۹۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فاطمه» ثبت شده است

کارشمافقط جنگیدن نیست؛سپاه پاسداران،پاسدار انقلاب است.البته جنبه‌نظامی درسپاه پاسداران انقلاب اسلامی مطلقانبایدتضعیف بشود

خونمون به همون سرعت شگفت انگیزی که پر از مهمون شده بود، یهو امشب خالی و سوت کور شد! وچه حیف...

بچه ها هم همگی بیهوشن از خستگی، به استثنای فاطمه جان که طبق برنامه منظم زندگی اش الان تازه نشسته سر درس و مشقش و فردا هم امتحان زبان داره و هم جامع مبتکران و کلی کاربرگ که باید انجام بده.

بعد از کلی کل کل سر نظم و برنامه به یه نقطه تفاهم مشترک رسیدیم: من کاری به ساعت شروع انجام تکالیفش نداشته باشم، در عوض ایشونم به هیچ عنوان تو هیچ موردی، کمک و راهنمایی نخواد.

ظاهرا هم همین برنامه است. منتها نکته اینجاست که ایشون اصولا میاد تو پاگرد پشت در اتاق ما بساطش روپهن میکنه و وقتی مشکلی براش پیش بیاد، اینقدر با صدای بلند تکرار میکنه که ناخودآگاه مجبور میشیم راهنمایی اش کنیم!. دست آخرم باید بابت راهنمایی هایی که ازمون نخواسته به چیزی هم تقدیمش کنیم!

از جمله برکات مهمونای خوبمون برطرف شدن مشکل برق دزدی صفحه خورشیدی مون بود. مدتها بود مشکل داشت و نمیتونستم بفهمم ایرادش چیه. به مدارای الکتریکیپیچیده وارد نیستم. ولی ایشون انگار دفتر املای بچه دبستانی رو بخواد تصحیح کنه، در این حد سریع مشکل رو پیدا کرد.

عصر هم همه با هم رفتیم باغ کتاب سینما. بزرگترا فیلم به وقت شام، من و آقا رسول و بچه های همسن فاطمه و کوچکتر، فیلشاه. آمنه رو البته سپردیم مادرم که گفتن حوصله سینما ندارن.

به نظرم برای سینما رفتن گزینه خوبیه باغ کتاب. هم سالناش خوب و راحته و هم اینکه مثل سینما ملت هر کدوم یه گوشه عالم نیستن.

ففط مشکل جای پارکش هست، مخصوصا روزای تعطیل که بهتره برای نیم ساعت قبل از فیلم برنامه بریزید. همون اولین جای پارکی هم که پیدا کردین، نگهدارین و به امید جای نزدیکتر نباشید.

درباره خود فیلم ها هم به نظرم فیلشاه عالی بود. یه کارتون خیلی جذاب، با یه قصه با مزه برای بچه ها. البته اولش یه ذره کشدار بود.

اما نسبت به کار قبلی شون، شاهزاده روم، هم داستان مشکل روایتی کمتر داشت و هم جذابیت بصری کار بیشتر بود.

چند وقت پیش هم فهرست مقدس و ناسور رو با فاطمه دیدیم. اونا هم بد نیست، منتها برای سن بالاتر هستن و به درد زیر دبستان نمیخورن.

خدیجه ولی بعد حدود 45 دقیقه خوابش برد. از بس که راحت بود جاش بچه ام!

به وقت شام رو قبلا درباره اش خونده بودم، عماد هم زحمت کشید پلان به پلان برام تعریف کرد. به نظرم رسالت این فیلم دفاع از مدافعین حرم نیست، بلکه میخواد میزان وحشی گری و دیوانگی طرف مقابل رو نشون بده که به هیچ صراطی مستقیم نیستن و فقط دنبال خونریزی و خشونتن.

فهمیدن همین مساله و دونستن اینکه چقدر به ما نزدیک بودن، کافیه تا هر عقل سلیمی حکم به جلوگیری از نفوذشون بده.

البته که انگار کارگردان کلا با قوانین فیزیکی مشکل داشته و از این نظر ایرادات اساسی داره فیلم.

یه نکته هم بگم که قبل فیلم بیشتر از 100 بار به عماد تاکید کردم وسط فیلم سوت نزنه! دست خودش نیست، خودکار دائم در حال سوت زدن با تن صدای پایینه. هر پنج دقیقه هم تم عوض میکنه. 

به قول خودش با هزار زحمت تونسته جلوی خودش رو بگیره. ولی به محض اینکه فیلم تموم شد و اومدن بیرون، شروع کرد تم اصلی فیلم رو بزنه!

فیلم هم که تموم شد، هر کسی رفت سمت شهر و دیار خودش و ما موندیم و حوض پر از خالی مون.

راستی تا مثل دیشب یادم نرفته: عیداتون مبارک! ان شاءاللّه عیدی همه مون زیارت باشه به همین زودی...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۳۱ فروردين ۹۷

تعرض به امنیت و حریم مردم در پیام‌رسان‌های داخلی حرام شرعی است

بالاخره بعد نمیدونم یه هفته یا بیشتر یا کمتر دو قطره فرصت سر زدن به اینجا رو پیدا کردم.

چقدر حرف داشتم درباره سفرمون که فقط تو دلم گفتمشون و دیگه حسش نیست اینجا بنویسمشون.

خلاصه همه شون اینکه این سفر هم مثل همیشه یه دعوت رویایی بود که به چشم بر هم زدنی تموم شد. دعوتی که مطمئنم من لیاقتش رو نداشتم و صدقه سر بقیه راهی شدم.

فقط کاش چیزی ته کیسه ام مونده باشه.

دست آخر، بعد از سفر یه حساب و کتاب کردیم که ببینیم در مجموع به لحاظ مالی و راحتی، چقدر متفاوت بود با کاروان و تور. با اینکه کرایه ماشینمون نفری 1250000 شد، که تقریبا برابر بود با اینکه رفت و برگشت با هواپیما بریم، ولی همین اختیار داشتن و آقا بالاسر نداشتنش، خیلی خوب بود.

بقیه هزینه ها مون هم خیلی بهتر درومد. چون هم غذا برده بودیم و هم اینکه به عنوان مثال هتلی که تو کربلا گرفتیم و درجه 4یا بلکه پایینتر بود، جزو هتل های درجه یک حج و زیارت بود!

ما هم ناچاری اونجا جا گرفتیم، بقیه یا پر بود و یا دور.

در مجموع هم که اونجا هم بدتر از اینجا همه چی خیلی گرون شده. بی هیچ حساب و کتابی. 

جالب این که با وجودی که هیچ صحبتی درباره اینکه چقدر بودجه داریم و چطور میخوایم خرج کنیم، با فاطمه نکرده بودیم، ولی ایشون از همون اول خودش رو دخالت که چه عرض کنم، رئیس فرض کرد.

جوری که از ریز تمام مخارج خبر داشت و کلی برای خودش صاحب ایده بود که چه کنیم خرج کمتر بشه.

مثلا برای سامرا، قصدمون نبود شب بخوابیم. به خاطر وسایلمون. و قرار بود بذاریم هتل کاظمین و بریم و برگردیم. ولی فاطمه گفت با وسایل بریم سامرا، وقتی پیاده شدیم، وسایل رو از روی باربند، بیاریم تو ماشین و با یه ساک ضروریات بچه ها بریم و شب بمونیم.

که هم زیارت بیشتری کرده باشیم و هم یه شب کمتر پول هتل بدیم!

البته که بعدا دیدیم، خیلی ها همونطور بارشون روی باربنده و گذاشتن پارکینگ. 

کلا یه خصلتی که تو مردم عراق دیدم، این عدم وابستگی شون به مادیاته. فرقی نمیکنه چه سطح و طبقه ای باشن، درگیر اضافات نمیشن. همونطور که راحت برای زیارت رفتن کفش و دمپایی شون رو، اگه داشته باشن، ول میکنن و میرن، نسبت به بقیه لوازمشون هم همینقدر راحتن.

ماشین آخرین سیستم خریده، تو این جاده های داغون، باهاش 120 تا میره تازه ویراژ هم میده! 

همین رسمشون که معتقدن شب جمعه بیان حرم امام حسین علیه السلام و شب بمونن. براشون اصلا معنی نداره که جای خوب و تمیز جا بندازن. قشنگ وسط راه و رفت و آمد و کنار سطل زباله، پتو پهن کرده بودن و مشغول شام بودن. همه هم لباس پلو خوری تنشون بود و معلوم بود وضعشون خوبه. 

قبلا هم اربعین دیده بودم این عدم وابستگی شون رو. طرف چند تا مبل راحتی از تو خونه اش برداشته بود آورده گذاشته بود تو مسیر تا زائرا استراحت کنن. مبل ها همه نو و جنس خوب بودن. خودش هم سر پا ایستاده بود تعارف میکرد که بیاید بشینید. حالا که خونه ام دوره، اینجا بشینید!!

بچه کوچیکای گروه هم خدا رو شکر نهایت همکاری رو با هامون داشتن. بیشتر مسیرای تو ماشین رو خوابیدن. سر غذا هم ادا درنیاوردن. مخصوصا خدیجه خانم، که هی نگفت دلم تو گوشم میگه از اینا نمیخوام. همه اداهاش رو جمع کرد برا تو خونه!

آمنه و معصومه هم این مدت رو ترجیح دادیم غذای کمکی آماده بهشون بدیم. یا نون و پنیر و تخم مرغ آبپز. و خدا رو شکر هیچ کدوم مریض نشدن.

در عوض من شخصا به جای تمام اعضا مریض شدم اساسی. غیر از پا درد و ورمش، دو روز آخر تب شدید کردم. رسیدیم دو روز بدن درد و کوفتگی داشتم، بعد دو روز آبریزش بینی در حد آب جاری که هیچ قرص و کوفتی هم بهش اثر نداشت. تموم شد، معده ام بهم ریخت.

الان یه چند ساعتی هست تقریبا جایی ام درد نمیکنه، منتظرم ناخن شصت پام بره تو چشمم یا یه همچین چیزی.

عماد هم شکر خدا صحیح و سالم برگشت. با صورت آفتاب سوخته و دستای پوسته پوسته شده. بچه ام کلی مرد شد تو این دو هفته، 20 روز. و من یقین دارم از قبولی سلام راه دورش...

پی نوشت: لطفا برای شادی روح برادر یکی از دوستان مجازی مون که 4 فروردین فوت شدن، فاتحه ای قرائت بفرمایید. ان شاءاللّه که مهمان سفره حضرت باشن.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۱ فروردين ۹۷

اگر ایرانی‌ها ایرانی‌ بخرند،اگر تولید ملی را همه پیگیری کنند،مشکلات اقتصادی،معیشتی،اشتغال،سرمایه‌گذاری و آسیبهای اجتماعی کاهش پیدا خواهدکرد

از قدیم بلد بودم وسط شلوغی کتاب بخونم. نه فقط سر و صدای بقیه، که حتی وسط بازی فوتبال و تو کوچه هم کتاب میخوندم!

ولی برای نوشتن، همیشه احتیاج به سکوت و تمرکز داشتم. که بفهمم چی دارم مینویسم.

اما تو این چند ماهه، کم کم دارم یاد میگیرم تو سر و صدا هم بنویسم. امشب که دیگه رسما وسط رفت و آمدم.

از یه طرف داریم با عماد صحبت میکنیم همگی. طاقت نداره تک تک باهامون حرف بزنه، گفته بزنیم رو بلند گو. دور همیم خلاصه.

از این طرف دارم برای خدیجه نقاشی میکشم. اونم چی؟ گربه!! اونم منی که دو تا خط صاف بلد نیستم بکشم.

از اون یکی طرفم محسن داره از طرحش برای تأسیس دبستان غیر انتفاعی میگه و نظرم رو میخواد که بگم شدنیه یا نه. و من تو فکر که اگه به من بود، ترجیح میدادم یه وزارت آموزش و پرورش از نو راه اندازی کنم. از بس که دیگه یه مدرسه تک، جوابگو نیست.

نرگس خانوم هم از جناح روبرو، پشت اپن در واقع، داره یه کمیک استریپ از وضعیت شلوغ اتاق میکشه. تا الان هر چند شب یه بار یه داستان کوتاه کشیده از ماجرای خونه. حیف که دوست نداره از هنرش عکس بگیرم.

شخصا فکر میکنم نقاشی های ایشون، خیلی جالب تر از نوشته های منه.

فاطمه و نجم هم دارن مثلا آمنه و معصومه رو میخوابونن. البته که تلاششون مذبوحانه است و فایده نداره. با این حجم از سر و صدا و شلوغی، چرا باید زحمت بکشن بخوابن؟!

زهرا...زهرا کجاست؟! عجیبه! الان تو اتاق نیست. بود تا دو دقیقه پیش. 

عماد بالاخره رضایت داد خداحافظی کرد. چقدر بچه ام شاکی بود از این سفر رئیس جمهور!! بهش گفتم اشکال نداره، این سری میگم رئیس دفترش قبلش با شما هماهنگ کنه!!

البته که بیشتر از این شاکی بود که چرا برای پر شدن کادر دوربین ها شون، اینا رو مجبور کردن برن مسیر رو پر کنن؟!! هر چند که در نهایت عماد و دوستاش بیشتر یکی دو ساعت نموندن و برگشتن .

ها، زهرا هم اومد. 

یه چیز بگم؟ از وقتی اومده، به نظرم یه تغییری کرده، ولی نمیدونم چی. روم هم نمیشه از نرگس بپرسم. میترسم تغییرش خیلی بزرگ باشه با خاک یکسان شم.

اساسا این خانوما همونقدر که توقع دارن از ما مردا که در بیان احساساتمون شفاف باشیم و حرفامون رو تو دلمون نگه نداریم، خودشون هم باید تغییراتی که روی خودشون اعمال میکنن رو شفاف سازی کنن!

سر شب پیش بابا اینا بودیم. نزدیک تحویل سال، تلویزیون روشن بود. کدوم شبکه، نمیدونم. ولی صحنه، حرم سامرا بود و گنبد طلایی اش... یحتمل به خاطر اینکه شب شهادت امام هادی علیه السلامه امشب. ولی از باقی برنامه ها، عزایی دیده نمیشد.

خب اینکه تلویزیونه و توقعی هم نداشتیم ازش هیچوقت. ولی کاش مردم یه کم شعور داشتن. حالا اگه یه فردا رو عید نمیگرفتن و صبر میکردن تا پس فردا، اتفاقی نمیفتاد.

باز دید و بازدید هم هیچی، عروسی و کل کشیدن و بوق زدن و بزن و برقص شب عزا چی میگه؟!!

همسایه های محترممون تو کوچه بساط دارن امشب. یه ساعته صدای جیغ و دست و آوازشون میاد...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱ فروردين ۹۷

حجت خدا در بین مردم زنده است؛ با مردم زندگی میکند؛ مردم را میبیند؛ با آنهاست؛ دردهای آنها، آلام آنها را حس میکند

دیشب عماد رو فرستادم رفت. خیلی ساده و معمولی. درست مثل وقتایی که داره میره اردوی مشهد. بی هیچ مراسم پرسوز و گدازی.

این خاصیت بچه دوم بودنه. همیشه، همه وسواس ها و سخت گرفتنا و دلشوره ها مال بچه اوله. به دومی که برسه، تموم میشه. تکراری میشه. بیخود نیست یه وقتا عماد به شوخی میگه من رو از کدوم پرورشگاه آوردین؟

با اینکه موقعیت عماد از اون سری که نجم رو فرستادم سخت تره.خطرش هم شاید بیشتر باشه، ولی هیچ کس هیچی نگفت. 

خود عماد هم اصرار کرده براش شب نامه!! ننویسم اینجا. خونده اون قسمتی رو که 4 سال پیش برای نجم نوشتم.

پرانتز باز: عماد از طرف بسیج مسجد برای کار رفت سر پل ذهاب. تا آخر تعطیلات میمونن. پرانتز بسته.

نجم هم برای بار چهارم میخواست بره، اما چون رو کمکش برای سفر کربلا حساب کرده بودم، نذاشتم بره.

خدا بخواد پنجم ششم با ماشین میریم. ون دریست بایست بگیریم. من که گواهینامه بین المللی ام هنوز اعتبار داره، فقط باید یه وکالت محضری از مالک ون بگیریم. خرجش رو حساب کردیم، از اینکه بخوایم جدا جدا برای هر مسیر ماشین بگیریم، کمتر در میاد.مخصوصا که 3 تا بچه کوچیک داریم.

زهرا و محسن و معصومه هم درست همون شبی که تهران جنگ بود رسیدن. فقط خدا رو شکر ساعت حدود 11 رسیدن و موقع برگشت  از راه آهن، یه کم از حجم آتیش کم شده بود.

این سری فقط خودمون هستیم. هیچ کدوم از اقوام برنامه شون جور نشد بیان. خیلی دوست داشتم پدر و مادرم و پدربزرگم بیان. ولی گذرنامه بابابزرگ اعتبارش تموم شده و هنوز راضی نشدن به تمدیدش. میگن بلااستفاده میمونه. رو این حساب بابا هم گفتن نمیخوان بابابزرگ تنها بمونه.

خواهرا هم هرکدوم یه کاری داشتن. این شد که داریم تنها میریم. هرچند که همین تنهایی مون 9 نفریم!

این سه تا فسقلی هم دنیایی دارن برای خودشون. اول که خدیجه خیلی خیلی رو آمنه حساسه و نمیذاره معصومه نگاه چپ بهش بکنه. بچه مون، بچه مونی راه انداخته که نگو. معصومه هم از قیبل گاز بگیرها! منتظر فرصت یه گاز از یکی بگیره. مخصوصا آمنه. 

حالا هر چقدر زهرا توجیه کنه، من که میدونم خودش از معصومه گاز گرفته. شاید ادا درآورده باشه، ولی این که عقل نداره بفهمه، مقصر اصلی خودشه.

آمنه هم یاد گرفته، تا معصومه رو ببینه، جیغ میزنه! اصلا صبر نمیکنه ببینه چه اتفاقی میفته، جلو جلو جیغ میکشه که بغلش کنیم و نجاتش بدیم!

کش و واکششون هم سر اسباب بازی و اینکه خدیجه خودش رو عاقل و بزرگتر میدونه و سعی میکنه قوانین بازی رو حالی معصومه کنه، خیلی جالبه. معصومه هم کلا قانون حالی اش نمیشه، فقط میگیره پرت میکنه! 

حفاظ های راه پله رو هم دوباره گذاشتیم. 

دو سه روز دیگه انگار قراره برج میلاد، رکورد گیری روبیک برگزار شه. رسمی از طرف جایی نیست. همون آقای فلانی که وارد کننده اشه و آموزش هاش رو و اینترنت گذاشته و تبلیغات میکنه، خودش شخصا داره برگزار میکنه.

در اصل یه نوع دکان! هست. الکی جو رقابت تولید میکنه، بعد که حسابی بچه ها جوگیر شدن، مسابقه رو اجرا میکنه. که هزینه اش، خیلی خیلی کمتر از اونی میشه که میخواد از هر شرکت کننده بگیره. 

فاطمه هم البته تحت تأثیر این جو، اصرار داره ثبت نام کنیم و بریم.

اول میخواستم به صورت شفاهی، براش توضیح بدم که چرا نباید تو این مسابقات وارد شد و جوگیر شد.

ولی دیدم فایده نداره. ممکنه رو حساب اعتباری که پیشش دارم، ازم قبول کنه. ولی باور نمیکنه.

اینه که شاید اگه تونستم بردمش. اونجا وقتی تو محیطش باشه، راحت تر میتونم ایراداتش رو براش بگم. احتمال زیاد خودش زودتر پشیمون شه. چون مسابقه مختلطه.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۵ اسفند ۹۶

نیاز امروز جامعه ما این است که بداند مادری یعنی چه؟ زن خانه بودن و کدبانو‌ بودن یعنی چه؟

تا حالا دقت کردین به مواضع حسادتتون؟!

من کردم. من نسبت به خیلی از مواضعی که ظاهرا حسادت برانگیزه، حسودی نمیکنم. ناراحت نمیشم از عدم دسترسی ام به اون موقعیت ویژه. 

ولی یه مواقعی هست که بدجوری دلم میخواست من جاش بودم. حتی عصبانی میشم از بی لیاقتی ام. یه جاهایی که میبینم، آدمای خیلی از نظر من معمولی، کارایی کردن کارستون. 

فرض مثال وقتی فلان بازیگر خانم، تصمیم میگیره چادری بشه و میشه و به خاطرش اذیت میشه....

وقتی میبینم این آدما، تونستن دل خدا رو ببرن و من هنوز هیچی، قشنگ درک میکنم حس و حال قابیل رو.

نه اینکه بخوام طرفداری کنم ازش، یا توجیه کنم حس خودم رو، نه. میخوام بگم سخته هنوز نتونسته باشم کاری کرده باشم. احساس بی فایدگی مطلق میکنم وقتی به این 41 سال عمر تلف شده نگاه میکنم که درش سرسوزنی به خاطر خدا اذیت نشدم. نه زخمی، نه دردی، نه حتی فحش و بد و بیراهی.

...

قبلا فکر کنم درباره شیوه خونه تکونی مون نوشتم که ترجیح میدیم از فرصت تعطیلات نوروز استفاده کنیم برای این کار. 

ولی با این همه فاطمه همیشه خیلی چونه میزنه که باید برای سال تحویل خونه دسته گل باشه. البته نه اینکه خیلی تلاش کنه، بیشتر دلش میخواد این رسم تو خونه ما هم اجرا بشه.

امسال دیگه رسما خودش اقدام کرد: به شیوه فرماندهی و کار کشیدن از داداشاش که از قضا امروز خونه بودن. یحتمل منم اگه بودم، بی نصیب نمیموندم. 

خلاصه که امروز از بالا تا پایین، تمام پنجره ها و پرده ها توسط نجم و عماد و البته ریاست فاطمه خانوم، شسته و تمیز شدن. فقط دیگه لطف کرده نذاشته پرده اتو کنن. دستور داده همونطور نمدار، بزنن پرده ها رو. تزش اینه که تا خشک بشن، چروکاشون هم باز میشن.

احتمالا تا یه حد زیادی هم باز بشه، ولی اعصاب من نمیکشه به این حجم از خط خطی پرده نگاه کنم. در نهایت هم باز مثل پرده اتو کشی شده نمیشن: قرینه! در جریان ذهن اقلیدس گرای من که هستین، همون..

چند شب پیش خیلی سرم درد میکرد، نرگس برام نسکافه درست کرد. اصولا شبا نمیخورم. خدیجه هم که طبق معمول وسط دست و پام، داشت بر و بر نگاه میکرد.

پرانتز باز: سعی میکنم از این مدل خوراکی جات جلوش نخورم که مجبور نشم بهش بدم. پرانتز بسته.

دیگه منم ناچار یه چند قطره ای بهش دادم. از طعم تلخ و تندش اصلا خوشش نیومد خدا رو شکر. 

حالا امشب داره مهمون بازی میکنه، استکان و نعلبکی هاش رو چیده بود، میخواست با قوری توشون چیزی بریزه. اول گفت چایی، بعد یهو گفت نه. چایی نه. از اونا که "ک" داره درست کردم. چی بود؟!

گفتیم نمیدونیم. خلاصه هی نشونی داد، ما هم واقعا متوجه نمیشدیم منظورش چیه. تا عماد کشف کرد که منظورش نسکافه است!

نکته اینجاست که هنوز خیلی زوده براش تفکیک حروف یه کلمه!!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۷ اسفند ۹۶

ثبات،عامل موفقیت مادرانقلاب است.آنهایی که تلوتلومیخورند،به تعبیرامیرالمؤمنین(ع)مانندشتری هستندکه بارش راسست بستندونمیتواندمستقیم راه برود

ماجرای خیاطی کردن پارسال بود؟! خدا رو شکر امسال هم جور شد. و از جمله محسناتش اینکه میشه گفت تا حدی کار بلد شدم. در واقع دیگه از یه راسته دوز ساده، رسیدم به موقعیت الگو کشی. که خب جا داره اعتراف کنم اصلا با تفکر محاسباتی و هندسه اقلیدسی ام جور در نمیاد و تعبدا قوانینش رو پذیرفتم!! 

حدود یک هفته است همگی مشغول هستن و منم شبا که میام، تا حدود 12، 1 خودم رو یه جوری وسطشون جا میدم. 

تعریف از خود نباشه، طرح های جالبی دادم. احتمالا همینجوری پیش بره، بتونیم یه نمایشگاه مد و لباس بزنیم. 

ولی در کل خدایی اش کار سختیه خیاطی. بی نظمی و شلوغی اش زیاده. ریزه کاری هاش هم که دیگه نگو. 

خلاصه که این چند روز و شب درگیرش بودیم حسابی و تا پارچه های بعدی برسن، یه نفسی تازه میکنیم. 

از انتخاب رشته عماد گفتم؟ انتخاب اولش کاردانش، رشته کشاورزیه. کسی تهران سراغ داره مدرسه کاردانش که کشاورزی داشته باشه؟ فرصت نکردم جستجو کنم. 

البته که خودش بیشتر رو حساب سر به سر گذاشتن با ما، این رشته رو زده. ولی من اتفاقا دوست دارم. اگه بره تو این رشته، خیلی هم خوبه.

دیشب فاطمه قبل از خواب، اومد باهام یه صحبت پدر و دختری کرد.  خلاصه مفیدش این که خیلی دوست داره کارای یواشکی انجام بده. که ما رو شگفت زده کنه. کلی هم ایده داره. ولی ته تهش، چون میدونه ما بیشتر از اینکه هیجان زده بشیم، ناراحت میشیم، از خیرشون گذشته. 

کلی هم مثال ریز و درشت از فکرا و ایده هاش که حقیقتا دوز هیجانش بالا بود و خدا رو شکر از خیرشون گذشته! 

البته که ما هم با این اخلاقش آشنا بودیم همیشه و خیلی از اوقات خودمون یه فرصتهایی براش فراهم کردیم که ما رو غافلگیر کنه.

اما به هر حال، دیشب حرفش درباره کادوی روز مادر بود. که میخواسته، خودش اینترنتی سفارش بده و فقط به حرمت اعتباری که هنوز براش دارم، به خودم گفت! 

پرانتز باز: بابت ثبت نام کلاس زبانش و پرداخت شهریه اش، رمز دوم کارتم رو داره و میتونه اینترنتی سفارش بده. پرانتز بسته. 

حالا پیشنهاد شگفتانه اش چی بود؟ خرید وسایل فوق لوکس طراحی و نقاشی! 

منم بابت قدردانی از اینکه بهم افتخار داد و درد دل کرد باهام، همین امروز بردمش یه لوازم تحریری خیلی با کلاس که هرچی تو نظرش هست بخره. 

هیچی دیگه، وقتی داشتم کارت میکشیدم، بعد از کلی چونه زدن، تازه فهمیدم لوازم تحریر لاکچری که میگن یعنی چی. میشد با همین پول یه سرویس طلا خرید حتی!! 

هرچند که نرگس محال بود تا این حد خوشحال بشه. مخصوصا به خاطر سه پایه رومیزی اش که میتونه دو از دسترس بچه ها بذاره. 

من قصدم نبود همین امشب بدیم کادو رو، ولی فاطمه دلش طاقت نیاورد تا رسیدیم، بدو بدو رفت داد به مادرش. این شد که نجم هم مجبور شد از کادوش رو نمایی کنه: ساعت رومیزی زنگ دار. از همون قدیمیا فقط با طرح جدید. که به قول نرگس حیف تو اتاق خودمون طاقچه نداریم. البته کنار تخت هم میشه گذاشت، ولی تمام جذابیتش به اینه که رو طاقچه باشه. 

این وسط کی خیلی پکر شد؟ معلومه دیگه، عماد. که میخواسته گل بخره برای مادرش. که البته نرگس راضی اش کرد، به شیوه هایی که بلده و من بلد نیستم. 

خدیجه رو هم با یه جعبه پاستل و یه دفتر عجالتا گول زدیم. حالا تا کی اثر داشته باشه و راضی باشه به همینا، خدا میدونه. 

از آمنه هم بنویسم که تکمیل شه: از مرحله به پشت خوابیدن، ناگهان رسیده به مرحله ایستادن بدون کمک! هنوز دمر نمیفته، ولی دستش رو بگیری بلند میشه و میتونه نزدیک 30 ثانیه بدون هیچ کمکی، بایسته.

از لحاظ قیافه هم 180 درجه تغییر کرده. در حال حاضر کپی برابر اصل خودمه. من که باباشم، سختمه بهش بگم دخترم، اینقدر که پسره قیافه و چشما و نگاهش! مخصوصا که بسیار بسیار قلدر تشریف داره و به سر سوزنی ناملایمت، چنان داد و هواری راه میندازه که بیا و ببین. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۳ اسفند ۹۶

به هنرمندان توصیه میکنم که‌ به بازی‌های‌ خطی‌ و سیاسی‌ کشیده نشوید؛ اما آن‌جایی‌ که‌ مسئلۀ حفظ‌ ارزش‌هاست،‌ موضع‌ انتخاب‌ کنید و پای‌ آن‌ بایستید

کلا اهل سینما رفتن و فیلم دیدن نیستم. ولی اخبار سینما و رسانه رو پیگیری میکنم. بلکه اگه یه روزی دستم به جایی رسید و کاری از دستم برومد، بدونم چی کار باید بکنم. 

ماجرای جشنواره امسال رو هم تا حدودی پیگیر بودم و تقریبا از همون اول میشد حدس زد آخرش دار و دسته هومن جانشون!! همه جایزه ها رو درو میکنه. 

ولی چیزی که برام جالب بود دلایل داوران بود. من نمیدونم از کی تا حالا به محتوای فیلم ها نمره میدادن که امسال لاتاری رو کلا به خاطر محتواش حذف کردن؟!!

یعنی اون ابد و یک روز، محتواش خیلی بهتر بود یا درباره الی مثلا؟!

و از کی تا حالا مخالف ترویج خشونت شدن؟!!

در وصفشون فقط میشه گفت عرضه گفتن یه دروغ هم نداشتن.

ولی از همه اینا بگذریم، از اون صحنه افتضاحی که دیدم و پخش شد همه جا، نمیشه گذشت. همون اتفاقی که سر مصاحبه با عوامل یه فیلم اتفاق افتاد، درست بیخ گوش یه پسر بچه 10، 11 ساله. 

یعنی دقیقا قراره چه کار کنن این به اصطلاح هنرمندان نامحترم تا بفهمیم لیاقت دیده و شنیده شدن، ندارن؟ به چه زبونی بگن پیاده نظام دشمنن؟

میان از طرح های با پوشش محیط زیست و درواقع جاسوسی حمایت میکنن، به روی خودمون نمیاریم. 

برامون فیلم از زندگی با سگ و گربه شون و بغل و ماچ و بوسه شون میذارن، ندید میگیریم. 

پز زندگی اشرافی شون رو میدن و به مردم به خاطر فقرشون، توهین میکنن، بازم دست و جیغ و هورا حواله شون میکنیم. 

با تمام بی سوادی شون، خودشون رو نخود هر آشی میکنن و واسه همه چی نظر میدن، بازم عین خنگا منتظریم عالیجنابان مرحمت کنن اظهار نظر بفرمایند. 

برای متهمین به جاسوسی و دشمنای کشور، اشک تمساح میریزن و آه و فغان سر میدن و کمپین تشکیل میدن، بازم انگار نه انگار. 

ولی خدایی این حرکت آخر رو هر جای دیگه دنیا اتفاق افتاده بود، همون اروپا و آمریکا، به خاطر وجود اون پسر بچه، دادگاهی اش میکردن. نمونه های کمتر از این بوده که برخورد سنگین شده باهاشون. 

واقعا نمیفهمم چرا اینجا هیچ کس کوچکترین عکس العملی نشون نداد؟ در حد یه اخم هم کسی رو دعوا نکردن، کسی رو بیکار نکردن، واسه کسی خط و نشون نکشیدن. حتی تف هم تو صورت نامردش ننداختن! 

درد اینه. رسانه مون کلهم اجمعین و یکجا، دست دشمنه و ما هیچ، ما نگاه. این اعتقاد قلبی منه که ما هنوز مهمترین سنگر حکومت رو فتح نکردیم. هنوز رسانه مون دست همون لژهای فراماسونری و بهایی ها و یهودی هاست.  هنوز بلندگوهامون دست دشمنه و ما هرچقدر هم داد بزنیم، نفسمون به صدای اونا نمیرسه. 

این صدا و سیما و سینما و تئاتر باید پس گرفته بشه ازشون. تنها راه همینه. 

...

اصطلاح جدید فاطمه:

با اینکه در کوزه های مدرسه باز بود، ولی حیای گربه هم بود!! 

دیروز مدرسه به همه ناهار داده. ولی فاطمه نگرفته. با اینکه ماکارونی بوده با ته دیگ. به قول خودش حیا کرده. 

فاطمه اول سال یه هفته امتحانی از ناهار مدرسه خورد، خوشش نیومد. گفت ترجیح میده بیاد خونه با مامانش و خدیجه غذا بخوره. ولی دیروز به مناسبت از دهن افتاده دهه فجر، به همه غذای مجانی دادن که فاطمه نگرفت و ضرب المثل فوق رو ساخت! 

از شیوه جدید عماد هم برای اعلان حضورش بگم که خدا رو شکر از ایجاد سر و صدا با وسایل مختلفو تلق و تلوق کردن، رسیده به سوت زدن خیلی ملایم. مخصوصا وقتی پایینه، صداش اصلا اذیت نمیکنه. 

فقط اعلان بودن و بیداری شه که برای من خیلی خوبه. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۷ بهمن ۹۶

من به شما عرض بکنم، به حول و قوه‌ الهی ۲۲بهمن امسال از آن ۲۲بهمن‌های تماشایی خواهد بود

خیلی دوست داشتم یه مطلب کوتاه، شده یه خط، درباره فواید الله اکبر گفتن امشب بنویسم، ولی نشد. حقیقت یکی از دلایل کم پیدا شدنم، اینه که آمنه خانوم تازگی ها تصمیم گرفتن حوالی ساعت 10 شب الی 1 بامداد رو به بیداری و بازی و خنده بگذرونن! 

و خب کدوم عقل سلیمی بازی با این فسقلی رو به نوشتن تو وبلاگ، اونم با گوشی ترجیح میده؟! 

باز جای شکرش باقیه که تو همین ساعت خدیجه خوابه. و الا که به لطایف الحیل نمیذاره حتی به آمنه نگاه کنم. 

الان هم که دارم مینویسم، دلیلش اینه که آقا نجم الدین تشریف دارن، بعد از ظهر از کرمانشاه برگشت، و کلا آمنه رو برده پایین تک خوری! 

خوش به حالش واقعا، دفعه سومی بود که رفت... 

دیروز، دور از چشم مادرم، رانندگی کردم. خدا رو شکر هیچ سختی نداشت. البته قرا هم نبود سخت باشه، مادرم خیلی اصرار دارن که فعلا رانندگی نکنم.... 

پرانتز باز: از وقتی جریان جراحی پیش اومده، مادر جان کلا از فکر اینجا اومدن بیرون و دیگه پیگیر نوشته های من نیستن. 

در واقع اینقدر فکر و ذهنشون درگیر پای منه که میترسم مریض شن. پیشنهادی دارین که چطور نگرانی شون رو برطرف یا کم کنم؟!پرانتز بسته.

و اما حرف اصلی که از دیروز و بلکه پریروز میخوام بنویسم:

نمیدونم خبر دارید یا نه، گویا چند وقت پیش خانمی تو یه برنامه تلویزیونی، برای افزایش محبت تو خونه، یه راه حل ارائه دادن که خیلی سر و صدا کرده. که مثلا خانوم پای شوهرش رو فلان...

پرانتز باز: اصل کلیپ رو من ندیدم. ولی به شخصه نسبت به این پیشنهاد خاص خیلی چندشم شد! به سلیقه من اصلا جور نیست این حرکت ویژه.

اما اگر منظور ابراز محبت باشه، اونم به شیوه های فیزیکی، خب کدوم عقل سلیمی بدش میاد؟!

پرانتز تو پرانتز باز: امشب عماد وسط صحبتاش دوبار گفت عقل سلیم، تو دهن منم افتاد.

هر دو تا پرانتز بسته.

حالا گره داستان کجاست؟ فاطمه پنجشنبه ها کلاس فوق برنامه دارن مدرسه. که اگه سنگم از آسمون بباره و کل هفته رو به هزار و یک مناسبت تعطیل کنن، این کلاسشون تعطیل نمیشه. و یه درصد هم فکر نکنین به خاطر هزینه ای که میگرن و اگه تعطیل باشه باید برگردون ها! 

کلاسشون اسمش خلاقیته، ولی بیشتر کاردستی یاد میگیرن. که مثلا با قوطی خالی آب معدنی، جای موبایل درست کنن که موقع شارژ آویزون پریز بشه. تقریبا همونایی که تو اینترنت هست. 

با اصل کلاسش مشکل ندارم. مخصوصا که فاطمه خیلی دوست داره از اینجور کارها رو. ولی معلمشون یه موردایی داره. هر بار یه حرفایی میزنه که بعدش چند روزی باید سرش بحث کرد. 

بازم یه درصد فکر نکنید که مثلا برگشته درباره بیماریهای واگیردار و انواع شیوه های واگیر بیماری توضیح سر بسته داده ها! که فاطمه براش علامت سوال به بزرگی توپ بسکتبال ایجاد شه، زن و شوهر چه فرقی با بقیه دارن که بیشتر امکان داره از هم مریضی بگیرن!!

حالا این هفته ایشون بحثشون درباره روابط مدرن خانوادگی بوده و اینکه دیگه گذشت اون زمانی که زنا باید کلفتی میکردن و.. و این وسط یه گریزی هم زدن به کربلا و اصل کلیپ رو سر کلاس نشون بچه ها دادن. 

از اونجایی که تو این مدت، بابت حرفا و نظریات ایشون تو خونه بحث شده، دید فاطمه نسبت به صحبتای ایشون این، همون دید ادب از که آموختی شده.

در واقع تمام صحبتای این خانم رو فاطمه، ابتدا به ساکن، خلاف حقیقت فرض میگیره،مگه اینکه بعدا خلافش ثابت بشه. 

و خب چون خانم از اون کلیپ و خانوم و پیشنهادش، به شدت انتقاد کرده بود، فاطمه با چشم گریون اومد خونه که چرا مامانش من رو دوست نداره!! و اگه دوست داره، چرا از این کارا نمیکنه!! 

بماند که کم مونده بود قرآن بیاریم که قسم بخوریم ما خیلی خیلی به هم علاقه داریم و به هیچ وجه کدورتی از هم نداریم. 

درخواست من از مسئولین اینه: اگه میخواید در راستای تحکیم خانواده قدمی بردارید، که خیلی هم خوبه و خدا قوت و از این حرفا، لطفا پیشنهادهای تا این حد چندش ندین. پاشویه تو لگن، اونم تو اتاق و روی فرش؟!! مگه عصر حجره و حمام نیست و باید رفت از سر چشمه آب آورد و رو آتیش هیزم داغ کرد؟!!

بد تر از اون، چسبوندن نام دین به اینجور ایده های شخصیه. والا اون چیزی که سفارش دینه، به استقبال و بدرقه شوهر رفتن با روی خوشه. حالا اینکه یکی با چایی و نبات پذیرایی میکنه، یکی با حرفای قشنگ و.. دیگه سلیقه است. سلیقه هر دو طرف. مهم همون روی خوشه. اصل توقع زیاد نداشتن و تو فشار نذاشتن و قناعت کردنه. 

حالا خانوم بره اصلا وسط پذیرایی آقا رو کیسه بکشه، ولی اهل اسراف و تجملات و ولخرجی باشه، چه فایده داره؟ کدوم عقل سلیمی نمیفهمه این کارا فیلم و نقشه است واسه سر کیسه کردن؟!

بابت اصطلاح سر کیسه هم معذرت میخوام. قصدم اینه که ته منظورم رو برسونم. 

خلاصه که این کلیپ بدجوری روحیه دخترمون رو تو این دو سه روز خط خطی کرد.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۱ بهمن ۹۶

اگر دو روزمان مثل هم باشد، سرمان کلاه رفته است. مغبون، یعنی فریب خورده، سرکلاه‌رفته. و کسی که فردایش از امروزش بدتر باشد، «فهو ملعون»؛ یعنی طرد شده است

نمیدونم فقط منم که به نظرم اوضاع مملکت به نهایت قاراشمیشه!!  یا واقعا همینطوره. 

اینجور که داره پیش میره، کم کم باید دعا کنیم یه بلای آسمونی بیاد، همه با هم بمیریم.  بلکه راحت شیم از دست رئیس جمهور و دولت و مجلس و شورا و بقیه. تو بگو راه رضای خدا یکی شون یه کار درست، یه حرف به جا نمیزنه! یکی از یکی بدتر ودشمن تر! 

فقط دلم از این میسوزه که مردم ساده لوح تقدیرمون، هنوزم نمیخوان باور کنن ایراد از انتخابیه که کردن. حالا که کار به اینجا رسیده، همه تقصیرات رو میندازن گردن اصل جمهوری اسلامی و ولی فقیه. این خودنابینا و احمق پنداری مردم، خیلی رو مخه. 

از بابت تعطیلات مدارس هم که کفری ام در حد چی. نه اینکه بگم با این حجم از آلودگی، بچه ها برن بیرون، دردم از اونجاست که برای اربعین بخشنامه میدن و غدغن میکنن غیبت رو، بعد الان فرت و فرت تعطیل میکنن! هنر میکنن.

البته که تعطیل هم نباشه، درس خبری نیست. فاطمه که هیچی، کلا از 7 دولت آزاده. نه امتحان جدی، نه نمره ای. عماد هم که مثلا خیر امواتشون امتحان و نمره دارن، اولا که تا حد امکان درساشون کم و الکی شده. در ثانی، نمره ها هم الکی و کیلویی! 

به نظر من از جمله درسای مهمی که دوره راهنمایی داشتیم، جغرافی و اجتماعی و تاریخ بود. از علوم و ریاضی به نظرم مهم تره دونستن و شناختن اینکه با چه تاریخ و گذشته ای داری کجا زندگی میکنی و نسبتت با بقیه مردم چیه. 

بعد حالا اومدن این سه تا کتاب رو، خلاصه کردن تو یه کتاب، اینقدر که درس خانواده آقای هاشمی، بیشتر ازش مطلب به درد بخور درمیاد تا کتاب اینا. 

موقع امتحان هم که از 15 نمره میگیرن، بقیه اش دست معلم. قشنگ کیلویی نمره میده. منی که میدونم عماد لای این کتاب رو از اول سال باز نکرده، نخونده، برای امتحان همون 4 تا سوالی که از قبل دادن رو حفظ کرده، 20 کارنامه اش به چه دردم میخوره؟ جز اینکه برام به نمره اش استناد کنه واسه نخوندن 4 تا کتاب تاریخی. 

آخیش، یه ذره غر زدم دلم خنک شد. 

واقعش عماد خیلی اهل دونستن و سردرآوردن از همه چیزه. سیاست و تاریخ هم خوراکشه. هم میخونه، هم تحقیق میکنه. ولی خب میدونم و دیدم که لای کتابای حفظی درسی اش رو باز نمیکنه. چون معلم هاش هم ازش نمیخوان. دست آخر هم برای امتحان، یه برگه سوال میدن و خلاص.

این قسمت ماجرا که تنبلی معلما، داره عماد رو نسبت به درس به عنوان وظیفه ای که الان به عهده اشه، بی خیال میکنه، حرصم میده. مدرسه، تنها فایده اش به نظر من، اینه که بچه ها رو منظم میکنه. مسئولیت پذیر میکنه. تکلیف میده و ازشون میخواد انجام بدن. 

و الا که آموزش ریاضی و علوم و فارسی، به هزار روش دیگه ممکنه و نیاز به مدرسه نداره. 

ولی این نظام جدید، دقیقا زده وسط برجک همین تنها حسن مثبت مدرسه. فرت و فرت هم که تعطیل، خب از اساس نرن مدرسه دیگه. چه کاریه. 

تو این مدت هم کم و بیش درباره تخت بودن یا کروی بودن زمین بحث کردیم. من بیشتر از اونی که بخوام کروی بودن زمین رو اثبات کنم، روی ادبیات و شیوه استدلال آقایون تخت گرا دست میذارم. اینقدر که بچگانه و زیر دیپلم بحث کردن. بعد این وسط کی اومده از آب گل آلود ماهی گرفته؟ فاطمه خانم. رفته برای خودش صاحب سبک جدید مکعب گرایی!! شده و ادعاش اینه که چون خونه خدا مکعبه، پس خدا هم حتما زمین و کل جهان رو مکعب آفریده!!! کلی هم نقاشی و داستان درباره اش کشیده و نوشته! 

در مورد پام هم خدا رو شکر چند روزیه دارم با یه عصا راه میرم و ان شاءاللّه تا هفته دیگه، کلا بی عصا. لازمه اعتراف کنم ترسم نسبت به جراحی کاملا بدون دلیل بود و خیلی کمتر از اونی که فکر میکردم سخت گذشت. 

تنها سختی که داشت برام و فکر میکنم لازم بود برام، این احتیاجم به دیگران بود. من اینقدر مغرورم که حاضرم همه کاری برای همه انجام بدم، ولی سر سوزنی دیگران کاری برام انجام ندن تا مجبور به تشکر نشم. تشکر زبانی منظورم نیست. منظورم مدیون شدنه. واقعا دوست ندارم ذره ای مدیون کسی بشم. 

و این ماجرا باعث شد از اعماق وجودم این دین رو حس کنم. این شرمندگی و کوچیک شدن رو. و فکر میکنم واقعا لازمه برام. خیلی بیشتر از اینا لازمه. 

حتی بیشتر که فکر کردم دیدم این که دوست ندارم به هیچ عنوان از کسی برای انجام کار خونه کمک بگیریم و توجیهش میکنم که این اخلاق سرمایه دارایه، از همین احساس ناشی میشه که دوست ندارم مدیون کسی بشم. حتی اگه بیشتر از دستمزدش هم بدم، چون واقعا با پول نمیشه جبران کرد این مسائل رو. 

خلاصه که دارم سعی میکنم، تمرین میکنم، کم کم از اون پله های غروری که رفتم بالا، به زبون خوش بیام پایین.

اما مادرم همچنان نسبت به این جراحی که انجام شده، بدبین هستن. بخوام خلاصه مفید توضیح بدم، ایشون باور ندارن زانوی من سرجاشه. و موقع راه رفتنم، دائم نگرانن که نکنه پام از زانو جدا شه. 

رو این حساب من جلوی ایشون، محض اطمینان خاطرشون، با دو عصا راه میرم و بریس میبندم.

فقط خدا نکنه حواسم نباشه و دستم بره سمت زانو، به شدت نگران میشن که چیه؟ درد داری؟ طوری ات شد؟ و به صورت دائمی و شبانه روزی سفارش میکنن که مواظب باشم و احتیاط کنم. شاید اگه میدیدن جای عمل رو که هیچی از آثارش باقی نمونده، یه کم از نگرانی شون کم میشد. ولی اصلا حاضر نیستن ببین. 

نرگس خانوم دیروز آمنه رو بردن برای واکسن 4 ماهگی، با چند روز تأخیر. باز هم من خونه نبودم متأسفانه و هیچ کمکی نکردم. و باز هم طبق گزارشات، یه لحظه گریه اش بند نیومده تا شب!

البته شب هم دوست داشت گریه کنه، ولی دیگه صداش درنمیومد. به غر زدن و نق نق کردن اکتفا کرد تا خود صبح. با این حال امروز هم تا شب فقط2 ساعت خوابیده! فقط موندم باطری اش چیه که اینقدر شارژ نگه میداره.

هنوزم خواب نیستا، داره برای خودش آغون آغون میکنه و تف میکنه و میخنده. فقط جای شکرش باقیه به همطرازی با ما در حال دراز کش، رضایت داده. و الا که نرگس رو مجبور میکنه بغلش کنه راه بره. 

راستی تا یادم نرفته، یه پیام خصوصی داشتم. در مورد نحوه شناخت. 

خب راستش شناختن دقیق که خیلی سخت بلکه ناممکنه. ولی اگه منظور شناخت روحیات باشه، بستگی داره چه روحیه و خصوصیتی برامون الویت داشته باشه. درباره همون ملاک، یه آزمون ویژه ذهنی طراحی میکنیم و انجام میدیم. 

توضیح بیشتر اینکه بی نهایت خصوصیت و روحیه و اخلاق وجود داره. ولی هر کس یه الویت اخلاقی براش ملاکه. فرضا بین حسادت و بخل و ترس و عصبانیت، ممکنه کسی کنترل عصبانیت براش ملاک اول باشه. 

خب، برای امتحان اینکه شخص مقابل تو این مورد چه ویژگی داره، میاد موقعیتی رو طراحی میکنه تا اتفاقی بیفته که عموم افراد رو عصبانی میکنه. و بعد نگاه میکنه ببینه این شخص هم عصبانی میشه؟ تا چه حد؟

البته واضحه که با این روش، نهایتا 3،4 مورد رو میشه روش کار کرد. ولی اگه شناخت بیشتر و دقیق تر مد نظر باشه، مشاورها تست های خوبی دارن. از اونا هم میشه کمک گرفت. 

ضمنا ممنون از محبتتون. ما هم محتاج دعای خیرتون هستیم. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۷ بهمن ۹۶

به نظر ما میشود امپراطوری رسانه‌ صهیونیستی غربی را شکست داد.شکست صهیونیست‌ها در جنگ نرم هم ممکن است همچنانی که در جنگ سخت صهیونیست‌ها شکست خورده‌اند

باز یه چند شبی غیبت غیر موجه داشتم و لطف دوستانی که جویای حال شدن. الحمدللّه، شکر خدا همه خوبیم. فقط یه مختصر آتیش سوزی داشتیم که اونم ختم به خیر شد الحمدللّه.

یکشنبه عصر رفته بودم فیزیو تراپی، نرگس خانوم و بچه ها هم رفته بودن خونه مادرم برف بازی دست جمعی. 

نمیدونم چه سریه که برف بازی خونه مادربزرگ یه مزه دیگه داره همیشه. 

عماد بعد نیم ساعت برگشت خونه که به کاراش برسه. تو این فاصله، چند تا سیب زمینی هم گذاشته بود تنوری بشه برای شام. ولی اشتباها شعله رو کم نکرده، رفته بود پایین. حرارت زیاد هم اول دستگیره قابلمه رو سوزونده بود و بعد به دستمال کنار گاز سرایت کرده و...و تقریبا نصف آشپزخونه سوخت. 

فقط جای شکرش باقیه، وقتی بوی سوختنی رو حس کرده و رفته بالا، قهرمان بازی درنیاورده و سریع تلفن کرده آتش نشانی. چون به قول خودش ظاهر آتیش خیلی کم بوده. اصلش رو نمیدیده اصلا.

به هر حال دوشنبه و سه شنبه کار داشتیم در حد کارای همیشه! منم تنها کمکی که ازم برمیومد، نگهداشتن خدیجه و آمنه بود. به هر نحوی بود، بالاخره تونستم رابطه آمنه رو با زمین خوب کنم! الان سر حال باشه، تا نیم ساعت هم طاقت میاره همینطور روی زمین باشه و تقلا کنه واسه رفتن. البته که با تمام تلاشی که میکنه، هنوز نتونسته برگرده. 

خدیجه هم که دیگه تمام رشوه های عالم رو گرفت تا طاقت بیاره و نره تو دست و پای بقیه. تا این حد که براش از اینترنت به اصرار خودش، مرا ببوس!! دانلود کردم.

اول که اصلا نمیفهمیدم چی میگه. بعد که خودش برای گوگل گفته چی میخواد و گوگل هم از خدا خواسته، براش آورده، شاخام از تعجب درومد که این فسقلی این چیزا رو از کجا شنیده. 

دست آخر کاشف به عمل اومد که تو یکی از قسمتای دیرین دیرین، میگه: مرا ببورس، با همین آهنگ، اینم شنیده و یاد گرفته. 

خسارت آشپزخونه هم شامل نصف درای کابینتا و یه مقدار ادویه جات و یه تعداد ظرف و ظروفه. اصل بدنه چون فلزه، سالم مونده. 

پرده اتاق هم بعد از چند سری شستن، هنوز بو میده و سیاهه. فکر کنم باید عوض بشه.

به قیمت روز بخوام حساب کنم، احتمالا نزدیک دو تومن بشه. ولی به عماد گفتم فقط پول درا و پارچه پرده رو باید بدی. دوخت و نصب پرده و درا رو هم با خودت.

هنوز اعتراض نکرده، ولی یحتمل موقع حساب و کتاب، به هزار و یک دلیل و بهونه ازم تخفیف 90 درصدی بگیره. 

فاطمه ولی هنوز نتونسته با این ماجرا کنار بیاد. هنوز براش هضم نشده باید خوشحال باشه یا ناراحت. به قول خودش با اینکه فقط یه کم همه خسته شدیم و واقعا اتفاق بدی نیفتاده برامون، ولی انگار یه چیزی تو دلش هست که نمیذاره خوشحال باشه. 

میگه وقتی درای سوخته کابینت رو میبینم، یهو خیلی دلم میگیره. دلم میسوزه اون موقع که داشتن میسوختن، هیچ کس کمکشون نکرده...

راستش جوابی برای این حرفاش ندارم. منم در نیم سوخته ببینم، فرق نمیکنه مال چی باشه، دلم میگیره. منم یاد مظلومیتی میفتم که هنوز ادامه داره...

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۴ بهمن ۹۶

این‌جوری نیست که ما هیچ اشکالی نداریم، فقط دشمن خارجی است که دارد مشکل ایجاد میکند؛ نه، مگس روی زخم مینشیند؛ زخم را خوب کنید

21:50:53

خیلی جالبه، تا وقتی خدیجه لای دست و پا و جزوه هام داره رژه میره و نمیذاره به کارم برسم، هی میفرستمش دنبال نخود سیاه، بلکه حواسش پرت شه. 

ولی حالا که بعد دو ساعت بالا پایین رفتن از کت و کولم و سوال از چرایی عالم خلقت، بالاخره خوابش برد، از تماشای صورت معصوم و بهشتی اش سیر نمیشم. 

اینم یکی از خیرات این حادثه: این بهانه نبود، من کی و کجا اینجوری با خدیجه 2 ساله ام وقت میذاشتم که بعدا حسرتش به دلم نمونه؟!

در طول روز یه سری ورزش های مخصوص باید انجام بدم، دونه دونه رو همراهی میکنه. با دقت تمام که چیزی رو جا نندازه. میگه: ایشالا وقتی پای منم اوخ شد، ورزش بکنم!! 

گفتم خدا نکنه، ان شاءاللّه هیچ وقت اوخ نشی. همیشه سلامت باشی.

میگه: ولی دستم اینقدر اوخ شده!  همه اش قرمز میشه. ایناهاش... 

راست میگه بچه ام. تمام دست و صورتش زخم و زیلیه. اینقدر که سر به هوا راه میره. 

عجیب دلم میخواد دو دقیقه آمنه رو بغل کنم. نشسته امکانش نیست. آخه بچه ام یه کم سطح توقعش، مثل سطح زمینش بالاست. بغل زیر ارتفاع یه متر و نیمی، بغل محسوب نمیشه براش! 

معلم ریاضی فاطمه هم از اول هفته ما رو گذاشته سر کار. پیغام داده که پدرش بیاد مدرسه کارش دارم. تلفن کردم و شرح وضعیت دادم به ناظمشون، که اگه امگان داره تلفنی بفرمایند امرشون چیه.

ولی تاکید موکد کردن که تلفنی امکانش نیست و باید با یکی از پدر و مادرش حضوری صحبت کنن. چند سری تلفن کردم مدرسه، بلکه زنگ تفریح باشه و ایشون باشن و صحبت کنیم که نشد. 

خلاصه بدجوری رو مخمه چی شده و چی کارم ممکنه داشته باشه. بحث کم کاری و نمره هم نیست، رو نرم افزار برام میاد نمراتش و ظاهرا مشکلی نداره.

عصرها با نجم میرم فیزیوتراپی. برگشت حدود مغربه. روی پل شریعتی به همت غرب، دقیقا روی اقیانوسی از ماشین هایی که بعیده هیچ وقت به مقصد برسن، و وسط موجی از این اقیانوس، تازه تازه دارم با ابعاد رانندگی نجم آشنا میشم:

با وجود احترامی که برای قوانین راهنمایی و رانندگی قائله، ولی خیلی دلش میخواد ماشین با عرض 180 رو تو نیم متر جا بده و بره!! اونم چی بین اتوبوس و این تانکای شاسی بلند!! 

خدایی چیزی کمباین تر از ترافیک سراغ دارین برای درو کردن اعصاب از بیخ و بن؟!

گفتم نرگس خیلی مهربونه؟! اگر هم گفته باشم، حتما حتما کسی نمیتونه درک کنه چقدر. اینقدر که با تمام زحمتی که میکشه، وقتی..... 

توضیحش برام سخته. کاش حداقل جلوی روم اتفاق نیفتاده بود. مثل تمام دفعات قبل که خودم رو به نفهمیدن زدم.

ولی این بار خودم دیدم.

نرگس خیلی مهربونه.. اینقدر که این بار هم مثل همه دفعات قبل ندید و نشنید...

عماد هنوز از همون روی تختش، داره درباره تخت گرایی تحقیق میکنه. منم لابلای کارام، یه چند تا دلیل و برهان ازشون خوندم. البته که منم معتقدم یه روده راست تو شکم این ناسا و کلا خارجیا نیست و به دلایل زیادی مطمئنم هنوز کسی پاش به کره ماه نرسیده و اون جنجالشون یه دروغ بزرگ بوده. 

ولی جدای از درست و غلطی دلایلی که اینا دارن، من از اصل فرضیه شون خوشم نمیاد. با خدایی که میشناسم، این خلقت محدود و کوچیک سازگاری نداره. دنیا با فرضیه فعلی خوبه، لایتنهایی و بی کران.

...

یه پیام خصوصی هم داشتم. خب، من که بارها گفتم. حقیقتا سواد علمی مشاوره ندارم. اگر هم چیزی بگم، رو حساب آزمون خطاهای خودمه و تجربه هام. در مورد سوال شما هم، خیلی کلی مطرح کردین. یه نسخه کلی ندارم. بستگی داره دخترتون چند سالش باشه دقیقا و اینکه چقدر پدرش موثره تو خانواده و دفعه چندمه که بی اجازه بیرون رفته و... اگه دو ست داشتین، جزئیات بیشتری رو مطرح کنید.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶

تبلیغ اسلامی عبارت است از تفاهم با مردم برای اینکه مردم در کارهای اساسی مسئولانه وارد شوند

خب اگه خدا بخواد، بالاخره فاطمه خانم رضایت داد دست از سر کله کچل ما برداشت. نه به اون هفته که به هیچ عنوان یه کلمه هم سوال از هیچ درسی نداشت،نه به دیشب و امشب که کل درسای این ترمش رو مرور کردیم! 

اون هفته هم من و هم نرگس، با چند شیوه مختلف یادش انداختیم که هفته بعد امتحان داری و اگه سوال داری بیا بپرس، ولی ترجیح داد موضع شب امتحانی بودنش رو حفظ کنه همچنان. 

امروز هم به عنوان آخرین تیر فرار از جراحی، رفتم سراغ طب سنتی. آقای دکتر پرما نبودن. ولی یحتمل ایشونم همین نظر رو میدادن، که بله، اگه 10 سال پیش بود، شاید امکان داشت به همون شیوه حجامت و زالو درستش کرد. ولی الان دیگه راهی جز جراحی نداره.

یه دستور ویژه هم برای لاغری ازشون گرفتم. اگه نتیجه داد، توضیحش میدم کامل. 

از طرفی به خاطر اتفاقاتی که برای مادربزرگ مرحومم افتاده، همگی این حساسیت ویژه رو برای جراحی های حوزه استخوان و مفاصل داریم، مادرم از همه بیشتر. 

حالا که من راضی شدم به جراحی و خدایی اش با تحقیقاتی هم که کردم، اونقدرها هم سخت و سنگین نیست، مادرم اصرار دارن که نرم اتاق عمل. 

براشون کامل توضیح دادم جراحی نکردن باعث میشه اولا ساییدگی غضروف پیدا کنم و آرتروز و در ثانی بقیه رباط ها هم ممکنه پاره بشن.

میفرمایند که خب تا میتونی راه نرو تا هیچ اتفاقی برات نیفته...

ولی هر چی فکر میکنم، به نظرم درست نیست. این یعنی دستی دستی خودم رو از پا افتاده کنم. اگه بعد جراحی اتفاقی بیفته که منجر به از پا افتادگی بشه، به نظرم تحملش خیلی راحت تره تا اینکه سالم باشم و از پاهام استفاده نکنم. 

بگذریم از این صحبتا، میدونید دایی بودن فقط کجاش؟!!

اونجاش که حسنی خانم امروز بهم تلفن کرده که بیاد کمکم، برای انجام حرکات ورزشی!

پدر آقا حمید پارسال یه مدت فیزیوتراپی داشتن، برای درد مفاصل مخصوصا زانو. حسنی هم کمکش میکرد برای انجام ورزشای مخصوصش. 

حالا تو این هفته نتونست بیاد من رو ببینه، از صحبتای بقیه اینطور برداشت کرده که زانوم درد میکنه فقط. 

خلاصه که هی از یادآوری تلفنش غنج میره دلم. 

راستی بالاخره دیدم تخت رو، هیچی نبود. اما در عوض یکی از طبقه های کمد اتاق زیر ما که وسایل کناری توش بود، افتاده. صدا از اون طبقه بود و من توهم نزده بودم! 

و حرف آخر اینکه، چقدر بعد از یه هفته مرخصی و تو خونه بودن و صبحانه رو ساعت 8 خوردن و بازی کردن با خدیجه، بیرون رفتن ساعت 6 صبح سخته!! 

یه پیام خصوصی هم بود، ممنون از لطف و محبتون. نه، راستش من در مورد تهران فقط متوجه شدم جمعه بعد از نماز جمعه قرار بود راهپیمایی کنن. ولی یه مطلبی، میشه که شما بدون اینکه وبلاگ فعال داشته باشید، تو بیان عضو بشید. بعد خوبی اش اینه که اگه برای وبلاگ های بیان پیام بذارید، حتی خصوصی، امثال من میتونیم جواب رو زیر پیامتون بدیم. البته این فقط پیشنهاده، هرطور خودتون صلاح میدونید.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۸ دی ۹۶

کسانی که امکانات کشور در اختیارشان هست یا بوده، حق ندارند علیه کشور حرف بزنند، باید پاسخگو باشند

یه قسمتی از اتوبان همت هست، حدفاصل امام علی تا هنگام، که از سمت جنوب به تمام تهران مشرفه

از سمت شمال هم با جنگل لویزان هم مرزه. این مسیریه که سالهاست تقریبا هفته ای دست گم 5 بار ازش رد میشم و همیشه تو دلم آرزو داشتم، یه بار شب کنار اتوبان بایستم و تهران رو تماشا کنم. 

ولی تا امشب نتونسته بودم. 

امشب، به خلاف همیشه، دیدم دارم یکی دو ساعت زودتر میرسم خونه، حدود 6. درنتیجه به نرگس اطلاع دادم که آماده باشه، تا رسیدم بریم بیرون. 

بچه ها رو به صورت اسکیموها بقچه پیچ کردیم و راه افتادیم. چون کنار اتوبان امکان ایسنادن نیست، از راه جنگل رفتیم. یکی از جاده های فرعی جنگل درست میرسه به همون قسمت. دیده بودم قبلا صندلی داخل جنگل رو. 

با وجودی که راه تاریک و پر پیچ و خم بود، ولی کورمال کورمال رفتیم. جاتون خالی، عجب کیفی داشت! هوای سرد و تاریک و درختای لخت و شاخه های وهم انگیز و مه و ...

عماد تا اونجایی که در توان داشت سوت زد تا دلش خنک شد. خدایی این سوت زدن هم عجب کار سختیه ها! هیچ وقت نتونستم سوت بزنم. 

فاطمه ولی بیشتر از تاریکی ترسید و به بهونه اینکه آمنه رو بغل کنه، تو ماشین نشست. در عوض خدیجه خانم، بی کله، هم دستش رو از تو دستم میکشید و هم اینکه میدوید تو اون شیب و پستی و بلندی ها. 

تنها اشکالش این بود که خیلی ساکت نبود. با اینکه از اتوبان فاصله داشت، ولی همچنان صدای ماشین ها موسیقی متن صحنه بود. 

ولی اصل اصلش اینکه نرگس خانم اعتراف کرد از تصمیم شگفت زده شده! و ایشونم همیشه آرزو داشته، یه بار شب یه همچین جایی بیاد. ولی فکرش رو نمیکرده من با اینهمه قوانینم موافقت کنم! 

خب البته باید اعتراف کنم منم تقریبا هر 10 سال یه کار شگفت انگیز میکنم که خانواده براشون عادت نشه. مثلا همین 7، 8 سال پیش یه بار داشتیم از اصفهان برمیگشتیم، تو جاده، کنار یکی از پمپ بنزین ها، دیدیم یه راه خاکی به سمت بیایون میره. 

خیلی ناگهانی تصمیم گرفتیم بریم ببینیم به کجا ختم میشه. نزدیک غروب هم بود. شاید بیشتر از 10، 15 دقیقه رفتیم تا رسیدیم به یه چند تا ماشین سنگین و یه تپه و هیچی. 

نه وسیله ای، نه خونه و سر پناهی و نه هیچ جنبنده ای. راه همونجا تموم میشد. یه کم دور اون تپه و ماشین ها دور زدیم، ولی چیزی پیدا نکردیم. تو مسیر برگشت، بچه ها گفتن یه کم نگه داریم. 

باور نمیکنید اگه بگم چقدر ساکت بود!! هیچ صدایی نبود اینقدر که وقتی حرف میزدیم، تازه برای اولین بار اصل صدای خودمون رو شنیدیم. حتی باد هم نمیومد. 

بعد که دیدیم اینقدر جای جالبیه، تصمیم گرفتیم زیرانداز پهن کنیم و نماز همونجا بخونیم و شام هم بخوریم. ولی دیگه هرچی نرگس اصرار کرد شب هم بمونیم، قبول نکردم. شاید اگه یه بار دیگه گذرمون بیفته اونجا، شب هم بمونیم.  

امشب که برگشتیم خونه، موقعی که داشتم ساعت و انگشترم رو درماوردم، فاطمه یه جور خاصی دلشت نگاهم میکرد. پرسیدم چیه؟ میگه: هیچی، فقط یادتون باشه بعدا ها که مثلا کسی خواسته بود بیاد خواستگاری، قبل هر چیزی ازش بپرسید ساعت، انگشتر، عینک داره؟ چه مدلیه؟ اگه مثه مال شما، مردونه ای بود اشکال نداره، بیاد. ولی اگه از این جلفا بود یا نداشت، همون اول بهش بگید نه!! 

بله، اینم از ملاک اصلی دختر ما برای ازدواج. 

پیام خصوصی هم هست، در ادامه صحبت دیشب.... 

من واقعا متوجه نمیشم چرا اینقدر اصرار دارید ثابت کنید دروغی در کار نبوده. باراینحال محض اینکه خیالتون راحت باشه میگم، دیشب غیر از شما کس دیگه ای اینجا نبود. آمار آنلاین رو چک میکردم. 

پیام ها رو هم به صلاحدید خودم اصلاح کردم. اختیار حذف و تاییدشون با خودمه. 

در مورد سینا و آرش، آرش دانشجوی شیمی دانشگاه پردیس تربیت معلم کرج بود. و از اینترنت دانشگاه استفاده میکرد. وقتی هم که میرفت اهواز، از اینترنت مخابرات اهواز بود.  

سینا رو هم به علتی مجبور شدم با پدرش تماس بگیرم و الان گاهی برای هم پیام میدیم. 

با اینهمه، حتی اگه حرف شما صحیح بود و من قبلا یه بار فریب خوردم، چه دلیلی داره که باید این سری هم دوباره ندید بگیرم این رفتار رو؟!!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۷ دی ۹۶

پیر شدن کشور، کم شدن نسل جوان در چندین سال بعد، از همان چیزهائی است که اثرش بعدا ظاهر خواهد شد؛ وقتی هم اثرش ظاهر شد، آن روز دیگر قابل علاج نیست

....

این نقطه چین ها به معنی بیشتر از نیم ساعت تلاش بی فایده برای ارسال عکسه. واقعا نمیفهمم چرا بعضی اوقات یهو به هر طریق ممکنی، عکسی رو که میخوام نمیذاره اینجا.

ما موقعی که تصمیم گرفتیم خونه رو عوض کنیم، بیشترین تمرکزمون روی حیاط بود. که حتما داشته باشه. و خدا رو شکر پیدا کردیم. 

منتها رو حساب جیب ما، بزذگ نیست. 120 متر کل زمین خونه است. 60 متر حیاط، و مابقی ساخت. که چون 3 طبقه و نیمه، بنا میشه حدود 200 متر. 

ولی خب نتیجه اش اینه که با حساب و کتاب نرگس خانم، در کمترین حد معمول، حد اقل روزی 20 مرتبه تمام پله ها رو بالا پایین میشه. یعنی انگار که هر دو سه روز یه بار برج میلاد رو، با پله بالا بره و برگرده!

حتی منم که خیلی کمتر بالا پایین میشن، زانو درد گرفتم. چه برسه له نرگس. متاسفانه پاگرد و راه پله مون هم خیلی کوچیکه و به هیچ وجه جای آسانسور نداره. 

عماد میگه از بیرون اسانسور شیشه ای بذاریم که جلوی نور خونه کم نشه. و شیشه اش از بیرون آینه ای باشه که مشرف هم نباشه. 

علاوه بر خرج زیادش که یه جورایی آفتابه خرج لحیم محسوب میشه، و بنایی اش که تصورش  رو هم تو این موقعیت بی وقتی نمیتونم بکنم، بازم جای مناسبش رو نداریم. هر قسمتی رو که روش فکر میکنم، یه ایرادی داره. 

خلاصه اینکه خدایا لطفا یه خونه هم سطح حیاط دار که توش جا بشیم نصیبمون کن! 

فاطمه هفته پیش که تعطیل شدن، معلم ریاضی شون براشون یه تکلیف گذاشت که کتاب کار تا آخر فصل دو برای سه شنبه هفته بعد کامل بشه. 

از اینکه میدیدم یه وقتا فاطمه قبل خواب نشسته پای کتابش، فهمیدم حتما خیلی ناقصه. تا دیشب دیدم بله، ناقابل 20 صفحه است! که حدود یکی دو صفحه اش رو به صورت پراکنده حل کرده.

امروز بنا به شهادت شاهدان عینی، از همون بعد مدرسه نشسته سرش. تا برسم تقریبا نصفش رو تموم کرده بود. ولی خیلی نگران و کلافه بود. خسته هم شده بود و واقعا نمیکشید ادامه بده. 

ولی هر چی نرگس بهش گفته بود و یئبعدش من گفتم که بذار کنار، یه ساعت به خودت استراحت بده، گوشش بدهکار نبود. الا و بلا که نمیشه. باید تمومش کنم. خانممون دعوام میکنه و... 

خلاصه که رسیده بود به قسمتای سخت و حال بد. ازم خواست کمکش کنم. ولی نه اینکه حل کنم، فقط راهنمایی. خدا میدونه منم فقط در حد یه راهنمابی ساده کمکش میکردم، ولی همین که میدید اون سوالی که به نظرش خیلی سخت بودن، با این نکته کوچیک خیلی هم راحته، لجش درمیامد. 

بدون استثنا هر کدوم از سوالا رو که با کمک و راهنمایی جواب داد، یه غر و داد سر خودش زد که جرا اینقدر خنگم. 

تا رسید به این سوال:

مجموع دوکسر شده 9هفتم. و اختلافشون 2 هفتمه. حالا کسر بزرگتر چی میتونه باشه؟

خدایی هر چی فکر کردم، راه حلی ساده تر از دو معادله دو مجهول به ذهنم نرسید.

با کلی توضیح و تفسیر که مثلا اسم کسر بزرگتر رو a میذاریم و کوچیکه رو b و... براش حل کردم.

اول که خب متوجه نشد تا دوباره و سه باره و جزء به جزء توضیح دادم. 

یعنی به محض اینکه فهمید چی شد، بلند شد، عین اینایی که آتیش گرفتن، دور اتاق دویده و تو سر خودش زده که چرا من بلد نبودم اصلا همچین چیزی رو!!! 

یعنی اینقدر حرکتش جدید و ابتکاری بود که من و نرگس تا پنج دقیقه فقط مات و مبهوت نگاهش میکردیم!

دیگه بعدش کلی مرتسم ناز و نوازش و بوس و غیره داشتیم تا حضرت والا رضایت دادن احتمالا این سوال روش حل دیگه ای داره که من بلد نبودم و فردا خانمشون توضیح میده. 

حالا اون وسط جیغ و شیون کردناش یه جمله نامفهوم هم داشت که من مثل بزغاله ام! 

واقعا من اولش نفهمیدم این کلمه رو گفت. ولی خدیجه خانم، استاد استفاده از تمام استعداد برای یادگیری لغات با بار منفی، دقیق گرفت که چی میگه. 

داره برای خودش بازی میکنه، برگشته میگه: غزغالو!  مگه نمیفهمی چی میگم؟ مگه یادت ندادم؟..

جای شکرش باقیه بزغاله رو تبدیل کرد به غزغالو. 

امروز ساعت 8 و نیم از مدرسه عماد هم تلفن کردن بهم که پسرتون کجاست؟ چرا نیامده؟

تلفن کردم خونه، خودش جواب داد. گفت که خواب مونده داره آماده میشه بره. دوباره تلفن کردم مدرسه و گفتم ماجرا رو. اول کلی ازم شاکی شدن که چرا بیدارش نکردم. 

توضیح دادم ما بچه ها رو بیدار میکنیم، ولی عماد دیگه بچه نیست. همیشه هم ساعت پنج و نیم همگی بیداریم و صبحانه رو قبل اذان میخوریم. ولی امروز لابد بعدش خوابش برده. 

باز کلی تهدید کردن که این مورد بی انضباطی محسوب میشه و ما از نمره اش کم میکنیم. گفتم ایراد نداره و تمام. 

شب ازش پرسیدم چی شد؟ گفت تا رسیدم کلی باهام دعوا کردن که چرا خواب موندی؟ توقع داشتن بگم ببخشید، تکرار نمیشه. ولی به جاش گفتم: اتفاقه دیگه، میفته.

بیشتر عصبانی شدن، گفتن پس از نمره انضباطت کم میکنیم. ولی بعد که دیدن بازم چیزی نمیگم و اعتراض ندارم، گفتن: شما چقدر خونواده منطقی هستین! چه خوب با جریمه شدن کنار میاین!

...

در مورد خودم. یکی از جنبه های خیلی سخت ماجرا اینه که اومدیم و فکرام رو کردم و تصمیم رو گرفتم و شرایط محیا شد و به ایشون گفتیم و قبول کردن و انجام شد. چه تضمینی هست که بعدش به ایشون علاقه پیدا میکنم؟!!

به دلایل زیادی احتمال اینکه به ایشون علاقه پیدا کنم در حد صفره. مهمترینش این که نرگس برای من خیلی بالاتر از زن و همسره. واقعا اعتقاد دارم جنسش از جنس آدمای معمولی زمینی نیست. فرشته است، شاید اشتباهی سر از اینجا درآورده. جایگزین که هیچی، هم ردیف هم نداره. ‌

خیلی حرفا تو ذهنم هست، ولی به لغت در نمیان. 

با تفاسیر معلومه که نمیتونم کس دیگه ای رو دوست داشته باشم. و خب به نظرم این برای ایشون، میشه از چاله دراومدن و به جاه افتادن. 

...

یه پیام خصوصی هم داشتم. عرض کنم که نه، ناراحت نباشید. حقیقتا شما مقصر نبودین و نیستین. اگه کوتاهی هست، از جانب خودم بوده. شما هم پیام نمیدادین، قصدم بود دیر یا زود بنویسمش. اینجا هم نمیخوندن، بالاخره میفهمیدن. 

لطفا اصلا خودتون ناراحت نکنید و خیالتون راحت باشه. شما به هیچ وجه تقصیر نداشتین. 

در واقع من باید معذرت بخوام که باعث این احساس عذاب وجدان شما شدم. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۵ دی ۹۶

جناب عبدالعظیم حقا و انصافا به ری به تاریخ ری آبرو داد و حق عظیمی به گردن همه‌تهرانیها و اهل ری دارد

اول اینکه با مادرم صحبت کردم. و ایشون بزرگواری کردن و ازم قبول کردن. که من هنوزم همون ... 30،40 سال پیشم. فقط قد و قواره ام عوض شده، و الا که تحمل کوچکترین ناراحتی شون رو ندارم. 

اصطلاح عمل قلب باز شنیدین؟ چیزی از پزشکی بلد نیستم و نمیدونم منظور از این جراحی چیه، ولی این چند روز درباره خودم احساس عمل مغز باز دارم! 

خب البته این تاوان اشتباه خودمه و هیچ کس جز خودم مقصر نیست. اعتماد بیش از حدی که به دنج بودن اینجا کردم و هر چه دل تنگم خواست توش نوشتم. نتیجه اینکه الان با هر کی روبرو میشم و به چشمام نگاه میکنه، احساس میکنم داره افکارم رو سونوگرافی میکنه و به تمام سوراخ سنبه های مغزم آگاهه. 

بله، خودم آدرس دادم. ولی چرا بازم بعدش مینوشتم؟ چون تصورم کردم اکثرا اینقدر مشغول زندگی خودشون هستن که حوصله شون نکشه بیان اینجا خزعبلات من رو بخونن. 

یا شاید هم توقع داشتم، میان اینجا یه اهمی، سرفه ای چیزی بکنن بفهمم مهمون آشنا هم هست اینجا. 

نه اینکه صم بکم بیان و فقط بخونن و برن. 

باز اگه هنوز هم به همین رویه بود و هیچ به روی خودشون نمیاوردن بد نبود. 

مشکل پیامای حاوی نصیحت و بعضا فحشای پاستوریزه است.

با اصل پیام ها مشکل ندارما، مشکل صحبت با فرستنده پیامه. که بعضا بیشتر از 20 ساله، از وقتی 9 ساله شدن، باهاشون صحبت نکردم. اصلش شاید نهایتا تو این مدت به تعداد انگشتای دست دیده باشمشون و نهایتا یه سلام و احوالپرسی مختصر کرده باشیم. 

بگذریم.. 

یه عمل مغز باز دیگه هم به صورت حضوری انجام شد. در محضر شوهر خاله که ذکر خیرش بود چند شب پیش. دیروز رفتم پیششون. برای ادامه صحبت و مشاوره. 

اون سری گفتم مثه خوردن میخ و سوزن بود؟

اولش آره. ولی بعدش که یخم آب شد، دیگه نه. واقعا خوب بلده مشاوره کنه. 

ایشون متولد 41 هستن. تا اونجایی که یادمه، موقع ازدواج با خاله ام یه موتور وسپا داشتن که منم به همین مناسبت وسپا صداشون میکردم. 

تحصیلاتشون فکرمیکنم دیپلم باشه، دانشگاه که نرفتن یقینا. فرصتش رو نداشتن. درست با شروع جنگ رفتن جنوب و بودن تمام مدت تا درست روز آزادی خرمشهر که خمپاره کنارشون منفجر میشه و ترکش و نابینایی کامل. 

برای اینکه سوالی هم پیش نیاد بعدا بگم که بله، ایشون 18 سالگی ازدواج کردن!

از توانمندی هاشون این که یه آشپز فوق حرفه ای هستن. طعم و بوی غذاشون بی نظیره. فقط ترجیحا به نحوه پختش کاری نداشته باشید. ریخت و قیافه غذا رو هم در نظر نگیرید. 

اگه طبق قانون اعطای گواهینامه منوط به سلامت بینایی نبود، ایشون یقینا گواهینامه پایه یک داشتن! همین الان هم البته بدون گواهینامه رانندگی میکنن یه وقتایی! 

دیگه اینکه از فاصله 5 متری، بدون هیچ صدایی و فقط از روی صدای نفس کشیدن و احتمالا بو، افراد رو میشناسن. غریبه ای باشه تشخیص میدن. تو مهمونی های جمعیتی بارها دیدم این توانایی منحصر به فردشون رو. 

در مجموع میخوام بگم، تحصیلا آکادمیک ندارن، ولی عقل و هوششون فوق العاده است. تو این مدت خط بریل کار نکردن. فقط از کتابای صوتی و بیشتر در حوزه های روایت و حدیث استفاده کردن. 

یعنی ف بگی تا فرحزاد رفتن که هیچی، آب آلبالو و شاتشون رو هم میخورن و برمیگردن. 

با اینحال که همیشه میدونستم تمام این ها رو، ولی هیچ وقت جرأت نداشتم برم پیششون برای مشاوره. شاید هم کمی غرور. 

اما به هر حال یه حسن مثبت این ماجرا هم این که جرأت کردم و صحبت کردم باهاشون. هم در این مورد خاص و هم کلی موارد دیگه که سوال داشتم همیشه و نمیخواستم پیش این مشاورهای معمولی برم.

آخرش هم یه مطلبی گفتن که هم جای ناراحتی داشت و هم ناراحت نشدم. ازم درباره مقاله ای که سالها قبل نوشته بودم سوال کردن. که ثابت کرده بودم امکان علمی ساخت ماشین زمان وجود نداره. و حرکت زمان برگشت ناپذیره. 

اون موقع که مینوشتمش و ارائه میدادم و بابتش جایزه میگرفتم نه، ولی بعدها فهمیدم که تمامش کشکه.

دیروز هم ایشون بعد اینکه مطمئن شد محتوای مقاله ام چی بوده، باز بهم یادآوری کردن که اصلا طی الزمان یه کار پیش پا افتاده است و حتی لازم نیست آدم عارف جلیل القدر باشه واسه انجامش!! 

...مورد آخر اینکه به لطف دست گل فاطمه خانم، تلگرام ریپورتم کرد! 

در این حد که نمیتونم پیام بدم. 

من اون شب و فرداش برای اینکه اون افراد نتونن شماره ام رو سیو کنن، با امید به اینکه هنوز ذخیره نکردن، شماره هاشون رو از لیست مخاطبام حذف کردم. ولی احتمالا کافی نبوده یا شایدم تلگرام متوجه این جذب عضو تقلبی شده.

یه کمی هم به صورت خانوادگی درباره برنامه های ارتباطی صحبت کردیم. اینکه هر کدومشون ممکنه کلی امکانات و ترفندای پیچیده ای داشته باشن و اگه بلد نباشیم، ممکنه تو درد سر بیفتیم. فاطمه ولی در ظاهر مشغول مشق نوشتن بود و به روی خودش نیاورد. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۳ دی ۹۶

تحصیلاتی که منتهی میشود به مشاغلی که متناسب با ساخت زن نیست، بر آنها تحمیل نکنند

زلزله شد، نه؟!

خود زلزله اینقدر سر و صدا نداشت، ولی تو کوچه مون یهو انگار تظاهرات شده باشه. احتمالا همه اومدن امشب رو تا صبح تو کوچه سر کنن. 

یه لطیفه بود میگفتن زلزله دید وزیر مسکن نرفت به زلزله زده ها سر بزنه، خودش پاشده راه افتاده این طرف و اون طرف کشور دنبالش میگرده! باید بهش آدرس لواسون رو داد!

بگذریم...

این تعطیلات زیادی، کار دست فاطمه خانم داد. چند شب پیش ازم اجازه گرفت بره تو تلگرام من یه کانال آموزش روبیک درست کنه.

تلگرام من روی لپتاپه و بهش اجازه دادم. در مورد اعضاش هم گفتم از خودم بپرسه و سر خود عضو نکنه. در حدود 20 نفر رو عضو کرده بود.

امشب که رسیدم خونه، گوشی ام رو گرفت که به قول خودش یه چیزی رو امتحان کنه. منم طبق معمول دادم. عموما رو تنظیمات گوشی آزمایش میکنه. 

بعد نیم ساعت دیدم داره با ذوق و شوق که انگار یه کشف مهم کرده باشه، یه چیزایی رو کاغذ مینویسه و بعد از روشون تو گوشی تایپ میکنه. 

یه کم بعد دیدم خیلی بد محو گوشی شده، نگاهش پر از تعجب و ترس و کنجکاویه. دیدم دیگه نمیشه به روی خودم نیارم، یه کلمه پرسبدم چی کار میکنی؟ که عین چی گوشی رو پرت کرد زمین و دوید رفت پایین. 

خلاصه مفیدش این که اول تو گوشی تلگرام نصب کرده، بعد همینطور الکی شماره وارد کرده، اگه تلگرام داشته، عضو کانال کرده! 

پروفایلهاشون رو هم نگاه میکرده که اون وسط به یه سری عکسای خصوصیو خانوادگی برخورده. همون موقع که صداش کردم، داشت اون عکسا رو میدید. 

البته که من به شیوه های مختلف غیر مستقیم، بارها گفتم چک کردن پروفایل کار غلطیه. مخصوصا پروفایل غریبه. به نظر من این مدل عکس گذاشتنا، یه جور ورق زدنه ذهن آدماست. خودم هم عکس نمیذارم. 

الان مشکل اصلی اینه که از کجا همچین ایده درخشانی به ذهنش رسید؟ که اینجوری اعضای کانالش رو ببره بالا؟

برای شام که صداش زدیم، خیلی ساکت و مظلوم و سر به زیر اومد بالا. یه نگاه ملتمس آمیز به قول عماد از نوع تو رو خدا ببخشید، دیگه تکرار نمیشه هم داشت. 

البته که غیر من و نرگس بقیه خبر نداشتن چی شده. فقط با اون مظلومیت بیش از حد فاطمه، منتظر بودن یه نصیحتی، سوال و جوابی، چیزی داشته باشم. 

ولی ما هم کلا به روی خودمون نیاوردیم. به هر حال از وقتی ازش پرسیدم چه میکنی، هنوز جوابم رو نداده. احتمالا هم دیگه جواب نده و شامل قاعده مرور زمان بشه. ولی به هر حال بازم بعدا میاد سراغم و ازم اجازه تلگرام رو میگیره. اون موقع باهاش حرف میزنم. 

...

و اما بحث خودم. که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده، به جنجال کشیده شد. درسته که من قبلا آدرس اینجا رو دادم به مادرم، ولی فکر نمیکردم هنوز هم بخونن اینجا رو. 

ولی خب اشتباه میکردم و همون پریشب که نوشتم، نه. دیروز صبح خوندن و در جا و به طور کامل به بابا هم گزارش دادن.

جای شکرش باقیه که همون لحظه دم دستشون نبودم. و الا که یحتمل با آرپی جی خلاصم میکردن! 

من این مدل از عصبانیت بابا رو شاید نهایتا 5 مرتبه دیده باشم. اونم برای من نبوده، موردی خارج از خانواده بوده کلا. 

مادرم هم که دیگه نگم. 

و خب تا شب، خبر به آبجی ها رسید. دایی ها هم همچنین. شوهر خاله بزرگه هم....این آخری رو خیلی باهاشون رودربایستی دارم. یه خصوصیات ویژه ای دارن. 

اول اینکه جانبازن. نابینا. بعد اینکه بسیار بسیار انسان عاقلی هستن. باید حرف بزنید باهاشون تا بفهمید چی میگم. از صد تا مشاور و روانشناس کار درست تره. یعنی اگه ایشون بهم میگفتن کارت غلطه، بی برو برگرد قبول میکردم. به نرگس هم گفتم. 

ایشون ولی مثل بقیه از اساس نگفتن اشتباهه. اول که زدن تو فاز شوخی که خب به خودم میگفتی، من از خدام بود!!! 

ولی وقتی صحبت جدی شد، بعد کلی سوال ریز و جزئی، که جواب دادن بهشون برام از خوردن یه مشت میخ و سوزن و پونز سخت تر بود، تلویحا گفتن که این پیشنهاد نرگس، از روی دلخوری نیست و من کم نذاشتم. 

در واقع بر عکس تصور بقیه که اگه مرد دوباره ازدواج کنه، یه احتمال میدن خانمش مشکل داره، ایشون میگن کم توجهی و بی مسئولیتی مرد اولین دلیل این کار هست. 

حالا نه صد در دصد، ولی با ارفاق گفتن که زندگی مون خوبه و اوضاعمون به سامانه. ایشون اعتقاد راسخ دارن اکثر خانواده های امروزی، اوضاع و احوالشون خیلی نابه سامان و پریشانه و اگر هم کارشون به جدایی نمیکشه، به خاطر مهر و محبت و علاقه نیست. بلکه چون شجاعتش رو ندارن و با خوشی های ظاهری، نقاب زدن به خودشون. 

بعد که مطمئن شدن مشکل از درون نداریم ما، یه سری سوال هم درباره محدثه خانم و شرایطش و... پرسیدن. حتی گفتم به ایشون که محدثه خانم هنوز اطلاع نداره این پولی که به حسابش ریخته میشه از طرف کیه. و یه درصد هم احتمال نمیده از طرف ما باشه. 

چون من یه بار یه اتفاقی افتاد که باید پولی به حساب مرحوم امیر میریختم، شماره خانمش رو داد. 

درباره مشخصات تمام افرادی هم که باهاشون درباره محدثه خانم صحبت کردم، سوال کردم. که موقعیتشون چطور بوده و من از چه جنبه ای وارد شدم برای صحبت و... 

در این مورد هم تایید کردن که کوتاهی نکردم و واقعا از افراد مناسبی که من میشناسم، کسی حاضر به ازدواج با ایشون نشد.

خلاصه که بعد چند نوبت صحبت تلفنی از دیشب تا امشب، به این نتیجه رسیدن که احتمالا اونطور که بقیه میگن، ابن تصمیم غلط و بد نیست. ولی خیلی اما و اگر داره. یکی از مهمترین شرط و شروطش هم نزدیک بودن دو خانواده است. در حد مثلا نهایتا همسایه.

ولی خب بقیه اقوام نه اینطور منطقی صحبت کردن و نه حتی بهم اجازه صحبت و دفاع دادن. فقط دعوا و نصیحت و.. 

یه زمانی اسم زن بابا مترادف بود با شکنجه گر و جلاد. الان هم اسم همسر دوم مساویه با هرزگی و تمام! هیچ معنا و مفهوم دیگه ای هم نداره. و اصلا و ابدا راه دفاع نداره. 

به دوستی پیام دادن که اینجا رو حذف نکنم. چشم، سعی میکنم حذف نکنم. ولی من نگفتم شما اصلا پیام ندین. من گفتم کلا استفاده تون از اینترنت رو کم کنید. 

دوست دیگه ای هم پیام خصوصی گذاشتن، ممنون از نصایح دلسوزانه تون. ولی خب واقعا مورد مناسب پیدا نکردم براشون. نه اینکه منتظر بشینم تا کسی پیدا بشه، نه خودم شخصا رفتم به افراد مختلف پیشنهاد دادم. 

پولی هم که بهشون میدم، خودشون اطلاع ندارن از کجاست. و قصدم اینه تا زمانی که در توانم باشه، بدم بهشون. 

ولی اینکه میفرمایید این نوع ازدواج با خرجی دادن فرفی نداره، اینطوری نیست. پول همه مشکلات و نیازهای آدما رو برطرف نمیکنه. خانواده از ضروری ترین نیاز هر آدمیه که خریدنی نیست. 

نرگس هم خصوصیات خاص خودش رو داره. خیلی پیچیده تر از این حرفاست. خاکی و ساده برخورد میکنه، و الا که تو عرش سیر میکنه... 

پی نوشت بعد از صبحانه ای روز تعطیل اجباری:

ما که دیشب بعد از زلزله کار خاصی نکردیم. حتی جای خواب بچه ها رو هم عوض نکردیم. 

صبح بعد از نماز صبح یه سرکی به اخبار زدم ببینم چند تا پس لرزه اومده، برای نماز آیاتشون، دیدم خدایا! مردم همیشه در صحنه مون چه شور آفرین دیشب رو تا صبح تو خیابونا بودن. اینقدر که شاخص آلودگی رسیده به 180.یعنی جا داره بهشون بگیم خسته نباشید واقعا! اینجوری از زلزله جون سالم به در ببریم هم، یقین از آلودگی میمیریم. 

هیچی دیگه، تعطیل هم که شدم و من اینهمه خوشبختی؟! 

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۳۰ آذر ۹۶

تکیه‌ اقتصاد کشور نباید به ستونی باشد که ممکن است با نعره‌ مثلاً یک ترامپی بلرزد

فردا مدارس تهران تعطیل شد، نه؟ از صدای جیغ و خوشحالی فاطمه فهمیدم. و یحتمل فقط هم ابتدایی ها تعطیلن که عماد داره سر به سرش میذاره و حرصش میده. 

ولی واقعا چرا؟ مگه مهمه؟ بالاخره که همه مون بایستی بمیریم. حالا از مسمومیت آلودگی هوا باشه یا سوء تغذیه یا نداشتن دارو. چه فرق میکنه؟

فعلا که با این دولت و اقدامات فوق هوشمندانه اش، تنها راهکار اینه که دست جمعی به شیوه نهنگها خودکشی کنیم و خلاص! 

...

نجم الدین امروز برگشت. خسته، ولی سرحال. رفته بود برای کمک به بازسازی کرمانشاه. چون یه کم نجاری بلد بود، رفته بود قسمت ساخت کرسی. دو روز هم رفته بوده کارگاه ساخت کانکس و تو عایق بندی و کار گذاشتن پشم شیشه کار کرده. 

اگه به خودش بود، دوست داشت بازم بمونه. ولی از طرف جهاد دانشگاهی رفته بود و اونجا هم اردوهاشون 10 روزه است. 

خوش به حال همه شون، من که فقط حسرتش برام موند. کاش خدا رو حساب حق پدری که به گردن نجم دارم، تو ثوابش منم شریک کنه. 

مادرم و خواهرم هم تو این یک ماهه، 30، 40 دست لباس بافتن با ماشین و فرستادن کمیته امداد. 

پرنده و عروس هلندی از سر فاطمه خانوم افتاد، سوژه بعدی: حل مکعب روبیک!

داشتیم همیشه و خیلی از اوقات دستمون بوده، ولی هیچ وقت از طریق فرمول حل نکردیم. هر کسی راه مخصوص خودش رو داره. هیچ وقتم سرعتی بازی نکردیم. 

حالا فاطمه از دوستاش فرمولش رو یاد گرفته و مدام داره تمرین میکنه تا سرعتش رو زیاد کنه. الان چیزی در حدود یک دقیقه طول میکشه تا کامل درست کنه. 

البته از روی فرمول هم باز احتیاج به دقت و تمرکز داره که بدونی هر کدوم از مهره ها تو چه وضعیتی هستن و الان باید از کدوم فرمول بری. 

نکته اینجاست که فاطمه تو این مورد معلمه و من شاگرد و تا خود خدا کیف میکنه وقتی یه چیزی اش رو نمیفهمم یا اشتباه انجام میدم و برام توضیح میده! 

بازی جدید خدیخه هم تلفن کردن به همسرشه! خیلی جدی، یه گوشی برمیداره، شروع میکنه صحبت کردن:

همسرم! سلام. نه، آخه اون مورد که شما میگی، درست نیست. ببین، ببین، نه باید خاک گلدون رو عوض کنیم. آخه، بگم؟ شهابم، وایسا یه لحظه. من به شما بگم. من میگم سلام! باشه، شما صبر کن بزرگ بشی، ان شاءاللّه میره اداره. خب، چی؟....

حالا من البته به فارسی نوشتم، و الا که با لهجه خودش خیلی خوردنی تره. و جالب اینه که من و نرگس خیلی کم تلفنی صحبت میکنیم و اصلا تا به حال یک بار هم، همدیگر رو همسرم! صدا نزدیم. 

نرگس هم به من یا میگه آقا شهاب، یا شهاب جان. این لفظ " شهابم" که روی میم آخرش تاکید ویژه میکنه هم از الفاظ مخصوص خودشه. 

خلاصه که بچه ام از صبح تا شب با شهابش! حرف و بحث داره سر تعویض خاک گلدون!! 

آمنه هم تازگیا یاد گرفته توجه کنه. توجه به معنی واقعی کلمه ها. یعنی اگه مشکلی نداشته باشه و بیدار باشه، شروع کنی باهاش حرف بزنی، تا یک ساعت هم حرف بزنی، چشم ازت برنمیداره. همینطور خیره میشه تو صورتت. نه صدا میکنه، نه تکون میخوره، نه حوصله اش سر میره. هیچی، توجه کامل! اینقدر جدی نگاه میکنه که آدم همه اش منتظره یه سوالی چیزی بپرسه. 

....

نرگس، 

از نرگس هم بنویسم؟ که من رو دچار عذاب وجدان بی انتها کرده؟ دلشوره ابدی؟ و خودش خوش و خرم میگه و میخنده؟ انگار نه انگار که حرفا و نظریاتش چه غوغایی تو دل من به پا کرده؟

بگم حرفاش دروغ و ناحقه؟ نه، نیست خب. بگم الکی میگه و فقط ادعاست، بازم نه. میدونم که تحملش رو داره. بگم قصد اذیت و آزار داره، بازم نه. 

واقعش مشکل منم. من نمیتونم با خودم کنار بیام. یعنی میترسم. از آبروم و اینکه مردم چی میگن و... میترسم. آره واقعا همینه. من با اینهمه ادعا از حرف مردم میترسم... 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۶ آذر ۹۶

چه ننگ است برای دولت‌های اسلامی، که آمریکا‌ قبله‌گاه اول آنان را غصب نموده و با کمال وقاحت در مقابل همه آنان قدرت‌نمایی کند

نمیدونم تو سیاره های دیگه مردم چطور زندگی میکنن، ولی اینجا سبک زندگی شون خیلی جالبه:

یک ماه مداوم مینالن از آلودگی هوا و چشمشون به آسمونه که بارونی چیزی بیاد. بعد همین که چند قطره ای بارون میاد و هوا صاف میشه، باز عین چی با ماشین حمله ور میشن تو خیابون و دوباره روز از نو، روزی از نو.

باشه قبول، ماشین دلیل اصلی آلودگی هوای تهران. ولی میشه بفرمایید شما با چی تردد میکنی و چطور اثبات میکنی آلودگی نداره؟

میخوام بگم منم قبول دارم سبک زندگی مون غلطه، ولی غلط بودنش به این نیست. 

ما برای حمل و نقل ناچار به استفاده از انرژی هستیم و تا زمانی که منبع اصلی انرژی مون سوخت فسیلیه، ناچاریم به تحمل آلودگی اش.

مگه اینکه دست جمع به انرژی های پاک تجدیدپذیر ایمان بیارییم.

سبک زندگی مون، همه مردم، اونجاش غلطه که..............

00:11:33

امشب حدود 11، بعد اینکه 1000 و یکی قصه برای خدیجه گفتم تا بخوابه، اومدم سر وقت وبلاگ. جواب دادن به پیام و انتخاب تصویر و تیتر رو یادمه. حتی یادمه میخواستم درباره چی بنویسم، ولی خوابم برد و الان بیدار شدم.

تیکه بالا رو در خواب کاملا عمیق نوشتم!! واقعا یادم نمیاد چطور جمله بندی کردم و چه نتیجه ای میخواستم بگیرم؟! جالبه که غلط ظاهری هم نداره!

امشب میخواستم چند تا از اصلاحات جدید فاطمه رو بنویسم. بچه ام ورژنش از ساخت لغات و ترکیبات جدید بالاتر رفته، رسیده به ساخت ضرب المثل جدید!

داشتیم درباره دین مسیحیت صحبت میکردیم و اینکه آیا مسیحی های فعلی مشرک هستن یا موحد. برگشته میگه:

خب چون مسیحیا میگن حضرت عیسی دستش رو کرده تو کاسه خدا و هردو شون پاشون تو یه کفشه، پس حتما خدا پرستن دیگه!!! 

شیوه استدلالش به کنار، آخه دستش رو کرده تو کاسه خدا، یعنی چی واقعا؟!!

پاشون تو یه کفشه؟!!

باز اینا قابل تحمله. لبو خریدم، نرگس خانم زحمت آماده کردنش رو کشیدن. موقع خوردن با کلی ادا و اطوار اومده سر میز و بعد کلی بازرسی و سوال و جواب که اینا چیه و آیا خریدیم قبلا و چطور میخورن و... رسیده به سوال اصلی:

به نظرتون من دوست دارم؟! این سوالش حتی از سوالای شب اول قبر نکیر و منکر هم سخت تره به نظر من. یعنی هر جواب بدی، بعدش مکافات داری. مخصوصا که باید جوابگو باشی.

عماد امشب حرکتشون بود. ساعت 9. از ساعت 7 تو راه آهن بودن! یحتمل محض محکم کاری! برای برگشتشون از راه آهن هم قرار هست خودشون ماشین بگیرن و یکراست برن مدرسه. 

فردا شب قراره بین من و فاطمه در یه موردی قضاوت کنه. به درخواست فاطمه. 

دیروز تو ماشین بودیم، تشنه ام شد. آب داشتیم عقب. از فاطمه خواهش کردم بده. بار اول نبود. خیلی از اوقات آب میگیرم ازشون. 

اصولا هم حالت دستم جوریه بطری سر و ته میشه یه دور. چون نمیخوام روم رو برگردونم عقب. 

همیشه هم همونطور در بسته بهم میدن، خودم باز میکنم. ولی دیروز فاطمه درش رو باز کرد. منم نفهمیدم و طبق معمول ازش گرفتم که یهو یه لیتر آب خالی شد رو داشبورد و فرمون و.. 

خدا رحم کرد، اتفاقی نیفتاد و کنترل کردم. ولی فاطمه خیلی جدی اصرار داره که تقصیر خودمه و من باید درست میگرفتم. 

حالا قراره عماد بیاد بگه حالتی که من همیشه بطری آب رو ازشون میگیرم چه شکلیه؟ و آیا بطری یه دور سر و ته میشه یا نه. 

قرارمون اینه که بدون هیچ توضیحی فقط ازش بخوایم بشینه تو ماشین و به شیوه من بطری آب رو از پشت سرش بگیره. 

خدایی اینقدر جدیت داره رو حرفش که بیشتر از 20 مرتبه از دیروز تا حالا برای خودم فیگور گرفتم ببینم واقعا همیشه همین طور بودم یا نه؟!

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۹ آذر ۹۶

هر وقتی که کشورمان دچار ذلت شد، بخاطر این بود که مردان فداکار نداشتیم

امشب از جمله شبهاییه که یحتمل تا خود صبح بیداریم. همه با هم. یعنی هر چقدر بقیه بچه هام کولی بازی درمی‌آوردن سر واکسن زدن، یه طرف. کولی بازی آمنه هم همون طرف! 

از بعد از ظهر تا شب که برسم، به گفته شاهدان عینی، ارتفاعش به کمتر از 1/5 متر از سطح زمین نرسیده، سرعت حرکتش هم چیزی در حدود 2 متر در ثانیه با فرکانس و طول موج فلان بوده!! 

تازه در تمام مدت با هر نفسش یه آه غلیظ هم کشیده! 

منم از 8 تا 11 و نیم به همین شیوه راهش بردم. البته بعد از امر خطیر جابجایی از بغل نجم به من که با مقدار متنابهی جیغ و شیون همراه بود! 

تو همین حین با خدیجه دکوت بازی، همون دکتر بازی، هم کردم. شام هم به شیوه ای که نرگس دهنم غذا بذاره!!! خوردم.

از بس که دل نداره این خانوم. هرچی گفتم بعدا خودم میخورم، گفت نه. اصلا هم حساب هیبت و دیسبلین من رو نمیکنه!!

الان هم باز پسرا دارن راهش میبرن تا دوباره ازشون بگیرم. نرگس اگه خدا بخواد، خوابیده. با زبون خوش که نمیرفت، با زبون ناخوش فرستادیمش بالا. 

قول اکید دادم شیر خواست بچه، ببرمش بالا و شیر خشک ندم بهش. منم ان شاءاللّه میمونم سر قولم! 

خدیجه رو هم فاطمه با گول مالی و هزار تا قصه خوابوند. خدایی اش خیلی قلق خدیجه دستشه. خدیجه از هیچ کس اندازه فاطمه حرف شنوی نداره. 

عماد هم امروز به جبران جمعه سنگ تمام گذاشت. اولا که وقتی فهمید امروز نرگس میخواد آمنه رو ببره برای واکسن، اصرار کرد که صبر کنه تا ظهر بیاد با هم برن. و اینجور که نرگس تعریف کرد، واقعا حواسش به همه چی بوده. 

از ظهر تا الان هم اصلا سراغ کامپیوتر نرفته و تمام مدت یا آمنه رو راه برده یا به کارای آشپزخونه رسیدگی کرده. غذا رو هم با فاطمه دو تایی درست کردن. 

درباره آشتی کردنمون هم خبر دارید دیگه، نه؟ اینقدر که دیروز تمام دوستان و آشنایان و اقوام دور و نزدیکمون در سرتاسر کشور رو واسطه کرد!! 

برای تمامشون هم کل ماجرا رو با جزئیات تعریف کرد که خدای نکرده کم فروشی نکرده باشه. فکر نمیکردم هنوزم قهر اینقدر براش سنگین باشه. 

البته خوب هم شد زودتر آشتی کردیم. پس فردا با مدرسه ان شاءاللّه میرن مشهد و اصلا خوش نداشتم با قهر بره. 

نجم الدین هم از پنجشنبه میره برای کار تو کرمانشاه. از طریق سایت برای کارگری ثبت نام کرد. احتمالا یه 10 روزی باشه. 

خب دیگه،نوبت من شد.. 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۳ آذر ۹۶

امت ازپیامبرخودعیدی میخواهد؛اما امت،درمقابل پیامبرموظف است وظیفه عیدی خودراهم انجام دهد.عیدی امت این است که حفظ وحدت کندوآبروی پیغمبررامحفوظ بدارد

امروز صبح توفیق شد تشیع پیکر همین شهید شرکت کردم.. اربعین شهید شد و امروز هم خاکسپاری اش بود. 

حقیقتش از قبل آشنایی نداشتم باهاشون. تا دیشب که عماد غروب رفته بود مسجد، طبق معمول که بعد از نماز بیاد، ولی 9 رسید خونه. با یه ظرف غذا. 

قبل اینکه برسم نرگس خبر داد بهم عماد هنوز برنگشته و منم محض اطمینان رفتم مسجد و دیدم خبری نیست.

با اینکه مطمئن بودم اتفاقی نیفتاده و سالمه، ولی باز محض دل نرگس با دوستای بسیجش تماس گرفتم، که خب خبر نداشتن ازش. 

دیگه نهایتا کاری که از دستم براومد این بود که نیم ساعت آخر رو دم در ایستادم تا نرگس احساس آرامش کنه. 

خلاصه که اومد و سلامت هم اومد. من از قبلش هم قصد پیگیر شدن نداشتم، دیگه بعد اون نیم ساعت یه لنگه پا ایستادن تو سرما، فقط دوست داشتم برم بالا جلوی شوفاژ. 

ولی عماد جان، رو حساب فکرایی که تو راه با خودش کرده بود، شمشیرش رو از رو بسته بود! دو قورت و نیم باقی به معنای دقیق کلمه! 

با اینحال خودم رو به کری زدم و رفتم بالا. ولی باز خودش اومد بالا و با یه خروار طلبکاری، غیبتش رو موجه کرد: که خب مگه تو اتوبان بنرهای شهید صفری رو ندیدین؟! من فکر میکردم شما هم میاید! ...

خلاصه معلوم شد تو مسجدی که همه اش یه 10، 12 کیلومتری با خونه مون فاصله داره، مراسم این بنده خدا بوده و ما از اونجایی که مجهز به مغزخوان عماد از راه دور هستیم، باید میفهمیدیم کجا رفته!! 

دیگه بحث نبردن موبایل یا بردنش و خاموش موندش و یا روشن بودن و سایلنت بودنش یا کلا جواب ندادنش هم اینقدر تکراری و نخ نما شده تو خونه ما، کلا درباره اش صحبت نمیکنیم. 

خب این گذشت و البته حسنش هم این بود که فهمیدیم امروز تشییع جنازه است و با فاطمه دو تایی رفتیم. عماد ولی نیومد.

برگشتیم، ساعت حدود 10 بود. نرگس خانوم لیست دادن برای خرید. اول میخواستم تنها برم، بعد دیدم چه کاریه؟ خب نرگس خودش هم بیاد. خیلی وقته از خونه بیرون نرفته. 

آمنه رو بهونه کرد. منم گفتم خب میذاریمش پیش عماد. نهایتش 2 ساعته دیگه؟ الان شیرش بده، یه شیشه ترنجبینش رو هم آماده کن، دیر کردیم عماد بهش بده. 

خدا رو شکر هنوز به شیر خشک احتیاج پیدا نکرده. این شیرخشت و ترنجبین رو هم به خاطر گوارشش میدیم. به دستور دکتر. 

هم موقعی که با نرگس صحبت میکردیم عماد بود تو اتاق و هم بعدش مستقیما به عماد گفتم دو ساعت آمنه رو نگهدار و مواظبش باش تا ما بریم خرید و برگردیم. 

البته که منظورم از دو ساعت، مقدار معین زمان نبود. واضحه الویت جمله ام به نگهداری آمنه برمیگشت. که بچه است، نوزاده، و حتما حتما احتیاجه یه نفر به طور دائم مراقبش باشه. 

ولی خب عماده دیگه... 

برگشتیم خونه حدود 12 و نیم بود و از عماد خبری نبود!! یه نامه بالای سر آمنه گذاشته بود که دو ساعت من تموم شد!!!  من میرم نماز جمعه، نگران نشید!

آمنه البته خدا رو شکر هنوز بیدار نشده بود، ولی این مورد دیگه توجیه پذیر نیست واقعا. 

تا برگرده خیر سرم همه سعی ام رو کردم عصبانیتم بخوابه. ولی خب نشد و منم ترجیح دادم باهاش قهر کنم تا اینکه حرف بزنم و درگیر شم.

از بعد از ظهر تا الان به هزار و یک زبون کلامی و غیر کلامی و اشاره، معذرت خواهی کرده. ولی کلا نشنیدم و ندیدمش. نرگس هم قهره باهاش حتی. 

قهریم باهاش و خیلی جدی هم قهریم. برای شام نه من صداش کردم و نه نرگس براش ظرف گذاشت. 

غروب که نجم اومد، اون رو واسطه کرده برای آشتی. ولی خیلی جدی بهش گفتم حرفش رو بزنی، با تو هم قهر میکنما! 

البته الان که یه کم آروم تر شدم، میبینم از رو بی مسئولیتی اش نیست این کار. بارها شده مسئولیت بهش دادیم و خوب تا آخر انجام داده. 

حالا شاید یه وقتا با فاطمه کل کل کنه، ولی واقعا حواسش به هر سه تاشون هست و مخصوصا مواظب آمنه و خدیجه خیلی هست که مشکلی نداشته باشن. اصلا نسبت بهشون بی تفاوت و بی خیال نیست. 

به نظرم امروز یک، همون قضیه اثبات استقلالش بوده به تلافی دیشب. و دو اینکه اصلا متوجه عاقبت کارش نبوده. با خودش فکر نکرده اگه به هزار و یه دلیل ما سریع برنگردیم خونه چی میشه. 

با خودش گفته حالا که آمنه خوابه، نهایتش تا نیم ساعت دیگه بابا اینا میان و اتفاقی نمیفته. 

نرگس هم موافقه با حرفم، ولی میگه حالا زوده برای آشتی. ولی نه اینکه فکر کنید تا فردا هم باهاش قهر میمونه ها! نه، دیگه. فردا نهایتا عصر که بیاد خونه باهاش آشتیه....

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۱ آذر ۹۶
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟