۲۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زهرا» ثبت شده است

فاجعه‌ منافراموش‌شدنی نیست.بعثه سازمان حج،وزارت خارجه وقوه‌ قضائیه بایدقضیه رادنبال کنندوبایددرهیئت حقیقت‌یاب توسط مدعی اصلی که جمهوری اسلامی است،تعقیب شودتااحقاق حق بشود.ظلم بزرگی درآنجاصورت گرفت

05:55:27

با وجودی که 3،4 روزه زهرا و معصومه اینجان، ولی کی باورش میشه هنوز نتونستم یه دل سیر ببینمشون؟

واقعش تو این دو هفته نرگس و بچه ها رو هم نشده درست و حسابی ببینم. خب وقتی باید 6 اون کله شهر باشم، ناچارم "وقتی همه خواب هستن" بزنم بیرون. منتها نکته اش اینه برای من ساعت برگشت فرقی نکرده!

یه امروزم که تعطیله، به خاطر اجرای هماهنگ سمفونی جیغ و گریه فسقلیا تا پاسی از نصفه شب، هیشکی قصد بیدار شدن نداره. یعنی واقعا اشکالی داره برم زهرا رو صدا کنم به بهونه صبحونه باهاش حرف بزنم؟ خسته است، میدونم. ولی بخوابه تا ساعت 10 و 11 رو راحت میخوابه. بعدشم که دیگه دو دقیقه هم نمیتونم چشم تو چشم بشم باهاش. 

جدا که آدمیزاد تا نعمتی رو داره، قدرش رو نمیدونه. یادش به خیر تا همین دو سه سال پیش، یکی از آرزوهام این بود صبح، سر صبحانه، زهرا فقط یه ذره کمتر و با سرعت پایینتر صحبت کنه. اصلا تعجب میکردم سر صبحی اینهمه انرژی و حرف رو از کجا میاره؟

اصلا همین صبحانه صبح زود و دست جمعی خوردن، کی رسمش از خونه مون ورافتاد؟ چرا؟ چقدر حیف واقعا.. 

یه کم از شجاعت مثال زدنی خدیجه بگم که نرگس برام تعریف کرده:

از اونجایی که دستش به لوازم نقاشی نرگس خانون نمیرسه، دائم داره از برنامه بازار برای خودش برنامه نقاشی دانلود میکنه. به این امید که بتونه مثه مامانش نقاشی کنه! بعد که مادرش ازش خواسته دیگه برنامه دانلود نکنه، به این توجیه که گوشی ام دیگه جا نداره، رفته یه برنامه ماشین بازی ریخته و آورده به مامانش نشون داده که به اندازه این جا داره گوشی یا نه؟

:این برنامه اصلا چی هست؟ بذار ببینم، ماشین هیولا... 

+ هلولا؟!! هلولا داله توش؟!! آدم بدی داله؟!! پاتش "پاکش" تن زود.. نمیخوام... 

بعد هم گوشی رو انداخته ورفته گوشه اتاق نشسته سرشم قایم کرده تا اگه یه وقت موقع حذف برنامه آدم بدیاش!! از تو گوشی حمله کردن، نخورنش!!

گفتم تو بازی دائما داره با کی حرف میزنه و بهش دستور میده؟ شهابش! با این استایل:

شهابم، بریم خرید. شهابم، در ماشین رو باز کن. شهابم، غذا چی داریم. و... 

قشنگ یه کلفت تمام عیاره واسش این شهابش. حیف که یه بیست سالی از زندگی مون گذشته و همه نرگس رو میشناسن. و الا که چه مظلوم نمای هایی که نمیشد ازش دربیارم!! 

قبلا هم میگفت همسرم! کلا دایره لغاتش خارج از دایره لغات خانواده است. 

گفتم دایره لغات، یاد اصطلاح جدید فاطمه افتادم: شاید ندونه باشه شایدم دونه باشه! 

"ندونه" و "دونه" چیه؟ صرف جدیدی از فعل دانستن در زمان حال! کلی هم استدلال داره بچه ام برای اثبات درستی اصطلاحش. 

در راستای اجازه اش برای فیلم دیدن، چند وقت پیش خیلی اصرار کرد ابد و یه روز رو براش دانلود کنم. هرچقدر هم براش گفتم خوب نیست، به خرجش نرفت. 

بالاخره نرگس براش گذاشت که ببینه. میگفت اینقدر بدش اومده که 20 دقیقه نشده، خاموش کرده! گذشته از حیف پولی که دادیم براش!! سؤال اینه: مگه مجبورین فیلم به این آشغالی بسازین؟ بعد چه جوری روتون شد جایزه بهش بدین؟!

پرانتز باز: برای اینکه پولمون حیف نشه، خودم دیدمش کامل... شرمنده!  پرانتز بسته. 

معصومه رو هم نشده درست و حسابی رصد کنم ببینم چی بلده، چی بلد نیست. فقط ظاهرا، تنبل خانوم هنوز تنهایی راه نمیره. خیلی هم علاقه به خوردن و لیس زدن کف پا! داره. از دور هدف گیری میکنه و میاد. همچین هم با ذوق میاد که انگار چه گنجی پیدا کرده. 

بعد این وسط کی ناراضیه؟ آمنه خانوم. که در جا میزنه زیر جیغ و گریه. مبادا معصومه پای مامان و باباش رو بخوره و تموم کنه! کلا ما جزو املاک شخصی خانوم هستیم. بی اذن و اراده اش، حتی حق تلفن صحبت کردن هم نداریم. یه وقتا نرگس بخواد اورژانسی از اتاق بره بیرون، سینه خیز و دولا دولا میره، آمنه نفهمه! 

نخیر، انگاری خواب ابدی رفتن همه، هیچکدوم قصد بیدار شدن ندارن. شیطونه میگه برم بزنم زیر آواز، بلکه بد خواب شن... لعنت بر این شیطون. 

آهان راستی، درباره آب وبرق هم میخواستم بنویسم. 

خب حتما شنیدین که میگن به خاطر کم آبی، برق هم نداریم؟ ولی خب دروغ میگن. چون درصد بالایی از نیروگاههای کشور اصلا آبی نیست. با سوخت کار میکنه. پس چرا مشکل داریم؟

چون دولت محترممون که کلا اهل کار و توسعه نیست، از اون طرف هم رفته به عهدنامه پاریس ملحق شده که مثلا برای حفظ محیط زیست و جلوگیری از انتشار گازهای گلخانه ای، تصویب کردن کشورا، از فلان مقدار بیشتر حق ندارن سوخت فسیلی مصرف کنن. بعد آمریکاشون که جند برابر حد مجاز مصرفشه، از این عهد نامه خارج شده! 

البته منم موافق استفاده بی رویه از سوخت فسیلی نیستم. ولی راهش قطع برق نیست!  اونم در این وسعت که مثلا محله ما این هفته روزی دو نوبت صبح و عصر قطعی داشت. 

اولا چرا دولت حاضر نیست رو گسترش ماشین برقی سرمایه گذاری کنه؟ با تمام محسناتی که داره و عیوبی که نداره؟ الان طبق آمار، مصرف سوخت فسیلی توسط وسایل حمل و نقل خیلی بیشتر از نیروگاه هاست. 

گذشته از اون، کی بود میگفت انرژی هسته ای میخوایم چی کار؟ میخوایم برای برق، برای آب شیرین!!

البته بازم به نظر من تو کشور ما حای برای تولید برق به انرژی هسته ای هم نیاز نداریم. اگه این دولت واقعا خیانت کار نبود و از سادگی اش رفته بود به این عهدنامه ها تعهد داده بود، باز هم میتونست برای توسعه تولید انرژی، دست بذاره روی استفاده از انرژی های پاک که الحمدللّه وفور نعمته اینجا. 

باد و آفتابی که کشور ما داره، به گفته اونایی که تخصصش رو دارن، جوابگوی نیاز حداقل 120 میلیون نفره! به صورت کامل و در تمام ابعاد زندگی. یعنی حتی میشه صادرش کرد. ولی خب این پولت محترم در راستای خیانتاش، کوچکترین طرح و برنامه هایی که در راستای استفاده از این انرژی ها هستن رو نابود میکنه. 

فرض مثال اینکه تو دولت قبل تصویب کردن اگه کسی بخواد، میتونه بره از وزارت نیرو پنل خورشیدی بگیره، بذاره رو سقف، برق تولیدی اش رو به خود دولت بفروشه. 

که خب ما از اول خودمون به صورت آزاد تهیه اش کردیم، برقش رو هم خودمون مصرف کردیم. ولی حالا که پدرم قصد کرده بره از این طرح استفاده کنه، شونصد تا بهونه آوردن و نذاشتن. دست آخرم گفتن برید از همونی که تصویبش کرده بخواید!!

و جالب اینه که دقیقا همونایی که موقع انتخابات به هیچ صراطی مستقیم نبودن و دو آتیشه طرفدار حسن خان بودن، الان هم با پررویی، حاضر نیستن قبول کنن این افتضاح حاصل انتخاب پرشکوه خودشونه. با وقاحت تمام، همه مشکلات رو میندازن گردن جمهوری اسلامی. از گرون فروشی کاسب محل، تا بقیه ندادن راننده تاکسی، تا اختلاس و دزدی های آنچنانی، تا....

کاش فقط یه ذره واسه بعدیا عقلمون رو استفاده کنیم. کاش. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۹ تیر ۹۷

زرمندان و زورمندان و زیردست‌هایشان، همیشه مایل بوده‌اند که حجاب بین زن و مرد از بین برود؛ که این، البته برای زندگى جامعه مضر و برای عفت جامعه زیانبار و برای خانواده از همه چیز بدتر است

ساعت چنده؟

01:31:39

و من کجام؟ 

مرکز تصویربرداری، منتظر وقت ام ار آی! 

اینجور که پیداست آقای دکتر علاقه خاصی به این دستگاه دارن، راه به راه برام دستور ام ار آی میدن.

البته از حق نگذریم گویا زانوی منم علاقه خاصی به زورآزمایی تاندوم ها و رباط هاش پیدا کرده، دونه دونه رو امتحان میکنه ببینه پاره شدنی هستن یا نه. 

اگه 6 ماه پیش کسی میگفت تقصیر خودته و حرکات تند و بی ملاحظه ات، قبول میکردم ازش. ولی الان که خدایی دیگه نه از دوچرخه خبریه و نه والیبال و نه دویدن و... چی؟

البته خدا رو شکر این سری دردش خیلی کمتر از قبلی هاست. بیشتر قفل شدنش اذیتم میکنه. 

این چند روز بچه ها هم مریض بودن. مخصوصا آمنه. تب شدید و گلو درد. با جوشای خیلی ناجور. به قول دکترا یه ویروس جدیده. طفلیا لپاشون آب شد. 

ولی خبر خوب اینه که محبوب فردا میخواد بیاد تهران و قرار شد زهرا رو هم با خودش بیاره. محسن امسال تابستون هم برای دانشگاه واحد برداشته و هم از حوزه کار گرفته، اندازه یه روز هم وقت نداره بیاد. 

هر چند که دلم براش خیلی تنگه، ولی از این جنمش خوشم میاد. تو این دور و زمونه بیکار و بیعار پروری، همچین جوونایی نوبرن.

عماد اگه خدا بخواد بالاخره برای انتخاب رشته تصمیم گرفت. دبیرستان، ریاضی. طیف انتخابی اش شامل آتش نشانی و ایمنی تا طراحی سیستم های امنیتی کاردانش میشد! 

البته که اسامی رشته های کاردانش خیلی غلط انداز و وسوسه انگیزن. ولی با مشورت چند تا فرهنگی های آشنا، به این نتیجه رسید رفتن به این رشته ها فقط وقت تلف کردنه و بار علمی ندارن تو این مقطع. 

....

قصد پمپاژ نامیدی ندارم به هیچ وجه. ولی خدایی اش به نظر شما این وضعیت درهم و برهم قابل اصلاحه؟! نه فقط کشور ما، منظورم کل دنیاست. 

از آشفته بازاری دنیا همین بس که امروز یه جا خوندم تو آمریکا یه بچه یه ساله رو به جرم ورود غیر قانونی محاکمه کردن!! 

یه وقتا با خودم میگم اعتراض ملائکه به خدا، خیلی هم بیراه نبوده. یه چیزایی میدونستن...

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۴ تیر ۹۷

اگر ایرانی‌ها ایرانی‌ بخرند،اگر تولید ملی را همه پیگیری کنند،مشکلات اقتصادی،معیشتی،اشتغال،سرمایه‌گذاری و آسیبهای اجتماعی کاهش پیدا خواهدکرد

از قدیم بلد بودم وسط شلوغی کتاب بخونم. نه فقط سر و صدای بقیه، که حتی وسط بازی فوتبال و تو کوچه هم کتاب میخوندم!

ولی برای نوشتن، همیشه احتیاج به سکوت و تمرکز داشتم. که بفهمم چی دارم مینویسم.

اما تو این چند ماهه، کم کم دارم یاد میگیرم تو سر و صدا هم بنویسم. امشب که دیگه رسما وسط رفت و آمدم.

از یه طرف داریم با عماد صحبت میکنیم همگی. طاقت نداره تک تک باهامون حرف بزنه، گفته بزنیم رو بلند گو. دور همیم خلاصه.

از این طرف دارم برای خدیجه نقاشی میکشم. اونم چی؟ گربه!! اونم منی که دو تا خط صاف بلد نیستم بکشم.

از اون یکی طرفم محسن داره از طرحش برای تأسیس دبستان غیر انتفاعی میگه و نظرم رو میخواد که بگم شدنیه یا نه. و من تو فکر که اگه به من بود، ترجیح میدادم یه وزارت آموزش و پرورش از نو راه اندازی کنم. از بس که دیگه یه مدرسه تک، جوابگو نیست.

نرگس خانوم هم از جناح روبرو، پشت اپن در واقع، داره یه کمیک استریپ از وضعیت شلوغ اتاق میکشه. تا الان هر چند شب یه بار یه داستان کوتاه کشیده از ماجرای خونه. حیف که دوست نداره از هنرش عکس بگیرم.

شخصا فکر میکنم نقاشی های ایشون، خیلی جالب تر از نوشته های منه.

فاطمه و نجم هم دارن مثلا آمنه و معصومه رو میخوابونن. البته که تلاششون مذبوحانه است و فایده نداره. با این حجم از سر و صدا و شلوغی، چرا باید زحمت بکشن بخوابن؟!

زهرا...زهرا کجاست؟! عجیبه! الان تو اتاق نیست. بود تا دو دقیقه پیش. 

عماد بالاخره رضایت داد خداحافظی کرد. چقدر بچه ام شاکی بود از این سفر رئیس جمهور!! بهش گفتم اشکال نداره، این سری میگم رئیس دفترش قبلش با شما هماهنگ کنه!!

البته که بیشتر از این شاکی بود که چرا برای پر شدن کادر دوربین ها شون، اینا رو مجبور کردن برن مسیر رو پر کنن؟!! هر چند که در نهایت عماد و دوستاش بیشتر یکی دو ساعت نموندن و برگشتن .

ها، زهرا هم اومد. 

یه چیز بگم؟ از وقتی اومده، به نظرم یه تغییری کرده، ولی نمیدونم چی. روم هم نمیشه از نرگس بپرسم. میترسم تغییرش خیلی بزرگ باشه با خاک یکسان شم.

اساسا این خانوما همونقدر که توقع دارن از ما مردا که در بیان احساساتمون شفاف باشیم و حرفامون رو تو دلمون نگه نداریم، خودشون هم باید تغییراتی که روی خودشون اعمال میکنن رو شفاف سازی کنن!

سر شب پیش بابا اینا بودیم. نزدیک تحویل سال، تلویزیون روشن بود. کدوم شبکه، نمیدونم. ولی صحنه، حرم سامرا بود و گنبد طلایی اش... یحتمل به خاطر اینکه شب شهادت امام هادی علیه السلامه امشب. ولی از باقی برنامه ها، عزایی دیده نمیشد.

خب اینکه تلویزیونه و توقعی هم نداشتیم ازش هیچوقت. ولی کاش مردم یه کم شعور داشتن. حالا اگه یه فردا رو عید نمیگرفتن و صبر میکردن تا پس فردا، اتفاقی نمیفتاد.

باز دید و بازدید هم هیچی، عروسی و کل کشیدن و بوق زدن و بزن و برقص شب عزا چی میگه؟!!

همسایه های محترممون تو کوچه بساط دارن امشب. یه ساعته صدای جیغ و دست و آوازشون میاد...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱ فروردين ۹۷

حجت خدا در بین مردم زنده است؛ با مردم زندگی میکند؛ مردم را میبیند؛ با آنهاست؛ دردهای آنها، آلام آنها را حس میکند

دیشب عماد رو فرستادم رفت. خیلی ساده و معمولی. درست مثل وقتایی که داره میره اردوی مشهد. بی هیچ مراسم پرسوز و گدازی.

این خاصیت بچه دوم بودنه. همیشه، همه وسواس ها و سخت گرفتنا و دلشوره ها مال بچه اوله. به دومی که برسه، تموم میشه. تکراری میشه. بیخود نیست یه وقتا عماد به شوخی میگه من رو از کدوم پرورشگاه آوردین؟

با اینکه موقعیت عماد از اون سری که نجم رو فرستادم سخت تره.خطرش هم شاید بیشتر باشه، ولی هیچ کس هیچی نگفت. 

خود عماد هم اصرار کرده براش شب نامه!! ننویسم اینجا. خونده اون قسمتی رو که 4 سال پیش برای نجم نوشتم.

پرانتز باز: عماد از طرف بسیج مسجد برای کار رفت سر پل ذهاب. تا آخر تعطیلات میمونن. پرانتز بسته.

نجم هم برای بار چهارم میخواست بره، اما چون رو کمکش برای سفر کربلا حساب کرده بودم، نذاشتم بره.

خدا بخواد پنجم ششم با ماشین میریم. ون دریست بایست بگیریم. من که گواهینامه بین المللی ام هنوز اعتبار داره، فقط باید یه وکالت محضری از مالک ون بگیریم. خرجش رو حساب کردیم، از اینکه بخوایم جدا جدا برای هر مسیر ماشین بگیریم، کمتر در میاد.مخصوصا که 3 تا بچه کوچیک داریم.

زهرا و محسن و معصومه هم درست همون شبی که تهران جنگ بود رسیدن. فقط خدا رو شکر ساعت حدود 11 رسیدن و موقع برگشت  از راه آهن، یه کم از حجم آتیش کم شده بود.

این سری فقط خودمون هستیم. هیچ کدوم از اقوام برنامه شون جور نشد بیان. خیلی دوست داشتم پدر و مادرم و پدربزرگم بیان. ولی گذرنامه بابابزرگ اعتبارش تموم شده و هنوز راضی نشدن به تمدیدش. میگن بلااستفاده میمونه. رو این حساب بابا هم گفتن نمیخوان بابابزرگ تنها بمونه.

خواهرا هم هرکدوم یه کاری داشتن. این شد که داریم تنها میریم. هرچند که همین تنهایی مون 9 نفریم!

این سه تا فسقلی هم دنیایی دارن برای خودشون. اول که خدیجه خیلی خیلی رو آمنه حساسه و نمیذاره معصومه نگاه چپ بهش بکنه. بچه مون، بچه مونی راه انداخته که نگو. معصومه هم از قیبل گاز بگیرها! منتظر فرصت یه گاز از یکی بگیره. مخصوصا آمنه. 

حالا هر چقدر زهرا توجیه کنه، من که میدونم خودش از معصومه گاز گرفته. شاید ادا درآورده باشه، ولی این که عقل نداره بفهمه، مقصر اصلی خودشه.

آمنه هم یاد گرفته، تا معصومه رو ببینه، جیغ میزنه! اصلا صبر نمیکنه ببینه چه اتفاقی میفته، جلو جلو جیغ میکشه که بغلش کنیم و نجاتش بدیم!

کش و واکششون هم سر اسباب بازی و اینکه خدیجه خودش رو عاقل و بزرگتر میدونه و سعی میکنه قوانین بازی رو حالی معصومه کنه، خیلی جالبه. معصومه هم کلا قانون حالی اش نمیشه، فقط میگیره پرت میکنه! 

حفاظ های راه پله رو هم دوباره گذاشتیم. 

دو سه روز دیگه انگار قراره برج میلاد، رکورد گیری روبیک برگزار شه. رسمی از طرف جایی نیست. همون آقای فلانی که وارد کننده اشه و آموزش هاش رو و اینترنت گذاشته و تبلیغات میکنه، خودش شخصا داره برگزار میکنه.

در اصل یه نوع دکان! هست. الکی جو رقابت تولید میکنه، بعد که حسابی بچه ها جوگیر شدن، مسابقه رو اجرا میکنه. که هزینه اش، خیلی خیلی کمتر از اونی میشه که میخواد از هر شرکت کننده بگیره. 

فاطمه هم البته تحت تأثیر این جو، اصرار داره ثبت نام کنیم و بریم.

اول میخواستم به صورت شفاهی، براش توضیح بدم که چرا نباید تو این مسابقات وارد شد و جوگیر شد.

ولی دیدم فایده نداره. ممکنه رو حساب اعتباری که پیشش دارم، ازم قبول کنه. ولی باور نمیکنه.

اینه که شاید اگه تونستم بردمش. اونجا وقتی تو محیطش باشه، راحت تر میتونم ایراداتش رو براش بگم. احتمال زیاد خودش زودتر پشیمون شه. چون مسابقه مختلطه.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۵ اسفند ۹۶

باید مراقب توطئه‌ای مانند داعش بود.آمریکا از دشمنی با اسلام دست برنمیدارد

نمیدونم دقت کردین یا نه، چند سالیه داره فصلا حداقل تو تهران داره جابجا میشه. اول سال تا اردیبهشت هوا سرده. از این طرف میبینی آبان تموم شد، ولی هنوز هوا گرمه. 

دیروز که سر ظهر اینقدر هوا خوب و بهاری بود، با خودم گفتم کاش بتونم امروز با نرگس و زهرا و محسن، 4 تا فسقلمون رو برداریم بریم بیرون یه هوایی بخورن. 

که البته سحر، وقتی طبق معمول بی لباس گرم رفتم تو حیاط، دیدم بله، باد دیروز مقدمه سرد شدن هوا بوده و انگاری که زمستون رسیده.

البته به خاطر آمنه، دوسه هفته ای هست رادیاتور ها رو شب ها روشن میکنیم، ولی امروز دیگه رسما تو روز هم خاموش نشد. 

با این وضعیت فقط خدا به داد چادر نشین های کرمانشاه برسه. بارون و سرمای شدیدی که از امروز وارد شده و... 

کاش غیر از پول فرستادن کار دیگه از دستمون برمیومد. ‌‌‌‌خدا خیر بده مردم رو، بعضی ها آگهی گذاشتن که خونه خالی دارن و رایگان میدن برای زلزله زده ها. هرچند بیشتر تهران و این اطراف بود که دوره بهشون و فکر نکنم حاضر بشن تا این حد از خونه زندگیشون دور بشن. 

کاش یه امنیت صد در صدی داشتیم که میشد بچه مدرسه ای ها رو فرستاد شهرای دیگه، پیش خونواده های داوطلب، تا مدرسه شون آماده بشه.

این کانکس های پیش ساخته هم اگه میشد تعداد بالا آماده کرد، خوب بودا. 

یعنی واقعش اگه دولت همونجوری که واسه یه چیزی مثه سینما و فوتبال تریلیاردی خرج میکنه، الان دست به جیب میشد، کل مشکل اسکان موقت و سرپناه امن مردم، یه هفته ای جمع میشد. 

چطوریه که پول دارن حقوق نجومی بدن به ذخایرشون یا وثیقه بذارن واسه نور چشمیاشون؟!! اصن چرا هیکدوم از این وزرا یه همتی نکردن و پول ندادن برای کمک؟! مگه چیزی از ثروتشون کم میشد؟

بیخود نیست که حضرت آقا گفتن راضی نیستم و کار کم انجام شده.

بازم جای شکرش باقیه مردم کاری به دولت ندارن. خودجوش هر کی هر کار میتونه انجام میده. 

...

محسن و زهرا برای 11 امشب بلیط داشتن و دو سه ساعت پیش با نجم رفتن فرودگاه. میخواستم خودم ببرمشون، ولی خدیجه و آمنه خیلی ناگهانی اقدام به برگزاری کنسرت هماهنگ گریه و زاری کردن، دیگه موندم پیش نرگس.

البته خدا رو شکر کنسرتشون نیم ساعت، الی 45 دقیقه بیشتر طول نکشید و هر دوشون خوابن الان. نجم ساعت 11 و ربع خبر داد اعلام کردن برن سوار هواپیما بشن. باز خوبه تأخیر نداشتن انگار. 

فاطمه خانم دقیقا بعد اتمام کنسرت، اومده میگه بابا به نظرتون درباره تاریخچه یزد بخوام کنفرانس بدم، از کجا باید تحقیق کنم؟

منم یه چند تا کتابی که داشتیم رو معرفی کردم بهش که تو اینا درباره یزد مطلب داره. دیدم داره میره سراغشون. بهش گفتم: الان که دیگه دیره، بذار فردا. برگشته میگه: آخه فکر نکنم بتونم صبح خیلی زود پاشم!!!

یعنیا، اینجور وقتا اینقدر از دستش کفری میشم که سریع صحنه رو ترک میکنم یه وقت کار دست خودم ندم. 

بعد یه ربع که گذشت دوباره رفتم پایین ببینم چه میکنه، که دیدم با کمک اطلاعات عمومی عماد! داره یه پاورپوینت درست میکنه که فردا از روش سر کلاس کنفرانس بده!! 

حالا ان شاءاللّه فردا سر فرصت با عماد دعوا خواهم کرد که دیگه تو یه همچین مواردی کمک اضطراری به فاطمه نرسونه، بلکه یه کم برنامه بگیره زندگی اش. 

میخواستم یه کمی هم فاطمه رو نصیحت کنم که چرا اینقدر دیر به فکر کارهاش میفته و... که دیدم اولا جوابهاش رو از حفظم:

شما که دیدین مهمون داشتیم! 

مگه نمیبینید چقدر آمنه گریه میکنه؟

مگه خودتون نگفتین من باید خدیجه رو سر گرم کنم که بهونه نگیره؟و...

ثانیا نصیحت این موقع، بیشتر اثر منفی داره. الان هر حرفی بزنم، فاطمه میذاره به حساب اینکه ازش ناراحتم و باور نمیکنه دارم حقیقت میگم. 

شاید هم بسپرم به نرگس یا مادرم که باهاش حرف بزنن. اونا مهربون تر حرف میزنن، بیشتر قبول میکنه. 

.....

دوبار همه حرفای امشبم رو خوندم. کلی اصلاحش کردم، ولی هنوزم یه عالمه دلگیری ازش میچکه....

آره واقعا دلم گرفته...

به خاطر حرفای نرگس... در واقع به این خاطر که فکر میکنم حرفاش شاید درست باشه... شاید... 

و اگه درست باشه، یعنی همه همه کارایی که کردم، به در و دیوار زدن بوده...اصل کاری رو پشت گوش انداختم... 

خب چرا من؟ من واقعا در توانم نیست این امتحان.. 

خدا!

یه تخفیف میدی؟

میشه این امتحان رو از یکی دیگه بگیری؟

پی نوشت:

خیلی خسته ام و نمیتونم یه مطلب جدید بنویسم. پس همین زیر توضیح میدم. 

در راستای وقت شناسی فوق العاده فاطمه خانوم، صبح که داریم از خونه میریم بیرون، از پرسیده: بابا!  امروز شما میاید مدرسه دیگه؟!!

چرا؟

خب جلسه است با معلم ریاضی مون! 

جلسه؟ جلسه چی؟ کی گفتی؟

نگفتم...یادم رفت بگم... سه شنبه برگه اش رو دادن بهمون!! 

حالا این هیچی، نرگس خانوم زحمت کشید رفت. ولی هم ایشون و هم خودم از موقعی که اومدم خونه، 10 بار ازش پرسیدم کارهات رو کردی؟ چیزی قرار نیست برای فردا آماده کنی؟

وایشونم خونسرد و ریلکس جواب داد که بله، مطمئن باشید و... 

تا دقیقا ساعت11 شب که اومد گفت: بابا میشه یه کم کاغذ پوستی بهم بدین؟

کاغذ پوستی ندارم من. 

عه، چرا؟

خب برای چی باید داشته باشم اصلا؟

برای نقشه کشیدنتون دیگه! 

اونا پوستی نیست، فرق میکنه. 

یعنی نمیشه برای خوشنویسی ازش استفاده کرد؟

نه. 

حالا من چیکار کنم؟ خانوم خوشنویسی مون خیلی حساسه!  اگه ننویسم دعوام میکنه! 

..

من چه جوابی بهش دادم؟ دعواش کردم؟ بد نگاهش کردم؟

نه! در لحظه عماد رو صدا زدم و گفتم بیا! وقتی بی جا دلسوزی میکنی، نتیجه اش این میشه که الان، این وقت و ساعت شب بری ببینی لوازم تحریری بازه براش کاغذ پوستی بگیری یا نه! 

هرچقدر هم التماس کرد و قسم و آیه خورد که بابا، الان جایی مغازه باز نیست، قبول نکردم و فرستادمش بیرون. 

بعد نیم ساعت که یخ زده و دست خالی برگشت، خیلی ریلکس به فاطمه گفتم:

عزیزم، نبود کاغذ پوستی. برو بخواب. معلمت هم اگه پرسید چرا تکلیفت رو انجام ندادی، کامل براش بگو چرا. 

از اون طرف خود عماد دو روزه داره التماسم میکنه بذارم فردا تو همایش بسیج شرکت کنه. مشکل ساعتشه که صبحه. بهش گفتم به من ربطی نداره. من نمیرم از مدیرتون اجازه بگیرم با این اخلاقش. ولی خودش اصرار داره که بره. میگه قراره بهمون برگه بدن برای موجه شدن غیبت. من که بعید میدونم مدیرشون قبول کنه. حتمی باز یه بساطی باهم خواهیم داشت. 

خوب شد خسته بودم، و الا که یحتمل شاهنامه مینوشتم امشب.. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۳ آذر ۹۶

خدای بزرگ راباهمه‌ وجودسپاسگزارم که به مجاهدات فداکارانه‌ شماوخیل عظیم همکارانتان،برکت عطافرمودوشجره‌ خبیثه‌ئی راکه به دست طواغیت جهان غرس شده بود،به دست شمابندگان صالح درکشور سوریه وعراق ریشه‌کن کرد

الان واقعا جای خوندن شعر 

در بهار آزادی، جای شهدا خالی 

و

محسن نبودی ببینی، شهر آزاد گشته، خون یارانت، پر ثمر گشته... 

هست. 

خوش به حال و سعادتشون که از این قافله جا نموندن و وا حسرتا به حال ما. 

اینجای کار که میشه، تنها کاری که از امثال من برمیاد، تبریک گفتن و شیرینی دادنه. ان شاءاللّه که به همین زودی بساط صهیونیستا و سعودیا هم جمع میشه. 

امروز وقتی خبر رو شنیدم، قبل اینکه حتی بخوام به نرگس بگم، دوست داشتم فرصت داشتم، یه متن مفصل درباره اش اینجا مینوشتم! اینقدر که اینجا رو عین خونه خودم میدونم. 

هرچند که تمام حرفام تا فرصت کنم بیام اینجا سرد شدن و از دهن افتادن. یعنی در واقع دیدم بقیه زودتر از من گفتن و نوشتن. 

اینکه نتیجه 4 مذاکره بعضیا فقط شده تحریم و ذلت و عقب نشینی و به جاش، 4 سال مقاومت حاج قاسم شد پیروزی و تمام. 

یا اینکه بعضیا تو این 4 سال، 500 تا وعده 100 روزه دادن و محض رضای خدا از هزار وعده خوبان، یکی وفا نکند، ولی حاج قاسم، مردونه یه وعده دو ماهه داد و سر دو ماه، کار رو تموم کرد. 

یا مثلا میخواستم بگم تازه ایشون سرباز آقان و اینقدر وعده هاشون دقیقه. دیگه خودتون حساب اون 25 سال رو داشته باشید که محاله دیر بشه. 

خلاصه که باید گفت: حاجی! گل کاشتی! دمت گرم! 

پریروز توفیق شد رفتیم قم، زیارت. که چون همه با هم جامون نمیشد، عماد و نجم رو گفتم دنبال ماشین بدون! جای همگی خالی، چقدر شلوغ بود!! 

ما از خونه ساعت 9 راه افتادیم، 5 دقیقه به 11 عوارضی قم بودیم. قشنگ تا ساعت 1 داشتیم دور حرم، تو ترافیک طواف میکردیم و دنبال جای پارک بودیم. دست آخر هم یه جا پیدا کردم جلوی در خونه. ناچار تو ماشین موندم و نرگس و بچه ها رفتن و برگشتن. حتی نماز رو هم توفیق نشد تو حرم بخونم.

یحتمل از آه نجم و عماد بود که پیاده فرستادمشون. هرچند که اونا به نماز ظهر حرم و غذای حضرتی رسیدن. همون از راه دور سلام دادم. از طرف تک تک دوستان اینجا هم زیارت کردم اگه خدا قبول کنه. 

اما همین چند ساعت راه رفت و برگشت، فرصت خوبی بود برای فاطمه خانم که دوباره بحث عروس هلندی رو وسط بکشه و اصرار کنه برای خریدش. 

خیلی باهاش صحبت کردیم. هم من و نرگس و هم زهرا. که اولا این پرنده ها رو خدا آزاد آفریده. ما حق نداریم محض سرگرمی خودمون، بیاریمشون تو خونه و قفس. حتی اگه عادت هم کرده باشن، چرا ما باید شریک این گناه بقیه باشیم؟

نرگس هم کلی از پروژه های دشمن براش گفت که چه ویروس های خطرناکی رو از طریق همین حیوونای زینتی وارد کشور کردن و میکنن. 

خلاصه که نتیجه مذاکرات این شد که نرگس خانم به شرطها و شروطها رضایت دادن تابستون، جوجه مرغ و خروس بگیریم. 

شرط و شروطش هم اینکه فقط تو حیاط باشن و حیاط به گند کشیده نشه و قبل اینکه هیولا بشن، ردشون کنیم برن! 

منظورش از هیولا هم اون خروسیه که تو بچگی داشتن و وحشی شده بوده و بهش حمله کرده. به قول خودش سوسک! براش قابل تحمل تره از خروس!

امروز بعد از ظهر، محسن هم اومد و بعد مدتها روی ماهش رو دیدم. باورم نمیشد اینقدر دلم براش تنگ شده باشه. پیش خودم فکر میکردم صدقه سر زهرا دوستش دارم. ولی امروز از ته قلبم حس کردم واقعا خودش رو، بدون زهرا و معصومه دوست دارم. و تازه غصه ام شد از اینکه دو روز بیشتر نیست و جمعه با زهرا میره... 

پی نوشت: نمیدونم چرا مطلبی که دیشب نوشتم و پیامی که جواب دادم، ارسال نشده بودن؟! حالا بازم خدا رو شکر رفته بودن تو پیش نویسا!! 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱ آذر ۹۶

هر کسی به هر دلیلی بر یک جمعیتی ریاست مییابد، باید خادم و‌نوکر مردم باشد

بسیج مسجد محلمون یه نیسان داره، مرغ عزا و عروسیه. به هر مناسبتی هست وسط. اگه قرار باشه اون دنیا خدا به جمادات هم جایزه بده، یقینا این نیسان هم بی نصیب نمیمونه، بس که اول همه کارای خیر بوده و هست. 

این بار هم تا غروب سه شتبه تا کله پر جنسش کردن مردم و همون شب با دو سه نفر دیگه راه افتادیم سمت کرمانشاه. 

4 نفر بودیم و جلو جامون نمیشد، هر یکی دو ساعت، یکی میرفت عقب. با اینکه هوا به غایت سرد بود، ولی عجیب حس و حالش خوب بود. 

ولی خدا رو شکر اون چیزی که من از وضعیت اونجا دیدم، خیلی از تصوراتم بهتر بود. من وضع کوهستانی و شدت زلزله و عمق کمش رو با زلزله بم مقایسه میکردم و توقع داشتم تلفات خیلی زیاد باشه. 

هرچند که حتی دیدن یه نفر داغدار هم سخته، ولی به نسبت بم، حجم غم و اندوه مردم خیلی کمتره. اون روزا بم تماما ماتم سرا بود. هنوز چادرای بچه یتیمایی که تمام خونواده شون رو از دست داده بودن جلو چشممه. 

قبرستون بم و اون حجم از اموات رو زمین مونده که هنوز غسل و کفن نشده بودن و طلبه هایی که شبانه روزی داشتن دفنشون میکردن..بوی تعفنی که میداد.. 

الان ولی خدا رو شکر با اینکه خرابی و آوار خیلی زیاده، تلفات و صدمات جانی کمتره. احتمالا چون مردم بیدار بودن و تونستن یه کاری انجام بدن. 

ولی به خاطر همین خرابی ها و پسلرزه های قوی، میشه گفت کل استان آواره شدن. آواره یعنی اینکه باید تو یه چادر 12 متری، اگه بهشون برسه، زندگی کنن. بدون برق و امکانات بهداشتی و گرمایی. 

هنوز سرویس بهداشتی سیار براشون نیامده بود. بخاری هم خیلی کمه. 

کلا سیستم توزیع، اون قسمتی اش که مربوط به نهادهای دولتیه، خیلی نا به سامان بود. ولی قسمتایی که ارتش و سپاه و بسیج و آستان قدس اداره میکردن، خیلی دقیق و حساب شده بود. 

هر کدوم یه قسمتی رو برای دپوی اجناس در نظر گرفتن که تمام وسایل بره اونجا. بعد از اونجا تقسیم میکردن و با وانت و حتی موتور برای مسیرهای کوهستانی میفرستادن. 

ما هم تا دیشب اونجا بودیم. ولی کار خاصی ازمون نمیومد. آواربرداری تموم شده بود و الان فقط باید وسایل لازم رو به مردم رسوند و خونه هاشون بازسازی بشه. 

واقعا دلم میخواد هرطور شده سهمی تو این بازسازی داشته باشم. شده اندازه ساختن یه دیوار. 

چیزی که جالبه اینه: از کل مسکن مهر منطقه فقط چند تا ساختمونش، اونم فقط دیوار نمای بیرونی اش ریخته. روستاها هم اون قسمتی اش که بافت فرسوده شون بازسازی شده، خسارت خیلی کمتر بوده. در عوض بیمارستانی که همین اردیبهشت افتتاح شد کامل سقفش ریخته، بعد آقایون فرمودن که بیشترین خسارت ها برای مسکن مهره!! 

من پیشنهادم اینم بعضی وقتا، تفننی هم که شده خجالت بکشن. اعتیاد نداره. 

همون دیشب هم دوباره برگشتیم و 10 صبح تهران بودیم. 

مردم به نظرم باید فعلا به بسیج و مساجد اعتماد کنن و کمک هاشون رو بفرستن. هلال احمر هم بدنه اش، بنده های خدا خیلی کار میکردن. ولی مدیریتش خیلی نا به سامان بود و هم بدنه هم مردم از این وضع شاکی بودن.

امشب شنیدم که وعده کمک بلاعوض هم داده شده، به قول معروف بزک نمیر بهار میاد.. این دولت که خدای من نگفتم و انکاره. فعلا وام کسبه پلاسکو رو پرداخت کنه تا بعد! 

..

زهرا هم بعد از ظهر رسید با مغز بادوم شیرینش که دو تا چشم داره عین دکمه! این شعره هست: تپلویم تپلو؟! معصومه قشنگ مصداقشه! واقعا انگار خدا به جای صورت، براش هلو گذاشته! 

اینکه خدیجه چقدر پز آبجی خودش رو به زهرا داد که ما هم نی نی داریم، بماند.

ولی هر کاری کردیم باورش نشد و نفهمید آمنه کوچیک تره یعنی چی، یهو از تو گهواره برش گردوند که بتونه مثل معصومه قلت/غلت بزنه!

دوست فاطمه پرنده داره، راست یا دروغ اومده پزش رو داده که حرف میزنه. حالا نه فقط صرف همون پز دادن، خودش رفته از اینترنت گشته و کلی فیلم پرنده های خونگی دیده.

حالا یه دل نه، صد دل عاشق عروس هلندی که یه نوع طوطیه شده. الا و بلا که یه دونه بگیریم! یعنی فقط خود خدا باید از سرش بندازه این عشق و عاشقی رو. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۶ آبان ۹۶

اینجانب از اعماق دل،این حادثه‌ی تلخ و مصیبت‌بار را به ملّت ایران بخصوص به مردم عزیز استان کرمانشاه و بویژه به خانواده‌های مصیبت‌زده تسلیت عرض میکنم

سلام مجدد خدمت همه

ممنون از اظهار لطف و محبتتون، مخصوصا پیامهای خصوصی که حقیقتا شرمنده شدم. 

بله، الحمدللّه حال همه مون خوبه. نالئب الزیاره تک تک دوستان بودم اگه خدا قبول کنه. 

تا جایی هم که حافظه ام یاری کرد، اسم مجازی دوستان رو دونه دونه گفتم.

عماد و نجم هم خوبن. اونا صبح پنجشنبه تهران بودن. چون بهشون سفارش کرده بودم مستقیم از مهران برن نجف و بعد تا جایی که تونستن پیاده برن تا کربلا و برگردن.

خدا رو شکر امسال توفیق داشتن و به کربلا هم رسیدن. ولی دیگه سامرا و کاظمین قرار نبود برن. 

بیشتر به خاطر دل مادرم و نرگس، و الا به نظر من اشکالی نداشت اگه میرفتن. دیگه بلد شدن الحمدللّه. 

ولی ما دیروز صبح رسیدیم. اگه بخوام سفرنامه ای تعریف کنم، پنجشنبه که راه افتادیم، 10 و 11 شب مرز بودیم. مهران. جون تعداد گیت های خروجی رو خیلی زیاد کرده بودن، رد شدنمون از مرز خیلی طول نکشید. مخصوصا که قسمت ماشین کلا جدا بود و تعداد به نسبت پیاده ها خیلی کم. 

از همون بعد مرز راه افتادیم سمت سامرا. به راهنمایی گوگل مپ. توقع داشتیم دیگه نهایت برای نماز صبح برسیم، با حساب راهنمایی گوگل، ولی نماز ذو تو بیابون خوندیم. چون گوگل خبر از ایست بازرسی ها یا به قول خودشون سیطره های بین راه نداره. یعنی نهایت هر 10 کیلومتر یه سیطره بود! 

و هر بار هم باید کل مدارک چک میشد....

این بود که حدود 10 و 11 صبح رسیدیم سامرا. گرسنه و تشنه. ما از قبل کلی غذای بین راهی برداشته بودیم. همینطورم خشکبار و بیسکوییت و.. آب و دوغ هم همینطور. یه کلمن بزرگ و پیک نیک هم داشتیم. 

ولی تمام جیره غذایی مون، به غیر از یه مقدار میوه خشکمون تو این 36 ساعت تموم شد. 

کنسرو هم داشتیم، ولی از اونجایی که کلا رابطه مون با کنسرویجات خوب نیست، گذاشتیمش برای وقتی جدا داشتیم میمردیم! 

الحمدللّه سامرا از همون بعد از پارکینگ و شروع مسیر حرم، موکبا و خوراکی های نذری هستن و تا بخوایم از بازرسی رد بشیم سیر شدیم. 

خوبی ماشین داشتن این بود که تمام وسایلمون رو به غیر از کالسکه و وسایل خدیجه و آمنه میذاشتیم تو ماشین و میرفتیم زیارت. 

ولی بدی اش هم این بود که دیگه نمیشد تا انتها با ماشین رفت. باید ماشین رو تو پارکینگ میذاشتیم و باقی اش رو پیاده میرفتیم. 

با کاروان و اتوبوس، خوبی اش اینه حداقل دو سه کیلومتری پیاده روی کمتر داره. مخصوصا برای کاظمین و سامرا. 

سامرا رو خیلی دوست داشتیم شب بمونیم، ولی یه کم دست دست کردیم برای جا گرفتن، دیگه تو زیر زمین جا تموم شد. بیرون هم هوا به غایت سرد بود. دیگه ناچار رفتیم تو ماشین. دو سه ساعتی استراحت کردیم نزدیک اذان صبح راه افتادیم به سمت کاظمین. 

پدرم خیلی اصرار داشتن کمک کنن برای رانندگی، ولی نذاشتم. آرنج راستشون مدتیه خیلی درد میکنه، جوری که حتی برای عوض کردن دنده اذیت میشن. 

کاظمین هم بعد از طلوع آفتاب رسیدیم. پارکینگ هم دور بود. با حداقل وسیله آمدیم سمت حرم و تا بعد از ظهر هم بودیم. ولی هر کدوم از هتل های دور و اطراف حرم که سر زدیم جا نداشتن.

دیگه ناچار راه افتادیم به سمت کربلا. آخر شب رسیدیم و یه چیزی به اسم هتل، اما در حد مهمانپذیر بین راهی و دم گاراژی خودمون که فاصله اش از حرم حضرت عباس حدود 5 کیلومتر بود، بهمون جا داد. به چه قیمت؟ با کلی منت و چک و چونه، به شبی 100 دلار راضی شد.

یعنی اینقدر بگم که فاصله بین تخت هاش که حدودا 20 سانت بود، تار عنکبوت بسته بود و نمیشد یه قطره آب تو دستشویی اش ریخت، چون مطلقا پایین نمیرفت!! 

فردا صبحش دیدیم جدا با خدیجه و آمنه نمیشه با این وضعیت سر کرد. راه دورش هم معضلی بود که نمیشد یه زیارت درست و حسابی رفت. رفتیم دوباره گشتیم تا بالاخره از یکی از مغازه دارها تونستیم جا بگیریم.

ایشون هم یه خونه رو به ما آدرس دادن تو خیابون علقمه. صاحب خونه محض خاطر اربعین، نصف کرده بود قیمتش رو و شبی 30 هزار تومن ازمون گرفت. بگم تمیز بود که خب اصلا. ولی لااقل میشد زیرانداز و ملحفه خودمون رو استفاده کنیم. جا داشت اینقدر.  و همینطور مشکل چاه فاضلاب هم نداشت. 

تا سه شنبه شب بودیم کربلا و بعد راه افتادیم سمت نجف. که خدا رو شکر نماز صبح رو تونستیم حرم بخونیم. یه هتل نسبتا بهتر از بقیه هم تو خیابون صافی صفا گیر آوردیم که قیمتش رو میشد با واحد دیه قتل عمد محاسبه کرد. مخصوصا که پارکینگ هم بهمون داد. 

بعد کلی چک و چونه، نهایتا تونستم همه رو راضی کنم بمونن همونجا و من و فاطمه بریم راهپیمایی. 

نرگس البته خیلی خیلی از دستم پکر شد. ولی هرچی با خودم صحبت کردم، دیدم نمیتونم. همین جوری هم آخرش که حساب کردم دیدم تو این مدت دست کم 25، 30 کیلومتر پیاده روی کرده. 

از روزه جمعه هم که راه افتادیم سمت مرز تا یکشنبه سحر که رسیدیم و بلکه تا همین الان، هنوز سردرد داره. 

خلاصه که من و فاطمه با هم راه افتادیم و تا جایی که در توان فاطمه بود رفتیم. دوست داشتیم یه بار دیگه به کربلا برسیم، ولی نشد. 

از حدود 10 کیلومتری کربلا، ماشین کلا ممنوع بود. فاطمه هم جدا توان ایستادن نداشت. چه برسه به راه رفتن. این شد که از دور سلام دادیم و برگشتیم. 

درسته که واقعا حسرت بزرگیه این مدلی رفتن که یه زیارت درست و حسابی و دلچسب قسمت نمیشه. اینقدر که تمام مدت دغدغه جا و مکان و خوراک و دستشویی... داریم. یعنی حقیقتا تو هر حرمی شاید یه بار تونسته باشم یه زیارت نامه کامل بخونم. 

ولی با این حال امیدم به اینه که ان شاءاللّه وظیفه ام رو انجام داده باشم. دیگه قبولش با خود خدا و کرمش. اصلش، اون موقعی هم که به خیال خودمون درست و حسابی میریم زیارت، معلوم نیست چقدرش قبول شده باشه. 

چه بسا زیارتهای از راه دور اونایی که نتونستن برن، بیشتر از من قبول شده باشه که یقینا همینه. 

دیروز که رسیدیم، خودم یه راست رفتم سر کار. با همون سر و وضع فوق تمیز! خودم و ماشین. اما بچه ها به شهادت نرگس تا 4 عصر یه کله خوابیدن. حالا خوبه من تمام مدت رانندگی کردم! 

شب که رسیدم، تازه نجم و عماد رو دیدم و پسرام مردونگی کردن همون شب ماشین رو از بالا تا پایین شستن و دسته گل تحویلم دادن. 

منم یه دوش و خواب مختصر، حدود 9 و 10 شارژ کامل پا شدم ببینم دنیا دست کیه که دیدم بله، خدیجه عزیزم الا و بلا لباس لازم داره. اونم از اونا که با چرخ دوخیده! میشه. گریه ای میکرد که بیا و ببین. مگه میشد به هیچ صراطی مستقیمی هدایتش کرد؟ دیگه ما هم ناچار، راه راست رو به سمتش کج کردیم.

خودمون هیچ پارچه ای که به درد لباس بچه بخوره، تو خونه نداشتیم. رفتم از مادرم یه تیکه پارچه تریکو گرفتم. از اون طرف آمنه هم افتاده بود رو دور تند شیر خوردن، بالا آوردن، کثیف کردن، شستشو و دوباره گشنه شدن و شیر خوردن! یعنی ظرف دو ساعت، 3 دست لباس عوض کرد براش نرگس. 

ولی به قول خودش همین که خدیجه رو از جلوی دست و پاش جمع کردم که بهونه نگیره، کافی بود. ما هم نشستیم تمام اطلاعات و آموخته های خیاطی مون رو با فاطمه و عماد ریختیم وسط و تا 12 شب یه پیراهن برای خدیجه دوختیم! 

فقط موقع دوخت اول حواسم به سوزن نبود که باید عوض کنم، یه کم اذیت کرد. ولی خدایی اش چیز خوبی از آب درومد. و مخصوصا که خدیجه با اون اخلاقش قبول کرد و پوشید و با همون هم خوابش برد.

همون دیشب هم دوماد فرشته ام که خدا زیادش کنه و خیر دنیا و آخرت بهش بده و هر چی آرزوی خوبه، مال اون....بهم پیام داد که زهرا رو آخر هفته میفرسته تهران. دستش درد نکنه. 

خبر زلزله رو ولی صبح از همکارا شنیدم. خدا صبر بده به همه شون. و بیشتر از اون به ما توفیق بده یه کاری بتونیم انجام بدیم. 

یعنی داغ این مصیبت یه طرف، درد کم کاری و بی توجهی مسوولین و دولت که تنها نگرانی شون میز و صندلی خودشونه هم یه طرف. 

من اصلا نمیفهمم، وقتی مرکز زلزله در غربی ترین نقطه کشوره، اونم یه منطقه کوهستانی با روستاهای زیاد و خونه های کاهگلی، این حجم از پیام نگران نباشید، تهران امنه، چه معنی میده؟!!!

یعنی چی تو این وضعیت نگران تهران بودن؟!!!

و بدتر اون لاشخورایی هستن که دارن از درد مردم و خراب شدن خونه و آوار شدن زندگی شون، انتقام سیاسی میگیرن. یعنی خاک عالم هم بر سرشون بشه، بازم کمه. 

من امشب فقط تونستم خون بدم و کمی هم پول. بسیج مسجد اعلام کردن برای جمع آوری جنس، اگه بتونم برم باهاشون خیلی خوب میشه. نمیدونم چه کاری ازم برمیاد، ولی طاقت نشستن و تماشا کردن ندارم. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۳ آبان ۹۶

اجانب اگر دیدند برای از بین بردن اتحاد شما با حمله نظامی نمیشود کار کرد، با نفوذ اقدام مینمایند، تا شما را از درون بپوسانند

الحمدللّه تا اینجای کار، گذرنامه آمنه خانم کارش انجام شد و احتمالا تا فردا بیاد. من هم ان شاءاللّه بعد از ظهر میرم میدون فلسطین برای ویزا. 

پدر و مادر هم باهاشون صحبت کردیم و خدا رو شکر خیلی سخت نگرفتن. با این ایده ماشین خیلی موافق بودن. و چون نجم و عماد پارسال خودشون تنها رفتن، از اون جهت هم نگرانی نداشتن.

فقط میمونه اجازه عماد و فاطمه از مدرسه شون. یعنی یاد مدیر عماد میفتم، کهیر میزنه تنم. 

...

گفته بودم از خدیجه که ماشاءاللّه چه حافظه خوبی داره و خیلی شعر حفظه؟ تازه امروز فهمیدم که چه شباهت عجیبی به پدربزگم داره این فسقلی. 

آقا جانم، غیر از قرآن و نهج البلاغه، کل دیوان حافظ و شمس و مثنوی معنوی و اشعار پروین اعتصامی و شاهنامه و شهریار و کلی شعرای دیگه رو هم از حفظن. و محاله در جواب هر حرفی، یه غزل یا قصیده نخونن و شرح ندن! 

امروز وقتی فاطمه داشت سر به سرخدیجه میذاشت و میگفت: یه کمی به من اسباب بازی میدی؟ گفت: یه کمی به من سواری میدی؟ نه که نمیدم!...

در واقع این خصلت جواب دادنش با شعر به آقا جان رفته. منتها در حد محفوظات و توان خودش. 

راستی راستی، تا یادم نرفته بنویسم که مادر نرگس برای شخص خود بنده، چند تا نون مخصوص فرستاده!! این از اون کارای عجیبا غریبای واقعیه ها! 

تو این سال ها، هیچ وقت، حتی اوایل ازدواجمون هم اتفاق نیفتاد بریم خونه شون یا نرگس بره و موقع برگشت، چیزی بهمون بدن. حتی برای نرگس مثلا. سوغاتی هم تعدادش محدود و منحصر به سفر کربلا و مکه شون بوده. 

ولی این سری برای اولین بار چند تا نون مخصوص که شبیه نون شیرماله سفارشی و ویژه برای من فرستادن که بابتش هنوز ذوق زده ام. 

...

قبلا چند سری از عماد اینجا شکایت کردم که فلان و بهمان وسیله مون رو خراب کرده. جا داره که الان بنویسم تو این چند شبی که مادرش نبود و خونه کار نداشت، دو تا از تبلت های مرده مون رو احیا کرد. 

یکی اش رو که حتی نمایندگی هم برده بودم و گفته بود درست نمیشه. ولی عماد سیستم عاملش رو نمیدونم چطور پاک کرد و سیستم عامل جدید ریخت و راهش انداخت!

خلاصه که گفتم بنویسم تا یه وقت مدیون بچه ام نشم. 

...

محسن پس فردا با حوزه شون میرن نجف برای موکب داری و تا بعد اربعین هستن. دیگه یقبنا قابل حدسه که زهرا چقدر از این بابت شاکیه. مخصوصا که فهمید ما میخوایم با ماشین بریم. 

اصرار داره که بیاد تهران تا بتونه با ما بیاد. جدای از مسأله ظرفیت ماشین من که اتوبوس نیست، محسن هم مخالفه. به خاطر بچه. کلی باهاش صحبت کرده که تا قبل فروردین ان شاءاللّه میبردش. ولی کو گوش شنوا؟!

فقط جای شکرش باقیه که مشهده و نمیتونه به همین راحتی پاشه بیاد اینجا. اگه تهران بودن و شوهرش راضی نبود، من چطور میتونستم راضی اش کنم نیاد با ما؟!

خیلی هم باهاش صحبتم کردم که با محسن بداخلاقی نکنه. تهدیدش کردم اگه محسن ازت ناراحت بشه، قهر میکنم باهات. نمیدونم دیگه چقدر اثر داشته باشه حرفم. 

 ...

دیگه چی بگم؟... هیچی دیگه، فقط میمونه دعای زیارت و شهادت برای همه... 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۵ آبان ۹۶

من از نزدیک شخصیت، هویت و عظمت روحى جوانانی را که بعدها چهره‌های ماندگار شهید شدند، لمس کرده‌ام؛ اینها حقیقتا نمادهای فضیلت بودند

بالاخره بعد از کلی بالا پایین کردن و سنجیدن جوانب، باز به این نتیجه رسیدم که هیچ کجا خونه خود آدم نمیشه. 

حق با شما بود، امنیت و آرامش اینجا رو نمیشه فدای راحتی تلگرام کرد. 

البته سروش هم تا حدی هنوز خلوته و حسنی که داره اینه که میشه کانال تعاملی ایجاد کرد، ولی در عین حال هنوز مشکلات فنی هم داره. به عنوان مثال قابلیت حذف پیام نداره. یعنی پاک میکنه، ولی دو دقیقه بعد بازش کنی میبینی سر جاشه. 

فقط کاش اینجا، مرکز مدیریت وب، از این قالبای رسپانسیو میشد که متناسب با دستگاه، طراحی اش تغییر میکرد. قالب اینجا رو مدیریت اصلی سایت بیان میتونه تغییر بده. 

اسکای اواخرش همچین قابلیتی پیدا کرده بود. یه مدتی هم من اول اونجا مینوشتم و بعد کپی میکردم به اینجا. منتها این گوشی جدیدم کلیپ بردش یه سقف مشخصی کاراکتر ذخیره میکنه و مطلبای طوماری من توش کامل جا نمیشه. 

آره خلاصه، مشکلاتم زیاده!! 

یه هفته است، درست از شب عید غدیر، هر شب بلااستثنا یه استرس عجیبی دارم. یه معجونی از دلشوره و نگرانی و شرمندگی و پشیمونی. بابت چی؟اصلا نمیدونم. 

اول فکر کردم شاید ضمیر ناخودآگاهم نگران نتیجه کنکور نجمه، که نبود واقعا و امروز هم نتیجه اش اومد و قبول شده خدا رو شکر. یکی از انتخاب های تهرانش که با خواهش و تمنای مادرش زد، قبول شده. ان شاءالله که خیره. 

بعد گفتم شاید قولی دادم به کسی که یادم نیست، یا دلی شکستم و متوجه نشدم یا حرفی زدم که به کسی برخورده. بیشتر فکر میکردم تو مهمونی و شلوغی دو سه روز عید غدیر اتفاقی افتاده و یادم نیست. 

ولی امروز تمام دو سه هفته قبلم رو آنالیز کردم، هیچ اتفاقی که بتونه حال من رو توجیه کنه، پیدا نکردم. 

اضطرابم هم فقط یه احساس درونی نیست. علائمی مثل تپش قلب هم دارم. 

یه ترس غریبی دارم که نکنه قراره کسی رو از دست بدم؟!...

امروز که رفته بودیم دیدن مادر، پسر 10، 11 ساله پرستارشون هم اونجا بود و داشت گوشه اتاق با تبلتش بازی میکرد. بیشتر ساکت بود، اما گاهی که هیجانی میشد، حالا خوشحال یا ناراحت، یه سری الفاظ ماورایی هم به کار میبرد. 

در کل خیلی واضح نبود. اما از همون ظهر تا الان خدیجه تا از چیزی ناراحت میشه، فورا میگه:گرمت بزنم!! یعنی دقیقا بر وزن همون جمله ای که شنیده و جالب اینکه خیلی هم دقیق و به موقع استفاده میکنه!! 

نرگس خانم میگه بنی آدم استعدادی که تو یادگیری کار خلاف داره، اگه برای ثواب میذاشت، دیگه نیازی به امر خدا برای سجده فرشته ها نبود. 

از فاطمه و عماد هم بنویسم که خوبن خدا رو شکر و پکر و ناراحت از اینکه تابستون داره تموم میشه. 

خبرهای رسیده از راه دور هم حاکی از سلامتی بادوم و مغز بادوم هستن. 

فقط میمونه جواب دادن به یه سؤال بنیادی: دکمه "غلط کردم اجازه دادم دخترم بره راه دور" زندگی کجاست؟ یعنی نمیشه این قسمت از رضایتم رو پس بگیرم؟!

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۵ شهریور ۹۶

بعضی کارها مناسب زنان نیست؛ ربطی به این ندارد که زن میتواند در میدان فعّالیتهای اجتماعی باشد یا نه. تقسیم کار، بر حسب امکانات و شوق و زمینه‌های اقتضای کار است

أنت کهفی حین تعیینى المذاهب فى سعتها و تضیق بى الأرض برحبها... 

تو پناهگاه من، کهف منی، تو مأمن منی، وقتی که راه ها و مذاهب، با همه فراخی شان مرا به عجز میکشانند و زمین با همه وسعنش، بر من تنگی میکند... 

همه دعای عرفه یه طرف، این فرازش هم یه طرف. دل آدم رو بدجور هوایی کربلا میکنه. هوایی بین الحرمین. خوش به حال اونایی که بین الحرمین عرفه خوندن، من که حتی فرصت نکردم مسجد برم. تا 4 دانشگاه بودم و موقع برگشت، تو مترو فقط روخونی کردم... 

عماد بالاخره برای این چند روز آخر تونست یه کار پیدا کنه: شاگرد نونوایی! با دستمزد روزی 10 هزارتومن. که البته خیلی هم راضیه. منم خدایی اش خوشم اومد.

یعنی اساسا دوست داشتم میشد تو خونه تنور داشتیم. ولی حیف از این تمدن مزخرف شهری که همه رو ربات میکنه.

فاطمه هم چند روزیه اصرار داره با هم مسابقه پانتومیم بدیم. گویا که تلویزیون داره یه سری مسابقه پانتومیم پخش میکنه، فاطمه هم جوگیر شده. من ولی خیلی مشتاق نبودم و دیر رسیدنم رو بهونه میکردم. 

چرا؟ به خاطر سابقه اش تو بیست سؤالی و سؤالای عحیبش مطمئن بودم بدجوری میذارتم سرکار.

تا امشب که دیگه قبل از مغرب خونه بودم و هیچ بهونه ای نداشتم. ولی برخلاف تصورم خیلی ساده بود. سؤالاتش اصلا سخت نبود. یعنی حتی احتیاج نبود بازی کنه. تا مثلا اولش گفت از مشاهیره و حالت کشتی به خودش گرفت، گفتم: ابراهیم هادی؟نه، بابا نظر؟ بله! 

یعنی قشنگ 30، 40 تا سؤال برام اجرا کرد و ظرف 10 دقیقه تمامش رو جواب دادم. یکی از دلایلش این بود که محدودیت سؤال داشت و از مفاهیم انتزاعی انتخاب نمیکرد.

اما دلیل مهمترش این بود که میشناسمش و میدونم چه کسایی براش شخصیت مهمی ان و کجاها رفته و چیا خورده. ولی بچه ام کلی ذوق کرد که آخ جون، ما از همه اونایی که شرکت کردن باهوش تریم و اگه ما بودیم، اول میشدیم. 

این وسط هم خدیجه هم طبق روال خودش رو قاطی میکرد و کلی سؤال هم اون برامون داشت. مثلا رفته پشت در، بعد یهو اومده تو، تا کمر دولا شده، بلند بلند سلام کرده. خودش هم تند تند جواب داده: داداش ناجامید! همون نجم الدین

یا اینکه خوابیده وسط، با خر و پف، بعد گریه الکی، بعد هم مثلا شروع کرده به خوردن، چی خورده؟ آب عسل! توضیح اینکه، شیر مادرش و شیر خشک که خیلی وقته نمیخوره. ولی شبا یه شیشه آب عسل براش درست میکنیم، میذاریم بالا سرش. اگه خودش نتونه تو خواب پیداش کنه، یه کم نق میزنه.  میریم میدیم دستش. خودش میخوره و میخوابه. 

بعد نوبت ما شد که اجرا کنیم و بچه ها حدس بزنن. منم کوالا وار، گفتم نشسته احرا میکنم. البته با چشم و ابرو که خیلی بهم فشار نیاد! سؤالم خوراکی بود. به نرگس چشمک زدم و به یخچال اشاره کردم و بعد به حالت سؤالی سرم رو تکون دادم؟ که خدیجه فورا گفت: بستنی داریم؟!!

و دقیقا همین منظورم بود. یعنی کلا، خدیجه استاد ترجمه چشمک ها و نگاه های من و نرگسه. هیچ رمز و اشاره ای بهش کارگر نیست. اینقدر که نجم میگه باید کلاس کشف رمز بذاره برای وزارت اطلاعات. 

جای زهرا که همیشه خالیه، ولی اینجور شبا که بازی میکنیم، دلم براش 100 برابر تنگ میشه. اینقدر که بلد بود اشکمون رو از خنده دربیاره. 

پی نوشت: این مطلب رو دیشب نوشتم، ولی یادم رفت ارسال کنم، رفت تو پیشنویس. الان ارسال کردم

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۹ شهریور ۹۶

اگر در زندگی تفریح سالم نباشد؛ زندگی برخود انسان و بر معاشران او، جهنم خواهد شد. مادیات، مقدمه‌ زندگی خوبند؛ و تفریح، عنصر اساسی زندگی خوب است

06:09:31

چند تا پیام خصوصی داشتم درباره نتیجه کنکور نجم و اوضاع و احوال بچه ها و حال نرگس.

الحمدلله نرگس خیلی بهتره دستش. تاولش کمرنگ شده. دیشبم دوباره رفتیم سونوی تخصصی قلب جنین که الحمدلله سالم بود و مشکلی نیست. 

صدقه هم ممنون از یادآوری تون، همون لحظه اول کنار گذاشتیم. زودپز رو ولی دور ننداختیم، چرا دور بندازیم؟مگه خصومت شخصی داشته با ما؟ ما باید درست ازش استفاده کنیم. به این فرمون بخوایم زندگی کنیم، کلا باید برگردیم به دوران غار نشینی. 

امروز صبح رفتم یخ از جایخی بردارم، دیدم یه قوطی کرم خالی که لبه هاش کمی تا قسمتی آب شده، تو جا یخیه! دور و برم رو که نگاه کردم دیدم چند تا کبریت نیم سوخته هم رو کابینته. 

فاطمه که اومد پایین ازش پرسیدم جریان چیه؟ 

پرانتز باز: این مدل آزمایشات شیمیایی یکی از سرگرمی های منحصر به فردشه. پرانتز بسته. 

: دیدم قوطی اش بوی خیار میده، گفتم حتما از عصاره خیار تو کرمش استفاده شده. بعد هوای توش رو داغ کردم که ازش خارج بشه، فورا گذاشتم تو جایخی تا اون عصاره ته مونده تو هواش، یخ بزنه، ببینم چیزی توش رسوب نکرده بود؟!!!!

این از شیمیدان خونه ما که همزمان به مبحث الکترونیک هم خیلی علاقه داره و داره خود ‌آموز ربات سازی یاد میگیره. 

من که فرصتش رو ندارم یادش بدم، فقط برنامه فلو کد رو براش نصب کردم و یه توضیح مختصر بهش دادم. کلی برنامه های کوچیک بامزه نوشته. بهش قول دادم براش وسایل بگیرم که بسازه. 

خدیجه خانم هم همچنان در حال ریاست و نظارت بر احوال خانواده هستن و کوچکتذین حرکت و فعل و سخنی از نظرش پنهان نیست. 

دو سه شب پیش بعد چند سری سواری بازی و شعر و قایم موشک، بهش گفتم: خدیجه، بابا! فکم دیگه کار نمیکنه. خسته شدم. یه کم شعر نخونم؟

آخه فرقی نمیکنه چه بازی داریم میکنیم، شعر خوندن برای تمام بازی ها لازمه! 

اول هیچی نگفت و ظاهرا قبول کرد و رفت برای خودش شروع کرد به نقاشی کشیدن. و همینطور زیر لب با خودش این شعر رو زمزمه میکرد:

من از بابا ناراحتم... شعر نمیخونه دیگه... خسته شده...!! 

دیشبم که عماد داشت با همه خداحافظی میکرد و از فاطمه لیست سوغاتی سفارش میگرفت، با بسیج مسجد رفت مشهد، هنوز نوبت به خدیجه نرسیده بود، برای خودش رفته رو به دیوار وایساده به بازی. 

: آقا فروشی! چیز خوشل دارین؟ برا خیجی خانوم بخرم؟ چیز خوشل، لباس نه!!! کتاب باشه، ام... ام... گوشی باشه... دین دین، ژن خوب باشه... ننگاشی باشی... 

پرانتز باز: این نه هایی که تو جواب بازی های خودش میده، یه چیزیه خوردنی! اینقدر که باحال و کشدار میگه:نه

جلو جلو هم سفارش میکنه کسی براش لباس سر خود نخره، نمیپوشه. 

منظورش هم از گوشی، این گوشی های اسباب بازی نیست، داره دو تا. منظورش یه لمسی واقعیه! 

یکی از انیمیشن های مورد علاقه اش، دیرین دیرین، قسمت ژن خوب هست. خیلی خوب متوجه اش میشه و مو به مو برات اجراش میکنه. 

ننگاشی هم یعنی وسایل مورد نیاز برای نقاشی. 

بستنی هم که در طول روز به کمتر از 3 تا قانع نیست. دیشب که دیگه مجبور شدیم تلفن کنیم به آقای دکوت،همون دکتر خودمون، بلکه آقای دکوت بهش بگه بستنی دیگه نه، که خیلی شیک و مجلسی رفته تو راهرو یواشکی صحبت کرده و اومده میگه: دکوت گفت بستنی؟ باشه. پلو نه!!! 

عماد رو هم با دو تا ساک راهی کردیم، یمی برای خودش و یکی مخصوص زهرا و دخترش. سفارش ویژه هم کردیم که به جای ما تا میتونه بو کنه بچه رو. فاطمه هم کلی ایده های مخصوص خودش داشت برای منجمد کردن بوی بچه!!! 

نجم هم خدا رو شکر با رتبه خوبی مجاز به انتخاب رشته شد. احتمالا بتونه تهران بره. هرچند وسوسه دانشکده افسری و دریانوردی و فیزیک محض پیوسته همدان هم هست خیلی. من که چشمم آب نمیخوره بمونه پیشمون. این پسر از اولش هم بچه راه دورمون بود. 

خب من رسیدم، باید پیاده شم. 

بغل دستی هم کامل از مطالبم فیض برد!!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۹ مرداد ۹۶

یک مطلب به دشمن میگویم هرکه هست وهرجاهست.این دشمنان بدانندکه خواب برگشتن آمریکا به این مملکت یک خواب پریشان وغیرقابل تعبیر است.این عناصرداخلی حقیراین عناصرسیاسی مطروداینهاهم بدانندکه اشتباه کردند

اول تشکر بابت پیام های تبریک خصوصی. مخصوصا پیام ارش عزیز که بعد مدتها پیام دادن. دل منم برات تنگ شده پسر. کجایی؟ 

و بعد هم خدمتتون عارضم که بله، دعاگوی تک تک دوستان وبلاگی بودم. و از جانب همه سلام دادم. ان شاءالله که قبول واقع شده باشه. 

زهرا و دخترش رو هم نشد بیاریم. محبوب اجازه نداد. بهش گفتم خودت هم بیا بریم که کارش رو بهانه کرد. البته دو سه هفته ای ساعات کاری اش رو کم کرده، ولی نمیخواد مرخصی بگیره که کارش رو از دست نده. 

این مربی رانندگی هم از اون مشاغل سخت روزگاذه ها! مخصوصا برای خانم ها. از طرفی حقیقتا هم به مربی خانم نیاز هست. 

خدیجه هم اول به شکل اسباب بازی نگاه میکرد به بچه. بعد که کم کم متوجه شد موحود زنده است و واقعیه، نشسته بود بالا سرش که تا کوچکترین حرکتی کرد، به ما اطلاع بده. 

و خدا رو شکر نسبت به اینکه من یا نرگس بچه رو بغل کنیم، حساسیت نشون نداد. آخر سر هم که اصرار داشت بیاریمش با خودمون. ما هم از فرصت استفاده کردیم و بحث بچه جدید رو پییش کشسدیم باهاش. 

بهش گفتم نی نی دوست داری؟ دوست داری ما هم نی نی داشته باشیم؟ و... 

بعد کلی مذاکرات شیرین و خوشمزه، که قشنگ متوجه شد مامانش یه نی نی داره براش میاره، با ذوق و شوق اعلام کرد که... 

خب نمیگم چی گفت. ولی جدای از خنده و شوخی، حرفش نشون داد خیلی بیشتر از حد انتظارمون میفهمه. 

امروز هم بعد از ظهر تلفن کردم خونه، خودش گوشی رو برداشته. سلام و احوالپرسی و کجایی و کی میایی و آخر سر هم گفت : نون بخر با بستنی!! 

اینقدر جدی گفت نون بخر، که فکر کردم نرگس یادش داده. بعد که نرگس گوشی رو گرفت، گفت: اصلا نون لازم نداریم! تشخیص خودش بوده. 

توضیح اینکه خیلی کم پیش میاد وقتی تلفن میکنم خونه، نرگس چیزی سفارش بده برای خرید. خرید روزانه خونه رو که عماد و نجم انجام میدن، وسیله دیگه ای هم لازم باشه، صبح نرگس بهم میگه. 

به این خاطر مطلقا همچین صحبتی رو از ما نشنیده که حالا تقلید کرده باشه. خودش شخصا فکر کرده و تصمیم گرفته سفارش خرید بده. و جالب اینکه تا رسیدم هم بدو اومد سلام کرد و سراغ بستنی رو گرفت! 

درباره مطلب قبل یه پیام بلند بالا داشتم که چرا گفتم جدا کردن محیط یکی از حقوق زنان هست. 

البته که نه به این کوتاهی و سادگی. خلاصه اش این بود. 

من در موارد ضروری منظورم نبود. و این مثال زنونه مردونه کردن خیابون به اندازه کافی ابلهانه هست. نیازی به دفاع نداره. 

منظورم جاها و مواردی بود که امکانش هست و مشکل نداره. 

فرض در مدارس دخترانه، چرا معلم مرد میارن؟ نگید نیست، که خودم دو سال پیش تو دبیرستان زهرا درس میدادم. 

اصلا چرا نباید مدارس دخترانه به اندازه کافی محصور بشه که دخترا بتونن بدون حجاب و لباس فرم درس بخونن؟

یا چرا پارک و بوستان کاملا دخترونه و پوشیده اینقدر کمه؟

یا بیمارستان ها چرا بخش کاملا زنانه برای خانم ها ندارن؟ اگر هم دارن فقط اسمشه. و الا از دکتر و همراه و خدمه مرد اینقدر میرن و میان که هیچ فرقی با بخش مختلط نداره. 

در این مورد هم به اندازه کافی شاهد مثال دارم.

یا استخدام خانم ها در مشاغلی که اصلا اولویتی ندارن.

اگر این تفکر نهادینه بشه برای دخترا که کار بیرون از خونه واقعا افتخاری نداره و تا ضرورت نباشه، خونه داری و بچه داری در اولویته، بخش عظیمی از مشکلات حل میشد. 

و باور کنیم ادامه این ماجرای حقوق برابر زن و مرد و اینکه به هر دو به صورت یکسان فرصت درس و کار بدیم، میرسه به همونجایی که کشورای دیگه رسیدن.

کجا؟ اینکه مثلا به خانما هم عین مردا فرصت میدن تو مسابقات ورزشی بیان توپ جمع کن و طی کش زمین باشن. از این تحقیر بالاتر؟

یا چیزی که همین الان یادم اومد، کره جنوبی که بودیم، هتل، اتاق یه تخته گرفته بودن برامون. و تو کمد اتاق چند تا بالشت با شکل اندام های مختلف زن بود که... 

حتی نوشتنش هم ناراحت کننده است. این نگاه ابزاری، نتیجه و محصول همچین تفکریه. 

وقتی میگم ابزاری، دقیقا ابزاره. همونقدر که ما از وسایلمون به وقت نیاز استفاده میکنیم و بعد کنار میذاریم، نتیجه تفکر مساوات حقوق زن و مرد هم میشه ابزار شدن زن در دست مردها. 

وقتی این حرفا رو مینویسم، یاد تک تک نمونه ها و مواردش میفتم. یاد صحنه های دردناکی که دیدم...

خدا لعنتشون کنه... 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۹ تیر ۹۶

مرگ بر آمریکا یعنی مرگ بر تبعیض، نژادپرستی و لگدمال کردن حقوق بشر. برای همین بود که امام(ره) گفت: «هرچه فریاد دارید بر سر آمریکا بکشید»

بله، معرفی میکنم:

مغز بادوممون هستن، فاطمه خانوم زهرا جانم. 

از اونجایی که نجم هم کنکورش رو داد و خلاص شد، تصمیم گرفتیم یه سفر دو روزه بریم مشهد. هم زیارت حضرت عشق و هم دیدن زهرا. 

با اینکه محبوب و مادر شوهرش هر دو پیشش هستن، ولی سفارش اکید از طرف مادرم دارم که برش دارم بیارمش تهران! 

مادرم به جد معتقدن هنوز هیچ کدوممون توانایی نگهداری از نوزاد رو نداریم و باید خودشون مراقب زهرا و بچه اش باشن.

خیلی فرصت ندارم، پیام خصوصی رو هم بعدا ان شاءالله جواب میدم. 

نائب الزیاره و دعاگوی همه دوستان خواهم بود، ان شاءالله که مقبول واقع بشه. 

التماس دعا

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۵ تیر ۹۶

راه درست و جذاب، راه امام است و جوان مؤمن انقلابی نباید از سختیهای این راه ناامید شود. مسئولان بدانند که جمهوری اسلامی براین راه خواهد ماند

چند وقت پیش، جایی بودیم. یه دستفروش پیله کرده بود حتما ازش سبد بخریم. 

محض بازار گرمی میگفت اصلا پول نمیخوام، مجانی ببر. 

بعد که از دستش خلاص شدیم، فاطمه با تعجب پرسید: اگه واقعا میخواست مجانی بده، دیگه چرا داشت اصرار میکرد؟ خب میذاشت زمین و میرفت دنبال کارش تا هر کی خواست برداره ببره.

ما که اون روز فقط به این حرف خندیدیم. 

تا اینکه دیدیم آقای زنگنه به همین شیوه نفت کشور رو دادن به فرانسویا.

یعنی رسما گذاشتن زمین که بردارن ببرن.

آخ آخ ببخشید، یادم نبود. این حرفا باعث تفرقه و دوگانگی میشه...

فقط با اجازه تون میخواستم یه خواهشی کنم، البته اکه توهین نیست، که لطفا اونایی که به پریزدنت رأی دادن بذای حفظ آبروی کشور نفری 2500 تومن به حساب ایشون بربزن. 

آخه یکی از اهالی تانزانیا هم که یه مقداری از رساله دکترای پریزدنت، کپی از کتاب ایشونه، تهدید کرده اگه 15 میلیون دلار بهم ندی ازت شکایت میکنم و آبرو برات نمیذارم. 

به هر حال آبروی رئیس جمهورمون بره، انگار آبروی ما رفته. ناچارا بایستی براشون گلریزون کنیم تا بعد ببینیم چه میشه کرد. 

یه چیز بامزه هم که بگم تا تو گلوم گیر نکرده:

آقای روحانی فرمودن در بهار امسال 700 هزار شغل ایجاد کردن. دقت میکنید؟ 700000!!

حالا از بحث این مشاغل دقیقا چیا هستن هم که بگذریم، ممکنه برای بعضیا سوال پیش بیاد که کو؟ کجاست؟ 

که خب جواب خیلی روشنه: هر کی میگه نه، خودش بیاد بشمره!

و تازه محض محکم کاری مرکز آمار یه نمودار داده این شکلی:

دیگه از این مستدل تر و دقیق تر؟!!بفرما، حتی مرکز آمار هم تایید کرده. 

تنها توجیه منطقی که تو این قضیه به ذهنم میرسه اینه که لابد تعریف بیکار و شاعل دوباره یه بازنگری شده و مثلا از این به بعد افرادی که صبح تا شب سرشون گرم تلگرام و توییتره هم شاغل محسوب میشن. 

و لابد اون تعدادی که تو همه بازی های خبرسازی دولت شرکت میکنن شامل اضافه کاری هم میشن...

درباره مطلب قبل پیام دادن، سر فرصت جواب میدم ان شاءالله. امشب محسن خبر داد که زهرا رو برده بیمارستان و منتظر خبر هستم. 

رو حساب عدد و رقم یک ماهی زوده.. دعا بفرمایید لطفا. 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۶

آن کسانی که ازراه انقلاب برگردند،مثل کسانی هستندکه درتابستان روزه گرفته‌اندوتااواخرروز،روزه راحفظ میکنند،اما یک ساعت به غروب طاقتشان تمام میشود،افطارمیکنند

یه جوری این یه ماهه که زهرا و محسن به خاطر نمایشگاه قرآن اینجا بودن، بودنشون برامون طبیعی شده بود، که از دیروز عصر که رفتن، دوباره اینجا ماتم سرا شده. دوباره خونه پر از یه حجم خالی از زهرا شده که نمیشه تحملش کرد. احتمالا تا قبل از به دنیا اومدن معصومه خانمش هم نتونیم دوباره ببینیمشون.

قبل از رفتنش یه کم درباره نگرانی های الکی باهاش صحبت کردم. کلی مثال کوچیک و بزرگ از اتفاقات به ظاهر ناخوشایند و تلخ براش زدم که بعد مدتی نتایج خیلی خوبی برامون داشته. 

بهش گفتم اصل نگرانی ما ناشی از ندونستنه. که نمیدونیم دقیقا چه اتفاقی قراره بیفته و ما باید چه پیش بینی داشته باشیم. ولی راهش نگران شدن و فکر و خیال بی مورد نیست. ما هرچقدر هم که نگران بشیم، باز هم فرقی نمیکنه و نمیتونیم جلوی پیشامدها رو بگیریم. 

راهش اعتماد کردن به محبت و علم و قدرت خداست. اگه باور کنیم و درک کنیم که خدا چقدر دوستمون داره و مطمئن باشیم از علم و قدرت لایتنهی اش، اون موقع دیگه خیالمون راحت میشه و هیچ نگرانی نخواهیم داشت. ان شاءالله که صحبتا و حرفامون برای هردومون اثر داشته باشه. 

ببین کار به کجا کشیده که خانم انتخابات به من تیکه میندازه! 

پرانتز باز: نرگس گاهی به شوخی به فاطمه میگه فتنه خانم. مخصوصا مواقعی که میخواد به نفع نرگس از من مچ بگیره. منم در همین راستا خانم انتخابات صداش میکنم. پرانتز بسته. 

حالا چه تیکه ای؟ از اونجا که امسال نباید پشت هم روزه میگرفتم، روزایی که رزوه نیستم عصر زودتر میام که یه چیزی بخورم. بیرون از خونه امکانش نیست برام.

ولی امروز نشد زود بیام، حدود 7 رسیدم. یه غذای مختصر خوردم و دوباره موقع افطار هم با بقیه شام خوردم. که فاطمه خانم برگشته میگه: بابا! حالا درسته شما روزه نمیگیرین، ولی خدا رو شکر دیگه اینقدر کافر نیستین که سحری و افطار نخورین!! 

در ادامه بحث مربوط به موارد ظلم های قانونی و عرفی در حق زنان، یکی اش اینکه هیچ کس تا امروز، نه تو ایران و نه هیچ کجای دیگه، نیامده ورزش مخصوص زنان رو تولید کنه.

ورزشی که هم نشاط و هیجان لازم رو داشته باشه و هم به ظاهر و بافت بدنشون آسیب نزنه. تو این مورد شاید کسانی از جمله دبیر ورزش دبیرستان ما، تحقیقاتی کرده باشن. ولی هیچ کار عملی انجام نشده و ورزش ها، دقیقا همونه. فقط تو مسابقات داخل کشور، جدا از هم مسابقه میدن و رتبه بندی میشن. 

ولی اونجور که من از صحبتای دبیر ورزشمون یادمه، میگفتن تقریبا تمام رشته های ورزشی موجود، با اندام مردانه و حتی روحیات مردانه تناسب داره. و انجامش برای دخترا باعث خشن شدن روحیه شون و به هم خوردن بافت بدنشون میشه. 

ایشون معتقد بودن حتی نوع رقابت های موجود هم پسرانه،مردانه است. اون موقع یه صحبتایی درباره یه سری از حرکت های کششی خاص مناسب برای دخترا میکردن که اصلا یادم نیست متأسفانه. ولی توضیح میدادن که برای قد کشیدن دخترا، بدون عوارض جانبی خیلی مناسبه. 

دوستی هم زحمت کشیدن این پیام رو فرستادن برام:

"ما جوانی مان افتاد در زمانه ای که برای ورود زن ها به ورزشگاه باید کمپین تشکیل بدهیم و هشتگ بزنیم... ما جوانی مان را در این بازه ی زمانی در این خاک می گذرانیم ... اسمش را بگذاریم جبر جغرافیایی... اسمش را بگذاریم سرنوشت... زیاد اسمش مهم نیست... آدم هایی هم بودند که جوانی شان افتاد در زمانه ای که روسری را با پونز به پیشانی شان فرو می کردند... آن گذشت... این هم می گذرد...

من به اراده ی زنان این کشور اعتقاد دارم... می دانم که یک روز سکوهای تمام ورزشگاه ها را پر می کنند ... دست در دست کسی که دوستش دارند برای سرگرم شدن در عصر یک روز تعطیل به تماشای ورزش مورد علاقه شان می روند... به تماشای دریبل زیبای زنی که با لباسی دقیقا مشابه لباس آن ورزش در سراسر دنیا به سمت دروازه شوت می کند و اگر گل شد می دود سمت تماشاگرها و عشقش را محکم در آغوش می گیرد و می بوسد!  

شاید آن روز تمام موهایم سفید باشد ولی مهم نیست ... سفیدترین لباسم را هم می پوشم و میروم تشویقشان می کنم... 

آدم خوش بینی نیستم... ولی صدای زیبای زنان سرزمینم را از بزرگترین سالن های کنسرت شهر می شنوم... که پایان داده اند به این بازار تماما مردانه ی موسیقی... زن هایی که نخواسته اند چمدان ببندند و راهی شوند به خاکی که مردمش حتی معنی ترانه شان را هم نمی فهمند... شاید آن روز آنقدر دیر بیاید که مجبور باشم با عصا راه بروم... ولی حتما می روم و برایشان کف می زنم...

همه ی این طومار امضا کردن ها... گشت ارشاد ها... فیلترشکن نصب کردن ها.... همه و همه ی این محدویت ها می گذرد... قطعا می گذرد... ولی در این گذار ما می توانیم هرچند کوچک موثر باشیم... خبر خوب را نشر دهیم و وقاحت های ابلهانه را حتی شده با کامنت محکوم کنیم... "

عرض به حضورتون که واقعا دلم براتون سوخت با این دغدغه های سطح پایین و مسخره ای که دارید. به نظر شخص من زندگی اگر خوب و اصولی باشه، اینقدر سرگرم کننده و هیجان انگیز هست که دیگه نیاز به هیچ مسابقه ای برای سرگرم شدن نباشه. چه برسه به ورزشگاه رفتن و باقی مسائلش. 

من نمیدونم شما چطور زندگی میکنید، ولی بنده با 41 سال سن و یه فوق لیسانس و یه دکتری و در حال تحصیل یه دکتری دیگه و 5 بچه و یه نوه و بچه تو راه، همیشه خدا اینقدر زندگی ام پر تحرک و سرشار از فعالیت بوده که هیچ وقت حتی فکر ورزشگاه رفتن به سرم نزده. حتی به ندرت بازی های بین المللی تیم ملی مون رو هم دیدم. 

اینقدر کار و برنامه دارم که اگه یه روز خبر بدن دیگه هیچ مردی رو تو هیچ ورزشگاهی راه نمیدن، حتی 5 دقیقه هم بهش فکر نکنم. 

ولی شما اینطور که پیداست، زندگی فپق کسالت باری دارید که به این مسائل متوسل شدین. پیشنهاد میکنم به جای همچین آرزوهای دور و درازی برای خودتون مشغله و کار و برنامه دست و پا کنید. یه فعالیت جدی، تولیدی، هنری، خلاقیتی چیزی...

خدایا! 

میدونی از کجای خدایی کردنت خوشم میاد؟

که تو همونی هستی که هر کاری بخوای انجام میدی

هر کسی رو بخوای، با هر چی که اراده کنی، هر جور که بخوای عذاب میکنی 

و هر کسی رو دلت خواست، با هر چی که دوست داشته باش، هر جور که بخوای، بهش رحم میکنی

هی‌چ کس از بابت کاری ازت سوال نمیکنه

هیچ کس تو مملکتت باهات توان جدال نداره

هیچ شریکی تو اداره امورت نداری

کسی نمیتونه حکمت رو نقض کنه

کسی توان اعتراض به تدبیرت نداره

خلقت و آفرینش و دستور، همه مال توست و از جانب تو

آفرین بر همچین خدایی که پروردگار همه عالمه...  

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۹ خرداد ۹۶

مردم درانتخابات همه‌شان1کارمشترک انجام دادند:اظهاراعتمادبه نظام اسلامی بود.ازلابه‌لای این کارمشترک حرف‌هایی درنیاوریم وملت راتقسیم‌نکنیم‌که به این موضوع آری گفتندو...؛نه،مردم فقط اشخاص رامعین کردند

خدیجه جدیدا به درجه مشاوری خانواده رسیده، کافیه من و نرگس خانم فقط کمی جدی صحبت کنیم. یا به عبارت دقیق تر درباره مسائل جدی صحبت کنیم. فورا میره برامون کاغذ و مداد میاره و دستور به نقاشی و گل کشیدن میده. میگن برای آرامش اعصاب خوبه!! 

درباره زهرا و حدسی که درباره اش میزنم، با نرگس و مادرم صحبت کردم. از نظر مادرم این طبیعی ترین نگرانی هر کسی با کوچکترین سابقه محرومیت هست که بخواد حوادث رو برلی بچه هاش شبیه سازی کنه و نگران آینده بشه.

ولی راه حل رو ایشون در فعالیت و گذر زمان میدونن. که تا جای ممکن فرصت بیکاری نداشته باشه زهرا تا الکی نشینه فکر و خیال کنه. منم ازش خواستم بشینه مجموعه سخنرانی استاد پناهیان رو درباره تاریخ تحلیلی اسلام گوش بده و خلاصه کنه. خودش هم خیلی استقبال کرد. به قول خودش برای اینجور کارا، با اینکه دوست داره، ولی باید زور بالا سرش باشه تا انجام بده...

احمق تر از دروغگو، اونیه که باور میکنه و احمق تر از جفتشون، همون دروغگوی اول هست که خودش هم دروغ خودش رو باور میکنه. 

رونوشت به جناب پرزیدنت بابت گوهرفشانی اخیرش تو وزارت کشور و اینکه بعد از این حجم وسیع تخلف انتخاباتی، خودش هم باور کرده رأی آورده!!!

باشه، تو خوبی!

در همین راستا به بعضی ها هم که ادب و احترام رو به حد نهایت رسوندن و حتی از فوت همسر آیت الله علم الهدی هم برای توهین و تمسخر نگذشتن، باید گفت: داداش، شما امتحانی دو روز آدم باش. شاید خوشت اومد!! 

و اما در رابطه با مطلبی که خواستم بودم پیام بدین، یکی از بزرگترین ظلم ها در حق زنان و خانواده، مربوط میشه به قوانین ازدواج و اون شراطی ضمن عقدی که قبل از ازدواج امضا میشه. 

شاید در ظاهر این شرایط به نفع زن و در راستای حفظ حقوقش باشه. ولی حقیقتش این شرایط یکی از دلایل اصلی از بین رفتن عشق و محبت مرد نسبت به زن هست. 

وقتی قرار باشه اول ازدواج با یه همچین شرایط دست و پاگیری، مرد رو اسیر وار پایبند به شروطی کرد، مسلمه که برای فرار از این قول نامه بندگی، دست به هر کاری بزنه. و چه بسا که بلاهای بدتری سر زن نیاره.

ضمن اینکه بعضی از این شروط خلاف احکام اسلامی هست. مثل نصف شدن دارایی و عدم ازدواج مجدد مرد و.. 

تو همین بحث ازدواج، قانونی بودن مهریه های سنگین، خودش عین ظلم به زن هست. چون اساسا مهریه رو از کارکرد اصلی و اولیه اش که هدیه ای از جانب مرد و به نشانه عشق و محبته، به چیزی در حد قیمت و ثمن معامله پایین میاره. 

مخصوصا شیوه اجبار مرد به پرداخت مهریه، بزرگترین لطمه روحی رو به زن میزنه.

اصل در اسلام اینه که مهریه چیزی متناسب و در توان مرد باشه و موقع عقد پرداخت بشه. ولی وقتی مهریه رو با یه رقم نجومی به عنوان وثیقه ازدواج در نظر میگیرن، به واقع زن رو از گرفتن این حلال ترین هدیه ازدواجش محروم میکنن. 

حتی کسانی هم که با زور دادگاه میتونن مهریه رو وصول کنن، اون لذتی رو که باید ازش نمیبرن. 

این بحث خیلی طولانی هستش و اگه خدا بخواد بازم مینویسم. شما هم اگه بهتون برنمیخوره و دوست داشتین، مشارکت کنید. 

خدایا! 

سایه رحمت و مغفرت خویش را

بر سر تمام مؤمنانت از زن و مرد

و مرده و زنده، مستدام بدار

و میان ما و آنان خیر و نیکی و برکت جاری فرما.

خدایا! 

رنده ما و مرده ما

شاهد ما و غایب ما

مرد ما و زن ما

کودک ما و بزرگ ما

آزاد ما و بنده ما

همه و همه را در آغوش رحمت و مغفرت خویش پناه ده... 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۲ خرداد ۹۶

نسل امروز و تهرانی امروز ببیند که ترور یعنی چه!حرکت تروریستی چیست!این وضعیت که امروز مشاهده میکنید، دو سه سال در دهه۶۰ حاکم بود

زهرا با وجودی که در ظاهرا برونگرا و پر سر و صدلست، ولی چیزی که من ازش شناختم اینه که اتفاقا ناراحتی های اصلی اش رو ته ته دلش نگه میداره و به زبون نمیاره. 

هر وقت بیشتر سعی میکنه با شلوغ کاری و حرف و خاطره، مسأله اصلی اش رو پنهان کنه، بیشتر مطمئن میشم یه چیزی اش هست. 

هر وقت هم از چیزی گلایه کرده، گلایه اش سطحی و دم دستی بوده. خیلی کم اتفاق افتاده اگه حرف مهمی داره، به زبون بیاره. 

این مدتی هم که تهرانه قشنگ از تو نگاهش پیداست که حرف داره، از یه چیزی گلایه داره، ولی نمیخواد بگه. 

پرانتز باز: یه چیزی الان یادم افتاد. اون موقع که درباره رای اولی بودنش نوشته بودم، یکی از دوستان قدیمی برلشون سوال شده بود که با توجه به صحبتای قبلی ام، بعیده 18 سالش شده باشه. 

بله، حق با شماست. مهر 18 ساله میشه. منتها از روی شناسنامه اش از اول فروردین 18 ساله شده. پرانتز بسته.

خلاصه اینکه خیلی رو مخم بود از یه طریقی از زیر زبونش بکشم بیرون. تا اینکه امروز وسط تشیع، دقیقا وقتی آب پاشیدن رو سرمون، یه فکری به ذهنم رسید. 

تا برگشتم خونه، با یه بازی جدید، همه رو جمع کردم. بازی حمله سازی. به این شکل که اول هر کس سه تا کلمه انتخاب کنه و بنویسه. بعد کلمات رو بریزیم تو یه ظرف و هر کس به طور تصادفی 3 تا کلمه از داخل ظرف برداره و باهاشون جمله بسازه. 

حدود 10 دور بازی کردیم. تک تک جملاتی که زهرا ساخت رو حفظ کردم. بعد از بازی هم کلمات انتخابی اش رو پیدا کردم. هنوز نمیتونم دقیق مطمئن باشم، ولی به نظرم نگرانی اش از تکرار سرنوشت خودش برای بچه اش هست. 

شاید شباهتش به مادرش در مورد سن ازدواج هم مزید بر علت شده باشه. ولی به هر حال دوست دارم با یه متخصص در این مورد مشورت کنم. هم کلمات و جملاتش رو نشون بدم و ببینم اصلا نتیجه ای که گرفتم درسته یا نه و هم اینکه راه حل بگیرم. 

حالا من تمام بازی سعی ام این بود رو زهرا و حرفاش تمرکز کنم، ولی مگه خدیجه خانم گذاشت؟! اینقدر که این بشر از خودش ادا و اصول درآورد و عین طوطی همه حرفای ما رو تقلید کرد و خودش رو قاطی کرد. حتی آخرای بازی که متوجه معنای نوبت شد، اصرار داشت یه نوبت بهش بدیم و اونم بازی بدیم. بعد که بهش گفتیم حالا نوبت توئه، برگشته با یه حالت متفکرانه ای، دستش رو زده زیر چونه اش، چشماش رو بسته و با یه ام ام مخصوص شروع کرده به فکر کردن. بعد که ما به اندازه کافی قربون صدقه این فکر کردنش رفتیم، جمله اش رو در نهایت ناز و ادا گفت: ماهی های رنگارنگ!! که در واقع یه قسمتی از یه شعره.

خدا بخواد دیگه امتحانات عماد و نجم رو به افوله و چند تا بیشتر نمونده. چرا اینقدر امتحانای اینا رو مخ منه، خودمم نمیفهمم. اگه اینقدر که حرص امتحانای اینا رو، مخصوصا عماد رو، خوردم، برای درس خودم وقت میذاشتم، اینجور افطار تا سحر شب بیداری نمیکشیدم پای جزوه و کتاب و سیستم. 

راستی راستی، یه مسأله مهم. از اونجایی که اکثریت خواننده های اینجا، یا در واقع اکثریت کسانی که پیام گذاشتن تا الان، خانم بودن، یه خواهش دارم ازتون. 

میشه لطف بفرمایید هر نوع ظلم و اجحاف حقی که در مورد زنان میشه در کشورمون رو بگید. منظورم اون ظلم هایی هست که قانون، شرع، عرف و یا حکومت تحمیل کرده و مورد تایید جامعه هست. هر چیزی که به نظرتون میرسه رو بفرمایید. در هر سطحی. هر شبهه ای هم که شنیدین و جوابی براش ندارین هم بگید. ایراد نداره. 

پی نوشت مهم:

چه معنی میده من یه حرف رو بخوام دوبار تکرار کنم؟!!زیر لفظی میخواید؟!!

با زبون خوش پیام بدین تا با زبون ناخوش ازتون حرف نکشیدم!

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۰ خرداد ۹۶

نگذاریداین‌حادثه‌‌معجزه‌نشان‌دفاع‌مقدس‌فراموش‌شود. کسانی‌برای‌ضعیف‌کردن‌این‌حقیقت‌درزندگی‌ماانگیزه‌دارند، همانهاکه‌برای‌کشورهای‌اسلامی‌برنامه‌ریزی‌میکنند که‌مسئله‌جهادوشهادت‌راازکتب‌درسی‌حذف کنند

این انتخابات با تمام حواشی که داشت، موجب یک اتفاق خیر شد: امروز به طرز فوق العاده ای از جانب حضرت پدر تحویل گرفته شدیم و به منزلشون برای صرف شام و آشنایی با عروس دعوت شدیم. 

اونم نه با واسطه، بلکه ایشون خودشون به تنهایی گوشی تلفن رو برداشتن و شماره من رو از دفتر تلفن پیدا کردن و گرفتن و با خود خودم صحبت کردن!!! 

و منم بلافاصله و بدون معطلی قبول کردم. اونم با کلی ابراز خوشحالی و تقدیر و تشکر و اینا. 

ایشون حوالی ظهر به من تلفن کردن و منم همون موقع خبر دادم به نرگس. که خیلی تعجب کرد و باورش نشد  دعوت واقعی بوده باشه. محض اطمینان دوباره خودش با مادرش صحبت کرد.

بعد از ظهر که رفتم خونه، تقریبا هیچ کس راغب نبود بریم. هر کدوم به نوعی بهونه درآوردن و برای خودشون غیبت موجه رد کردن. 

دلیلش هم واضح بود و درست. این که مسلماعلاوه بر شام، دسر خوشمزه نیش و کنایه و تمسخر و فحش هم برامون تدارک دیدن به مناسبت شاهکار هفته پیش. 

خیلی براشون سخت بود تحمل این همه ناسزا، اونم چشم تو چشم. 

ولی من همچنان تصمیمم بر رفتن و در واقع شاد رفتن بود.

براشون توضیح دادم که عزیزانم، اساسا ما چرا باید از نتیجه انتخابات شرمنده باشیم که بعد از قِبَل این شرمندگی دیگران فرصت ناراحت کردن ما رو پیدا کنن؟!

واقعیت اینه انتخاباتی اتفاق افتاد و ما طبق وظیفه به اصلح رأی دادیم. و همینطور اکثر مردم هم ایشون رو اصلح دونستن. ولی متأسفانه مجریان انتخابات، با افتضاح انتخابات رو به دیکتاتوری تبدیل کردن و نذاشتن رأی واقعی مردم نمایش داده بشه. 

بعد هم که با قلدری، دارن همین رأی وارونه رو تحمیل میکنن. 

و حالا ما قراره بریم خونه یکی از... این گروه اقلیت و بابت انتخاب درستمون، تحقیر بشیم. 

همین یعنی حق با ماست. یعنی خودشون هم باور دارن که واقعا منتخب مردم نیستن و مردم بزرگوارنه دارن نگاهشون میکنن. 

و الا که چه لزومی داشت اینطور نسبت به ما عقده گشایی کنن؟ اگه واقعا از طریق دموکراسی انتخاب شده بودن، نیازی به این همه تحقیر مخالفین نداشتن. و اصلا دسته بندی مخالف و موافق رو باب نمیکردن. 

و راضی شون کردم به اینکه بریم. البته زهرا رو گذاشتیم پیش مادرم. براش سخته چند ساعت نشستن. 

و دقیقا هم همینطور شد. از همون بدو ورود با کنایه مورد استقبال واقع شدیم. هر کدوم هم با یه جمله متفاوت. انگار که از قبل حفظ کرده باشن! 

بی بی سی و voa هم بالای اتاق نشسته بودن و  چند دقیقه یه بار جاشون رو عوض میکردن. 

و تا انتها هم مرتب از همه طرف مورد عنایت قرار گرفتیم. 

قبلا گفتم که ما خیلی کم سعادت داریم بریم منزلشون. و اصولا به این خاطر که حجاب رو رعایت نمیکنن، به بهانه های مختلف میرم داخل یکی از اتاق ها. با نجم و عماد.

اما این بار نرفتیم. حتی سرم رو به خدیجه هم گرم نکردم. 

گذاشتم تا اونجایی که دلشون خواست، هر چی دوست داشتم بهم بگن. با لبخند و بدون هیچ جوابی.

دست آخر حضرت پدر، خودش به حرف اومد که چیه؟ کم آوردی! جواب نمیدی! 

منم فقط یه جمله گفتم: کم و زیادش رو نمیدونم. فقط اینطور که پیداست خودتون هم هنوز باورتون نشده تونسته باشید یه همچین گندی بزنین! انگار که منتظرین بالاخره یکی پا شه داد بزنه! ولی خیالتون راحت، ما اهل داد و بیداد نیستیم... 

این وسط خدیجه برای خودش یه بازار گرمی راه انداخت که... اول که بغل هیچ کدوم از دایی هاش نرفت. بعد نیم ساعت پا شد برای خودش این طرف و اون طرف گشتن و فضولی.

تا ناگهان دستش به کنترل رسیور رسید. به طرفة العینی، جوری سیستمش رو بهم ریخت که هیچ کدوم نتونستن دوباره درستش کنن و مجبور شدن از ماهواره سوئیچ کنن رو شبکه های داخلی! 

بعد هم که بالاخره با کیلو کیلو منت،راضی شد بره بغل دایی کمیلش، فقط کمیل و نه بقیه، اول ازش موبایلش رو گرفت. کمیل هم که فکر کرد با بچه طرفه، همینطور گوشی قفل رو بهش داد. خدیجه هم تا دید قفله، خیلی ریلکس برگشت گفت: کامیل!  گوش، تو، عکس. 

یعنی کمیل جان! گوشی قفل به چه دردم میخوره؟ قفلش رو باز کن برم گالری ببینم چه خبره؟! چه عکسایی داری؟!

حالا این جان رو به لفظ نگفت، ولی قطعا تو فحوای کلامش بود!! 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۵ خرداد ۹۶

هرکه هستید،هرجاهستید،هرجای کشورکه زندگی میکنید و جایی که مشغول کارید،وظیفه‌تان این است که درحوزه‌ امکان،مردم راامیدوار کنید.نشانه‌های امیدهم بحمدالله زیاداست

این آقا رو میبینید؟!

با نگاه مظلوم و پر دردش؟!

میدونید چرا با وجود اینکه دستفروشه، به دولتی رأی داده که دخترای مظلوم وزیراش به کار شریف واردات و قاچاق مشغولن؟!

چون اینقدر صادقه که حتی در مخیله اش نمیگنجه، رئیس جمهوری هم پیدا میشه که میتونه راست راست تو چشمای مردم نگاه کنه و دروغ بگه! 

بله، این آقا و امثال ایشون، به همون اندازه که خودشون صادقن، به مسئولین اعتماد میکنن. 

آقای روحانی! 

لطفا از این به بعد موقع سخنرانی هاتون، از افعال معکوس استفاده نکنید. 

به زبان سلیس فارسی صحبت کنید. 

خیلی از این مردم، زبان شما رو بلد نیستن...

از دروغ و دروغگو متنفرم. ولی بیشتر از اون، از کسی که حقیقت رو میدونه و باز هم دروغ رو باور میکنه...

ضمنا امروز یکی از مسئلین انتخابات، تو اخبار هست برید ببینید، فرمودن که با عرض شرمندگی به حدود 3 میلیون نفر برگه تعرفه نرسید!!! 

حالا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل:

3 میلیون، به حساب اینا که 4 درصد جمعیت ایران رو 12 میلیون محاسبه میکنن، خمون قضیه ایوبی غورث، چیزی در حدود 12 میلیون درمیاد. 

عرض شرمندگی یعنی چی؟!!!!

حالا تازه باقی تخلفاتی که الی ماشاءالله فیلم و سند و مدرکش هست بماند. 

فرمودین که:

"اقای شهاب

خسه نشدین از این سیاست ?

 والا من خسه شدم 

هر جا می رم می شینم پا می شم، انتخابات انتخابت

بسه دیگ

از بچها بنویسن 

دلم براشون یذره شده"

نه، خسته نشدم از سیاست. سیاست زندگی منه! چون دینم سیاسیه.

انتخابات هم هنوز تمام نشده. تا نظر قطعی شورای نگهبان، پرونده انتخابات باز میمونه. 

بچه ها هم خوبن. زهرا امروز اومد تهران. خیلی ناراحت و پکر. رأی اولی بود امسال، ولی نتونسته بود رأی بده. 

به این خاطر که از حدود ساعت 2 بذگه تعرفه تموم شده و محسن مونده تو حوزه و زهرا رو فرستاده خونه.به خاطر شرایطش نمیتونسته این همه ساعت معطل بشه. 

تا ساعت 10 و 30 دقیقه شب که بالاخره تعرفه رسیده و محسن بهش خبر داده و زهرا هم با آژانس خودش رو رسونده، ولی تا ساعت 12 نوبتشون نشده و دیگه ازشون رأی نگرفتن. 

میدونستم و تو این چند روز شاید صد مرتبه برام تعریف کرده بود، ولی هنوز دلش پره. 

میگه حس خفگی به آدم دست میده وقتی نتونی جایی که حق داری، اظهار نظر کنی. انگار که دهن آدم رو ببندن و بعد بگن سکوت علامت رضاست. 

خلاصه که خیلی شاکیه. و که بهش حق میدم. ولی بهش گفتم: عیب نداره عزیزم. این تازه یه کمی از ظلمیه که همه جای دنیا داره میشه. هیچ کجای دنیا، با همه ادعاهای گوش فلک پرکنشون، انتخابات به معنی واقعی ندارن. هیچ کجای مردم دنیا، حق اظهار نظر و دخالت در سرنوشتشون ندارن. 

شاید الان که این درد رو حس کردی و چشیدی، باعث بشه خیلی جدی تر از قبل برای آزادی واقعی تلاش کنی. آزادی همه. 

ما تا وقتی تو راحت و امن خودمون داریم زندگی میکنیم، نمیتونیم بفهمیم چقدر مردم دنیا تو رنج و عذابن. نمیتونیم اسارتشون رو درک کنیم. 

شاید این دیکتاتوری آشکاری که در حقمون شد ما رو به خودمون بیاره و یه تکونی به ما بده... 

عماد و نجم هم که از فردا امتحاناتشون شروع میشه. فاطمه هم از روزی که اسم سند 2030 به گوشش خورد، مشغول رژه رو مغز و اعصاب من که دیگه سال دیگه مدرسه ثبت نامش نکنم! 

خدیجه هم کلی خیلی ناگهانی، از هفته پیش همه رو به اسم کوچیک صدا میکنه! در حالی که ما همدیگر رو جلوی بچه ها به اسم صدا نمیکنیم. من در اکثر اوقات، نرگس رو مادر جان یا مامان صدا میزنم و ایشونم به من میگن: آقا یا آقا جان.

ولی خدیحه به صلاحدید خودش به من میگه شهاب، به مادرش میگه نیگس، به مادرم میگه ایظم، به پدرم میگه موسن(همون محسن)، به خواهرم میگه طافمه و.. 

قبلا هم  به نظرم گفتم، مسئولیت حرفای خدیجه رو داعش هم به عهده نمیگیره، چه برسه من و نرگس! 

..

راستی سایه جنگ هم که از سرمون برداشته شد دیگه،نه؟

پس لابد این قرارداد تسلیحاتی آمریکا با عربستان هم محض اینه که شاهزاده های سعودی هوس کردن تو بیابوناشون آتیش بازی راه بندازن و اصلا قصد جنگ ندارن... 

...

روحانی در نشست خبری امروز گفتن:

اگر در توافق هسته ای موفق بودیم و توانستیم از تحریم های هسته ای عبور کنیم به این دلیل بود که همه قوا و مردم پشت رهبری ایستادند .

ترجمه: اینکه ما در توفق هسته ای گند زدیم و تحریم ها همچنان سرجاشون هستن، به این خاطره که به هیچ عنوان حرف گوش نکردیم و لجباز آفذیده شدیم! 

برای پاسداری سایر حقوق مردم ، باید همه قوای کشور و مردم با انسجام و اتحاد پشت سر رهبری قرار بگیرند

ترجمه:از اونجایی که حق مردم برای ما پشیزی ارزش نداره، از این به بعد هم فقط هوچی گری داریم و دعوا و لج و لجبازی. 

...

به نظرم یه کمپین ترجمه صحبتای روحانی به فارسی لازمه.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱ خرداد ۹۶
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟