکه حواسم باشه به قوم و خویشانی که رفت و آمد دارن اینجا. و دقیقا از همون صبح تا دو ساعت پیش، همه تلفن کردن برای احوالپرسی! و به اندازه یه عمر نوحی که از خدا بگیرم، توصیه پزشکی دادن، از سنتی و مدرن. دستشون درد نکنه. پرانتز بسته.

آره، داشتم میگفتم. خودم که از خونه بیرون نرفتم و نمیدونم دقیقا چند نفر آشوب به پا کردن. ولی واقعش فرقی نمیکنه، بگو 20 نفر. 

حتی با 20 نفر هم میتونن آشوب به پا کنن. چون همه شون وحشی ان. و آموزش دیده. نه حصار عقل دارن و نه شرع و نه حتی وجدان.

مردم، با وجود همه مشکلاتی که داشتن، نباید پا میدادن به اینا. چطوری؟ با راهپیمایی بدون مجوز. 

درسته حق و حقوقشون پایمال شده و بیشتر هم میشه، ولی کف خیابون به کسی حق و حقوق نمیدن. 

و البته که حفظ نظام جمهوری اسلامی، با اینهمه شهیدی که برای حفظش خون دادن، از هر حق و حقوقی واجب تره. 

و باز هم انصاف داشته باشیم، کی داره حق ما رو پایمال میکنه؟ غیر از اونایی که خودمون انتخابشون کردیم؟ چطوره که موقع انتخابات خودمون رو به نابینایی کامل میزنیم و همه دروغ هاشون رو باور میکنیم، حالا که باید پای انتخابی که کردیم، بایستیم، جا میزنیم؟!

با اینحال واضح بود از قبل که دشمن منتظر کوچکترین فرصت و بهانه است. و اصلا چه بسا این گرونی و لایحه بودجه و...  با همکاری دشمن بوده که مردم رو وادار به این اعتراض کنن. 

من که معتقدم، شخص حسن کچل یکی از سران این بلواست و میخواد یه کودتای 28 مردادی شعبون بی مخی راه بندازه. 

ولی واقعش خیلی هراس ندارم. فکر نمیکنم کار به جایی ببرن. یعنی خیلی امید دارم که روزای آخره ان شاءاللّه. 

ولی بازم خیلی باید حواسمون رو جمع کنیم. خدایی دربیاریم این عقل خدادادی رو از آکبندش دیگه! 

راستی آخرش فردا چی شد؟ تعطیل شد؟ نشد؟ امتحانا چی؟ هست؟ نیست؟

من که فتوا دادم عماد بره مدرسه و فاطمه هم منتظر سرویس باشه. اگه اومد بره، نیومد رضایت بده به تو خونه موندن. چون حقیقتا نمیتونم برسونمش. نجم هم نیست. 

قصدم بود امشب یه ماجرایی رو از اتفاقات این چند روز وبلاگم بنویسم و توضیح بدم. ولی عصبانیتم تموم شد و حسش رفت. 

مختصر و مفید بگم:

به اعتقاد من تو این فضا، هر کسی چه بخواد صاحب صفحه ای باشه و چه فقط خواننده و نظر دهنده باشه، تو هر شبکه ای منظورمه و نه فقط وبلاگ نویسی، باید و باید یه هویت واحد داشته باشه. 

نمیشه هر جایی برای خودش یه پروفایل درست کنه. اگه نمیخواد لو بره، تو ساخت پروفایلش و اشتراک گذاری اطلاعاتش دقت کنه. 

نه اینکه با هزار اسم و شخصیت در صحنه حضور داشته باشه.

کاری که یه نفر این چند روز با من کرد. و خدایی از اول قصدم نبود مچش رو بگیرم، ولی دروغ گفت و روی دروغش پافشاری کرد، دیگه منم مجبور شدم کامل و تا ته برم. 

یعنی این وسط چه داستانایی که سر هم نکرد واسه اینکه بگه راست میگه. البته که به نظر من تجربه اش هم خیلی کم بود. و الا لااقل دروغی نمیگفت که بیشتر لو بره. 

اما به هر حال من همین حرف رو بهش زدم. که چند شخصیتی بودن تو این فضا، خودش یعنی کلک زدن. ولی قبول نکرد. تازه مدعی هم شد و مثلا خواست مچ من رو بگیره. که چرا بقیه باید باور کنن، اونجایی که نرگس خانم جواب پیام دادن، من نیستم؟!

خب باشه، کسی باور نمیکنه، نکنه. مگه من دست کسی رو گرفتم آوردم به زور اینجا ازش خواستم، چشم بسته هرچی من گفتم قبول کنه؟!

دقیقا همین جواب رو دادم. و توقع داشتم مثلا به نشونه اعتراض و باور نکردن من، دیگه بذاره بره.ولی باز بدترش کرد! دوباره با یه اسم جدید پیام داد! 

به معنای دقیق کلمه آمپر چسبوندم از کارش. کلی باهاش بحثم شد. اینقدر که عماد گوشی ام رو گرفت، که من لااقل نبینم. دیکته میگفتم تایپ میکرد. بعد سر علامتای تعجب که چند تا باشه، باهام چونه میزد و آخرشم کلی از حرفام رو سانسور کرد. 

اما به هر حال، لحظه آخر یه پیام ملتمسانه داد که اسمی ازش نبرم. تا رابطه اش با بقیه خراب نشه. هرچند که بعید میدونم بقیه نشناخته باشنش تا الان. اگر هم جوابش رو میدن، شاید از روی ادبه. از بس که اون بقیه....

اینم حذف کردم. 

....پی نوشت صبحگاهی.

الان که به اینجا سر زدم و پیامای آخر شب ایشون رو دیدم، با اینکه قصدم نبود بخونم، ولی خوندم.

و راستش با وجودی که حق با من بود، و ایشون اعتراف کرده بودن که اصرارشون روی دروغ اول باعث به وجود اومدن باقی قضایا شده بود، و با وجودی که من تمام سعی ام رو کردم که چیزی از هویت های فرضی ایشون آشکار نشه، ولی باز دلم سوخت براشون. 

چرا؟ چون درسته الان هیچ کس غیر از من ایشون رو نمیشناسه، ولی مطلبی که درباره اش نوشتم، خیلی تنده. 

شاید چون تا لحظه آخر هم حاضر به اعتراف اون چند خط نشد و فکر کرد میتونه گول بزنه من رو. 

این حس که دیگران درباره ام فکر کنن قابلیت گول مالیده شدن دارم،بدجوری عصبانی ام میکنه. 

و دقیقا نقطه ضعفم همینه. خودم میدونم. و متأسفانه هنوز هیچ کاری نکردم. هیچ کاری. 

به هر حال شاید راه بهترتش این بود، که از همون پنجشنبه ای که برام یقین شد و بهش گفتم، تموم میکردم و هیچ پیامی رو ازش نمیخوندم و جواب نمیدادم. 

ولی همون موجود ریز کوچولوی درونم که نمیذاره سر سوزنی نسبت به علم و هوش و دانایی کذایی ام، بی احترامی بشه، نذاشت و تحریکم کرد تمام و کمال بشورم و پهن بند رخت کنم. 

الان هم اول با خودم گفتم کل مطلب دیشب رو حذف کنم، ولی دیدم یه چند نفری از دیشب تا الان خوندن. 

در نتیجه همین زیر توضیح دادم بلکه، یه ذره روم کم شه. 

اگه ایشونم گذرشون افتاد اینجا، این معذرت خواهی رو ازم قبول کنن ان شاءاللّه. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۰ دی ۹۶

نقد و نقدپذیری واجب؛ تهمت و‌لجن‌پراکنی حرام.سیاه‌نمایی هنر نیست؛ هر بچه‌ای هم میتواند با سنگ شیشه‌ها را بشکند

امشب دو پیام خصوصی متضاد و در واقع متناقض داشتم. یکی اش که باز طبق معمول همیشه شون، فحش و فضیحت بود نثار من که چرا در فلان دوره انتخابات، فلان شخص رو انتخاب کردم و آیا بالاخره اعتراف میکنم به اشتباهم و میگم غلط کردم؟!!

معلومه که نه، چرا باید از انتخابم پشیمون باشم. انتخاب اون روز من از روی ملاکایی بود که حضرت آقا فرموده بودن. بعد از انتخابات هم که دیدیم، نفرات دیگه چه نقشه پلیدی برای از بین بردن جمهوری اسلامی تو سرشون داشتن و به بهانه واهی تقلب، چه آشوبی به پا کردن. 

در حالی که منتخب مردم، حداقل تا دو سال، همون رویه ضد استکباری و خدمت به مردم و محرومین رو در پیش گرفت. 

اینکه ایشون جنبه شهرت نداشتن و به همون سرعتی که بالا رفتن و بلکه بیشتر، دارن سقوط میکنن، دیگه تقصیر من نیست. و من نباید پاسخگوی این مورد باشم. 

سوال دوم هم این بود که چرا درباره فجایع و جنایاتی که دولت داره در حق مردم میکنه، چیزی نمینویسم. 

خب من از شما سوال میکنم، چرا باید بنویسم؟ مگه اتفاق غیر قابل پیشبینی و جدیدی رخ داده؟ مگه معلوم نبود، این دولت با این رویه تنبلی و مال مردم خوری اش، ناچار برای ادامه همه چی رو گرون کنه و مالیات و عوارض رو چند برابر کنه؟

مگه تو این 4،5 سال کم از مردم به بهونه های مختلف دله دزدی کرده؟

اصلا اگه خیلی عوامانه، میامدیم عملکرد 4 ساله اش رو میبردیم روی نمودار و خط سیرش رو رسم میکردیم هم دقیقا به همین نتایج میرسیدیم. 

از نظر من این وضع موجود کاملا قابل پیشبینی بود از اول. و اتفاقا موقع انتخابات، خیلی مواردی که صحبت میکردم، میگفتم به زودی اینقدر اوضاع نابه سامان میشه. ولی بعضی ها باور نمیکردن. 

و اجازه بدین، من این بار از شما سوال کنم، چرا شما اعتراض دارین؟ مگه این انتخاب شما نبود، خب پس تحمل کنید دیگه، چه توقعی دارید که از این آقا انتقاد بشه؟

...

امروز عصر نرگس رفته بود دیدن دوستای قدیمی مدرسه اش. از وقتی برگشته، بنا به شهادت شاهدان عینی، هیچ حالش خوش نیست.

انگار که یه آه حسرت غلیظ تو دلشه، که نمیکشه. البته خودش انکار میکنه و معتقده خیلی مهمونی خوبی بود و تجدید خاطره شد و... 

ولی من فکر نمیکنم. کاش حالش بهتر بشه، کاش کاری باشه که بتونم انجام بدم برای بهتر شدن حالش، کاش اساسا من دلیل این حال بدش نباشم.... 

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۷ دی ۹۶

تکیه‌ اقتصاد کشور نباید به ستونی باشد که ممکن است با نعره‌ مثلاً یک ترامپی بلرزد

فردا مدارس تهران تعطیل شد، نه؟ از صدای جیغ و خوشحالی فاطمه فهمیدم. و یحتمل فقط هم ابتدایی ها تعطیلن که عماد داره سر به سرش میذاره و حرصش میده. 

ولی واقعا چرا؟ مگه مهمه؟ بالاخره که همه مون بایستی بمیریم. حالا از مسمومیت آلودگی هوا باشه یا سوء تغذیه یا نداشتن دارو. چه فرق میکنه؟

فعلا که با این دولت و اقدامات فوق هوشمندانه اش، تنها راهکار اینه که دست جمعی به شیوه نهنگها خودکشی کنیم و خلاص! 

...

نجم الدین امروز برگشت. خسته، ولی سرحال. رفته بود برای کمک به بازسازی کرمانشاه. چون یه کم نجاری بلد بود، رفته بود قسمت ساخت کرسی. دو روز هم رفته بوده کارگاه ساخت کانکس و تو عایق بندی و کار گذاشتن پشم شیشه کار کرده. 

اگه به خودش بود، دوست داشت بازم بمونه. ولی از طرف جهاد دانشگاهی رفته بود و اونجا هم اردوهاشون 10 روزه است. 

خوش به حال همه شون، من که فقط حسرتش برام موند. کاش خدا رو حساب حق پدری که به گردن نجم دارم، تو ثوابش منم شریک کنه. 

مادرم و خواهرم هم تو این یک ماهه، 30، 40 دست لباس بافتن با ماشین و فرستادن کمیته امداد. 

پرنده و عروس هلندی از سر فاطمه خانوم افتاد، سوژه بعدی: حل مکعب روبیک!

داشتیم همیشه و خیلی از اوقات دستمون بوده، ولی هیچ وقت از طریق فرمول حل نکردیم. هر کسی راه مخصوص خودش رو داره. هیچ وقتم سرعتی بازی نکردیم. 

حالا فاطمه از دوستاش فرمولش رو یاد گرفته و مدام داره تمرین میکنه تا سرعتش رو زیاد کنه. الان چیزی در حدود یک دقیقه طول میکشه تا کامل درست کنه. 

البته از روی فرمول هم باز احتیاج به دقت و تمرکز داره که بدونی هر کدوم از مهره ها تو چه وضعیتی هستن و الان باید از کدوم فرمول بری. 

نکته اینجاست که فاطمه تو این مورد معلمه و من شاگرد و تا خود خدا کیف میکنه وقتی یه چیزی اش رو نمیفهمم یا اشتباه انجام میدم و برام توضیح میده! 

بازی جدید خدیخه هم تلفن کردن به همسرشه! خیلی جدی، یه گوشی برمیداره، شروع میکنه صحبت کردن:

همسرم! سلام. نه، آخه اون مورد که شما میگی، درست نیست. ببین، ببین، نه باید خاک گلدون رو عوض کنیم. آخه، بگم؟ شهابم، وایسا یه لحظه. من به شما بگم. من میگم سلام! باشه، شما صبر کن بزرگ بشی، ان شاءاللّه میره اداره. خب، چی؟....

حالا من البته به فارسی نوشتم، و الا که با لهجه خودش خیلی خوردنی تره. و جالب اینه که من و نرگس خیلی کم تلفنی صحبت میکنیم و اصلا تا به حال یک بار هم، همدیگر رو همسرم! صدا نزدیم. 

نرگس هم به من یا میگه آقا شهاب، یا شهاب جان. این لفظ " شهابم" که روی میم آخرش تاکید ویژه میکنه هم از الفاظ مخصوص خودشه. 

خلاصه که بچه ام از صبح تا شب با شهابش! حرف و بحث داره سر تعویض خاک گلدون!! 

آمنه هم تازگیا یاد گرفته توجه کنه. توجه به معنی واقعی کلمه ها. یعنی اگه مشکلی نداشته باشه و بیدار باشه، شروع کنی باهاش حرف بزنی، تا یک ساعت هم حرف بزنی، چشم ازت برنمیداره. همینطور خیره میشه تو صورتت. نه صدا میکنه، نه تکون میخوره، نه حوصله اش سر میره. هیچی، توجه کامل! اینقدر جدی نگاه میکنه که آدم همه اش منتظره یه سوالی چیزی بپرسه. 

....

نرگس، 

از نرگس هم بنویسم؟ که من رو دچار عذاب وجدان بی انتها کرده؟ دلشوره ابدی؟ و خودش خوش و خرم میگه و میخنده؟ انگار نه انگار که حرفا و نظریاتش چه غوغایی تو دل من به پا کرده؟

بگم حرفاش دروغ و ناحقه؟ نه، نیست خب. بگم الکی میگه و فقط ادعاست، بازم نه. میدونم که تحملش رو داره. بگم قصد اذیت و آزار داره، بازم نه. 

واقعش مشکل منم. من نمیتونم با خودم کنار بیام. یعنی میترسم. از آبروم و اینکه مردم چی میگن و... میترسم. آره واقعا همینه. من با اینهمه ادعا از حرف مردم میترسم... 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۶ آذر ۹۶

باید مراقب توطئه‌ای مانند داعش بود.آمریکا از دشمنی با اسلام دست برنمیدارد

نمیدونم دقت کردین یا نه، چند سالیه داره فصلا حداقل تو تهران داره جابجا میشه. اول سال تا اردیبهشت هوا سرده. از این طرف میبینی آبان تموم شد، ولی هنوز هوا گرمه. 

دیروز که سر ظهر اینقدر هوا خوب و بهاری بود، با خودم گفتم کاش بتونم امروز با نرگس و زهرا و محسن، 4 تا فسقلمون رو برداریم بریم بیرون یه هوایی بخورن. 

که البته سحر، وقتی طبق معمول بی لباس گرم رفتم تو حیاط، دیدم بله، باد دیروز مقدمه سرد شدن هوا بوده و انگاری که زمستون رسیده.

البته به خاطر آمنه، دوسه هفته ای هست رادیاتور ها رو شب ها روشن میکنیم، ولی امروز دیگه رسما تو روز هم خاموش نشد. 

با این وضعیت فقط خدا به داد چادر نشین های کرمانشاه برسه. بارون و سرمای شدیدی که از امروز وارد شده و... 

کاش غیر از پول فرستادن کار دیگه از دستمون برمیومد. ‌‌‌‌خدا خیر بده مردم رو، بعضی ها آگهی گذاشتن که خونه خالی دارن و رایگان میدن برای زلزله زده ها. هرچند بیشتر تهران و این اطراف بود که دوره بهشون و فکر نکنم حاضر بشن تا این حد از خونه زندگیشون دور بشن. 

کاش یه امنیت صد در صدی داشتیم که میشد بچه مدرسه ای ها رو فرستاد شهرای دیگه، پیش خونواده های داوطلب، تا مدرسه شون آماده بشه.

این کانکس های پیش ساخته هم اگه میشد تعداد بالا آماده کرد، خوب بودا. 

یعنی واقعش اگه دولت همونجوری که واسه یه چیزی مثه سینما و فوتبال تریلیاردی خرج میکنه، الان دست به جیب میشد، کل مشکل اسکان موقت و سرپناه امن مردم، یه هفته ای جمع میشد. 

چطوریه که پول دارن حقوق نجومی بدن به ذخایرشون یا وثیقه بذارن واسه نور چشمیاشون؟!! اصن چرا هیکدوم از این وزرا یه همتی نکردن و پول ندادن برای کمک؟! مگه چیزی از ثروتشون کم میشد؟

بیخود نیست که حضرت آقا گفتن راضی نیستم و کار کم انجام شده.

بازم جای شکرش باقیه مردم کاری به دولت ندارن. خودجوش هر کی هر کار میتونه انجام میده. 

...

محسن و زهرا برای 11 امشب بلیط داشتن و دو سه ساعت پیش با نجم رفتن فرودگاه. میخواستم خودم ببرمشون، ولی خدیجه و آمنه خیلی ناگهانی اقدام به برگزاری کنسرت هماهنگ گریه و زاری کردن، دیگه موندم پیش نرگس.

البته خدا رو شکر کنسرتشون نیم ساعت، الی 45 دقیقه بیشتر طول نکشید و هر دوشون خوابن الان. نجم ساعت 11 و ربع خبر داد اعلام کردن برن سوار هواپیما بشن. باز خوبه تأخیر نداشتن انگار. 

فاطمه خانم دقیقا بعد اتمام کنسرت، اومده میگه بابا به نظرتون درباره تاریخچه یزد بخوام کنفرانس بدم، از کجا باید تحقیق کنم؟

منم یه چند تا کتابی که داشتیم رو معرفی کردم بهش که تو اینا درباره یزد مطلب داره. دیدم داره میره سراغشون. بهش گفتم: الان که دیگه دیره، بذار فردا. برگشته میگه: آخه فکر نکنم بتونم صبح خیلی زود پاشم!!!

یعنیا، اینجور وقتا اینقدر از دستش کفری میشم که سریع صحنه رو ترک میکنم یه وقت کار دست خودم ندم. 

بعد یه ربع که گذشت دوباره رفتم پایین ببینم چه میکنه، که دیدم با کمک اطلاعات عمومی عماد! داره یه پاورپوینت درست میکنه که فردا از روش سر کلاس کنفرانس بده!! 

حالا ان شاءاللّه فردا سر فرصت با عماد دعوا خواهم کرد که دیگه تو یه همچین مواردی کمک اضطراری به فاطمه نرسونه، بلکه یه کم برنامه بگیره زندگی اش. 

میخواستم یه کمی هم فاطمه رو نصیحت کنم که چرا اینقدر دیر به فکر کارهاش میفته و... که دیدم اولا جوابهاش رو از حفظم:

شما که دیدین مهمون داشتیم! 

مگه نمیبینید چقدر آمنه گریه میکنه؟

مگه خودتون نگفتین من باید خدیجه رو سر گرم کنم که بهونه نگیره؟و...

ثانیا نصیحت این موقع، بیشتر اثر منفی داره. الان هر حرفی بزنم، فاطمه میذاره به حساب اینکه ازش ناراحتم و باور نمیکنه دارم حقیقت میگم. 

شاید هم بسپرم به نرگس یا مادرم که باهاش حرف بزنن. اونا مهربون تر حرف میزنن، بیشتر قبول میکنه. 

.....

دوبار همه حرفای امشبم رو خوندم. کلی اصلاحش کردم، ولی هنوزم یه عالمه دلگیری ازش میچکه....

آره واقعا دلم گرفته...

به خاطر حرفای نرگس... در واقع به این خاطر که فکر میکنم حرفاش شاید درست باشه... شاید... 

و اگه درست باشه، یعنی همه همه کارایی که کردم، به در و دیوار زدن بوده...اصل کاری رو پشت گوش انداختم... 

خب چرا من؟ من واقعا در توانم نیست این امتحان.. 

خدا!

یه تخفیف میدی؟

میشه این امتحان رو از یکی دیگه بگیری؟

پی نوشت:

خیلی خسته ام و نمیتونم یه مطلب جدید بنویسم. پس همین زیر توضیح میدم. 

در راستای وقت شناسی فوق العاده فاطمه خانوم، صبح که داریم از خونه میریم بیرون، از پرسیده: بابا!  امروز شما میاید مدرسه دیگه؟!!

چرا؟

خب جلسه است با معلم ریاضی مون! 

جلسه؟ جلسه چی؟ کی گفتی؟

نگفتم...یادم رفت بگم... سه شنبه برگه اش رو دادن بهمون!! 

حالا این هیچی، نرگس خانوم زحمت کشید رفت. ولی هم ایشون و هم خودم از موقعی که اومدم خونه، 10 بار ازش پرسیدم کارهات رو کردی؟ چیزی قرار نیست برای فردا آماده کنی؟

وایشونم خونسرد و ریلکس جواب داد که بله، مطمئن باشید و... 

تا دقیقا ساعت11 شب که اومد گفت: بابا میشه یه کم کاغذ پوستی بهم بدین؟

کاغذ پوستی ندارم من. 

عه، چرا؟

خب برای چی باید داشته باشم اصلا؟

برای نقشه کشیدنتون دیگه! 

اونا پوستی نیست، فرق میکنه. 

یعنی نمیشه برای خوشنویسی ازش استفاده کرد؟

نه. 

حالا من چیکار کنم؟ خانوم خوشنویسی مون خیلی حساسه!  اگه ننویسم دعوام میکنه! 

..

من چه جوابی بهش دادم؟ دعواش کردم؟ بد نگاهش کردم؟

نه! در لحظه عماد رو صدا زدم و گفتم بیا! وقتی بی جا دلسوزی میکنی، نتیجه اش این میشه که الان، این وقت و ساعت شب بری ببینی لوازم تحریری بازه براش کاغذ پوستی بگیری یا نه! 

هرچقدر هم التماس کرد و قسم و آیه خورد که بابا، الان جایی مغازه باز نیست، قبول نکردم و فرستادمش بیرون. 

بعد نیم ساعت که یخ زده و دست خالی برگشت، خیلی ریلکس به فاطمه گفتم:

عزیزم، نبود کاغذ پوستی. برو بخواب. معلمت هم اگه پرسید چرا تکلیفت رو انجام ندادی، کامل براش بگو چرا. 

از اون طرف خود عماد دو روزه داره التماسم میکنه بذارم فردا تو همایش بسیج شرکت کنه. مشکل ساعتشه که صبحه. بهش گفتم به من ربطی نداره. من نمیرم از مدیرتون اجازه بگیرم با این اخلاقش. ولی خودش اصرار داره که بره. میگه قراره بهمون برگه بدن برای موجه شدن غیبت. من که بعید میدونم مدیرشون قبول کنه. حتمی باز یه بساطی باهم خواهیم داشت. 

خوب شد خسته بودم، و الا که یحتمل شاهنامه مینوشتم امشب.. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۳ آذر ۹۶

خدای بزرگ راباهمه‌ وجودسپاسگزارم که به مجاهدات فداکارانه‌ شماوخیل عظیم همکارانتان،برکت عطافرمودوشجره‌ خبیثه‌ئی راکه به دست طواغیت جهان غرس شده بود،به دست شمابندگان صالح درکشور سوریه وعراق ریشه‌کن کرد

الان واقعا جای خوندن شعر 

در بهار آزادی، جای شهدا خالی 

و

محسن نبودی ببینی، شهر آزاد گشته، خون یارانت، پر ثمر گشته... 

هست. 

خوش به حال و سعادتشون که از این قافله جا نموندن و وا حسرتا به حال ما. 

اینجای کار که میشه، تنها کاری که از امثال من برمیاد، تبریک گفتن و شیرینی دادنه. ان شاءاللّه که به همین زودی بساط صهیونیستا و سعودیا هم جمع میشه. 

امروز وقتی خبر رو شنیدم، قبل اینکه حتی بخوام به نرگس بگم، دوست داشتم فرصت داشتم، یه متن مفصل درباره اش اینجا مینوشتم! اینقدر که اینجا رو عین خونه خودم میدونم. 

هرچند که تمام حرفام تا فرصت کنم بیام اینجا سرد شدن و از دهن افتادن. یعنی در واقع دیدم بقیه زودتر از من گفتن و نوشتن. 

اینکه نتیجه 4 مذاکره بعضیا فقط شده تحریم و ذلت و عقب نشینی و به جاش، 4 سال مقاومت حاج قاسم شد پیروزی و تمام. 

یا اینکه بعضیا تو این 4 سال، 500 تا وعده 100 روزه دادن و محض رضای خدا از هزار وعده خوبان، یکی وفا نکند، ولی حاج قاسم، مردونه یه وعده دو ماهه داد و سر دو ماه، کار رو تموم کرد. 

یا مثلا میخواستم بگم تازه ایشون سرباز آقان و اینقدر وعده هاشون دقیقه. دیگه خودتون حساب اون 25 سال رو داشته باشید که محاله دیر بشه. 

خلاصه که باید گفت: حاجی! گل کاشتی! دمت گرم! 

پریروز توفیق شد رفتیم قم، زیارت. که چون همه با هم جامون نمیشد، عماد و نجم رو گفتم دنبال ماشین بدون! جای همگی خالی، چقدر شلوغ بود!! 

ما از خونه ساعت 9 راه افتادیم، 5 دقیقه به 11 عوارضی قم بودیم. قشنگ تا ساعت 1 داشتیم دور حرم، تو ترافیک طواف میکردیم و دنبال جای پارک بودیم. دست آخر هم یه جا پیدا کردم جلوی در خونه. ناچار تو ماشین موندم و نرگس و بچه ها رفتن و برگشتن. حتی نماز رو هم توفیق نشد تو حرم بخونم.

یحتمل از آه نجم و عماد بود که پیاده فرستادمشون. هرچند که اونا به نماز ظهر حرم و غذای حضرتی رسیدن. همون از راه دور سلام دادم. از طرف تک تک دوستان اینجا هم زیارت کردم اگه خدا قبول کنه. 

اما همین چند ساعت راه رفت و برگشت، فرصت خوبی بود برای فاطمه خانم که دوباره بحث عروس هلندی رو وسط بکشه و اصرار کنه برای خریدش. 

خیلی باهاش صحبت کردیم. هم من و نرگس و هم زهرا. که اولا این پرنده ها رو خدا آزاد آفریده. ما حق نداریم محض سرگرمی خودمون، بیاریمشون تو خونه و قفس. حتی اگه عادت هم کرده باشن، چرا ما باید شریک این گناه بقیه باشیم؟

نرگس هم کلی از پروژه های دشمن براش گفت که چه ویروس های خطرناکی رو از طریق همین حیوونای زینتی وارد کشور کردن و میکنن. 

خلاصه که نتیجه مذاکرات این شد که نرگس خانم به شرطها و شروطها رضایت دادن تابستون، جوجه مرغ و خروس بگیریم. 

شرط و شروطش هم اینکه فقط تو حیاط باشن و حیاط به گند کشیده نشه و قبل اینکه هیولا بشن، ردشون کنیم برن! 

منظورش از هیولا هم اون خروسیه که تو بچگی داشتن و وحشی شده بوده و بهش حمله کرده. به قول خودش سوسک! براش قابل تحمل تره از خروس!

امروز بعد از ظهر، محسن هم اومد و بعد مدتها روی ماهش رو دیدم. باورم نمیشد اینقدر دلم براش تنگ شده باشه. پیش خودم فکر میکردم صدقه سر زهرا دوستش دارم. ولی امروز از ته قلبم حس کردم واقعا خودش رو، بدون زهرا و معصومه دوست دارم. و تازه غصه ام شد از اینکه دو روز بیشتر نیست و جمعه با زهرا میره... 

پی نوشت: نمیدونم چرا مطلبی که دیشب نوشتم و پیامی که جواب دادم، ارسال نشده بودن؟! حالا بازم خدا رو شکر رفته بودن تو پیش نویسا!! 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱ آذر ۹۶

اگر از گنجینه وجود پیامبر(ص) استفاده کنیم، امت اسلامی به آنچنان موقعیتی میرسد که نتوانند دیگر به او زور بگویند و او را زیر فشار قرار بدهند

اینکه تمام اتفاقات دنیا، ریز و درشت، با همه سختی و مصیبتش، ته تهش، خیره و جای شکر داره، حقیقتیه. 

الان همین زلزله و حجم مصیبتش، تو همین هفته چقدر باعث خیر شده. همین که همه مردم دوباره فرصت مهربونی ایثار پیدا کردن، خودش کم نعمتی نیست. هر کسی به اندازه وسع خودش. چقدر ایده های جدید و ابتکاری برای انجام شد. 

از طرفی چون بلافاصله از اربعین بود و درست لب مرز، فرصتی بود که موکب های اربعین، تو مسیر برگشت، دوباره کارشون رو شروع کنن و بی منت و قصد ریا، همون خدمتی رو که زوار امام حسین علیه السلام داده بودن، به مردم بدن. و در واقع کارشون، جوابی شد به تمام دروغ و تهمت هایی که به دم و دستگاه امام حسین علیه السلام میزنن. 

همینایی که فقط محرم و صفر یاد نیازمندا میفتن و با کرور کرور ادعا، گوش فلک رو کر میکنن که بیاین به جای نذری دادن و هیأت گرفتن، به نیازمندا کمک کنین، دیدن و لال شدن از این حجم همدردی و امدادرسانی نوکرای امام حسین.

مورد دیگه دیده شدن خدمت رسانی وسیع سپاه و ارتشه. با اینکه تو اینجور بلایای طبیعی، همیشه سپاه و ارتش اولین نیروهای حاضر در صحنه بودن، اما اینبار به لطف خدا کارشون و وحدتشون دیده شد و اینم جوابی شد برای اون داعشیای وطنی دلخون از مدافعان حرم. 

خود زلزله هم خیلی دقیق و هدفمند فرود اومد. انگار اومده بود برای انداختن تشت رسوایی منافقا از پشت بوم. درست رفت سراغ بیمارستانی که محض تبلیغات انتخاباتی افتتاح شده بود و سقفش رو آورد پایین. 

البته که با تمام این اوصاف، باز هم یه عده عین مگس، اونم خر مگس، همچنان وزوز کنان هی لمیدن و با گوشی هاشون، دروغ و تهمت پخش کردن.

درست مثل همیشه، ولی اینبار اینقدر دروغ پراکنی شون، زشت و نفرت انگیز بود که به یه هفته نکشیده، به انحاء مختلف دروغ هاشون رو شد و فقط روسیاهی براشون موند. 

ولی همین کارشون هم باعث خیر شد. یعنی دیگه الان هر کسی ذره ای انصاف و عقل داشته باشه، درک میکنه کی دوسته و کی دشمن. دیگه شکی برای کسی باقی نمونده از اینکه اینا یا مستقیما دشمنن یا جیره خور دشمن. 

دیگه حقیقتا حرفا و خبرا و پستاشون هیچ ارزشی برای مردم نداره و کسی چرندیات و شایعاتشون رو باور نمیکنه. ان شاءاللّه که هر چه زودتر نسل دروغگو از زمین کنده شه. متنفرم از دروغ و دروغگو و اونی که باور میکنه.. 

و اصل مطلب اینکه امروز از ته دل آرزو کردم که کاش زلزله خونه من رو خراب کرده بود و چادر نشین بودم تا آقا اندازه یه سلام و احوالپرسی مهمون چادرم میشد. اما بعد خجالت کشیدم..نه، دوست ندارم آقا به خاطر من تو زحمت بیفتن. خیلی خودخواهیه. فدای عبای خاکی و کفش گلی شون.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۳۰ آبان ۹۶

هر کسی به هر دلیلی بر یک جمعیتی ریاست مییابد، باید خادم و‌نوکر مردم باشد

بسیج مسجد محلمون یه نیسان داره، مرغ عزا و عروسیه. به هر مناسبتی هست وسط. اگه قرار باشه اون دنیا خدا به جمادات هم جایزه بده، یقینا این نیسان هم بی نصیب نمیمونه، بس که اول همه کارای خیر بوده و هست. 

این بار هم تا غروب سه شتبه تا کله پر جنسش کردن مردم و همون شب با دو سه نفر دیگه راه افتادیم سمت کرمانشاه. 

4 نفر بودیم و جلو جامون نمیشد، هر یکی دو ساعت، یکی میرفت عقب. با اینکه هوا به غایت سرد بود، ولی عجیب حس و حالش خوب بود. 

ولی خدا رو شکر اون چیزی که من از وضعیت اونجا دیدم، خیلی از تصوراتم بهتر بود. من وضع کوهستانی و شدت زلزله و عمق کمش رو با زلزله بم مقایسه میکردم و توقع داشتم تلفات خیلی زیاد باشه. 

هرچند که حتی دیدن یه نفر داغدار هم سخته، ولی به نسبت بم، حجم غم و اندوه مردم خیلی کمتره. اون روزا بم تماما ماتم سرا بود. هنوز چادرای بچه یتیمایی که تمام خونواده شون رو از دست داده بودن جلو چشممه. 

قبرستون بم و اون حجم از اموات رو زمین مونده که هنوز غسل و کفن نشده بودن و طلبه هایی که شبانه روزی داشتن دفنشون میکردن..بوی تعفنی که میداد.. 

الان ولی خدا رو شکر با اینکه خرابی و آوار خیلی زیاده، تلفات و صدمات جانی کمتره. احتمالا چون مردم بیدار بودن و تونستن یه کاری انجام بدن. 

ولی به خاطر همین خرابی ها و پسلرزه های قوی، میشه گفت کل استان آواره شدن. آواره یعنی اینکه باید تو یه چادر 12 متری، اگه بهشون برسه، زندگی کنن. بدون برق و امکانات بهداشتی و گرمایی. 

هنوز سرویس بهداشتی سیار براشون نیامده بود. بخاری هم خیلی کمه. 

کلا سیستم توزیع، اون قسمتی اش که مربوط به نهادهای دولتیه، خیلی نا به سامان بود. ولی قسمتایی که ارتش و سپاه و بسیج و آستان قدس اداره میکردن، خیلی دقیق و حساب شده بود. 

هر کدوم یه قسمتی رو برای دپوی اجناس در نظر گرفتن که تمام وسایل بره اونجا. بعد از اونجا تقسیم میکردن و با وانت و حتی موتور برای مسیرهای کوهستانی میفرستادن. 

ما هم تا دیشب اونجا بودیم. ولی کار خاصی ازمون نمیومد. آواربرداری تموم شده بود و الان فقط باید وسایل لازم رو به مردم رسوند و خونه هاشون بازسازی بشه. 

واقعا دلم میخواد هرطور شده سهمی تو این بازسازی داشته باشم. شده اندازه ساختن یه دیوار. 

چیزی که جالبه اینه: از کل مسکن مهر منطقه فقط چند تا ساختمونش، اونم فقط دیوار نمای بیرونی اش ریخته. روستاها هم اون قسمتی اش که بافت فرسوده شون بازسازی شده، خسارت خیلی کمتر بوده. در عوض بیمارستانی که همین اردیبهشت افتتاح شد کامل سقفش ریخته، بعد آقایون فرمودن که بیشترین خسارت ها برای مسکن مهره!! 

من پیشنهادم اینم بعضی وقتا، تفننی هم که شده خجالت بکشن. اعتیاد نداره. 

همون دیشب هم دوباره برگشتیم و 10 صبح تهران بودیم. 

مردم به نظرم باید فعلا به بسیج و مساجد اعتماد کنن و کمک هاشون رو بفرستن. هلال احمر هم بدنه اش، بنده های خدا خیلی کار میکردن. ولی مدیریتش خیلی نا به سامان بود و هم بدنه هم مردم از این وضع شاکی بودن.

امشب شنیدم که وعده کمک بلاعوض هم داده شده، به قول معروف بزک نمیر بهار میاد.. این دولت که خدای من نگفتم و انکاره. فعلا وام کسبه پلاسکو رو پرداخت کنه تا بعد! 

..

زهرا هم بعد از ظهر رسید با مغز بادوم شیرینش که دو تا چشم داره عین دکمه! این شعره هست: تپلویم تپلو؟! معصومه قشنگ مصداقشه! واقعا انگار خدا به جای صورت، براش هلو گذاشته! 

اینکه خدیجه چقدر پز آبجی خودش رو به زهرا داد که ما هم نی نی داریم، بماند.

ولی هر کاری کردیم باورش نشد و نفهمید آمنه کوچیک تره یعنی چی، یهو از تو گهواره برش گردوند که بتونه مثل معصومه قلت/غلت بزنه!

دوست فاطمه پرنده داره، راست یا دروغ اومده پزش رو داده که حرف میزنه. حالا نه فقط صرف همون پز دادن، خودش رفته از اینترنت گشته و کلی فیلم پرنده های خونگی دیده.

حالا یه دل نه، صد دل عاشق عروس هلندی که یه نوع طوطیه شده. الا و بلا که یه دونه بگیریم! یعنی فقط خود خدا باید از سرش بندازه این عشق و عاشقی رو. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۶ آبان ۹۶

اینجانب از اعماق دل،این حادثه‌ی تلخ و مصیبت‌بار را به ملّت ایران بخصوص به مردم عزیز استان کرمانشاه و بویژه به خانواده‌های مصیبت‌زده تسلیت عرض میکنم

سلام مجدد خدمت همه

ممنون از اظهار لطف و محبتتون، مخصوصا پیامهای خصوصی که حقیقتا شرمنده شدم. 

بله، الحمدللّه حال همه مون خوبه. نالئب الزیاره تک تک دوستان بودم اگه خدا قبول کنه. 

تا جایی هم که حافظه ام یاری کرد، اسم مجازی دوستان رو دونه دونه گفتم.

عماد و نجم هم خوبن. اونا صبح پنجشنبه تهران بودن. چون بهشون سفارش کرده بودم مستقیم از مهران برن نجف و بعد تا جایی که تونستن پیاده برن تا کربلا و برگردن.

خدا رو شکر امسال توفیق داشتن و به کربلا هم رسیدن. ولی دیگه سامرا و کاظمین قرار نبود برن. 

بیشتر به خاطر دل مادرم و نرگس، و الا به نظر من اشکالی نداشت اگه میرفتن. دیگه بلد شدن الحمدللّه. 

ولی ما دیروز صبح رسیدیم. اگه بخوام سفرنامه ای تعریف کنم، پنجشنبه که راه افتادیم، 10 و 11 شب مرز بودیم. مهران. جون تعداد گیت های خروجی رو خیلی زیاد کرده بودن، رد شدنمون از مرز خیلی طول نکشید. مخصوصا که قسمت ماشین کلا جدا بود و تعداد به نسبت پیاده ها خیلی کم. 

از همون بعد مرز راه افتادیم سمت سامرا. به راهنمایی گوگل مپ. توقع داشتیم دیگه نهایت برای نماز صبح برسیم، با حساب راهنمایی گوگل، ولی نماز ذو تو بیابون خوندیم. چون گوگل خبر از ایست بازرسی ها یا به قول خودشون سیطره های بین راه نداره. یعنی نهایت هر 10 کیلومتر یه سیطره بود! 

و هر بار هم باید کل مدارک چک میشد....

این بود که حدود 10 و 11 صبح رسیدیم سامرا. گرسنه و تشنه. ما از قبل کلی غذای بین راهی برداشته بودیم. همینطورم خشکبار و بیسکوییت و.. آب و دوغ هم همینطور. یه کلمن بزرگ و پیک نیک هم داشتیم. 

ولی تمام جیره غذایی مون، به غیر از یه مقدار میوه خشکمون تو این 36 ساعت تموم شد. 

کنسرو هم داشتیم، ولی از اونجایی که کلا رابطه مون با کنسرویجات خوب نیست، گذاشتیمش برای وقتی جدا داشتیم میمردیم! 

الحمدللّه سامرا از همون بعد از پارکینگ و شروع مسیر حرم، موکبا و خوراکی های نذری هستن و تا بخوایم از بازرسی رد بشیم سیر شدیم. 

خوبی ماشین داشتن این بود که تمام وسایلمون رو به غیر از کالسکه و وسایل خدیجه و آمنه میذاشتیم تو ماشین و میرفتیم زیارت. 

ولی بدی اش هم این بود که دیگه نمیشد تا انتها با ماشین رفت. باید ماشین رو تو پارکینگ میذاشتیم و باقی اش رو پیاده میرفتیم. 

با کاروان و اتوبوس، خوبی اش اینه حداقل دو سه کیلومتری پیاده روی کمتر داره. مخصوصا برای کاظمین و سامرا. 

سامرا رو خیلی دوست داشتیم شب بمونیم، ولی یه کم دست دست کردیم برای جا گرفتن، دیگه تو زیر زمین جا تموم شد. بیرون هم هوا به غایت سرد بود. دیگه ناچار رفتیم تو ماشین. دو سه ساعتی استراحت کردیم نزدیک اذان صبح راه افتادیم به سمت کاظمین. 

پدرم خیلی اصرار داشتن کمک کنن برای رانندگی، ولی نذاشتم. آرنج راستشون مدتیه خیلی درد میکنه، جوری که حتی برای عوض کردن دنده اذیت میشن. 

کاظمین هم بعد از طلوع آفتاب رسیدیم. پارکینگ هم دور بود. با حداقل وسیله آمدیم سمت حرم و تا بعد از ظهر هم بودیم. ولی هر کدوم از هتل های دور و اطراف حرم که سر زدیم جا نداشتن.

دیگه ناچار راه افتادیم به سمت کربلا. آخر شب رسیدیم و یه چیزی به اسم هتل، اما در حد مهمانپذیر بین راهی و دم گاراژی خودمون که فاصله اش از حرم حضرت عباس حدود 5 کیلومتر بود، بهمون جا داد. به چه قیمت؟ با کلی منت و چک و چونه، به شبی 100 دلار راضی شد.

یعنی اینقدر بگم که فاصله بین تخت هاش که حدودا 20 سانت بود، تار عنکبوت بسته بود و نمیشد یه قطره آب تو دستشویی اش ریخت، چون مطلقا پایین نمیرفت!! 

فردا صبحش دیدیم جدا با خدیجه و آمنه نمیشه با این وضعیت سر کرد. راه دورش هم معضلی بود که نمیشد یه زیارت درست و حسابی رفت. رفتیم دوباره گشتیم تا بالاخره از یکی از مغازه دارها تونستیم جا بگیریم.

ایشون هم یه خونه رو به ما آدرس دادن تو خیابون علقمه. صاحب خونه محض خاطر اربعین، نصف کرده بود قیمتش رو و شبی 30 هزار تومن ازمون گرفت. بگم تمیز بود که خب اصلا. ولی لااقل میشد زیرانداز و ملحفه خودمون رو استفاده کنیم. جا داشت اینقدر.  و همینطور مشکل چاه فاضلاب هم نداشت. 

تا سه شنبه شب بودیم کربلا و بعد راه افتادیم سمت نجف. که خدا رو شکر نماز صبح رو تونستیم حرم بخونیم. یه هتل نسبتا بهتر از بقیه هم تو خیابون صافی صفا گیر آوردیم که قیمتش رو میشد با واحد دیه قتل عمد محاسبه کرد. مخصوصا که پارکینگ هم بهمون داد. 

بعد کلی چک و چونه، نهایتا تونستم همه رو راضی کنم بمونن همونجا و من و فاطمه بریم راهپیمایی. 

نرگس البته خیلی خیلی از دستم پکر شد. ولی هرچی با خودم صحبت کردم، دیدم نمیتونم. همین جوری هم آخرش که حساب کردم دیدم تو این مدت دست کم 25، 30 کیلومتر پیاده روی کرده. 

از روزه جمعه هم که راه افتادیم سمت مرز تا یکشنبه سحر که رسیدیم و بلکه تا همین الان، هنوز سردرد داره. 

خلاصه که من و فاطمه با هم راه افتادیم و تا جایی که در توان فاطمه بود رفتیم. دوست داشتیم یه بار دیگه به کربلا برسیم، ولی نشد. 

از حدود 10 کیلومتری کربلا، ماشین کلا ممنوع بود. فاطمه هم جدا توان ایستادن نداشت. چه برسه به راه رفتن. این شد که از دور سلام دادیم و برگشتیم. 

درسته که واقعا حسرت بزرگیه این مدلی رفتن که یه زیارت درست و حسابی و دلچسب قسمت نمیشه. اینقدر که تمام مدت دغدغه جا و مکان و خوراک و دستشویی... داریم. یعنی حقیقتا تو هر حرمی شاید یه بار تونسته باشم یه زیارت نامه کامل بخونم. 

ولی با این حال امیدم به اینه که ان شاءاللّه وظیفه ام رو انجام داده باشم. دیگه قبولش با خود خدا و کرمش. اصلش، اون موقعی هم که به خیال خودمون درست و حسابی میریم زیارت، معلوم نیست چقدرش قبول شده باشه. 

چه بسا زیارتهای از راه دور اونایی که نتونستن برن، بیشتر از من قبول شده باشه که یقینا همینه. 

دیروز که رسیدیم، خودم یه راست رفتم سر کار. با همون سر و وضع فوق تمیز! خودم و ماشین. اما بچه ها به شهادت نرگس تا 4 عصر یه کله خوابیدن. حالا خوبه من تمام مدت رانندگی کردم! 

شب که رسیدم، تازه نجم و عماد رو دیدم و پسرام مردونگی کردن همون شب ماشین رو از بالا تا پایین شستن و دسته گل تحویلم دادن. 

منم یه دوش و خواب مختصر، حدود 9 و 10 شارژ کامل پا شدم ببینم دنیا دست کیه که دیدم بله، خدیجه عزیزم الا و بلا لباس لازم داره. اونم از اونا که با چرخ دوخیده! میشه. گریه ای میکرد که بیا و ببین. مگه میشد به هیچ صراطی مستقیمی هدایتش کرد؟ دیگه ما هم ناچار، راه راست رو به سمتش کج کردیم.

خودمون هیچ پارچه ای که به درد لباس بچه بخوره، تو خونه نداشتیم. رفتم از مادرم یه تیکه پارچه تریکو گرفتم. از اون طرف آمنه هم افتاده بود رو دور تند شیر خوردن، بالا آوردن، کثیف کردن، شستشو و دوباره گشنه شدن و شیر خوردن! یعنی ظرف دو ساعت، 3 دست لباس عوض کرد براش نرگس. 

ولی به قول خودش همین که خدیجه رو از جلوی دست و پاش جمع کردم که بهونه نگیره، کافی بود. ما هم نشستیم تمام اطلاعات و آموخته های خیاطی مون رو با فاطمه و عماد ریختیم وسط و تا 12 شب یه پیراهن برای خدیجه دوختیم! 

فقط موقع دوخت اول حواسم به سوزن نبود که باید عوض کنم، یه کم اذیت کرد. ولی خدایی اش چیز خوبی از آب درومد. و مخصوصا که خدیجه با اون اخلاقش قبول کرد و پوشید و با همون هم خوابش برد.

همون دیشب هم دوماد فرشته ام که خدا زیادش کنه و خیر دنیا و آخرت بهش بده و هر چی آرزوی خوبه، مال اون....بهم پیام داد که زهرا رو آخر هفته میفرسته تهران. دستش درد نکنه. 

خبر زلزله رو ولی صبح از همکارا شنیدم. خدا صبر بده به همه شون. و بیشتر از اون به ما توفیق بده یه کاری بتونیم انجام بدیم. 

یعنی داغ این مصیبت یه طرف، درد کم کاری و بی توجهی مسوولین و دولت که تنها نگرانی شون میز و صندلی خودشونه هم یه طرف. 

من اصلا نمیفهمم، وقتی مرکز زلزله در غربی ترین نقطه کشوره، اونم یه منطقه کوهستانی با روستاهای زیاد و خونه های کاهگلی، این حجم از پیام نگران نباشید، تهران امنه، چه معنی میده؟!!!

یعنی چی تو این وضعیت نگران تهران بودن؟!!!

و بدتر اون لاشخورایی هستن که دارن از درد مردم و خراب شدن خونه و آوار شدن زندگی شون، انتقام سیاسی میگیرن. یعنی خاک عالم هم بر سرشون بشه، بازم کمه. 

من امشب فقط تونستم خون بدم و کمی هم پول. بسیج مسجد اعلام کردن برای جمع آوری جنس، اگه بتونم برم باهاشون خیلی خوب میشه. نمیدونم چه کاری ازم برمیاد، ولی طاقت نشستن و تماشا کردن ندارم. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۳ آبان ۹۶

خانواده‌ها باید تولید مثل را زیاد کنند. اگر بتوانیم نسل جوانمان را در دوره‌های آینده حفظ کنیم، مشکلات کشور را حل میکنند!

بچه ها همشون، خیلی برام عزیزن. حقیقتا هم نمیتونم بگم کدومشون رو بیشتر دوست دارم. ولی تو این چند روز جای خالی خدیجه خیلی تو چشممه. 

هر جا رو که نگاه میکنم، یه رد و نشونی ازش هست که دلم براش پر بکشه. از خط خطی های ریز گوشه های پشت در گرفته تا تکه های اسباب بازیاش که زیر کاناپه و پشت پشتی پیدا میشن، و تا لیوان مخصوص آب عسل شبانه اش که جا گذاشتن و یحتمل یکی دیگه براش خریدن و لابد چقدر ادا درآورده تا قبولش کنه، و تا لباساش که خیلی دلم میخواد دور از چشم بقیه بو کنم و... 

حالا اینا به کنار، چرا من هرچیز ریز و کوچولو میبینم یاد آمنه میفتم؟ صبحی دکمه آستینم افتاد، موقعی که خواستم بدوزم عجیب یاد چشما و نگاهش افتادم. اینقدر که دلم نمیومد بدوزمش! 

حالا نه اینکه تو این مدت کم با خدیجه صحبت کرده باشم ها!  نه، قشنگ روزی یک ساعت رو تلفنی صحبت کردیم. دقیقه به دقیقه تلفن میکنه کارم داره. بلده شماره ام رو تو گوشی نرگس پیدا کنه. 

کلی هم تو تلگرام برام پیام صوتی میذاره. شعر میخونه، سفارش خرید میده، احوالپرسی میکنه. بعد کلی صحبت که مثلا خداحافظی میکنه، دو دقیقه بعد دوباره پیام میده که:

ای بابا! داشت یادم میرفتا، راستی کتابمو رنگ کن تا بیام!! 

یعنی کشته این یادآوری هاشم. 

...

نرگس میگه الا و بلا امسال باید همگی با هم بریم اربعین. و اگه بخوام مخالفت کنم، باز مثه پارسال قسمتم نمیشه برم. 

خب راستش من شخصا مشکل ندارم. اصل زحمتش برای نرگسه. ولی جدا نمیدونم مادرم رو چطور راضی کنم؟ مادرم هم راضی بشن، بابا 100درصد مخالفت میکنن.

باز اگه آمنه نبود شاید راضی میشدن، ولی با این وضعیت یحتمل یه مقدار بسیار زیادی دعوا خواهم شد به همراه نصحیت و سرزنش و... 

تازه چی، نرگس میگه با ماشین بریم. چون اتوبوس سخته و هواپیما هم احتمالا گیرمون نیاد بلیط. 

هزینه ترانزیت کردن ماشین و بین المللی کردن گواهینامه حدودا 400 درمیاد. یه هفته هم زمان میبره. اگه بخوام اول رضایت بگیرم و بعد برم سراغ کارها، به اربعین سال بعد میرسیم. پس ناچارم از فردا برم دنبال ویزا و گواهینامه و ترانزیت و بعد بگم. خدا خودش به خیر بگذرونه. 

ویزا رو هم که به سلامتی گرون کردن امسال. خدا رو شکر! الحمدللّه، اینم از برکات اربعینه که منافقا رسوا میشن. بذار هرچی دارن رو کنن. به خیالشون میتونن از عشق ما کم کنن. نابینا خوندن! ان شاءاللّه نفسای آخرشونه. 

راستی امشب شام تموم و کمال مهمون فاطمه بودیم. دیشب همون خونه مادرم شام خوردیم و بعد اومدیم خونه. ولی امشب، قبل اینکه برسم، بچه ها رفتن خونه. به بهونه درس و مشق. ولی در اصل همین که فاطمه تصمیم گرفته بود تنهای تنها غذا درست کنه. 

برامون گوشت و قارچ درست کرد. با آبلیمو و سیب زمینی. خوشمزه بود انصافا. فقط یه ادویه خاص توش داشت که متوجه نشدم چیه. خودش هم لو نمیده!

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۳۰ مهر ۹۶

امام زمان(عج) اکتفا نمیکند که یک جامعه‌ای داشته باشد و حصاری به دورش بکشد. امام زمان با هر حرکت ظالمانه‌ای در دنیا مقابله میکند

نجم الدین که بچه بود، اولین و بزرگترین آرزوش این بود که اتوبوس داشته باشه و راننده اتوبوس باشه. کلا عشق ماشینای بزرگ بود و تصور میکرد رانددگی ماشینای سنگین خیلی قهرمانانه است. 

و بین همه نوع ماشین و وسیله نقلیه، اتوبوس اونم از نوع ولو جاده ای، یه چیز دیگه بود براش. 

اون موقع ها هیچ وقت به عمق آرزوی فوق العاده اش پی نبرده بودیم. الان تازه میفهمم که بچه ام چه بلندپرواز و آینده نگر بوده و با خودم میگم کاش واقعا اتوبوس داشتم. 

الان اگه اتوبوس داشتم، برای اربعین نذر میکردم از دو هفته قبل اربعین تا جایی که بتونم مسافر ببرم لب مرز و برگردونم.

تا همین چند وقت پیش اگه کسی میگفت نزدیک ظهور آقا، منافقا خودشون، خودشون رو رسوا میکنن، خیلی نمیتونستم باور کنم. ولی الان ببینید چه خوشگل خودشون رو لو میدن: بعد کلی سنگ تراشی های جورواجور، یهو بیانیه دادن قیمت بلیط باید دوبرابر بشه! 

ولی آقایون، زهی خیال باطل! فکر کردین مردم نشستن به انتظار لطف و مساعدت شما؟خیر! این مردم شده از همین تهران پای پیاده برن، میرن اربعین و داغش رو به دلتون میذارن. 

...

دوستی ازم عکس آمنه رو خواستن. خب راستش به دلایلی اکیدا منع شدم از این کار. از طرف تقریبا تمام اعضای خانواده. از نظر من کلا، همه آدما شبیه به هم هستن، ولی بنا به قول اطرافیان میگن خیلی شبیه خدیجه است. مخصوصا حالت نگاهش. 

...

دوست دیگه ای هم خیلی وقت پیش ازم خواستن که سبک زندگی ام رو توضیح بدم. خدمتتون عارضم که اولا چرا من؟ اینهمه آدم حسابی! برید اونا رو ببینید. 

ثانیا به قول استاد پناهیان، امتحانات هرکسی منحصر به خودشه و نمیشه تو جزئیات حتی از زندگی عرفا الگو گرفت. چه برسه به عوام و پاینتر از عوامی مثل من. 

ثالثا اگه حتی به قول خودتون دنبال راه حل های موردی برای مسائل مشابه هم هستین، خب من تو این 4 سال تقریبا مسائل گل درشتی رو که برام اتفاق افتاده با جزئیات نوشتم. هرچند که میدونم و معترفم بیشتر موارد اشتباه کردم و راه حلم غلطه. 

ولی اگه بخوام خیلی کلی بگم، اولا خیلی سعی میکنم تمام زندگی ام رو طرح و نقشه از طرف خدا ببینم. اینم از نرگس یادگرفتم. حتی مثلا اگه لوله بترکه و آب قطع بشه و من با سر و صورت کفی تو حموم بمونم، قبل ‌هرچی میگم چرا خدا خواسته یه ساعتی، این وضعیت رو تحمل کنم؟

دیگه اینکه آرامش خانواده ام اولین اولویتمه. منتها آرامش نه به معنای سکون یا سکوت یا رفاه یا راحتی. اتفاقا خیلی از اوقات آرامش تو فعالیت شدیده. سکون و رخوت آدم رو افسرده میکنه. 

همین بچه دار شدن، برخلاف نهضت کنترل جمعیت، با وجودی که ظاهرا خستگی و دغدغه و کار و فعالیت میطلبه، ولی خیلی آرامش بخشه. همین که شب قبل خواب، حساب کنی ببینی تو 15، 16 ساعتی که بیدار بودی، اندازه 30 ساعت فعالیت کردی، که ان شاءاللّه مورد رضایت خدا بوده، به تمام خستگی اش میارزه.

گاهی اوقات هست که حقیقتا هیچ کاری ندارم که انجام بدم، نه برای خودم و نه خونه. اون موقع به قول نرگس میرم دنبال یه اشتغال زایی جدید. مثالش تو این شبای محرم مسجد یه سری خونواده های نیازمند شناسایی کرده بود، طرفای واوان و شهرکای اطراف فرودگاه امام خمینی. 

اول قرار شد، مواد غذایی برای ده شب رو که نذری بود، یه جا براشون ببریم. ولی بعد هیئت امنا به خاطر عمل دقیق به نذری که شده بود، تصمیم گرفتن هر شب غذا تهیه کنن، غذای آماده رو شب به شب براشون ببریم. 

و منم قسمتم شد یه مقداری اش رو هر شب با نجم میبردیم. جالب اینکه یکی دیگه نذر کرده بود، یکی دیگه زحمت آماده کردنش رو کشیده بود و ما فقط میبردیم میرسوندیم، ولی با این حال خیلی این واسطه رزق الهی شدن مزه داد بهمون. 

دیگه از اصول زندگی ام، مصرف در حد نیازه، نه به اندازه وسع مالی. حتی گاهی سخت گیری هم کردم. چیزیایی بوده که بچه ها احتیاج داشتن، ولی دیدم خوپشون میتونن زحمت بکشن و تهیه کنن. واگذار کردم به خودشون و تهیه نکردم براشون. 

دیگه اینکه با زیبایی در حدی که به افراط کشیده نشه و مدگرایی نشه، موافقم. و عموما زیبایی اصیل رو در سادگی میبینم. و خدا رو شکر تو این مورد، نرگس هم کاملا هم سلیقه است با من. اگه جایی هم اختلاف سلیقه داشته باشیم، نظر ایشون شرطه. و باز هم خدا رو شکر، به هیچ وجه اهل تنوع طلبی افراطی و ست کردن و این حرفا نیست. حرف مردم هم براش هیچه. 

همین دیگه، اینا خلاصه مفید روش زندگی منه. یا شاید هم باید گفت دوست دارم این سبک زندگی ام باشه و دارم تلاش میکنم کاملا به این روش زندگی کنم. 

...

نرگس جان! 

بهت گفتم، ولی باز اینجا مینویسم که بدونی، جملات کوتاهت موقع خداحافظی معجزه میکنن برام همیشه.. 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۹ مهر ۹۶
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟