۹۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فاطمه» ثبت شده است

فاجعه‌ منافراموش‌شدنی نیست.بعثه سازمان حج،وزارت خارجه وقوه‌ قضائیه بایدقضیه رادنبال کنندوبایددرهیئت حقیقت‌یاب توسط مدعی اصلی که جمهوری اسلامی است،تعقیب شودتااحقاق حق بشود.ظلم بزرگی درآنجاصورت گرفت

05:55:27

با وجودی که 3،4 روزه زهرا و معصومه اینجان، ولی کی باورش میشه هنوز نتونستم یه دل سیر ببینمشون؟

واقعش تو این دو هفته نرگس و بچه ها رو هم نشده درست و حسابی ببینم. خب وقتی باید 6 اون کله شهر باشم، ناچارم "وقتی همه خواب هستن" بزنم بیرون. منتها نکته اش اینه برای من ساعت برگشت فرقی نکرده!

یه امروزم که تعطیله، به خاطر اجرای هماهنگ سمفونی جیغ و گریه فسقلیا تا پاسی از نصفه شب، هیشکی قصد بیدار شدن نداره. یعنی واقعا اشکالی داره برم زهرا رو صدا کنم به بهونه صبحونه باهاش حرف بزنم؟ خسته است، میدونم. ولی بخوابه تا ساعت 10 و 11 رو راحت میخوابه. بعدشم که دیگه دو دقیقه هم نمیتونم چشم تو چشم بشم باهاش. 

جدا که آدمیزاد تا نعمتی رو داره، قدرش رو نمیدونه. یادش به خیر تا همین دو سه سال پیش، یکی از آرزوهام این بود صبح، سر صبحانه، زهرا فقط یه ذره کمتر و با سرعت پایینتر صحبت کنه. اصلا تعجب میکردم سر صبحی اینهمه انرژی و حرف رو از کجا میاره؟

اصلا همین صبحانه صبح زود و دست جمعی خوردن، کی رسمش از خونه مون ورافتاد؟ چرا؟ چقدر حیف واقعا.. 

یه کم از شجاعت مثال زدنی خدیجه بگم که نرگس برام تعریف کرده:

از اونجایی که دستش به لوازم نقاشی نرگس خانون نمیرسه، دائم داره از برنامه بازار برای خودش برنامه نقاشی دانلود میکنه. به این امید که بتونه مثه مامانش نقاشی کنه! بعد که مادرش ازش خواسته دیگه برنامه دانلود نکنه، به این توجیه که گوشی ام دیگه جا نداره، رفته یه برنامه ماشین بازی ریخته و آورده به مامانش نشون داده که به اندازه این جا داره گوشی یا نه؟

:این برنامه اصلا چی هست؟ بذار ببینم، ماشین هیولا... 

+ هلولا؟!! هلولا داله توش؟!! آدم بدی داله؟!! پاتش "پاکش" تن زود.. نمیخوام... 

بعد هم گوشی رو انداخته ورفته گوشه اتاق نشسته سرشم قایم کرده تا اگه یه وقت موقع حذف برنامه آدم بدیاش!! از تو گوشی حمله کردن، نخورنش!!

گفتم تو بازی دائما داره با کی حرف میزنه و بهش دستور میده؟ شهابش! با این استایل:

شهابم، بریم خرید. شهابم، در ماشین رو باز کن. شهابم، غذا چی داریم. و... 

قشنگ یه کلفت تمام عیاره واسش این شهابش. حیف که یه بیست سالی از زندگی مون گذشته و همه نرگس رو میشناسن. و الا که چه مظلوم نمای هایی که نمیشد ازش دربیارم!! 

قبلا هم میگفت همسرم! کلا دایره لغاتش خارج از دایره لغات خانواده است. 

گفتم دایره لغات، یاد اصطلاح جدید فاطمه افتادم: شاید ندونه باشه شایدم دونه باشه! 

"ندونه" و "دونه" چیه؟ صرف جدیدی از فعل دانستن در زمان حال! کلی هم استدلال داره بچه ام برای اثبات درستی اصطلاحش. 

در راستای اجازه اش برای فیلم دیدن، چند وقت پیش خیلی اصرار کرد ابد و یه روز رو براش دانلود کنم. هرچقدر هم براش گفتم خوب نیست، به خرجش نرفت. 

بالاخره نرگس براش گذاشت که ببینه. میگفت اینقدر بدش اومده که 20 دقیقه نشده، خاموش کرده! گذشته از حیف پولی که دادیم براش!! سؤال اینه: مگه مجبورین فیلم به این آشغالی بسازین؟ بعد چه جوری روتون شد جایزه بهش بدین؟!

پرانتز باز: برای اینکه پولمون حیف نشه، خودم دیدمش کامل... شرمنده!  پرانتز بسته. 

معصومه رو هم نشده درست و حسابی رصد کنم ببینم چی بلده، چی بلد نیست. فقط ظاهرا، تنبل خانوم هنوز تنهایی راه نمیره. خیلی هم علاقه به خوردن و لیس زدن کف پا! داره. از دور هدف گیری میکنه و میاد. همچین هم با ذوق میاد که انگار چه گنجی پیدا کرده. 

بعد این وسط کی ناراضیه؟ آمنه خانوم. که در جا میزنه زیر جیغ و گریه. مبادا معصومه پای مامان و باباش رو بخوره و تموم کنه! کلا ما جزو املاک شخصی خانوم هستیم. بی اذن و اراده اش، حتی حق تلفن صحبت کردن هم نداریم. یه وقتا نرگس بخواد اورژانسی از اتاق بره بیرون، سینه خیز و دولا دولا میره، آمنه نفهمه! 

نخیر، انگاری خواب ابدی رفتن همه، هیچکدوم قصد بیدار شدن ندارن. شیطونه میگه برم بزنم زیر آواز، بلکه بد خواب شن... لعنت بر این شیطون. 

آهان راستی، درباره آب وبرق هم میخواستم بنویسم. 

خب حتما شنیدین که میگن به خاطر کم آبی، برق هم نداریم؟ ولی خب دروغ میگن. چون درصد بالایی از نیروگاههای کشور اصلا آبی نیست. با سوخت کار میکنه. پس چرا مشکل داریم؟

چون دولت محترممون که کلا اهل کار و توسعه نیست، از اون طرف هم رفته به عهدنامه پاریس ملحق شده که مثلا برای حفظ محیط زیست و جلوگیری از انتشار گازهای گلخانه ای، تصویب کردن کشورا، از فلان مقدار بیشتر حق ندارن سوخت فسیلی مصرف کنن. بعد آمریکاشون که جند برابر حد مجاز مصرفشه، از این عهد نامه خارج شده! 

البته منم موافق استفاده بی رویه از سوخت فسیلی نیستم. ولی راهش قطع برق نیست!  اونم در این وسعت که مثلا محله ما این هفته روزی دو نوبت صبح و عصر قطعی داشت. 

اولا چرا دولت حاضر نیست رو گسترش ماشین برقی سرمایه گذاری کنه؟ با تمام محسناتی که داره و عیوبی که نداره؟ الان طبق آمار، مصرف سوخت فسیلی توسط وسایل حمل و نقل خیلی بیشتر از نیروگاه هاست. 

گذشته از اون، کی بود میگفت انرژی هسته ای میخوایم چی کار؟ میخوایم برای برق، برای آب شیرین!!

البته بازم به نظر من تو کشور ما حای برای تولید برق به انرژی هسته ای هم نیاز نداریم. اگه این دولت واقعا خیانت کار نبود و از سادگی اش رفته بود به این عهدنامه ها تعهد داده بود، باز هم میتونست برای توسعه تولید انرژی، دست بذاره روی استفاده از انرژی های پاک که الحمدللّه وفور نعمته اینجا. 

باد و آفتابی که کشور ما داره، به گفته اونایی که تخصصش رو دارن، جوابگوی نیاز حداقل 120 میلیون نفره! به صورت کامل و در تمام ابعاد زندگی. یعنی حتی میشه صادرش کرد. ولی خب این پولت محترم در راستای خیانتاش، کوچکترین طرح و برنامه هایی که در راستای استفاده از این انرژی ها هستن رو نابود میکنه. 

فرض مثال اینکه تو دولت قبل تصویب کردن اگه کسی بخواد، میتونه بره از وزارت نیرو پنل خورشیدی بگیره، بذاره رو سقف، برق تولیدی اش رو به خود دولت بفروشه. 

که خب ما از اول خودمون به صورت آزاد تهیه اش کردیم، برقش رو هم خودمون مصرف کردیم. ولی حالا که پدرم قصد کرده بره از این طرح استفاده کنه، شونصد تا بهونه آوردن و نذاشتن. دست آخرم گفتن برید از همونی که تصویبش کرده بخواید!!

و جالب اینه که دقیقا همونایی که موقع انتخابات به هیچ صراطی مستقیم نبودن و دو آتیشه طرفدار حسن خان بودن، الان هم با پررویی، حاضر نیستن قبول کنن این افتضاح حاصل انتخاب پرشکوه خودشونه. با وقاحت تمام، همه مشکلات رو میندازن گردن جمهوری اسلامی. از گرون فروشی کاسب محل، تا بقیه ندادن راننده تاکسی، تا اختلاس و دزدی های آنچنانی، تا....

کاش فقط یه ذره واسه بعدیا عقلمون رو استفاده کنیم. کاش. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۹ تیر ۹۷

صلوات و سلام خداوند بر رزمنده بااخلاص بی‌نشان حاج احمد متوسلیان

چند تا پیام خصوصی شامل احوالپرسی از نرگس خانوم اینجا هست که باید بگم: الحمدللّه، شکر. خوبه و خوبیم در واقع. خدا رو شکر اون ماجرا کاملا تموم شد و روابط دوباره مثه قبله. بدون دلخوری و ناراحتی.

البته که سخت گذشت به همه مون. مخصوصا بچه ها. 

از بچه ها بگم یه کم:

آمنه راه افتاده. تقریبا دو هفته است. برای بلند شدن از زمین هم به هیچ چیزی تکیه نمیکنه. درست از وسط اتاق بلند میشه. 

بین بقیه بچه ها، فقط عماد به این زودی راه افتاد. ولی هنوز حرف نمیزنه. کما فی السابق، فقط با نگاه خیلی جدی و بدون احساسش حکمرانی میکنه. 

برای خدیجه هم یه جشن کوچیک گرفتیم. کیک هم داشتیم و تا به مرحله بریدن برسه، خدیجه تمام خامه های دورش رو لیس زد!! 

شمع هم گذاشتیم براش. ولی تا روشن کردیم، گریه اش درومد! چرا؟ چون ترسید خونه مون آتیش بگیره!  یه همچین بچه شجاعی دارم من! 

از شجاعتش همین بس که از لباس نظامی و پوتین نجم میترسه. و بر عکس بقیه بچه ها که از همون اول عاشق تیر و تفنگ و جبهه بودن، خیلی از این چیزا میترسه. 

حتی حاضر نیست عکسای جبهه و جنگ رو تماشا کنه. یا مثلا موبایل پدرم رو برداشته بود و اصرار داشت که پس نده، خواهرم فقط اشاره کرد دوستای بابایی که ممکنه به موبایلش تلفن کنن، بعضیاشون تفنگ هم دارن. 

یعنی به محض اینکه خواهرم این رو گفت، دو انگشتی، گوشی رو از تو کیفش بیرون آورد و برد انداخت رو میز. که یه وقت اون لیست مخاطبای تفنگ دار پدرم از تو گوشی بچه ام رو نخورن!!

فاطمه امسال هم از همون ابتدای شروع تعطیلات، دیدیم داره رویه پارسالش رو پیش میگیره. فیلم دیدن. مخصوصا که لپ تاپ هم دم دسته و راحت از اینترنت فیلم میگرفت.

دیدم بخوام مثه پارسال با قانون گذاری و باید نباید پیش برم، نتیجه اش هم میشه همون پارسالی. که دو روز حرف گوش میداد، باز یادش میرفت. که یه چند باری هم دعوامون شد. 

از طرفی دیگه نمیتونم گولش بزنم و براش برنامه بذارم. خیلی راحت دور میزنه همه برنامه هام رو.

این شد که تصمیم گرفتم خودم براش فیلم دانلود کنم. شبی یکی دوتا. ولی به این شرط که سکانسای جالبش رو تا فردا شب برامون اجرا کنه. 

فیلما رو اگه بگم کاملا پاستوریزه ان، که خب نیستن. حتی ایرانی هاش بعضا بدتر از خارجی ها. ولی به نسبت قابل قبول ترن.

اما حسن این روش این بود که فهمیدیم اجرای فاطمه به تنهایی و بدون دکور و صحنه، از خود فیلم خیلی جالبتره. مخصوصا اگه طنز باشه. 

مثلا قهوه تلخ مهران مدیری رو چند قسمت براش دانلود کردم، خدا وکیلی خیلی خنده دارتر از خودشون اجرا میکنه. 

این شد که کم کم تشویق شد خودش نمایش بده برامون. نمایشای کوتاه که از خودش درمیاره. از اتفاقای صبح تا شب که تو خونه میفته. فکر کنم یه هفته ده روزی هست که ازم فیلم نخواسته.

عماد غیر از کلاس ورزش و زبانش، باقی اوفات مسجده. داره با یکی دو تا از مربی های بسیجشون یه برنامه مینویسن. برنامه در واقع قسمتی از پایان نامه شونه و از عماد کمک خواستن. عماد هم از خدا خواسته. بیشتر برای اینکه به قول خودش کار یاد بگیره. 

یه کلاس مبانی کامپیوتر هم گذاشته مسجد که فعلا عماد معلمشه. 

نجم هم مثه همیشه، بچه راه دورمونه. تقریبا هفته ای سه روز تهران نیست. به مناسبتای مختلف. تازگی هام طراحی سیستم یه زمین کشاورزی رو حوالی دماوند گرفتن. طرحشون کاشت نعناع فلفلی به سبک کشاورزی جدیده که میشه گفت بومی آب و هوای ایرانه و اگه فراگیر بشه، خیلی از مشکلات آب و خاک مرتفع میشه. 

خیلی جالبه، با اینکه از بچگی اش عاشق گل و گلدون و کشت و کار بود، ولی برای دانشگاه رشته اش هیچ نسبتی با کشاورزی نداشت. و حالا برای انجام پروژه همین درس و رشته، باید یه مدت کشاورزی هم کنه! 

از زهرا هم بگم؟ هیچی.... هنوز نیامدن تهران. اینجور که پیداست، محسن زبون خوش حالی اش نمیشه. شیطونه میگه خودم پاشم برم مشهد، یه دعوای مفصل باهاش بکنم و دست زهرا رو بگیرم بیارم تا بفهمه دنیا دست کیه. 

خب البته که لعنت بر شیطون و از این صحبتا...

فقط اینقدر بگم که معصومه از پشت تلفن حرف میزنه برامون!

...

گفتم همون اول که نرگس حالش خوبه و روابط مثه قبله و...؟ 

راستش من هنوزم موندم از این همه گذشتی که تو وجود نرگسه. آخه چطوری میتونه اون حرفای منو بی خیال بشه؟ چطوری به روی خودش نمیاره و حتی ازم توقع جبران نداره؟

جبران شدنی هم نیست آخه. 

فقط کاش واقعا بخشیده باشه و ننوشته باشه به حسابم...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۵ تیر ۹۷

قانون بایددرپی حل مشکلات واقعی مردم باشد.انسان احساس میکندبرخی قوانین مربوط به خانواده که در مجلس مطرح است،تحت تأثیررسوم غربی است.ازاین اجتناب کنید

1- با تاخیر تقریبا یک هفته ای، عید فطر مبارک! ان شاءاللّه که دست پر از مهمونی برگشتین همگی...

2- عکس، هنر دست فاطمه خانمه. در واقع دژ لا اله الا اللّه است برای خدیجه. طبق حدیث، زمان آموزش جمله لا اله الا اللّه، سه سالگیه و خدیجه تا چند روز دیگه سه سال قمری اش تموم میشه. 

ایده نرگس خانوم بر اساس حدیث سلسلة الذهب، این بود که یه قلعه برای خدیجه با این جمله بسازیم و تو بازی یادش بدیم که فاطمه فورا داوطلب ساختش شد و این رو دیروز تحویل داد. 

خدیجه هم تقریبا مفهومش رو درک کرده. ابسازیاش رو( به اسباب بازی میگه ابسازی) شبا میذاره زیرش تا کسی دست نزنه و خرابشون نکنه.

پرانتز باز: ببشتر از خود بازی، به چیدن وسایلش اهمیت میده. اونم در وسعت زیاد. یعنی قشنگ کل اتاق در تصرفشه و باید موقع راه رفتن مواظب باشیم یه وقت چیزی از وسایلش رو اشتباهی جا به جا نکنیم.

توقع هم داره همونطور که ما وسایلمون رو شبا جمع نمیکنیم، اونم اسباب بازیاش پخش و پلا بمونه. حالا با این دژ راضی شده، وسایلش رو کلا داخل قلعه اش بچینه و محدوده اش کمی تا قسمتی حد و مرز پیدا کرده. پرانتز بسته.

3- میخواستم بنویسم: طوفان هفته پیش خیلی سنگین بود. خسارت داشت برامون....

ولی واقعش اینه که نه، من مقصر بودم.

هزار بار، نه بیشتر، یه میلیارد بار بهم ثابت شده هیچی نیستم و نباید ذره ای به خودم مغرور شم. ولی باز یادم میره. به کوچکترین اتفاقی که تمامش از لطف خداست، باد میکنم و بعد با عین بادکنک با یه سوزن ریز میترکم. هرچی بادم بیشتر، صداش بلندتر...

و این بار خیلی بد شد... خیلی بد. اینقدر که آشناهایی که اینجا میان همگی از ریزش خبر دارن. 

نوشتن از جزئیاتش جدا از سختی اش، فایده ای هم نداره. کلی اش هم اینکه دعوا کردیم، قهر کردیم، آشتی مون دادن، فهمیدیم از اول سوء برداشت بوده و دیگر هیچ!

چرا؟! 

واقعا هنوز برام سؤاله که چطور شد ناگهان همچین سوء تفاهمی بوجود اومد؟ چطور شد از بین اون همه احتمال منطقی، این احتمال ضعیف غیر منطقی مسخره اصلا به فکرم رسید. حالا روش مانور دادن و باور کردنش پیشکش.

و چرا نرگس هم؟!

هیچ جوابی نمیتونم براش پیدا کنم جز اینکه تمامش نقشه خدا بود. 

آره واقعا نقشه خدا بود.

نه اینکه بگم بی تقصیرم، نه. 

ولی اشتباه اصلی ام مال وقتیه که فکر میکنم زندگی ام بی عیب و نقصه. اون موقعی که ته دلم، به دعواها و اختلافات بقیه میخندم و فکر میکنم چقدر هنوز بچگانه و خودخواهانه است زندگی شون.

دقیقا همون وقتی که دارم زهرا رو نصیحت میکنم و واسش از خودم مثال میزنم و میگم راه درست یعنی من! 

4- بزرگتر داشتن، همیشه همیشه لازمه. هر چقدر هم که بزرگ باشیم. اگه مادرش نبود، اگه مادرم نبود...

5- هر اتفاقی روی بد و خوب داره. هیچ اتفاقی مطلقا بد یا خوب نیست. دعوا ظاهرش بد و تلخه. محسنات هم داره ولی. 

محسناتش، اونایی که فعلا دیدم، یه کم شخصی ان. نمیشه نوشتشون.

6- بچه ها.... خیلی اذیت شدن. شاید اندازه سه سال پیش. شاید هم بیشتر. اگه سه سال پیش فقط یه زلزله شدید اومد تو زندگی اشون، این دفعه سقف رو سرشون خراب شد و زیر آوار موندن. بی پناه...

7- اشتباهات نباید لزوما خیلی بزرگ باشن تا نشه جبرانشون کرد. بلکه گاهی یه اشتباه خیلی کوچیک و مسخره هم ضررش غیر قابل جبران میشه. درست مثل اتوبانی که اگه دور برگردونش رو از دست بدی، شاید مجبور شی تا آخرش رو بری.

8- دلخوری و عشق نسبت مستقیم دارن. هرچقدر بیشتر کسی رو دوست داشته باشی، بخشیدن اشتباهش برات سخت تر میشه. اشتباه عمدی اش. اگه عشقی در کار نباشه، دلخور نمیشی، عصبانی میشی و واکنشت خشونته.

9- تو مواقع بحرانی و انتخاب، انتخاب اولتون چیه؟ سخته گفتنش برام. خودم هم باورم نمیشه، ولی من بچه ها رو انتخاب کردم. شاید چون ضعیف ترن. شاید هم احساس مالکیت....

10- به اخبار هواشناسی و توصیه هاشون دقت کنید. اگه میگن امروز طوفان میشه و تا میتونید از خونه بیرون نرید، خب نرید! 

11- هیچ ابایی از خوندن و شنیدن انتقاد و نصحیت ندارم. با کمال میل استقبال میکنم. ولی از آشناها خواهش میکنم از طریقی غیر از اینجا صحبت کنن. گویا که اصلا نمیخونن این حرفا رو. 

12- عماد دو ساعت پیش بعد چند بار بالا و پایین پریدن ناگهانی و حرص خوردن و عصبی شدن، خبر داد که ایران نمیدونم از کجا باخت. داشت با هندزفری گوش میداد از رادیو. یه توضیحاتی هم داد که بازی چطور بود و چی به چی شد، ولی من راستش حواسم بهش نبود.

گذشته از اینکه روح و روانم هنوز داغونه، به جام جهانی حساسیت دارم. اینقدر که همیشه جام جهانی یه بوق بوده واسه نشنیدن صدای بچه های آواره از بمب و وحشیگری و تجاوز. واسه ندیدن خون و دود و آتیش. 

اصلا جام جهانی بدون جنگ، بدون وحشیگری که جام جهانی نمیشه.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷

میگوینددرقضیه‌برجام،آمریکاازنظر اخلاقی وآبروشکست خورده.خب بله،اماآیامامذاکره کردیم که آمریکابی‌آبروشود یاتحریم‌هابرداشته شود؟

پیام خصوصی داشتم و تا حدی گله مند که حالا غیبت های طولانی ام به کنار، چرا امکان نظر دادن رو مسدود کردم.

اولا که شرمنده، این غیبت ها رو به حساب بی توجهی و اهمیت ندادن نذارید. منم به اندازه شما و بلکه بیشتر، به حال و احوال تمام دوستان مجازی ام اهمیت میدم. فقط یه کم فرصتم کم شده و اینکه گفتم مشغول یه تحقیق خیلی مفصل هستیم با نرگس خانوم که نمیتونم از سر سوزنش بگذرم. حداقل برای اینکه بتونم جواب یک چهارم از سؤالات بی انتهای عماد رو بدم.

دوم اینکه قسمت ارسال پیام رو قبلا تنظیم کرده بودم روی 10 روز. یعنی تا نهایتا بعد از گذشت 10 روز از انتشار یه مطلب میشد براش نظر داد. که خب با وضعیت فعلی ام، روی 20 روز تنظیمش کردم.

... 

بچه مدرسه ای دارید؟! دبستانی مخصوصا؟ میاید اعتصاب کنیم سال دیگه کلا مدرسه ثبت نامشون نکنیم؟ بلکه این دولت بوق بفهمه ما سر سند 2030 شوخی نداریم؟

جدا از اینکه حضرت آقا هم تذکر دادن، ما خودمون تو دو هفته آخر مدرسه فاطمه یه درگیری شدید با مدیر و معلم زبان فاطمه پیدا کردیم.

توضیحش هم خیلی طولانیه و هم احتیاج به سانسور داره. خلاصه اش اینکه معلما، مخصوصا جوونترا و تازه کارا، برای اجرای مخفیانه این سند آموزش دیدن. اصلا یکی از ملاک های گزینش معلمای جدید، هم عقیده بودنشون با محتوای این سنده. 

رو این حساب واقعا دلم نمیخواد دیگه بذارم فاطمه بره مدرسه. نه اینکه بترسم از تأثیرات مدرسه، ببشتر دلم میخواد یه تو دهنی به آموزش و پرورش بزنم. دوست داشتم زورم میرسید یه کمپین راه مینداختم.

عروس هلندی هاش هم مردن به سلامتی. نه اینکه خوشحال باشم از مردنشون، ولی خب جدا زحمتشون زیاد بود برای ما. ضمن اینکه باورش شد این کاره نیستیم و از خیرش گذشت.

خدیجه چند روز پیش در ادامه فضولی هاش تو کمدای خونه به منبع اسباب بازی های عماد رسید.

پرانتز باز: خدیجه مدتیه خیلی جدی از صبح که بیدار میشه میره سراغ کمد و کابینتا که ببینه توشون چیه؟ نرگس میگه حتی برای طبقه های بالا 4پایه میذاره که قشنگ بتونه وارسی کنه. هیچ توجهی هم به اخطارای نرگس و بقیه نداره. دیگه خیلی بخواد محل بذاره، میگه صب کن، کار دارم!! پرانتز بسته.

عماد حدود یک سالی هست که دیگه اسباب بازی هاش رو، چه فکری ها و چه کنترلی ها، دست نزده. اگر هم سراغشون رفته، بیشتر برای ساختن یه وسیله بوده تا بازی. فاطمه هم که کلا از اول اهل اسباب بازی نبود.

حالا خدیجه خانوم انگار گنج پیدا کرده باشه. هر روز یه تیکه اش رو میاره بالا که بازی کنه. تا هم که کسی بهش اعتراض کنه میگه میخوام واسه معصومه! که یعنی گذاشتم معصومه که اومد بهش بدم. خاله به این مهربونی دیده بودین تا الان؟

امسال متأسفانه محسن نتونست برای نمایشگاه کار بگیره و نیومدن تهران... لعنت به دوری ...

............

این قسمت آخر هم یه مقدار خاطره خانوادگی بود که حذف شد. فقط میتونم نتیجه اخلاقی اش رو بنویسم: لعنت به هرچی حزب و گروه و دسته منفعت طلبه. فرقی نداره اسمش کدوم گرا و طلب باشه. همین که منفعت حزبی شون براشون اولویت داشته باشه و ملاکشون حق نباشه، کافیه تادست به هر جنایتی بزنن. چه جنایتی بالاتر از شکستن دل؟ اونم دل ... 

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۵ خرداد ۹۷

ترامپ هم خاک خواهد شد و بدنش خوراک مور و مار میشود و همچنان جمهوری اسلامی هست

با وجودی که طبق آمار، تعداد بازدید کننده ها از روزی 200 تا به کمتر از 20 تا رسیده، ولی باز توضیح میدم علت این دو سه هفته رو.

واقعش غیر از پروژه خودم که به شدت سنگین و کاربره، با نرگس قرار گذاشتیم یه دوره فشرده تاریخ معاصر رو از بعد انقلاب مرور کنیم. یعنی فقط این 40 سال رو. منتها به صورت شخصیت محور.

واقعا جالبه، با اینکه هنوز اولشه، ولی خیلی نکات کلیدی دستمون اومده. بعضی ها از همون اول چنان سوتی هایی دادن که نگو و نپرس. با این حال به واسطه خط و ربط هایی که داشتن، موندن تو دولت و حتی پله های ترقی رو هم یکی درمیون طی کشیدن!

و یه نکته دیگه اینکه اونایی که خودشون رو به اصطلاح اصلاح طلب میدونن، عموما از همون اول خیلی بی تعارف بودن با سفره انقلاب!

اگر هم کسی از حزب مخالف همچین اخلاقی داشته، به مرور حزبش رو عوض کرده. یعنی انگار یه جورایی جزء اساسنامه حزبشونه که بیت المال رو مال خود بدونن. و جالبه که به محضی که جایی دستشون کوتاه شده از لفت و لیس، ضدانقلاب شدن.

خلاصه که شبا، همین حدود ساعت، تنها زمانیه که دارم برای این تحقیق و دلم نمیاد ازش بگذرم واسه خاطر اینجا.

یه توصیه پزشکی هم دارم: بعد از جراحی زانو، مخصوصا اگه ترمیم رباط صلیبی بود، با خودتون نگید دیگه تموم شد. هیچ همچین فکری نکنید. چون ممکنه به فاصله کمتر از سه ماه بعد از جراحی، رباط صلیبی خلفی تون پاره بشه! اونم کاملا بدون دلیل. که دردش 100 البته بیشتره، جوری که مجبورتون میکنه دوباره عصا دست بگیرید و...

البته الان خدا رو شکر بعد یه دوره فیزیوتراپی خیلی بهترم. میتونم دوباره بدون عصا راه برم. ولی هیچ بعید نیست تا چند ماه دیگه مجبور شم دوباره برای همین پا برم اتاق عمل.

10،12 شب پیش، همون شبایی که هنوز خیلی درد داشتم، به عماد گفتم برام چند تا کتاب بیاره. خواهش و لطفا داشت جمله ام، منتها لحنش شاید کمی تا قسمتی رسمی بود. خدیجه خانوم فسقلی برگشته به فاطمه میگه: بابا قربان شده؟!!

قربان!!!

آهان راستی، غیر از تمام سر شلوغی هایی که داشتیم، یه هفته است لله دو تا جوجه عروس هلندی شدیم! این مورد دیگه حقیقتا خیلی ستمه.

نوشته بودم فاطمه چند ماه پیش به تحریک دوستاش هوس کرده بود عروس هلندی بخریم؟! بعد کلی بحث و صحبت ظاهرا راضی شد و از خیرش گذشت.

ولی فقط ظاهرا. تا هفته پیش که سه شنبه خانم با دو تا جوجه اومد خونه! اولش حرفش این بود که اینا جوجه های دوستمه و چون باباشون اذیتشون میکنه، دوستم بهم داده تا چند روز مواظبشون باشم.

پرانتز باز:ظاهرا عروس هلندی ها، پرنده نر، بعد اینکه جوجه ها یه کم بال و پر درمیارن، شروع میکنه به زدن و کشتنشون تا بتونه دوباره با پرنده ماده جفت گیری کنه. پرانتز بسته.

همون سه شنبه کلی باهاش بحث کردیم که حق نداشته بدون اجازه و رضایت ما همچین کاری بکنه. مخصوصا که زحمتش زیاده و نرگس هم واقعا اذیته از بودنشون تو خونه.

اما با این حال گفتیم باشه، این سه روز عیب نداره. اما تعطیلات که تموم شد هم نبردشون. یعنی هر روز بردشون مدرسه، ولی باز به یه بهونه ای برشون گردوند. 

تا بالاخره دیشب که اعتراف کرد اینا رو خریده از دوستش! اونم نه با پول، بلکه به جاش براش دستنبند و گردنبند درست کرده. خلاصه که معامله پایاپای کرده.

بماند که دیشب چقدر از دستش کفری شدیم. 

حالا مشکل چیه غیر از لجبازی اش؟ اینکه نگهداری شون سخته. باید بهشون سرلاک داد هر دو ساعت یه بار. از شنبه هم دیگه نباید ببره مدرسه. بعد توقع داره من با خودم ببرمشون سر کار!!

تازه پر و بال هم دارن و تا ولشون کنی پرواز میکنن. همین امشب یهو یکی شون از دستش در رفت و پرواز کرد، نرگس تا مرز سکته رفت.

خیلی هم بو میدن. واقعا شک دارم برای خدیجه و آمنه مشکلی نداشته باشن.

خلاصه که فعلا اوضاعمون با فاطمه میزون نیست و این خودش از همه بدتره.

کلی پیشنهادای مختلف بهش دادیم. از همه بهترش اینکه ببریمشون بدیم باغ پرندگان. ولی راضی نمیشه. الا و بلا که بهشون وابسته شدم!!

بگذریم از این صحبتا. از ترامپ و برجام هم که کلا بگذریم. جا داره یه سلامی عرض کنیم خدمت نتانیابو و دوستان. 

سلام یابو! چه خبر از قیمت پوشک؟!!

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۱ ارديبهشت ۹۷

کارشمافقط جنگیدن نیست؛سپاه پاسداران،پاسدار انقلاب است.البته جنبه‌نظامی درسپاه پاسداران انقلاب اسلامی مطلقانبایدتضعیف بشود

خونمون به همون سرعت شگفت انگیزی که پر از مهمون شده بود، یهو امشب خالی و سوت کور شد! وچه حیف...

بچه ها هم همگی بیهوشن از خستگی، به استثنای فاطمه جان که طبق برنامه منظم زندگی اش الان تازه نشسته سر درس و مشقش و فردا هم امتحان زبان داره و هم جامع مبتکران و کلی کاربرگ که باید انجام بده.

بعد از کلی کل کل سر نظم و برنامه به یه نقطه تفاهم مشترک رسیدیم: من کاری به ساعت شروع انجام تکالیفش نداشته باشم، در عوض ایشونم به هیچ عنوان تو هیچ موردی، کمک و راهنمایی نخواد.

ظاهرا هم همین برنامه است. منتها نکته اینجاست که ایشون اصولا میاد تو پاگرد پشت در اتاق ما بساطش روپهن میکنه و وقتی مشکلی براش پیش بیاد، اینقدر با صدای بلند تکرار میکنه که ناخودآگاه مجبور میشیم راهنمایی اش کنیم!. دست آخرم باید بابت راهنمایی هایی که ازمون نخواسته به چیزی هم تقدیمش کنیم!

از جمله برکات مهمونای خوبمون برطرف شدن مشکل برق دزدی صفحه خورشیدی مون بود. مدتها بود مشکل داشت و نمیتونستم بفهمم ایرادش چیه. به مدارای الکتریکیپیچیده وارد نیستم. ولی ایشون انگار دفتر املای بچه دبستانی رو بخواد تصحیح کنه، در این حد سریع مشکل رو پیدا کرد.

عصر هم همه با هم رفتیم باغ کتاب سینما. بزرگترا فیلم به وقت شام، من و آقا رسول و بچه های همسن فاطمه و کوچکتر، فیلشاه. آمنه رو البته سپردیم مادرم که گفتن حوصله سینما ندارن.

به نظرم برای سینما رفتن گزینه خوبیه باغ کتاب. هم سالناش خوب و راحته و هم اینکه مثل سینما ملت هر کدوم یه گوشه عالم نیستن.

ففط مشکل جای پارکش هست، مخصوصا روزای تعطیل که بهتره برای نیم ساعت قبل از فیلم برنامه بریزید. همون اولین جای پارکی هم که پیدا کردین، نگهدارین و به امید جای نزدیکتر نباشید.

درباره خود فیلم ها هم به نظرم فیلشاه عالی بود. یه کارتون خیلی جذاب، با یه قصه با مزه برای بچه ها. البته اولش یه ذره کشدار بود.

اما نسبت به کار قبلی شون، شاهزاده روم، هم داستان مشکل روایتی کمتر داشت و هم جذابیت بصری کار بیشتر بود.

چند وقت پیش هم فهرست مقدس و ناسور رو با فاطمه دیدیم. اونا هم بد نیست، منتها برای سن بالاتر هستن و به درد زیر دبستان نمیخورن.

خدیجه ولی بعد حدود 45 دقیقه خوابش برد. از بس که راحت بود جاش بچه ام!

به وقت شام رو قبلا درباره اش خونده بودم، عماد هم زحمت کشید پلان به پلان برام تعریف کرد. به نظرم رسالت این فیلم دفاع از مدافعین حرم نیست، بلکه میخواد میزان وحشی گری و دیوانگی طرف مقابل رو نشون بده که به هیچ صراطی مستقیم نیستن و فقط دنبال خونریزی و خشونتن.

فهمیدن همین مساله و دونستن اینکه چقدر به ما نزدیک بودن، کافیه تا هر عقل سلیمی حکم به جلوگیری از نفوذشون بده.

البته که انگار کارگردان کلا با قوانین فیزیکی مشکل داشته و از این نظر ایرادات اساسی داره فیلم.

یه نکته هم بگم که قبل فیلم بیشتر از 100 بار به عماد تاکید کردم وسط فیلم سوت نزنه! دست خودش نیست، خودکار دائم در حال سوت زدن با تن صدای پایینه. هر پنج دقیقه هم تم عوض میکنه. 

به قول خودش با هزار زحمت تونسته جلوی خودش رو بگیره. ولی به محض اینکه فیلم تموم شد و اومدن بیرون، شروع کرد تم اصلی فیلم رو بزنه!

فیلم هم که تموم شد، هر کسی رفت سمت شهر و دیار خودش و ما موندیم و حوض پر از خالی مون.

راستی تا مثل دیشب یادم نرفته: عیداتون مبارک! ان شاءاللّه عیدی همه مون زیارت باشه به همین زودی...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۳۱ فروردين ۹۷

تعرض به امنیت و حریم مردم در پیام‌رسان‌های داخلی حرام شرعی است

بالاخره بعد نمیدونم یه هفته یا بیشتر یا کمتر دو قطره فرصت سر زدن به اینجا رو پیدا کردم.

چقدر حرف داشتم درباره سفرمون که فقط تو دلم گفتمشون و دیگه حسش نیست اینجا بنویسمشون.

خلاصه همه شون اینکه این سفر هم مثل همیشه یه دعوت رویایی بود که به چشم بر هم زدنی تموم شد. دعوتی که مطمئنم من لیاقتش رو نداشتم و صدقه سر بقیه راهی شدم.

فقط کاش چیزی ته کیسه ام مونده باشه.

دست آخر، بعد از سفر یه حساب و کتاب کردیم که ببینیم در مجموع به لحاظ مالی و راحتی، چقدر متفاوت بود با کاروان و تور. با اینکه کرایه ماشینمون نفری 1250000 شد، که تقریبا برابر بود با اینکه رفت و برگشت با هواپیما بریم، ولی همین اختیار داشتن و آقا بالاسر نداشتنش، خیلی خوب بود.

بقیه هزینه ها مون هم خیلی بهتر درومد. چون هم غذا برده بودیم و هم اینکه به عنوان مثال هتلی که تو کربلا گرفتیم و درجه 4یا بلکه پایینتر بود، جزو هتل های درجه یک حج و زیارت بود!

ما هم ناچاری اونجا جا گرفتیم، بقیه یا پر بود و یا دور.

در مجموع هم که اونجا هم بدتر از اینجا همه چی خیلی گرون شده. بی هیچ حساب و کتابی. 

جالب این که با وجودی که هیچ صحبتی درباره اینکه چقدر بودجه داریم و چطور میخوایم خرج کنیم، با فاطمه نکرده بودیم، ولی ایشون از همون اول خودش رو دخالت که چه عرض کنم، رئیس فرض کرد.

جوری که از ریز تمام مخارج خبر داشت و کلی برای خودش صاحب ایده بود که چه کنیم خرج کمتر بشه.

مثلا برای سامرا، قصدمون نبود شب بخوابیم. به خاطر وسایلمون. و قرار بود بذاریم هتل کاظمین و بریم و برگردیم. ولی فاطمه گفت با وسایل بریم سامرا، وقتی پیاده شدیم، وسایل رو از روی باربند، بیاریم تو ماشین و با یه ساک ضروریات بچه ها بریم و شب بمونیم.

که هم زیارت بیشتری کرده باشیم و هم یه شب کمتر پول هتل بدیم!

البته که بعدا دیدیم، خیلی ها همونطور بارشون روی باربنده و گذاشتن پارکینگ. 

کلا یه خصلتی که تو مردم عراق دیدم، این عدم وابستگی شون به مادیاته. فرقی نمیکنه چه سطح و طبقه ای باشن، درگیر اضافات نمیشن. همونطور که راحت برای زیارت رفتن کفش و دمپایی شون رو، اگه داشته باشن، ول میکنن و میرن، نسبت به بقیه لوازمشون هم همینقدر راحتن.

ماشین آخرین سیستم خریده، تو این جاده های داغون، باهاش 120 تا میره تازه ویراژ هم میده! 

همین رسمشون که معتقدن شب جمعه بیان حرم امام حسین علیه السلام و شب بمونن. براشون اصلا معنی نداره که جای خوب و تمیز جا بندازن. قشنگ وسط راه و رفت و آمد و کنار سطل زباله، پتو پهن کرده بودن و مشغول شام بودن. همه هم لباس پلو خوری تنشون بود و معلوم بود وضعشون خوبه. 

قبلا هم اربعین دیده بودم این عدم وابستگی شون رو. طرف چند تا مبل راحتی از تو خونه اش برداشته بود آورده گذاشته بود تو مسیر تا زائرا استراحت کنن. مبل ها همه نو و جنس خوب بودن. خودش هم سر پا ایستاده بود تعارف میکرد که بیاید بشینید. حالا که خونه ام دوره، اینجا بشینید!!

بچه کوچیکای گروه هم خدا رو شکر نهایت همکاری رو با هامون داشتن. بیشتر مسیرای تو ماشین رو خوابیدن. سر غذا هم ادا درنیاوردن. مخصوصا خدیجه خانم، که هی نگفت دلم تو گوشم میگه از اینا نمیخوام. همه اداهاش رو جمع کرد برا تو خونه!

آمنه و معصومه هم این مدت رو ترجیح دادیم غذای کمکی آماده بهشون بدیم. یا نون و پنیر و تخم مرغ آبپز. و خدا رو شکر هیچ کدوم مریض نشدن.

در عوض من شخصا به جای تمام اعضا مریض شدم اساسی. غیر از پا درد و ورمش، دو روز آخر تب شدید کردم. رسیدیم دو روز بدن درد و کوفتگی داشتم، بعد دو روز آبریزش بینی در حد آب جاری که هیچ قرص و کوفتی هم بهش اثر نداشت. تموم شد، معده ام بهم ریخت.

الان یه چند ساعتی هست تقریبا جایی ام درد نمیکنه، منتظرم ناخن شصت پام بره تو چشمم یا یه همچین چیزی.

عماد هم شکر خدا صحیح و سالم برگشت. با صورت آفتاب سوخته و دستای پوسته پوسته شده. بچه ام کلی مرد شد تو این دو هفته، 20 روز. و من یقین دارم از قبولی سلام راه دورش...

پی نوشت: لطفا برای شادی روح برادر یکی از دوستان مجازی مون که 4 فروردین فوت شدن، فاتحه ای قرائت بفرمایید. ان شاءاللّه که مهمان سفره حضرت باشن.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۱ فروردين ۹۷

اگر ایرانی‌ها ایرانی‌ بخرند،اگر تولید ملی را همه پیگیری کنند،مشکلات اقتصادی،معیشتی،اشتغال،سرمایه‌گذاری و آسیبهای اجتماعی کاهش پیدا خواهدکرد

از قدیم بلد بودم وسط شلوغی کتاب بخونم. نه فقط سر و صدای بقیه، که حتی وسط بازی فوتبال و تو کوچه هم کتاب میخوندم!

ولی برای نوشتن، همیشه احتیاج به سکوت و تمرکز داشتم. که بفهمم چی دارم مینویسم.

اما تو این چند ماهه، کم کم دارم یاد میگیرم تو سر و صدا هم بنویسم. امشب که دیگه رسما وسط رفت و آمدم.

از یه طرف داریم با عماد صحبت میکنیم همگی. طاقت نداره تک تک باهامون حرف بزنه، گفته بزنیم رو بلند گو. دور همیم خلاصه.

از این طرف دارم برای خدیجه نقاشی میکشم. اونم چی؟ گربه!! اونم منی که دو تا خط صاف بلد نیستم بکشم.

از اون یکی طرفم محسن داره از طرحش برای تأسیس دبستان غیر انتفاعی میگه و نظرم رو میخواد که بگم شدنیه یا نه. و من تو فکر که اگه به من بود، ترجیح میدادم یه وزارت آموزش و پرورش از نو راه اندازی کنم. از بس که دیگه یه مدرسه تک، جوابگو نیست.

نرگس خانوم هم از جناح روبرو، پشت اپن در واقع، داره یه کمیک استریپ از وضعیت شلوغ اتاق میکشه. تا الان هر چند شب یه بار یه داستان کوتاه کشیده از ماجرای خونه. حیف که دوست نداره از هنرش عکس بگیرم.

شخصا فکر میکنم نقاشی های ایشون، خیلی جالب تر از نوشته های منه.

فاطمه و نجم هم دارن مثلا آمنه و معصومه رو میخوابونن. البته که تلاششون مذبوحانه است و فایده نداره. با این حجم از سر و صدا و شلوغی، چرا باید زحمت بکشن بخوابن؟!

زهرا...زهرا کجاست؟! عجیبه! الان تو اتاق نیست. بود تا دو دقیقه پیش. 

عماد بالاخره رضایت داد خداحافظی کرد. چقدر بچه ام شاکی بود از این سفر رئیس جمهور!! بهش گفتم اشکال نداره، این سری میگم رئیس دفترش قبلش با شما هماهنگ کنه!!

البته که بیشتر از این شاکی بود که چرا برای پر شدن کادر دوربین ها شون، اینا رو مجبور کردن برن مسیر رو پر کنن؟!! هر چند که در نهایت عماد و دوستاش بیشتر یکی دو ساعت نموندن و برگشتن .

ها، زهرا هم اومد. 

یه چیز بگم؟ از وقتی اومده، به نظرم یه تغییری کرده، ولی نمیدونم چی. روم هم نمیشه از نرگس بپرسم. میترسم تغییرش خیلی بزرگ باشه با خاک یکسان شم.

اساسا این خانوما همونقدر که توقع دارن از ما مردا که در بیان احساساتمون شفاف باشیم و حرفامون رو تو دلمون نگه نداریم، خودشون هم باید تغییراتی که روی خودشون اعمال میکنن رو شفاف سازی کنن!

سر شب پیش بابا اینا بودیم. نزدیک تحویل سال، تلویزیون روشن بود. کدوم شبکه، نمیدونم. ولی صحنه، حرم سامرا بود و گنبد طلایی اش... یحتمل به خاطر اینکه شب شهادت امام هادی علیه السلامه امشب. ولی از باقی برنامه ها، عزایی دیده نمیشد.

خب اینکه تلویزیونه و توقعی هم نداشتیم ازش هیچوقت. ولی کاش مردم یه کم شعور داشتن. حالا اگه یه فردا رو عید نمیگرفتن و صبر میکردن تا پس فردا، اتفاقی نمیفتاد.

باز دید و بازدید هم هیچی، عروسی و کل کشیدن و بوق زدن و بزن و برقص شب عزا چی میگه؟!!

همسایه های محترممون تو کوچه بساط دارن امشب. یه ساعته صدای جیغ و دست و آوازشون میاد...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱ فروردين ۹۷

حجت خدا در بین مردم زنده است؛ با مردم زندگی میکند؛ مردم را میبیند؛ با آنهاست؛ دردهای آنها، آلام آنها را حس میکند

دیشب عماد رو فرستادم رفت. خیلی ساده و معمولی. درست مثل وقتایی که داره میره اردوی مشهد. بی هیچ مراسم پرسوز و گدازی.

این خاصیت بچه دوم بودنه. همیشه، همه وسواس ها و سخت گرفتنا و دلشوره ها مال بچه اوله. به دومی که برسه، تموم میشه. تکراری میشه. بیخود نیست یه وقتا عماد به شوخی میگه من رو از کدوم پرورشگاه آوردین؟

با اینکه موقعیت عماد از اون سری که نجم رو فرستادم سخت تره.خطرش هم شاید بیشتر باشه، ولی هیچ کس هیچی نگفت. 

خود عماد هم اصرار کرده براش شب نامه!! ننویسم اینجا. خونده اون قسمتی رو که 4 سال پیش برای نجم نوشتم.

پرانتز باز: عماد از طرف بسیج مسجد برای کار رفت سر پل ذهاب. تا آخر تعطیلات میمونن. پرانتز بسته.

نجم هم برای بار چهارم میخواست بره، اما چون رو کمکش برای سفر کربلا حساب کرده بودم، نذاشتم بره.

خدا بخواد پنجم ششم با ماشین میریم. ون دریست بایست بگیریم. من که گواهینامه بین المللی ام هنوز اعتبار داره، فقط باید یه وکالت محضری از مالک ون بگیریم. خرجش رو حساب کردیم، از اینکه بخوایم جدا جدا برای هر مسیر ماشین بگیریم، کمتر در میاد.مخصوصا که 3 تا بچه کوچیک داریم.

زهرا و محسن و معصومه هم درست همون شبی که تهران جنگ بود رسیدن. فقط خدا رو شکر ساعت حدود 11 رسیدن و موقع برگشت  از راه آهن، یه کم از حجم آتیش کم شده بود.

این سری فقط خودمون هستیم. هیچ کدوم از اقوام برنامه شون جور نشد بیان. خیلی دوست داشتم پدر و مادرم و پدربزرگم بیان. ولی گذرنامه بابابزرگ اعتبارش تموم شده و هنوز راضی نشدن به تمدیدش. میگن بلااستفاده میمونه. رو این حساب بابا هم گفتن نمیخوان بابابزرگ تنها بمونه.

خواهرا هم هرکدوم یه کاری داشتن. این شد که داریم تنها میریم. هرچند که همین تنهایی مون 9 نفریم!

این سه تا فسقلی هم دنیایی دارن برای خودشون. اول که خدیجه خیلی خیلی رو آمنه حساسه و نمیذاره معصومه نگاه چپ بهش بکنه. بچه مون، بچه مونی راه انداخته که نگو. معصومه هم از قیبل گاز بگیرها! منتظر فرصت یه گاز از یکی بگیره. مخصوصا آمنه. 

حالا هر چقدر زهرا توجیه کنه، من که میدونم خودش از معصومه گاز گرفته. شاید ادا درآورده باشه، ولی این که عقل نداره بفهمه، مقصر اصلی خودشه.

آمنه هم یاد گرفته، تا معصومه رو ببینه، جیغ میزنه! اصلا صبر نمیکنه ببینه چه اتفاقی میفته، جلو جلو جیغ میکشه که بغلش کنیم و نجاتش بدیم!

کش و واکششون هم سر اسباب بازی و اینکه خدیجه خودش رو عاقل و بزرگتر میدونه و سعی میکنه قوانین بازی رو حالی معصومه کنه، خیلی جالبه. معصومه هم کلا قانون حالی اش نمیشه، فقط میگیره پرت میکنه! 

حفاظ های راه پله رو هم دوباره گذاشتیم. 

دو سه روز دیگه انگار قراره برج میلاد، رکورد گیری روبیک برگزار شه. رسمی از طرف جایی نیست. همون آقای فلانی که وارد کننده اشه و آموزش هاش رو و اینترنت گذاشته و تبلیغات میکنه، خودش شخصا داره برگزار میکنه.

در اصل یه نوع دکان! هست. الکی جو رقابت تولید میکنه، بعد که حسابی بچه ها جوگیر شدن، مسابقه رو اجرا میکنه. که هزینه اش، خیلی خیلی کمتر از اونی میشه که میخواد از هر شرکت کننده بگیره. 

فاطمه هم البته تحت تأثیر این جو، اصرار داره ثبت نام کنیم و بریم.

اول میخواستم به صورت شفاهی، براش توضیح بدم که چرا نباید تو این مسابقات وارد شد و جوگیر شد.

ولی دیدم فایده نداره. ممکنه رو حساب اعتباری که پیشش دارم، ازم قبول کنه. ولی باور نمیکنه.

اینه که شاید اگه تونستم بردمش. اونجا وقتی تو محیطش باشه، راحت تر میتونم ایراداتش رو براش بگم. احتمال زیاد خودش زودتر پشیمون شه. چون مسابقه مختلطه.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۵ اسفند ۹۶

نیاز امروز جامعه ما این است که بداند مادری یعنی چه؟ زن خانه بودن و کدبانو‌ بودن یعنی چه؟

تا حالا دقت کردین به مواضع حسادتتون؟!

من کردم. من نسبت به خیلی از مواضعی که ظاهرا حسادت برانگیزه، حسودی نمیکنم. ناراحت نمیشم از عدم دسترسی ام به اون موقعیت ویژه. 

ولی یه مواقعی هست که بدجوری دلم میخواست من جاش بودم. حتی عصبانی میشم از بی لیاقتی ام. یه جاهایی که میبینم، آدمای خیلی از نظر من معمولی، کارایی کردن کارستون. 

فرض مثال وقتی فلان بازیگر خانم، تصمیم میگیره چادری بشه و میشه و به خاطرش اذیت میشه....

وقتی میبینم این آدما، تونستن دل خدا رو ببرن و من هنوز هیچی، قشنگ درک میکنم حس و حال قابیل رو.

نه اینکه بخوام طرفداری کنم ازش، یا توجیه کنم حس خودم رو، نه. میخوام بگم سخته هنوز نتونسته باشم کاری کرده باشم. احساس بی فایدگی مطلق میکنم وقتی به این 41 سال عمر تلف شده نگاه میکنم که درش سرسوزنی به خاطر خدا اذیت نشدم. نه زخمی، نه دردی، نه حتی فحش و بد و بیراهی.

...

قبلا فکر کنم درباره شیوه خونه تکونی مون نوشتم که ترجیح میدیم از فرصت تعطیلات نوروز استفاده کنیم برای این کار. 

ولی با این همه فاطمه همیشه خیلی چونه میزنه که باید برای سال تحویل خونه دسته گل باشه. البته نه اینکه خیلی تلاش کنه، بیشتر دلش میخواد این رسم تو خونه ما هم اجرا بشه.

امسال دیگه رسما خودش اقدام کرد: به شیوه فرماندهی و کار کشیدن از داداشاش که از قضا امروز خونه بودن. یحتمل منم اگه بودم، بی نصیب نمیموندم. 

خلاصه که امروز از بالا تا پایین، تمام پنجره ها و پرده ها توسط نجم و عماد و البته ریاست فاطمه خانوم، شسته و تمیز شدن. فقط دیگه لطف کرده نذاشته پرده اتو کنن. دستور داده همونطور نمدار، بزنن پرده ها رو. تزش اینه که تا خشک بشن، چروکاشون هم باز میشن.

احتمالا تا یه حد زیادی هم باز بشه، ولی اعصاب من نمیکشه به این حجم از خط خطی پرده نگاه کنم. در نهایت هم باز مثل پرده اتو کشی شده نمیشن: قرینه! در جریان ذهن اقلیدس گرای من که هستین، همون..

چند شب پیش خیلی سرم درد میکرد، نرگس برام نسکافه درست کرد. اصولا شبا نمیخورم. خدیجه هم که طبق معمول وسط دست و پام، داشت بر و بر نگاه میکرد.

پرانتز باز: سعی میکنم از این مدل خوراکی جات جلوش نخورم که مجبور نشم بهش بدم. پرانتز بسته.

دیگه منم ناچار یه چند قطره ای بهش دادم. از طعم تلخ و تندش اصلا خوشش نیومد خدا رو شکر. 

حالا امشب داره مهمون بازی میکنه، استکان و نعلبکی هاش رو چیده بود، میخواست با قوری توشون چیزی بریزه. اول گفت چایی، بعد یهو گفت نه. چایی نه. از اونا که "ک" داره درست کردم. چی بود؟!

گفتیم نمیدونیم. خلاصه هی نشونی داد، ما هم واقعا متوجه نمیشدیم منظورش چیه. تا عماد کشف کرد که منظورش نسکافه است!

نکته اینجاست که هنوز خیلی زوده براش تفکیک حروف یه کلمه!!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۷ اسفند ۹۶

ثبات،عامل موفقیت مادرانقلاب است.آنهایی که تلوتلومیخورند،به تعبیرامیرالمؤمنین(ع)مانندشتری هستندکه بارش راسست بستندونمیتواندمستقیم راه برود

ماجرای خیاطی کردن پارسال بود؟! خدا رو شکر امسال هم جور شد. و از جمله محسناتش اینکه میشه گفت تا حدی کار بلد شدم. در واقع دیگه از یه راسته دوز ساده، رسیدم به موقعیت الگو کشی. که خب جا داره اعتراف کنم اصلا با تفکر محاسباتی و هندسه اقلیدسی ام جور در نمیاد و تعبدا قوانینش رو پذیرفتم!! 

حدود یک هفته است همگی مشغول هستن و منم شبا که میام، تا حدود 12، 1 خودم رو یه جوری وسطشون جا میدم. 

تعریف از خود نباشه، طرح های جالبی دادم. احتمالا همینجوری پیش بره، بتونیم یه نمایشگاه مد و لباس بزنیم. 

ولی در کل خدایی اش کار سختیه خیاطی. بی نظمی و شلوغی اش زیاده. ریزه کاری هاش هم که دیگه نگو. 

خلاصه که این چند روز و شب درگیرش بودیم حسابی و تا پارچه های بعدی برسن، یه نفسی تازه میکنیم. 

از انتخاب رشته عماد گفتم؟ انتخاب اولش کاردانش، رشته کشاورزیه. کسی تهران سراغ داره مدرسه کاردانش که کشاورزی داشته باشه؟ فرصت نکردم جستجو کنم. 

البته که خودش بیشتر رو حساب سر به سر گذاشتن با ما، این رشته رو زده. ولی من اتفاقا دوست دارم. اگه بره تو این رشته، خیلی هم خوبه.

دیشب فاطمه قبل از خواب، اومد باهام یه صحبت پدر و دختری کرد.  خلاصه مفیدش این که خیلی دوست داره کارای یواشکی انجام بده. که ما رو شگفت زده کنه. کلی هم ایده داره. ولی ته تهش، چون میدونه ما بیشتر از اینکه هیجان زده بشیم، ناراحت میشیم، از خیرشون گذشته. 

کلی هم مثال ریز و درشت از فکرا و ایده هاش که حقیقتا دوز هیجانش بالا بود و خدا رو شکر از خیرشون گذشته! 

البته که ما هم با این اخلاقش آشنا بودیم همیشه و خیلی از اوقات خودمون یه فرصتهایی براش فراهم کردیم که ما رو غافلگیر کنه.

اما به هر حال، دیشب حرفش درباره کادوی روز مادر بود. که میخواسته، خودش اینترنتی سفارش بده و فقط به حرمت اعتباری که هنوز براش دارم، به خودم گفت! 

پرانتز باز: بابت ثبت نام کلاس زبانش و پرداخت شهریه اش، رمز دوم کارتم رو داره و میتونه اینترنتی سفارش بده. پرانتز بسته. 

حالا پیشنهاد شگفتانه اش چی بود؟ خرید وسایل فوق لوکس طراحی و نقاشی! 

منم بابت قدردانی از اینکه بهم افتخار داد و درد دل کرد باهام، همین امروز بردمش یه لوازم تحریری خیلی با کلاس که هرچی تو نظرش هست بخره. 

هیچی دیگه، وقتی داشتم کارت میکشیدم، بعد از کلی چونه زدن، تازه فهمیدم لوازم تحریر لاکچری که میگن یعنی چی. میشد با همین پول یه سرویس طلا خرید حتی!! 

هرچند که نرگس محال بود تا این حد خوشحال بشه. مخصوصا به خاطر سه پایه رومیزی اش که میتونه دو از دسترس بچه ها بذاره. 

من قصدم نبود همین امشب بدیم کادو رو، ولی فاطمه دلش طاقت نیاورد تا رسیدیم، بدو بدو رفت داد به مادرش. این شد که نجم هم مجبور شد از کادوش رو نمایی کنه: ساعت رومیزی زنگ دار. از همون قدیمیا فقط با طرح جدید. که به قول نرگس حیف تو اتاق خودمون طاقچه نداریم. البته کنار تخت هم میشه گذاشت، ولی تمام جذابیتش به اینه که رو طاقچه باشه. 

این وسط کی خیلی پکر شد؟ معلومه دیگه، عماد. که میخواسته گل بخره برای مادرش. که البته نرگس راضی اش کرد، به شیوه هایی که بلده و من بلد نیستم. 

خدیجه رو هم با یه جعبه پاستل و یه دفتر عجالتا گول زدیم. حالا تا کی اثر داشته باشه و راضی باشه به همینا، خدا میدونه. 

از آمنه هم بنویسم که تکمیل شه: از مرحله به پشت خوابیدن، ناگهان رسیده به مرحله ایستادن بدون کمک! هنوز دمر نمیفته، ولی دستش رو بگیری بلند میشه و میتونه نزدیک 30 ثانیه بدون هیچ کمکی، بایسته.

از لحاظ قیافه هم 180 درجه تغییر کرده. در حال حاضر کپی برابر اصل خودمه. من که باباشم، سختمه بهش بگم دخترم، اینقدر که پسره قیافه و چشما و نگاهش! مخصوصا که بسیار بسیار قلدر تشریف داره و به سر سوزنی ناملایمت، چنان داد و هواری راه میندازه که بیا و ببین. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۳ اسفند ۹۶

به هنرمندان توصیه میکنم که‌ به بازی‌های‌ خطی‌ و سیاسی‌ کشیده نشوید؛ اما آن‌جایی‌ که‌ مسئلۀ حفظ‌ ارزش‌هاست،‌ موضع‌ انتخاب‌ کنید و پای‌ آن‌ بایستید

کلا اهل سینما رفتن و فیلم دیدن نیستم. ولی اخبار سینما و رسانه رو پیگیری میکنم. بلکه اگه یه روزی دستم به جایی رسید و کاری از دستم برومد، بدونم چی کار باید بکنم. 

ماجرای جشنواره امسال رو هم تا حدودی پیگیر بودم و تقریبا از همون اول میشد حدس زد آخرش دار و دسته هومن جانشون!! همه جایزه ها رو درو میکنه. 

ولی چیزی که برام جالب بود دلایل داوران بود. من نمیدونم از کی تا حالا به محتوای فیلم ها نمره میدادن که امسال لاتاری رو کلا به خاطر محتواش حذف کردن؟!!

یعنی اون ابد و یک روز، محتواش خیلی بهتر بود یا درباره الی مثلا؟!

و از کی تا حالا مخالف ترویج خشونت شدن؟!!

در وصفشون فقط میشه گفت عرضه گفتن یه دروغ هم نداشتن.

ولی از همه اینا بگذریم، از اون صحنه افتضاحی که دیدم و پخش شد همه جا، نمیشه گذشت. همون اتفاقی که سر مصاحبه با عوامل یه فیلم اتفاق افتاد، درست بیخ گوش یه پسر بچه 10، 11 ساله. 

یعنی دقیقا قراره چه کار کنن این به اصطلاح هنرمندان نامحترم تا بفهمیم لیاقت دیده و شنیده شدن، ندارن؟ به چه زبونی بگن پیاده نظام دشمنن؟

میان از طرح های با پوشش محیط زیست و درواقع جاسوسی حمایت میکنن، به روی خودمون نمیاریم. 

برامون فیلم از زندگی با سگ و گربه شون و بغل و ماچ و بوسه شون میذارن، ندید میگیریم. 

پز زندگی اشرافی شون رو میدن و به مردم به خاطر فقرشون، توهین میکنن، بازم دست و جیغ و هورا حواله شون میکنیم. 

با تمام بی سوادی شون، خودشون رو نخود هر آشی میکنن و واسه همه چی نظر میدن، بازم عین خنگا منتظریم عالیجنابان مرحمت کنن اظهار نظر بفرمایند. 

برای متهمین به جاسوسی و دشمنای کشور، اشک تمساح میریزن و آه و فغان سر میدن و کمپین تشکیل میدن، بازم انگار نه انگار. 

ولی خدایی این حرکت آخر رو هر جای دیگه دنیا اتفاق افتاده بود، همون اروپا و آمریکا، به خاطر وجود اون پسر بچه، دادگاهی اش میکردن. نمونه های کمتر از این بوده که برخورد سنگین شده باهاشون. 

واقعا نمیفهمم چرا اینجا هیچ کس کوچکترین عکس العملی نشون نداد؟ در حد یه اخم هم کسی رو دعوا نکردن، کسی رو بیکار نکردن، واسه کسی خط و نشون نکشیدن. حتی تف هم تو صورت نامردش ننداختن! 

درد اینه. رسانه مون کلهم اجمعین و یکجا، دست دشمنه و ما هیچ، ما نگاه. این اعتقاد قلبی منه که ما هنوز مهمترین سنگر حکومت رو فتح نکردیم. هنوز رسانه مون دست همون لژهای فراماسونری و بهایی ها و یهودی هاست.  هنوز بلندگوهامون دست دشمنه و ما هرچقدر هم داد بزنیم، نفسمون به صدای اونا نمیرسه. 

این صدا و سیما و سینما و تئاتر باید پس گرفته بشه ازشون. تنها راه همینه. 

...

اصطلاح جدید فاطمه:

با اینکه در کوزه های مدرسه باز بود، ولی حیای گربه هم بود!! 

دیروز مدرسه به همه ناهار داده. ولی فاطمه نگرفته. با اینکه ماکارونی بوده با ته دیگ. به قول خودش حیا کرده. 

فاطمه اول سال یه هفته امتحانی از ناهار مدرسه خورد، خوشش نیومد. گفت ترجیح میده بیاد خونه با مامانش و خدیجه غذا بخوره. ولی دیروز به مناسبت از دهن افتاده دهه فجر، به همه غذای مجانی دادن که فاطمه نگرفت و ضرب المثل فوق رو ساخت! 

از شیوه جدید عماد هم برای اعلان حضورش بگم که خدا رو شکر از ایجاد سر و صدا با وسایل مختلفو تلق و تلوق کردن، رسیده به سوت زدن خیلی ملایم. مخصوصا وقتی پایینه، صداش اصلا اذیت نمیکنه. 

فقط اعلان بودن و بیداری شه که برای من خیلی خوبه. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۷ بهمن ۹۶

من به شما عرض بکنم، به حول و قوه‌ الهی ۲۲بهمن امسال از آن ۲۲بهمن‌های تماشایی خواهد بود

خیلی دوست داشتم یه مطلب کوتاه، شده یه خط، درباره فواید الله اکبر گفتن امشب بنویسم، ولی نشد. حقیقت یکی از دلایل کم پیدا شدنم، اینه که آمنه خانوم تازگی ها تصمیم گرفتن حوالی ساعت 10 شب الی 1 بامداد رو به بیداری و بازی و خنده بگذرونن! 

و خب کدوم عقل سلیمی بازی با این فسقلی رو به نوشتن تو وبلاگ، اونم با گوشی ترجیح میده؟! 

باز جای شکرش باقیه که تو همین ساعت خدیجه خوابه. و الا که به لطایف الحیل نمیذاره حتی به آمنه نگاه کنم. 

الان هم که دارم مینویسم، دلیلش اینه که آقا نجم الدین تشریف دارن، بعد از ظهر از کرمانشاه برگشت، و کلا آمنه رو برده پایین تک خوری! 

خوش به حالش واقعا، دفعه سومی بود که رفت... 

دیروز، دور از چشم مادرم، رانندگی کردم. خدا رو شکر هیچ سختی نداشت. البته قرا هم نبود سخت باشه، مادرم خیلی اصرار دارن که فعلا رانندگی نکنم.... 

پرانتز باز: از وقتی جریان جراحی پیش اومده، مادر جان کلا از فکر اینجا اومدن بیرون و دیگه پیگیر نوشته های من نیستن. 

در واقع اینقدر فکر و ذهنشون درگیر پای منه که میترسم مریض شن. پیشنهادی دارین که چطور نگرانی شون رو برطرف یا کم کنم؟!پرانتز بسته.

و اما حرف اصلی که از دیروز و بلکه پریروز میخوام بنویسم:

نمیدونم خبر دارید یا نه، گویا چند وقت پیش خانمی تو یه برنامه تلویزیونی، برای افزایش محبت تو خونه، یه راه حل ارائه دادن که خیلی سر و صدا کرده. که مثلا خانوم پای شوهرش رو فلان...

پرانتز باز: اصل کلیپ رو من ندیدم. ولی به شخصه نسبت به این پیشنهاد خاص خیلی چندشم شد! به سلیقه من اصلا جور نیست این حرکت ویژه.

اما اگر منظور ابراز محبت باشه، اونم به شیوه های فیزیکی، خب کدوم عقل سلیمی بدش میاد؟!

پرانتز تو پرانتز باز: امشب عماد وسط صحبتاش دوبار گفت عقل سلیم، تو دهن منم افتاد.

هر دو تا پرانتز بسته.

حالا گره داستان کجاست؟ فاطمه پنجشنبه ها کلاس فوق برنامه دارن مدرسه. که اگه سنگم از آسمون بباره و کل هفته رو به هزار و یک مناسبت تعطیل کنن، این کلاسشون تعطیل نمیشه. و یه درصد هم فکر نکنین به خاطر هزینه ای که میگرن و اگه تعطیل باشه باید برگردون ها! 

کلاسشون اسمش خلاقیته، ولی بیشتر کاردستی یاد میگیرن. که مثلا با قوطی خالی آب معدنی، جای موبایل درست کنن که موقع شارژ آویزون پریز بشه. تقریبا همونایی که تو اینترنت هست. 

با اصل کلاسش مشکل ندارم. مخصوصا که فاطمه خیلی دوست داره از اینجور کارها رو. ولی معلمشون یه موردایی داره. هر بار یه حرفایی میزنه که بعدش چند روزی باید سرش بحث کرد. 

بازم یه درصد فکر نکنید که مثلا برگشته درباره بیماریهای واگیردار و انواع شیوه های واگیر بیماری توضیح سر بسته داده ها! که فاطمه براش علامت سوال به بزرگی توپ بسکتبال ایجاد شه، زن و شوهر چه فرقی با بقیه دارن که بیشتر امکان داره از هم مریضی بگیرن!!

حالا این هفته ایشون بحثشون درباره روابط مدرن خانوادگی بوده و اینکه دیگه گذشت اون زمانی که زنا باید کلفتی میکردن و.. و این وسط یه گریزی هم زدن به کربلا و اصل کلیپ رو سر کلاس نشون بچه ها دادن. 

از اونجایی که تو این مدت، بابت حرفا و نظریات ایشون تو خونه بحث شده، دید فاطمه نسبت به صحبتای ایشون این، همون دید ادب از که آموختی شده.

در واقع تمام صحبتای این خانم رو فاطمه، ابتدا به ساکن، خلاف حقیقت فرض میگیره،مگه اینکه بعدا خلافش ثابت بشه. 

و خب چون خانم از اون کلیپ و خانوم و پیشنهادش، به شدت انتقاد کرده بود، فاطمه با چشم گریون اومد خونه که چرا مامانش من رو دوست نداره!! و اگه دوست داره، چرا از این کارا نمیکنه!! 

بماند که کم مونده بود قرآن بیاریم که قسم بخوریم ما خیلی خیلی به هم علاقه داریم و به هیچ وجه کدورتی از هم نداریم. 

درخواست من از مسئولین اینه: اگه میخواید در راستای تحکیم خانواده قدمی بردارید، که خیلی هم خوبه و خدا قوت و از این حرفا، لطفا پیشنهادهای تا این حد چندش ندین. پاشویه تو لگن، اونم تو اتاق و روی فرش؟!! مگه عصر حجره و حمام نیست و باید رفت از سر چشمه آب آورد و رو آتیش هیزم داغ کرد؟!!

بد تر از اون، چسبوندن نام دین به اینجور ایده های شخصیه. والا اون چیزی که سفارش دینه، به استقبال و بدرقه شوهر رفتن با روی خوشه. حالا اینکه یکی با چایی و نبات پذیرایی میکنه، یکی با حرفای قشنگ و.. دیگه سلیقه است. سلیقه هر دو طرف. مهم همون روی خوشه. اصل توقع زیاد نداشتن و تو فشار نذاشتن و قناعت کردنه. 

حالا خانوم بره اصلا وسط پذیرایی آقا رو کیسه بکشه، ولی اهل اسراف و تجملات و ولخرجی باشه، چه فایده داره؟ کدوم عقل سلیمی نمیفهمه این کارا فیلم و نقشه است واسه سر کیسه کردن؟!

بابت اصطلاح سر کیسه هم معذرت میخوام. قصدم اینه که ته منظورم رو برسونم. 

خلاصه که این کلیپ بدجوری روحیه دخترمون رو تو این دو سه روز خط خطی کرد.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۱ بهمن ۹۶

اگر دو روزمان مثل هم باشد، سرمان کلاه رفته است. مغبون، یعنی فریب خورده، سرکلاه‌رفته. و کسی که فردایش از امروزش بدتر باشد، «فهو ملعون»؛ یعنی طرد شده است

نمیدونم فقط منم که به نظرم اوضاع مملکت به نهایت قاراشمیشه!!  یا واقعا همینطوره. 

اینجور که داره پیش میره، کم کم باید دعا کنیم یه بلای آسمونی بیاد، همه با هم بمیریم.  بلکه راحت شیم از دست رئیس جمهور و دولت و مجلس و شورا و بقیه. تو بگو راه رضای خدا یکی شون یه کار درست، یه حرف به جا نمیزنه! یکی از یکی بدتر ودشمن تر! 

فقط دلم از این میسوزه که مردم ساده لوح تقدیرمون، هنوزم نمیخوان باور کنن ایراد از انتخابیه که کردن. حالا که کار به اینجا رسیده، همه تقصیرات رو میندازن گردن اصل جمهوری اسلامی و ولی فقیه. این خودنابینا و احمق پنداری مردم، خیلی رو مخه. 

از بابت تعطیلات مدارس هم که کفری ام در حد چی. نه اینکه بگم با این حجم از آلودگی، بچه ها برن بیرون، دردم از اونجاست که برای اربعین بخشنامه میدن و غدغن میکنن غیبت رو، بعد الان فرت و فرت تعطیل میکنن! هنر میکنن.

البته که تعطیل هم نباشه، درس خبری نیست. فاطمه که هیچی، کلا از 7 دولت آزاده. نه امتحان جدی، نه نمره ای. عماد هم که مثلا خیر امواتشون امتحان و نمره دارن، اولا که تا حد امکان درساشون کم و الکی شده. در ثانی، نمره ها هم الکی و کیلویی! 

به نظر من از جمله درسای مهمی که دوره راهنمایی داشتیم، جغرافی و اجتماعی و تاریخ بود. از علوم و ریاضی به نظرم مهم تره دونستن و شناختن اینکه با چه تاریخ و گذشته ای داری کجا زندگی میکنی و نسبتت با بقیه مردم چیه. 

بعد حالا اومدن این سه تا کتاب رو، خلاصه کردن تو یه کتاب، اینقدر که درس خانواده آقای هاشمی، بیشتر ازش مطلب به درد بخور درمیاد تا کتاب اینا. 

موقع امتحان هم که از 15 نمره میگیرن، بقیه اش دست معلم. قشنگ کیلویی نمره میده. منی که میدونم عماد لای این کتاب رو از اول سال باز نکرده، نخونده، برای امتحان همون 4 تا سوالی که از قبل دادن رو حفظ کرده، 20 کارنامه اش به چه دردم میخوره؟ جز اینکه برام به نمره اش استناد کنه واسه نخوندن 4 تا کتاب تاریخی. 

آخیش، یه ذره غر زدم دلم خنک شد. 

واقعش عماد خیلی اهل دونستن و سردرآوردن از همه چیزه. سیاست و تاریخ هم خوراکشه. هم میخونه، هم تحقیق میکنه. ولی خب میدونم و دیدم که لای کتابای حفظی درسی اش رو باز نمیکنه. چون معلم هاش هم ازش نمیخوان. دست آخر هم برای امتحان، یه برگه سوال میدن و خلاص.

این قسمت ماجرا که تنبلی معلما، داره عماد رو نسبت به درس به عنوان وظیفه ای که الان به عهده اشه، بی خیال میکنه، حرصم میده. مدرسه، تنها فایده اش به نظر من، اینه که بچه ها رو منظم میکنه. مسئولیت پذیر میکنه. تکلیف میده و ازشون میخواد انجام بدن. 

و الا که آموزش ریاضی و علوم و فارسی، به هزار روش دیگه ممکنه و نیاز به مدرسه نداره. 

ولی این نظام جدید، دقیقا زده وسط برجک همین تنها حسن مثبت مدرسه. فرت و فرت هم که تعطیل، خب از اساس نرن مدرسه دیگه. چه کاریه. 

تو این مدت هم کم و بیش درباره تخت بودن یا کروی بودن زمین بحث کردیم. من بیشتر از اونی که بخوام کروی بودن زمین رو اثبات کنم، روی ادبیات و شیوه استدلال آقایون تخت گرا دست میذارم. اینقدر که بچگانه و زیر دیپلم بحث کردن. بعد این وسط کی اومده از آب گل آلود ماهی گرفته؟ فاطمه خانم. رفته برای خودش صاحب سبک جدید مکعب گرایی!! شده و ادعاش اینه که چون خونه خدا مکعبه، پس خدا هم حتما زمین و کل جهان رو مکعب آفریده!!! کلی هم نقاشی و داستان درباره اش کشیده و نوشته! 

در مورد پام هم خدا رو شکر چند روزیه دارم با یه عصا راه میرم و ان شاءاللّه تا هفته دیگه، کلا بی عصا. لازمه اعتراف کنم ترسم نسبت به جراحی کاملا بدون دلیل بود و خیلی کمتر از اونی که فکر میکردم سخت گذشت. 

تنها سختی که داشت برام و فکر میکنم لازم بود برام، این احتیاجم به دیگران بود. من اینقدر مغرورم که حاضرم همه کاری برای همه انجام بدم، ولی سر سوزنی دیگران کاری برام انجام ندن تا مجبور به تشکر نشم. تشکر زبانی منظورم نیست. منظورم مدیون شدنه. واقعا دوست ندارم ذره ای مدیون کسی بشم. 

و این ماجرا باعث شد از اعماق وجودم این دین رو حس کنم. این شرمندگی و کوچیک شدن رو. و فکر میکنم واقعا لازمه برام. خیلی بیشتر از اینا لازمه. 

حتی بیشتر که فکر کردم دیدم این که دوست ندارم به هیچ عنوان از کسی برای انجام کار خونه کمک بگیریم و توجیهش میکنم که این اخلاق سرمایه دارایه، از همین احساس ناشی میشه که دوست ندارم مدیون کسی بشم. حتی اگه بیشتر از دستمزدش هم بدم، چون واقعا با پول نمیشه جبران کرد این مسائل رو. 

خلاصه که دارم سعی میکنم، تمرین میکنم، کم کم از اون پله های غروری که رفتم بالا، به زبون خوش بیام پایین.

اما مادرم همچنان نسبت به این جراحی که انجام شده، بدبین هستن. بخوام خلاصه مفید توضیح بدم، ایشون باور ندارن زانوی من سرجاشه. و موقع راه رفتنم، دائم نگرانن که نکنه پام از زانو جدا شه. 

رو این حساب من جلوی ایشون، محض اطمینان خاطرشون، با دو عصا راه میرم و بریس میبندم.

فقط خدا نکنه حواسم نباشه و دستم بره سمت زانو، به شدت نگران میشن که چیه؟ درد داری؟ طوری ات شد؟ و به صورت دائمی و شبانه روزی سفارش میکنن که مواظب باشم و احتیاط کنم. شاید اگه میدیدن جای عمل رو که هیچی از آثارش باقی نمونده، یه کم از نگرانی شون کم میشد. ولی اصلا حاضر نیستن ببین. 

نرگس خانوم دیروز آمنه رو بردن برای واکسن 4 ماهگی، با چند روز تأخیر. باز هم من خونه نبودم متأسفانه و هیچ کمکی نکردم. و باز هم طبق گزارشات، یه لحظه گریه اش بند نیومده تا شب!

البته شب هم دوست داشت گریه کنه، ولی دیگه صداش درنمیومد. به غر زدن و نق نق کردن اکتفا کرد تا خود صبح. با این حال امروز هم تا شب فقط2 ساعت خوابیده! فقط موندم باطری اش چیه که اینقدر شارژ نگه میداره.

هنوزم خواب نیستا، داره برای خودش آغون آغون میکنه و تف میکنه و میخنده. فقط جای شکرش باقیه به همطرازی با ما در حال دراز کش، رضایت داده. و الا که نرگس رو مجبور میکنه بغلش کنه راه بره. 

راستی تا یادم نرفته، یه پیام خصوصی داشتم. در مورد نحوه شناخت. 

خب راستش شناختن دقیق که خیلی سخت بلکه ناممکنه. ولی اگه منظور شناخت روحیات باشه، بستگی داره چه روحیه و خصوصیتی برامون الویت داشته باشه. درباره همون ملاک، یه آزمون ویژه ذهنی طراحی میکنیم و انجام میدیم. 

توضیح بیشتر اینکه بی نهایت خصوصیت و روحیه و اخلاق وجود داره. ولی هر کس یه الویت اخلاقی براش ملاکه. فرضا بین حسادت و بخل و ترس و عصبانیت، ممکنه کسی کنترل عصبانیت براش ملاک اول باشه. 

خب، برای امتحان اینکه شخص مقابل تو این مورد چه ویژگی داره، میاد موقعیتی رو طراحی میکنه تا اتفاقی بیفته که عموم افراد رو عصبانی میکنه. و بعد نگاه میکنه ببینه این شخص هم عصبانی میشه؟ تا چه حد؟

البته واضحه که با این روش، نهایتا 3،4 مورد رو میشه روش کار کرد. ولی اگه شناخت بیشتر و دقیق تر مد نظر باشه، مشاورها تست های خوبی دارن. از اونا هم میشه کمک گرفت. 

ضمنا ممنون از محبتتون. ما هم محتاج دعای خیرتون هستیم. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۷ بهمن ۹۶

به نظر ما میشود امپراطوری رسانه‌ صهیونیستی غربی را شکست داد.شکست صهیونیست‌ها در جنگ نرم هم ممکن است همچنانی که در جنگ سخت صهیونیست‌ها شکست خورده‌اند

باز یه چند شبی غیبت غیر موجه داشتم و لطف دوستانی که جویای حال شدن. الحمدللّه، شکر خدا همه خوبیم. فقط یه مختصر آتیش سوزی داشتیم که اونم ختم به خیر شد الحمدللّه.

یکشنبه عصر رفته بودم فیزیو تراپی، نرگس خانوم و بچه ها هم رفته بودن خونه مادرم برف بازی دست جمعی. 

نمیدونم چه سریه که برف بازی خونه مادربزرگ یه مزه دیگه داره همیشه. 

عماد بعد نیم ساعت برگشت خونه که به کاراش برسه. تو این فاصله، چند تا سیب زمینی هم گذاشته بود تنوری بشه برای شام. ولی اشتباها شعله رو کم نکرده، رفته بود پایین. حرارت زیاد هم اول دستگیره قابلمه رو سوزونده بود و بعد به دستمال کنار گاز سرایت کرده و...و تقریبا نصف آشپزخونه سوخت. 

فقط جای شکرش باقیه، وقتی بوی سوختنی رو حس کرده و رفته بالا، قهرمان بازی درنیاورده و سریع تلفن کرده آتش نشانی. چون به قول خودش ظاهر آتیش خیلی کم بوده. اصلش رو نمیدیده اصلا.

به هر حال دوشنبه و سه شنبه کار داشتیم در حد کارای همیشه! منم تنها کمکی که ازم برمیومد، نگهداشتن خدیجه و آمنه بود. به هر نحوی بود، بالاخره تونستم رابطه آمنه رو با زمین خوب کنم! الان سر حال باشه، تا نیم ساعت هم طاقت میاره همینطور روی زمین باشه و تقلا کنه واسه رفتن. البته که با تمام تلاشی که میکنه، هنوز نتونسته برگرده. 

خدیجه هم که دیگه تمام رشوه های عالم رو گرفت تا طاقت بیاره و نره تو دست و پای بقیه. تا این حد که براش از اینترنت به اصرار خودش، مرا ببوس!! دانلود کردم.

اول که اصلا نمیفهمیدم چی میگه. بعد که خودش برای گوگل گفته چی میخواد و گوگل هم از خدا خواسته، براش آورده، شاخام از تعجب درومد که این فسقلی این چیزا رو از کجا شنیده. 

دست آخر کاشف به عمل اومد که تو یکی از قسمتای دیرین دیرین، میگه: مرا ببورس، با همین آهنگ، اینم شنیده و یاد گرفته. 

خسارت آشپزخونه هم شامل نصف درای کابینتا و یه مقدار ادویه جات و یه تعداد ظرف و ظروفه. اصل بدنه چون فلزه، سالم مونده. 

پرده اتاق هم بعد از چند سری شستن، هنوز بو میده و سیاهه. فکر کنم باید عوض بشه.

به قیمت روز بخوام حساب کنم، احتمالا نزدیک دو تومن بشه. ولی به عماد گفتم فقط پول درا و پارچه پرده رو باید بدی. دوخت و نصب پرده و درا رو هم با خودت.

هنوز اعتراض نکرده، ولی یحتمل موقع حساب و کتاب، به هزار و یک دلیل و بهونه ازم تخفیف 90 درصدی بگیره. 

فاطمه ولی هنوز نتونسته با این ماجرا کنار بیاد. هنوز براش هضم نشده باید خوشحال باشه یا ناراحت. به قول خودش با اینکه فقط یه کم همه خسته شدیم و واقعا اتفاق بدی نیفتاده برامون، ولی انگار یه چیزی تو دلش هست که نمیذاره خوشحال باشه. 

میگه وقتی درای سوخته کابینت رو میبینم، یهو خیلی دلم میگیره. دلم میسوزه اون موقع که داشتن میسوختن، هیچ کس کمکشون نکرده...

راستش جوابی برای این حرفاش ندارم. منم در نیم سوخته ببینم، فرق نمیکنه مال چی باشه، دلم میگیره. منم یاد مظلومیتی میفتم که هنوز ادامه داره...

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۴ بهمن ۹۶

این‌جوری نیست که ما هیچ اشکالی نداریم، فقط دشمن خارجی است که دارد مشکل ایجاد میکند؛ نه، مگس روی زخم مینشیند؛ زخم را خوب کنید

21:50:53

خیلی جالبه، تا وقتی خدیجه لای دست و پا و جزوه هام داره رژه میره و نمیذاره به کارم برسم، هی میفرستمش دنبال نخود سیاه، بلکه حواسش پرت شه. 

ولی حالا که بعد دو ساعت بالا پایین رفتن از کت و کولم و سوال از چرایی عالم خلقت، بالاخره خوابش برد، از تماشای صورت معصوم و بهشتی اش سیر نمیشم. 

اینم یکی از خیرات این حادثه: این بهانه نبود، من کی و کجا اینجوری با خدیجه 2 ساله ام وقت میذاشتم که بعدا حسرتش به دلم نمونه؟!

در طول روز یه سری ورزش های مخصوص باید انجام بدم، دونه دونه رو همراهی میکنه. با دقت تمام که چیزی رو جا نندازه. میگه: ایشالا وقتی پای منم اوخ شد، ورزش بکنم!! 

گفتم خدا نکنه، ان شاءاللّه هیچ وقت اوخ نشی. همیشه سلامت باشی.

میگه: ولی دستم اینقدر اوخ شده!  همه اش قرمز میشه. ایناهاش... 

راست میگه بچه ام. تمام دست و صورتش زخم و زیلیه. اینقدر که سر به هوا راه میره. 

عجیب دلم میخواد دو دقیقه آمنه رو بغل کنم. نشسته امکانش نیست. آخه بچه ام یه کم سطح توقعش، مثل سطح زمینش بالاست. بغل زیر ارتفاع یه متر و نیمی، بغل محسوب نمیشه براش! 

معلم ریاضی فاطمه هم از اول هفته ما رو گذاشته سر کار. پیغام داده که پدرش بیاد مدرسه کارش دارم. تلفن کردم و شرح وضعیت دادم به ناظمشون، که اگه امگان داره تلفنی بفرمایند امرشون چیه.

ولی تاکید موکد کردن که تلفنی امکانش نیست و باید با یکی از پدر و مادرش حضوری صحبت کنن. چند سری تلفن کردم مدرسه، بلکه زنگ تفریح باشه و ایشون باشن و صحبت کنیم که نشد. 

خلاصه بدجوری رو مخمه چی شده و چی کارم ممکنه داشته باشه. بحث کم کاری و نمره هم نیست، رو نرم افزار برام میاد نمراتش و ظاهرا مشکلی نداره.

عصرها با نجم میرم فیزیوتراپی. برگشت حدود مغربه. روی پل شریعتی به همت غرب، دقیقا روی اقیانوسی از ماشین هایی که بعیده هیچ وقت به مقصد برسن، و وسط موجی از این اقیانوس، تازه تازه دارم با ابعاد رانندگی نجم آشنا میشم:

با وجود احترامی که برای قوانین راهنمایی و رانندگی قائله، ولی خیلی دلش میخواد ماشین با عرض 180 رو تو نیم متر جا بده و بره!! اونم چی بین اتوبوس و این تانکای شاسی بلند!! 

خدایی چیزی کمباین تر از ترافیک سراغ دارین برای درو کردن اعصاب از بیخ و بن؟!

گفتم نرگس خیلی مهربونه؟! اگر هم گفته باشم، حتما حتما کسی نمیتونه درک کنه چقدر. اینقدر که با تمام زحمتی که میکشه، وقتی..... 

توضیحش برام سخته. کاش حداقل جلوی روم اتفاق نیفتاده بود. مثل تمام دفعات قبل که خودم رو به نفهمیدن زدم.

ولی این بار خودم دیدم.

نرگس خیلی مهربونه.. اینقدر که این بار هم مثل همه دفعات قبل ندید و نشنید...

عماد هنوز از همون روی تختش، داره درباره تخت گرایی تحقیق میکنه. منم لابلای کارام، یه چند تا دلیل و برهان ازشون خوندم. البته که منم معتقدم یه روده راست تو شکم این ناسا و کلا خارجیا نیست و به دلایل زیادی مطمئنم هنوز کسی پاش به کره ماه نرسیده و اون جنجالشون یه دروغ بزرگ بوده. 

ولی جدای از درست و غلطی دلایلی که اینا دارن، من از اصل فرضیه شون خوشم نمیاد. با خدایی که میشناسم، این خلقت محدود و کوچیک سازگاری نداره. دنیا با فرضیه فعلی خوبه، لایتنهایی و بی کران.

...

یه پیام خصوصی هم داشتم. خب، من که بارها گفتم. حقیقتا سواد علمی مشاوره ندارم. اگر هم چیزی بگم، رو حساب آزمون خطاهای خودمه و تجربه هام. در مورد سوال شما هم، خیلی کلی مطرح کردین. یه نسخه کلی ندارم. بستگی داره دخترتون چند سالش باشه دقیقا و اینکه چقدر پدرش موثره تو خانواده و دفعه چندمه که بی اجازه بیرون رفته و... اگه دو ست داشتین، جزئیات بیشتری رو مطرح کنید.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶

تبلیغ اسلامی عبارت است از تفاهم با مردم برای اینکه مردم در کارهای اساسی مسئولانه وارد شوند

خب اگه خدا بخواد، بالاخره فاطمه خانم رضایت داد دست از سر کله کچل ما برداشت. نه به اون هفته که به هیچ عنوان یه کلمه هم سوال از هیچ درسی نداشت،نه به دیشب و امشب که کل درسای این ترمش رو مرور کردیم! 

اون هفته هم من و هم نرگس، با چند شیوه مختلف یادش انداختیم که هفته بعد امتحان داری و اگه سوال داری بیا بپرس، ولی ترجیح داد موضع شب امتحانی بودنش رو حفظ کنه همچنان. 

امروز هم به عنوان آخرین تیر فرار از جراحی، رفتم سراغ طب سنتی. آقای دکتر پرما نبودن. ولی یحتمل ایشونم همین نظر رو میدادن، که بله، اگه 10 سال پیش بود، شاید امکان داشت به همون شیوه حجامت و زالو درستش کرد. ولی الان دیگه راهی جز جراحی نداره.

یه دستور ویژه هم برای لاغری ازشون گرفتم. اگه نتیجه داد، توضیحش میدم کامل. 

از طرفی به خاطر اتفاقاتی که برای مادربزرگ مرحومم افتاده، همگی این حساسیت ویژه رو برای جراحی های حوزه استخوان و مفاصل داریم، مادرم از همه بیشتر. 

حالا که من راضی شدم به جراحی و خدایی اش با تحقیقاتی هم که کردم، اونقدرها هم سخت و سنگین نیست، مادرم اصرار دارن که نرم اتاق عمل. 

براشون کامل توضیح دادم جراحی نکردن باعث میشه اولا ساییدگی غضروف پیدا کنم و آرتروز و در ثانی بقیه رباط ها هم ممکنه پاره بشن.

میفرمایند که خب تا میتونی راه نرو تا هیچ اتفاقی برات نیفته...

ولی هر چی فکر میکنم، به نظرم درست نیست. این یعنی دستی دستی خودم رو از پا افتاده کنم. اگه بعد جراحی اتفاقی بیفته که منجر به از پا افتادگی بشه، به نظرم تحملش خیلی راحت تره تا اینکه سالم باشم و از پاهام استفاده نکنم. 

بگذریم از این صحبتا، میدونید دایی بودن فقط کجاش؟!!

اونجاش که حسنی خانم امروز بهم تلفن کرده که بیاد کمکم، برای انجام حرکات ورزشی!

پدر آقا حمید پارسال یه مدت فیزیوتراپی داشتن، برای درد مفاصل مخصوصا زانو. حسنی هم کمکش میکرد برای انجام ورزشای مخصوصش. 

حالا تو این هفته نتونست بیاد من رو ببینه، از صحبتای بقیه اینطور برداشت کرده که زانوم درد میکنه فقط. 

خلاصه که هی از یادآوری تلفنش غنج میره دلم. 

راستی بالاخره دیدم تخت رو، هیچی نبود. اما در عوض یکی از طبقه های کمد اتاق زیر ما که وسایل کناری توش بود، افتاده. صدا از اون طبقه بود و من توهم نزده بودم! 

و حرف آخر اینکه، چقدر بعد از یه هفته مرخصی و تو خونه بودن و صبحانه رو ساعت 8 خوردن و بازی کردن با خدیجه، بیرون رفتن ساعت 6 صبح سخته!! 

یه پیام خصوصی هم بود، ممنون از لطف و محبتون. نه، راستش من در مورد تهران فقط متوجه شدم جمعه بعد از نماز جمعه قرار بود راهپیمایی کنن. ولی یه مطلبی، میشه که شما بدون اینکه وبلاگ فعال داشته باشید، تو بیان عضو بشید. بعد خوبی اش اینه که اگه برای وبلاگ های بیان پیام بذارید، حتی خصوصی، امثال من میتونیم جواب رو زیر پیامتون بدیم. البته این فقط پیشنهاده، هرطور خودتون صلاح میدونید.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۸ دی ۹۶

کسانی که امکانات کشور در اختیارشان هست یا بوده، حق ندارند علیه کشور حرف بزنند، باید پاسخگو باشند

یه قسمتی از اتوبان همت هست، حدفاصل امام علی تا هنگام، که از سمت جنوب به تمام تهران مشرفه

از سمت شمال هم با جنگل لویزان هم مرزه. این مسیریه که سالهاست تقریبا هفته ای دست گم 5 بار ازش رد میشم و همیشه تو دلم آرزو داشتم، یه بار شب کنار اتوبان بایستم و تهران رو تماشا کنم. 

ولی تا امشب نتونسته بودم. 

امشب، به خلاف همیشه، دیدم دارم یکی دو ساعت زودتر میرسم خونه، حدود 6. درنتیجه به نرگس اطلاع دادم که آماده باشه، تا رسیدم بریم بیرون. 

بچه ها رو به صورت اسکیموها بقچه پیچ کردیم و راه افتادیم. چون کنار اتوبان امکان ایسنادن نیست، از راه جنگل رفتیم. یکی از جاده های فرعی جنگل درست میرسه به همون قسمت. دیده بودم قبلا صندلی داخل جنگل رو. 

با وجودی که راه تاریک و پر پیچ و خم بود، ولی کورمال کورمال رفتیم. جاتون خالی، عجب کیفی داشت! هوای سرد و تاریک و درختای لخت و شاخه های وهم انگیز و مه و ...

عماد تا اونجایی که در توان داشت سوت زد تا دلش خنک شد. خدایی این سوت زدن هم عجب کار سختیه ها! هیچ وقت نتونستم سوت بزنم. 

فاطمه ولی بیشتر از تاریکی ترسید و به بهونه اینکه آمنه رو بغل کنه، تو ماشین نشست. در عوض خدیجه خانم، بی کله، هم دستش رو از تو دستم میکشید و هم اینکه میدوید تو اون شیب و پستی و بلندی ها. 

تنها اشکالش این بود که خیلی ساکت نبود. با اینکه از اتوبان فاصله داشت، ولی همچنان صدای ماشین ها موسیقی متن صحنه بود. 

ولی اصل اصلش اینکه نرگس خانم اعتراف کرد از تصمیم شگفت زده شده! و ایشونم همیشه آرزو داشته، یه بار شب یه همچین جایی بیاد. ولی فکرش رو نمیکرده من با اینهمه قوانینم موافقت کنم! 

خب البته باید اعتراف کنم منم تقریبا هر 10 سال یه کار شگفت انگیز میکنم که خانواده براشون عادت نشه. مثلا همین 7، 8 سال پیش یه بار داشتیم از اصفهان برمیگشتیم، تو جاده، کنار یکی از پمپ بنزین ها، دیدیم یه راه خاکی به سمت بیایون میره. 

خیلی ناگهانی تصمیم گرفتیم بریم ببینیم به کجا ختم میشه. نزدیک غروب هم بود. شاید بیشتر از 10، 15 دقیقه رفتیم تا رسیدیم به یه چند تا ماشین سنگین و یه تپه و هیچی. 

نه وسیله ای، نه خونه و سر پناهی و نه هیچ جنبنده ای. راه همونجا تموم میشد. یه کم دور اون تپه و ماشین ها دور زدیم، ولی چیزی پیدا نکردیم. تو مسیر برگشت، بچه ها گفتن یه کم نگه داریم. 

باور نمیکنید اگه بگم چقدر ساکت بود!! هیچ صدایی نبود اینقدر که وقتی حرف میزدیم، تازه برای اولین بار اصل صدای خودمون رو شنیدیم. حتی باد هم نمیومد. 

بعد که دیدیم اینقدر جای جالبیه، تصمیم گرفتیم زیرانداز پهن کنیم و نماز همونجا بخونیم و شام هم بخوریم. ولی دیگه هرچی نرگس اصرار کرد شب هم بمونیم، قبول نکردم. شاید اگه یه بار دیگه گذرمون بیفته اونجا، شب هم بمونیم.  

امشب که برگشتیم خونه، موقعی که داشتم ساعت و انگشترم رو درماوردم، فاطمه یه جور خاصی دلشت نگاهم میکرد. پرسیدم چیه؟ میگه: هیچی، فقط یادتون باشه بعدا ها که مثلا کسی خواسته بود بیاد خواستگاری، قبل هر چیزی ازش بپرسید ساعت، انگشتر، عینک داره؟ چه مدلیه؟ اگه مثه مال شما، مردونه ای بود اشکال نداره، بیاد. ولی اگه از این جلفا بود یا نداشت، همون اول بهش بگید نه!! 

بله، اینم از ملاک اصلی دختر ما برای ازدواج. 

پیام خصوصی هم هست، در ادامه صحبت دیشب.... 

من واقعا متوجه نمیشم چرا اینقدر اصرار دارید ثابت کنید دروغی در کار نبوده. باراینحال محض اینکه خیالتون راحت باشه میگم، دیشب غیر از شما کس دیگه ای اینجا نبود. آمار آنلاین رو چک میکردم. 

پیام ها رو هم به صلاحدید خودم اصلاح کردم. اختیار حذف و تاییدشون با خودمه. 

در مورد سینا و آرش، آرش دانشجوی شیمی دانشگاه پردیس تربیت معلم کرج بود. و از اینترنت دانشگاه استفاده میکرد. وقتی هم که میرفت اهواز، از اینترنت مخابرات اهواز بود.  

سینا رو هم به علتی مجبور شدم با پدرش تماس بگیرم و الان گاهی برای هم پیام میدیم. 

با اینهمه، حتی اگه حرف شما صحیح بود و من قبلا یه بار فریب خوردم، چه دلیلی داره که باید این سری هم دوباره ندید بگیرم این رفتار رو؟!!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۷ دی ۹۶

پیر شدن کشور، کم شدن نسل جوان در چندین سال بعد، از همان چیزهائی است که اثرش بعدا ظاهر خواهد شد؛ وقتی هم اثرش ظاهر شد، آن روز دیگر قابل علاج نیست

....

این نقطه چین ها به معنی بیشتر از نیم ساعت تلاش بی فایده برای ارسال عکسه. واقعا نمیفهمم چرا بعضی اوقات یهو به هر طریق ممکنی، عکسی رو که میخوام نمیذاره اینجا.

ما موقعی که تصمیم گرفتیم خونه رو عوض کنیم، بیشترین تمرکزمون روی حیاط بود. که حتما داشته باشه. و خدا رو شکر پیدا کردیم. 

منتها رو حساب جیب ما، بزذگ نیست. 120 متر کل زمین خونه است. 60 متر حیاط، و مابقی ساخت. که چون 3 طبقه و نیمه، بنا میشه حدود 200 متر. 

ولی خب نتیجه اش اینه که با حساب و کتاب نرگس خانم، در کمترین حد معمول، حد اقل روزی 20 مرتبه تمام پله ها رو بالا پایین میشه. یعنی انگار که هر دو سه روز یه بار برج میلاد رو، با پله بالا بره و برگرده!

حتی منم که خیلی کمتر بالا پایین میشن، زانو درد گرفتم. چه برسه له نرگس. متاسفانه پاگرد و راه پله مون هم خیلی کوچیکه و به هیچ وجه جای آسانسور نداره. 

عماد میگه از بیرون اسانسور شیشه ای بذاریم که جلوی نور خونه کم نشه. و شیشه اش از بیرون آینه ای باشه که مشرف هم نباشه. 

علاوه بر خرج زیادش که یه جورایی آفتابه خرج لحیم محسوب میشه، و بنایی اش که تصورش  رو هم تو این موقعیت بی وقتی نمیتونم بکنم، بازم جای مناسبش رو نداریم. هر قسمتی رو که روش فکر میکنم، یه ایرادی داره. 

خلاصه اینکه خدایا لطفا یه خونه هم سطح حیاط دار که توش جا بشیم نصیبمون کن! 

فاطمه هفته پیش که تعطیل شدن، معلم ریاضی شون براشون یه تکلیف گذاشت که کتاب کار تا آخر فصل دو برای سه شنبه هفته بعد کامل بشه. 

از اینکه میدیدم یه وقتا فاطمه قبل خواب نشسته پای کتابش، فهمیدم حتما خیلی ناقصه. تا دیشب دیدم بله، ناقابل 20 صفحه است! که حدود یکی دو صفحه اش رو به صورت پراکنده حل کرده.

امروز بنا به شهادت شاهدان عینی، از همون بعد مدرسه نشسته سرش. تا برسم تقریبا نصفش رو تموم کرده بود. ولی خیلی نگران و کلافه بود. خسته هم شده بود و واقعا نمیکشید ادامه بده. 

ولی هر چی نرگس بهش گفته بود و یئبعدش من گفتم که بذار کنار، یه ساعت به خودت استراحت بده، گوشش بدهکار نبود. الا و بلا که نمیشه. باید تمومش کنم. خانممون دعوام میکنه و... 

خلاصه که رسیده بود به قسمتای سخت و حال بد. ازم خواست کمکش کنم. ولی نه اینکه حل کنم، فقط راهنمایی. خدا میدونه منم فقط در حد یه راهنمابی ساده کمکش میکردم، ولی همین که میدید اون سوالی که به نظرش خیلی سخت بودن، با این نکته کوچیک خیلی هم راحته، لجش درمیامد. 

بدون استثنا هر کدوم از سوالا رو که با کمک و راهنمایی جواب داد، یه غر و داد سر خودش زد که جرا اینقدر خنگم. 

تا رسید به این سوال:

مجموع دوکسر شده 9هفتم. و اختلافشون 2 هفتمه. حالا کسر بزرگتر چی میتونه باشه؟

خدایی هر چی فکر کردم، راه حلی ساده تر از دو معادله دو مجهول به ذهنم نرسید.

با کلی توضیح و تفسیر که مثلا اسم کسر بزرگتر رو a میذاریم و کوچیکه رو b و... براش حل کردم.

اول که خب متوجه نشد تا دوباره و سه باره و جزء به جزء توضیح دادم. 

یعنی به محض اینکه فهمید چی شد، بلند شد، عین اینایی که آتیش گرفتن، دور اتاق دویده و تو سر خودش زده که چرا من بلد نبودم اصلا همچین چیزی رو!!! 

یعنی اینقدر حرکتش جدید و ابتکاری بود که من و نرگس تا پنج دقیقه فقط مات و مبهوت نگاهش میکردیم!

دیگه بعدش کلی مرتسم ناز و نوازش و بوس و غیره داشتیم تا حضرت والا رضایت دادن احتمالا این سوال روش حل دیگه ای داره که من بلد نبودم و فردا خانمشون توضیح میده. 

حالا اون وسط جیغ و شیون کردناش یه جمله نامفهوم هم داشت که من مثل بزغاله ام! 

واقعا من اولش نفهمیدم این کلمه رو گفت. ولی خدیجه خانم، استاد استفاده از تمام استعداد برای یادگیری لغات با بار منفی، دقیق گرفت که چی میگه. 

داره برای خودش بازی میکنه، برگشته میگه: غزغالو!  مگه نمیفهمی چی میگم؟ مگه یادت ندادم؟..

جای شکرش باقیه بزغاله رو تبدیل کرد به غزغالو. 

امروز ساعت 8 و نیم از مدرسه عماد هم تلفن کردن بهم که پسرتون کجاست؟ چرا نیامده؟

تلفن کردم خونه، خودش جواب داد. گفت که خواب مونده داره آماده میشه بره. دوباره تلفن کردم مدرسه و گفتم ماجرا رو. اول کلی ازم شاکی شدن که چرا بیدارش نکردم. 

توضیح دادم ما بچه ها رو بیدار میکنیم، ولی عماد دیگه بچه نیست. همیشه هم ساعت پنج و نیم همگی بیداریم و صبحانه رو قبل اذان میخوریم. ولی امروز لابد بعدش خوابش برده. 

باز کلی تهدید کردن که این مورد بی انضباطی محسوب میشه و ما از نمره اش کم میکنیم. گفتم ایراد نداره و تمام. 

شب ازش پرسیدم چی شد؟ گفت تا رسیدم کلی باهام دعوا کردن که چرا خواب موندی؟ توقع داشتن بگم ببخشید، تکرار نمیشه. ولی به جاش گفتم: اتفاقه دیگه، میفته.

بیشتر عصبانی شدن، گفتن پس از نمره انضباطت کم میکنیم. ولی بعد که دیدن بازم چیزی نمیگم و اعتراض ندارم، گفتن: شما چقدر خونواده منطقی هستین! چه خوب با جریمه شدن کنار میاین!

...

در مورد خودم. یکی از جنبه های خیلی سخت ماجرا اینه که اومدیم و فکرام رو کردم و تصمیم رو گرفتم و شرایط محیا شد و به ایشون گفتیم و قبول کردن و انجام شد. چه تضمینی هست که بعدش به ایشون علاقه پیدا میکنم؟!!

به دلایل زیادی احتمال اینکه به ایشون علاقه پیدا کنم در حد صفره. مهمترینش این که نرگس برای من خیلی بالاتر از زن و همسره. واقعا اعتقاد دارم جنسش از جنس آدمای معمولی زمینی نیست. فرشته است، شاید اشتباهی سر از اینجا درآورده. جایگزین که هیچی، هم ردیف هم نداره. ‌

خیلی حرفا تو ذهنم هست، ولی به لغت در نمیان. 

با تفاسیر معلومه که نمیتونم کس دیگه ای رو دوست داشته باشم. و خب به نظرم این برای ایشون، میشه از چاله دراومدن و به جاه افتادن. 

...

یه پیام خصوصی هم داشتم. عرض کنم که نه، ناراحت نباشید. حقیقتا شما مقصر نبودین و نیستین. اگه کوتاهی هست، از جانب خودم بوده. شما هم پیام نمیدادین، قصدم بود دیر یا زود بنویسمش. اینجا هم نمیخوندن، بالاخره میفهمیدن. 

لطفا اصلا خودتون ناراحت نکنید و خیالتون راحت باشه. شما به هیچ وجه تقصیر نداشتین. 

در واقع من باید معذرت بخوام که باعث این احساس عذاب وجدان شما شدم. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۵ دی ۹۶

جناب عبدالعظیم حقا و انصافا به ری به تاریخ ری آبرو داد و حق عظیمی به گردن همه‌تهرانیها و اهل ری دارد

اول اینکه با مادرم صحبت کردم. و ایشون بزرگواری کردن و ازم قبول کردن. که من هنوزم همون ... 30،40 سال پیشم. فقط قد و قواره ام عوض شده، و الا که تحمل کوچکترین ناراحتی شون رو ندارم. 

اصطلاح عمل قلب باز شنیدین؟ چیزی از پزشکی بلد نیستم و نمیدونم منظور از این جراحی چیه، ولی این چند روز درباره خودم احساس عمل مغز باز دارم! 

خب البته این تاوان اشتباه خودمه و هیچ کس جز خودم مقصر نیست. اعتماد بیش از حدی که به دنج بودن اینجا کردم و هر چه دل تنگم خواست توش نوشتم. نتیجه اینکه الان با هر کی روبرو میشم و به چشمام نگاه میکنه، احساس میکنم داره افکارم رو سونوگرافی میکنه و به تمام سوراخ سنبه های مغزم آگاهه. 

بله، خودم آدرس دادم. ولی چرا بازم بعدش مینوشتم؟ چون تصورم کردم اکثرا اینقدر مشغول زندگی خودشون هستن که حوصله شون نکشه بیان اینجا خزعبلات من رو بخونن. 

یا شاید هم توقع داشتم، میان اینجا یه اهمی، سرفه ای چیزی بکنن بفهمم مهمون آشنا هم هست اینجا. 

نه اینکه صم بکم بیان و فقط بخونن و برن. 

باز اگه هنوز هم به همین رویه بود و هیچ به روی خودشون نمیاوردن بد نبود. 

مشکل پیامای حاوی نصیحت و بعضا فحشای پاستوریزه است.

با اصل پیام ها مشکل ندارما، مشکل صحبت با فرستنده پیامه. که بعضا بیشتر از 20 ساله، از وقتی 9 ساله شدن، باهاشون صحبت نکردم. اصلش شاید نهایتا تو این مدت به تعداد انگشتای دست دیده باشمشون و نهایتا یه سلام و احوالپرسی مختصر کرده باشیم. 

بگذریم.. 

یه عمل مغز باز دیگه هم به صورت حضوری انجام شد. در محضر شوهر خاله که ذکر خیرش بود چند شب پیش. دیروز رفتم پیششون. برای ادامه صحبت و مشاوره. 

اون سری گفتم مثه خوردن میخ و سوزن بود؟

اولش آره. ولی بعدش که یخم آب شد، دیگه نه. واقعا خوب بلده مشاوره کنه. 

ایشون متولد 41 هستن. تا اونجایی که یادمه، موقع ازدواج با خاله ام یه موتور وسپا داشتن که منم به همین مناسبت وسپا صداشون میکردم. 

تحصیلاتشون فکرمیکنم دیپلم باشه، دانشگاه که نرفتن یقینا. فرصتش رو نداشتن. درست با شروع جنگ رفتن جنوب و بودن تمام مدت تا درست روز آزادی خرمشهر که خمپاره کنارشون منفجر میشه و ترکش و نابینایی کامل. 

برای اینکه سوالی هم پیش نیاد بعدا بگم که بله، ایشون 18 سالگی ازدواج کردن!

از توانمندی هاشون این که یه آشپز فوق حرفه ای هستن. طعم و بوی غذاشون بی نظیره. فقط ترجیحا به نحوه پختش کاری نداشته باشید. ریخت و قیافه غذا رو هم در نظر نگیرید. 

اگه طبق قانون اعطای گواهینامه منوط به سلامت بینایی نبود، ایشون یقینا گواهینامه پایه یک داشتن! همین الان هم البته بدون گواهینامه رانندگی میکنن یه وقتایی! 

دیگه اینکه از فاصله 5 متری، بدون هیچ صدایی و فقط از روی صدای نفس کشیدن و احتمالا بو، افراد رو میشناسن. غریبه ای باشه تشخیص میدن. تو مهمونی های جمعیتی بارها دیدم این توانایی منحصر به فردشون رو. 

در مجموع میخوام بگم، تحصیلا آکادمیک ندارن، ولی عقل و هوششون فوق العاده است. تو این مدت خط بریل کار نکردن. فقط از کتابای صوتی و بیشتر در حوزه های روایت و حدیث استفاده کردن. 

یعنی ف بگی تا فرحزاد رفتن که هیچی، آب آلبالو و شاتشون رو هم میخورن و برمیگردن. 

با اینحال که همیشه میدونستم تمام این ها رو، ولی هیچ وقت جرأت نداشتم برم پیششون برای مشاوره. شاید هم کمی غرور. 

اما به هر حال یه حسن مثبت این ماجرا هم این که جرأت کردم و صحبت کردم باهاشون. هم در این مورد خاص و هم کلی موارد دیگه که سوال داشتم همیشه و نمیخواستم پیش این مشاورهای معمولی برم.

آخرش هم یه مطلبی گفتن که هم جای ناراحتی داشت و هم ناراحت نشدم. ازم درباره مقاله ای که سالها قبل نوشته بودم سوال کردن. که ثابت کرده بودم امکان علمی ساخت ماشین زمان وجود نداره. و حرکت زمان برگشت ناپذیره. 

اون موقع که مینوشتمش و ارائه میدادم و بابتش جایزه میگرفتم نه، ولی بعدها فهمیدم که تمامش کشکه.

دیروز هم ایشون بعد اینکه مطمئن شد محتوای مقاله ام چی بوده، باز بهم یادآوری کردن که اصلا طی الزمان یه کار پیش پا افتاده است و حتی لازم نیست آدم عارف جلیل القدر باشه واسه انجامش!! 

...مورد آخر اینکه به لطف دست گل فاطمه خانم، تلگرام ریپورتم کرد! 

در این حد که نمیتونم پیام بدم. 

من اون شب و فرداش برای اینکه اون افراد نتونن شماره ام رو سیو کنن، با امید به اینکه هنوز ذخیره نکردن، شماره هاشون رو از لیست مخاطبام حذف کردم. ولی احتمالا کافی نبوده یا شایدم تلگرام متوجه این جذب عضو تقلبی شده.

یه کمی هم به صورت خانوادگی درباره برنامه های ارتباطی صحبت کردیم. اینکه هر کدومشون ممکنه کلی امکانات و ترفندای پیچیده ای داشته باشن و اگه بلد نباشیم، ممکنه تو درد سر بیفتیم. فاطمه ولی در ظاهر مشغول مشق نوشتن بود و به روی خودش نیاورد. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۳ دی ۹۶
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟